/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۱۳.۴.۸۷

دخترم چریک فدایی از محمد سطوت


1 فرار از خانه
حادثه در اردیبهشت ماه سال 1355 هنگاميكه از طرف وزارت نيرو براي انجام مأموريتي به استان خراسان و شهر سبزوار رفته بودم، آغاز شد. هنوز دوهفته اي از اقامتم در محل مأموريت نمیگذشت که اطلاع یافتم همسرم از تهران تلفن كرده و خواسته هرچه زودتر با اوتماس بگیرم.
چون مدت زیادی از اقامتم در مأموریت نمیگذشت حدس زدم بايد موضوع مهمي اتفاق افتاده باشد كه او تلفن كرده است.
نگران از اينكه چه اتفاقي ممكن است روي داده باشد فوری با منزل یکی ازهمسایگان که با ما دوست بود تلفن و از اوخواهش کردم چنانچه امکان دارد خانمم را پای تلفن بخواهند. آنها نیز محبت کرده بدون درنگ برای خبرکردن خانمم رفتند. ( در آنموقع هنوز درخانه خودمان خط تلفن نداشتیم).
بمجرد اينكه صدای خانمم را که پای تلفن حاضر شده بود شنیدم و قبل از اينكه دهان را براي سؤال باز كنم او با كلماتي مقطع و درحاليكه بشدت گريه میکرد گفت: "ملي چند روز است خانه را ترك كرده و دیگر باز نگشته است".
سپس همانطور که صدایش از فرط گریه به هق و هق افتاده بود از من خواست هرچه زودتر به تهران باز گشته براي پيدا كردن دخترمان كاري بكنم و در جواب سؤال من كه پرسيدم: "آيا در اين چند روزه هيچ تلفنی نکرده و يا قبل از رفتن هيچ نوشته اي از خود برجاي نگذاشته است تا معلوم شود براي چه رفته و يا چرا و كجا رفته است" گفت: "تنها روز بعد از رفتنش به همین خانه تلفن كرده و خواسته بما اطلاع دهند كه ديگر برنميگردد و ضمنا" اضافه كرده است نگران او نباشيم و بدنبالش هم نگرديم".
بيش از اين نتوانستيم صحبت كنيم چون هق هق گريه امانش نميداد تا كلمات را بدرستي ادا كند و منهم که سخت نگران شده بودم بهتر آن ديدم تا براي پي گيري موضوع هرچه زودتر بسمت تهران حركت كنم.
با اينكه براي پرواز مشهد - تهران بليط هواپيما داشتم ولي چون تاريخ آن براي دوهفته ديگر بود بهتر آن ديدم تا از همان سبزوار با اتوبوسهاي مسافري كه چندان سريع السير و راحت هم نبودند بسوي تهران حركت كنم زيرا باين ترتيب ميتوانستم زودتر بتهران برسم.
ساعت هشت همان شب سوار بريك اتوبوس، سبزوار را بسوي تهران ترك كردم. فکرم بدرستي كار نميكرد و نميتوانستم افكار پريشانم را كه از خبر ترك دخترم از خانه به مغزم هجوم آورده بود متمركز كنم. در عقل و درایت و درستی او شك نداشتم و مطمئن بودم چنانچه پاي عشق و دلبستگی به مرد جواني درميان بوده باشد خیلی راحت و بدون ترس از توبیخ و یا بازخواست میتوانست من و یا مادرش را در جريان امر بگذارد چرا كه ميدانست ما نه تنها مانع خوشبختي او- چنانچه اين خوشبختي در ازدواج با جواني خلاصه ميشد - نمیشدیم بلکه با کمال میل وسائل رسیدن آنها را بیکدیگر فراهم میکردیم.
درخانه و همچنين در معاشرت با دوستان و همكلاسيهايش آزادي كامل داشت و بهيچوجه و درهيچ مورد در فشار نبود تا مجبور شود براي حصول به آزادي بيشتر خانه را ترك كند، من و مادرش درعين حال براي او دوست و همدم مهرباني نيز بوديم و باو كه در آنزمان دختري بیست و یک ساله و بالغ و فهميده بود ديگر بچشم يك دختربچه نگاه نميكرديم.
بسرعت افكارم متوجه مسائل سياسي شد، ميدانستم دخترم تحت تأثير افكار و عقايد سياسي من به نيروهاي چپ گرايش دارد. اغلب ميديدم در بحث ها از نظريات من دفاع ميكند و ضمنا" به افراد سياسي كه چند سالي را در زندانهاي شاه و "ساواك" گذرانده اند با ديده احترام مينگرد و از آنها چون قهرمانان ياد ميكند. دراين اواخر و برخلاف گذشته اورا ميديدم سعي دارد خودرا با سختيهاي زندگي دمساز كند و از رفاه موجود در زندگي خود فاصله بگيرد، درعين حال كه از وسايل راحت زندگي چيزي كم نداشت سعي نميكرد مثل يك دختر معمولي لباسهاي لطيف و زيبا بپوشد، از شركت در جشنهاي فاميلي و عروسيها امتناع ميكرد و ديگر چون گذشته به رقص و شادي در جمع دختران فاميل و هم سن و سال خود توجه نداشت و دعوت به چنين مجالسي را قويا" رد ميكرد ولي براي بحث و گفتگو درباره مسائل سياسي روز هميشه آماده بود و بشدت بآن ابراز علاقه نشان ميداد.
ميديدم او هم مثل خيلي از جوانها به مبارزات چريكي روي خوش نشان ميدهد و از آنها دفاع ميكند و اخبار حركات و حملات آنها براي او جاذبه اي بيش از اندازه دارد.
من تمام اينها را ميديدم ولي آنها را حمل بر شور و عواطف دوران جواني ميكردم و هيچگاه باورم نميشد كه اين رفتار و هواخواهي بگونه اي باشد كه بخاطر آن، او حاضر شود خانه و خانواده را ترك كرده دست از جان بشويد و به گروههاي چريكي آنزمان بپيوندد. اطمينان داشتم رشته هاي عاطفي بين افراد خانواده ما آنچنان مستحكم است كه هيچ عاملي نميتواند آنرا بآساني از هم بگسلد. هنوز نميتوانستم قبول كنم كه او خانه و محبت مادري را به يكباره فراموش كرده و قدم در راه نابودي خود و خانواده اش گذاشته است. زيرا بطور قطع او مطلع بود كه با قدم گذاشتن دراينراه خانواده اش نيز از تعقيب و آسيب سازمانهاي امنيتي در امان نخواهند ماند. مطمئن بودم اگر او قدم دراينراه نهاده باشد بزودي متوجه اشتباه خود شده خيلي زود بخانه باز ميگردد.

****
چند سالي بود که نسل جوان و پرشور ايران عدم آزادي بيان و اختناق بيش از اندازه و اعمال قدرت بيحساب رژيم شاه را در جهت دستگيري و زندان و شكنجه آزاد مردان كشور بر نميتافتند و با تجربه تلخي كه از مبارزات پارلماني حزب توده و جبهه ملي داشتند و همچنين تحت تأثير مبارزات چريكي و جنگهاي رهائي بخش در نقاط مختلف دنيا بخصوص در چين و كوبا و آمريكاي لاتين، براي مبارزه با رژيم شاه و سيستم پليسي وحشتناك آن مشي مسلحانه را انتخاب كرده و هر از گاه مراكز پليس و خانه هاي ساواك را مورد حمله قرار ميدادند و يا يكي از امراي خيانتكار ارتش را ترور ميكردند.
اين حملات پراكنده و محدود بيشتر بمنظور انتقام گيري از سران جنايتكار ارتش و سردمداران رژيم و درعين حال با هدف جلب افكار مردم دنيا به استبداد حاكم بر ايران و نشان دادن فقدان ابتدائي ترين آزاديهاي ممكن براي مردم ايران انجام ميشد كه البته نميتوانست ضربات كاري و مؤثري بر پيكر رژيم شاه وارد سازد ولي سازمانهاي پليس و "ساواك" شاه كليه نيروهاي جهنمي خودرا براي قلع و قمع اين جوانان جان بر كف كه تحت نام چريكهای فدائي و يا مجاهدین خلق ميجنگيدند بسيج كرده بودند.
سازمان امنيت وسيع شاه كه با کمک سازمان جاسوسی اسرائیل (موساد) و درآمد بيحساب نفت قدرت بیحسابی یافته بود درتمام كارخانه ها، مدارس و بيشتر خانه هاي مردم مأموراني دست به مزد و يا خبرچين داشت. آنها با کمک كدخدايان فاسد و عوامل ژاندارمري، كليه روستاهاي كشور را زير نظر داشتند وحملات پراكنده چريكها را با ريختن خون آنان پاسخ ميدادند.
هر روز مي شنيديم اينجا و آنجا يك يا چند خانه تيمي مورد هجوم مأمورين "ساواك" قرار ميگيرد و تني چند از چريكها در خون خود ميغلطند. این مبارزین جوان بخوبي ميدانستند درصورت زنده گرفتار شدن شكنجه هائي بدتر از مرگ درانتظار آنهاست از اينرو درصورتيكه راه فرار را برخود بسته ميديدند آخرين فشنگ را در مغز خود خالي ميكردند و يا با انفجار يك نارنجك جنگي خود و درصورت امكان عده اي از مأمورين امنيتي را با خود نابود ميساختند. اكثر آنها در تمام ساعات روز و شب يك قرص سيانور در دهان داشتند و درآخرين لحظه قبل از دستگيري آنرا جويده به حيات خود خاتمه ميدادند.
اين عوامل سبب ميگرديد تا احساس و عواطف مردم نسبت به حركات چريكها جلب شده در ميان جوانان از طبقات مختلف طرفداراني مشتاق و هواخواه پيدا نمايند.

****
خسته و فرسوده از كار روزانه و هجوم افكار دردآلود تصميم گرفتم حداقل تا رسيدن به تهران و روشن شدن موضوع از تصورات بيهوده خودداري نمايم. در صندلي خود قدري جابجا شدم و سر را بعقب تكيه دادم تا شايد لحظه اي بخواب رفته تمدد اعصاب نمايم. صداي يكنواخت موتور اتوبوس كه درجاده صاف حاشيه كوير حركت ميكرد كم كم آرامشي به اعصاب خسته من داد كه چنانچه در مواقع عادي بود ميتوانست خوابي عميق چاشني آن كند ولي فكر دخترم كه الان در كجاست و چه ميكند قلب و روحم را در تنگنا گرفته و بسختي ميفشرد، برايم باوركردني نبود كه ممكن است ديگر اورا نبينم. ناگهان باین فکر افتادم که نكند وضع طور ديگري باشد كه همسرم آنچنان در تلفن ميگريست و نميتوانست خودرا كنترل كند، يعني ممكن است غير از آنچه بمن گفته حادثه ديگري اتفاق افتاده باشد ولي بزودي اين احتمال را رد كردم چون ميدانستم همسرم قدرت پنهان كردن يك چنين چيزي را از من ندارد. حقيقت امر و عمق فاجعه كه نميخواستم آنرا باور كنم با سماجت تمام سعي در تسخير وجودم داشت و لحظه به لحظه عميق تر ميشد ولي درمقابل منهم سعي داشتم تا آنجا که میتوانم آنرا ازخود دوركنم زيرا ميدانستم درصورت تسليم نابود خواهم شد.
با خود میگفتم: "فاجعه تازه آغاز شده و تو براي مقابله با آن احتياج به نيروي مقاومت و ايستائي كامل داري و نبايد در مقابل خانواده خود و ديگران ضعف نشان دهي فقط در اينصورت است كه ميتواني جگر گوشه ات را از راهي كه رفته دوباره بخانه باز گرداني". آرزو ميكردم با رسيدن به تهران اورا درخانه بيابم و همه چيز به خير و خوشي پايان پذيرد.
سالها بود از طرف وزارت نيرو به مأموريتهاي دور و نزديك ميرفتم و اغلب در طول راه ميخوابيدم و بعد مسافت را حس نميكردم ولي در آنشب براي اولين بار متوجه طول راه و بعد مسافت میشدم، زمان بسیار کند میگذشت، عقربه های ساعتم بر روی صفحه آن میخکوب شده و از جا تکان نمیخوردند، خدا خدا ميكردم تا ساعتها تبديل به دقیقه و ثانيه ها شوند و زودتر بخانه برسم، سياهي جاده درنظرم چون چاهي عميق جلوه ميكرد كه دهان باز كرده و درنظر داشت مرا درخود فرو برد.
از خود پرسيدم: "اين اشتباه نبود كه با اتوبوس براه افتادم، بهتر نبود به مشهد ميرفتم و با هواپيما سفر ميكردم، شايد ميتوانستم بليطم را عوض كرده زودتر بمنزل برسم، آنوقت اين نگراني و بيخبري كه چون كوهي بر قلبم سنگيني ميكرد زودتر پايان مييافت".
بالاخره خستگي بر اعصاب فرسوده من فائق آمد و بخواب رفتم، گرچه درگذر از هر پيچ و خم راه، با هر تکان اتوبوس مثل ديگر مسافران قدري جابجا ميشدم ولي آنچنان نبود كه مرا از دنياي خواب و بيخبري به جهنم بيداري پرتاب كند.
تازه سپيده صبح از افق مشرق دميده بود كه اتوبوس در مسافرخانه اي نزديك دامغان براي صرف صبحانه توقف كرد، همينكه چشم باز كردم كابوس فكر و خيال دوباره بمغزم هجوم آورد. براي خوردن صبحانه از اتوبوس پياده شدم و بسوي رستوران كنار جاده رفتم. با اينكه هواي صبحگاهي حاشيه كوير لطيف و ملايم بود و لباس كافي نيز در بر داشتم ولي سردم بود و میلرزیدم، فوری خودرا به رستوران رسانده بگوشه اي خزيدم، اشتهائي براي خوردن صبحانه نداشتم، براي گرم شدن لبه كتم را بالا كشيده زانوهایم را بين بازوها تا كردم و سر بر آن نهادم. بياد همسرم افتادم كه دراين چند روزه به تنهائي در روياروئي با اين حادثه چه زجري كشيده است، شاید اگر من نزد او بودم ميتوانستم قوت قلبي باو داده با شركت در اندوهش قدري از آلام او بكاهم.
- طبيعت آدمي چنين است كه فشار غم و اندوه را در تنهائي بيشتر حس ميكند ولي هنگامیکه فرد يا افرادي را با خود همدرد مي بيند از بار غمش كاسته ميشود، از اينرو فاميل و دوستان در هنگام بروز مصيبت براي يكديگر تأكيد ميكنند كه: "ما هم در غم شما شريك هستيم" تا بدينوسيله از شدت بار غم ديگري بكاهند -
اتوبوس درساعت هفت صبح دوباره براه افتاد، مسافران كه صبحانه خورده و سنگين شده بودند پس از لحظاتي مجددا" بخوابي عميق فرو رفتند. براي اولين بار در عمرم احساس كردم باين آدمهاي خوشبخت كه ميتوانستند اينگونه راحت و بي خيال و با سرعت بخواب روند حسادت ميكنم.
با خود گفتم: "ممكن است دربين اين مسافران افراد ديگري هم باشند كه مشكلي شبيه من داشته باشند". نميدانستم چرا سعي داشتم بر اين باور پاي فشارم كه درحال حاضر دخترم بيكي از گروههاي چريكي آنزمان پيوسته و درحال حاضر در يكي از خانه هاي تيمي زندگي ميكند در حاليكه هنوز چيزي از اصل موضوع نميدانستم.
نمیتوانستم باور کنم كه دختري چون او بتواند به يكباره تمام رشته هاي عاطفي خودرا از خانواده گسسته و ساکن يك خانه تيمي كه هر لحظه درخطر هجوم مأمورين پليس و ساواك قرار میگیرد زندگي كند، يعني تا چه اندازه من و مادرش در رسيدگي به مسائل عاطفي او كوتاهي كرده بوديم كه او حاضر شده بدينگونه دست از جان بشويد و به استقبال مرگ برود. بطور حتم اشتباهي در نحوه برخورد ما با او وجود داشته كه باين آساني از ما بريده است، يعني امكان نداشته قبل از ترك خانه و انتخاب اين راه پر خطر ما را درجريان امر قرار دهد، شايد ميتوانستيم راه حل بهتري با هم پيدا كنيم".
دراينموقع ناگهان با یادآوری گذشته خود آهي از سر افسوس كشيدم چرا که ناگهان جواب سؤالم را در دوران جواني خود يافتم. "مگر اين من نبودم كه در آن دوران بي خبري در پي مبارزات سياسي رفتم، مگر من با پدر و مادرم درباره كارهايم صحبت ميكردم و يا نظر آنها را جويا ميشدم، وقتي در چاپخانه هاي مخفي كار ميكردم و يا بخانه هاي تيمي ميرفتم و روزها و هفته ها غيبت ميكردم آيا کوچکترین توجهی بمسائل عاطفی آنها داشتم، آیا هیچ فکر میکردم با کارهای خود چه ضربه های هولناکی بقلب و روح آنها میزنم؟ درست است كه شرايط آن زمان با حال بسيارمتفاوت و در بدترين حالت شكنجه و زندان بود ولي بهرحال براي پدر و مادرم كه عمرشان را در پاي من پير كرده و در وجود من اميدهاي آينده خودرا جستجو ميكردند تحملش آسانتر از حال نبود؟"

- II تولد يك ديكتاتور و دوران اختناق
بیاد پانزده بهمن سال 1327 افتادم كه شاه را در دانشگاه تهران ترور كردند. آن حادثه باعث شد تا احزاب سياسي و از جمله حزب توده كه قويترين حزب چپگرا در آنزمان بود منحل و رهبرانش دستگير شوند. پس از این حادثه بود که او از لاك يك شاه بظاهر دموكرات و درحقيقت تشريفاتي بدر آمد و با قدرت دادن به نیروهای ارتش و پلیس و سازمان امنیت و کنترل آنها پایه های یک دیکتاتوری تمام عیار را بنیان گذارد.
پس از چند سال خفقان و سکوت، جو سیاسی کشور ناگهان با اوج گرفتن جبهه ملي ايران برهبري دكتر محمد مصدق و تظاهرات چند مليوني مردم براي ملي كردن صنايع نفت درايران گشوده شد و با تصويب لايحه ملي شدن كليه منابع نفتي ايران در مجلس شورايملي توانستند براي اولين بار و پس از گذشت چند دهه غارت منابع نفتي ما توسط شركت نفت انگليس - كه براي حفظ ظاهر نام ايران را هم باخود يدك ميكشيد - به حكومت بي چون و چراي آن شرکت در ايران پايان دهند.
اوج گرفتن مبارزات مردم عليه شاه و امپرياليسم انگليس سبب شد تا شاه كه سلطنت و قدرت خودکامه خودرا در خطر ميديد مصدق را از نخست وزيري بركنار و قوام السلطنه را به نخست وزيري برگزيند ولي تظاهرات همگام مردم ايران در روز سي ام تيرماه سال 1331 بنفع مصدق و عليه شاه اورا مجبور ساخت تا مصدق را دوباره به نخست وزيري برگزيند. البته همه ميدانستند اين پايان كار نيست و دولتهاي انگليس و آمريكا كه اين پيروزي را بر مردم ايران بر نميتافتند با كمك سران خائن ارتش و مزدوران داخلي خود شروع به توطئه براي براندازي حكومت ملي دكتر مصدق خواهند نمود.
كودتاهائي از پس يكديگر انجام گرفت كه همه آنها توسط افسران وطن پرست خنثي گرديد. روز بیست و پنج مرداد سال 1332 شاه كه موقعيت خودرا درخطر ميديد با صوابدید عده ای از سران خائن ارتش و مستشاران خارجی كشور را ترك كرد. درغياب او و در روز بیست و هشت مرداد همان سال سران ارتش به سرکردگی سرلشگر بازنشسته زاهدي و با پول سازمان سيا و عوامل داخليشان دست به كودتا زدند و با ريختن اوباش شعبان بي مخ و طيب رضائي و زنان بدكاره به خيابانها در پناه نيروهاي پليس و ارتش به كودتا ظاهر مردمي دادند و حكومت قانوني دكتر مصدق را سرنگون كردند.
پس از كودتا و مسلط شدن ارتش و پليس بر كشور شاه از سفر بازگٌشت و اين بار با گرفتن تمامي قدرت بدست خود و با كمك و راهنمائي سازمان سيا وموساد اسرائیل و گسترش سازمانهاي امنيتي دركشور شروع به دستگيري سران جبهه ملي و احزاب مخالف خود نمود بطوریکه هنوز سالي از بازگشت او نگذشته بود كه با انهدام سازمان نظامي حزب توده در ارتش و ارگانهاي مخفي آن نشان داد "ديكتاتوري تازه متولد شده است".

