تا چند سال دیگر اجازه خواندن دارد ؟
۱۲.۴.۹۰
اولین حقوق
در عکس از سمت راست: جولیا دوست پسرم، فرهاد پسرم و ندا دخترم
احتمال حذف فیزیکی نیروهای درون حکومت
این رژیم می تواند سرکوب کند، اما حکومت کردن نیازمند نیروئی است که جامعه را اداره کند
مصاحبه رادیو فرانسه با مجبتی واحدی؛ علیرضا نامور حقیقی و مهدی فتاپور در رابطه با تضادهای درون حکومت
لطفا لینک زیر را کلیک کنید
http://www.persian.rfi.fr/%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C/20110626-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%84%D8%AC%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA
۲۸.۱.۹۰
نام او را گرفتم که زنده نگهدارم از مریم سطوت
گفت:امروز رفتم پیش حسین و مریم ... داشتم می گشتم ..از میان تکه سنگ های شکسته قسمتی از اسمش را پیدا کردم
قطعه 39 ردیف 24 شماره 43
گفتم: مریم شاهی
گفت: شاید به خواهرش در مشهد بگویم فکری به حال این سنگ شکسته کند.
گفتم: (بغض گلویم را فشرد)
گفت: حسین این شانس را دارد که هنوز ازش یاد می کنیم و کسی مثل تو هست که قلبش برای او می زند و اشکی برایش به چشم ها می نشیند
گفتم: آبی هم پاشیدی؟
گفت: مزارشان همیشه تازه است.
با خود گفتم: نام او را گرفتم که زنده نگهدارم
۲۵.۱۰.۸۹
دیدار با دانشجویان دانشگاه واترلو
ماه گذشته سفری دو هفته ای به شرق آمریکا داشتم . از واشتگتن با ماشین به نیویورک و سپس به تورنتو رفته و به واشنگتن بازگشتم. سفری بود پربار و به من خیلی خوش گذشت و علیرغم هوای بد که رانندگی را مشکل و در برخی موارد خطرناک میکرد سفر خیلی خوب و پرباری بود
یکی از بهترین قسمت های سفرم دیدار با دانشجویان دانشکاه واترلو در نزدیکی تورنتو بود. شهر واترلو یک شهر دانشگاهی است که صد و خورده ای کیلومتر با تورنتو فاصله دارد. دانشگاه این شهر خیلی معتبر است و بخصوص دانشگاه مهندسی آن از معتبرترین ها در آمریکای شمالی است و مهم آنکه تعداد زیادی از ایرانیان در این دانشگاه تحصیل میکنند چه آنان که به تورنتو مهاجرت کرده اند و بخصوص آنان که برای ادامه تخصیل از ایران آمده اند. چون سفر من حوالی شانزده آذر بود از طریق یکی از دوستانمان انجمنی که در این شهر فعال است از من خواست که برای سخنرانی با مضمون جنبش دانشجویی دیروز و امروز به این شهر بروم و من هم پذیرفتم.
روزی که باید میرفتم هوا بیست درجه زیر صفر بود و برف شدیدی همراه با باد میامد طوری که تمام تورنتو راه بندان بود. همه میگفتند منصرف شوم چون واترلو سردتر از تورنتو است و ممکنتست در راه بمانم ولی من که میدانم به هم خوردن یک برنامه که تعدادی برای ان زحمت کشیده اند چقدر نامطبوع است تصمیم گرفتم بروم و با همان سرعت مورچه و بعضی وقت ها یواشتر از مورچه خودم را رساندم به محل و خوشبختانه میان برف ها گیر نکردم
سازمان دهندگان جلسه تعدادی از پیشگامیهای زمان انقلاب بودند که سالهاست در کانادا ساکنند باضافه تعدادی از دانشجویان از ایران آمده و شرکت کنندگان در جلسه اکثرا زیر سی سال بودند و اخیرا از ایران امده بودند. سالن تقریبا پر بود و فکر کنم حدود صد و پنجاه نفر یا بیشتر آمده بودند.
آنچه برای من جالب بود فضای جلسه بود. شرکت کنندگان میخواستند بدانند آنزمان ما چه فکر میکردیم و چرا .بر خلاف جلسات دیگر که بخش مهمی دنبال دفاع از گذشته خود و متهم کردن دیگرانند، شرکت کنندگان سوالاتی میکردند برای روشن شدن مسائل. و با علاقمندی زیاد بحث را دنبال میکردند و آنگاه هم که به امروز برمیگشت آنها که همه خود را حزئی از جنبش سبز میدانستند دغدعه شان این بود که این چنبش چطور میتواند تداوم یابد. جمهوریخواهان در این رابطه چه فکر میکنند و دنبال رد این و یا تایید آن نبودند
بجث آنقدر حوب پیش رفت که بجای دو ساعت، چهار ساعت طول کشید و بیاد سالن را تحویل میدادند بعد هم به حانه یکی از دوستان که از پیشگامیهای آنزمان بود رفتیم (حدود بیست نفر) و تا ساعت چهار صبح بیدار نشستیم. من که فقط قرار بود دو روز و نیم تورنتو باشم و قصد داشتم بروم جلسه و شب برگردم عملا یکروز از اقامتم به این جلسه اختصاص یافت ولی خیلی راضی بودم
رفتن به واترلو یکی از بهترین قسمت های سفرم بود
۱۵.۸.۸۹
عکس و موزیک آخر هفته: اظهار عشق
آیا آدمها هم میتوانند در اظهار عشق اینقدر زیبا و ظریف عمل کنند
به لینک زیر مراجعه کنید
http://www.fatapour.de/musik/The_Courtship_Dance.wmv
Type rest of the post here
۱۰.۸.۸۹
روند شکلگيری رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پس از انقلاب
روند شکلگيری رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران پس از انقلاب
و شکل گیری اولین کمیته مرکزی آن
. از فروردین ماه پس از اعتراض عمومی به نامه بازرگان تا خردادماه که انتخاب اولین رهبری سازمان انجام گرفت، مواضع سازمان بتدریج رادیکالتر شد. در این دوره مجموعه نیروهای درون رژیم از دولت موقت و چهرههایی نظیر امیر انتظام، یزدی، قطب زاده، بنی صدر و احمد مدنی تا روحانیون حاکم و رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد انتقاد و افشاگری قرار دارند و لحن افشاگریها بتدریج تندتر و صریح تر میشود. هر چند تعدادی از رفقا از این سمتگیری ناراضی و آنرا خطرناک میدانند و میکوشند آن را تعدیل کنند و برخی نیروی محرکه این سمتگیریاند، ولی هنوز بلوک بندی در این زمینه شکل نگرفته. در این چندماه مهمترین مواضع سیاسی مثل عدم شرکت در رفراندوم جمهوری اسلامی، تلاش برای پایان دادن به جنگ در ترکمن صحرا و سنندج مورد تأیید همه کادرها بود.
****************************
رفیق فتاپور شما در جریان شکلگیری رهبری سازمان جریکهای فدایی خلق در جریان انقلاب و پس از
آن بودهاید. می خواهیم گفتگویی در این ارتباط با شما داشته باشیم. ممکن است توضیح دهید ارگانهای اصلی و رهبری سازمان قبل از انقلاب چه کسانی بودند؟
فتاپور: از اوائل سال 1356 تا زمان انقلاب یک هیئت اجرایی سه نفره مرکب از احمد غلامیان لنگرودی (هادی)، قربانعلی عبدالرحیم پور (مجید) و رضا غبرایی (منصور) هیئت مسئولان سازمان بودند. تیمهای مختلف سازمان با این ارگان در رابطه بودند و مسئولیتها بین آنان تقسیم شده بودند. در تابستان سال 57 توسط همین هیئت، ارگانی بنام شورای سیاسی مرکب از مجید عبدالرحیم پور، رضا غیرایی، من (مهدی فتاپور)، هادی میرمؤید، علیرضا اکبری و اکبر دوستدار تشکیل شد. این ارگان مسئولیت تصمیم گیری در رابطه با سیاستها و صدور اطلاعیه ها و بیانیه های سازمان را برعهده داشت. اکثر موضعگیریهای آن دوره توسط علیرضا اکبری تنظیم گردیده و به تایید این ارگان میرسید.
چند ماه قبل از انقلاب تیمی با شرکت فرخ نگهدار، علیرضا اکبری و بعدتر جمشید طاهری پور و برای مدتی بهروز خلیق تشکیل شد. موضعگیریهای سازمان در چند ماه آخر قبل از انقلاب عمدتا توسط فرخ نگهدار تنظیم و در این تیم آماده شده و انتشار می یافتند. مجید عبدالرحیم پور و رضا غیرایی در رابطه مستقیم با این تیم بودند. من حدوداً دو هفته یکبار و در هفتههای آخر قبل از انقلاب هر هفته به این تیم می رفتم و یک شب آنجا میماندم. معمولا مجید نیز میآمد و تحولات و مواضع سازمان و اقداماتی را که باید صورت می گرفتند، مورد بحث قرار می دادیم.
در آخرین جلسهای که در این خانه برگزار کردیم، مجید عبدالرحیم پور و رضا غبرایی هم شرکت داشتند و بحث مفصلی در رابطه با رهبری سازمان در شرایط جدید داشتیم. یک هیئت اجرایی سه نفره و یک یا دو ارگان سیاسی بی ارتباط با هم، پاسخگوی وضعیت نبود. طرحی که مورد بحث ما قرار گرفت شکل دهی ارگان رهبری از طریق سازماندهی چند ارگان بود. ارگان نظامی - تدارکاتی با مسئولیت احمد غلامیان و عضویت چند تن از کادرها مثل رحیم اسداللهی، قاسم سیادتی، سیامک اسدیان و تهماسب وزیری؛ ارگان تشکیلاتی اجرایی با شرکت مجید عبدالرحیم پور، رضا غبرایی، هادی میرمؤید، اکبر دوستدار؛ ارگان سیاسی با شرکت فرخ نگهدار، جمشید طاهری پور و علیرضا اکبری و با اضافه شدن بهزاد کریمی و امیر ممبینی؛ و ارگان ارتباطات و هدایت و شکل دهی سازمانهای جنبی و علنی با مسئولیت من. مطابق این طرح رهبری مرکزی سازمان با شرکت یک یا دو تن از هر یک از ارگانهای ذکر شده شکل میگرفت.
در این جلسه علاوه بر این طرح، پیشنهاد من برای تغییر رادیکال سازماندهی سازمان مورد بحث قرار گرفت. مطابق این پیشنهاد، تیمهای چریکی به جز چند تیم نظامی منحل شده و اعضای مخفی و مسلح سازمان نزد سمپاتهای علنی زندگی میکردند. مجید و رضا غبرایی معتقد بودند این طرح با مخالفت جدی در درون سازمان مواجه خواهد شد و ناپخته است و بهتر است که فعلا طرح نشود.
روز بیست و یکم بهمن جلسهای با شرکت همه مسئولان سیاسی و تشکیلاتی سازمان در خانه ذخیره من و مریم سطوت (در آریاشهر) برگزار شد. در این جلسه قرار بود که تحلیل و موضع ما در شرایط جدید و تعیین ارگان رهبری جید مورد بحث قرار گیرد. در رابطه با بحث اول فرخ نگهدار تحلیلی آماده کرده بود که بر طبق آن بعد از صحبتهای هویزر با بهشتی و رفسنجانی آمریکاییها حاضرند با تامین یک سری شرایط (دست نخورده ماندن ارتش و پاییند ماندن ایران به تعهدات بینالمللی پیشینش) دولت بازرگان را برسمیت بشناسند و به همین دلیل احتمال زیاد دارد که بختیار کنار رفته و جای خود را به بازرگان بدهد. در این جلسه قرار بود راجع به سیاست سازمان در قبال چنین تغییری صحبت شود.
