/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۲۴.۱۱.۸۶

توشه

هفته گذشته بدلیل تصادفی که پدرم داشت سفر کوتاهی به کانادا داشتم
بايد بگويم که بعلت دوری محل زندگی؛ من مستقیما در جريان پير شدن پدرو مادرم نبوده ام و در تمام اين دوران خواهر و برادرانم از آنها مواظبت کرده اند. و بعلت زندگی در ميان دوستان هم سن و سال کمتر با مقوله پيری سرو کار داشته و و يا به آن فکر کرده ام. در اين چند روز کوتاه پدر و مادرم را نه در توانایی و فعاليت بلکه در ناتوانی ونياز ديدم. پيری به معنی بيماری ، به معنی ناتوانی بدنی، به معنی برگشت به دوران کودکی و نياز به محبت بيشتر، به معنی نگرانی از آينده ، در فکر رفتن به آنچه گذشته و به آنچه به دست آمده ، در فکر آرزوهای دست نيافته و خشکيده، در فکر راه باقی مانده و هزاران فکر ديگر ...درد ناک است ... درد و سختی تنها در ديدن پدرو مادری نيست که روزگاری سمبل مقاومت و کار و فعاليت و اميد دهنده راه و کار بودند . درد در آنجاست که پيری را از نزديک لمس کنی و آنرا آينده ای برای خودت بينی ... آينده ای که دور هم نيست و سوال کنی که من چه کرده ام برای آن دوران ؟ چقدر سلامت جان و جسم توشه کرده ام؟ چقدر محبت در اطراف خود گرد آورده ام؟ کدام دوستان را بدور خود دارم تا از توشه محبت آنها دوران
پیری بهره گيرم ؟ و خلاصه آيا هنوز وقت کافی باقی است تا توشه ای بياندوزم
مریم سطوت

Read More...

۲۰.۱۱.۸۶

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراحعه کنید

Read More...

۲۲.۱۰.۸۶

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۲۴.۹.۸۶

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۱۶.۹.۸۶

سیمرغ و سی مرغ


تلخی آرزو و سختی جستجو 4
در بازگشت از همایش اتحاد جمهوريخواهان از برلین بسمت کلن میرویم. بیش از دو سوم راه را رفته ایم. بهروز در صندلی کنار من خوابیده است و مریم و نوشین در صندلی عقب در حال پچ پچ کردن و من در گیر فکرهای پراکنده ام. صدای زویا (افسانه صادقی) در گوشم است. رهایم کن ای تلخی آرزو؛ رهایم کن ای سختی جستجو؛ تا بنوشم جان خود را.
آیا جان زندگی در تلخی آرزو و سختی جستجوست یا در رهایی از آن؟ کسانی که رویاهای دور از دسترس را تعقیب میکنند و سختی های راه را میپذیرند از جان زندگی بیشتر بهره میگیرند یا آنان که واقع بین ترند، آرزوهایشان دست یافتنی و زندگیشان با فراز و نشیب کمتری همراه است ؟