****
دراين برهه از زمان با متلاشي شدن تشكيلات حزب توده و عدم امكان فعاليتهاي سياسي فرصت يافتم تا تحصيلات كلاسيك خود را كه بدليل فعاليتهاي سياسي بتعويق افتاده بود دوباره آغاز نمايم و همراه با آن در ديماه سال 1333 ازدواج كردم و اولين دخترم "ملي" يكسال بعد بدنيا آمد.
درسال 1336 با تولد دومين فرزندم در كنكور دانشگاه تهران قبول شدم و ضمن اشتغال در سازمان برنامه تحصيلات دانشگاهي خودرا نيز شروع نمودم.
استبداد و خفقان همچنان ادامه داشت. هر روز میشنیدم که عده ای از فعالین قدیمی حزب توده و جبهه ملی دستگیر و اعدام ویا در زندانها جای میگیرند.
روز شانزده آذرماه سال 1333 درپي اعتراضات نشسته دانشجويان به ورود نيكسون و حمايت از دكتر محمد مصدق سربازان به دانشگاه تهران هجوم بردند و پس از ورود به دانشكده فني درساعت درس استاد، دانشجويان را به رگبار گلوله بستند و سه تن از آنها را شهيد و عده زيادي را نيز زخمي نمودند.
روز پانزده خرداد سال 1342 مردم و دانشجويان و حتي شاگردان مدارس بحمایت از روح الله خمینی رهبر مذهبی به خيابانها ريختند و تظاهرات عظيمي را عليه شاه ترتيب دادند، گرچه تظاهرات با نیروی پلیس و کماندوهای ارتش سركوب شد ولي ديكتاتور دريافت كه پايه هاي تخت سلطنتش چندان هم محكم نيست.
برنامه اصلاحات ارضي كه با فشار و راهنمائي تئوريسين هاي آمريكائي و پس از آن انجام گرفت خود گواه روشني براين امر بود. گرچه در بدو امر تصور میشد تقسيم زمينها بين زارعين مفيد بنظر ميرسيد ولي بزودي معلوم شد سرابي بيش نيست. روستا ها و املاك بزرگ و آباد كه متعلق به شاه وعوامل دربار و متنفذين درباري بود از اين طرح بركنار ماند. مقداري از زمينهاي باير و خرده مالكي تقسيم شد و كارگران روستائي (قره رعيت) كه دراين طرح صاحب زمين شدند چون با دست خالي قدرت اداره آنرا نداشتند و از طرف ادارات كشاورزي مناطق نيز كمكهاي مفيدي دريافت نميداشتند بزودي زمينها را فروخته دوباره بكار روي زمينهاي ديگران پرداختند.
چندی نگذشت كه شاه مسرور از خاتمه برنامه اصلاحات ارضي و بالا رفتن بهاي نفت خودرا در اوج قدرت ديد و بدون توجه به نارضائي مردم كه از سختي معيشت و گراني ارزاق و خفقان داخلي رنج ميبردند دست خانواده خود و نوكران حلقه بگوشش را در چپاول اموال ملت آزاد گذاشت. خواهران و برادران شاه و اعوان و انصارش كم كم با قبضه كردن كليه منابع مالي داخلي نبض اقتصاد كشور را در اختيار خود گرفتند و تجار بازار به ناچار دراقتصاد كشور رل دست دوم را داشتند و بعناوين مختلف نارضايتي خودرا از وضع موجود ابراز ميداشتند.
روزنامه ها بسختي سانسور ميشدند و نشر كتاب كاملا" در كنترل "ساواك" بود. كوچكترين اظهار نظرها در دانشگاه و مدارس، در بازار و كارگاهها از طرف خبرچينها و مأمورين علني و مخفي ساواك سريعا" گزارش ميشد و چنانچه بوي مخالفت با شاه و حكومت از آن بمشام ميرسيد گوينده آن به شكنجه و زندان محكوم ميشد.

****
درسال 1349 "ملي" كه حالا دختري پانزده ساله بود وارد دبيرستان شد. نظر باينكه تحصيل او در دوران دبستان بدليل مأموريتهاي من در وزارت نيرو - كه ناچار بودم نيمي از سال را به نقاط مختلف كشور سفر كرده خانواده خودرا نيز بهمراه برم - با مشكل روبرو شده بود ناچار از اواخرسال 1348 آنها را در تهران مستقر و خود برای انجام مأموریتهای کوتاه مدت بشهرستانها میرفتم.
اين رفت و برگشتها و دور بودن پي در پي از خانواده ام در روحيه فرزندانم بخصوص "ملي" اثرات نامساعدي برجاي گذاشت كه متأسفانه پس از ترك او از خانه و بسیار دير متوجه آن شدم.
" ملي" از دوران كودكي دختري حساس و ظريف و شكننده بود. بشدت از زورگوئي و تبعيض درهر شرايطي رنج ميبرد و بطوريكه همسرم تعريف ميكرد درسالهاي آخر دبستان يكروز گريان بخانه آمد و وقتي علت را از او پرسيدند گفت: "من هميشه دركلاس درس بهترين نمره را دارم ولي چون آموزگار با خانواده يكي ديگر از شاگردان نسبت نزديك دارد باو نمره خوب ميدهد درحاليكه من از او زرنگترم، از اينرو اوهميشه دركلاس شاگرد اول و من دومين نفرم، نميدانم چرا معلم ما حق كشي ميكند" و بعد اضافه كرده بود كه: "من دوست ندارم ديگر باين مدرسه بروم".
همسرم روز بعد بدبستان ميرود و موضوع را با مدير و آموزگار مربوطه درميان ميگذارد و مسئله را بطریقی حل ميكند.
او بطور كلي از حيله گري و فريب ديگران نفرت داشت و طرفدار پر و پا قرص درستي و حقيقت محض بود، از اينكه مي شنيد كسي به ناروا مورد ستم قرار گرفته سخت منقلب ميشد و گاه از شدت تأثر بگريه ميافتاد.

- IIIتظاهرات ضد رژيم و مبارزه مسلحانه
درسال 1349 گروهي از چريكهاي فدائي خلق كه در جنگلهاي سياهكل مخفي و اقدام به جمع آوري آذوقه و سلاح براي حملات چريكي كرده بودند خيلي زود از طرف مردم ومأمورين امنيتي شناخته، محاصره و كشته شدند.
اين واقعه زنگ خطر را بار ديگر براي حكومت بصدا درآورد تا بيشتر مراقب اوضاع بوده و چشم و گوش خودرا بيشتر باز كند. پس از آن فشار بر شاگردان مدارس و دانشجويان دانشگاهها و كارگران در كارخانه ها بيشتر شد، مأمورين ساواك با كوچكترين سوء ظني به افراد، آنها را دستگير و به كميته ساواك ميفرستادند تا با كمك شلاقهاي سيمي خاردار و وسائل مدرن شكنجه آنها را وادار به سخن گفتن نمايند.
بزودي زندانها از فعالين چپ و ليبرالها - كه حالا همه آنها مارك كمونيستي داشتند - پر شد. مأمورين ساواك حالا ديگر حتي به محصلين مدارس نيز رحم نميكردند و با كوچكترين سوء ظن و درنهايت بيرحمي آنها را بزير شلاق ميكشيدند و ماهها و سالها آنها را در زندان نگه ميداشتند. بيشتر اين كودكان بيگناه و از همه جا بيخبر كه قرباني غفلت و اشتباه خود شده بودند با شناخت حكومت در دوران زندان و شكنجه ها پس از رهائي با رضايت خاطر به صفوف چريكها مي پيوستند.
خيلي زود بيژن جزني و يارانش از رهبران چريكهاي فدائي خلق در يك خانه تيمي شناخته و دستگير شدند و ساواك شاه خوشحال از دستگيري آنها و با اميد به يافتن ديگر افراد اين سازمان شروع به شكنجه و آزار آنها نمودند ولي چون نتوانستند رد قابل توجهي از ساير اعضاء سازمان بدست آورند و مدارك قابل توجهي نيز براي محكوميت آنها نداشتند تا افكار آزاد مردان ايران و جهان را نسبت به اعدام آنها مساعد نمايند دست به توطئه ننگيني زدند.
با آماده كردن طرحي شوم تهيه شده از قبل، مأمورين جنايتكار ساواك در فروردين ماه سال 1354 بيژن جزني و يارانش را با چشمهاي بسته به بلنديهاي اوين بردند و با خالي كردن رگبار گلوله بروي آنها همگي را قتل عام كردند و شهرت دادند كه آنها را درحين فرار كشته اند.
برخلاف تصور شاه و حكومت او مشكل آنها با كشتن جزني و يارانش خاتمه نيافت و گروههاي بازمانده اين سازمان كه جدا از يكديگر ولي با هدفي يكسان عليه شاه مبارزه ميكردند با جمع آوري نيرو دوباره شروع به حملات مسلحانه به مراكز پليس و ساواك نمودند.
درعين حال كه نيروهاي مترقي جامعه و خيل وسيع ناراضيان در شهر و روستا از اقدامات چريكها خوشحال و قلبا" از كشته شدن آنها متأثر ميشدند ولي از ترس مأمورين ساواك جرأت حمايت از آنها را نداشتند از اينرو خانه هاي تيمي چريكها سريعا" لو ميرفت و همگي آنها يا بدست مآمورين ساواك كشته ميشدند و يا در آخرين لحظه خودكشي ميكردند.
در آن شرايط كه حكومت تا دندان مسلح بود و مأمورين مخفي و علني شاه درهمه نقاط كشور براي صيد مخالفين دام گسترده بودند اقدام به جنگ مسلحانه با رژيم آنهم بطور پراكنده و بدون پشتوانه مالي و انساني نامي جز خودكشي نداشت.
گرچه ظواهر امر در كشور بدرستي نشان ميداد كه مردم از حكومت شاه ناراضي هستند و مبارزين مسلح نيز با برآورد اين وضع فكر ميكردند درصورت اقدام به جنگ مسلحانه عليه حكومت، مردم ايران چون مردم كوبا آنها را ياري خواهند كرد ولي آينده نشان داد كه شرايط و فاكتورهاي لازم براي اين سبك اقدامات مسلحانه هنوز در ايران آماده نيست.

****
ترمز شديدي كه اتوبوس مسافري در يكي از خيابانهاي شهر نمود باعث شد تا از فكر و خيال بدر آمده دوباره بدنياي حاضر برگردم. ساعت یازده صبح بود كه اتوبوس در ترمينال تهرانپارس توقف كرد، پياده شدم و پس از گرفتن چمدان بسرعت بسمت يك تاكسي خالي دويدم و از او خواستم بدون توجه به مبلغ كرايه هرچه زودتر مرا بمنزلم برساند. راننده تاكسي كه مرا هراسان ديد گفت:
"آقا نگران نباشيد، سوار شويد تا راه بيفتيم".
تاكسي كه براه افتاد بدون اينكه خود متوجه باشم چشمم دربين جمعيت سرگردان ترمينال كه هركدام بدنبال اتوبوس و يا تاكسي بودند و هر از گاه يكي از آنها در مقابل تاكسي ما دست بلند ميكردند بدنبال گمشده خود ميگشتم. اميد آنرا داشتم تا شايد "ملي" را دربين آنها بيابم، گرچه اميد عبثي بود ولي گم كرده هيچگاه اميد خودرا براي يافتن گمگشته از دست نميدهد.
چيزي نگذشت كه بخانه رسيدم و درحاليكه قلبم بشدت ميطپيد و از روبرو شدن با همسر و فرزندانم وحشت داشتم كرايه تاكسي را پرداخته زنگ خانه را بصدا درآوردم. با باز شدن درب همسرم را ديدم كه در بالاي پله هاي منزل بانتظار ايستاده است.
با سرعت بالا رفتم و بدون سؤالي اورا درآغوش كشيدم، احتياجي نبود سؤالي رد و بدل شود زيرا چشمهاي گريان او گويا تر از هر زباني سخن ميگفت.
ناگهان اشكهائي را كه دراين چند روزه سعي كرده بود از ريختنش جلوگيري كند چون سيلي بر شانه هايم سرازير كرد و درحاليكه بسختي ميگريست با صدائي مقطع و لرزان گفت: "ديدي..... بالاخره...."ملي"...رفت". و با اين جمله تمام درد و اندوه درون خودرا بيرون ريخت.
بسختي از ريختن اشک خود جلوگيري كردم چون درهمين هنگام چشمم بديگر فرزندانم افتاد كه دركناري ايستاده نگران و اندوهگين ما را مينگرند. فوري بخود آمدم و ضمن نوازش همسرم باو گفتم: "ناراحت نباش، من اينجا هستم و هركاري براي یافتن و باز گرداندن دخترمان لازم باشد خواهم كرد فقط انتظار دارم بمن قول بدی بيتابي نكرده سعي كني آرام باشي تا به بينيم براي يافتن او چه بايد بكنيم".
سپس بسراغ سه فرزند كوچكترم كه در سنين بين هشت تا نوزده سال بودند برگشتم و پس از بوسيدنشان براي اينكه نگران خواهر بزرگتر خود نباشند و ضمنا" اميدي بآنها داده باشم از آنها خواستم بهيچوجه نگران نباشند چون بزودي همه چيز روبراه خواهد شد فقط سعي كنند تا اطلاع ثانوي ازاين موضوع با هيچكس صحبتي نكنند.
پس از استراحت كوتاهي كه بينهايت به آن احتياج داشتم با همسرم به خلوت نشستيم و از او خواستم تمام جريان را همانطور كه اتفاق افتاده بود برايم تعريف كند.
او گفت: "سه روز قبل وقتي خانه را براي خريد مايحتاج منزل ترك كردم "ملي" درخانه بود. پس از بازگشت اورا درخانه نديدم، فكر كردم براي انجام كاري بيرون رفته است. آنروز و روز بعد همچنان منتظر بازگشت او بودم و بهرجا كه ميتوانستم براي يافتن او تلفن كردم تا اينكه عصر روز دوم خانم همسايمان با حالتي نگران بمن اطلاع داد كه: "دخترتان بما تلفن كرد و گفت بشما اطلاع دهم كه او ديگر بخانه باز نميگردد و تأكيد كرده بهتراست بدنبالش نگرديد و تلفن را قطع نمود".
من و همسرم از مدتها قبل متوجه شده بوديم رفتار "ملي" با گذشته كاملا" فرق كرده و چرخشي یکصد وهشتاد درجه در رفتارش پيدا شده است، ديگر چون گذشته ها به پارتيهاي خانوادگي و مجالس رقص و خوشگذراني بها نميداد. از ما ميخواست خريد مواد غذائي خانه را بعهده او بگذاريم - كاري كه قبلا" علاقه اي بانجام آن نشان نميداد - سعي ميكرد در انجام كارهاي خانه تا آنجا كه ميتوانست كمك كند، شبها براي خواب از تخت خود استفاده نميكرد و روي زمين سخت ميخوابيد، فكر كرديم شايد تخت و يا تشك او مناسب نيست كه زمين سفت را ترجيح ميدهد ولي او ما را قانع ميكرد كه هيچگونه اشكالي در وضعيت تختش نيست فقط خودش ترجيح ميدهد روي زمين بخوابد. اغلب هنگام بيرون رفتن اورا ميديدم نقشه اي با خود همراه ميبرد و دربازگشت بر روي آن علامات مخصوصي ميديدم، گاهي اوقات شبها تا دير وقت در بيرون از خانه بود و گاهي چادر سياه مادرش را به عاريه گرفته با آن بيرون ميرفت، چيزي كه كاملا" براي ما غير عادي بود زيرا بهيچوجه از او نخواسته بوديم براي بيرون رفتن از چادر استفاده كند.
یکسال بود که او در يكي از دانشگاهها براي دوره ليسانس ثبت نام نموده بود ولي به پيشرفت دروسش توجه كافي نميكرد و از حجم زياد مواد درسي و تكاليف سخت آن شكايت داشت، اين بي توجهي و گلايه ها نيز براي ما بي سابقه بود چون او در دوره دبيرستان شاگردي ساعي و فعال بود و هميشه نمرات خوب ميگرفت و هیچگونه گله و شكايتی هم نداشت.
او روز بروز ساكت تر و رفتارش مرموز تر ميشد. مثلا" طوري رفتار میکرد كه من حس ميزدم عمدا" سعي دارد روابط فیمابین ما و خودش را تيره ساخته نفرت ایجاد كند. البته در آنموقع تمام اين تغييرات براي ما غيرعادي جلوه كرده ما را به تعجب واميداشت ولي حالا پس از رفتن او همه آنها برايمان مفهومي روشن پيدا كرده بود. حالا من بدرستي درك ميكردم كه اين تغيير عادات و رفتار او جزئي از طرح فرار او از خانه بوده است.همسرم را قانع كردم كه "ملي" باحتمال قوي به چريكهای فدايي خلق پيوسته است، چون مطمئن بودم با زمینه های عقیدتی که در محیط خانه ما وجود داشت باحتمال زیاد بایستی به این گروه از چریکها پيوسته باشد لذا بهتر دیدیم دراين راستا دنبال او بگرديم. اميدوار بوديم اگر سريع اقدام كنيم بتوانيم اورا يافته بخانه باز گردانيم.