بحث دوم بررسی چگونگی ارگان رهبری بود. طرحی که ما صحبت کرده بودیم در چارچوب عمومی مورد تأیید همه بود ولی در جزییات و افراد باید مورد بحث قرار میگرفت.
صبح زود من و مریم رفقا را که بخشی شان از شهرستانها امده بودند، در چند نوبت به محل جلسه بردیم. اولین تظاهرات رسمی سازمان که قرار بود روز نوزده بهمن در دانشگاه تهران به مناسبت سالروز سیاهکل برگزار گردد، به دلیل همزمان شدن با راهپیمایی حمایت از نخست وزیری مهندس بازرگان به روز بیست ویکم بهمن انتقال یافته بود و من پس از بردن همه رفقا به محل جلسه، علیرغم اعتراض برخی از رفقا، بایست به دانشگاه تهران میرفتم و نتوانستم در جلسه شرکت کنم.
این جلسه بدلیل آغاز قیام ناتمام ماند و هیچ تصمیمی اتخاذ نشد.
یعنی در روز قیام رهبری سازمان نامشخص بود؟
نه این صحبت دقیق نیست. مسئولان سازمانی مشخص بودند و ارگانها به همان صورت سابق رسمیت داشتند ولی طبیعتاً با تشکیل ستاد و تغییر جهشی موقعیت سازمان ساختار و ارگانهای قبلی پاسخگو نبودند.
تصمیم گیری در روزهای پس از انقلاب چگونه صورت میگرفت؟
در یکی دو روز اول، خیلی از تصمیمات را افراد بدون ارتباط با هم اتخاد کردند؛ مثل تشکیل ستاد و یا بعبارت دیگر علنی کردن سازمان را من تصمیم گرفتم و اعلام کردم، یا اولین اعلامیه سازمان در رابطه با انقلاب را فرخ نگهدار بیارتباط با دیگران نوشت و برای رادیو فرستاد و یا مسئولین سازمان در ایالات خود مستقلا تصمیمات مهمی گرفتند. پس از آن که ما در ستاد مستقر شدیم همه ما در یک محل و در رابطه با هم بودیم و تصمیم گیری جمعی امکانپذیر بود.
در اولین روزها هر شب جلسهای با شرکت همه اعضای تیمهای مخفی سازمان (چریکها) که در تهران بودند، تشکیل میشد و تصمیمات اصلی در این جلسه اتخاذ ویا تایید میشدند. جلسه دیگری هم با شرکت بخشی از چریکها و تعدادی از رفقای آزاد شده از زندان برگزار میشد. این جلسه به بحثهای سیاسی و سمتگیریهای سازمان اختصاص داشت. جمع دوم هر چند فاقد جایگاه حقوقی بود و تصمیمی در جلسات آن گرفته نمیشد، ولی عملا در سمتدهی نظری رفقا نقش مهمی داشت.
در همان روزهای اول هیئت اجرایی مرکب از مجید عبدالرحیم پور، رضا غبرایی و من انتخاب شد. مسئولبت تمامی ارگانها و ارتباطات با این هیئت بود.
این هیئت اجرایی توسط کدام ارگان انتخاب شد و آیا انتخاب این ترکیب به معنی کنار گذاشتن احمد غلامیان از ترکیب هیهیئت اجرایی قبل از انقلاب بود؟
این ترکیب در جمع اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب (چریکها) به تایید رسید. کلا تمامی تصمیمات مهم در آن روزها و شکل دهی همه ارگانها در این جمع به تایید میرسید. هیئت اجرایی آن زمان مهمترین ارگان سازمان بود. احمد غلامیان در ترکیب جدید هیئت اجرایی نبود و شاید بشود گفت که این بمعنی تنزل موقعیت او بود، ولی در آنروزها تا آنجا که من بیاد دارم همه تصمیمات از این نوع به اتفاق آرا اتخاذ میشد. به احمد غلامیان مسئولیت نظامی، مالی و تدارکات محول شد. خود او نیزبا مسئولیت ذکر شده موافق بود و با ترکیب هیئت اجرایی مخالفتی نداشت.
موضعگیریهای سازمان را کدام ارگان انجام میداد؟
در اسفند ماه نشریه کار با تلاش محمد دبیری فرد، مصطفی مدنی، منصور اسکندری، اکبر کامیابی، قاسم سیدباقری، اسفندیار کریمی و ... انتشار یافت. مسئولیت نشریه کار با محمد دبیری فرد بود و بخش مهمی از موضعگیریها از طریق نشریه کار صورت میگرفت.
در اسفندماه ارگانی با وظیفه تدوین و انتشارمواضع سازمان انتخاب شد. اعضای این هیئت عبارت بودند از فرخ نگهدار، محمد دبیری فرد، علیرضا اکبری و امیر ممبینی. برخلاف سایر تقسیم مسئولیتها که با توافق عمومی صورت پذیرفته بود، این بار اختلاف نظر بروز کرد. احمد غلامیان با حضور فرخ در این هیات مخالف بود و پس از یک بحث مفصل اکثریت حاضرین در جلسه چریکها به ترکیب چهار نفره ذکر شده رای دادند. با وجود شکل گیری این ارگان مکانیسم کار بگونهای بود که برخی از موضعگیریهای پراهمیت آن دوره بدون تشکیل جلسه ارگان و بحث روی جزئیات انتشار یافت. مثلا تهیه متن نامه سرگشاده به بازرگان که میتوانست آغازگر یک سیاست نسبت به نیروهای حاکم باشد، توسط فرخ نگهدار تهیه شد و در جلسه بحثی که شبها در ستاد تشکیل میشد خوانده شد. دراین جلسه یک سری پیشنهادات مطرح شد و پس از دخالت دادن برخی از آنها متن نهایی انتشار یافت. البته من و مجید اطلاعیه را قبل از انتشار دیده و آن را تایید کردیم، ولی این اطلاعیه که با اعتراض اکثریت قریب به اتفاق کادرها و نیروهای سازمان مواجه شد، مورد تایید رسمی همه اعضا هیئت موضع گیری نبود. یا اطلاعیه ای در رابطه با خسرو روزبه توسط علیرضا اکبری تهیه شده و انتشار یافت که در این اطلاعیه حملات تندی به حزب کمونیست شوروی با عنوان زرادخانه رویزیونیسم شده بود و این نحوه برخورد مورد تأیید هیچ یک از دیگر اعضای هیئت نبود.
خلاصه این که در فروردین ماه یک هیئت اجرایی سه نفره وجود داشت که مسئولیت همه تشکیلات و ارتباطات را عهده داربود. یک ارگان سیاسی انتحاب شده بود که مسئولیت موضعگیریهای سازمان را بر عهده داشت، یک هیئت تحریریه نشریه شکل گرفته بود که مستقلاً موضع میگرفت، مسئولیت نظامی، مالی تدارکاتی مستقل بود. من در رابطه با سازمانهای پیشگام بودم و علاوه بر همه اینها مسئولان ایالات، هر چند در رابطه با هیئت اجرایی بودند، ولی در خیلی از عرصهها عملاً مستقل از تهران تصمیم گرفته و عمل میکردند (هادی میرمؤید در آذربایجان، بهزاد کریمی در کردستان، اکبر دوستدار در خوزستان، جمشید طاهری پور و ایرج نیری در گیلان، نقی حمیدیان در مازندران، هیبت الله معینی در لرستان و ...).
رابطه این ارگانها با یکدیگر ناروشن و هیچ جمع بالاتری که بتواند تصمیمات این ارگانها را کنترل و هماهنگ کرده و هدایت عمومی سازمان را عهدهدار باشد وجود نداشت.
برای رسیدگی به وضعیت نابسامان رهبری سازمان در اواخر اردیبهشت ماه (یا اوایل خرداد) جلسهای دو روزه درخانهای در روستای گلدره در نزدیکی تهران با شرکت بخشی از مسئولان سازمان و کادرهایی که در جلسات سیاسی ستاد شرکت میکردند، برگزار شد. همه شرکت کنندگان همنظر بودند که مهمترین مشکل سازمان، ناروشنی وضعیت رهبری است و قبل از هر مسئله دیگری باید به این امر رسیدگی شود. محمد دبیری فرد طرحی را به جلسه ارائه داد که بر اساس اساسنامه احزاب کمونیست و بخصوص حزب کمونیست ترکیه که او با آنان کار کرده بود، تنظیم شده بود. در این اساسنامه اعضای سازمان در حوزه های پایه در محل کار و یا زندگی متشکل و سپس کمیته های 5 تا 7 نفره محل، شهر و ایالت برای اداره فعالیتهای سازمان در هر منطقه شکل میگرفت. رهبری سازمان از یک کمیته مرکزی پانزده نفره انتخابی تشکیل میشد. این طرح مورد تایید و استقبال همه حاضران در جلسه قرار گرفت و همه بر این نظر بودند که اولین گام برای اجرای این طرح انتخاب کمیته مرکزی است. در همان جلسه آیین نامه ای برای انتخاب کمیته مرکزی تدوین شد. مطابق این آیین نامه اولین کمیته مرکزی با رای مستقیم اعضای سازمان انتخاب میشد.
با توجه به اهمیت این انتخابات لطفا روند چگونگی انتخاب کمیته مرکزی را مشروحتر و تا آنجا که بیاد دارید با جزئیات توضیح دهید!
پس از این جلسه این سوال مطرح شد که اعضای سازمان چه کسانی هستند. حدود سی نفر اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب بودند ولی بجز این سی نفر چه کسانی از چند هزار کادر فعال سازمان، عضو محسوب میشدند؟
اولین گام تعیین اعضای سازمان بود. از همان اولین صحبت روشن بود که در این زمینه اختلاف نظر وجود دارد. در هیئت اجرایی ما به این تمایل داشتیم که باید ضابطه ای تعیین کرد که علاوه بر اعضای گذشته، حداقل همه کسانی که مسئولیتهای جدی در سازمان بعهده دارند، عضو محسوب شوند. ولی تعدادی دیگر از رفقا نگران آن بودند که عضوگیری گسترده ترکیب اعضا سازمان را تغییر داده و نتایجش ناروشن باشد.
ما در هیئت اجرایی صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم هر اقدامی در جهت عضوگیری جدید توسط ما میتواند ما را با مشکلات جدی در رابطه مان با برخی از اعضای قدیم سازمان مواجه سازد. راهی که به نظر ما رسید این بود که کمیسیونی از میان اعضای مخفی قبل از انقلاب سازمان تشکیل شده و اعضای سازمان را معین نماید. ما تصمیم گرفتیم مثل بقیه ارگانهایی که در این چند ماه تشکیل داده بودیم این کمیسیون را با پرسش از اعضای مخفی سازمان در قبل از انقلاب ایجاد دهیم.
این رای گیری در یکی از همان جلسات حضوری (و بخشا از طریق تلفن) انجام شد. بیست و پنج نفر نظر دادند. محمد دبیری فرد، رضا غیرایی، مجید عبدالرحیمپور و من با رای های بیش از 90 درصد رای دهندگان انتخاب شدیم. ولی در مورد نفر پنجم دو نفر، یعنی فرخ نگهدار و احمد غلامیان، رایشان مساوی شد و هریک 14 رای آوردند.
قرار شد برای تعیین تکلیف این کمیسیون جلسه ای تشکیل شود. این جلسه در خانه پدری من برگزار شد. وقتی احمد غلامیان آمد، دیدم که خیلی عصبانی است. عصبانیت او از خود کمیسیون نیود. عمر این کمیسیون حداکثر یک هفته بود و آن چنان اهمیتی نداشت. ما در آن چند ماه ارگانهای مهمتری توسط همین جمع انتخاب کرده بودیم. عصبانیت او بیشتر از این بابت بود که او قبل از انقلاب رهبر سازمان بود و تصور نمیکرد که نیمی از چریکها به او برای عضویت در یک کمیسیون رای ندهند، آنهم در شرایطی که اکثریت قریب به اتفاق به ما چهار نفر رای داده بودند.