*******
یاد آوری محمود و انوش مرا به گذشته ها برد. آنها نمونه نسلی بودند که دست یابی به آرزوهای دور از دسترس را در عرصه اجتماعی هدف قرار داده بود. نسلی که هم در ایران و هم در سرتاسر جهان میخواست دنیا را دگرگون کرده و دنیای دیگری که آنرا انسانی تر میدانست برپا سازد. این نسل نتوانست و نمیتوانست به اهدافی که در نظر داشت دست یابد. حتی بدتر از آن، در کشور ما، روند حوادث در راستایی متضاد با خواست های آنان پیش رفت. در اروپا و آمریکا بازماندگان آن نسل آرزوهای خود را نه در مائوئسم و تروتسکیسم و جنبش هیپی ها که در شکل دهی و تقویت جنش های صلح و فمینیستی و حقوق بشر و محیط زیست یی گیری نمودند. بخش بزرگی از متفکران و چهره های برجسته فرهنگی امروز این کشورها از فعالان آن نسلند.
در ایران صدها تن از جوانان آن نسل کشته شدند. هزاران تن زندان رفتنند و صدمات اجتماعی گوناگونی را متحمل گردیده و یا مجبور به مهاجرت شدند. ولی در ایران نیز همچون اروپا بخش بزرگی از نحبگان فکری فرهنگی و مدیران کشور بازماندگان آن نسلند. نقش بازماندگان آن دوران در جنبش های مدنی اجتماعی کنونی کشور ما تعیین کننده است.
آیا آنان در پی گیری آرزوهای دور از دسترس از جان زندگی بهره مند شدند و یا با شکست در دست یابی به اهدافی که در برابر خود قرار داده بودند؛ جوانی خود را در پی گیری سراب از کف دادند. در اینجا منظور من درستی یا نادرستی ایده های آنان و یا نتایج اجتماعی اقدامات آنان نیست. در این زمینه من کم مطلب ننوشته ام. بحث من در اینجا، خود زندگی این نسل است.
دوازده سال پیش مریم (سطوت) تصمیم گرفت که برای خود جشن تولد بزرگی بگیرد. بخشی از دوستان قدیم و جدیدمان را دعوت کردیم. مریم که در سازماندهی مراسم توانایی و تجربه دارد برنامه خوبی تدارک دیده و با وجود امکانات بسیار ناچیزما در آنزمان برنامه خوبی سازمان داد. حدود سیصد نفر در این جشن شرکت کردند. ولی به نظر من این جشن از زاویه دیگری اهمیت داشت. برخلاف اروپاییها در ایران گرفتن جشن تولد برای بزرگسالان معمولا مرسوم نیست. بخصوص در میان فعالان سیاسی اجتماعی نسل ما، تا آنروز این چنین مراسمی بی سابقه بود (یا حداقل من از آن اطلاع نداشتم). در واقع برگزاری چنین جشن تولدی برای مریم که در 20 سالگی زندگی معمول، خانواده و دانشگاه و تئاتر را رها کرده وبه چریکها پیوسته بود اعلام نوع دیگری از نگاه به زندگی بود.
من خیلی فکر کردم که برنامه را چگونه آغاز کنم. اصلا دلم نمیخواست که برای شروع چنین برنامه ای هفت هشت دقیقه تعارف ها و حرفهای متداول را تکرار کنم. ولی اگر میخواستم از تعارف ها و خوش آمدگویی های معمول یک کلمه بیشتر صحبت کنم، صحبت من نمیتوانست به ارزش گذاری از زندگی مریم که یک نمونه مشخص از زندگی همه دعوت شده ها بود ارتباط نگیرد. در آنزمان پس از حوادث بعد از انقلاب و فروپاشی کشورهای سوسیالیستی و مشکلات سالهای اول مهاجرت کم نبودند کسانی که ارزیابی مرا از زندگی خود نداشته و افسوس سالهای از دست رفته را میخوردند. وارد شدن در این بحث که نمیتوانست در چند جمله محدود بماند خوش آمد گویی را بیک بحث نظری تبدیل میکرد که جایش در جشن تولد نبود. هر چه فکر کردم چیزی به نظرم نرسید و اجبارا تصمیم گرفتیم که مریم خودش در چند جمله از همه به خصوص آنان که از راه دور آمده بودند تشکر کرده و خوش آمد بگوید و مستقیما برنامه هنری را آغاز کند.
یادم نیست که درست همان روزها به چه دلیل بیاد شعر قوم به حج رفته مولانا افتادم. شعر را بارها خواندم و هر بار بیشتر به این نتیجه رسیدم، همه آن چیزهایی که من میخواستم یگوید در این شعر خیلی بهتر بیان شده. یکیار شنیده بودم که عارف این شعر را همراه با دف اجرا کرده. جستجو کرده و آن آهنگ را پیدا کردم. مریم آهنگ را تمرین کرد. آنروز من جشن را بی هیچ مقدمه ای، مستقیم با خواندن این شعر شروع کردم و مریم هم همراه با تار شهریار ضرابی آنرا اجرا کرد.
در این شعر مولانا میگوید " ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید" و در ادامه شعر، زوار سرگردان در بیابانهای عربستان را خطاب قرار میدهد که شما درآن بیابانها تنها یک قطعه سنگ خواهید یافت و خدایی پیدا نخواهید کرد و میگوید " یک شاخه گل کو اگر آن باغ بدیدید یک جوهر جان کو اگر از بهر خدایید" ولی پس از همه این شماتت ها، شعر را این چینن پایان میدهد " با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس بر این گنچ شما پرده شمارید". در نظر مولوی، خدا و جوهرجان در بیابانهای عربستان یافت نخواهد شد ولی تلاش برای رسیدن به خدا، گنج زندگی آنانیست که در این راه گام نهاده اند.
این مضمون را عطار در داستان سیمرغ روشن تر بیان کرده. در این داستان سی مرغی که برای دیدار سیمرغ سختی های راه را پشت سرگذارده و به قله قاف میرسند سیمرغ را نمییابند و تنها تصویر خود را در آینه می بینند. از نظر عطار سیمرغی وجود ندارد. سیمرغ تلاش برای رسیدن به سیمرغ است و در سیمای آنانی که سختی های راه رسیدن به قله قاف را برای ملاقات سیمرغ پذیرا شده اند، خود را نمایان میکند.
داستان سیمرغ عطار در ماهی سیاه کوچولوی صمد تداوم مییابد. ماهی سیاه کوچولو روشن ترین بیان ایده ها و آرزوهای نسل ماست. صدها هزار جوان در ایران (و اروپا و آمریکا) با آرزوی رسیدن به دریا قدم در راههای ناشناخته گذاشتند. ماهی سیاه کوچولو سمبل تمامی آنانی بود که زندگی جاری را نمی پذیرفتند و خواهان تغییر و دگرگونی و بعبارت دیگر رسیدن بدریا بودند.
در آندوره ایده حرکت بسوی دریا همه روشنفکران نسل ما را تسخیر کرد. گوگوش در شعر دریایی ایرج جنتی عطایی میخواند. " کمکم کن نگذار اینجا بمانم تا بپوسم....دل من دریاییه ، چشمه زندان منه، قطره قطره های آب مرثیه خان منه" ابتهاج در اثر برجسته اش " گام هنر زمان" میگوید " آبی که بیاسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روانست".
در این بحث، من سیمرغ عطار را بیشتر از ماهی سیاه کوچولو می پسندم. صمد در داستان ماهی سیاه کوچولو دچار یک تناقض است. در داستان صمد دریا وجود دارد. ماهی سیاه کوچولو بدریا میرسد. دریا فراخ است. ماهی ها میتوانند در دریا بهرسو حرکت کنند. دریا در نظر او اوج آزادی انسانهاست. ولی در داستان صمد، ماهی سیاه کوچولو باید کشته شود. و درست در همان لحظه ای که او لذت شنا در دریای فراخ را احساس میکند، مرغ ماهی خوار اورا میرباید. در دریای صمد نیز آزادی نسبی است. در این دریا نیز ماهی ها نمیتوانند به سطح آب بیایند چون مرغان ماهی خوار در آنجا در انتظار آنانند و نمیتوانند به عمق بروند چون کوسه ماهی ها در آنجا آنها را می بلعند. در تداوم ایده صمد، باید در این دریا نیز ماهیانی پیدا شوند که بسوی اقیانوس هایی رهسپار شوند که در آنجا از کوسه و مرغ ماهی خوار نشانی نباشد.
داستان عطار روشن تر است. در داستان عطار سیمرغی وجود ندارد. سیمرغ خود راه است. سیمرغ همان مرغانی هستند که در این راه گام مینهند. سیمرغ در تلاش رسیدن بقله قاف معنا مییابد. خدایی شدن همان تلاش برای رسیدن به خداست. (و یا با برداشت امروز من دست یابی به آزادی و عدالت و ارزش های انسانی نه یک هدف که یک روند است)
بخش بزرگی از روشنفکران کشور ما امروز ایده های ذکر شده را اسطوره سازی و در مغایرت با دنیای مدرن میدانند. مگر نه اینکه يک جنبه از تاثیر عرفان در ذهن ما ایرانیان جدایی سنجش اعمال و افکار، از تاثیر آن در زندگی عملی بوده و بعنوان یک عامل منفی در ذهن ما ایرانیان در مواجهه با دنیای امروز عمل نموده. آیا در دنیای مدرن امروز که نتیجه هر فکر و اقدام با نتایج عملی آن در زندگی واقعی سنجیده میشود، حدیث سیمرغ و ماهی سیاه کوچولو پایان یافته و تمجید من از سیمرغ عطار و ماهی سیاه کوچولوی صمد نشانه ای از بازمانده های افکار سنتی در ذهن من نیست. یا آنکه دنیای امروز، دنیای فاصله گیری از یقین ها و احکام قطعی ناشی از تجربه دوران دکارت و لاووازیه و میدان دادن به ایده ها و اعمالی است که از مرزهای شناخته شده فراتر رفته و افق های جدیدی را بگشاید. دنیای امروز پذیرش و تمجید همزیستی ماهی های دیوانه کوچولو و ماهی های عاقل سفید است و یا بعبارت دیگر حدیث
سیمرغ پایان نیافته است. سیمرغ را باید باز تعریف کرد
**************
برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
anonymous
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...