- IV جستجو و رديابي
همسرم اصرار داشت براي يافتن "ملي" به کلانتری محل رفته از آنها كمك بخواهيم ولي من با او موافق نبودم چون ميدانستم با اينكار راه بازگشت اورا - درصورتيكه راه بازگشتي وجود ميداشت - براي هميشه مي بستيم ولي از طرفي اگر به کلانتری محل و پليس اطلاع نميداديم عملي كاملا" غير عادي انجام داده بوديم و از نظر مقامات پليس متهم به همكاري در فرار او ميشديم.
روز بعد به كلانتري محل مراجعه و غيبت اورا اطلاع داديم و برطبق درخواست آنها كه از ما عكس ميخواستند به عمد يك قطعه عكس دوران كودكي اورا - كه شباهت زيادي به او نداشت - به آنها داديم.
همانطور كه حدس ميزديم فورا" پرونده اي تشكيل دادند و گفتند چنانچه خبري از او بدست آورديم بشما اطلاع خواهيم داد ولي يقين داشتم افسر پليس همانروز غيبت اورا به نزديكترين اداره ساواك در آن منطقه گزارش خواهد كرد. اين گونه غيبت ها در آنزمان امري عادي شده بود، چون روزي نبود كه دختر و يا پسري از خانه و كاشانه خود نبريده به گروههاي چريكي مخالف حكومت نپيوندد از اينرو كلانتريهاي ناحيه وظيفه داشتند مراتب را بلافاصله به اطلاع ساواك برسانند.
براي يافتن او بهتر آن ديديم تا جستجو را از دوستان دور و نزديكش شروع كنيم. از اينرو همانروز باتفاق همسرم ليستي از دوستان او تهيه كرديم تا با آنها ملاقات كرده خبري از دخترمان بدست آوريم چون فكر ميكرديم او بايد با راهنمائي يكي از آنها جذب گروهها شده باشد. با تهيه تعدادي اسامي و آدرس از روز بعد به ملاقات يك يك آنها رفتيم و بعد از توضيح مختصري درباره غيبت "ملي" از منزل، از ايشان درخواست كرديم هرگونه اطلاعي از وضع او دارند دراختيار ما بگذارند.
راندمان كار ما در مدت يكهفته بعد از آن چندان مفيد و اميدوار كننده نبود زيرا متوجه شديم چنانچه بعضي از آنها با چريكها در ارتباط باشند بطور قطع دست خودرا رو نخواهند كرد و بقيه هم بدليل عدم اطلاع از موضوع جز اظهار تأسف و قدري دلسوزي چيزي تحويل ما ندادند و در مجموع كارنامه فعاليت ما پس از آن مدت صفر بود.
من كم و بيش اطلاع داشتم كه گروههاي چريكي تشكيلات گسترده و وسيعي چون تشكيلات احزاب مخفي زمان گذشته ندارند و چه بسا يك گروه از تعداد افراد و كارهائيكه افراد گروه ديگر انجام ميدهند بكلي بيخبر باشند از اينرو تنها اميدم اين بود كه فرد يا افرادي را كه درارتباط با دخترم بوده اند پيدا نمايم و توسط آنها پيامم را به "ملی" برسانم.
اميد ما در يافتن نشاني از دخترم روز بروز كمتر ميشد، ديگر مثل روزهاي اول با شوق و اميد بديدار افرادي كه آدرس گرفته بوديم نميرفتيم، اميد ما براي بدست آوردن اخبار مفيد درباره او روز بروز كمرنگتر ميشد. همسرم كه بيش از پيش بيتابي ميكرد روزي بمن گفت: "بهتر است نزد سرگرد (م) از دوستان خانوادگی خود رفته از او ياري بخواهيم".
سرگرد مزبور در اداره آگاهي تهران كار ميكرد. من با شنیدن اين پيشنهاد بوحشت افتادم زيرا ميدانستم با دادن هرگونه اطلاعي از غيبت دخترم به سرگرد مزبور او ناچار خواهد بود مقامات ساواك را در جريان امر بگذارد و نميخواستم با اين سرعت كار به آنجا كشد.
از همسرم خواستم قدري بيشتر صبر كند شايد بتوانيم بدون مراجعه بمقامات امنيتي ردي براي يافتن "ملي" پيدا كنيم. بخوبي ميدانستم با درخواست كمك از سرگرد (م) اورا ناخواسته وارد جرياني ميكنيم كه شايد خودش نيز تمايلي به ورود در آن نداشته باشد چون ميدانستم عداه اي از افسران ارتش و شهرباني از سر و كار پيدا كردن با مأموران ساواك متنفرند. ضمنا" مطمئن بودم از آن ببعد ما خود نيز مستقيما" با عوامل ساواك درگير خواهيم بود و تمام تلفنهاي مورد استفاده ما از طرف آنها كنترل و رفت و آمدهاي ما زير نظر آنها قرار خواهد گرفت ولي بالاخره بر اثر اصرار همسرم كه شب و روز گريه و بيتابي ميكرد سرگرد مزبور را درجريان غيبت "ملي" قرار داديم و از او خواستيم در يافتن او ياريمان كند. البته ذكري از تلفن او و احتمال اينكه به گروههاي چريكي پيوسته باشد بميان نياورديم. او هم كه دخترم را ديده و ميشناخت با محبت قول داد نسبت به يافتن او هركاري از دستش برآيد انجام خواهد داد.
"تير از چلّه كمان رها شده بود، حالا بايد صبر ميكرديم به بينيم دركجا خواهد نشست". همانطور كه حدس زده بودم دو روز بعد سرگرد مزبور زنگ زد كه قصد دارد بخانه ما آمده درباره غيبت دخترم از خانه با ما صحبت كند.
همسرم خوشحال شد و گفت: "ممكن است از "ملي" خبري بدست آورده باشد" ولي من بهيچوجه خوشحال نبودم و پيامد اين ملاقات را روشن نميديدم.
سرگرد (م) آمد و در وهله اول مثل يكي از اعضاي فاميل نشست و از هر دري صحبت و احوالپرسي كرديم ولي پس از چند لحظه سكوت مثل اينكه از اداي كلمات خود بيمناك باشد گفت: "من ضمن تحقيق با خبر شدم اسم دختر شما را به ساواك داده اند و حدس ميزنند مثل بسياري از ديگر جوانان فريب خورده بيكي از گروههاي چريكي پيوسته باشد. من دراين زمينه با سرگرد وزيري رئيس كميته ساواك تهران كه از دوستان دوران تحصيل من است صحبت كردم و از او خواستم درصورتيكه دختر شما گرفتار شده باشد بمن اطلاع دهند ولي او گفت: "تاكنون كسي را با اين نام دستگير و باين كميته نياورده اند" و شماره تلفني بمن داد تا بشما داده بگويم بهتر است درصورتيكه "ملي" تلفن كرد و يا خبري از او بدست آورديد فورا" باين شماره تلفن كرده ما را در جريان امر قرار دهيد و اضافه كرد: "فقط دراينصورت است كه ميتوانيد دختر خودرا صحيح و سالم تحويل بگيريد".
با خود گفتم: "آمد بسرم از آنچه ميترسيدم" وشماره تلفني را كه روي يك قطعه كاغذ نوشته شده بود از او گرفته در جيب گذاشتم.
سرگرد مزبور كه معلوم بود از انجام اين مأموريت كراهت داشته و آنرا از روي ناچاري قبول كرده است برای آگاهی بیشتر ما اضافه کرد: "درصورتيكه آنها به دختر شما دست يابند اورا به كميته ساواك ميبرند و پس از بازجوئي درصورتيكه دوستان و همكارانش را معرفي كند كاري با او نداشته ممكن است آزادش كنند" و بعد مثل اينكه از چيزي ترس داشته باشد صدايش را قدري پائين آورد و گفت: "معمولا" پس از دستگيري چشمهايشان را بسته به كميته ميبرند و آنها را بسختي شكنجه ميكنند تا نام همه دوستانشان را بگويند، بعضي از آنها كه مقاوم هستند تا سرحد مرگ شكنجه ميشوند كه البته بهتر است مقاومت نكرده همه چيز را همان وهله اول بگويند آنوقت ممكن است پس از چند سال زندان آزاد شوند".
ديگر لازم نبود چيز بيشتري برايمان توضيح دهد چون دقيقا" پيام خودرا داده و ما هم گرفته بودیم. دقیقا" فهميده بودیم كه ديگر تحت هيچ شرايطي نبايد از دخترمان خبري بآنها داده و اورا بدست دژخيمان ساواك بسپاريم.
ميدانستم سرگرد مزبور از روي ناچاري تن به قبول اين مأموريت داده ولي همينقدر كه محبت كرده و تا خانه ما آمده بود از او تشكر كرديم و بظاهر قول داديم هرگونه خبري از "ملي" بدست آورديم به تلفن مزبور زنگ زده اطلاع دهيم.
پس از رفتن او با موافقت همسرم بلافاصله كاغذیکه شماره تلفن ساواک روی آن نوشته شده بود پاره كرده دور ريختيم و تصميم گرفتيم هرچه زودتر "ملي" را يافته اورا از وخامت اوضاع مطلع سازيم. غافل از اين بوديم كه او ديگر راه خودرا انتخاب كرده و از وخامت اوضاع و حتي باختن جان خود نيز بيمي بدل راه نميدهد.
دوباره جستجو شروع شد. بملاقات دوستان دور او كه حتي يكبار آنها را با او ديده بوديم رفتيم و سعي داشتيم درصورت امكان سر نخي از او بدست آوريم. من چند بار اورا با جواني بنام "غلام" دیده بودم ولي نام فاميل اورا نميدانستم و از محل كار و يا منزل او نيز بيخبر بودم.
در يكي از روزها كه با يكي از بستگان خود صحبت ميكردم همينكه نام غلام را بردم و گفتم احتمال ميدهم با او رفته باشد، او بمن گفت: "غلام دوست منهم هست، من او و خانواده اش را خوب ميشناسم و آدرس منزل آنها را ميدانم، او تأكيد كرد: "منهم احتمال نزديك به يقين دارم كه از طريق او شما ميتوانيد "ملي" را پيدا كنيد".
خوشحال از اينكه ردي اميدوار كننده يافته ايم آدرس منزل "غلام" را از او گرفتم و عصر روز بعد از محل كارم به تنهائي براي يافتن خانه آنها رفتم و بدون مشكلي آنرا يافتم.

****
منزل "غلام" دريكي از كوچه هاي فرعي خيابان شوش كه محلي كارگرنشين بود، قرار داشت. متأسفانه فرم لباس من - كه در آنروز از محل كارم با كت و شلوار و كراوات مستقيما" بآنجا رفته بودم - در آن محله کاملا" ناهماهنگ بنظر ميرسيد، اینرا بلافاصله از نگاه متعجب و جویا گر عابران احساس کردم ولي از آنجائيكه درآن زمان دچار يكنوع سر درگمي توأم با بیتابی در يافتن خبري از دخترم بودم بهیچوجه پيش بيني اين موضوع را نكرده و عازم دیدن خانواده غلام شده بودم.
پس از طی کردن یکی از کوچه ها ناگهان بفكرم رسيد که ممكن است از طرف فرد و يا افرادي مورد تعقيب باشم - كه البته احتمالش خيلي زياد بود - لذا وقتي آدرس را پيدا كردم مستقيما" بسمت آن نرفتم بلكه چند بار كوچه هاي اطراف آنرا دور زدم و همه جا را با دقت زير نظر گرفتم و بعد در يك فرصت مناسب كه هيچكس در كوچه نبود دستگيره درب خانه را بصدا درآوردم.
مردي چهارشانه با ظاهري روستائي در را برويم باز كرد و چون سر و وضع مرا ديد با فكر اينكه اشتباها" درب خانه آنها را كوبيده ام قدري مرا برانداز كرد و منتظر ماند تا من بسخن آمده چيزي بگويم.
با صدائي آهسته كه سعي داشتم از چهارچوب درب خانه دورتر نرود سلامي كرده اسم خودرا گفتم و بعد اضافه كردم: "من بدنبال منزل فردي بنام غلام......هستم" و منتظر ماندم تا ببينم آيا آدرس را درست آمده ام يا نه".
آن مرد كه بعد فهميدم پدر غلام است وقتي نام پسرش را از دهان من شنيد قيافه اش از هم باز شد و با خوشروئي تمام گفت: "بله اينجا خانه اوست و منهم پدرش هستم، آيا كاري با او داشتيد".
با خوشحالي از اينكه آدرس را درست آمده ام گفتم: "آيا او درخانه هست و ميتوانم با او صحبت كنم".
گفت: "او درحال حاضر درخانه نيست".
گفتم: "ميتوانم داخل شوم و با شما درباره امر مهمي كه فكر ميكنم باو هم مربوط ميشود صحبت كنم".
او با همان خوشروئي گفت: "چرا نميتوانيد" و بعد از من خواست داخل خانه شوم و مستقيما" مرا از ميان حياط خانه بطرف اطاق خود كه در نقطه مقابل درب ورودی بود هدايت كرد.
وقتي از ميان حياط كه حوض كوچكي در وسط آن قرار داشت بطرف اطاق او ميرفتم زني ميانه سال را كه او هم لباسي به سبك روستائيان دربر داشت با مرد جواني در آستانه درب اطاق مشاهده كردم كه ايستاده و با تعجب ورود مرا نظاره ميكردند.
پس از ورود مرا با احترام در قسمت بالاي اطاق نشاندند و همگي دراطراف من روي زمين نشستند و پس از معرفي به يكديگر كه دانستم آن خانم مادر غلام و جوان ديگر قربان برادر او ميباشد منتظر شدند تا من دهان باز كرده منظور خودرا از اين ديدار بگويم.
نميدانستم از كجا بايد شروع كنم و چگونه داستان غيبت دخترم از خانه را براي آنها شرح دهم و بعد پاي پسر آنها را بميان آورم - چيزي كه خود منهم تا آنموقع از آن اطمينان نداشتم و تنها باميد اينكه ازاين طريق ردي از دخترم بيابم تا آنجا رفته بودم - درنظر داشتم طوري مسئله را عنوان كنم كه فكر نكنند ميخواهم پسر آنها را درمورد گمشدن دخترم گناهكار بدانم از اينرو بدون مقدمه گفتم: "سه هفته قبل دخترم ازخانه بيرون رفته وبازنگشته است، ما همه جا را گشته ايم ولي نتوانسته ايم اثر و يا ردي از او بدست آوريم. چند روز قبل يكي از بستگانم اطلاع داد كه دخترم با غلام دوست بوده و اغلب يكديگر را ملاقات ميكرده اند" و بعد اضافه كردم: "يكبارهم خودم غلام را با دخترم درجلوي درب دانشگاه ديده ام، حالا از اين نظر مزاحمتان شدم تا شايد بتوانم با غلام صحبت و از طريق او خبري از دخترم بدست آورم".
سعي كرده بودم تا موضوع را به آرامي طرح و بدون اينكه در آنها ايجاد تشويش نمايم بمنظور خود دست يابم، خوشبختانه پس از اتمام سخنانم چهره های شاد و خندان آنها - که بمن خیره شده بودند - نشان داد موفق شده ام.
پدرش با خنده گفت: "خوب اينكه نگراني ندارد انشاء الله بزودي پيدايش ميشود و اگر با غلام باشد ما هم خوشحال ميشويم". معلوم بود آنها از اينكه پسرشان با دختري دوست بوده - و احتمال ازدواج آنها را ميدادند - خوشحال بنظر ميرسيدند.
دراينموقع قربان كه گويا بيشتر از وضع برادر خود غلام آگاهي داشت و تا آنموقع ساكت دركناري نشسته بود و گوش ميداد اظهار داشت: "ولي درحال حاضر غلام درمسافرت است و معلوم نيست چه وقت باز میگردد، متأسفانه تا بازگشت او ما نميتوانيم خبري از دختر شما دريافت نمائيم".
با توجه باينكه شنيده بودم غلام هوادار چريكهاي فدائي خلق است گفته قربان مرا هشيار كرد و حدس زدم بايد غيبت "ملي" و غلام درارتباط با يكديگر باشد و براي اطمينان از اين امر باو گفتم: "يعني شما نميدانيد غلام كجا رفته كه بتوانيد با او تماس و دراينمورد سؤالي از او بکنید، اینکار میتواند ما را از نگراني خارج سازد".
قربان گفت: "متأسفانه هيچ خبري از اينكه او كجا رفته نداريم، بايد صبر كنيم تا خودش خبري بما بدهد".
با يقين باينكه آدرس را درست آمده ام و باحتمال قريب به يقين پيام من به دخترم خواهد رسيد باو گفتم: "همسرم از غيبت دخترمان سخت پريشان است و شب و روز گريه و بیتابي ميكند، چنانچه توانستيد با غلام تماس بگيريد از او خواهش كنيد درصورتیکه خبري از دخترمان دارد هرچه زودتر دراختيارمان بگذارد".
چون مسئله برایم روشن شده بود ودیگر کاری نداشتم با تشكر از پدر و مادر غلام كه حاضر شده بودند به درد دلهاي من گوش كنند آماده خروج از خانه شدم. قربان تا درب خانه با من آمد و گفت: "شب شده، كوچه ها تاريك است، اجازه بدهيد منهم با شما آمده راه را نشانتان بدهم".
با هم از منزل خارج شديم، كاملا" متوجه شدم او اطراف را با دقت نگاه ميكند تا يقين حاصل كند كسي مرا تعقيب نكرده و يا فرد ديگري با من همراه نبوده است. با هم تا كنار خيابان كه اتومبيل خودرا پارك كرده بودم آمديم. دراين فاصله براي اينكه اطمينان اورا جلب كرده باشم گفتم: "من ميدانم غلام در توانير كار ميكند و از ارتباط او با دخترم آگاهي كامل دارم و حدس ميزنم او هركجا هست با غلام است. تنها انتظار ما اينست كه از محل او باخبر شده هرچه زودتر اورا به خانه بازگردانيم". البته درمورد اينكه شنيده بودم غلام هوادار چريكهاي فدائي خلق است چيزي باو نگفتم.
كم كم احساس كردم قربان صميميت بيشتري نسبت بمن نشان ميدهد، قول داد درصورتيكه بتواند با غلام ارتباط برقرار كند موضوع دخترم را با او درميان بگذارد و پس از خداحافظي مرا ترك كرد.
سوار شدم و با اعصابي خسته و كوفته و نگران از آينده خود و دخترم براه افتادم و درحاليكه خيابانهاي شوش و پر ترافيك جنوب شهر را بسوي شمال شهر و خانه خود ترك ميكردم بفكر فرو رفتم و از خود پرسیدم چرا جوانان مردم خانه پدري را ترك ميكنند و با دست خالي و تنها با فرض احتمال حمايت مردم بدنبال سرنگون كردن رژيمي هستند كه تا دندان مسلح است. با ترور چند چهره سرشناس حكومت و يا حمله هاي پراكنده به پاسگاهها و كشتن چند پاسبان و يا كارمند ساواك كه حكومت سرنگون نميشود. هر از گاه در روزنامه ها ميخواندم خانه اي تيمي محاصره و عده اي چريك فدائي و يا مجاهد در يك جنگ نا برابر تا آخرين نفر كشته ميشوند و چند شب پس از آن چهره صاحب نام امنيتي ساواك بنام مهندس ثابتي در تلويزيون ظاهر و در حاليكه باد به غبغب انداخته از فتح يك خانه تيمي و كشتن عده اي چريك مخالف حكومت سخن ميگويد و براي اينكه ديگر جوانان كشور را از گرويدن به آنها باز دارد به چريكها نسبت فسق و فجور ميدهد و خانه هاي تيمي را خانه هاي بدنام مينامد.
بياد چهره خندان و با محبت پدر غلام افتادم كه نشان از صفاي مردم روستا ميداد و مادر او كه هنوز حاضر نبود لباس زنان روستائي را از تن بدر كند. ميدانستم غلام بعنوان يك كارگر فني در توانير كار ميكند و درآمدش برای يك زندگي متوسط کافی ست و يا "ملي" در زندگي چيزي كم نداشت تا بخاطر بدست آوردن آن مجبور شود به مبارزه مسلحانه با رژيم دست يازد. كلوپها و باشگاههاي تفريحي همه جا براي خوشگذراني جوانان آماده و مهيا بود. حكومت از اين بابت دست جوانان را تا حد اسراف باز گذارده بود. پس چه چیز باعث ميشد تا افراد تحصيلكرده و دانشجويان دانشگاهها و حتي جواناني از خانواده هاي مرفه و ثروتمند نيز به صف چريكها به پيوندند و براي مبارزه با حكومت حتي از بذل جان نيز دريغ نداشته باشند.
دوباره بياد ايام جواني خود و مبارزات سياسي در آنزمان افتادم و اينكه پس از سالها مبارزه و تحمل مصائب نهايتا" ارتجاع و استبداد پيروز شد و فعالين سياسي يا كشته شدند و يا در زندان جاي گرفتند و ما كه خوشبخت تر از آنها بوديم در برابر استبداد و ديكتاتوري سر خم كرديم و بزندان زندگي و گذران آن دل خوش نموديم. حالا فرزندان ما تصميم گرفته بودند راه ما را دنبال كرده كوتاهي ما را در مبارزه با خفقان و آزادي حقوق انساني جبران كنند آنهم در شرايطي كه صحبت از بود و نبود آنها است و ما والدين بايستي باينطريق كفاره سنگيني براي غفلت هاي گذشته خود بپردازيم.
در سربالائي خيابان شميران ناگهان متوجه شدم دود غليظ سفيد رنگي از جلوي اتومبيلم خارج ميشود، بناچار كنار خيابان توقف كردم تا علت را دريابم، با بلند كردن درب موتور دريافتم آب در رادياتور جوش آمده و بخار غليظي سوت كشان از اطراف درب راديات بيرون ميزند. با خود گفتم: "مثل اينكه اتومبيل بينواي منهم تحت تأثير فشارهاي روحي من قرار گرفته و مانند خودم جوش آورده است. شايد هم خواسته بدينوسيله با من اظهار همدردي كرده باشد".
مدتي كنار خيابان توقف كردم تا موتور اتومبیل خنك شود، درهمان حال خودم نيز برای تمدد اعصاب دركنار جوي آب نشستم تا با استنشاق از هوای خنک موجود در زیر درختان درصورت امكان بتوانم مقداري از آتش درون خودرا با بازدم نفس ها بيرون بفرستم.
از وقت خوردن شام گذشته بود كه بخانه رسيدم، همسرم که همچنان نگران وضع دخترش نشسته و منتظر نتيجه اقدامات من بود تا مرا دید جلو آمد و با نگاهي جويا براندازم كرد گويا ميخواست قبل از هر سؤالي از سيماي من آنچه را كه لازم است بخواند و وقتي مرا ساكت و مغموم ديد دوباره اشكهایش چون سیل روان شد.
از زماني كه "ملي" رفته بود او مدام اشك ميريخت، روزهاي اول كه براي جستجو ميرفتيم و باو اميدواري ميدادم كه شايد اورا يافته بخانه بازگردانم قدري آرام گرفته بود ولي اينروزها با كمرنگ شدن تدريجي اميدهايمان در يافتن ردي از دخترمان دوباره گريه و بيتابي او افزايش يافته بود و اين امر بيشتر از هر چيز بر اعصاب تحت فشار من اثر نا مساعد ميگذاشت و قدرت خودرا در ادامه جستجو از دست ميدادم. نميتوانستم اورا بخاطر اين گريه هاي جانسوز سرزنش كنم چون دختر بزرگ و جگرگوشه اش را از دست رفته ميپنداشت و چون پرنده اي بي پر و بال بر تابه اي بريان در سوز و گداز بود.
برايش گفتم كه خانه غلام را يافتم و با پدر و مادر و برادرش صحبت كردم، فكر ميكنم درحال حاضر هركجا هست غلام از محل زندگي او اطلاع دارد از اينرو غير مستقيم برايش پيغام دادم كه شديدا" نگرانش هستيم و از او ميخواهيم بخانه باز گردد و اضافه كردم: "بطوريكه ميگويند غلام در حال حاضر درمسافرت است و باو دسترسي ندارند، بايستي صبر كرد تا او خودش تماس برقرار كند".
براي هر دو ما ديگر مسلم بود كه "ملي" به چريكهای فدائی خلق پيوسته و چون ساواك نيز از وضع او با خبر شده بازگشت او بخانه نيز خالي از خطر نخواهد بود از اينرو ما ميدانستيم كه ديگر نبايد روي بازگشت او پافشاري كنيم، تنها اميد ما دوباره ديدن او بود.
هنوز چند روزي از ملاقات ما با خانواده غلام نگذشته بود كه "ملي" بخانه يكي از دوستانمان تلفن و خواهش كرده بود از رفتن بخانه غلام و ايجاد مزاحمت براي خانواده او خودداري كنيم. این تلفن نشان داد که حدسمان درمورد ارتباط "ملي" با غلام درست بوده و آنها با هم تماس دارند و درعين حال متوجه شدیم ديگر نبايد به ملاقات خانواده غلام برويم چون ممكن است براي آنها توليد مشكل نمائيم.