با آن که همه میدانستیم که این کمیسیون اهمیت ندارد، ولی روحیات آن موقع همه ما بگونهای بود که زیاد در پی راه های مصالحه در چنین شرایطی نبودیم. میتوانستیم هر شش نفر را عضو کمیسیون معرفی کرده و قضیه را تمام کنیم.
رضا غبرایی که مسئولیت نظرخواهی را بر عهده داشت، اسامی همه رای دهندگان و آرای هر کس را در مقابل او روی یک ورقه کاغذ نوشته بود. او کاغذ آرا را گذاشت وسط اتاق. (رای گیریهای ما در آن دوره و چه در موارد دیگر همگی علنی بودند). قبل از این که همه بیایند و در حالی که بحثهای مقدماتی در جریان بود و هنوز بحث اصلی شروع نشده بود، من ورقه آرا را برداشتم و نگاه کردم. رایها اکثرا قابل پیشبینی بودند ولی با کمال تعجب دیدم که مجید به هادی رای داده است. از آنجا که من نظر مجید را در این مورد میدانستم، یواش به او که کنار من نشسته بود، گفتم که این ملاحظه کاری تو روی هیچ کس تاثیر نمیگذارد. اگر تو نظر خودت را میگفتی، ما این دردسر را نداشتیم. مجید گفت "راست میگی" و ورقه را از من گرفت و اسم هادی را جلوی اسم خودش خط زد و منتظر شد تا کسی که داشت حرف میزد، حرفش تمام شود و اعلام کند که او نظرش را تغییر داده است. در این حین من چشمم به هادی افتاد و دیدم که متوجه صحبت ما شده و خیلی عصبانی است. مجید بعد از چند لحظه به من گفت که "تغییر رای دعوا راه میاندازد" و دوباره ورقه را برداشت و اسم هادی را جلوی اسم خودش نوشت.
پس موضوع تغییر رای هادی که، در کتاب سفر با بالهای آرزو مطرح شده، همین جریان بوده؟
احتمالاً؛ چون تنها جایی که رای هادی و فرخ مساوی شد، در رأیگیری برای این کمیسیون بود.
به هر حال مجید رأی اش را تغییر نداد و آرا به همان شکل ماند و ما منتظر بودیم که همه بیایند و یک راه حل پیدا کنیم.
در این ضمن تعدادی از رفقا آمدند و امیرممبینی و انوشیروان لطفی هم همراه آنها بودند. هادی به حضور این دو اعتراض کرد و گفت این جلسه مربوط به اعضا سازمان است و این دو تن هنوز عضو سازمان نیستند. امیر هم که گویا منتظر این اعتراض بود، منفجر شد و شروع به پرخاش کرد وگفت: "اصلاً شما کی هستید که میخواهید راجع به عضویت من صحبت کنید. آن زمان که شماها هیچ کدامتان با سازمان در رابطه نبودید امثال من عضو سازمان بودیم. مگر ما که زندان افتادیم، از سازمان اخراج شدهایم که شما میخواهید ما را عضوگیری کنید. شما اینجا جمع شدهاید که چگونه یک عده را عضوگیری کنید، در حالی که کل قضیه غیرقانونی است." در واقع اعتراض امیر به همه ما بود و بدلیل اعتراض هادی به شرکت وی، قرعه بنام او افتاده بود. به نظر من حرفهای امیر منطقی بود ولی ما چاره دیگری نداشتیم. بالاخره باید از یک جا شروع میکردیم. مشاجره امیر و هادی عملا بحث اصلی را تحت الشعاع قرار داد.
در حین این مشاجره از ستاد سازمان در خیابان میکده تلفن زدند که رفقایی که در دفتر سازمان در آبادان دستگیر شده بودند، آزاد شدهاند. توضیح این که در سیام فروردین به دفتر سازمان در آبادان حمله شده و همه کسانی که آنجا بودند دستگیر شده و بعد از چند روز به تهران فرستاده شده بودند. آنها 39 روز در زندان ماندند و درست همان روزی که ما جلسه داشتیم آزاد شدند. ما خیلی خوشحال شدیم و جلسه را تعطیل کرده و برای صحبت با رفقا به ستاد رفتیم. چهارتن از دستگیر شدگان، اعضا مخفی سازمان قبل از انقلاب بودند: تهماسب وزیری، اکبر دوستدار، بهروز خلیق و نفر چهارم احتمالا ماشالله خاکسار (مطمئن نیستم). فردای آن روز نظر آنان پرسیده شد و همه آنها فرخ را تایید کردند و بنابراین رای فرخ 18 و رای احمد غلامیان 14 شد و کمیسیون تشکیل گردید.
در کمیسیون اتفاق نظر وجود داشت که ما باید یک ضابطه واحد برای عضویت در نظر بگیریم و بعد ببینیم که چه کسانی شامل این ضابطه میشوند.
در تدوین این ضابطه ما به این نتیجه رسیدیم که موقعیت افراد در سازمان پس از انقلاب نمیتواند مبنا باشد چه تدوین ضابطهای در این زمینه که بتواند همه جنبهها را در نظر گیرد و مورد تأیید همه و یا اکثریت رفقا باشد، عملی نیست. پس تصمیم گرفتیم که در تدوین ضابطه رابطه افراد با سازمان قبل از انقلاب مبنا باشد و ضابطه بدین صورت تنظیم شد که در مورد آزادشدگان از زندان، افرادی که در رابطه مستقیم با سازمان بوده و در این رابطه دستگیر شده و در زندان در چارچوب تشکیلات فدایی فعالیت کرده بودند، عضو سازمان محسوب شوند. اگر یک محفل در رابطه با سازمان بوده و همه افراد آن دستگیر شده بودند، مطابق این ضابطه تنها رابط اصلی محفل با سازمان عضوگیری میشد. در مورد کسانی که زندان نبودند، قرار شد همه آنهایی که قبل از انقلاب مستقیماً با سازمان در رابطه بودند عضوگیری شوند.
مشکلی که وجود داشت این بود که تعداد روابط من در ماههای قبل از انقلاب خیلی زیاد بود و اگر قرار بود همه آنها عضوگیری شوند بخش بزرگی از اعضا را تشکیل میدادند. من با تعدادی از دانشجویانی که پیشگام را تشکیل داده و مسئولیتهای اصلی این تشکیلات را داشتند، تک تک و به طور جداگانه و با بخشی شان قبل از تشکیل این سازمان رابطه داشتم. علاوه بر آن در ماههای قبل از انقلاب در صدد تشکیل یک سازمان سیاسی علنی با مسئولیت تعدادی از سیاستمداران، نویسندگان، هنرمندان و استادان دانشگاه هوادار سازمان بودم و یک سری ارتباط هم در این رابطه داشتم. همچنین با چندین محفل از زندانیان آزاد شده جداگانه رابطه گرفته بودم و از طریق آنها با چند گروه هوادار در ارتباط بودم که برخی از آنها مثل گروه "سرخه روجا" پرتعداد بودند. مجید عبدالرحیم پور نگران بود که عضوگیری همه آنها، ترکیب سازمان را دگرگون کرده و غیرقابل کنترل کند و همچنین این امر مورد اعتراض اعضا قدیم سازمان واقع شود. او پیشنهاد کرد که ضابطه به این گونه باشد که افرادی که از شش ماه قبل از انقلاب در رابطه مداوم با سازمان بودهاند، عضو محسوب شوند. از آنجا که تقریبا تمام روابط من از تابستان به بعد برقرار شده بود، با این ضابطه همه آنها حذف میشدند. من با آن که در مجموع از این تصمیم ناراضی بودم ولی نگرانی مجید را نیز درک میکردم و در جلسه اعتراضی نکردم. در واقع تصمیم ما در عضوگیری کاملا محافظهکارانه بود و مورد تایید همه اعضای وقت سازمان که از آن مطلع شدند (منجمله احمد غلامیان)، نیز قرار گرفت. کار کمیسیون در تعیین ضابطه در عرض دو روز خاتمه یافت و با مراجعه به زندانیان و اعضای وقت خیلی سریع افرادی که شامل آن میشدند تعیین شدند.
این ضابطه شامل حدود شصت نفر شد و با توجه به آن که حدود سی و چند نفر هم اعضا قبلی سازمان بودند (چریکها)، جمعا تعداد اعضا سازمان یه نود ویک نفر رسید.*
آیا با توجه به تعداد فعالان سازمان که چندین هزار نفر بود، پذیرش تنها نود و یک نفر بعنوان عضو سوال برانگیز نیست؟
همین طور است که میگویید. این نود ویک نفر حتی شامل برخی از مسئولان ما در سطح ایالات نمیشد.
بعد از مشخص شدن اعضا تصمیم گرفته شد که مطابق آیین نامه تهیه شده به همه اعضا مراجعه شده و آرا کتباً جمع آوری شوند. محمد دبیری فرد و رضا غبرایی مسئولیت این رای گیری را بر عهده گرفتند. هر کس میتوانست از میان اعضای سازمان به پانزده نفر رای بدهد. این اولین رای گیری رسمی سازمان و با ورقه بود. تا آن روز رای گیریهای ما در جلسات (در برخی موارد تلفنی) بشکل علنی و غیرفرمال بود و بیشتر حالت نظرخواهی داشت.
رای گیری انجام شد و هشت تن شامل مجید عبدالرحیم پور، من، محمد دبیری فرد، هادی میرمؤید، علیرضا اکبری، امیر ممبینی، رضا غبرایی و فرخ نگهدار بیش از پنجاه درصد آرا را بدست آوردند و بعضویت کمیته مرکزی انتخاب شدند. نفر نهم انوشیروان لطفی بود که 44 رای داشت که کمتر از حد نصاب 46 رای بود.
ما هشت نفر فردای آنروز جلسه گذاشتیم. مطابق آیین نامه، اگر تعداد افرادی که پنجاه در صد آرا را کسب میکردند، کمتر از پانزده نفر بود آنان حق داشتند از بین افرادی که رای کمتری آورده بودند با دوسوم آرا تا تعداد پانزده نفر خود را ترمیم کنند. چهار نفر بعدی یعنی انوشیروان لطفی، بهزاد کریمی، علی توسلی و نقی حمیدیان توسط همه جمع مورد تایید قرار گرفته و به جمع کمیته مرکزی اضافه شدند. نفر سیزدهم جمشید طاهری پور بود. در این رابطه بحث مفصلی صورت گرفت. مجید عبدالرحیمپور و من در موافقت و محمد دبیری فرد در مخالفت صحبت کردند و اکثریت دو سوم که مطابق آیین نامه ضرور بود با افزوده شدن جمشید موافقت نکردند. از نفرات بعدی، احمد غلامی توسط محمد دبیری فرد و هیبت الله معینی توسط امیر ممبینی مطرح شدند که افزوده شدن آنان نیز مورد تایید قرار نگرفت و اولین کمیته مرکزی سازمان از دوازده نفر ذکر شده تشکیل شد. عدم پذیرش هیبتالله معینی به این دلیل بود که سه ماه قبل از انقلاب از او خواسته شده بود که مخفی شده و به تیمهای چریکی بپیوندد و او با مخفی شدن در آن شرایط مخالفت کرده و نپذیرفته بود.