۳.۹.۸۶

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۲۶.۸.۸۶

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۲۱.۷.۸۶

تلخی آرزو و سختی جستجو 3

افکار پراکنده 12
در بازگشت از همایش اتحاد جمهوريخواهان از برلین بسمت کلن میرویم. از نیمه راه گذشته ام. خیلی خسته ام. صدای زویا (افسانه
صادقی) در گوشم است. رهایم کن ای تلخی آرزو؛ رهایم کن ای سختی جستجو؛ تا بنوشم جان خود را.
آیا جان زندگی در تلخی آرزو و سختی جستجوست یا در رهایی از آن؟ کسانی که رویاهای دور از دسترس را تعقیب میکنند و سختی های راه را میپذیرند از جان زندگی بیشتر بهره میگیرند یا آنان که واقع بین ترند، آرزوهایشان دست یافتنی و زندگیشان با فراز و نشیب کمتری همراه است ؟

*******
بهروز خلیق در صندلی کناری من با دهان باز خوابیده و آهسته بفهمی نفهمی کمی خر خر میکند. نمیدانم چرا یک لحظه تجسم میکنم اگر محمود نمازی و انوشیروان لطفی زنده و با همان روحیه سابقشان اینجا بودند حتما یک تکه نخ یا کرکی پیدا کرده و در بینی بهروز فرو میکردند. (چه خوب است که آدمها در خاطرات، همیشه سرحال و جوان میمانند و پیر و افسرده نمیشوند.) از تجسم این صحنه که بهروز از خواب پریده و هاج و واج اطراف را نگاه میکند تا ببیند چه اتفاقی افتاده و قیافه محمود و انوش که خودشان را به آن راه زده و در حالیکه دارند از خنده منفجر میشوند زیر چشمی بهروز را میپایند، خنده ام میگیرد و بلند بلند شروع میکنم به خندیدن. خوشبختانه مریم و نوشین آنچنان غرق پچ پچند که اصلا نمی فهمند راننده شان بسرش زده و بی دلیل بلند بلند میخندد.
محمود و انوش نمونه نسلی بودند که بدنبال رویاهای دور از دسترس بود. نسلی که میخواست دنیا را دگرگون کرده و دنیایی که آنرا انسانی تر میدانست برپاسازد.1 از یادآوری محمود و انوش از ظلمی که به جوانان و روشنفکران آن نسل روا شده دلم گرفت. راجع به دشواریهایی که روشنفکران و جوانان معترض آن نسل تحمل کردند، زیاد صحبت شده. ولی من امروز دلم از این گرفت که تلاشهای آن نسل با نتایج انقلاب بهمن در هم آمیخته شده و در احساس آدمهای امروز این دو تفکیک ناپذیرند. از این دلم گرفت که کم نیستند تحلیل گران و سیاستمداران و روشنفکرانی که زمانی که آندوران را بخاطر میاورند تنها به مقایسه نظرات مسلط آنروز و امروز پرداخته و در چهره روشنفکران آندوران تنها انحراف و کج روی را می بینند. روشنفکرانی که تحت سیطره استالینیسم و مائوئیسم بودند و حتی برخی تا آنجا پیش میروند که جریاناتی چون فدائیان و مجاهدین آنزمان را تروریست نامیده و بالکل رد کنند.
تابستان گذشته برای تعطیلات سفری بسواحل فرانسه داشتم. در این سفر که برنامه ریز آن پسرم بود ما نه بمناطق توریستی سواحل مدیترانه بلکه بیکی از شهرکهای غیر توریستی در کنار اقیانوس اطلس رفتیم و نزدیک دریا چادر زدیم. یکی از عصر ها در میدان مرکزی شهرک، سن برپا کرده ویک گروه موسیقی برنامه اجرا میکرد. چند هزار فرانسوی در میدان جمع شده بودند. گروه آهنگ های مورد علاقه مرا و بخشا آهنگ های قدیمی اجرا میکرد. یکی از آهنگ هایی که آنها اجرا کردند آهنگ بلا چاو بود. آهنگی ایتالیایی که پس از جنگ در بزرگداشت پارتیزانهای دوران جنگ ساخته شده بود و موقعیت یک آهنگ ملی را در ایتالیا و فرانسه یافت. همه جمعیت آهنگ را بلد بودند و همراه با گروه میخواندند. این صحنه مرا بفکر فروبرد. روی یک سکو نشسته و در افکار خودم فرورفتم. سگ ما هم که جوان و خیلی پر جنب و جوش است و در ِیک چنین مواردی باید دودستی بندش را محکم نگاه داشت، حالت مرا فهمیده روی زمین ولو شده و پوزه اش را روی کفش من گذاشته و آرام مردم را نگاه میکرد و هر چند دقیقه یکبار برمیگشت مرا نگاه میکرد که ببیند آیا حالت چهره من عوض شده و میتواند جست و خیز کند. (چه خوب بود آدمها هم اینقدر به یکدیگر توجه داشته و همدیگر را می فهمیدند.) باین فکر میکردم که همه ایتالیاییها و فرانسویها میدانند که بیش از هشتاد در صد این پارتیزانها کمونیست بودند، آنهم کمونیستهای دوران کمینترن. آنها همه میدانند که عملیات پارتیزانی در بسیاری از موارد نتیجه منفی ببارمیاورد. بعضی موارد آلمانیها بخاطر یک عملیات کوچک، اهالی یک روستا را قتل عام میکردند. همه آنها میدانند که در درون این گروههای پارتیزانی، کم اتفاقات غیر قابل دفاع رخ نداده. همه میدانند که چند سال قبل تر در جنگ داخلی اسپانیا پارتیزانهای کمونیست و آنارشیست به روی هم سلاح کشیده و هزاران نفر در این درگیریها کشته شدند ولی هیچیک از اینها منجر به آن نمیشود که فرانسویها و ایتالیاییها بلا چاو را آهنگ ملی خود ندانند و از قهرمانان مبارزه با فاشیسم تمجید نکنند.
حدود ده سال پیش مجله اشپیگل آلمان شماره مخصوصی راجع به چه گوارا و لوبکه ( کمونیست زن آلمانی که همراه با چه گوارا در بولیوی کشته شد) داشت و بخش بزرگی از بزرگان جامعه آلمان در این رابطه اظهار نظرکرده بودند. هیچ یک از کسانیکه مطلب نوشته بودند با نظرات و شیوه های مبارزه چه گوارا توافق نداشتند. همه آنها از خشونت های وی پس از انقلاب کوبا مطلع بودند. در همان نشریه راجع به اینکه در تیم تحت فرماندهی وی، جوانی بخاطر دزدیدن یک تکه از نان جیره بندی گروه اعدام شد، درج گردیده بود. ولی هیچیک از اینها مانع آن نمیشد که وی (و لوبکه) بعنوان سمبل نسلی که ارزشهای زمان را زیر سوال برده و جامعه انسانی تری را آرزو میکرد مورد تمجید قرار نگیرد. در آمریکای لاتین تنها طرفداران حکومت های نظامی سابق گروههای میلیتانت آنزمان را تروریست مینامند.
صحبت من راجع به ایده ها و روشهای مبارزه جوانان آن نسل نیست. در این زمینه من کم نقد ننوشته و صحبت نکرده ام. بحث راجع به تلاشهای نسلی است که به شرایط موجود نه میگفت و میخواست جامعه ای انسانی تر بر پا سازد.
