/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۳.۱۱.۸۸

قربانی مخمصه زندان‌های شاه و «تعهد ادبی» مطلبی از سعید شروینی

به بهانه‌ی خاموشی جعفر کوش‌آبادی
سال‌هایی که جعفر کوش‌آبادی در فضای سیاست‌زده و رادیکال ایران با شعرهایش صاحب نام و آوازه‌ای بود سن نوجوانی من و بسیاری از ما بود. براهنی در آن سال‌ها شعر کوش‌آبادی را نمونه‌ای از «رادیکالیسم تعهد» در برابر «رادیکالیسم عدم تعهد» توصیف کرده بود. گرچه کل بحث تعهد و عدم تعهد بحثی نسبتاً انحرافی و غیرسازنده در هنر و ادبیات است و خوشبختانه دیگر کسی پی آن را نمی‌گیرد، ولی توصیف براهنی شاید خالی از معنا و مصداق نبوده است

باری سن کم دستکم به من اجازه نمی‌داد که نه با شعر کوش‌آبادی آشنا باشم و نه حضورش در تلویزیون شاه که پس از دستگیری به ارتباط با یک گروه مسلح «اعتراف» می‌کرد، را زیاد متوجه شوم.

ولی هم آن رادیکالیسم و هم آن حضور و اعتراف مخصمه‌ای بود که به تقصیر رژیم شاه ( و نه البته نه بدون تقصیر اپوزیسیون) فراهم شده بود و علاوه بر کوش‌‌آبادی، سیدعلی صالحی و پرویز قلیچ‌خانی و عده‌ای دیگر قربانی آن شدند.

در سال‌هایی که که زندان‌ها فقط در مواقعی استثنایی به زندان‌های جمهوری اسلامی بعد از انقلاب شببه بودند و رادیکالیسم و انقلابیگری و مقاومت تا پای جان در برابر «دشمن دژخیم» کلام و هنجار بی‌تخفیف بی‌زمانه بود، طبیعی بود که آثار روانی منفی «اعتراف و ندامت» در ذهن و روان قربانی جا خوش کند و او پس از آزادی خود را همیشه در جمع «یاران» و «مبارزان» شرمسار و سرافکنده ببیند.
کوش‌آبادی نیز از این رویه و روایت برکنار نبود. اما زنده‌یاد به‌آذین چه از سر تجربه سیاسی بیشتری که داشت و چه به دلیل نزدیک فکری‌یی که کوش‌آبادی به مشی توده‌ای‌ها پیدا کرده بود، زیر بغلش را گرفت، اعتماد به نفسشش بخشید و یاریش داد که خود را بازیابد و آن برش آزاردهنده در زندگی‌اش کمتر سد راه حضور شعری و اجتماعی او شود.

پس از انقلاب، کوش‌آبادی به لحاظ نگاه و سلوک شعریش در همان مسیری رکاب زد که سایه و کسرایی و محمد خلیلی و ... زدند. یکی از شعرهای او که شورای نویسندگان ایران ( تشکل شاعران و نویسندگان کم و بیش توده‌ای منشعب از کانون نویسندگان در سال ۱۳۶۰) در نواری به صورت دیکلمه منتشر کرد، شعری بود با مقدمه‌ای جالب از وضعیت آزاد خیابان انقلاب و جلوی دانشگاه در روزهای بهار آزادی، اما در ادامه به ستایشی توده‌ای‌وار از «امام خمینی» می‌رسد و همان تصویرپردازی نسبتاً خوب اولیه را نیز به هلاکت می‌کشد. دستکم اول شعر را هنوز یادم هست که این گونه شروع می‌شد:

در پیاده‌رو دانشگاه
صوت داوودی عبدالباسط
شانه بر شانه آوای پریسا می‌رفت
دو نفر دانشجو، یک نفر کارگر چیت جهان
زورق بحثی را روی دریای سیاست می‌راندند....

بعد از زبان دو دانشجو به انسداد آزادی‌ها انتقاد می‌کند، ولی کارگر بسان آنچه که حزب توده ایران می‌گفت، اندرز می‌دهد که در شرایطی که مبارزه با امپریالیسم و عدالت اجتماعی عمده است، زیاد روی مسائل مربوط به نقض آزادی‌ها حساس نباشید و ...