از نفرات بعدی جمشید طاهری پور، مصطفی مدنی، احمد غلامیان، اصغر سلطان آبادی و بهرام دوستدار به اتفاق آرا بعنوان عضو مشاور کمیته مرکزی پذیرفته شدند. از بین کسانی که رای کمتری آورده بودند، اکبر کامیابی بدلیل فعالیتش در نشریه کارتوسط محمد دبیری فرد و بهروز سلیمانی و حشمت رییسی بدلیل ضرورت حضور یک کارگر و یک نفر از کردستان توسط امیر ممبینی مطرح شدند. با این سه نفر نیز همگی موافقت کردند. همچنین علی کشتگر توسط فرخ نگهدار و مهدی سامع توسط من و مریم سطوت توسط مجید پیشنهاد شدند که با مخالفت تعدادی از جمع مواجه شده و پذیرفته نشدند.
در جمع انتخاب شده نام هیچ یک از زنان در سازمان وجود ندارد. آیا در این رایطه بحثی صورت گرفت؟
از مریم سطوت، مستوره احمدزاده، رقیه دانشگری و ویداحاجبی نام برده شد. در جلسه تنها در مورد مریم سطوت به دلیل تاکید مجید عبدالرحیم پور بر تواناییهای وی در دوره چریکی بحث صورت گرفت و با یک استدلال عمومی مورد پذیرش قرار نگرفت و راجع به دیگران اصلا بحثی صورت نگرفت.
چه استدلالی مطرح شد؟
مطرح شد که "اضافه شدن یک یا دو زن به ترکیب با توجه به رای پایین همه آنان ما را در مقابل این سوال قرار میدهد که چرا در میان زنان فلانی انتخاب شده و دیگری برگزیده نشده که ما با توجه به این که با آنان کار مشترک نکردهایم، قادر به پاسخگویی نیستیم و این امر رابطه ما و فرد انتخاب شده را با سایر کادرهای زن تیره میکند و به همین دلیل بهتر است، انتخاب زنان را به ترمیم های بعد موکول کنیم". این استدلال همان زمان هم به نظر من درست نبود چون در مورد برخی مردان نیز میشد این استدلال را مطرح کرد. آنچه به تقویت این استدلال کمک میکرد این بود که زنان، هیچ یک بیش از دو سه رای نیاورده بودند. با توجه به آن که حدود سی درصد از رای دهندگان زن بودند، این به معنی آن بود که زنان خودشان به دیگر زنان رای نداده بودند.
این تصمیم یک عقبگرد بزرگ در مشارکت زنان در سطح مسئولین سازمان بود. در دوره چریکی همواره تعدادی از زنان در رده مسئولین بودند. نسترن آل اقا، نزهت السادات روحی آهنگران و صبا بیژن زاده به مسئولیت دسته و عضویت رهبری سازمان و اشرف دهقانی به عضویت رهبری سازمان در خارج از کشور برگزیده شده بودند و تعداد زیادی از زنان در سطح مسئول تیم (شاخه) قرار گرفته بودند. عدم انتخاب یک زن در جمع اعضای کمیته مرکزی و مشاوران در شرایطی که نزدیک به سی درصد از کادرهای سازمان زن بودند، یک عقبگرد بزرگ بود که متاسفانه در دوره های بعد هم تداوم یافت.
چندی پیش در مقالهای خواندم که همین پروسه در رابطه با سازمانهای چریکی آمریکای لاتین زمانی که در سالهای دهه 70 و یا هشتاد مبارزه چریکی را کنار گذاشته و به مبارزه سیاسی روی آوردند، رخ داده و نقش زنان در سازمانهای چریکی خیلی بالاتر از دوره بعد بوده. اگر این برداشت صحیح باشد، جا دارد که در این زمینه کار جدیتری صورت گیرد.
آیا بلوک بندیهای سیاسی نظری در این انتخابات وزن مهمی داشت و رای پایین یا عدم انتخاب برخی از چهرههای شناخته شده بدلیل مواضع سیاسی آنان در قبال حاکمیت جدید بود یا نه؟
نه، پس از انقلاب به جز بلوک طرفداران نظرات مسعود احمدزاده که شکل گیری آن به قبل از انقلاب برمیگردد، بلوک بندی دیگری هنوز شکل نگرفته بود. در هفته های اول پس از انقلاب مواضع سیاسی سازمان تداوم مواضع قبل از انقلاب بود. از فروردین ماه پس از اعتراض عمومی به نامه بازرگان تا خردادماه که انتخاب اولین رهبری سازمان انجام گرفت، مواضع سازمان بتدریج رادیکالتر شد. در این دوره مجموعه نیروهای درون رژیم از دولت موقت و چهرههایی نظیر امیر انتظام، یزدی، قطب زاده، بنی صدر و احمد مدنی تا روحانیون حاکم و رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد انتقاد و افشاگری قرار دارند و لحن افشاگریها بتدریج تندتر و صریح تر میشود. هر چند تعدادی از رفقا از این سمتگیری ناراضی و آنرا خطرناک میدانند و میکوشند آن را تعدیل کنند و برخی نیروی محرکه این سمتگیریاند، ولی هنوز بلوک بندی در این زمینه شکل نگرفته. در این چندماه مهمترین مواضع سیاسی مثل عدم شرکت در رفراندوم جمهوری اسلامی، تلاش برای پایان دادن به جنگ در ترکمن صحرا و سنندج مورد تأیید همه کادرها بود. قطعا برای برخی رفقا مواضع سیاسی دیگران پر اهمیت و در رأیشان تاثیر گذار بود، ولی این موضوع عمومیت ندارد و من نمیتوانم از یک گروه بندی سیاسی در آن مقطع بر اساس موضع به رژیم صحبت کنم. مواضع در ماههای بعد صراحت یافت و بلوک بندی در این زمینه شکل گرفت.
با توجه به این که مباحث مربوط به مشی چریکی در آن مقطع حاد بود این امر تا چه حد در رایها تاثیر داشت؟ آیا در این زمینه بلوک بندی نظری که آرا را سمت دهد، شکل گرفته بود؟
در این زمینه مباحث در آن مقطع پیش رفته و اختلافات صراحت داشتند. تا سال 1357 همه کسانی که مشی مسلحانه را رد میکردند، از سازمان جدا میشدند و به جریانات دیگر یعنی حزب توده یا جریانهای مائوئیست و یا جریانهایی که بعداً خط سه نام گرفتند، میپیوستند. از سال 57 بدلیل این که امکان بوجود آمد که نوشتههای رهبران و تحلیلگران سازمان از بیژن و مسعود احمدزاده گرفته تا ناقدین سازمان، مانند حیدری بیگوند، برخلاف گذشته در سطح وسیع در اختیار نیروهای هوادار قرار گیرد، مباحث نظری و رد مشی مسلحانه بیشتر از گذشته گسترش یافت. ولی بسیاری از کسانی که مشی مسلحانه را رد میکردند، خود را کماکان وابسته به سازمان میدانستند. در زندان نیز از سال 55 به بعد بسیاری از کادرهای معتقد به مشی مسلحانه این مشی را رد کردند ولی خود را به حزب توده و خط سه دورتر از سازمان میدانستند و روابط خود را با کادرهای سازمان حفظ کردند.
در سومین روز تشکیل ستاد سازمان جلسه ای با تعدادی از کادرهایی که بدلیل مخالفت با مشی مسلحانه آماده پیوستن به تشکیلات سازمان نبودند، تشکیل دادیم. در این جلسه از طرف سازمان من و فرخ نگهدار شرکت کردیم و شرکت کنندگان در جلسه تا آنجا که من به خاطر دارم عبارت بودند از محمدرضا شالگونی، روبن مارکاریان، نورالدین ریاحی، علیرضا شکوهی، محمد احمدیان، مهران شهابالدین، کسری اکبری کردستانی، احمد معینی و محمد علی پرتوی. فرخ نگهدار در این جلسه مطرح کرد که او نیز مخالف خط مشی مسلحانه است، ولی سازمان هنوز چنین نظری ندارد اما ارزیابی او این است که این مساله در سازمان حل میشود. من نیز بر این که آنان میتوانند با حفظ نظرشان در سازمان در رده های مسئول فعالیت کنند و راجع به اهمیت حضور هر کادر با تجربه در تشکیلات سازمان در آن مقطع صحبت کردم. آنان بر این نظر بودند که مشی مسلحانه تنها یک موضع گیری تاریخی و یا سیاسی نیست، بلکه موضع گیری نسبت به آن یک معیار نظری ایدئولوژیک است. اعتقاد به مشی مسلحانه نفی لنینیسم است و آنان حاضر نیستند در سازمانی که لنینیست نیست فعالیت کنند. بعد از این جلسه احمد معینی و کسری اکبری به سازمان پیوستند و دیگران به سازمان نپیوستند و در ماه های بعد سازمان راه کارگر را بنیان گذاشتند. جلسه دیگری نیز در یکی از کلاسهای دانشکده فنی برای تعدادی نزدیک به صد نفر از کسانی که مشی چریکی را رد میکردند و یا نسبت به آن تردید داشتند، برگزار شد. بخشی از آنان به سازمان پیوستند وبخشی از پیوستن به سازمان تا تعیین تکلیف نسبت به مشی چریکی امتناع کردند.
در طی ماه های پس از انقلاب بتدریج کادرهای بیشتری به نادرستی مشی مسلحانه اعتقاد یافتند، ولی با وجود این که نظرات بتدریج صراحت مییافت ولی هنوز این پروسه در جریان بود. در مقطع شکل گیری کمیته مرکزی، این بلوک بندی برخلاف دو سه ماه بعد که همه کادرها خود را در بلوک بندی تایید یا رد مشی مسلحانه میدانستند، شکل نهایی خود را نیافته و رایها بلوکی نیستند. مثلا مجید عبدالرحیم پور 89، من 88 و محمد دبیری فرد بیش از 85 رأی، یعنی بیش از نود درصد آرا را آوردیم، در حالی که ما سه نفر در آن مقطع سه نظر کاملاً متفاوت داشتیم. مجید مشی مسلحانه را بطور کامل رد میکرد. من در آن مقطع با حمله تند به گذشته و رد تاکتیک مسلحانه در شرایط دیکتاتوری بطور کلی و عام مخالف بودم و محمد دبیری فرد ازمشی مسلحانه و نظرات بیژن جزنی دفاع میکرد.
البته ما هر سه از اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب بودیم و در مورد کادرهای آزاد شده از زندان موقعیت متفاوت بود. در درون زندان بلوک بندی در این زمینه شکل گرفته بود و برخی کادرها در این بلوک بندیهای زندان نقش فعال داشتند و رابطهشان با طرف مقابل تیره بود. بلوک بندیهای درون زندان که بر اساس تأئید و یا رد مشی مسلحانه شکل گرفته بودند در آرای تعدادی از رفقا تاثیر مهم داشتند.
پایین بودن رای تعدادی از افرادی که در سازمان قبل از انقلاب مسئولیت داشتند و بطور مشخص احمد غلامیان چه دلیلی داشت؟
قبل از انقلاب تواناییهای امنیتی-نظامی نقش مهمی در مسئولیتهای سازمانی داشتند. پس از انقلاب تواناییهای سیاسی و مدیریتی مورد توجه بودند و این موجب تنزل نقش کادرهایی که به اتکای تواناییهای نظامی-امنیتی شان مسئولیتهای کلیدی در سازمان داشتند، گردید. این البته یک برخورد عمومی بود و به نظر من در این زمینه تا حدی هم افراط شد.
مورد احمد غلامیان ویژگی داشت. او بعد از کشته شدن حسن فرجودی، صبا بیژن زاده و عبدالله پنجه شاهی که در فاصله کوتاهی از یکدیگر رخ داد، نقش مرکزی در رهبری سازمان در آن دوره یافت و به همین دلیل مورد احترام بخش مهمی از کادرهای سازمان بود، ولی در مورد وی علاوه بر نکته عمومی که در مورد همه کادرهایی که آن زمان ما به آنان کادرهای نظامی میگفتیم ذکر کردم، بخشی از کادرهای مخفی سازمان قبل از انقلاب به دلیل مسائلی که در دوره چریکی اتفاق افتاده بود، با حضور او در رهبری موافق نبودند و به او رای ندادند.