- Vتابستان شوم و روزهاي پراضطراب

تيرماه سال 1355 براي ما اضطراب و نگراني بيش از حدي بهمراه داشت زيرا روزي نبود كه راديو و تلويزيون و روزنامه ها خبر از حمله مأمورين ساواك بخانه هاي تيمي چريكهاي فدائي خلق ندهند و از قتل عام آنها سخن نگويند. سعي داشتيم به اخبار گوش ندهيم و از خواندن روزنامه ها نيز پرهيز كنيم چون ميترسيديم نام دخترمان را در بين كشته شدگان ببينيم. از روبرو شدن با اين خبر وحشت داشتيم و آرزو ميكرديم اسم "ملي" دربين آنها نباشد.
وقتي خبر حمله به يكي از خانه هاي تيمي و كشته شدن حميد اشرف و يارانش را شنيديم بي اختيار آه از نهادمان بر آمد چون شايع بود كه حميد اشرف رهبري تيم بزرگي از چريكهاي فدائي را برعهده دارد، با كشته شدن او و يارانش ضربه بزرگي بر پيكر آن سازمان وارد آمده بود و قطعا" بازماندگان آنها نيز شديدا" زير ضرب قرار ميگرفتند.
روز دوم و يا سوم بعد از اين واقعه دوستم اطلاع داد كه نام غلام را درميان كشته شدگان همراه حميد اشرف ديده است. با شنيدن اين خبر ناگاه و براي هميشه اميد خودرا از زنده بودن ويافتن "ملی" از دست داديم چرا كه با اطلاع از اينكه او با غلام بوده كشته شدن اورا نيز قطعي ميدانستيم و از اينكه نام اورا در روزنامه ها و در بين كشته شدگان نيافته بودند حدس زديم ممكن است با اسم مستعار در بين آنها زندگي ميكرده است.
روزگارمان سياه شده بود، چون با از دست دادن اميدمان بزنده بودن "ملي" کار همسرم شب و روز گريه و زاري بود و خود نيز افسرده و غمگين از انجام هركاري دلسرد بودم. غم بزرگ و انباشته اي قلبم را درخود گرفته و ميفشرد، آرزو ميكردم ميتوانستم چون همسرم اشك بريزم شايد بتوانم قدري از بار غم خود بكاهم ولي متأسفانه قادر باينكار نبودم و از طرفي نميخواستم با زاري كردن روحيه همسر و ديگر فرزندانم را تضعيف كنم، ميدانستم دراين شرايط بحراني همگي آنها احتياج به تقويت روحيه و قوت قلب دارند. حالا ديگر كارمان اين شده بود كه هر روز روزنامه ها را بخوانيم و تصاوير چاپ شده را از نظر بگذرانيم تا چهره "ملي" را دربين كشته ها و يا دستگير شدگان از طرف پليس و ساواك بیابیم.
در هفته هاي بعد كه اوضاع قدري آرام گرفت و اسم و عكسي از او در روزنامه ها نديديم فكر زنده بودن او بتدريج در ما ايجاد و تقويت شد تا اينكه در ماههاي بعد جسته گريخته از اينجا و آنجا، بعضی از افراد فاميل كه از وضعيت "ملي" باخبر بودند براي ما خبر ميآوردند كه اورا درخيابان و يا در نقطه اي ديگر ديده اند ولي او زود ناپديد شده و نتوانسته اند با او صحبت كنند. در مراحل اول گمان ميكرديم آنها اين اخبار را براي آرامش و تقويت روحيه ما ميگويند ولي چند ماه پس از واقعه شهید شدن حميد اشرف وقتي شنيديم كه او يكشب را درخانه يكی از دوستان در گوهردشت گذرانده است ديگر برايمان مسلم شد كه او زنده و فعال است و با ديگر چريكها در خانه هاي تيمي زندگي ميكند.
زمان بسرعت ميگذشت و هر روز اخبار جديدي از او دريافت ميكرديم ولي متأسفانه او خودرا بما نشان نميداد. همسرم كه فكر ميكرد او درخانه هاي تيمي از نظر مالي وضعيت مناسبي ندارد سعي ميكرد بهر طريق كه ميتواند توسط كسانيكه احتمال ديدن اورا داشتند برايش لباس و پوشش مناسب بفرستد. درخانه هركدام از اعضاي فاميل بسته اي محتوي لباس و مقداري پول گذارده بود تا اگر اورا ديدند دراختيارش بگذارند.
همانطور که قبلا" اشاره کردم، پیش از اينكه "ملي" خانه را ترك كند خط تلفن در منزل نداشتيم و با اينكه براي گرفتن آن مدتها قبل در شركت مخابرات ثبت نام كرده بوديم ولي هنوز درنوبت قرار داشتيم. عجيب اينجا بود كه پس از رفتن او و برخلاف انتظار ما بلافاصله از شركت تلفن اطلاع دادند كه خط تلفن ما آماده است و ميتوانيم براي گرفتن آن اقدام كنيم، درصورتيكه همسايگان ما كه قبلا" ثبت نام كرده بودند هنوز درنوبت و منتظر اطلاعي از طرف شركت تلفن بودند.
اين امر بيسابقه ما را مطمئن كرد كه تلفن ما از همان روز اول بطور كامل در كنترل شنود ساواك قرار دارد و گفتار ما با ديگران تماما" شنيده و ضبط ميشود. متوجه شده بوديم كه رفت و آمد اعضاي خانواده ما نيز توسط بعضي از همسايگان كنترل ميشود از اينرو سعي ميكرديم تا آنجا كه ممكن است تماس خودرا با افراد فاميل و دوستان كمتر كرده مشكلي براي آنها ايجاد نكنيم.
چند بار حكم ترفيع من از طرف اداره محرمانه كارگزيني در وزارت نيرو رد شد و چون بعنوان سرپرست پروژه هاي مطالعاتي آب وزارت نيرو انجام وظيفه ميكردم و لازم بود براي انجام هزينه هاي روزمره مبالغي وجه نقد در اختيارم باشد، اداره محرمانه بحسابداری وزارتحانه دستور داده بود مبلغ تنخواه گردان من نبايد از حد معيني تجاوز نمايد.
چون احساس كردم ديگر در وزارت نيرو مجالي براي رشد موقعيت كاري ندارم بفكر استعفا و رها كردن كار درآن وزارتخانه افتادم و مدتي نيز سعي كردم با استفاده از مرخصيهاي عقب افتاده بكار در شركتهاي مهندسين مشاور بپردازم و نهايتا" درتابستان سال 1356 با استفاده ازيك فرصت طلائي كه امكان ميداد با حد اقل بیست سال سابقه خدمت از كار بازنشسته شوم تقاضاي خودرا به كارگزيني وزارت نيرو ارائه دادم كه بلافاصله مورد تصويب قرار گرفت و خوشحال از اين موفقيت به كار خود در آن وزارتخانه پايان دادم.
پس از بازنشستگي چون فکر ميكردم با كار در خارج از تهران امکان دیدن دخترم را بدست خواهم آورد و او ممکن است دور از چشم مأمورين ساواك بديدنم بيايد از اينرو درصدد يافتن كاري خارج از مركز بودم كه خوشبختانه بزودي موفق شدم در يكي از شركتهاي مهندسين مشاور شغلی خارج از تهران بدست آورم.
چون قرار بود اين شركت مطالعاتي براي تعيين محل نيروگاههاي اتمي دراطراف ساوه و همدان انجام دهد بلافاصله از طرف شركت مزبور براي اداره كمپ فوق بمنطقه اعزام شدم.
كاري ايده آل بود زيرا حالا ديگر هفته ها از منزل دور بودم و ترسي هم از تعقيب و مراقبت مأمورين ساواك نداشتم و درضمن مترصد بودم تا بهر وسيله كه ميتوانم با دخترم تماس برقرار كرده چنانچه كاري از دستم برآيد براي كمك باو انجام دهم.
هنگاميكه در مأموريت ساوه بودم اطلاع پيدا كردم چند بار مأمورين ساواك بمنزل ما مراجعه و سراغ دخترم را از همسرم گرفته بودند. او نيز ملتسمانه به مأمورين ساواك گفته بود: "ما هيچ اطلاعي از او نداريم، اگر شما خبري از او بدست آورديد لطف كرده ما را درجريان قرار دهيد".
مأمورين ساواك نیز با ريشخند جواب داده بودند: "مطمئن باشيد خانم.....حتما" شما را در جريان كار او قرار خواهيم داد!!!!!" و خانه را ترك كرده بودند.
اين مراجعات نشان ميداد كه آنها هنوز درجستجوي او هستند و بطور قطع رفت و آمد اهالي خانه ما را هم بسختي كنترل ميكنند.
بعد از انقلاب از يكي از همسايگان که چند خانه با ما فاصله داشت باخبر شديم كه او از مدتها قبل از طرف ساواك مأموريت داشته رفت و آمد اعضاي خانواده ما را كنترل كرده بآنها گزارش دهد.

- VIانقلاب مردم و اخبار شادي بخش

از تابستان سال 1357 كم كم زمزمه هائي از مخالفتهاي علني مردم با شاه به رهبري روحانيون شكل ميگرفت. اعتراضات و نمايشات چند مليوني مردم در خيابانها روز بروز فشرده تر و انبوه تر ميگرديد و نوار قدرت شاه را روز بروز كمرنگ تر ميساخت. او كه در وهله اول سعي داشت با استفاده از نيروهاي ارتش مخالفين را سركوب كند خيلي زود دريافت كه اين بار ديگر با توده مردم وخانواده هاي جوانان بيگناهي كه دراين چند ساله بضرب گلوله هاي او از پاي درآمده اند طرف ميباشد.
نوار سخنرانيهاي دكتر شريعتي و رهبران مذهبي دست به دست میگٌشت و سد استبداد سياه ديكتاتور ايران هر روز بيشتر شكاف برميداشت. كشتار روز هفده شهريور نه تنها كمكي به شاه نكرد كه سد استبداد اورا تا به آخر درهم كوبيد و خشم مردم چون سيلي بنيان برافكن پايه هاي تخت دوهزاروپانصد ساله شاهنشاهي ايران را از بن بركند و مردم بدرخواست آخرين شاه سلسله پهلوي كه نداي انقلاب مردم را شنيده بود و از آنها براي چند روز حكومت بيشتر استمداد ميطلبيد "نه" بزرگي گفتند.

- VII دختری بنام مریم
دراين روزها كه براي مردم ايران روزهائي تاريخي و بياد ماندني شد خانواده هاي شهداي فدائي و مجاهد نيز جاني تازه يافتند و با ديدارهاي علني و فارغ از تعقيب مأمورين ساواك بكمك يكديگر شتافتند. با شنيدن پيغام "ملي" كه مادرش را به يكي از جلسات مادران چريكها دعوت كرده بود خوني دوباره در رگهاي ما دويدن گرفت. ديگر به عشق ديدن او سر از پاي نميشناختيم. از اين احساس كه ميتوانيم اورا دوباره درميان خود ببينيم عرش را سير ميكرديم.
همسرم از اينكه بين مادران چريكها دوستاني همدرد و همزبان پيدا كرده است بي اندازه خوشحال بود، او كه از مدتها قبل ديگر اشكي براي ريختن نداشت حالا از فرط خوشحالي ميگريست و با روحيه اي دوباره بازيافته بملاقات ديگر مادران ميرفت تا اينكه يكروز براي اولين بار بعد از غيبت دخترش اورا درمنزل يكي از مادران ملاقات كرد و بطوريكه خودش تعريف ميكرد ساعتها اورا درآغوش گرفته و زاري كرده بود. ميگفت: "او خيلي لاغر شده، معلوم است دراينمدت خيلي باو سخت گذشته است".
حالا دیگر گردونه خوشبختي بنفع ما میچرخید. در روز نوزده بهمن و دركوران روزهائیكه مردم با سربازان شاه در نبرد بودند اورا درتظاهراتي كه بمناسبت روز سياهكل از طرف چريكهاي فدائي خلق ترتيب داده شده بود ملاقات كردم. همانطور كه همسرم گفته بود لاغر تر از قبل بنظر ميرسيد ولي براي من فقط مهم آن بود كه اورا دوباره مي بينم. كت و شلواري به تن داشت و گوشواره اي آويزه گوشش كرده بود. اورا درآغوش گرفته بوسيدم، احساس كردم درعين لاغري و ظرافت قويتر از قبل بنظر ميرسد. ظاهر او نشان نميداد كه چريك باشد ولي حالت چشمهايش از اعتماد به نفس او حكايت ميكرد.
آنروز از اطراف خبر ميآوردند كه مردم در پادگانها با گروهي از سربازان كه هنوز به شاه وفادار بودند درحال نبرد ميباشند و عده اي از همافران نيروي هوائي با سربازان گارد درگير هستند و از مردم براي كمك بآنها ياري ميخواستند. انقلاب مردم درمرحله سقوط ديكتاتوري شاه به پيروزي نزديك ميشد ولي براي ما و خانواده چريكها و زندانيان سياسي انقلاب پيروز شده بود. ما دخترمان را دوباره يافته بوديم و آنها عزيزان از بند رها شده خودرا دربر داشتند.
روز بیست و دوم بهمن نبردها بپايان رسيد و انقلاب پيروز شد. مردم از شادماني سر از پا نميشناختند، عكسهاي شاه و سردمداران حكومت از ديوارها برداشته و مجسمه هاي ديكتاتور از چهار راهها و ميادين بزير كشيده ميشد، مردم بر روي قطعات پاره شده عكسها و مجسمه هاي خرد شده شاه به رقص و پايكوبي ميپرداختند.
"ملي" هنوز بخانه نيامده بود. روزها با همسر و فرزندانم به دانشگاه تهران ميرفتيم و در روي يكي از سكوهاي دانشكده فني كه حالا ستاد چريكهاي فدائي خلق بود مي نشستيم تا درصورت امكان اورا براي چند لحظه هم كه شده ملاقات كنيم. چريكها هنوز مسلح و نگران پيروزيهاي بدست آمده بودند. حالا ديگر اسلحه و نارنجكها را از زير كمربند خود بيرون آورده و قرصهاي سيانور را از زير زبان خارج كرده بودند و بجاي آن تفنگهاي ژ- سه و مسلسلهاي يوزي غارت شده از پادگانها را بطور علني بر شانه هاي خود حمل ميكردند.
هنوز چند هفته اي از شور و شادماني خانواده چريكها نگذشته بود كه نگرانيها دوباره آغاز شد. از يكطرف اسلحه هاي غارت شده دست افراد نا آشنا به كاربرد سلاحها، اينجا و آنجا فاجعه ببار ميآورد و از طرف ديگر اوباش بيكاره كه از طرف بعضي از سردمداران حكومت نوپاي اسلامي تحريك ميشدند اطراف ستاد چريكها در دانشكده فني تجمع كرده براي آنها كه حالا نامسلمان خوانده ميشدند خط و نشان ميكشيدند.
در ملاقاتها از "ملي" ميخواستيم براي چند روز هم كه شده بخانه بيايد و اعضاي فاميل را كه مشتاق ديدن او هستند ببيند ولي او ميگفت: "هنوز خيلي كارهاست كه بايد انجام دهيم، قول ميدهم پس از اينكه قدري سرمان خلوت شد براي ديدن همه بخانه بيايم".
با اينكه غيبت او از خانه چيزي كمتر از سه سال بود ولي تغييراتي شگرف در رفتار و احساس او مشاهده ميكردم. درعين حال كه ميدانستم از ديدن ما خوشحال است ولي بهيچوجه آنرا ظاهر نميكرد، چيزي كه درسالهاي قبل در او سابقه نداشت. حس ميكردم زندگي در شرايط سخت خانه هاي تيمي كه هر لحظه آن توام با جنگ و گريز و تقابل با خطر مرگ بود آن ظرافت و لطافت دخترانه را از او گرفته و او را سخت و انعطاف ناپذير كرده است.
در اولين ملاقاتش با خودم بهيچوجه نديدم برق اشكي در چشمانش بدرخشد و يا در اولين ملاقاتش با خواهر و برادرانش نيز با اينكه ميخنديد اورا سخت و محكم يافتم.
وقتي بخانه آمد گوشواره اي بر گوشش نديدم، مادرش از او سراغ گوشواره هايش را گرفت. او گفت: "براي يك چريك زيبنده نيست زينت آلات برخود بياويزد". گويا يكي از ملاقات كنندگان از ستاد چريكها در دانشكده فني اين موضوع را باو گوشزد كرده بود.
من درعين حال كه از بازيافتن او بينهايت شاد بودم ولي از حركات و رفتار او كه كاملا" متفاوت با گذشته بود درمييافتم كه او ديگر "ملي" سابق ما نيست و نبايد با او چون گذشته برخورد نمائيم بخصوص كه حالا نامي ديگر برخود نهاده بود و دوستانش اورا "مريم" ميناميدند. حقيقت اين بود كه دو سال قبل دختري دانشجو و ظريف با تمام خصوصيات يك دختر معمولي بنام "ملي" خانه را ترك كرده بود و حالا دختر ديگري با خصوصيات يك چريك كارآزموده بنام "مريم" را تحويل گرفته بوديم.