باری کوش آبادی در همه‌ی سی سال گذشته کماکان شاعر «انقلابی» و «توده‌های فرودست» ماند و کمتر بسان سایه در شعر گالیا کمتر اجازه داد که ‌ تغزل و روایت عشق و حس و عاطفه در معنا و مصداق معمولی‌آش نیز به شعرش راه یابد. او شعر را یک سره «متعهد» می‌ خواست و درک و دریافتش از شعر متعهد که در همین سال‌های اخیر نیز در کلامش هویدا بود، این چنین بود:

«شعر متعهد با تصاويرش درهاى بسته را مى گشايد و جمعيت را به تماشاى واقعيتى كه در بطن زندگى، سعادت آنان را رقم مى زند مى برد. اينجاست كه پنجره اى مى شود بين خوشبختى و انسان. دلم گواهى مى دهد وقتى كه انسان يك بار چشمش به روى اين نادره گشوده شود، ديگر نمى تواند بر آن چشم فروبندد. به گفته فردوسى «چو ديدار يابى به شاخ سخن * بدانى كه دانش نيايد به بن» شعر متعهد وفادارى به حفظ ارزش هاى انسانى يا فريادى است كه بر آنست تا خوابزدگان را بيدار كند. با واژگانش براى رهايى مى ستيزد. نياز به همبستگى و ضرورت دوست داشتن را بر ناقه تصاويرى زلال راهى خانه دل هاى به تاريكى نشسته مى كند و چراغ برمى افروزد.

و این که چرا تغزل و شور عشق عادی و غیراجتماعی حتی بر خلاف سایر شاعران توده‌ای در شعرهایش کمتر یافت می‌شود، پاسخش این است:

من عاشقانه گويى را فقط منحصر به مغازله نمى دانم، من از اهالى ستمديدگانم و چنگم را بر توفان آويخته ام. آيا من عاشق به اندازه وسع و توانم نبايد دل مشغولى و اضطراب انسان عصرم را به دوش مى كشيدم؟ آيا در توفان به جاى زمزمه هاى صرفاً تغزلى در شعر نبايد فرياد مى زدم و براى توفان زدگان كه خودم هم يكى از آنان بودم امداد مى طلبيدم؟ من با عشق پيوند خونى داشته ام و دارم و همين، نگاهم را از آسمان به زمين برگردانده است. مغازله با آنچه هست و پاس داشت حرمت انسان كيش من است، حتى اگر اين كيش منعكس شده در آثارم سيوروسات بساط سوداگران بازارى را برنتابد و براى «پاى تا سرشكمان» دشنه اى زهرآلود و تهديدكننده باشد. من هماره با عشق خود مغازله كرده ام و كار خود را كرده ام و بر اين خط تا فرمان درنگ خواهم رفت گواهم تيپا خوردن ها و تاوان پس دادن هاى سراسر زندگى ام تا امروز است. نه انديشناك دشنام و ريشخندم و نه پرتاپ شدن به انزوا. مؤلف كتاب شعر متعهد ايران نيز زمانى كه به ذكر درون مايه ها و بن مايه هاى اصلى شعر سلاح (شعری که کوش‌آبادی درکنار گلسرخی و سلطانپور شعرش را از این سبک می‌دانست) مى پردازد، در صفحه ۶۶ كتاب مى نويسد: «... و ديگر آنكه عشق و معشوق بعد ديگرى مى يابند. رابطه عاشقانه، از عاشق ـ معشوق، به شاعر ـ جهان تعميم مى يابد و عرصه فردى به عشق فراگير سرايت مى كند و سلوك عاشقانه در حوزه انديشه والاى انسانى جريان مى يابد.»