* من رقم هفتاد و یک نفر را در مورد تعداد اعضا به خاطر دارم ولی از افرادی که در تهران و در جریان امر بودند فرخ و مجید رقم نود و یک نفر را به یاد دارند و حیدر و امیر تعداد اعضا را به خاطر ندارند. به همین دلیل در این مصاحبه من رقم نود ویک را مبنا گرفتم. به هر حال اگر رقم هفتاد ویک صحیح باشد بقیه ارقام هم باید به تبع آن تصحیح شود
24.10.2010
۱.۵.۸۹
پاسخ به آقای نادری نویسنده کتاب چریکهای فدایی
تحلیل تاریخی بر اساس اوراق بازجویی
چندی قبل آقای نادری در مطلبی که در نشریه تابناک منتشر گردید، به انتقاداتی که در رابطه با کتاب چریک های فدایی خلق از طرف تعدادی از بازماندگان سازمان چریکهای فدایی خلق انتشار یافته بود، پاسخ دادند. در این نوشته، آقای نادری با استناد به برخی بیدقتیها در اظهارنظرهای مطرح شده، کل انتقادات را رد کرده و از مندرجات مطرح شده در کتاب به طور کامل دفاع کردند.
این درست است که بیدقتی در طرح مطالب تاریخی و یا طرح مطالب کلی و تند در رابطه با حوادث تاریخی نادرست و به زیان اهداف نویسندگان است ولی آقای نادری، در پاسخ خویش به ایدههای مرکزی نوشتههای مزبور بی اعتنا بوده و تنها خطاهای مشخص در برخی از نوشتهها را مورد تاکید قرار داده اند.
من در این نوشته بر چند ایده مرکزی منتقدان این کتاب مکث کرده و تلاش خواهم کرد که فاکتهای مشخصی در مستند کردن آنها ارائه داده دهم.
در کتاب چریک های فدایی خلق، بخشی از اسناد ساواک که تا به حال انتشار نیافته بود، منتشر گردیده است. خواندن این اسناد برای تمام کسانی که به نوعی با حوادث آن دوران در تماسند، مفید و قابل استفاده بود. برای من به عنوان یکی از فعالان آن دوران که به علت مسئولیتی که در زندان داشتم (ارتباط با سازمان از درون زندان) تلاش میکردم همه جزئیات مربوط به درگیریها و ضربات را روشن کرده و به بیرون از زندان انتقال دهم، خواندن این اسناد گیرا و بسیاری از آنان با دانستههای من همسوست.
اکثر منتقدان کتاب نیز به این امتیاز توجه داشتهاند. انتقادات اصلی متوجه اطلاعاتی نیست که در این کتاب به درستی منعکس شده بلکه به چگونگی انتشار اسناد و تحلیلهایی است که بر اساس این اسناد، در رابطه با برخی از مسائل حساس و مورد مناقشه تاریخی ارائه گردیده است. مهمترین انتقادات مطرح شده عبارتند از:
عدم دسترسی تاریخ نویسان به اصل اسناد
این اسناد مربوط به حوادثی است که بیش از سی سال از آنان میگذرد و در دوران رژیم گذشته رخ داده است ولی تمامی آنان در اختیار گروهی از تاریخدانان قرار گرفته است و سایر پژوهشگرانی که نقطه نظرهای متفاوتی نسبت به این حوادث دارند، امکان دسترسی به این اسناد را ندارند. چنین تملک انحصاری اسناد و گزینه نمودن بخش هایی از آن توسط یک نقطه نظر، نمیتواند به روشنگری نکات تاریک در موارد حساس یاری دهد.
افرادی در این کتاب به اتکا اسناد منتشر شده، مورد نقد قرار گرفتهاند که عمدتا کشته شدهاند و آنهایی هم که زندهاند، به اصل گفته ها و گزارش های ساواک در رابطه با خودشان دسترسی ندارند.
مثلا آقای نادری از آقای سامع ایراد میگیرند که ایشان در پاسخ خود، تاریخ حوادث را اشتباه نوشته اند، ولی صرف نظر از درستی یا نادرستی این انتقاد، این نکته را مورد توجه قرار نمیدهند که آقای سامع در دفاع از خود، در رابطه با حوادثی که مربوط به چهل سال پیش است، باید به حافظه خود اتکا کنند و بدتر از آن با برخی اسناد ساواک در مورد خودشان، از طریق این کتاب آشنا شوند. استناد به اسناد گذشته برای پژوهشهای تاریخی در صورتی میتواند روشنگر باشد که محققان با نقطه نظرهای متفاوت بتوانند به یکسان از این اسناد استفاده کنند.
ارائه تحلیل برخلاف فاکت های ارائه شده
در این کتاب علاوه بر انتشار بخشی از اسناد ساواک، تحلیل هایی از روندهای آندوران عرضه گردیده است. این ایرادی ندارد که تحلیلهای ارائه شده در کتاب با برداشتهای تحلیلگران، فعالان و مطلعین وابسته به جریان فدایی متفاوت باشد. ولی یک تحلیل تاریخی باید بتواند به فاکتهای مشخص متکی شود وگرنه نه یک تحلیل تاریخی که یک رساله سیاسی خواهد بود.
در برخی موارد حساس، تحلیلهایی در کتاب ارائه شده که فاکتی برای مستدل کردن آن ارائه نگردیده ویا با فاکتهای مطرح شده در خود کتاب در تناقض است.
جهت احتراز از ارائه یک حکم کلی، در این زمینه یک مثال میزنم.
در کتاب، تلاشهای ساواک برای نفود در سازمان فداییان به تفصیل تشریح شده است و سپس چند بار تکرار شده است که اگر انقلاب نمیشد، ساواک موفق میگردید، این سازمان را از طریق نفوذ، به طور کامل نابود کند ویا در اختیار خود بگیرد. فاکت های مطرح شده در خود کتاب خلاف این حکم است. این درست است که یکی از شیوههای اصلی همه سازمانهای امنیتی منجمله ساواک فرستادن عناصر نفوذی در درون سازمانهای سیاسی است و در مواردی هم مثل تشکیلات تهران حزب توده (عباس شهریاری) یا گروه رهاییبخش (سیروس نهاوندی) موفق گردید از طریق عنصر نفوذی در سطح رهبری به این سازمانها ضربه وارد کند ولی مطابق مندرجات خود کتاب، ساواک درطی 7 سال تلاش خود در این عرصه با شکست مطلق مواجه شد. من خود قبل از خواندن این کتاب تصور نمیکردم که فعالیت ساواک در این زمینه تا این حد بیثمر بوده.
مطابق نوشتههای کتاب مهمترین عنصر نفوذی ساواک آقای محمد کتابچی بوده و کتاب راجع به فعالیتها و گزارشهای وی در صفحات متعدد و خیلی مفصل صحبت کرده. ایشان که از دوستان مسرور فرهنگ بوده، با توجه به مندرجات کتاب در سال 54 دستگیر و به نظرمیرسید که در جریان این دستگیری میپذیرد که با ساواک همکاری کند. مسرورفرهنگ و به دنبال او یوسف قانع خشکبیجاری که با وی مستقیم و غیرمستقیم در تماس بودهاند، به دلایلی که ربطی به رابطه با وی نداشته است، در طی سالهای 54 و 55 ضربه خورده و کشته میشوند و ساواک موفق نمیشود از این طریق نفوذ در سازمان را پیش ببرد. در سال 1355 او در ارتباط با خانم ملیحه زهتاب همسر مسرور فرهنگ و برادرش آقای حسن زهتاب قرار میگیرد ولی اینجا هم ساواک بدشانسی میآورد و رابطه خانم زهتاب با سازمان قطع بوده. تمام امکاناتی که ساواک برای جلب اعتماد از طریق ایشان در اختیار خانم زهتاب قرار میدهد، تنها در خدمت حفظ ایشان قرار میگیرد بدون این که کوچکترین نتیجهای برای ساواک داشته باشد.
مهمترین مهره ساواک که چندین صفحه کتاب به اقدامات وی اختصاص یافته، حتی نمی تواند در حد یک ارتباط درازمدت با سازمان قرار گیرد. در موارد دیگر ساواک از این هم ناموفقتر بوده
این نتیجه گیری کتاب که در صورت عدم وقوع انقلاب اسلامی، ساواک از طریق نفوذ، قادر بود سازمان را نابود کند، در چارچوب یک تحلیل درست یا حتی نادرست تاریخی ولی متکی به برخی فاکتها قرار نمیگیرد.
اتکا به گفته های زیر شکنجه
اساس این کتاب براوراق بازجویی افراد دستگیرشده است. این بازجوییها در زیر شکنجه انجام شده. دستگیرشدگان همواره میکوشند با دادن اطلاعات غلط، مهمترین اطلاعات را بیان نکنند و تلاش مینمایند مسائل را به گونهای جلوه دهند که خود و یا دوستانشان غیرآگاهتر و غیرسیاسیتر جلوه کنند و پرونده آنان سبکتر شود. در نتیجه استناد به اسناد بازجویی، صحیح فرض کردن آنان و جمع بندی و تحلیل بر اساس اوارق بازجویی به نتایج غلطی میانجامد
آقای نادری خود به این مشکل واقفند و مطرح کردهاند که ایشان در مقایسه اوراق بازجویی با دیگر دادهها و شواهد موارد صحیح و نا صحیح را از هم جدا کرده و تحلیل های خود را بر مواردی که از صحت آن ها مطمئن هستند، متکی نمودهاند. در ادامه مطلب نشان داده خواهد شد که متاسفانه این روش به کار گرفته نشده است.
ارائه تحلیل با تکیه بر بازجویی زندانیان، مورد انتقاد همه منتقدان کتاب قرار گرفته و از آنجا که این متد، اساس کار این کتاب را تشکیل میدهد و همه تحلیلها بر آن متکی شده است، مهمترین موضوعی است که میتواند در رابطه با این کتاب مورد بحث قرار گیرد
من در توضیح نادرستی این شیوه و ارائه تحلیل به اتکا مسائل مطرح در بازجوییها به چهار مورد از مسائلی که به خود من مربوط بوده ویا مستقیما و دقیقا از آنها اطلاع دارم، میپردازم. طرح این چهار مورد می تواند نمونههای روشنی از نادرستی این شیوه را نشان دهد. از آنجا که برای توضیح موارد مشخص ضرور است که جزئیات حوادث تشریح شود، پیشاپیش از خوانندگانی که ممکن است خواندن این توضیحات مفصل، برایشان ملال آور باشد معذرت میخواهم.
1- قتل عبدالله پنجه شاهی
با وجود آنکه ماجرای قتل عبدالله پنچه شاهی در جریان بازجوییها مطرح نشده و منطقا در چارچوب وظایف تعیین شده این کتاب نمیگنجد، به این قتل به تفصیل پرداخته شده است. من سه سال قبل در مصاحبهای با خانم سهیلا وحدتی به این قتل اشاره کرده و گفتم که، رابطه عاطفی خانم ادنا ثابت و عبدالله پنجه شاهی بعنوان دلیل این قتل طرح گردیده است. آقای نادری مسائل مطرح شده در مصاحبه را رد کرده و اختلاف نظرهای سیاسی را به عنوان عامل قتل مطرح میکند.
به نظر من گناه قتل به دلیل روابط عاطفی اگر از گناه قتل به دلیل اختلاف نظرهای سیاسی، نظری بیشتر نباشد، کمتر نیست ولی از آنجا که به نظر میرسد، از نظر بخشی از خوانندگان این کتاب، این دو، از بار متفاوتی برخوردارند و تاکید آقای نادری را میتوان در این رابطه توضیح داد، به این موضوع میپردازم و توضیحات من در این رابطه تنها برای تدقیق وقایع تاریخی است.
