/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۲۲.۶.۸۵

ناتاشا از مريم سطوت


ناتاشا

.... موضوع ناتاشا باعث شد که يک بار ديگر به ترسناک ترين روياهای زندگيم فکر کنم.
تا زمانی که کودکی بودم از ترس ديدن و در شيشه کردن خونم به معاشرت با بچه های کوچه بالاتر نمی رفتم در حاليکه همان زمان پسر بچه های همسايه راههای دورتر خانه را هم بدون ترس طی می کردند . نه ترسی داشتند و نه کسی نگران آنها می شد. در خريد ازدکان ها مواضب بودم تا پشت دکان به هر دليلی کشيده نشوم ، در معاشرت با فاميل می کوشيدم تا محبت زيادی مردان فاميل را با نگرانی پس زنم ، روی زانوی آنها ننشينم و موقع بوسيدن فرار کنم . هميشه مواظب دامن م باشم تا به حد کافی روی پاهايم کشيده شده باشد ، در محل غريبه نخوابم ، کاری که اغلب بچه ها به راحتی می کنند و در درواقع در هرجایی که احساس خستگی کنند می خوابند ....
در نوجوانی از کوچه های خلوت بر حذر بودم ، ازمردان دوچرخه سوار دوری می کردم ، دستم را هميشه در موقع حرکت روی سينه هایم نگه می داشتم تا با حمله ای ناگهانی مواجه نشوم. بايد هميشه جلوی پايم را نگاه ميکردم که نکند چشم در چشم يک مرد شوم ( درست به همين دليل بسيار از دختران خميدگی پشت شانه دارند ) می کوشيدم تا خودم از ايجاد هر تنشی در اطرافيان بخاطر پيکرم بر حذر باشم چرا که هميشه می شنفتم : دختر بايد خودش خوب باشه تا ديگران کاری به کارش نداشته باشند. ....... يا اينکه: تو خودت حتما يک کاری کردی که طرف مزاحمت شده .....
"هميشه مقصرمن بودم ...." اين خودش آغازی بود برای پايان هر گونه درد و دل و بازگو کردن فشار های اطرافيان. اين خود راه هرگونه توضيح را سد می کرد ... کسی نبود که مرا محافظت کند جز خود من ...
در بزرگسالی برای محافظت از خودم بهای بسيار پرداختم و شناخت بسيار از اين موجود مرد يافتم.
اين ترس با تولد دخترم دوباره در من زنده شد . سوال اينکه چگونه می توانم او را محفوظ نگهدارم؟ ...با بستن او در خانه يا با اعتماد به جامعه؟. تنها تفاوت زندگی من با او اينست که او مقصر آنچه پيش می آيد نيست ....

هر داستانی مانند ناتاشا برای من داستانی برای دختر م و نا توانی وبی پناهی من از تغيير محيط است . آيا محق نيستند زنانی که معتقدند اين مردان هستند که سرچشمه همه اين درد ها می باشند و حتی با گذشت سالها از زندگی انسان در محيط متمدن و خارج شدنش از زندگی حيوانی و جنون های جيوانی ، هنوز در ميان جنس نر اين نيرو و اين خواست که با زور و خشونت جنس مخالف را بدست آورد و تنها بدليل اميال حيوانی جنسی خود ، او را له و نابود کند . می گويم حيوانی چرا که تنها برای يک حيوان ارضای جنسی با فشار، اذيت و حتی کشتن جنس مقابل می تواند لذت بخش باشد . اينها ، نشانه هایی از باقی ماندن اين عنصر حيوانی در انسان عصر مدرن است.....
اين اميال حيوانی هنوز مهار نشد ه ناتاشا می خواهد برای مهار اين ستم بر زنان بنيادی پايه گذارد . سوالی در ذهنم جای گرفته .. چرا هميشه از طرف زنان اين موسسات تاسيس می شود؟... زيرا بيشتر اين درد را لمس می کنند ؟ آيا مردانی که اين خبر ها را در روزنامه ها می خوانند درک و لمس نمی کنند که بر زنان چه می گذرد؟ آيا هيچگاه از زنان خود پرسيده ايد : تو چه احساسی در جوانی داشتی ؟ آيا برای تو هم اتفاقی پيش آمده بود ؟ امروز چه احساسی به تو دست می دهد با خواندن اين اخبار در روزنامه ها ؟...... يا اينکه در زندگی روز مره مطالب مهم تری مانند سياست ايران در عرصه بين الملی و انرژی اتمی وجود دارد که می بايست به آنها پرداخت!!!! آيا برای دختر بچه های خود ترس و واهمه نداريد؟ چگونه آنها را مواظبت می کنيد يا اينکه فکر آرامش دهنده ای مانند اينکه : اين اتفاق برای دورتر ها می افتد و نه برای من ... در سر داريد ؟ آيا تکميل روحيه انسانی در مردان از همين مسير نمی گذرد؟
مريم سطوت
12.09

۳ نظر:

ناشناس گفت...

درود..
فقط هميشه يادم ميمونه كه مادرم هيچوقت بهم اجازه نمي داد كه خونه هيچكدوم ازدوستام برم مي گفت من اونها رو نمي شناسم.. ما غريبيم.. و اين براي من يه آرزو شده بود.. يكي دو بار هم يواشكي اين كار رو كردم .. اما ترس و عذاب وجدان كه در اون دوران داشتم هم خودش يه بعد ديگه قضيه بود..
چه راه حلي ميشه پيشنهاد داد؟
من كه نمي دونم..

ناشناس گفت...

سلام به مریم عزیز.به این نوشته در بلاگ نیوز لینک دادم .کاش بیشتر توضیح می دادی که ناتاشا کیست .

ناشناس گفت...

حق با شماس، اين موضوع براي خانم ها خيلي خيلي ملموس تره؛ و ماها بيشترِِ جنبه هاش رو -تقريباً همه شو، غير از ترسِ خون تويِ شيشه شدن- اصلاً تجربه نکرديم. اما مي خوام به سهمِ خودم بگم که اين دليل نمي شه که نفهميم ترس هاي شما رو :)
آدمِ رواني هم همه جا هست. مي گم رواني؛ چون اين رفتارِ نرمالِ انساني نيست. فکر کردن به اين که اين ديوِ قاتل و تجاوزگر توي وجودِ هر مردي هست، به نظرم زياد واقع بينانه نمي رسه و تازه به فرضِ بودن اش هم، راهِ حل چيه؟ جدا کردنِ دخترتون از همه ي مردها؟