به دیگر سخن، کوش‌آبادی حتی مانند سایه نیز قادر نیست میان من و ما رابطه‌آی منطقی و متناسب برقرار کند و در همان چارچوب‌های هنری گلسرخی و سعید سلطانپور باقی می‌ماند: هر چه هست ماست، مبارزه است، مقاومت است و جلوه‌های متفاوت زندگی انسان‌ها و زیر و بم آنها چندان اهمیتی ندارد که لازم باشد بر آنها فوکوس شود و یا شعر گهگاهی به این وادی‌ها هم سرک بکشد. من در این شعر در ما مستحیل شده و خود لایه‌های تازه‌ای از انکار فردیت منطقی و ضرور را بازآفرینی می‌کند. بدبینی و بدگویی کوش‌آبادی از شعر معاصر نیز شاید به دلیل درک و دریافتی است که در زمینه‌ی «تعهد» در شعر و ادبیات متاخر جا افتاده و رواج پیدا کرده:

نتوانستم ديگر
به تماشاى عبث خود را تخدير كنم
نتوانستم در كنج اتاق
چون فلان آقا صيقل‌ گر شعرم باشم ريزتراش
شعر در من فريادى بود
كه درون توفان سرمى دادم
و به رغم دشمن
ره به گوش شنوا هم مى برد
سخنى ساده و راست
همچو تيرى كه نشيند به هدف
و بدين كارايى
چه غم از واژه سنگين و زمختم مى بود؟

وابماند این سوغات فرنگ
که شده وصله ی ناجور قبا
موذی هرزه درا
چهره ی از گل نازکتر شعر ما را
که خیالاتی روشنتر از آب زلال
جلوه اش را دوبرابر می کرد
و به پاس دل و میل مردم داشت گذر
آنچنان مثله و ناسورش کرد
که ببینیش دگر نشناسیش

دیگر از بوی خوش تازه ی نان
آسمان آبی
و دهانی که پر از حرف و حدیث ما بود
خبری نیست در آن
به عبث نیست اگر می پایم
شاعری را که در این وانفسا الماس شعرش را
آن چنان بتراشد
که تلالوهایش
دشت رنگین تماشا باشد .
...
من که از کودکیم
آشنایم با سرو
آشنایم با رود
دیده¬ام بوسه ی باران را بر گونه ی گل
و از آن دم که بلوغ
بر شعورم تابید
شعر نیمائی را می¬فهمم
از چه امروز نباید در شعر
معنی فکر ترا درک کنم؟

سر فریاد کشیدن دارم
که بنام قاصد
تو پیام¬آور هیچستانی
نکند
فارغ از دغدغه بود و نبود
تو همان آینه گردابی
که به جز تصویر خویش در آن
کس دیگر را نتوانی دید ؟
...
شعر نوباوه اگر در دل باغ
قد بر آورده و بالنده شده است
در هوای شعر نیمائی
سینه اش را پر و خالی کرده است
شعر نیمائی را
که بریده¬ست زبان؟
که چنان بی¬رمق افتاده چراغی دم مرگ
مختصر جوهر اندیشه نمانده¬ست در آن

با یکی از شعرهای خوب کو‌ش‌آبادی این سیاه‌مشق را با گرامی‌داشت یاد او پایان می‌برم:

پیچیده های و هوی کلاغان به کوچه‌ها
بر گیجگاه سنگی شهر شکسته‌مان
خون موج می‌زند.
- چون گربه‌ی حنایی همسایه در شکار-
خورشید
بر روی شیروانی چرکین روبرو
دزدانه در کمین کلاغان نشسته است.
برگ هزار رنگ درختان خانه‌ها
گویی که آرزوی مردم غمگین زاغه‌هاست
کاینک به دست باد
تاراج می‌شود.

Read More...

۲۸.۹.۸۸

در شعر این آهنگ (لطفا به لینک مراجعه کنید) منجمله آمده است." آنهایی‏که در میدان‏ها به خاک می‏افتند، به لک لک هایی تبدیل می‏شوند که آنچه را در آن دیار می‏گذرد برای ما بازگو کنند. میدانی، چرا لک‏ لک ها موقع پرواز همیشه یک جای خالی در ترکیبشان نگاه میدارند، آن جای خالی متعلق به عشق من است، فقط مال من است"