در مقطع قتل عبدالله پنجه شاهی که به احتمال قوی در اردیبهشت سال 56 رخ داده، در شاخه اصفهان که تحت مسئولیت وی بوده، دو تیم وجود دارند. در این دو تیم، مباحث سیاسی نظری با جدیت جریان دارد. این مباحث در حد طرح سوال در رابطه با مشی مسلحانه و چگونگی بکار بردن سلاح و برخورد مثبت با نظرات بیژن جزنی و نقد نظرات مسعود احمدزاده است. در این زمان هنوز رد کل مشی مسلحانه و سیاست سازمان برای اعضای این دو تیم مطرح نیست. عبدالله پنجه شاهی و ادنا ثابت در خانه دیگری زندگی میکنند و در این مباحث شرکت ندارند.
پس از قتل پنجه شاهی، شاخه اصفهان در بحران عمیقی فرو میرود. بیاعتمادی مطلق به رهبری بر اعضا این شاخه حاکم میشود. پس از یک وقفه، بحثهای سیاسی مجددا در این دو تیم جریان مییابد. در دور جدید مباحث قبل از همه غلام حسین بیگی و محسن صیرفی به نادرستی مشی مسلحانه اعتقاد مییابند. غلام حسینبیگی قبل از آنکه نظر خود را به سازمان اعلام نماید، در شهریور 56 در یک درگیری در تهران کشته میشود. محسن صیرفی در پاییز 56 از سازمان جدا شده و به منشعبین از سازمان و از این طریق به حزب توده ایران میپیوندد. در زمستان 56 مریم سطوت و رحیم اسداللهی مشی مسلحانه را رد کرده و نظر خود را رسما به سازمان اعلام مینمایند. در شاخه دیگر حسین سلیم و ادنا ثابت (که پس از قتل پنجه شاهی جدا ازتیم زندگی میکند و در رابطه با حسین سلیم است) مشی مسلحانه را رد می کنند. در اواخر اسفند 56، حسین سلیم به مریم سطوت مراجعه کرده و به او میگوید که وی و ادنا قصد دارند از سازمان جدا شوند و از او میخواهد که با توجه به مواضع سیاسی وی و بی اعتمادی مطلقی که به رهبری دارد، به آنها بپیوندد. مریم سطوت با جدایی از سازمان مخالفت کرده ولی این دیدار را به رهبری سازمان گزارش نمیکند. او میگوید به نظر وی باید در سازمان ماند و آن را تقویت کرد و کوشید مشی سازمان اصلاح شده و رهبری تغییر کند. حسین سلیم و ادنا ثابت در اواخر اردیبهشت 57 از سازمان جدا شده و به مجاهدین مارکسیست که بعدها سازمان پیکار نام گرفت میپیوندند.
با مریم سطوت و رحیم اسداللهی علیرغم نقطه نظر متفاوتشان هیچ برخورد منفی صورت نمیگیرد. رحیم اسداللهی کماکان در مسئولیت قبلیش به عنوان مسئول شاخه باقی میماند. مریم سطوت حتی ارتقا موقعیت یافته و از تیرماه 57 مسئولیت یکی از مهمترین تیمهای سازمان با عضویت مستوره احمدزاده، رفیق زهرا (اسم اصلی او را به خاطر ندارم)، احمد بهکیش و من که احمد غلامی نیز محل اصلی اقامتش این تیم بود، به وی محول میشود.
البته آقای نادری نمیتوانستند از این جزئیات مطلع باشند ولی با استناد به جملهای از خانم ثابت در بازجویی هایش در دستگیری پس از انقلاب که گفته است وی با مشی سازمان مخالف بوده و به همین دلیل در خانه تکی زندگی می کرده، و اینکه من گفته ام خانم ثابت پس از قتل پنجهشاهی تنبیه و به خانه تکی فرستاده شده، نتیجه گیری می کند که این دو خانه تکی یک موضوع است و قتل عبدالله پنجه شاهی به دلیل مسائل نظری بوده و آنچه در مصاحبه من با خانم سهیلا وحدتی مطرح شده، نادرست است. آقای نادری خود مینویسد که خانم ادنا ثابت طبیعی است که در برابر بازجویان و دادگاه اسلامی در زمینه رابطه عاطفی خود با عبدالله پنجه شاهی سکوت کرده باشد ولی این جمله ایشان که وی با مشی سازمان مخالف بوده را بی نیاز از اطلاع از مجموعه روندها و اطلاع از تاریخ حوادث، دقیق و کامل فرض می کند. نتیجه این می شود که آقای نادری نظر خانم ثابت در زمستان 56 را به بهار 56 تعمیم داده و سپس آن را شامل عبدالله پنجه شاهی نیز مینماید. 6 ماه خطا در مجموعه 9 ماه حوادث دریک کتاب تاریخی قابل قبول نیست.
2 محمد دبیری فرد
آقای نادری با این استدلال که تا قبل از سال 54 هیچ سندی که حاکی از فعالیت محمد دبیری فرد باشد وجود ندارد و افراد آشنای ایشان به خصوص برادرشان آقای علی دبیری فرد در مورد همه دوستان خود و روابط بیاهمیتی که داشته مطالبی مطرح کرده ولی هیچ اشارهای به فعالیتهای سیاسی ایشان نداشته، نتیجه گیری میکنند که آقای محمد دبیری فرد قبل از این تاریخ فعالیت سیاسی نداشتهاند و این که ایشان در بیوگرافی خویش به فعالیت های سیاسی خود قبل از سال 54 میپردازد، غیرواقعی و با هدف ساختن یک گذشته سیاسی برای خویش و بزرگ نمایی است و در این رابطه مفصلا صحبت کرده و شخصیت آقای دبیری فرد را زیر سوال میبرند
در اینجا آقای نادری نه تنها گفتههای زیر شکنجه و بازجویی را عین واقعیت تصور می کنند بلکه یک قدم بیشتر پیش رفته و فعالیت سیاسی اشخاصی را که نامشان در بازجوییها مطرح نشده و لو نرفتهاند را رد می کند. و براساس این برداشت نادرست، گفتههای آقای دبیری فرد را نادرست و صداقت ایشان را زیر سوال میبرد. لو نرفتن نام برخی افراد زیر بازجویی، امری است که بدفعات اتفاق افتاده است. من می توانم نام بیش از ده تن از افرادی را ذکر کنم که در رابطه با ما فعالیت میکردند و نامشان در هیچیک از دستگیریها لو نرفت
من محمد دبیری فرد را در آنزمان از نزدیک نمیشناختم و فعالیت مشترکی با ایشان نداشتم، تنها چند بار او را همراه با علی دبیری فرد دیده بودم.
سال 52 علی دبیری فرد هم پرونده من بود و نیمه شب اول مهرماه همراه با من، حمید رضا نعیمی برغانی، انوشیروان لطفی و کامبیز پوررضایی دستگیر شد. روز یک شنبه 5 مهرماه، صبح خیلی زود من زیربازجویی بودم. تهرانی گفت که مرا مجدد به اطاق شکنجه ( که به آن اطاق آپولو میگفتند) ببرند. صبح خیلی زود بود و هنوز بازجوها نیامده بودند و فلکه خلوت بود. دو ماموری که مرا حمل میکردند، بین راه خسته شده و یک لحظه مرا زمین گذاشتند. من چشم بند نداشتم و لباسم را روی سرم انداخته بودند. لباس من کمی کنار رفته بود و من از گوشه آن میتوانستم اطراف را ببینم. چشمم به داخل اطاقی افتاد که مرا جلوی در آن زمین گذاشته بودند. دیدم علی دبیری فرد، دارد بازجویی مینویسد. او هم سرش را بلند کرد و مرا دید. او یک لحظه جا خورد ولی فورا خود را جمع و جور کرد و دستش را برد زیر میز و شروع کرد انگشت هایش را به سمت بالا حرکت دادن که معنای آن، این بود که من چیزی نگفتهام، خیالت از جانب من راحت باشد.
این برخورد ما در حین بازجویی و زمانی اتقاق افتاد که هر زندانی میداند که کوچکترین اطلاع نادرستی میتواند به فاجعه برای هر دو بیانجاقد نه دوران پس از بازجویی که برخی ممکنست از بازگویی مسائلی که زیر شکنجه گفتهاند، شرم داشته باشند.
دو هفته بعد از آن پرویز نویدی که یک سال قبل در رابطه دیگری دستگیر و زندانی بود، به دلیل فعالیت های مشترکش با علی دبیری فرد از زندان قصر به زندان کمیته مشترک آوردند. او را در سلول کنار دستشویی زندانی کردند. پرویز نویدی برای من بعدها تعریف کرد که علی موفق شد با او تماس گرفته و مسائلی را که در بازجوییها رو شده بود به او منتقل کند. پرویز میگوید از او پرسیدم،" محمد چه؟ و او انگشتانش را برد جلوی بینیش و گفت هیس."
برخورد من با علی دبیری فرد به این معناست که وی بخش مهمی از اطلاعات خود را هنگام بازجویی رو نکرده بود و به من اطمینان میداد که مقاومت کرده و آنچه دارد مینویسد، داستان سرایی است. برخورد پرویز نویدی و او به این معناست که وی، در آنزمان با محمد دبیری فرد فعالیت مشترک داشته و برای این فعالیت اهمیت قائل بوده و تلاش نموده است که نام او را محفوظ نگاه داشته و دستگیری او را مانع شود.
امیر ممبینی در تابستان 53 از زندان آزاد شد. ارتباط وی با سازمان از درون زندان برقرار شد و او برای من تعریف کرد که اولین رابط او با سازمان محمد دبیری فرد بوده. امیر ممبینی در سال 54 بدلیل پیداشدن عکسی از وی در خانه تیمی با مسئولیت خشایار سنجری دستگیر میشود. وی در بازجویی رایطه با سازمان را نمیپذیرد و در نتیجه نامی از محمد دبیری فرد نیز در بازجویی های وی مطرح نمیشود (من در متن اول نوشته بودم که او خشایار سنجری را بعنوان رابط نام میبرد که اشتباه بود و به این وسیله تصحیح میشود). این ارتباط نشان میدهد که محمد دبیری فرد در سال 53 با سازمان در رابطه بوده است.
محمد دبیری فرد نیز در بیوگرافیش همین مطالب را نوشته و مطالبی که مطرح کرده مطابق این اطلاعات من دقیق و صحیح است و برخورد تند آقای نادری و متهم کردن ایشان به دروغگویی بر اساس تکیه مطلق بر گفته های زیر بازجویی بنیان شده و نادرست است
3 من و نسترن آل آقا
آقای نادری در مورد ارتباط من با نسترن آل آقا مینویسد که نسترن آلآقا حداقل سه بار قرارهایش لورفته بود. وی سپس به قرار نسترن با من، حسین سازور و عباس جمشیدی رودباری اشاره میکند. ایشان در ادامه، مینویسد که من زمان و چگونگی اجرای قرار را مطرح کردهام ولی نام خیابان را نگفتهام.
در بازجویی های آن زمان، وظیفه فرد دستگیرشده این بود که اگر رابطهاش با سازمان لو رفته است، زمان و محل دروغینی را بعنوان قرار با مسئول سازمانی خود مطرح کند. پلیس هم اگر قراری اجرا نمیشد، آن را به این معنا فرض میکرد که فرد دروغ گفته و برای گرفتن قرار دوم، فرد را زیر فشاری به مراتب سنگینتر از دور اول قرار می داد و پس از آن فرد زندانی باید یک بازجویی انتقامی که خیلی وقتها سنگینتر از بازجویی اولیه بود پس میداد. در موارد بسیار محدودی، فردی که باید سرقرار میآمد، متوجه مشکوک شدن محل شده و گریخته است ولی در اکثر قریب به اتفاق موارد، این محاسبه ساواک درست بود. احرا نشدن قرار معنایش این بود که زندانی دروغ گفته است.