این ظلم در کشور ما ابعاد وسیعتری دارد. در جریان جنگ با عراق صدها هزار نفر کشته شدند. هزاران بسیجی روی میدانهای مین دویدند و قطعه قطعه شدند. اگر جانفشانی این جوانان در دوره اول جنگ نبود امروز در کشور ما استانی بنام خوزستان وجود نداشت و مهمتر از آن کینه ای در منطقه خلیج فارس ریشه میدواند که میتوانست این منطقه را تا نسلها به یک فلسطین دوم مبدل سازد. ولی در احساس بسیاری از روشنفکران، عکس ها و فیلم های این جوانان، رفتار و اعتقاداتشان یاد آور بسیجی ها و پاسدارهاییست که در برابر مردم قرار گرفته و نیروی سرکوب بودند. اگر این جوانان زنده میماندند برخی از آنها به نیروهای سرکوب می پیوستند، برخی از آنها اصلاح طلب و برخی با رژیم اسلامی مخالف میشدند، برخی تجربیات جنگ را در خدمت سازماندهی گروههای اشرار و سرقت مسلحانه قرار میدادند و برخی آندوران را توشه یک زندگی انسانی میکردند و خلاصه همان مسیرهایی را طی مینمودند که ملیونها ایرانی طی کرده اند ولی آنروز آنان با هر اعتقادی به خاطر دفاع از میهمنمان کشته شدند.
فرج سرکوهی چندی قبل در مقاله ای مطرح کرد که چرا با وجود فجایع عظیمی که در سالهای پس از انقلاب در ایران رخ داد و بطور مشخص اعدامهای سال 67 ما فاقد آثار هنری و ادبی برجسته ای هستیم که آنچه گذشت را در تاریخ زنده نگاه دارد. هرچند او خود در بررسی این علل، با اعتقادات امروزش به نقد سازمانهای سیاسی پرداخته و در واقع خود بدام همان عاملی افتاد که قصد نقد آنرا داشت، ولی جوهر توجه وی صحیح بود. دوستانی که با اشاره به کارهای انجام شده این ادعا را رد کردند، به عمق مساله توجه ننموده اند. مسلما برخی از بیوگرافی ها و نوشته هایی که در رابطه با زندانهای جمهوری اسلامی در آن سالها توسط زندانیان بازمانده از آن دوران به رشته تحریر در آمده با ارزش است ولی فراموش نکنیم ابعاد آنچه در سالهای قبل و پس از انقلاب در ایران گذشت قابل قیاس با دوران ملی شدن صنعت نفت و حتی انقلاب مشروطه نیست. امید و آرزوی ملیونها تن با ناکامی مواجه شد. صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله ها آویزان کردند. مادرانی بوده اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم. سرود بهاران خجسته باد مربوط به دوره پیروزی و همدلی نیروهاست. آثار پرارزشی نیز که در این دوران خلق شده مثل به نظر من" گام هنر زمان" و " ارغوان " ابتهاج ابعاد توده ای نیافتند. در هم آمیختگی نتایج انقلاب و رودررویی نیروهای سیاسی عواطفی پدید آورد که بخشا هنوز در احساس کسانیکه در آن روزها در گیر فعالیت های اجتماعی بوده اند باقی مانده.
چند هفته قبل در جلسه ای در شهر هانور بمناسبت اعدامهای سال 67 شرکت داشتم. من مدتهاست که خیلی از سخنرانی های این چنین جلساتی را نمی پسندم. سخنرانی هایی که بیشتر تبلیغ سیاسی و یا تنها طرح چند شعار است. ولی سخنران این جلسه آقای عزت مصلی نژاد بود که سخنرانی ایشان را خیلی پسندیدم. وی منجمله به کار کم اپوزیسیون در انعکاس ملی و بین المللی این جنایت اشاره داشت. اشاره ایشان واقعی و ریشه آن در بیماری های بازمانده از آندوران در سازمانها و جریانهای سیاسی است. چندی قبل در یکی از نشریات با کمال تعجب با اظهار نظرهایی مواجه شدم که حاکی از این بود که هنوز بعد از 25 سال هستند کسانی در این فکرند که در آینده اگر قدرت داشته باشند مخالفین دیروز خود را که از چنگ جمهوری اسلامی گریخته اند دستگیر و محاکمه کنند. شاید بتوان این بیماری ها را مهار کرد و در آینده نیروها بتوانند در چنین عرصه هایی بهتر عمل کنند. ولی خلق آثار هنری و ادبی برجسته نیازمند چیزی بیش از منطق و ضرورت های سیاسی است. نیازمند احساسات و عواطف است. کشته های آنروز تنها آمار و ارقام نیست. کشته های آنروز در سیمای در هم شکسته آن افسر نوژه ای که در برابر دوربین تلویزیون از تلاش برای برقراری سوسیال دمکراسی در ایران سخن گفت، در چهره شکنجه شده گلزاده غفوری مجاهد که در برابر دوربین تلویزیون میگفت او اهل مصاحبه نیست. در چهره احسان طبری و عمویی که وادار شده بودند علیه اعتقادات خود سخن گویند، در چهره رضی تابان و هیبت معینی، ادنا ثابت و مهران شهاب الدین، محسن مدیرشانه چی و داوود مدائن، کسری اکبری کردستانی و ابوالحسن خطیب، علیرضا اسکندری و ناصر حلیمی و .. معنا دارد. نمیتوان بسیجی های دوره اول جنگ را بنیادگرا و سرکوب گر دانست، از مجاهدها تنفر داشت، اکثریتی ها و توده ایها را خائن دانسته و به آنها کینه ورزید، اقلیتی ها و پیکاری ها را ماجراجو و عقب مانده دانست و یا در جریان جنگ بسیجی ها را بنیادگرا و سرکوبگر دانست وبرای آنان شعر گفت و رمان نوشت.
مریم سطوت ده سال قبل در مقاله ای با عنوان آرزوهای بزرگ نوشت
.... شايد روزی کسانی راجع به غزال و لیلا و طاهره و صبا بنویسند بدون آنکه بخواهند مشی مسلحانه را در مرکز توجه قرار دهند. شاید روزی کسانی به بررسی احساس های مادران و پدرانی بپردازند که بچه های خود را در اروپا گذاشته و به بيابان های عراق رفتند و کشته شدند، بدون آن که بخواهند اين را دلیلی بر حقانيت ايده های آن ها بدانند. شايد روزی کسانی راجع به آرزوهای بچه ها و جوان هايی بنويسد که روی ميدان های مين دويدند و تکه تکه شدند بدون آنکه بخواهند آن را دليلی بر قدرت ايدئولوژی اسلام و يا فریبکاری و قدرت پرستی حاکمان بدانند. بعبارت ديگر خود اين پديده ها و نه منافع و نتايج سياسی آن مورد بررسی قرار گيرد.
مریم سطوت حق دارد. در آینده کسانی خواهند بود که از سرخوردگی شکست انقلاب و درگیری نیروهای سیاسی با یکدیگر رنج نمیبرند و قادرند به آنچه گذشت بگونه دیگری نگاه کنند. هفت صد سال بعد ازمرگ مولانا کسی پیدا میشود که نه راجع به مولانا و شمس بلکه راجع به کیمیا خاتون همسر شمس تیریزی بعنوان نمونه ای از یک زن در آندوران رمان بنویسد. ولی مریم سطوت در یک زمینه اشتباه میکند. بزرگترین و موثرترین آثار را در هر دوره تاریخی کسانی خلق کرده اند که در همان دوره زندگی میکردند. موثرترین و لطیف ترین فیلم های مربوط بدوران جنگ دوم را روسها در همان سالهای پس از جنگ ساختند. آیندگان نخواهند توانست ظلمی را که به نسل ما روا شد جبران کنند.
من تلاش کرده ام که در وبلاگم مطالبی را که مستقیما با مسائل سیاسی تماس میگیرد ننویسم و چنین مطالبی را به سایتم و یا سایت های دیگر واگذار کنم ولی در این مطلب از این قاعده عدول کردم و هم چنین از بحث اصلی منحرف شدم. ولی دلم گرفته بود و باید این حرفها را جایی میزدم و به همین دلیل این تخلف را بخود می بخشم.
بحث اصلی در رابطه با تلخی آرزو و سختی جستجو را در مطلب بعدی ادامه خواهم داد.