محمد سطوت

Read More...

۲۱.۳.۸۷

التهاب در خانه تیمی از مریم سطوت



برگی از یک داستان 9

مریم سطوت


حسین دیگر آن آدم سابق نبود. چشمانش برق شادی و شیطنت همیشگی را نداشت.

مطابق تصمیم تیم، او زمان بیشتری را با رفیق چشم بسته می‌گذراند. صبح ها بعد از بیداری پیش او می‌رفت. شب ها موقع برنامه‌نویسی دوباره پیدایش می‌شد. از بابت رفیق دختر خیالم راحت شده بود، ولی نبودن حسین در برنامه‌های روزانه ما، تیم را از حالت جمعی خارج کرده بود. مانده بودیم من و نیما که با هم روز را به شب می‌رساندیم.

اوایل فکر نمی‌کردم نیما تمایل چندانی به مطالعه مشترک با من داشته باشد، ولی به مرور متوجه شدم که اینطور نیست. او با حوصله‪تر از قبل برخورد می‌کرد. توضيحات بيشتری می‌داد و خيلی مطالب حاشيه‌ای و تاريخی را هم به ميان می‌کشيد. واقعا از مطالعه با او لذت می‌بردم. ولی جای حسین را همچنان در بحث هایمان خالی می‌دیدم.

نیما می‪گفت:
ـ " تحرک انقلابی که حزب توده در 30 تیر 31 از خودش نشون داد، بی سابقه بود. اون موقع همه مردمو پشت خودش داشت. ..... اگر 28 مرداد هم همون جدیت و تحرک رو از خودش نشون می‌داد، کودتا نمی‌تونست به اون آسونی موفق بشه... 28 مرداد شرایط عینی برای اینکه حزب مردمو ، یا حداقل نیروهای خودشو مسلح کنه، وجود داشت."

ـ " فکر می‌کنی با مسلح کردن مردم حزب می‌تونست جلو کودتا رو بگیره؟ پدرم می‌گفت آمریکایی ها اونقدر پول و اسلحه ریخته بودند که حزب هم چندان کاری ازش بر نمی‌ اومد."

ـ" مگه پدرت حزبی بوده؟"

ـ" آره . با سازمان جوانان . می‌گفت همه مننظر بودند تا حزب اسلحه میونشون پخش کنه"

ـ" آره این انتظار وجود داشت. البته پدرت درست میگه، حزب نمی‌تونست جلوی کودتا رو بگیره، ولی حداقل مبازره مسلحانه از همان موقع شروع می‌شد. اقلا نیروهای مخالف پرروحیه می‌موندند و اون حس سرشکستگی و یاس بوجود نمی‪آمد. شاه با کمک آمریکایی‌ها آمد و هر کاری می‌خواست، کرد، بدون این ‌که هیچ مقاومتی جلوش وجود داشته باشه. آمریکایی‌ها خودشون هم فکر نمی‌کردند، اینقدر راحت بتونند پیروز بشن...

نیما با خودش حرف می زد. او با تاسف ادامه داد

ـ".....حزب اون زمان همه روشنفکرا ، همه کارگرای پیشرو، خلاصه هر آدمی رو که سرش به تنش می‌ارزید، جذب کرده بود. کار روشن‌گرانه‌اش خیلی وسیع بود. سال 32 حزب خیلی قدرت داشت. اگه 28 مرداد کمی شجاعت از خودش نشون می‌داد، ما الان مجبور نبودیم اسلحه دست بگیریم و تو این خونه‪ها خودمونو قایم کنیم... "

ـ"شجاعت نشون نداد؟ می‌دونی بعد از 28 مرداد چقدر توده‌ای دستگیر یا اعدام شدن. عکس های صحنه های اعدام رو پدرم نگهداشته بود. هر بار که آنها را می‌دیدم و هر بار که در باره آنها می‌شنیدم، بیشتر از این رژیم متنفر می‪شدم. چطوری می‌گی آنها شجاعت نداشتند؟"

ـ" منظورم اعضای حزب نبود. اونا که کاره‌ای نبودند. رهبری حزب بود که با تصمیم غلط باعث موفقیت کودتا شد."

ـ" خودت می‌گی، حزب هم نمی‌تونست جلوی کودتا رو بگیرد."

ـ" آره. ولی حزب هم درست عمل نکرد. باید مقاومت می‌کرد. اگر این کارو می‌کرد امکان داشت مصدق هم مقاومت کند"

ـ"من نمی‌فهمم. خودت میگی مصدق اصلا مقاومت نکرد. پس چرا ما فقط از حزب ایراد می‌گیریم."

" آره، تو حق داری. مصدق‪ام ایستاد تا بیان و کت بسته ببرنش. از نیروهای ملی نمیشه انتظاری داشت، تاریخ نشون داده که اونا موقع خطر جا می زنن. این تنها کمونیست هستند که پیگیرانه تا آخر ایستادگی می‌کنند."

" ولی آلنده هم کمونیست نبود ولی مقاومت کرد"

"آلنده کمونیست نبود، ولی چپ بود. همین الان هم حزب به جای حمایت از سازمان علیه ما موضع گرفته."

ـ" چی گفته؟"

ـ " گفته شرایط برای بکارگیری شیوه‪های قهرآمیز وجود نداره!!"

ـ" ما هم که همینو می‪گیم، شرایط عینی انقلاب آماده نیست. منظور حزب چیه. چه شرایطی باید آماده باشه"

ـ" حزب میگه شرایط برای دست بردن به اسلحه آماده نیست. فقط باید کار سیاسی کرد. یعنی اعلامیه داد و مردمو آگاه کرد."

ـ" یعنی حزب نمی بینه اگه کسی رو با یک اعلامیه بگیرن، حالا مال هرکی باشه ، باید چند سالی بره گوشه زندون آب خنک بخوره."

ـ" معلومه، اگر سازمان‪های سیاسی مسلح نباشند، سر دو روز ساواک همه‌اشا ن را جمع می‌کنه. مگه میشه یک کتاب رو به راحتی خوند. بخاطر یک مادر ماگسیم گورکی باید 3 سال زندان بکشی، برای یک کتاب فلسفه، کلی شلاق می‌خوری که بگی از کجا آوردی. اصلا همین که تو و من امروز اینجائیم بدلیل همین فشار و اختناقه. سیستم حتی مخالفان درون خودشو تحمل نمی‪کنه چه برسه به ما . نه ! دیگه با شیوه‪های گذشته مبارزه عملی نبود. مگر اینکه آدم کاری نکنه و خفقون بگیره، مثل خیلی‪هایی که تازه ادعا هم دارن. یا بره خارج از کشور.
......نگاه کن! خیلی از بچه‌های سازمان از خونواده‌های توده‌ای هستند. همین دلیلی نیست بر درستی راه سازمان؟ بچه‌ها حاضر نیستند تا اشتباهات پدرانشونو تکرار کنند."

- " درست می‌گی. حزب توده می‌خواست همان کارهای قبل را بکند. آنها هیچ حرف جدیدی نداشتند"

" آره همین طوره. نسل ما نه فقط در ایران، بلکه در همه جای دنیا میخواد یک راه جدید را شروع کند. ما نمی‌‌خواهیم همان‌‌کارهایی را بکنیم که قبلی‌ها کرده‌اند و نتیجه نگرفته‌اند"

ـ"حالا تو می‌گی وضع ما چی می‌شه؟ بعد از حرفهایی که نقی زد، فکر نمی‌کنی بما بگن: حالا که مبارزه مسلحانه رو قبول ندارین، پس اسلحه‪هاتونو بدین و برین دنبال کار سیاسی؟ یا ما را از سازمان اخراج کنند، درست مثل منشعبین.!!"

ـ" این حرفها چیه که می زنی، یعنی چی اخراج کنند. نقی یک چیزی گفت. مگه همینطوری میشه کسی رو اخراج کرد؟

ـ" ولی انشعابیون را اخراج کردند. به همین راحتی"

ـ" نه! اون ها خودشون رفتند."

ـ" تو از کجا می‌گی؟ نوار حرف‌هاشونو گوش دادی؟ خیلی عصبانی بودند. خیلی به رهبری سازمان بد می‌گفتند، آنها به نوشته بیگوند اشاره می کردند. تو اون را خوندی؟ "

ـ" تو کجا اینها رو شنیدی؟ جزوه بیگوند رو دیدی؟

ـ" نه، ولی صبا و چوخاچی خونده بودند و در باره‪اش صحبت می‌کردند. می‌گفتند حرف‪هاش مثل توده‪ای‪هاست. همین ها که الان تو گفتی، یعنی شرایط برای مبارزه مسلحانه آماده نیست و ..."

ـ" نه، من نخوندم. این نوار رو هم نشنیدم. فقط میدونم، این حرفهایی که ما می‌زنیم در خیلی از تیم‌های دیگه هم مطرحه. حرف ما، رد کامل مبارزه مسلحانه نیست. حرف سر اینه که با تاکتیک های مسلحانه نمی‪شه مردمو آگاه کرد. حتی ترس آنها رو هم از رژیم نمیشه کم کرد. باید مسلح بود، ولی درکنارش باید کار سیاسی وسیع کرد. باید وزن کار سیاسی خیلی خیلی بالا بره. مطمئن باش، نقی این دفعه که بیاد یک طور دیگه حرف می‪زنه."

ـ" پس چرا اون ‪روز اونقدر عصبانی شد. عصبانی شدنش منو خیلی نگران کرد. "

ـ" ببین ! بعد از ضربه‪ها، همه رفقای با تجربه از دست رفتند. این ها که امروز مسئول شدن، مگه چقدر بیشتر از ما تجربه دارند، شاید فقط چند ماه. خوب وقتی جواب سوالی را نمی‌دونن، عصبانی می‌شن. تو نباید حرفهای نقی رو زیاد جدی بگیری..."

این حرفهای نیما مرا کمی آرام می کرد ولی حس می کردم خود نیما هم چندان به آنچه می‌گوید، باور ندارد. خود او هم نگران بود. اینرا در نگاهش می‌دیدم: تردید نسبت به آینده و اتفاقاتی که در انتظارمان بود. تردید نسبت به توان رهبری در حل معضلات.

ـ" ولی تو این عیب خودتو باید درست کنی. آدمی که فعالیت سیاسی می‌کنه نباید هرچی به ذهنش می‌رسه بدون فکر کردن به نتایجش، تندی به زبون بیاره. برای گفتن هرچیزی باید زمان رو سنجید. آدمی که کار سیاسی می‌کنه باید بردباری و خویشتن‌داری رو یاد بگیره"

نمی‌فهمیدم منظور نیما چیست. چگونه می توان تشخیص داد، کدام زمان برای گفتن کدام موضوع درست است؟!!

ـ"یعنی چی؟. یعنی آدم یک نظری داشته باشد و از رفقاش پنهان کنه؟"

ـ"یعنی آدم سیاسی باید بردبارو آینده‌نگر باشه. باید فکر کنه به اینکه، این حرفی که می‌زنه به چه دردی می‌خوره و نتیجه‌اش چه خواهد شد."

ـ"اگر قرار بود ما این طور که تو می‌گی بردبار و خویشتن‌دار باشیم، پس چرا اصلا چریک شدیم؟"

نیما ساکت شد و بفکر فرورفت. استدلال من برای رد حرف‌ او بود ولی من در نگاهش می‌دیدم که نه تنها قانع نشده، بلکه به این گفته من، بعنوان دلیل دیگری برای مخالفت با مبارزه مسلحانه فکر می‪کند.

در تنهایی با نیما ، و در بحث‪هایمان می‌دیدم که او اگر بخواهد می‌تواند خیلی هم صمیمی، مهربان و با تحمل باشد. احساس می‌کردم در موضع مسئول تیم می‌کوشد از خودش چهره دیگری نشان دهد. چهره ای که به او تعلق نداشت. به نظر می‪رسید که آن قیافه ساختگی برایش ارزش بیشتری از چهره واقعی خودش داشت. خیلی دلم می‌خواست تا به او بگویم: نیما جان این چهره تو به مراتب زیبا تر و دوست داشتنی‌تر است. همین را حفظ کن.

روزی با نیما برای شناسایی محله‌ای از شهر اصفهان از خانه بیرون رفته بودیم، سر از بازار اصفهان در آوردیم. ظهربود. به نیما پیشنهاد کردم با هم به مغازه ای که می‌شناختم برویم و آش رشته بخوریم. اول کمی تردید کرد. تردید در درستی یا نادرستی این پیشنهاد. "آش خوردن که تردید نداشت."

مغازه‪ای کوچک، با تعداد کمی میز و صندلی. چندان تمیز نبود ولی محیط خانوادگی و با صفایی داشت. خانواده‪های کارگری زیادی برای خرید و یا خوردن آش می‌آمدند. من و حسین هم، چند بار آنجا آش خورده بودیم. یک کاسه آش می‌گرفتیم و با هم می‌خوردیم. حسین هیچ‌وقت تردید نمی کرد. بلکه از مسیری می‌رفت که از این مغازه سر در آوریم.

درحین آش خوردن با نیما احساس می‌کردم که با محیط کم کم راحت می‌شود و خود را برای لذت بردن، از فضا و از قید وبندها آزاد می‪کند، حتی چندین بار خندید و از آش‪های مادر بزرگش تعریف کرد. چیزی که هیچگاه در تیم اتفاق نمی‪افتاد. من هیچ گاه لبخند او را در خانه تیمی ندیده بودم. نمی‌فهمیدم چرا یک چریک نمی‌تواند هم در خانه تیمی مبارزه کند و هم از گل و طبیعت و شادی و خنده لذت ببرد. چرا این ها با هم در تضاد بودند.؟ حسین راحت بود. همان کاری را می‌کرد که قبول داشت. ولی احساس می‌کردم ، نیما راحت نیست و مرتب خودش را کنترل می‌کند تا رفتارش بهمان گونه باشد که از یک چریک و یک مسئول تیم انتظار می‌رفت.

*******

امیدوار بودم وقت بیشتری که حسین برای پری (رفیق چشم بسته) می‌گذارد، باعث سرحال آمدن و فعال تر شدن این دختر بشود. ولی برعکس، این حسین بود که هر روز بیشتر در خودش فرو می‌رفت. اغلب او را می‌دیدم که در گوشه‪ای ساکت نشسته و حرفی نمی‌زند. وقتی سوالی می‌کردم، چیزی نمی‌گفت. چيزی او را به خود مشغول می‌کرد. شاید پری چیزهایی به او گفته بود، مثلا از مشکل فکری‌اش و یا علت ناراحتی‌اش.

این حالت حسین هر روز محسوس‌تر می‌شد. سر برنامه‌نويسی و نگهبانی حاضر می‌شد، بدون اينکه حرف چندانی بزند. بخصوص از من بيشتر دوری می‌کرد. نگهبانی‪اش را طوری انتخاب می‌کرد که قبل و يا بعد از من قرار نگيرد. اين تغيير رفتار او را نمی‌فهميدم...

شبی دیر وقت او پری را با خودش از خانه بیرون برد. از پایان یافتن چشم بسته بودن پری و بازگشتن تيم ما به حالت عادی خوشحال بودم. ولی رفتن آن رفيق هم نتوانست رفتار حسين را تغيير دهد. آنقدر اين رفتار عجيب بود که شبی نيما هم سر برنامه‌نويسی به آن اشاره کرد:

ـ" رفیق چیزی شده که اینقدر گرفته‌ای؟ می بینم که تمایلی به بحث‪ها نشان نمی‌دی، فکری مشغولت کرده؟"

ـ" نه رفیق، چیزی نیست"

ـ" آخه قبلا خیلی فعال‪تر در بحثها شرکت می‌کردی، علاقه بیشتری نشون می‌دادی، کتاب می‌خوندی. ایده‌های جدید مطرح می‌کردی. می‌بینم که تمایلی نشون نمی‌دی. همه سوال‪هات جواب داده شده‌اند!؟ یا نیازی به طرحشون پیش "ما " نمی‌بینی!"

حرف های نیما کنایه‌آمیز بود و بخصوص اشاره به آن داشت که حسین بدون اطلاع او، مطالعات و بحث های ما را با رفیقی از تیم دیگر، در میان گذاشته است. این اولین بار نبود که او در این مورد، به حسین طعنه می‌زد.

ـ" رفیق چرا طعنه می‌زنی! وقتی می‌گم چیزی نیست، چیزی نیست. اگر حرفی هم داشته باشم، اینجا می‌زنم. به فکرهای خودم مشغولم. بیشتر از این چی می‌خواهی بدونی. الان وقت حرف زدن نیست، باید بیشتر خواند. "

نیما ول نمی‌کرد. اصرارش زیادی بود .

ـ"من هم همین رو می‌گم. ولی وقت مطالعه جمعی نمی‌بینم روی موضوع متمرکز باشی. مثل اینکه اصلا اینجا نیستی. مثلا همین بحث امروز روی کتاب رژه دبره. خوب بحث تازه ای بود. تو اصلا حرفی نزدی، نه تائیدی، نه ردی، و نه ..."

صدای هر دو بالا رفته بود. دلم خبر از بحث ناخوش آیندی می‌داد. از یک طرف دوست داشتم بدانم چرا حسین اینقدر ناراحت است، ولی دوست نداشتم نیما اینقدر اصرار کند. لحن صدای نیما تحریک آمیز بود.

ـ" رفیق! امشب چرا به من پیله کردی."

ـ" پیله چیه، ازت می‌پرسم چی شده. ما ناسلامتی با هم زندگی می‌کنیم . نمی‌شه روز و شب بیاد و با ما حرفی نزنی. فکر می‌کنی ما تو فکر نیستیم و به حرف هایی که نقی زد فکر نمی‌کنیم. رفیق باید حرف هات را بلند بلند بگی . باید باز بود و حرف زد. ما همه یک مشکل داریم پس باید جمعی برای حل اون راهی پیدا کنیم."