http://www.youtube.com/watch?v=yB1J7JBszys&feature=related

چندی پیش دوستی آهنگ ژوراولی، آهنگ متن فیلم قدیمی وقتی لک لک ها پرواز میکنند را برایم فرستاد. شنیدن مجدد این آهنگ مرا در خود فرو برد. درچند هفته بیش از چند صدبار این آهنگ را گوش دادم. موزیک، پشت صحنه کامپیوترم بطور مداوم پخش می‏شد.
احساس آشنایی که در موزیک و صدای خواننده نهفته است مرا با خود می‏برد.
در شعر این آهنگ منجمله آمده است." آنهایی‏که در میدان‏ها به خاک می‏افتند، به لک لک هایی تبدیل می‏شوند که آنچه را در آن دیار می‏گذرد برای ما بازگو کنند. میدانی، چرا لک‏ لک ها موقع پرواز همیشه یک جای خالی در ترکیبشان نگاه میدارند، آن جای خالی متعلق به عشق من است، فقط مال من است"
حدود 50 سال از ساختن این فیلم و این موزیک می‏گذرد. تنها روسهایی که آن روزها را دیده‏اند و اجساس آن روزها را لمس کرده‏اند می‏توانند فیلم هایی چون سرنوشت یک انسان و وقتی لک لک ها پرواز می‏کنند را بسازند و چنین آهنگی را خلق کنند
من دو سال پیش در وبلاگم در بیان ظلمی که به جوانان و مبارزان ایران در سالهای قبل و پس ازانقلاب روا شد نوشتم:
"
ابعاد آنچه در سالهای قبل و پس از انقلاب در ایران گذشت قابل قیاس با دوران ملی شدن صنعت نفت و حتی انقلاب مشروطه نیست. امید و آرزوی ملیونها تن با ناکامی مواجه شد. صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله ها آویزان کردند. مادرانی بوده اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم. سرود بهاران خجسته باد مربوط به دوره پیروزی و همدلی نیروهاست. آثار پرارزشی نیز که در این دوران خلق شده مثل به نظر من" گام هنر زمان" و " ارغوان " ابتهاج ابعاد توده ای نیافتند. در هم آمیختگی نتایج انقلاب و رودررویی نیروهای سیاسی عواطفی پدید آورد که بخشا هنوز در احساس کسانیکه در آن روزها در گیر فعالیت های اجتماعی بوده اند باقی مانده.
....
مریم سطوت ده سال قبل در مقاله ای با عنوان آرزوهای بزرگ نوشت
.... شايد روزی کسانی راجع به غزال و لیلا و طاهره و صبا بنویسند بدون آنکه بخواهند مشی مسلحانه را در مرکز توجه قرار دهند. شاید روزی کسانی به بررسی احساس های مادران و پدرانی بپردازند که بچه های خود را در اروپا گذاشته و به بيابان های عراق رفتند و کشته شدند، بدون آن که بخواهند اين را دلیلی بر حقانيت ايده های آن ها بدانند. شايد روزی کسانی راجع به آرزوهای بچه ها و جوان هايی بنويسد که روی ميدان های مين دويدند و تکه تکه شدند بدون آنکه بخواهند آن را دليلی بر قدرت ايدئولوژی اسلام و يا فریبکاری و قدرت پرستی حاکمان بدانند. بعبارت ديگر خود اين پديده ها و نه منافع و نتايج سياسی آن مورد بررسی قرار گيرد.
مریم سطوت حق دارد. در آینده کسانی خواهند بود که از سرخوردگی شکست انقلاب و درگیری نیروهای سیاسی با یکدیگر رنج نمیبرند و قادرند به آنچه گذشت بگونه دیگری نگاه کنند. هفت صد سال بعد ازمرگ مولانا کسی پیدا میشود که نه راجع به مولانا و شمس بلکه راجع به کیمیا خاتون همسر شمس تیریزی بعنوان نمونه ای از یک زن در آندوران رمان بنویسد. ولی مریم سطوت در یک زمینه اشتباه میکند. بزرگترین و موثرترین آثار را در هر دوره تاریخی کسانی خلق کرده اند که در همان دوره زندگی میکردند. موثرترین و لطیف ترین فیلم های مربوط بدوران جنگ دوم را روسها در همان سالهای پس از جنگ ساختند. آیندگان نخواهند توانست ظلمی را که به نسل ما روا شد جبران کنند.
"
شنیدن مجدد این آهنگ برای من یادآور احساسی آشنا بود. سراینده و خواننده این آهنگ ، آنرا برای ما ساخته اند.