١ - محمود نمازی و انوشیروان لطفی چند روز پس از پیوستنشان بسازمان چریکهای فدایی خلق در سال 54 در یک خانه تیمی چریکی دستگیر شدند. خشایار سنجری فرمانده تیم در درگیری کشته شد. محمود و منصور زیر شکنجه بقتل رسیدند. تهرانی بازجوی ساواک در دادگاهش با گریه چگونگی بازجویی و کشته شدن آنها را شرح داد. انوش خوش اقبال تر بود و زنده ماند تا پس از انقلاب مجددا دستگیر، شکنجه و اعدام شود.

دو اجرای مختلف ازآهنگ بلا چاو را در لینک های زیر میتوانید ببینید

http://www.youtube.com/watch?v=55yCQOioTyY

http://www.youtube.com/watch?v=oqfk7s857rA&mode=related&search=

برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
anonymous
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...

۳.۶.۸۶

در گذشت الهه


چندی قبل خواننده بزرگ کشور ما مهستی درگذشت. در هفته بعد از درگذشت او بخش مهمی از برنامه تلویزیونهایی که به جمهوری اسلامی تعلق ندارند بدرستی در رابطه با مهستی بود. هر گاه که من تلویزیون را روشن کردم چند کانال آهنگ های مهستی را پخش میکرد و یا در رابطه با وی و کارهایش صحبت میکرد. مهستی خواننده بزرگی بود و حساسیت این رسانه ها در رابطه با درگذشت وی بجا بود.
حدود یک هفته است که از درگذشت الهه میگذرد. الهه جزو چند خواننده ایست که من کارهایش را خیلی می پسندم و بهمین دلیل این مدت من هر روز چند بار تلویزیون را روشن کرده و همه کانالها را چک کردم، ولی متاسفانه حتی یکبار یک برنامه راجع به الهه در هیچیک از کانالها ندیدم. شاید برخی از کانالها برنامه ای هم داشته اند ولی این برنامه ها آنقدر ناچیز بوده که در چند ده باری که من تلویزیون را چک کردم با آن برخورد نکردم.
میتوان فهمید که هدف کانالهای تلویزیونی، تجارت است و بسیاری از کسانی که این تلویزیون ها را تماشا میکنند بخصوص جوانان در ایران موسیقی های ریتم دار را می پسندند. ولی من نتوانستم خود را قانع کنم که این عامل عمده این بی اعتنایی است، چرا که همین تلویزیونها، کم پیش نمیاید آهنگ هایی مشابه آهنگ هایی که الهه میخواند را با صدای خوانندگان قدیمی یا خوانندگان جدید مثل شکیلا پخش میکنند و یا بعبارت دیگر باین امر توجه دارند که هر نوع موسیقی شنوندگان خاص خودش را دارد و متاسفانه تنها توانستم باین نتیجه برسم که هر چند این تلویزیون ها خود را تلویزیون هایی غیر سیاسی میدانند ولی طبیعی است که گردانندگانشان نمیتوانند فاقد سمت گیری باشند و مجموعه زندگی سیاسی اجتماعی الهه مورد پسند آنها نیست
شنیدم که در تهران چند بیمارستان از پذیرش الهه امتناع کرده اند. نمیدانم این خبر تا چه حد صحیح است ولی میتوانم تصور کنم که مدیران برخی بیمارستانها بخاطر اعتقاداتشان يا بخاطر خود شیرینی و یا از سر ترس و محافظه کاری ( د رنتیجه هیچ فرقی نمیکند) ترجیح داده باشند که وی در بیمارستان آنها بستری نشود.
از نظر مسئولین تلویزیونهای وابسته به رژیم هم روشن است، که امثال الهه و مهستی گناهکارند و بخصوص الهه که عضویتش در حزب توده در دوره جوانی و همکاری موقتش با مجاهدین طومار گناهانش را سنگین تر کرده و بیشترین لطفی که به آنان میشود کرد حد اکثر اینست که اجازه داشته باشند در مجامع بسته بدون حضور مردان برنامه اجرا کنند. ولی بی توجهی تلویزیونهایی که خود را مدرن میدانند و هشتاد در صد برنامه شان پخش موسیقی است به یکی از بزرگان موسیقی ایران برای من غیر قابل انتظار بود
آیا ما در زندگی خود روزی را خواهیم دید که این کلاف سر در گم تنگ نظری ها پایان یافته باشد

Read More...