هر دو عصبانی بودند و من ناراحت از اینکه ممکن است بهم بپرند.

لحن صدای حسین بر خلاف انتظار من یکباره تغییر کرد. بجای اوج گیری پایین آمد. درست مثل یک بچه سر به راه. برای من عجیب بود که او با آن عصبانیتی که چند لحظه قبل نشان می‌داد، یکباره اینقدر رام شده باشد:

ـ" مثلا همین بحث شرایط انقلابی، منظور مسعود از آماده بودن شرایط چیه؟ آیا ما در ایران شرایط انقلابی داریم؟ مسعود میگه داریم، ولی من نمی فهمم آخه چطور در این موضوع به این روشنی اشتباه می‌کنه؟"

فهمیدم که او برای فرار از جواب دادن به سوال نیما شیوه دیگری را پیش گرفته بود. این اولین بار نبود که از او چنین زرنگی‌هایی می‌دیدم. نیما هم طعمه را گاز زد:

ـ" بیژن می‌گه شرایط انقلابی نداریم. خیلی هم استدلال هایش مستدل و قویست....."

نیما وارد بحث شده بود و سوالش را فراموش کرده بود. من از این تبحر حسین در منحرف کردن بحث در حیرت بودم. از این شیطنت خوشم ‪آمد و خنده‪ام گرفته بود. عجب کلکی بود این حسین. سرم را پایین انداختم، حواسم دیگر به بحث نبود.

ـ" شیرین به چی می‌خندی؟"

درست مانند کسی که سرکلاس درس خنده‪اش می‪گیرد، و هر کاری میکند، نمی تواند خودش را کنترل کند، نمی‌توانستم جلوی خنده خودم را بگیرم. حتی وقتی نیما سوال کرد، باز هم خنده من قطع نشد. سرم را پایین انداخته بودم تا صورت حسین را نبینم. وگرنه مجبور بودم بلندتر بخندم.

ـ"هیچی یاد یک چیز بامزه افتادم. ببخشید."

ـ" یاد چی افتادی برای ما هم بگو."

حالا نیما به من بند کرده بود. نمی دانستم چطوری از این مخمصه بیرون بروم که حسین به دادم رسید:

ـ" می دونی من کتاب بیژن رو نخوندم ولی خودم همیشه فکر می کردم مسعود کدام علامت‪ها را در جامعه دیده که اینطور قاطع می‌گه شرایط انقلاب آماده است. مثلا اگر با انقلاب روسیه مقایسه کنیم......"

نیما مرا ول کرد و به بحث با حسین مشغول شد. نیما خیلی ساده‌تر از من و حسین بود. وقتی بعد از مدتی به چشمان حسین نگاه کردم ، هنوز شیطنت دست انداختن نیما را در چشمانش می‌دیدم. آنشب بالاخره معلوم نشد حسین با چه فکرهایی مشغول است. نیما هم موضوع را فراموش کرد.


نیما هم ‌زمان با رفتن پری گفته بود، قرار است ما به یک تیم انتشارات مبدل شویم. به همین خاطر باید یکی از اتاق‪ها را به اتاق تایپ تبدیل می‌کردیم. بهترین اتاق همان اتاق کناری (مهمانخانه) بود. خیلی سریع کار آمادگی آغاز شد. حسین و نیما تعداد زیادی لحاف به در و دیوار اتاق کوبیدند، تا صدای تایپ به بیرون درز نکند. تمام منفذها را با ملافه و متکا پوشاندیم. حالا دیگر می‌توانستیم بدون نگرانی تایپ کنیم.

من و حسین می‌توانستیم با ماشین تحریر کار کنیم و چون تنها یک ماشین داشتیم، به نوبت من و او تایپ می‌کردیم. این هم عامل دیگری شد تا کمتر حسین را ببینم و یا در بحث‪های او و نیما حضور داشته باشم.

روزی بعد ازساعت ها تایپ کردن، از اتاق بيرون آمدم و نيما و حسين را در حال جر و بحث ديدم. حرف زدن آنها، شباهتی به بحث معمولی نداشت. مثل آن بود که با هم دعوا کرده اند. آخرین جمله حسین را شنیدم که می‌گفت:

" پری دروغ نمی‌گوید....."

با دیدن من خاموش شدند. هر دو برافروخته بودند. حس کردم چيزی را از من پنهان می‌کنند. سوال کردم. ولی جوابی ندادند.

چند روز بعد همین صحنه دوباره تکرار شد. در غیاب من حرف هایی زده می‌شد. حرفهایی که من نمی‌بایستی بشنوم! چه پیش آمده بود؟ احتمالا در باره موضوع مهمی بحث می‪کردند که با هم، هم‌نظر نبودند.

به مرور متوجه شدم که نيما هم کمتر حرف‌می‌زند و بیشتر در فکر است. واقعا گيج شده بودم. اگر اتفاقی افتاده پس چرا به من نمی‌گفتند. اتفاق که حتما افتاده بود، ولی من نمی‌بايست بدانم. چرا؟

طاقتم سر آمده بود. يک شب سر برنامه نويسی در این مورد سوال کردم. امیدوار بودم جوابی مناسب بشنوم. حسین سر به زیر انداخت. ولی نيما گفت:

" رفيق هر موضوعی را که لازم باشد تو بدانی، حتما می‌فهمی. لازم نيست سوال کنی..."

اين جواب آنقدر سرد و خشک بود که به هیچ وجه با مهربانی‌های قبلی او موقع مطالعه دونفره هم‌خوانی نداشت.

کتاب خوانی و مطالعات جمعی‪مان دیگرانجام نمی‌گرفت. فضای تیم سرد و بی روح شده بود. حتی نشستن‪های شبانه، بحث و گپ‪های زمان برنامه‌نویسی هم به حداقل خود رسیده بود.

"من خودم را آدم کم جنبه‌ای نشان داده بودم." "حرف در دهانم بند نمی‌شد." " خیلی احساساتی بودم و این برای کار چریکی ما سم بود." نيما گفته بود که من زبانم را نمی‌توانم نگاه دارم. حتما دلیلش همین بود. "به من اعتماد نداشتند؟" ولی حسين چرا. شايد او هم دیگر به من اعتماد نداشت؟

این فکر ها از ذهنم می گذشت و آرامم نمی گذاشت. مثل ماشین شده بودم، ساعت های زیادی از روز را در اتاق در بسته می‌ماندم و خود را با تایپ کردن مشغول می‌کردم. گاهی متوجه می‌‌شدم که زمانی طولانی گذشته و من به خط های سیاه صفحه روبرویم خیره مانده‌ام و چیزی تایپ نکرده‌ام .

یکی از استادهایم می‪گفت: "آدم وقتی اعتماد به نفس کافی نداشته باشد، فکر می‌کند همه اتفاق‌هایی که در دنیا می‌افتد، در ارتباط با اوست". با وجود اینکه می‌دانستم تغییر رفتار نیما و حسین نباید به من ربطی داشته باشد، ولی دلم آرام نمی‌گرفت. هنوز آنقدر پخته نشده بودم تا بفهمم دنیا دور مسائل من نمی‌چرخد.

از همه بیشتر رفتار حسین بود که دل‌گیرم می‌کرد.این بی توجهی و سردی با شناختی که از او داشتم، اصلا نمی‌خواند. فکر کردم شاید باز هم نیما چیزی به او گفته و یا تذکری در رابطه با خوش و بش هایی که با من می‌کرد، به او داده باشد.

روزی همسایه روبرو، ما را برای عروسی دخترش دعوت کرد. من خیلی خوشحال شدم. فکر کردم که این امکانی است تا با حسین تنها شوم و بتوانم از او در باره تغییر رفتارش بپرسم. می‌دانستم که او مرا بی جواب نمی‌گذارد. وقتی در جمع دعوت همسایه را طرح کردم. حسین اولین کسی بود که مخالفت کرد:

ـ" رفیق ما لباس مناسب، برای شرکت در عروسی نداریم. به آنها بگو که عموی شوهرم مرده و ما عزاداریم."

حرفش منطقی بود. دلیلی برای مخالفت با حرفش نداشتم ولی در عین حال مرا خیلی دل‌گیر کرد. فهمیدم که او تصمیم اکید دارد تا با من تنها نشود. داستان جدی تر از آن بود که فکر می‌کردم. سوالی که در ذهن داشتم پر رنگ‪تر شد. حسین در نگاهم این سوال را خواند.

چند روزی نگذشته بود که یکی دیگراز همسایه ها دنبالم آمد. در خانه‌شان مراسم روضه خوانی داشتند. فرصت خوبی بود. حتما همسایه‪های دیگر را هم آنجا می‌دیدم. می‌توانستم بسنجم، که آیا رفت و آمد های ما کنجکاوی ایجاد کرده یا نه. بعلاوه باید امکانی پیدا می‌کردم و حضورو رفت و آمد نیما را هم توضیح می‌دادم. باید می‌گفتم که برادرم است و بدنبال کار به اصفهان آمده. فرصت خوبی هم بود تا هرچند کوتاه از این خانه افسرده و سرد خارج شوم.

شرکت در مراسم روضه خوانی را از خانه مادر بزرگم می‌شناختم. اول هر ماه، زن های فامیل و همسایه ها، در خانه آنها جمع می‌شدند. من این مراسم را، دیدن زنها و گفت و گوهایشان را دوست داشتم.

چادر سیاهم را که از تهران آورده بودم، سرم انداختم. می‌خواستم از در خارج شوم که حسین پرسید:

ـ" با این لباس می‌خواهی بری؟"

نگاهی با تعجب به لباسم انداختم.

ـ"باید لباس بهتری تنت کنی. تو این محله با این لباسها به روضه نمی‌روند."

در خانه مادر بزرگم دیده بودم که برخی خانم ها، با لباسهای شیک به روضه می‌آیند، پیراهن‪های مشکی از جنس ساتن با یقه‪های باز و زیور آلات. ولی در این شهر، در این محله؟ حسین تاکید داشت که بخصوص در این محله باید لباس بهتری پوشید. او فرهنگ مردمان این محل را بهتر از من می‌شناخت.

هوا گرم شده بود. تنها بلوزی را که یادگار غزال بود به تن کردم. بلوزی از مخمل سرمه‪ای که یقه توری سفید رنگی داشت. غزال می‌گفت این بلوز به زنگ سفید صورت من می‌آید. این بلوز برای این هوا، گرم بود ولی چاره دیگری نداشتم. موهایم را که همیشه با کش، پشت سرم می‌بستم، باز کرده و دور صورتم ریختم. وقت شانه زدن آنها از درون آینه متوجه شدم که نگاه حسین روی من بی‌حرکت مانده است. وقتی دید متوجه او شده‌ام، آنرا دزدید...

اتاق خانه همسایه از بالا تا پائین پر بود. زنها دور تا دور نشسته بودند. همانطور که حسین پیش بینی کرده بود، همه به نسبت خودشان خوب پوشیده بودند. زن همسایه خانه بغلی‌مان با دست اشاره کرد تا پیش او بنشینم.

ـ" دختر کجایی چند بار اومدم در خونتون نبودی؟"

ـ" روم سیاه می بخشید حتما رفته بودم خرید."

ـ " دخترم هم یک دفعه اومد دنبالت."

ـ" ای وای، مگه از تهرون برگشته؟"

ـ" اوه! خیلی وقتس. اصلا برای همین اومدم دنبالت، از وقتی دخترم از تهرون برگشته آروم و قرار نداره"

ـ" وا ! مگه چیزی شده؟"

ـ" چیزی که نشدس، اگر هم شدس به من نمی‌گه. از وقتی از تهرون اومدس، یا گریه می‌کنه یا خودشو تو اتاق حبس کردس. به من که چیزی نمی‌گه. بهش گفتم می خواهی با شیرین خانم صحبت کنی. ترو خدا شما باهاش صحبت کنید. نمی دونم تو تهرون چی براش پیش اومدس؟"

اشک هایش را با گوشه چادرش پاک کرد. روضه خوان آمده بود و او نمی‌توانست ادامه دهد. از من قول گرفت که سری به دخترش بزنم. دلم برایش سوخت. دلم برای مادر هایی که نگران دخترانشان هستند، ولی راهی برای صحبت با آنها ندارند، سوخت.

در روضه‪های مادر بزرگم، می‌دیدم که زنها با شروع روضه، مثل ابر بهاری اشک می‌ریزند. ولی آن موقع من هر کاری می‌کردم، اشکم در نمی‌آمد. اما امروز خیلی سریع و به سادگی اشک هایم سرازیر شدند. دلم خیلی گرفته بود.

میان اشک‪ها حس کردم دلم بشدت پیچ می‌زند. به آن توجهی نکردم. کم کم دل آشوبی هم به آن اضافه شد. سرم گیج می‌رفت. گرمم شده بود . سرم را به دیوار تکیه دادم. نفسم بالا نمی‌آمد مثل اینکه رنگم هم پریده بود، چرا که همسایه بغل دستی خیلی سریع متوجه شد. چادرم را پس زد و بلند داد زد:

ـ"دختر چت شدس؟ یک لیوان شربت بیارین، این دختر حالش بدس."

اتاق دور سرم می‌چرخید. ترسیدم که آنجا حالم بد شود. سلاح همراهم نبود. تنها سیانور زیر زبانم بود. اگه بیرون می افتاد چی؟ یک نفر گفت:

ـ" پنجره را باز کنید هوا بیادش."
ـ" این باد بزن رو بگیر کمی بادش بزن."
ـ" دکمه های بلوزش رو باز کن."
ـ" وا هوا که اینقدر گرم نیست. نکنه حامله اس؟ "

ما یاد گرفته بودیم که بیرون از خانه، بدون آنکه کپسول سیانور را از زیر زبانمان در آوریم، آب و حتی غذا بخوریم. شربت خنک بود و حالم رو جا آورد. باید زودتر خودم را به خانه می‌رساندم. اگر هم چیزیم میشد، حداقل توی خانه بودم. سریع روضه را ترک کردم.

به خانه نرسیده بودم که یک راست به توالت رفتم. استفراغ پشت استفراغ. هنوز هرچی در معده داشتم بیرون نیامده بود که اسهال هم به آن اضافه شد.

حالت دل آشوبی و دل پیچه تمام نمی‌شد. در راهرو کنار درب توالت روی زمین بی‌حال نشسته بودم و منتظر حمله بعدی معده‪ام بودم .

حسین که از سر و صدای من از اتاق بیرون دویده بود با نگرانی و پرسش‌گرانه کنارم نشست:

ـ" چی شده؟ "

ـ" هیچی. یکباره فشارم افت کرد. فکر کنم مال گرمای هواست."

هوا البته آنقدر گرم تر از روزهای قبل نبود. خنکی راهرو کمی حالم را جا آورده بود.

تازه متوجه شدم که نیما در خانه نیست و ما تنها هستیم. بهترین فرصت بود. حسین را تنها در خانه یافته بودم. باید از او می‌پرسیدم که جریان چیست...
مریم سطوت
*******
برخی دوستان بمن اطلاع داده اند که در نوشتن نظر دچار دشواری هستند. برای نوشتن نظر اگر عضو گوگل نیستید میتوانید نام را کلیک کرده و نامی را که مایلید و در صورت تمایل آدرس وبلاگ خود را بنویسید و ارسال کنید

Read More...

۱۱.۳.۸۷

تاشکند بعد از بیست سال از مریم سطوت





تاشکند بعد از ۲۰ سال

مریم سطوت

فکر سفر مدتها بود که وسوسه ام می کرد. صدایی در گوشم می خواند: حالا که سفری به ۳۰ سال قبل نمی توانی بکنی، بیا و به ۲۰ سال قبل سفر کن؛ به تاشکند .

تدارکات سفر با هجوم احساسات برایم همراه بود. بعد از بیست سال در شرایطی دیگر به تاشکند باز می گشتم. شش سال در این شهر زندگی کرده بودم. امروز هم من شرایط دیگری داشتم و هم تاشکند به جامعه ای دیگر تعلق یافته بود: ازبکستان مستقل!

اولین نشانه همانا بوی آشنای تاشکند بود که با پیاده شدن از هواپیما در برم گرفت. با بستن چشم هایم، سینه هایم را از هوای شبانگاه بهاری نیمه کویری پر کردم. هرآنچه تغییر کرده باشد، این هوا همان بود که می شناختم. در جای آشنایی فرود آمده بودم.

در مسیر فرودگاه تا شهر دیگر نشانی از تاشکند قدیم نبود
.
خیابانهای پرازماشین و پلاکات های تبلیغاتی بر سر هر چهار راه، نشان از شهری دیگر داشت. به نظرم تاشکند، شهری غریبه بود.






خانه آشنا

به محله قدیمی، به خانه محل سکونتم رفتم. مسیر راه از سر خیابان اصلی تا محل مسکونی را که نسبتا طولانی بود پیاده طی کردم، هرچند امروز اتوبوسی در این مسیر بکار افتاده بود.

می خواستم با بستن چشم هایم راه را آن‌طور تصورکنم که بارها و بارها از آن گذشته بودم.
ساختمان های مسکونی بسیاری در مسیر ساخته شده بود. آن‌زمان این محل نوساز بود. نهال‌های آن زمان به درختان بلندی بدل شده بودند. ساختمان سلمانی و خیاطی آشنای بین راه همان‌طور باقی مانده بود ولی متروکه و خالی. درخت‌ها مانع می‌شدند تا چهره گذشته به راحتی در نظرم نمایانگر شود.

بنای محل زندگی‌ام ولی همان‌طوری بود که آن زمان ترکش کرده بودم. با این تفاوت که ۲۰ سال کهنه تر و فرسوده تر شده بود. رونمای ساختمان ها در اروپا بعد از مدتی تعمیر می شود. از این‌ رو، شهر با ساختمان های کهنه به آن معنی مواجه نیست. ولی در این محل نشانی از نو شدن نبود.














به محله دیگری که ایرانیان در آنجا زندگی می‌کردند سر زدم. همه چیز مثل قدیم بود، ولی ۲۰ سال کهنه تر. بعد از ظهر بود و زنان محل با لباسهای محلی ازبکی روی نیمکتی در محوطه جلوی آپارتمان‌ها نشسته بودند. با دیدن من که چهره غریبه ای در محل بود، پرسیدند دنبال که هستم و با دانستن اینکه ایرانی‌ام و ۲۰ سال پیش در تاشکند زندگی می کردم، در کمال تعجب من، نام بچه های آنزمان را بردند و حالشان را پرسیدند. آنها بزرگسالان را بیاد نداشتند ولی نام پسرکی را که ۲۰ سال پیش شیطنت‌اش همسایه‌ها را بی نصیب نگذاشته بود، از یاد نبرده بودند. ماندگاری خاطره این بچه‌ها یکبار دیگر نشانه ماندگاری نیروی زنده زندگی بود.

امیرتیمور

بیست سال پیش ازبکستان جزیی از کشور شوراها به حساب می آمد. هر حرکتش از حکومت مرکزی سرچشمه می‌گرفت. مجسمه لنین در بزرگترین و مرکزی ترین میدان شهر به‌عنوان سمبل ایده‌های انقلاب اکتبر به چشم می‌خورد. مجسمه مارکس انگلس در مراکز دیدنی شهر سمبل ایده‌های سوسیالیستی بود، موزه انقلاب و سمبل های انقلابی کشور شوراها دستاورهای سوسیالیزم را در این نقطه جهان نشان می داد. ولی گویا قرار بود بعد ازفروپاشیدن کشور شوراها و تغییر سیستم اقتصادی، همان غالب ها به شکل دیگری حفظ گردد.