Read More...

۱۷.۹.۸۸

دیروز و امروز




شانزده آذر امروز و شانزده آذر سی و هفت سال پیش

Type rest of the post here

Read More...

۱۵.۹.۸۸

بگو به باران

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ‏ها را

http://www.youtube.com/watch?v=nshxJQB1HME&feature=PlayList&p=23F2DECCB1BF7E55&index=3

Type rest of the post here

Read More...

۱۶.۸.۸۸

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید


Type rest of the post here

Read More...

۱۰.۸.۸۸

بخش هنری همایش چهارم اتحاد جمهوریخواهان

بخشی از برنامه هنری همایش چهارم
مهرداد هدایتی، ندا فتاپور، سیما بهمنش، بهرخ بابایی
">http://www.youtube.com/user/Jomhouri2#p/a/10/cqsGbPo2jM4

Type rest of the post here

Read More...

۲۸.۷.۸۸

آرزوهای او همچنان زنده‌اند از سعید شروینی


آرزوها و آمال‌های او برای ایران همچنان زنده‌اند

گفته‌اند که ۱۲ سالی بیشتر از مقتضیات زمانه زندگی کرد، به ویژه که در حرف و عمل به انقلابی‌گری و رادیکالیسم ایمان و باوری ژرف داشت و خون در شعرش، چه برای رسیدن به آزادی و چه برای برقراری عدالت از ملزومات چشم‌ناپوشیدنی است:

ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به راه تو نریزد

تا مگر عدل و تساوی در بشر مجری شود
انقلابی سخت در دنیا به پا باید نمود
ز انقلابی سخت جاری جوی خون باید نمود
وین بنای سست‌پی را سرنگون باید نمود

در سرش این فکر است که هر چه اوضاع خرابتر، شرایط برای بهبودی مساعدتر:
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گرددآا

ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی چون آب و آتش، دشنه‌ی پولاد می‌گردد

او از پیگری این روش و منش در بحبوبه‌ی دورانی که استبداد سیاه رضا شاهی دامن‌گستر می‌شد و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کرد نیز بازنمی‌ایستد. خودش هم از قول مخالفانش نقل می‌کند که تندروش می‌خوانده‌اند.

محمد‌علی سپانلو در باره تاخیر در بروز مرگ او به حسین مکی، جامع دیوان او استناد می‌کند که گفته است حکم مرگش باید سال ۱۳۰۶ اجرا می‌شد. «حیدرخان و خیابانی و میرزاکوچک خان کشته شده‌اند، عشقی به گلوله‌ی مزدوران دستگاه از پای درآمده، عارف قزوینی به تبعید دق‌آور خود افتاده، اشرف‌الدین گیلانی جامه‌ی جنون می‌پوشد، بهار به همراه اقلیت مخالف مجلس کنار گذاشته شده است، دهخدا یکسره به کار تحقیق سرگرم است… سال‌هایی که جنبش کم‌شمار، اما بسیار متنفذ چپ در ایران یکسره درهم شکسته شده است…باید چندسالی می‌گذشت تا گروه ۵۳ نفر از صفر آغاز کند. او اما به اراده‌ی خود در مهلکه می‌ماند. نه بی‌نشان می‌شود و نه ساکت و رام و نه به زیرزمین می‌رود…»

شعرهای او دقیقاً نمایشگر منش اوست که هرگز تزلزلی نمی‌پذیرد… به اعتبار همین منش و نگاه رادیکالی که به مسیر برقراری عدالت و آزادی داشت، ساحل سلامت رها کرد و به قلب گرداب شیرجه رفت. «پس از قلع و قمع همراهان دوره‌ی آزادی، چندسالی دیگر هم غریب و بی‌یاور، چون آخرین جنگجوی قبیله‌ی آپاچی از کوهستانش دفاع کرد. راستی راکه سزاوار بود که در زندان شهربانی به سال ۱۳۱۸، به نعش خفه‌شده‌ی او همچون بازمانده‌ی یک تیره‌ی منقرض یا موجودات کره‌ی دیگر نگاه کنند.»