۲۵.۵.۸۶

تلخی آرزو و سختی جستجو 2

افکار پراکنده 11
در راه برگشت از همایش اتحاد جمهوريخواهان هستم. هنوز به نیمه راه نرسیده ایم. از مرز آلمان شرقی سابق محلی که دو دنیا را از هم جدا میکرد و امروز تنها یادبودی از آن باقی مانده عبور کرده ام. صدای زویا کماکان در گوشم است. "رهایم کن ای تلخی آرزو؛ رهایم کن ای سختی جستجو؛ تا بنوشم جان خود را." آیا جان زندگی در تلخی آرزو و سختی جستجوست یا رهایی از آن.
اتوبان دو خطه شده و یک ماشین با سرعت حدود صد وبیست کیلومتر روی خط سمت چپ حرکت میکند. جاده خلوت است و خط سمت راست خالی است. از دور به او چراغ میزنم ولی او خیال ندارد برود سمت راست. ماشین نمره هلند دارد و احتمالا هنوز با فرهنگ رانندگی آلمان خو نگرفته. من برخلاف خیلی از آلمانی ها که وقت رانندگی اکثرا عصبی هستند وبه دیگران بد و بیراه میگویند معمولا خیلی خونسرد رانندگی میکنم و هراتفاقی میافتد چه مقصر باشم و چه نه با لبخند و بلند کردن دست برخورد میکنم. ولی امروز همانگونه که نوشتم خیلی خسته ام و اصلا حوصله ندارم بردبار و مودب باشم. به تقلید از بخشی از جوانان آلمانی که به رانندگی و ماشین خود خیلی مطمئنند با تفرعن رانندگی میکنند، راهنمای سمت چپ را ( در آلمان معنیش اینست که بزن کنار) میزنم و با همان سرعت حدود 200 به او نزدیک شده و در آخرین لحظه سرعت را کم کرده و سپر به سپر او حرکت میکنم. طفلک او هم با سراسیمگی برای فرار از دست این آلمانی دیوانه بسرعت و با دست پاچگی میرود خط سمت راست. میدانم آدم خیلی وقت ها کارهایی که میکند برای اثبات بعضی چیزها به خودش است. به همین دلیل این جوانی را بخود می بخشم و بدون آنکه باو نگاه کنم بسرعت گاز داده و دور میشوم.
جایی خوانده ام ، آدم آنزمانی پیر میشود که شهامت مخاطره و ریسک برای دست یابی به آرزوهایش را از دست بدهد. آیا آرزوهای دور و پذیرش مخاطره و سختی برای پی گیری آنان بخشی از خصوصیات جوانی است.
فکرم به گذشته های دور سر میکشد. سال اول داانشگاه است و من هنوز هجده سالم تمام نشده (من دو سال زود دانشگاه رفتم). یک روز مطبوع بهاری ما در یک گروه حدود بیست و پنج نفری از بچه های دانشکده (فنی) برنامه صعود بقله خلنو را داشتیم. نمیدانم به چه دلیل همه بزرگان دانشکده در این برنامه حضور داشتند. حمید اشرف سرپرست برنامه بود. یادم میاید که او جلوی صف حرکت میکرد و آهنگ مرغ سحر را برای خودش میخواند. مثل اینکه از این آهنگ فقط چند بیت اولش را بلد بود و مرتب آنرا تکرار میکرد. این آخرین باری بود که من او را در برنامه های کوهنوردی دیدم. گویا از آن پس در تدارک فعالیت هایی که بعملیات سیاهکل منتهی شد از فعالیت ها کنار کشید. البته من اورا در تمرینات شنای دانشگاه میدیدم. هر چند رشته هایمان با هم تفاوت داشت و او شناگر پشت بود و من شناگر 400 و 1500 متر ولی در تمرینات با هم بودیم.
مثل همیشه وقتی بزرگان همه جمع باشند کار خراب میشود. آنروز هم ما مسیری را رفتیم که فقط آدمهای خیلی ناشی ممکن است بروند. دره لالون را تا ته دره رفتیم و از شیب تند ته دره که بعضی جاهایش هم شنی و لغزنده بود کشیدیم بالا تا گردنه ورزا. قله خلنو برای آدمهای تازه کاری مثل ما خیلی بد است. قله در تمام مدت دیده میشد ولی وقتی ما بقله رسیدیم تازه فهمیدیم که این قله خلنو کوچک است و قله اصلی آنطرف يک نیم دایره در فاصله دور دیده میشود و ما باید این نیم دایره را روی یال میرفتیم تا به آن برسیم. همه بریده بودند. وسط های راه قله اصلی بودیم که یکی از بچه ها باسم حبیب بصام که آدم جالبی بود و در آن فضای جمع گرایی و انضباط خیلی وقت ها برخورد متفاوت میکرد و باصطلاح خارج میزد گفت "ما باندازه دو تا قله رفتن خسته شده ایم کی گفته که حتما باید برویم قله من میگویم که برگردیم" و همانجا نشست. یکی دیگر از بچه ها بنام بهمن صحت پور1 که آدمی خیلی جدی و جمع گرا بود* با عصبانیت باو پرخاش کرد. داود صلحدوست * که معمولا زیاد از کارهای حبیب خوشش نمیامد، در این مورد بدفاع از وی پرداخت و گفت که او راست میگوید. شما اگر میخواهید بروید قله بروید ما همین جا میمانیم تا شما برگردید. مهرداد مینوکده * که نفر اول ما سال اولی ها بود و همه بخصوص من او را خیلی قبول داشتیم هم از آن دو دفاع کرد و در نتیجه حدود نیمی از بچه ها آنجا نشستند. علی آرش * که تازه رسیده بود کمی به مشاجره بهمن و حبیب گوش داد و دست بهمن را گرفت و گفت ول کن ما میرویم بالا و برمیگردیم. اینها اینجا میمانند تا ما بیاییم. من گوشه ای ایستاده و باین بحث ها گوش میدادم و بدون اینکه اهمیت این بحث را متوجه شوم دنبال بهمن و علی رفتم بالا.
بعدها در سال 52 این بحث به یکی از تم های مرکزی فعالیت های دانشجویی در دانشگاه تهران بدل شد. در این سال برای اولین بار مخالفین مبارزه مسلحانه (با اصطلاح آنزمان مائوئیستها) برای اولین بار بطور متشکل در برابر طرفداران فداییان موضع گیری کردند. طبیعتا در فعالیت های دانشجویی دو گروه نمیتوانستند تحت عنوان طرفداران و مخالفین مبارزه مسلحانه در برابر هم موضع گیرند و آنها سیاست های ما در فعالیت های دانشجویی را زیر ضرب گرفتند ویکی از مرکزی ترین انتقادات آنها نحوه عمل ما در کوهنوردی و اهمیتی که برسیدن به هدف میدادیم بود. آنها میگفتند که مسئولین کوهنوردی هر طور هست میخواهند بقله برسند و به چنین روحیه ای حمله میکردند