بجای لنین امروز امیر تیمور سمبل سرفرازی و وحدت ازبکستان بزرگ است . در موزه امیر تیمور فتوحات او در سراسر آسیا و غنائم جنگی‌اش به نمایش گذاشته شده. کشتارهای او از صفحات تاریخ ازبکستان پاک شده است تا تیمور بتواند سمبل سرفرازی این مرز و بوم گردد. بدا به جال ملتی که هر چند دهه یکبار تاریخ را برایش دوباره نویسی کنند. دوستی به طعنه می گفت: کشوری که سمبلش یک خونخوار باشد تکلیفش معلوم است. دیگری پاسخ داد بهرحال شکل دهی ازبکستان واحد، نیازمند تاریخ و چهره‌های وحدت‌دهنده است و امیر تیمور بهترین و تنها شخصیتی است که می‌تواند چنین نقشی را ایفا کند. و من فکر می‌کردم آیا نمی‌شد شخصیت‌های فرهنگی مثل علیشیر نوایی چنین نقشی را بعهده گیرند. این چمله زیر مجسمه او نوشته شده بود: در دو کار عجله نکن، اول قضاوت، دوم سیاست.

لک لک نشانه امنیت

مجسمه تیمور همه جا به چشم می‌خورد. جای مجسمه مارکس را کره زمین بزرگی گرفته که ازبکستان در مرکز آن برجسته شده است. سمبل‌های انقلاب اکتبر جای خود را به لک‌لک‌هایی داده‌اند که روی یک پا ایستاده‌اند. این لک‌لک‌ها نشانه اهمیتی هستند که حکومت به حفظ امنیت می‌دهد. با این فلسفه که لک لک ها وقتی روی یک پا می‌ایستند که از امنیت خود مطمئن باشند.

در این زمینه شاید بتوان ازبکستان را با کشورهای غربی مقایسه کرد. در دوران سوسیالیسم هم ازبکستان نسبتا امن بود ولی در آنزمان، ما مجبور بودیم، در مرکز شهر چهارچشمی مواظب کیفمان باشیم. امروز در آن حد از دزدی و جیب بری خبری نبود. تا نیمه های شب می‌توان با خیال راحت حداقل در مناطق مرکزی شهر بدون ترس بیرون ماند.

سرباز وطن

آنچه تغییر نکرده صف مادرانی است که از جلو نام سربازان کشته شده جنگ می گذرند تا بر سر قبر سرباز گمنام گلی که نشانه عشق پایان نیافته آنان به فرزندانشان است، بگذارند. هر رژیمی، هر سیستمی سر کار آید، سرباز با هر ایده و مسلکی که به جنگ رود، در هر جنگی کشته شود، برای مادرش همان فرزند عزیز و برای مردم آن کشور سرباز وطن باقی خواهد ماند.

ترافیک

اتومبیل های ساخت کره جای ماشین های کهنه روسی را گرفته‌‌اند که در میان آنها گاهی بنزهای شیک آخرین مدل خودنمائی می‌کنند. تعداد ماشین‌هایی که در خیابان دیده می‌شدند، غیرقابل مقایسه با آن‌چیزی بود که من از گذشته در خاطر داشتم. خیابانهای عریض مرکز شهر که آن ‌زمان‌ها همیشه خلوت بود، حالا اسیر ترافیک بودند با انبوهی از اتومبیل های کره‌ای. اتوبوس‌های ساخت اروپا جای اتوبوس‌های کهنه دودی آن‌زمان را گرفته بودند ولی همچنان تعداد مسافران بیش از ظرفیت وسائل نقلیه بود.

سوار تراموا شدم. مثل قدیم بود. پر از مسافر و بوی عرق. هیچ فرقی با آن‌زمان نداشت. تنها
دیگر مردم بلیط های کاغذیشان را از عقب دست به دست برای سوراخ کردن جلو نمی‌فرستادند و صدای آشنای آنزمان: لطفا بلیط را سوراخ کنید، نمی آمد. بلیط فروشی در تمام طول مسیر از این سر اتوبوس به آن سر میرفت و کرایه را می‌گرفت. به هر حال، در میان خیل بیکاران این یک شغل است.

رضایت و عدم رضایت

آن زمان که من در تاشکند بودم، از هر گوشه‌ای صدای نارضایتی را می‌شد شنید. مسئول همه نابسامانی‌ها، سوسیالیسم و از نظر ازبک‌ها روسها بودند. ولی این‌بار در این سفر من کسی را ندیدم که ناراضی نباشد و از روزگار خوش گذشته سخن نگوید. روزگاری که همه مردم بیمه بودند، همه می‌تواستند درس بخوانند و به دانشگاه بروند و از همه مهمتر هیچ کس بیکار نبود. کسی از مشکلات آن‌روزها سخن نمی‌گفت و یا همه فراموش کرده بودند که در روزهایی که در پرتو بروسترویکا مردم جرات اظهار نظر پیدا کرده بودند، راجع به سوسیالیسم و روسها چه می‌گفتند.
آخرین روزهایی که من تاشکند را ترک کردم، رواج اقتصاد بازار شروع شده بود. در همان اولین گام، هزاران خرده فروش در هر گوشه شهر سر برآورده و جای فروشگاه های خالی دولتی را گرفته بودند. اتوبوسهایی که از فرط شلوغی آدم بعضی وقت‌ها نفسش می‌گرفت، جای خود را به مسابقه اتوبوسهای نیمه خالی برای شکار مسافر داده بود. همه امیدوار بودند.

فضای نیمه باز سیاسی امیدها را افزایش می‌داد. ولی لیبرالیسم اقتصادی در این ۲۰ سال برای ازبک‌‌ها ارمغانی نداشت. کارخانه‌های از نظر تکنیک عقب مانده، آنزمان بسته شدند بدون آنکه کارخانه‌های کافی جایگزین آنان شود. و تازه این در حالی اتفاق افتاد که پس از مدتی حکومت مجبور شد برای حمایت از صنایع کشور بار دیگر به محدودیت و کنترل تجارت خارجی روی آورد. دو کارخانه بزرگ تاشکند، هواپیما‌سازی و تراکتور‌سازی، تا حد تعطیل پیش رفت و ده‌ها کارخانه کوچکتر مثل تلویزیون سازی و ... بطور کامل بسته شد. دیگر کسی مجبور نبود تلویزیون‌های مزخرف ساخت تاشکند را بخرد. کارگران بیکار به صف دستفروشان کالاهای غربی مانند شکلات و نوشابه پیوستند و سر چهارراه، ماشین های شخصی بدنبال شکار مسافر صف کشیده بودند.

دوستی را دیدم که در همان روزنامه‌ای که من در آن کار می‌کردم تایپیست بود. او در یکی از باصطلاح حلبی آبادهای دور از شهر زندگی می‌کرد. بخش عمده حقوق او صرف رفت و آمدش از خانه به شهر می‌شد و گذران زندگی او از درامد کار در چند خانه، قبل و یا بعد از کار در روزنامه بود. تازه او جزو خوش اقبال‌هایی بود که در این سال‌‌ها بیکار نشده‌اند. او می‌گفت آن‌زمان با حقوقم در روزنامه زندگیم می‌گذشت ولی حالا با اینکه علاوه بر کار در روزنامه، جای دیگری هم کار می‌کنم ، گذران زندگیم سخت تر از آن زمان است.

زمانیکه من از تاشکند رفتم دوران پرسترویکا بود. با باز شدن فضای سیاسی، اولین اجتماعات و اعتراضات در حال شکل‌گیری بودند. اولین سازمانهای سیاسی که به‌ سرعت فعال شدند، جریانهای مذهبی و سازمانهای خواهان حقوق ملی (تاتارها، تاجیک ها) بودند. هنوز احزاب سیاسی مدافع برنامه‌‌هآی اجتماعی شکل نگرفته بود. در همان دوره‌‌ من شاهد یکی دو تظاهرات تاتارها بودم. این‌بار هیچ اثری از آن روزها و آن اجتماعات ندیدم. راجع به سازمان های مذهبی نمی‌توانم اظهار نظر کنم ولی به هنگام خروج از ازبکستان شاهد فعالیت‌ تاتارها و بخصوص تاجیک ها بودم. حالا ولی این تشکل‌‌ها و اعتراضات همگی سرکوب شده و هیچ اثری از آنان نمانده است. ازبکستان به یک کشور یک‌پارچه که هیچ صدایی بجز صدای رسمی حکومتی در آن به‌ چشم نمی‌خورد بدل شده. دولت شوراها جایش را به دولت ازبکستان داده واسم تنها حرب موجود، یعنی حزب کمونیست سابق را حرب دموکراتیک مردم ازبکستان گذاشته‌اند. حتی رئیس دولت نیز، همان رهبر حزب کمونیست سابق باقی مانده است.

در میان کشورهای منطقه، قرقیزستان تنها کشوری بود که به ‌فضای نسبتا باز سیاسی روی آورد و احزاب و تشکل‌های اپوزیسیون امکان فعالیت یافتند. نتیجه آن سقوط حکومت در نتیجه یک انقلاب مخملی در دو سال پیش بود. انقلابی که با حمایت غرب پیروز شد و تنها یک گروه بندی طرفدار نزدیکی به غرب را جایگزین یک گروه‌بندی طرفدار نزدیکی به روسیه کرد، بدون آنکه در ساختار‌های سیاسی و اقتصادی کشور تحولی پدید آورد. در تاجیکستان هم که در حد ازبکستان به سیاست مشت آهنین روی نیاورده بود، افراطیون مذهبی موفق شدند کشور را به جنگ داخلی سوق دهند. این نمونه‌ها بعنوان دلیلی برای آنکه فضای باز سیاسی در این منطقه نمیتواند کارآیی داشته باشد، مطرح میشود. بخصوص آنکه در زمینه حفظ امنیت، حکومت موفق بوده. با برخی روشنفکران کشور صحبت داشتم. می‌گفتند در آن‌زمان ما دیدی از مکراسی و آزادی نداشتیم، امروز هم نمی دانیم برای چی خوب است.

ازبک، تاجیک، روس در کنارهم

در گذشته مردم به‌خاطر وضع زندگی‌اشان با سیستم مشکل داشتند . امروز هم خواهان بهبود وضع زندگی‌اشان هستند و در همین رابطه با سیستم مشکل دارند. خواست آزادی سیاسی در سطح جامعه مطرح نیست. اگر کسی جرات کند، که فقط در محافل خصوصی ممکن است،می‌گوید سیستم گذشته خوب بود ولی نه چیزی بیشتر از این . تصویری از آنچه می تواند بهتر باشد وجود ندارد.

در گذشته مرکز شهر پر بود از خانم‌های زیبا و شیک‌پوش روس. غیر روسها در این مناطق اقلیت بودند. اکثریت قشر ممتاز جامعه را روسها تشکیل می‌دادند. همان روز اول هنگام قدم زدن در مرکز شهر متوجه شدم که بافت شهر تغییر کرده است. خیابانها پربود از دختران و زنان کارمند ازبک با اندام‌های لاغر و با لباسهای نسبتا شیک. تک و توک افراد روس‌تباربه چشم می‌خوردند. در این بیست سال اکثریت روسها ازبکستان ترک کرده‌اند. یکی از دوستان قدیمی روسمان را دیدم. می‌گفت روسها فقط بدلایل اقتصادی این کشور را ترک کردند.

از کریم اوف نقل می‌کنند که او گفته بود ما با از دست دادن یهودیها بهترین دانشمندانمان را از دست دادیم، نباید کاری کنیم که با از دست دادن روسها بهترین متخصص‌هایمان را نیز از دست بدهیم. دوستم می‌گفت تمام روسهایی که امکان زندگی و کار در روسیه را داشتند، این کشور را ترک کردند و آنها که مانده‌اند کسانی هستند که چنین امکانی نداشته‌اند و بهمین دلیل روسهای باقی‌مانده نه قشر ممتاز بلکه قشر پایین‌تر جامعه اند و عمدتا در محله چلنزار، یکی از محلات فقیر نشین تاشکند زندگی می‌کنند.

او می‌گفت، فشار فرهنگی به روسها اعمال نشد. ما مدارس خود را داریم و در همه زمینه‌های فرهنگی آزادیهای قبل پابرجا مانده. مساله ملی برای روسها در ازبکستان در حد همان مشکلاتی است که در اروپا نیز برای اقلیت‌ها وجود دارد و نه بیش از آن. روند ترک ازبکستان هنوز ادامه دارد. سیاست دولت روسیه جلب روسهایی است که در خارج از روسیه زندگی می‌کنند. رشد جمعیت روسها در کشور روسیه منفی است در حالیکه در مورد اقلیت‌ها، مثلا مسلمانان ساکن در این کشور رشد جمعیت مثبت و بالاست و این برای حکومت کنونی روسیه مطبوع نیست. لذا می‌کوشد این کمبود را با جذب مجدد روسهای مهاجرت کرده جبران کند.

در گذشته خرده گرفته می شد که ساکنان ازبکستان همه ازبک نیستنند. روسها ۳۰ درصد بودند، ازبکها ۴۰ درصد، تاجیک ها ۳۰ درصد همراه تاتارها و کره‌ایها و ... که درکنار هم زندگی می کردند. امروز وزن ازبکها افزایش یافته. خیلی از غیر ازبک‌ها مهاجرت کرده‌‌اند. ازبکستان از کشورهایی است که این بافت چندگونه به عنوان یک منبع خطر آنرا تهدید می‌کند. دوستی می‌گفت، در شناسنامه ام نوشته که ازبک هستم، در خانه تاجیکی صحبت می کنم، سر کار به روسی حرف می‌زنم. شما بگویید چه هستم. در سفری که به سمرقند و بخارا داشتم با این مشکل بیشتر مواجه شدم. هر چند در طی چند دهه اخیر درصد ازبک ها در شهر سمرقند افزایش یافته ولی کماکان تاجیک‌ها در اکثریت‌اند. ولی بخارا تقریبا یک شهر یک‌دست تاجیک است. من نمی‌دانم که دلایل لنین و استالین برای این تقسیم بندی و قرار دادن بخارا و سمرقند در ازبکستان چه بوده ولی هر سیاستی که تعقیب شده باشد، مشکلاتی برای هر دو کشور تاجیکستان و ازبکستان به‌یادگار گذاشته که میتواند در یک شرایط بحرانی فاجعه بار باشد

خانه های اعیانی

در مسیر طولانی اتوبوس از مرکز شهر به محل زندگی‌ام در تراکتورنی میروم. تمام مسیر مثل گذشته است ولی با ساختمانهای ۲۰ سال کهنه شده. به‌جای یکی از حلبی آبادهای سابق، همه چیز طور دیگری است. ساختمانهای بزرگ نو که در مقابل هر کدام یک اتومبیل آخرین مدل اروپایی ایستاده است. از دوستم پرسیدم، اینها کی هستند. سرمایه داران این کشور و یا دولتی ها و یا باندهای مافیا. خندید و گفت در ازبکستان این هر سه بر هم منطبق‌اند. سرمایه‌دارها و دولتی‌ها آدمهای واحدی هستند. رهبران منتفذ باندهای گذشته را به حکومت جلب کردند و خرده‌پاها را سرکوب کردند. تضاد ساخمانهای نو این مناطق و ساخنمانهای بلند و شیک دولتی در مرکز شهر با بافت کهنه شهر همه جا به‌چشم می‌خورد. دوستم می‌گفت در هیچ‌یک از مناطق اطراف، باندازه ازبکستان راه و ساختمان ساخته نشده. از کریم‌اوف نقل می‌ کرد که گفته است، فقر از یاد میرود ولی ساختمان‌ها باقی می‌مانند





زنان و جوانان
حضور زنان در بازار کار محسوس بود. در ادارات، در کالخوز، بازار، رستوران، در کنار خیابان، همه جا حضور زنان را می‌شد دید. کار زنان از طرف مردان عادی و پذیرفته شده بود. به نظرم می‌آمد که در روستاها در این عرصه فرهنگی نزدیک به شمالی های کشور خودمان حاکم باشد. قوانین دوران سوسیالیسم در رابطه با زنان، علیرغم فشار نیروهای مذهبی، پابرجا ماند و به نظر می آ‌ید که در سطح جامعه نیز نقش زنان در اقتصاد امری حل شده و پذیرفته شده است.

محیط های جمع شدن جوانان کافه های اینترنتی و بازی های کامپیوتری است. ارتباط با اینترنت در خانه ها با مودم و کشش کم شبکه تقریبا ناممکن است و از اینرو جوانان به کافه‌هایی که در سرتاسر شهر پراکنده است می روند.
جوانان می‌کوشند جین و لباسهای غربی بپوشند و موهایشان را گل می‌زنند. خیلی‌ها تلفن دستی در دست دارند. نمی‌دانم با توجه به قیمت بالای تلفن دستی، این همه جوان هزینه آنرا از کجا تامین می‌کنند. آیا همه آنها به اقشار بالای جامعه تعلق دارند

از رسد خانه تا زیارتگاه

پس از فروپاشی سوسیالیسم قدرت مذهب بهتر عیان شد. تا آنجا که من برخورد داشتم و شنیدم، بیش از آنکه از نفوذ مذهبی‌های بنیادگرا به‌ گونه برخی کشورهای عربی سخن گفته شود باید از قدرت سنت سخن گفت. گفته می‌شد که قدرت‌‌گیری بنیادگرایان به گونه‌ای که در تاجیکستان رخ داد و این کشور را به‌جنگ داخلی کشاند بعید است در ازبکستان اتفاق بیافتد. در ازبکستان مدارا میان افکار مختلف نیرومند‌تر است. البته امروز قدرت و تسلط حکومت زمینه شکل‌گیری چنین جریانهایی را نمی‌‌دهد و قضاوت در مورد درستی و نادرستی این برداشت‌ها را تنها می‌توان در شرایط بحرانی یا فضای باز سیاسی محک زد

صحنه جالبی از اعتقادات مذهبی دیدم. به دیدن رصد خانه اولوغ بیک در سمرقند رفته بودیم. اولوغ بیک از نوادگان تیمور بوده و به عنوان سلطانی سلیم النفس شهره است. از وی مدارس و مراکز علمی متعددی برجا مانده. وی در یک توطئه درباری، با تحریک متعصبین مذهبی بدست پسرش خفه می‌شود. یک راهنمای تاجیک برای ما از کارهای وی سخن می‌گفت و از دقت محاسباتی که او آن زمان با ان وسایل ابتدایی از گردش زمین و طول مدت روز و شب بعمل آورده بود توضیح می‌داد.
در حین گفتگو یک گروه از زنان سالمند روستایی وارد محوطه شدند. راهنمای مزبور از ما معذرت و چند لحظه فرصت خواست و پیش زنان سالمند رفت. در کمال تعچب دیدم که برای آنان شروع کرد به روزه خوانی و سپس از اولوغ بیک برای همه آنان شفا خواست و همه با او همراهی کردند و هرکدامشان یک اسکناس به او دادند

با خود فکر کردم، اولوغ بیک در زمان خودش بدلیل اینکه برخی کار های علمی و اصلاحات او را مخالف مذهب می‌دانستند کشته شده و امروز از مدرسه او بعنوان امامزاده و زیارتگاه استفاده میشود

در بخارا به دیدن مسحد و مدرسه بزرگ دینی تاریخی این شهر رفته بودیم. بر سر در مسجد از قول امام بنیانگزار این مدرسه نوشته شده بود که « بزرگداشت بزرگان، نه زیارت مقبره آنان، بلکه درک و عمل کردن سخنان آنان است.» چند قدم دورتر یک تکه چوب بود که مردم پول میدادند و از زیر آن رد میشدند. پرسیدیم این چوب چیست و گفتند این قسمتی از درختی است که همان امام گوینده سخنان بالا با دست خود کاشته است و رد شدن از زیر آن حاجت را برآورده میکند

البته در کنار چنین نمونه‌هایی از سنت‌گرایی، آنچه مرا به شگفتی واداشت، انعطافی بود که در مردم دیدم. کم نبودند خانم‌هایی شیک با لباس اروپایی در کنار زنانی با روسری و لباس سنتی ازبکی راه می‌رفتند بدون آنکه در نگاه آنان بیکدیگر تحقیر و نفی دیده شود. در این زمینه فکر می کردم که آنان خیلی از مردم کشور ما منعطف‌ترند. نه تنها در ایران امروز بلکه در دوره رژیم گذشته هم در برخی محلات زنان بی‌حجاب دارای دشواری بودند و در برخی محلات به زنان چادر به سر با دیده تجقیر نگاه می‌کردند

همکاران سابق

من در تاشکند در یک روزنامه تاجیکی زبان ازبکستان کار می‌کردم. دیدار از همکاران سابقم یکی از بهترین بخش‌های سفرم بود. همه چیز مثل گذشته بود ولی ۲۰ سال کهنه‌تر. در آن زمان روزنامه در تیراژ برنامه‌ریزی شده چاپ میشد و رایگان در اختیار خیلی از ارگانها و موسسات قرار می‌گرفت. تلاش برای بالابردن تیراژ بی‌معنا بود. اصلا معلوم نبود تیراژ واقعی نشریه چقدر است. امروز هیچکس روزنامه را نمی‌خرید. دوستی می‌گفت، هیچ روزنامه‌ای خواننده ندارد.