با این همه، او با جان و دل عاشق آزادی و رهایی مردمان میهنی است که نامش ایران است. به رغم رادیکالیسمش، در دو سه جا، تیزهوشی سیاسی‌یی فراتر از هم‌نسلانش نشان می‌دهد، از جمله در شناخت چشم‌انداز راهی که رضاشاه می‌رود و بساط استبدادی که برپا می‌کند. هم از این رو از همان ابتدا به راه و رسم او بدبین است و هشداردهنده.

انقلاب بهمن به لحاظ رادیکالیسم و نه لزوماً به خاطر آزادی‌خواهی ، و شاید هم به خاطر هر دو، نام و یاد او را هم احیا کرد. حالا او در شعرها و شعارها حی و حاضر است و شهرام ناظری و محمدرضا لطفی و دیگران بر شعرهای او ترانه‌هایی ماندگار می‌سازند:

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی


قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روح‌بخش جهان است نام آزادی

سی سال پس از آن احیای دوباره‌ی نام و یاد او، اینک آنچه که از میراث او برجا مانده و قابل اشاره است، جوهر آزادیخواهی‌ و میهن‌دوستی و عدالت‌گرایی او است، گیرم که در نگاه و راه و رسمی متفاوت از آنچه که او دنبال می‌کرد.

و امروز، ۲۴ مهر، هفتادمین سالگرد رویارویی او با پزشک احمدی در زندان رضاشاه است، دیداری که آخرین لحظات حیات او را رقم می‌زند:
«غروب روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۱۸، چهارمین سال زندان، او رنجور و ناتوان،اما تسلیم‌ناشده روی تختش دراز کشیده است. کلید در قفل می‌گردد. در باز می‌شود. سه نفر در آستانه‌ی سلول ظاهر می‌شوند. او سرهنگ نیرومند، رئیس زندان و پزشگ احمدی، جلاد بی‌سواد و تسبیح به دست رضاشاه را می‌شناسد. پس آن حکم که سال‌ها در جیب داشت اینک اجرا می‌شود. مرگ را پذیرفته، اما عدم مقاومت در برابر اوباش، وهنی است بر شاعر. در تاریکی متعفن، پیکاری خاموش و نومید در جریان است. دهانش را گرفته‌اند. پزشک احمدی آمپول هوا را آماده کرده است. هوا در رگ‌های شاعر جاری می‌شود- هوای آزاد- و او در تشنجی دردناک به خواب حفقان می‌رود.» خفقان رضاشاهی تا عمق جان او نیز نفوذ می‌کند و بر حیاتش نقطه‌ی پایان می‌گذارد. هم دوختن لب‌های او در زندان و هم این گونه از میان برداشتنش آوازه‌ی روزگار شده است و تجسم استبدادی آزادی‌کش و انسان‌کش.


۷۰ سال پس از خاموشی‌اش در زندان رضاشاه، خشونت و رادیکالیسم و دست‌شدن از حیات برای رسیدن به آمال‌های انسانی نیست که روش و سلوک بزرگ‌دارندگان یادش را شکل می‌دهد، بلکه رواداری، پرهیز از خشونت و گذاشتن سنگ بر سنگ در راه آزادی و عدالت است و نه معجزات یک شبه و یک باره.

آنچه که اینک از فرخی یزدی و میراث او باقی مانده، آمال و آرزوهای او برای بهبودی و بهروزی مردمانی است که در خطه‌‌ی ایران زندگی می‌کنند و او دلباخته‌‌ی سعادت و سربلندی‌اشان بود.
سعید شروینی

Read More...