آقای نادری قطعا از این امر اطلاع دارند، ولی درموارد متعددی مشابه اظهار نظر ذکر شده را نموده و بدون ذکر جملهای حاکی از تردید، از لو رفتن قرارهایی که اجرا نشدهاند صحبت کردهاند. از آنجا که من از صحت و سقم سایر موارد اطلاع مستقیم ندارم، تنها به عنوان نمونه به مورد مطرح شده در مورد خودم میپردازم.
هر چند آقای نادری با شکل بیان خود در پاراگراف دوم و اینکه میگویند، من نام خیابان را مشخص نکردهام، برخورد مثبت نموده قطعی بودن لو رفتن قرار را زیر سوال میبرد، ولی در عین حال حتی در این مورد هم با قطعیت مینویسند که نسترن آلآقا سه بار قرارهایش لو رفته بوده
می توان پذیرفت که احتمالا آقای نادری در مجموعه پروندهها، محل و چگونگی قراری که من مطرح کردم ، پیدا نکرده باشند. اساسا این ممکن نیست که کسی زمان و شکل اجرای قرار را درست بگوید ولی مکان آن را نگوید چرا که اگر کسی بتواند مقاومت کند، میتواند محل قرار را دروغ بگوید، به خصوص در حالتی که زمان و چگونگی اجرای قرار را مطرح میکند
. در مورد من، من نه تنها محل قرار بلکه نام رابط را هم دروغ گفتم. من اصلا با نسترن آل آقا قرار نداشتم. رابط من با سازمان از اسفندماه 51 حمیداشرف بود. من در پاییز سال 1351 توسط یوسف زرکاری در ارتباط با سازمان قرار گرفتم و تا اسفند 51 در رابطه با نسترن آلآقا بودم و از اسفندماه 1351 حمید اشرف خود مستقیما مسئولیت رابطه با من را برعهده گرفت. علت این که حمید با وجود شناخته شده بودن من و در نتیجه امکان خطر در این رابطه، خود مسئولیت ما را بر عهده گرفت، مسئولیت من به عنوان مسئول فعالیت های دانشجویی سازمان و اهمیتی بود که وی به این امر قائل بود. من نام حمید را مطرح نکردم، چرا که طرح نام او، بازجوها را حساس کرده و اهمیت دیگری به رابطه ما میداد و دیگر نمیشد رابطه را به رد و بدل چند جزوه محدود کرد و ادامه بازحویی ها میتوانست منجر به لو رفتن کسان دیگری شود. در مورد محل قرار هم با توجه به آن که، من با استفاده از یک امکان، قراری را مطرح کردم که متفاوت با دیگر قرارها بود، با جستجو در پروندهها (عصر روز پنجم مهرماه) حتما میتوان آنرا یافت.
من چند روز قبل از دستگیریم از خیابان مشتاق روبروی دانشگاه رد میشدم، دیدم روی یک دیوار سفید یک نفر با ماژیک قرمز نوشته است "دکتر اسحق اسحق اف خواجه است" نمیدانم به چه دلیل این جمله توجه مرا جلب کرد و در ذهنم ماند. وقتی در جریان بازجویی به این نتیجه رسیدم که ارتباط با سازمان رو شده است و من مجبورم یک قرار بگویم، این نوشته به یادم افتاد و گفتم من باید هرروز صبح در خیایان فروردین از جنوب به شمال حرکت کنم تا نسترن بتواند مرا چک کند. نسترن می رود و روی آن دیواری که دیده بودم جمله ذکر شده را مینویسد و من باید کلمه است را خط زده و به جایش بنویسم نیست و سپس سر قرار او در خیابان کهن میروم. هر چند این جمله طولانی بود و با روش کار ما نمیخواند ولی در حالتی که مطرح شد،میدانستم که آنها می روند نسترنشآاابییم و این جمله را میبینند و از آنجا که نمیدانند، این جمله کی نوشته شده، به درست بودن قرار اعتماد میکنند ( قرار های من با نسترن آل آقا در زمستان سال قبل در قبرستان این بابویه بود که سر یک قبر مینشستیم و صحبت میکردیم و با حمید اکثرا اطراف سه راه آذری بود که در اطراف ویا روی ریل راه آهن تا حوالی جوادیه راه رفته و صحبت میکردیم
البته آقای نادری نمیتوانسته راجع به این که من اصلا با نسترن آل آقا قرار نداشتم و نه تنها قرار بلکه اسم رابط را هم دروغ گفتهام اطلاع داشته باشد، ولی مراجعه به بازجویی هم پروندههای من (انوشیروان لطفی، محمود نمازی و منصور فرشیدی) در دستگیری بعدی آنها در سال 54 به روشنی نشان میداد که در سال 52 بخشی از مهمترین اطلاعات پرونده ما از چشم پلیس پنهان مانده بود.
ایراد نوشته آقای نادری در اینجاست که در مورد قرارهایی که اجرا نشدهاند نمیتوان از لورفتن قرار آنهم با قطعیت صحبت کرد
ذکر این مورد نمونه دیگر از مواردی است که تکیه یک جانبه بر آنچه در بازجوییها مطرح شده است، میتواند به نتایج غلط منجر شود و متاسفانه در کتاب در موارد متعددی به همین شکل در مورد قرارهای مطرح شده در بازجوییها اظهار نظر شده است
پریدخت (غزال) آیتی
در کل کتاب در رابطه با پریدخت آیتی به ضربه وی سال 55، و دستگیری وی در سال 52 به دلیل رد و بدل اعلامیه اشاره شده و متن مفصل بازجویی علی دبیری فرد در رابطه با وی منتشر شده است. در این بازجویی علی دبیری فرد میگوید "روابط ما بیشتر جنبه جنسی پیدا کرده بود که خودم از این وضع ناراحت بودم"
من خانم آیتی را مستقیما نمیشناختم ولی به دلیل دوستی وی با همسرم از طریق وی در جریان زندگی و شخصیت او قرار گرفتهام. غزال آیتی در یک خانواده فرهنگی سیاسی متولد و تربیت شد. پدر او از فعالان حزب توده بود و او بعد از سال 32 هنگامی که خانوادهشان فراری بود در خانهای که والدینش در آن مخفی شده بودند، به دنیا میآید. ا و خیلی زود با مسائل سیاسی آشنا شده و به مبارزه میپیوندد. وی و علی دبیری فرد به هم علاقمند بوده و قرار بوده با هم ازدواج کنند که هر دو آنها بی رابطه با هم دستگیر و مدتی زندانی میشوند. پس از آزادی از زندان، علی دبیری فرد مخفی و کشته میشود. غزال آیتی نیز از سال 54 مخفی شده و در اواخر سال 55 در درگیری مسلحانه کشته میشود. غزال آیتی یکی از زنان توانا و از مسئولان سازمان بود.
روشن است، جملهای که آقای نادری از بازجوییهای علی دبیری فرد بیان کردهاند، با هدف از زیر ضرب خارج کردن غزال و ممانعت از دستگیری وی مطرح شده است. ولی آوردن این یک جمله از تمامی رابطه ایندو و مجموعه فعالیتها و زندگی گذشته وی، تصویری نادرست از شخصیت فرهیخته، توانا و مبارزی چون غزال آیتی ترسیم می کند.
متاسفانه این تصویر سازی تنها به او محدود نمانده. برای من روشن نیست که چرا این تصویر سازی منفی تقریبا در مورد همه دیگر چریکهای زن نیز بکار گرفته شده است. شیرین فضیلت کلام ناراضی بوده و غرغر میکرده، صبا بیژنزاده پشیمان بوده و به خصوص آنچه از بازجویی های نزهت و اعظم روحی آهنگران مطرح شده، تصویری منفی از این دو ترسیم می کند. طبیعی است که یک زندانی میکوشد در بازجویی هایش مسائل را به گونهای مطرح کند که پروندهاش سبک تر باشد و به همین دلیل تلاش می کند که سطح فعالیتهای خود را کم اهمیت نشان داده و بر مسائلی تکیه کند که از نظر بازجوها وی را کمتر سیاسی جلوه دهد. منعکس کردن بخش هایی از چنین بازجونی هایی، چهرهای کاملا مغایر با شخصیت فرد از وی تصویر میکند که متاسفانه در این موارد چنین بوده است. من نرهت و اعظم روحی آهنگران را ندیدهام و آنان را از نزدیک نمیشناسم ولی کسانی که ازنزدیک با آنها کار کردهاند، در روابط اعتماد آمیز درون سازمانی ( و نه در جزوات تبلیغی) از آنان به عنوان زنانی آگاه، توانا و با شخصیت یاد میکنند و این به کلی با تصویری که در این کتاب در رابطه با آنان ترسیم شده ناخواناست
موارد فوق چند نمونه از مواردی بود که به روشنی نقطه ضعف کتاب در متکی شدن بر اوراق بازجویی، برای تحلیل تاریخی را منعکس می کند.
۱۶.۲.۸۹
بستن دانشگاه ها
مصاحبه با نشریه آرش
سوال: آقای فتاپور با توجه به آنکه شما در سال 59 مسئولیت دانشجویان پیشگام را از طرف سازمان فداییان برعهده داشتید، ممکن است جریان وقایع و مشاهدات خود را از درگیریهای اول اردیبهشت سال 59 و بستن دانشگا ها توضیح دهید
از نیمههای سال 58 آشکار بود که تعادل نیرو در دانشگاهها نمیتواند از طرف رژیم تحمل شود. در انتخابات انجمن های دانشجویی در بسیاری از دانشکدهها انجمنهای اسلامی در رده سوم، پس از پیشگام و دانشجویان مسلمان قرار گرفتند. در شرایطی که در سطح جامعه اکثریتی بالای هشتاد در صد از نیروهای حاکم حمایت میکردند، تبدیل دانشگاه به سنگر مخالفین برای نیروهای انحصارطلب حاکم قابل تحمل نبود و واکنش تند رژیم به این تعادل نیرو قابل پیشبینی بود.
سخنرانی آیت الله خمینی در فروردین ماه همان سال، اعلام تصمیم یورش به دانشگاه ها بود. وی در سخنرانی خود خواهان تصفیه دانشگاهها از اساتید وابسته به شرق و غرب و تحکیم رابطه آن با حوزه گردید. در 26 فروردین ماه سخنرانی رفسنجانی در تبریز با سوالهای افشاگرانه برخی از دانشجویان مواجه شد. او در آنجا دانشجویان را تهدید به تصفیه نمود. متعاقب آن دانشجویان حزب اللهی در ساختمان مرکزی دانشگاه دست به تحصن زدند این تحصن با حمایت مسئولان دانشگاه مواجه نشد.انتشار نوار سخنرانی آیت اعلام برنامه گستردهای بود که تحت عنوان انقلاب فرهنگی برای دانشگاهها تدارک دیده شده بود.
متعاقب این اتفاقات از دانشجویان خواسته شد که دفاتر خود را تعطیل نموده و آنها را در اختیار مسئولان دانشگاه قرار دهند.
آشکار بود که تحویل دفاتر، مقدمه یورش به دانشگاههاست. ما تصمیم گرفتیم که در همین نقطه ایستادگی کنیم و از تحویل دفاتر خودداری کنیم و همه نیروی خود را برای دفاع از دفاتر بسیج کردیم. پس از آنکه آقای بنیصدر رییس جمهور وقت نیز ضرورت تحویل دفاتر را مطرح کرد، دانشجویان مسلمان، وابسته به مجاهدین که در حد پیشگام در دانشگاهها نیرو داشتند، اعلام کردند که دفاترشان را تخلیه خواهند کرد
در تماسی که با مجاهدين داشتيم آنها نسبت به خطرناک بودن اوضاع هشدار داده و ازما خواستند درگير نشده و دفاتر را تخليه کنيم. ما تصمیم گرفیتم که کماکان مقاومت نموده و از تخليه دفاتر امتناع کرديم.