سوال آنروز قله خلنو و بحث های سال 52 همواره با من همراه بوده است. آیا باید قله های دشوار را هدف گرفت و سختی ها را برای صعود به آن پذیرا شد؟ آیا جان زندگی در نزد کوهنوردانی است که قله های دور درمیان مه ها را هدف میگیرند و بر دشواری های راه رسیدن بقله غلبه میکنند یا نزد کوه پیمایانی که بکوه میروند از هوا و مناظر زیبا لذت میبرند، ورزش میکنند، آرامش مییابند و برای پی گیری زندگی جاری آماده میشوند.
کسانیکه در ورزشهای سنگین و مسابقات شرکت داشته اند میدانند که مثلا در مسابقات دو استقامت زمانی میرسد که شما احساس میکنید توان شما بپایان رسیده. دویست متر بپایان مسابقه باقی مانده و شما آرزو میکنید که ایکاش مسیر دویست متر کوتاه تر بود و همین جا بپایان میرسید ولی میدانید که رقیب شماهم همان وضع شما را دارد. در چینن شرایطی شما باید بر سرعت خود بیافزایید. برنده کسی است که بتواند در شرایطی که تصور میکند هیچ توانی ندارد، سریعتر از قبل بدود. شنا از این هم بدتر است. شما رقیب را نمی بینید و بخصوص اگر خط کنار شما نباشد تنها سایه ای از او را احساس میکنید که دارد شانه به شانه شما میاید. از کنار استخر میگویند طول آخر. شما آرزو میکنید که ایکاش عقربه زمان جلوتر بود و مسابقه بپایان رسیده بود. هر بار که نفس میکشید صدای جمعیت را میشنوید ولی نمیدانید که شما را تشویق میکنند یا رقبایتان را. و در حالتی که شما احساس میکنید که هیچ نیرویی ندارید باید سریعتر از قبل شنا کنید و این ممکن است. ورزشکاران حرفه ای در تمرینات مداوم خود با این احساسات خو گرفته اند و یاد گرفته اند که چگونه آنگاه که احساس میکنند هیچ انرژی ندارند، تمامی ذرات انرژی وجود خود را بکار گیرند.
رویای ورزشکاران غلبه بر رقبا و کسب مقام قهرمانی است. ولی آیا برای همه ما در روابط گوناگون زندگیمان این احساسات بگونه های دیگر آشنا نیست؟ آیا همه ما با لحظاتی مواجه نشده ایم که خسته ایم و ناامید و نکوشیده ایم که بر این احساس غلبه کنیم
من هنوز هم میدوم. عصرها از سرکار میایم و میروم کنار راین و چند کیلومتر آرام میدوم و بخصوص در زمستانها که هوا زودتر تاریک میشود از دویدن در کنارامواج بظاهر آرام راین و تماشای نور مهتاب و کشتی هایی که با چراغ روشن هر چند گاهی یکبار میگذرند و برجلوه رودخانه میافزایند لذت میبرم و با اعصابی آرام بخانه میایم.
آیا جان زندگی در کشف دریای انرژی در وجود انسان، آنزمان که تصور میکند هیچ توانی ندارد است یا در دویدن آرام در کنار رودخانه راین.
سال 49 بود. ما میدانستیم که بزودی مبارزه چریکی از جنگلهای شمال آغاز خواهد شد و خود را برای پیوستن به آن آماده میکردیم. هفته ای چند روز صبح ها میرفتیم سالن ورزش دانشگاه و آخرین ذرات انرژی خود را صرف میکردیم. ما همه ورزشکار بودیم. من شنا میکردم و گاهگاهی هم در مسابقات دو صحرانوردی شرکت کرده و بسکتبال بازی میکردم. محمود نمازی و باقر ابطحی فوتبالیست بودند. مهرداد مینوکده ژیمناست بود. انوشیروان لطفی سنگ نورد بود و این تمرینات صبح علاوه بر تمرینات هرکدام از ما در رشته خود و کوه رفتن آخر هفته بود. بعد هم از سالن ورزش میرفتیم يک قهوه خانه در يک کوچه بن بست کنار سینما سانترال در میدان 24 اسفند آنزمان (میدان انقلاب). در راه يک کاسه بزرگ خامه و عسل و چند نان بربری تازه میخریدیم و بقول باقر با يک تغار چای شیرین میخوردیم و میگفتیم و میخندیدیم.
جان زندگی در بدن خسته و قهقهه جوانان پرشور و شاد قهوه خانه کنار سینما سانترال می طپید و یا در دیدن عکس شکسته ماه در امواج رودخانه راین ؟
شاید گفته شود این مثالهای من افراطی است و انسانها در زندگی واقعی با ترکیبی از این احساسات زندگی میکنند، ولی در بررسی يک پدیده یک روش هم اینست که آنرا مجرد کرده و بررسی نمود هر چند در شکل کاملا مجرد خود واقعی نباشد
یادم میاید که مهرداد خیلی به شعر زیرعلاقه داشت و همیشه آنرا میخواند. "جمله بیقراریت در طلب قرار توست، طالب بیقرارشو، تا که قرار آیدت". آیا قرار را کسانی خواهند یافت که بیقراری را جستجو میکنند یا قرار نزد کسانی است که از بی قراری احتراز میکنند.
********
بهمن صحت پورخصوصیت جدی بودن خود را حفظ کرده و هم اکنون از مدیران موفق کشور است
داود صلحدوست چند ماه بعد در رابطه با گروه فلسطین (پاکنژاد، کاخساز ..) دستگیر شد و تا زمان انقلاب زندان بود. او در زندان به حزب توده پیوست و در این رابطه در سالهای پس از انقلاب دستگیر و مجددا زندانی شد. وی پس از آزادی از زندان چند سال قبل در اثر سکته قلبی درگذشت.
مهرداد مینوکده در سالهای بعد مسئول تشکیلات جوانان پیشگام و عضو کمیته مرکزی سازمان فداییان خلق ایران اکثریت بود
علی نقی آرش از اعضای گروه سیاهکل بود. وی در سال 50 دستگیر و در اسفند سال 1350 همراه با سایر مسئولین سازمچریکهای فدایی خلق اعدام شد