۲۵.۷.۸۸

بسیجی ها در پالتاک

شنبه هفته گذشته اطاق اتحاد جمهوریخواهان د رپالتاک من و خانم فاطمه حقیقت‏جو را دعوت کرده بود که راجع به اوضاع ایران و آینده جنبش صحبت کنیم. پس از صحبت ما، مطابق معمول به حاضرین وقت داده شد که سوالات و نظرات خود را مطرح کنند. 5 نفر از کسانی که نوبت گرفتند صحبت خود را با خواندن آیه‏ای از قران شروع کرده و خود را عضو بسیج معرفی کرده و در چارچوب بحث و دیالوگ نظر خود را مطرح کردند. آنان گفتند:

"این آقایانی که امروز به نتیجه انتخابات اعتراض دارند کسانی هستند که 20 سال در دوره موسوی و رفسنجانی و خاتمی اداره کشور را در دست داشتند و این همه خرابی و مشکلات برای کشور پدید آوردند و حالا که عده‏ای آمده‏اند و قدرت را از آنها گرفته‏اند و میخواهند به اوضاع مملکت سروسامانی بدهند و جلوی اختلافات طبقاتی و دزدی و فساد را بگیرند جنجال تقلب در انتخابات را راه انداخته‏اند. آنها خطاب به من گفتند که شما هر چند نظراتتان با ما فرق دارد ولی آدمهایی هستند که نظراتی دارید و پرنسیپ دارید و ما به شما احترام می‏گذاریم. چرا فریب آدمهای خائنی مثل حقیقت‏جو و افشاری و سازگارا و گنجی و مهاجرانی را می‏خورید. اینها آمده‏‏اند خارج با آمریکایی‏ها ساخته‏اند و اسرار اتمی ما را در اختیار آنها گذاشته‏اند. اینها مساله‏شان کسب مجدد قدرت است و به محض این‏که موفق شوند با یک تیپا شما را طرد می‏کنند.شما بسودتان است که از آنها کناره‏گیری کنید..."
هم حضور یک تیم کارکشته با صحبت هایی از قبل آماده و کار شده با عنوان رسمی بسیجی در جلسات ما و هم این موضع آنها برای من جدید بود. تا به حال ما در کیهان و نشریات مشابه خوانده بودیم که خطاب به موسوی و خاتمی و مشارکت و نظایر آنها بنویسند که "ببینید، ضدانقلاب خارج از کشور دارد از شما حمایت می‏کند. شما چه کرده‏اید که این خائنین ازشما حمایت می‏کنند." و این بار من با موضعی عکس موضع قبلی مواجه می‏‏شدم
من شخصا عادت کرده‏ام که در جلسات چه حضوری و چه پالتاکی و چه در تفسیر مقالات صرف نظر از موضوع بحث کسانی بیایند که یا با اعتقاد واقعی و یا با تظاهر به موضع چپ رادیکال مرا مورد حمله قرار دهند که چرا از جنایتکارانی که در رژیم مسئول بوده‏اند، حمایت می‏کنید و یا چرا با لیبرالهای طرفدار آمریکا همکاری میکنید و یا چرا نسبت به سلطنت طلب‏ها و مجاهدها و تجزیه طلب‏ها قاطع نیستید و یا به طرفهای دیگر بگویند که چرا با خائنین اکثریتی همکاری میکنید. اینها همان‏هایی هستند که در دوره جنگ شعار پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کیند را داده اند.
ولی من تا به حال با حضور رسمی ماموران ورزیده رژیم در جلسات و بخصوص با موضع روشن ذکر شده مواجه نشده بودم
آیا این جلسه و این موضع یک مورد استثنایی و منفرد است یا شما هم با موارد مشابه مواجه شده‏اید و این یک مورد نمونه وار است
مهدی فتاپور

Read More...

۲۹.۶.۸۸

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۲۲.۶.۸۸

درس تاریخ







دو ماه است که همه چیز تحت تاثیر اخباری است که از ایران میرسد. دل من به کارهای دیگر نمی‏آید. هر روز در لابلای سطور به دنبال آخرین اخباریم. ذهن همه ما را راههای تداوم جنبش سبز مشغول کرده.
من دو هفته قبل مطلبی نوشتم که در سایت ها منتشر شد. هر چند وظیفه این وبلاگ از ابتدا پرداختن به مسائل سیاسی روز در نظر گرفته نشده، با توجه به شرایط کنونی و از آنجا که اظهار نظرهایی که راجع به این مطلب مطرح شد که نکات قابل توجهی در آنها مطرح شد من لینک این مقاله و برخی اظهار نظرها را در اینجا منعکس میکنم. دوستانی که به خصوص در ایران ساکنند و آنرا ندیده اند میتوانند آنرا در این آدرس بخوانند

http://www.fatapour.de/Maryam/tekrar_tarikh.htm
درهمین رابطه دو روز قبل از انتخابات مطلبی داشتم که آنرا نیز میتوان در این آدرس دید

http://www.fatapour.de/Maryam/khiaban.htm

مریم سطوت

Read More...