در 30 فروردین شورای انقلاب اسلامی با صدور اطلاعیهای فرمان حمله به دانشگاهها را اعلام کرد. در این اعلامیه آمده بود که "ستادهای عملیاتی گروههای گوناگون، دفترهای فعالیت و نظایر اینها که در دانشگاهها و موسسات عالی مستقر شده اند چناچه ظرف سه روز از صبح شنبه تا پایان روز دوشنبه اول اردیبهشت برچیده نشوند شورای انقلاب مصمم است که همه باهم یعنی رییس جمهور( بنی صدر) و اعضای شورا مردم را فرا خوانده و همراه با مردم در دانشگاهها حاضر شوند و این کانونهای اختلاف را برچینند."
در روز 28 فرودین دانشگاه علم و صنعت در تهران به وسیله انجمن اسلامی تعطیل و پاسداران دانشگاه را محاصره کردند. دانشجویان دانشگاه صنعتی نیز مورد حمله قرارگرفته و پس از مقاومت تصمیم گرفتند به همراه سایر دانشجویان دردانشگاه تهران به مقاومت خود ادامه دهند.
از همان روز شنبه تبلیغات گسترده علیه نیروهای ضدانقلاب که در دانشگاهها سنگر گرفتهاند آغاز گردید. شدت تبلیغات نشانه حاد بودن اوضاع بود. از صیح روز یکشنبه بسیج گسترده نیرو آغاز گردید. هر یک از کمیتهها، نیرویی را سازمان داده و به مقابل دانشگاه تهران میفرستاد. من عصر روز یکشنبه به حوالی میدان انقلاب رفتم. هر لحظه یک ماشین پر از حزب اللهیهای مصمم و خشمگین از راه میرسید. ما مثل گذشته با حزب اللهیهای پراکنده مواجه نبودیم. نیرویی که در برابر دانشگاه بسیج شده بود، مستقیما توسط حکومت سازمان یافته بود. دانشجویان نیز در صحن دانشگاه تهران و دفتر پیشگام جمع شده بودند. آنها نیز کاملا مصمم و تهییج شده بودند. پرتاب سنگ بسوی دانشجویان آغاز شده بود.
من به اين نتيحه رسيدم که مقاومت در برابر چنین نیرویی امکان ناپذير است. آنها اگر نتوانند با استفاده از سنگ و چوب و چماق دانشجویان را پراکنده کنند، از استفاده از اسلحه گرم ابایی نخواهند داست. روشن بود که درگیری به کشته شدن تعداد زيادی از دانشجويان ميانجامد.
آنشب تلفنی با دانشجویان که در دفتر پیشگام جمع شده بودند صحبت کردم. دانشجویان خیلی خوش روحیه بودند. سرود میخواندند و آماده مقاومت بودند. من تلفنی نظر خود را با سایر اعضا رهبری سازمان در میان گذاشتم و بر خطير بودن وضع و ضرورت تصميم گيری سريع تاکيد کردم. تعدادی از رفقا متوجه شرايط نبوده و معتقد به مقاومت بودند. من هم عصبانی بودم و بیش از آنکه استدلال کنم پرخاش میکردم. به نظر من درگیری در مقابل دانشگاه قطعا به کشته شدن تعداد زیادی از دانشجویان میانجامید. هیچ نیرویی از دانشجویان حمایت نمیکرد و ما با یک شکست کامل سیاسی مواجه میشدیم. و عدم درک این موضوع برایم قابل درک نبود . آن شب در خانه یکی از رفقا در نزدیکی دانشگاه ماندم و رفقای رهبری سازمان تا صبح در تماس با هم بودند.
صبح زود فرخ نگهدار با من تماس گرفت و گفت که اکثر رفقا با عقب نشينی موافقند و همچنين گفت از طرف دفتر بنی صدر با او تماس گرفته و قرار ملاقاتی گذاشته شده و طرح کرد که هرچه سريعتر خود را به دفتر رياست جمهور برسانم تا دو نفری برای اين ملاقات برويم. ما با کمی تاخير به دفتر رسيديم. به محض ورود با رسولی که جزو مسيولين دفتر بود، مواجه شدم. من او را از جريان کار مشترک برای برقراری آتش بس در جنگ اول گنبد ميشناختم و درآن جريان رابطه خوب و کار تيمی مشترکی را با موفقيت پيش برده بوديم. اين آشنايی فضای راحت تری برای اين ديدار بوجود آورد. بنی صدر خيلی آشکار و صرِِيح صحبت کرد و گفت که اين طرحي است وسيعتر از گرفتن دفاتر. آنها قصد ندارند با تسخير دفاتر کار را پايان دهند. آنها در صدد پيش برد برنامه وسيعتری هستند که رئيس جمهور را هدف قرار داده و از الگوهای بسيج در انقلاب فرهنگی چين ميخواهند استفاده کنند. ما نگرانی های خود را مطرح کرديم و گفتيم که فکر ميکنيم پس از تخليه دفاتر و درهم شکستن مقاومت، تحت عنوان انقلاب فرهنگی تصفيه دانشجويان و استادان عملی خواهد شد و از وی خواستيم که در اين زمينه رسما از جانب دفتررياست جمهور و دولت موضع گيری شود. او مطرح کرد که چنين موضع گيری خواهد شد و او نخواهد گذاشت که اين برنامه پيش برود. ما هم طرح کرديم که در جهت تخليه دفاتر اقدام خواهيم کرد. پس از اين ملاقات، من با دانشجويان در دفتر پيشگام تماس گرفتم. آنها ميگفتند دانشجويان تهييج شده اند و بخصوص اگر دانشجويان مبارز (دانشجویان وابسته به گروههای خط 3) تصميم به مقاومت بگيرند آماده پذيرش عقب نشينی نيستند. این قابل درک بود. دانشجویان مبارز در مقایسه با پیشگام بمراتب ضعیفتر بودند و اگر پیشگامیها عقب نشینی کرده و آنها میماندند براحتی در هم شکسته میشدند. برای من قابل تصور بود که حزب اللهی های جمع شده در جلوی دانشگاه در چنین حالتی کشتار میکردند و این برای همه ما غیر قابل قبول بود
بعد از دیدار با بنی صدر فورا با مسيولين سازمانهای پيکار و راه کارگر تماس گرفته و خواهان يک ديدار فوری شدم. حوالی ظهر ديدار با اصغر ايزدی (راه کارگر) و حسين روحانی (پيکار) صورت گرفت. ملاقات ما بدون نتيجه و با حملات تند متقابل من و حسين روحانی خاتمه يافت. او به ايده عقب نشينی حمله کرده و سازمان را يک جريان متزلزل و بی اراده ناميد. او در برابر استدلال من که مقاومت با کشته شدن تعداد زيادی دانشجو و بدون نتيجه پايان خواهد يافت، ميگفت در انقلاب از کشته دادن نبايد هراسيد. امروز 13 آبان جمهوری اسلامی است. اگر امروز چند صد دانشجو کشته شوند، اين خونريزی همانند 13 آبان 57 آغازگر يک جنبش اجتماعی و سرنگونی رژيم اسلامی خواهد بود. توضیحات من در تفاوت شرایط آنروز و شرایط قبل از انقلاب مورد پذیرش او نبود . اصغر ایزدی ساکت گوش داد و هیج اظهار نظری نکرد. به نظرم میرسید که او استدلالهای مرا واقعی میداند ولی قبل از تصمیم سازمانی مایل به موضع گیری نیست
برای بعد از ظهر همان روز قراری با نماينده دولت گذاشتم و باتفاق رضی تابان به محل هيات دولت رفته و با حبيبی نماينده دولت صحبت کرديم. ما به او گفتيم که رييس جمهور قول داده که موضع دولت در رابطه با عدم تعطيل و تصفيه دانشگاهها اعلام شود و خواستار اعلام موضع شديم و او نيز مطرح کرد که اين کار صورت خواهد گرفت. این کار انجام نشد.
با وجود تصميم ما بر ضرورت عقب نشينی، تا عصر آنروز عقب نشينی صورت نگرفته بود. دانشجویان مبارز با عقب نشینی مخالف بودند و پیشگامیها هم نمیخواستند آنها را تنها بگذارند. پس از اين ملاقات که دیگر غروب شده بود، تلفنی با دانشجویان مستقر در دفتر پیشگام تماس گرفتم. آنها خیلی تحت فشار بودند. تعداد زیادی از دانشجویان زخمی شده بودند. آشکار بود که فشار از حد توان مقاومت دانشجویان بیشتر است. قرار شد رضی فورا به دفتر پيشگام رفته و بی هيچ اما و اگر و بحثی تخليه را اجرا کند. هنگامی که رضی به دانشگاه رسید، اکثر دانشجويان نيز متقاعد گرديده بودند که مقاومت عملی نيست و بجز اعتراضات تک و توک، همه منجمله دانشجويان مبارز نيز به ضرورت عقب نشینی متقاعد شده بودند.
هنگام اجرای تصميم و عقب نشینی دانشجویان، کميته ایها دانشگاه را محاصره کرده و اعلام کردند که افراد بايد تک تک از دانشگاه خارج شوند و آنها بايد همه را بگردند. آشکار بود که آنها قصد دستگيری و احيانا سر به نيست کردن تعداد زيادی از دانشجويان را داشتند. بهانه آنان اين بود که ميگفتند از داخل دانشگاه يکی دو گلوله بسمت آنها شليک شده است. روشن بود که این بهانه دروغ محض است و آنان مایل نیستند، دانشجویان به آرامی از دانشگاه عقب نشینی کنند و خواهان ادامه درگیری و سرکوب دانشجویانند. دانشجویان محاصره شده و امکان خارج شدن از دانشگاه را نداشتند و از طرف دیگر در اثر اصابت ضربات سنگ که بطور مرتب به سوی آنان پرتاب میشد، تعداد قابل توجهی از آنان زخمی شده بودند. این وضعيت و درگيری در دانشگاه تا نيمه شب ادامه يافت. فرخ نگهدار با دفتر بنی صدر تماس گرفته و ماجرا را طرح کرد و سپس او و مسعود رجوی به دفتر رياست جمهور رفتند و مسئولين دفتر پس از ساعتها تماس موفق شدند نظر مثبت مقامات بالاتر را مبنی بر اينکه اجازه دهند دانشجويان از دانشگاه خارج شوند، کسب کنند.
فردای آنروز حمله به دفاتر دانشجویی در شهرستانها ادامه یافت. این حملات به کشته شدن تعدادی از دانشجویان در رشت و اهواز منجر شد.
پس از تسخیر دفاتر دانشجویان دانشگاهها تعطیل شد. آشکار بود که طرح تصفیه گسترده دانشجویان و استادان در دستور است هر چند در ماههای اول وجود چنین طرحی تکذیب میشد. مثلا در مناظره تلویزیونی که پس از بستن دانشگاهها برگزار گردید، نماينده انجمن های اسلامی در برابر سوال ف. تابان نماينده پيشگاميها هر گونه طرح بستن و تصفيه را در دانشگاهها تکذيب کرد ولی آشکار بود که او واقعيت را بيان نميکند.
برنامه نیروی حاکم برای تسلط بر دانشگاه ها بقیمت چند سال بسته شدن دانشگاه ها،تصفیه تعداد زیادی از دانشجویان و استادان، محروم شدن یک نسل از جوانان کشور از تحصیل در زمان موعود پیش برده شد و پس از بازشدن دانشگاهها، چندین سال در دانشگاهها فضای خفقان و فشار پادگانی حاکم گردید.
مهدی فتاپور