Read More...

۱۴.۴.۸۶

تلخی آرزو و سختی جستجو 1

افکار پراکنده 10

همایش اتحاد جمهوريخواهان پایان بافته و از برلین بسمت کلن برمیگردیم. خیلی خسته ام. شاید بدتر از آن، یک چیزی در عمق وجودم دارد اذیتم میکند. حوصله ندارم که دنبالش بگردم. منطقا باید راضی باشم. جلسه خیلی بهتر از آنچه انتظار داشتم برگزار شد. در انتخابات شورای هماهنگی 90 در صد شرکت کنندگان بمن رای دادند و این نتیجه در رای گیری شکسته کم پیش میاید آنهم در سازمانی با تنوع اجا. ولی از نتایج انتخابات در مورد برخی از آرا راضی نبودم ولی همیشه در انتخابات آنهم مخفی برخی رای ها مطابق میل نیست و این نمیتواند عامل ناراحتی من باشد. شب پیش هم با تعدادی از دوستان تا نیمه شب گفتیم و خندیدیم. من هیچوفت فکر نمیکردم که مهرداد مشایخی این قدر استعداد طنز داشته باشد. حتی یکبار مریم آنچنان از خنده ریسه رفت که از روی صندلی افتاد و همانجا روی زمین میگفت دو دقیقه استراحت؛ من الان خفه میشوم. قاعدتا باید سرحال باشم ولی خیلی خسته ام
مریم و نوشین (ناهید پور) عقب نشسته اند و تند تند پچ پچ میکنند. من بعضی وقت ها بزنها حسودیم میشود. آنها صحبت را از مسائل بظاهر پیش پاافتاده شروع میکنند و آنرا گسترش میدهند و راجع به مهم ترین مسائل زندگی در قالب مسائل پیش پاافتاده مدتها حرف میزنند. آنها آنقدر خوشمزه غرق پچ پچ کردنند که من با آنکه خیلی دلم میخواهد کمی چرت بزنم دلم نمیاید بمریم بگویم رانندگی کند. بهروز (خلیق) کنار من نشسته. او چند بار سعی میکند سر صحبت را باز کند و مباحث مهمی را پیش میکشد. ولی من اصلا حوصله بحث های نظری سیاسی ندارم و صحبت را با جوابهای کوتاه قطع میکنم. طفلک او که باید با این آدم بی حوصله تا کلن همسفر باشد. او هم چشمش را روی هم میگذارد و چرت میزند و من هم باندازه چند ساعت موزیک دم دستم میگذارم و میروم روی خط سمت چپ و پایم را میگذارم روی پدال گاز و با سرعت متوسط 135 کیلومتر ماشینها را درو میکنم و تا کلن یکضرب میروم.
آهنگی با صدای زویا (افسانه صادقی) را گوش میدهم. شعر از بهنام باوند پور است. این آهنگ را خیلی دوست دارم. میگوید. رهایم کن تلخی آرزو، رهایم کن سختی جستجو، تا بنوشم جام خود را
من قبلا هم به این شعر خیلی فکر کرده ام. چقدر این شعر با حال من کنونی من همخوانی دارد. خسته ام و اصلا دلم نمیخواهد بدوردست ها به رویاهای بزرگ و راههای دست یابی به آن فکر کنم.
قبلا هم باین فکر کرده ام که آیا این جملات بیان احساس لحظاتی است که آدمها دلشان میخواهد دمی از غوغای زندگی فاصله گیرند یا بیانی از يک نگاه به زندگی. ما در ادبیات فارس فراوان شعر هایی داریم که شاعر پناه بردن بیک پیاله می و فاصله گرفتن از فراز و نشیب های زندگی را برای لحظاتی ستوده است. ولی آنچه فکر مرا به خود مشغول کرده نه آرزوی لحظاتی برای فاصله گرفتن از تلخی ها و سختی ها که همه انسانها گاهی وقت ها خواهان آنند بلکه این آرزو بعنوان يک فلسفه زندگی است. آیا با رها شدن از تلخی های آرزو و سختی های جستجو میتوان جام زندگی را نوشید يا آنکه تمام جام زندگی در همان تلخی ها و سختی ها نهفته است.
یکبار بهنام باوند پور را دیدم و از او پرسیدم که در گفتن این شعر تو احساس يک لحظه را بیان کردی یا نگاهی به زندگی را. او حرفهایی زد که من درست نفهمیدم. فکر میکنم که خودش هم به این سوال فکر نکرده بود. ولی در حین جواب او خودم از سوال نادرستم بسیار شرمنده شدم. او احساسی را داشته و بیان کرده. چرا باید باین سوال فکر میکرده و مهمتر از آن، من شعری را خوانده و احساسی در من برانگیخته شده. جواب او چه تاثیری در احساس و سوال من میتواند داشته باشد. بهمین دلیل سعی کردم اشتباهم را تصحیح کنم و موضوع صحبت را عوض کردم.
شاید اصلا این سوالی که ذهن مرا مشغول کرده، سوال نادرستی است. مگر میتواند کسی رویا نداشته باشد. مگر میتوان بدون رویا و آرزو زندگی کرد. شاید درست تر باشد که سوال را بگونه دیگری طرح کنم. این رویاهای دور است که دست یابی به آنان دشوار است و بهمین دلیل آرزو کردن آنان که غیر عملی مینماید با تلخی و تلاش برای دست یابی به آنان با دشواری همراه است. ایا کسانی که رویاهای بزرگ دارند و دشواری های تلاش برای دست یابی به آن را تحمل میکنند از جام زندگی بیشتر مینوشند یا آنانکه رویاهایشان زمینی و واقعی است. آرامترند و کمتر با دشواری ها و فراز و نشیب ها مواجه میشوند.
من د رمقاله ای که راجع به صمد چند سال پیش نوشتم در عرصه اجتماعی به این سوال چنین پاسخ دادم. جامعه بشری را دریانوردانی ساختند که برای رسیدن به آن سوی دنیا اقیانوس ها را در نوردیدند. کمیاگرانی ساختند که برای یافتن اکسیر زندگی در زیرزمینهای نمور پیر شدند، دلاورانی ساختند که برای ساختن جامعه ای عادلانه تر به صلیب بسته شدند؛ اندیشمندانی ساختند که ایده های غالب را به چالش کشیدند. آدمهایی که نه گفتند و هزینه آنرا پرداختند.
ولی بحث من نفش تاریخی انسانها یا تاثیر اجتماعی این دو نحوه برخورد نیست. بحث من در اینجا راحع به قهرمانان یا بزرگان جامعه بشری نیست. بحث من راجع به ملیونها انسانی است که میکوشند بهتر زندگی کنند و از جام زندگی بیشتر بنوشند.
شاید این سوال برای کسانی که به نسل ما تعلق داشته اند عحیب باشد. مگر نه آنکه ما میخواستیم همه چیز را دگرگون کنیم. در تبلیغی که برای موزیک های سال 60 دیدم صحنه ای از اردوی صلح در آمریکا را نشان میداد که جون بائز آهنگ We shall overcome را میخواند و هزاران تن دست در دست هم با او همراهی میکردند بعد متنی نوشته میشد که در آن آمده بود آنروز ما میخواستیم جهان را دگرگون کنیم و دنیایی دیگری بسازیم. ولی مگر بسیاری از همان جوانان نسل ما نبودند که بعد ها از اینکه زندگی آرامی نداشتند و از لذت های دیگران محروم شده اند خود را ملامت کردند. آیا آرزوها و تلاشهای نسل ما زیبایی زندگی ما بود یا آن آرزوهای دور و دست نایافتنی و دشواریهای راه و آنچه را که در آن راه از دست دادیم تلحی زندگی ما بود.
چند سال پیش در روز تولد پسرم که تعدادی از آشنایان ما حضور داشتند از او سوال شد که تو که در شرایط سخت دربدری و تبعید کوچک بودی به نظر تو کدام زاویه های زندگی ما را نقاط منفی در رابطه با خودت دیده ای. او جواب داد که من به زندگی و روحیه جوانان دهه 70 احترام میگذارم و برای آنها که پدرومادر من و دیگر نزدیکان ما به آن نسل تعلق داشتند ارج قائلم ولی من از مجموعه رفتار و صحبت ها بدون آنکه مستقیم کسی چیزی بمن بگوید اینگونه اعتقاد پیداکردم آدمهایی باارزش ترند که در عرصه های مختلف دنبال هدف های بزرگند. و آدمهایی که در گیر یک زندگی عادی و معمولی هستند آدمهایی هستند یکنواخت که معمولا در معاشرت مداوم حرفی برای زدن ندارند. این روحیه را نه فقط در میان ایرانیان بلکه در میان آلمانیهای آن نسل هم دیده ام. شاید برای شما که خودتان به گروه اول تعلق دارید چنین تلقی عادی باشد ولی من در عمل دیدم که خیلی وقت ها همین آدمهایی که به همان کارهای معمول همه دیگران مشغولند آدمهایی هستند از نظر من جالب و من از آن تلقی اولم و دور ماندن از چنین آدمهایی که اکثریت مردمند ضربه خوردم.
آیا ما در عمق وجودمان به آدمهایی که به روال عادی زندگی نه میگویند، متفاوت زندگی میکنند احترام میگذاریم و بازمانده تلقی منفی مان از نحوه زندگی آدمهایی که رویاهایشان زمینی و واقعی است، زندگیشان کمتر با فراز و نشیب همراه بوده و خلاصه به آن چه که به ان زندگی چوح بختیاری میگفتیم هنوز وجود دارد.
برخی دوستان به خصوص دوست ارجمندم کاظم علمداری بدرستی بمن تذکر داده اند که نوشته های وبلاگم طولانی و چند موضوعی است و بیشتر به مقاله میماند. این نوشته را اینجا قطع میکنم و این بحث را در نوشته بعدی ادامه خواهم داد

لینک به آهنگ زویا
http://www.fatapour.de/musik/arezoo.wma

Read More...

۱۹.۳.۸۶

موزیک آخر هفته


در سالهای دهه 60 زمانی که من محصل بودم یکی از آهنگ هایی که من آنرا خیلی دوست داشتم آهنگ Summer wine بود که نانسی سیناترا آنرا خوانده بود. اخیرا فیلمی در آلمان از زندگی یکی از فعالین آندوران ساخته شده که این آهنگ بعنوان موسیقی متن فیلم انتخاب شده و توسط هنرپیشه آن مجددا اجرا شده. من در اینجا هم آهنگ اصلی را بخصوص برای دوستانی که هم سن و سال منند و نسخه جدید آنرا که در آلمان جزو پرفروشترین آهنگ هاست میفرستم

http://www.youtube.com/watch?v=XO1IezJlt5Q
http://www.youtube.com/watch?v=EOs2TSXTOkQ&mode=related&search=

Read More...