۹.۵.۸۸

آزادی


بر دفترچه ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
نامت را خواهم نوشت



بر دفترچه ترانه هايم
بر ميز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
نامت را خواهم نوشت
بر هر صفحه که می خوانم
بر هر صفحه ی سفيد
برخاکستر کاغذها يا بر سنگ خون
نامت را می نويسم

برعکسهای طلايی
بر زره جنگجويان
بر تاج هر شاه
نامت را نوشتم

بر جنگل و صحرا
بر آشيانه و بر سرو کوهی
بر انعکاس کودکی ام
نامت را نوشتم

بر مرمر شبها
برسفيدی نان روزها
بر همه ی فصلهای موعود
نامت را می نويسم

بر هر وصله آبی در آسمانهای سربی
بر برکه در آفتاب پوسيده
بر آبراه زندگی
نامت را می نويسم

بر دشتها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر آسياب سايه ها
نامت را نوشتم

بر هر وزش غروب
بر دريا، بر کشتی ها
بر کوهستان ديوانه
نامت را می نويسم

بر جوش و خروش ابرها
بر عرق طوفان
بر بوی نا و انبوهی باران
نامت را می نويسم

بر هر مساعدت
بر پيشانی دوستانم
بر هر دست کمک
نامت را می نويسم

بر پنجره شگفتی ها
بر لبان شنونده
به مراتب برتر از سکوت
نامت را خواهم نوشت

بر بهشتهای بر باد رفته ام
بر فانوسهای دريايي مخروب
بر ديوارهای ياس
نامت را نوشته ام

بر غيبت بی آرزو
بر برهنگی تنهايی
حتی بر قدمهای مرگ
هنوز نامت را می نويسم

بر سلامت بازگشته
بر خطر بيهوده
بر اميد بی عداوت
نامت را می نويسم

و با قدرت يک کلمه
زندگی ام را دوباره باز می يابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم

آزادی

لوئی آراگون – ترجمه فرهاد والی

Read More...

۱۵.۴.۸۸

عاشقانه به پا خیز

در سينه ی صبور ِ ما، سی سال غم نشست


اين بار، عاشقانه به پا خيزُ سبز باش

آتش به جان ِ تازه، برانگيزُ سبز باش



بگذار اين بهار به نام ِ تو گل کُند
بگذر زرنج ِ اين همه پائيزُ سبز باش

***

آن آينه، سلام ِ سپيد ِ ترا شنيد

با آب ها دوباره در آميزُ سبز باش

***

نور ِ تو از ميان ِ دل ِ ما عبور کرد

ای شور ِ نوشکفته! دل انگيزُ سبز باش

***

در امتداد ِ اينهمه، شمشادهای شاد

با عطر ِ آب وُعاطفه، لبريزُ سبز باش

***

دست ِ کدام پَست، ترا زخم می زند؟

بيداد ِ اين زمانه، فروريزُ سبز باش

***

جنگل، ترا در آينه ها سبز ديده است

با هر تَبَر - هر آينه - بِستيزُ سبز باش

***

آواز ِ تو زمين وُ زمان را زلال کرد

با زردی ِ زمانه، در آويزُ سبز باش

***

گيلان ِ من ترانه سُرای ِ سپيد ِ توست

خندان بخوان! چکامه ی تبريزُ سبز باش

***

در ياد ِ اين درخت، صدايت معطرست

اين عطر را به شاخه، بياويزُ سبز باش

***

بگذار! - با طراوت ِ يک عشق ِ سر بلند -

گلدان ِ لاله را به سر ِ ميزُ سبز باش

***در سينه ی صبور ِ ما، سی سال غم نشست

با شادی ِ شکفته، به پا خيزُ سبز باش
رضا مقصدی

Read More...