رییس سابقم را که یکی از شناخته‌شده‌ترین استادان تاریخ و زبان تاجیکی است دیدم. خیلی پیر شده بود ولی مثل قدیم دوست داشتنی بود. پرسید آنروز را که برای استخدام به روزنامه مراجعه کردی، بیاد میاوری. گفتم چطور ممکنست فراموش کنم. آنروز کسی که مسئول صحبت با من شده بود از من پرسید، آیا سابقه کار مطبوعاتی داری. من گفتم نه. گفت آیا می‌توانی به تاجیکی بنویسی.گفتم نه. پرسید. آیا زبان روسی را کامل می‌دانی و می‌توانی از روسی به تاحیکی ترجمه کنی. گفتم نه. خودم هم خجالت کشیدم که چرا برای کار به این جا مراجعه کردم. تنها انگیزه‌‌ام این بود که شغلی خارج از روابط حزبی داشته باشم. می‌‌خواستم خداحافظی کنم که پیرمردی که ساکت نشسته بود و فقط به مصاحبه ما گوش می‌داد، گفت من به این خانم احتیاج دارم. کسی که با من مصاحبه میکرد با تعجب او را نگاه کرد و گفت وقتی استاد به شما نیاز دارد، دیگر مساله حل است. او می‌گفت همه نگرانند که روزنامه بدلیل تیراژ پایینش بسته شود ولی من مطمئنم روزنامه بسته نخواهد شد. این روزنامه تنها نشریه تاجیکی زبان است و حکومت به آن احتیاج دارد. از من پرسید چرا زودتر به تاشکند سفر نکردی. من جوابی نداشتم. خودم هم نمی‌دانم که چرا این‌قدر دیر بفکر سفر افتادم.


راجع به دوست مشترکمان محی الدین عالم‌پور صحبت کردیم. من با عالم‌پور در سفری که به دوشنیه بخاطر تهیه گزارشی از برنامه صدسالگی لاهوتی داشتم، آشنا شدم. سفری که بدلیل لطف سیاوش کسرایی من در عمل نه فقط یک روزنامه نگار بلکه عضو هیات ایرانی شدم. عالم‌پور مرا هم با هیات ایرانی برای شام به خانه‌اش دعوت کرد و من همان ابتدای ورود از عکس بزرگ گوگوش که تمام دیوار اطاق مهمانخانه او را پوشانده بود و علاقه او به فرهنگ ایران حیرت کردم. عالم پور چند سال قبل توسط بنیادگرایان ترور شد.

در بخارا اکثر مردم تاجیک‌اند. وقتی می‌فهمیدند ما ایرانی هستیم، با احترام و احساس نزدیکی با ما برخورد می‌کردند. این همه محبت و احساس نزدیکی، بر من خیلی تاثیر مثبت باقی گذاشت و احساس نزدیکی متقابل مرا برانگیحت.

آنچه اصلا نسبت به گذشته تغییر تکرده بود، پلو ازبکی بود. همانطور خوشمزه که در خاطر داشتم.


مریم سطوت

satwat_mqgmx.de



Read More...

۱۰.۳.۸۷

موزیک آخر هفته

لطفا به لینک زیر مراجعه کنید

http://dulcepontes.net/downloads/stats.php?id=238

Read More...

۲۳.۲.۸۷

هنر گام زمان



هنر گام زمان
اعجاز یک کلام 2

چندی قبل بمناسبت هشتاد سالگی تولد شاعر بزرگ کشورمان ابتهاج جلسه‌ای اینترنتی سازمان داده شده بود. من نیز به این جلسه که حدود 150 نفر در آن شرکت داشتند دعوت شده بودم. با توجه به اینکه در این جلسه تعدادی از صاحب نظران شعر و ادب ایران شرکت داشتند من قصد داشتم تنها بعنوان شنونده در این جلسه شرکت کرده و صحبتی نکنم. یکی از سخنرانان در صحبت‌هایش در رابطه با تاثیر شعر ابتهاج در نسل ما و اینکه کمتر کسی از ماست که در زندگیش بنوعی با شعر ابتهاج در تماس قرار نگرفته و از آن تاثیر نپذیرفته باشد، صحبت کرد و این صحبت محرکی شد که من هم نوبت گرفته و دو خاطره از دو مقطع مهم در زندگیم و تاثیر شعر ابتهاج سخن بگویم. در اینجا آن را با مقدمه‌ای مشروح‌‌تر نقل میکنم
من زمستان سال 62 از کشور خارج شدم. پس از دستگیری رهبری حزب در سال 61، تصمیم گرفته شد که رهبری سازمان از کشور خارج شود. تصمیم گرفته شد که از اعضا هسا، من، انوشیروان لطفی و جمشید طاهری پور در کشور بمانیم و عقب نشینی را سازمان دهیم. در اواخر مردادماه سال 62 انوشیروان لطفی که مسئولیت تشکیلات را در تهران عهده‌دار بود، پس از یک دوره تعقیب دستگیر شد. من نیز از همان زمان در تور افتادم و امکاناتم لو رفت. در فاصله شهریور تا آذرماه من 5 بار در حلقه محاصره پلیس افتادم. اقبال با من همراه بود که آنها از اینکه من در چنگشان هستم مطمئن بودند و مرا فورا دستگیر نکرده و تعقیب کردند و من موفق بفرار (در دو مورد همرا ه با باصطلاح آرتیست بازی) شدم. در آن ماهها من امکانات و شیوه‌های کار پلیس را دیدم و باین نتیجه رسیده بودم که تشکیلات ما امکان مقاومت در برابر ضربات را ندارد.
رسیدن به تاشکند (که رهبری سازمان در آنجا مستقر بود) پس از آن ماههای سخت و دیدن خانواده و رفقا خیلی لذت بخش بود. من یک هفته تاشکند بودم و در این یک هفته ما مرتب جلسه داشتیم. توضیح شرایط پیش آمده و تصحیح گزارشها و برداشت‌های نادرست مساله مهمی نبود و در یک جلسه حل شد ولی در مباحث آن یک هفته من متوجه شکاف عظیمی مابین برداشت خودم و سایر رفقا شدم. ما تنها جریان سیاسی بودیم که در داخل کشور تشکیلات جدی داشتیم و تا آن لحظه ضربه سنگینی نخورده بودیم. مجاهدین ضربات سنگینی خورده بودند و تشکیلات حزب توده و اقلیت و پیکار و ... تقریبا نابود شده بود. این واقعیت به رفقای ما برای حرکات آینده امید و اعتماد میداد. رفقا اعتماد به نفس داشتند و مایل بودند که خبرها و گزارشهای امیدوارکننده بشنوند. حتی به فاکت های معینی که من در اثبات دستگیری انوش ارائه میدادم با دیده تردید نگریسته میشد و صحنه سازی پلیس در اینکه انوش دستگیر نشده و خود را مخفی کرده است قابل قبول‌تر فرض میشد. *
من بالعکس میترسیدم. من فکر میکردم که این تشکیلات میتواند خیلی راحت نابود شود. فکر میکردم بچه‌های ما قادر به مقابله با روشهای تعقیب و مراقبت پلیس نیستند و بندرت ممکن است بفهمند تحت نظرند. بسیاری از رفقای ما همدیگر را میشناختند. من با شکنجه آشنا بودم و از شکنجه‌های وحشتناک درون زندانها شنیده بودم و فکر میکردم یک ضربه اتفاقی به هر گوشه تشکیلات براحتی مبتواند به دستگیری ده‌ها نفر منجر شود.
روز آخر در رابطه با امکانات شکل دهی کمیته رهبری در داخل کشور و فعال کردن تشکیلات داخل و فرستادن تعداد بیشتری نشریه کار بداخل کشور صحبت شد. من با فضای حاکم بر بحث کاملا بیگانه بودم. موقع نهار با یکی از رفقا که تجربه بیشتری در کار مخفی و تشکیلاتی دارد، سر یک میز نشسته بودیم. به او گفتم، من خود را با این حرفهایی که زده میشود، بیش از حد دور احساس میکنم، شاید باین دلیل که در شرایط سختی که در ایران برایم پیش آمد، محافظه کار شده‌ام. او با عصبانیت گفت، تو تعقیب خورده‌ای و ترس زده شده‌ای. آدمی که چنین روحیه‌ای دارد بهتر است در سطح رهبری تشکیلات اظهار نظر نکند.
در اینجا من قصد مقایسه و رد نظر دیگران را ندارم. رفقا برای ارزیابی و نظراتشان دلایلی داشتند که در آن شرایط میتوانست قابل قبول باشد و بررسی و مقایسه نظرات نیازمند بحثی جدی‌تر است. من در اینجا تنها میخواهم وضعیت روانی خودم را تشریج کنم.
در آن جلسه تصمیم گرفته شد که من به مرز افغانستان رفته و ارتباط با تشکیلات داخل کشور را سازمان دهم. این مسئولیت برای من با توجه به تفاوت برداشت‌هایم در رابطه با تشکیلات داخل، نامطبوع بود ولی من بهترین موقعیت را برای این مسئولیت داشتم. من آنروز بشدت افسرده و گرفته بودم.
فردای آنروز ما وارد افعانستان شدیم. شب ما و رفقای حزب توده دور هم جمع شدیم. شبی بود فراموش نشدنی. بخصوص بدلیل حضور سیاوش کسرایی که یک منبع شور و اطلاعات بود. من کماکان افسرده بودم. در آنشب شعر آرش سیاوش را خواندم. در واقع چشم هایم را بستم و در شعر فرورفتم. بگونه ای که زمانیکه میگفتم " پیرمرد اندوهگین دستی بدیگر دست میسایید؛ از میان دره‌های دور گرگی خسته مینالید؛ باد بالش را به پشت شیشه میسایید." صدای زوزه باد و ناله گرگ را میشنیدم. یا زمانیکه سیاوش میگوید " شما ای قله های سرکش و خاموش؛ که پیشانی به تندرهای سهم انگیز میسایید؛ غرورم را نگه دارید؛ بسان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید." درد همه آنهایی‌که در زندانها غرورشان درهم شکسته شده بود احساس میکردم. آیا دردی بزرگتر از درهم شکستن غرور یک انسان سرفراز وجود دارد؟ وقتی چشم هایم را باز کردم و چشم های مرطوب رقیه دانشگری و جمشید طاهری‌پور را که روبروی من نشسته بودند دیدم، متوجه شدم، که تمام احساس و نگرانی‌هایم را در خواندن شعر بیان کرده‌ام. سیاوش با چهره‌ای که از اشک خیس شده بود مرا بوسید و خیلی اظهار لطف کرد.
شبی بود فراموش نشدنی. ولی من نتوانستم بر غم و نگرانی درونیم غلبه کنم. چند روز بعد به شهر (با بهتر است بگویم به ده) نیمروز در مرز سیستان همان نقطه‌ای که از آنجا از کشور خارج شده بودم، رفتم. راجع به ماههای خوبی که من در نیمروز داشتم، جداگانه خواهم نوشت. در آن روزها در شرایطی‌که چند صد مگس دور سرم پرواز میکرد خیلی خواندم. کلیدر، مجموعه‌ای از نوشته‌های شولوخوف و دیگر نویسندگان روس که ترجمه تاجیکی آنها در افغانستان فراوان بود را با ولع خواندم. و در کنار آنها بخش مهمی از نوشته‌های لنین را مطالعه کردم. هربار که یکی از رفقا از ایران می‌آمد، بار دیگر تضاد مابین آنچه من باید میگفتم و احساس واقعیم نمود پیدا میکرد. رفقا در ایران و زیر خطر بودند. آنها برای فعالتر شدن نیازمند شور و امید بودند و من نگران و کم امید بودم. حرفهایم روح نداشت و فقط کلام بود.
آخرین نفر طهماسب بود که آمد. بعد از ضربه خوردن صمد اسلامی و خارج شدن تعدادی از رفقا، او مهمترین مسئولیت را در ایران برعهده داشت. تابستان بود و آب هیرمند پایین آمده بود. قاچاقچی‌ها او را تا لب رودخانه آورده و به‌او گفتند برو، آنطرف رودخانه خودت را معرفی کن، رفقایت می‌آیند و ترا می‌برند. رودخانه آرام بود و تنها یکی دو متر وسط رودخانه کمی عمیق‌تر بود. طهماسب که شنا نمی‌دانست، چیزی نمانده بود که در همان فاصله غرق شود. چیزی نمانده بود، طهماسب، کسی که در دوران چریکی، از چندین درگیری، جان سالم بدر برده و یک‌سال و نیم دوران پرخطر بعد از شروع حملات را پشت سر گذاشته بود، در آب آرام و کم عمق هیرمند غرق شود.
این دیدار برای من سنگین‌تر از همه دیدارها بود. من حرف زیادی برای او نداشتم. از مسائل امنیتی و تشکیلاتی، او کمتر از من اطلاع نداشت. مساله ذهنی او با توجه به مسئولیتش در حفظ تشکیلات مسائل تشکیلاتی بود و بحث های سیاسی مطرح در سطح رهبری برای او زیاد جذابیت نداشت. رفقا در داخل کشور به شور و انرژی و امید نیاز داشتند و حرفهای من فاقد شور و انرژی بود. او بعد از چند روز برگشت. پس از بازگشت او، من بشدت افسرده بودم. یکسال از شروع حملات می‌گذشت. ضرباتی که به تشکلیلات وارد شده بود در برابر گستردگی سازمان ما ناچیز بود. همه رفقا، گزارشهایی امیدوار کننده از تشکیلات می‌دادند. ولی من در این امیدواریها سهیم نبودم. سوار موتور شدم و رفتم کنار رودخانه، در همان نقطه‌ای که از مرز گذشته بودم، نشستم و به آن سوی رودخانه خیره شدم. آنطرف رودخانه، جهاد تعداد زیادی پمپ آب گذاشته بود که آب را به کانالهایی در مزارع هدایت میکرد. و این طرف رودخانه خشک بود و خالی. پشت آن مزارع رفقای ما زیر خطر بودند و من نمی دانستم چه کار میشد برای آنان کرد.
دلم می‌خواست میتوانستم در امیدواری دیگران سهیم باشم. نه فقط رهبری سازمان بلکه شدیدتر از آنان کادرهای سازمان به خود و به تشکیلات اعتماد داشتند. همه قرائن علیه ارزیابی های من بود. یکسال و نیم از شروع حمله گذشته بود و تشکیلات ضربه پراهمیتی نخورده بود. چه دلیلی از این روشن تر برای نادرستی ارزیابی های من. آیا صحبت دوستمان در تاشکند درست بود و همه بیم من ناشی از ترس زدگی و محافظه کاری من بود. ایکاش چنین بود و من اشتباه میکردم، ولی با وجود این من نمی‌توانستم خود را قانع کنم و به توان تشکیلات اعتماد کنم. از همه بیشتر بخودم بی اعتماد بودم.
آن شب روی بام خوابیدم. ساعت‌ها به آسمان پر ستاره ‌کویر خیره شده و بفکر فرورفتم. فکر می‌کردم آیا ممکنست هم اکنون آن دورها در آن ستاره کوچکی که در آن گوشه آسمان سوسو میزند، موجود هوشمندی وجود داشته باشد که به آسمان خیره شده و بگونه دیگری در همین فکر و ذکرهای من باشد.
فردا صبح در اطاق نشسته بودم. کتابی در مقابلم بود. به صفحه کتاب خیره شده بودم ولی آنرا نمی‌خواندم. دیدم بهرام مسئول حزب توده در محل، خیلی خوشحال وارد شد. او میدانست که من اهل شعرم و بخصوص از شعرهای ابتهاج خیلی خوشم می‌آید. گفت امروز یکی از بچه‌های حزب آمده و یکی از شعرهای جدید ابتهاج را با خودش آورده. و ورقه‌ای که شعری روی آن، دست خط نوشته شده بود به من داد. من در دلم گفتم، این بهرام هم دلش خوش است. حالا کی حوصله شعر دارد. ولی به‌رسم ادب شعر را از گرفتم و تشکر کردم. او هم کمی دلخور از برخورد سرد من خداحافظی کرد و رفت. همانطور که می‌خواستم شعر را بکناری بگذارم تا در فرصتی دیگر بخوانم، نگاهی به آن انداختم. در سطر اول آن نوشته شده بود، "امروز نه آغاز و نه انجام جهان است" این جمله مثل صاعقه در وجودم فرو رفت. در ادبیات ما بارها مضامین مشابه‌ای که نشانه گذرا بودن امروز است طرح شده، ولی این جمله چیز دیگری بود. کاغد را بستم و بکناری نهادم. نمی‌خواستم بقیه شعر را بخوانم. شایدمی‌ترسیدم بندهای بعدی در این فراز ادامه نیابد. نه، همین یک جمله کافی بود. دلم نمی‌خواست چیزی به آن اضافه شود.
آنروز تنها با این جمله زندگی کردم. فردا بقیه شعر را بارها و بارها خواندم. " گر مرد رهی غم مخور از دوری و دیری؛ دانی که رسیدن هنر گام زمان است؛ آبی که برآسود زمینش بخورد زود؛ دریا شود آن رود که پیوسته روانست"
زمانی‌که در ایران بودم، سر یک قرار متوجه شدم که قرار لو رفته است. مرا سرقرار دستگیر نکردند و تعقیبم کردند. آنروز من با دشواری زیاد موفق به فرار شدم. بعد فهمیدم که انوش قطعا دستگیر شده است و از بخش دیگر تشکیلات هم علامت سلامتی دریافت نکردم. چند روزی تصور می‌کردم که بخش عمده رفقا دستگیر شده اند. خیلی مغموم بودم. در خانه‌ای که بودم، صاحب خانه کتاب چنگیزخان نوشته واسیلی‌یان را داشت. کتاب را خواندم. در این کتاب نویسنده خیلی خوب، آنچه را که بر مردم نیشابور هنگام حمله مغول‌ها گذشته، تشریح کرده. مردمی که به زندگی عادی مشغول بودند و در عرض چند روز مردانشان کشته شده و زنانشان به کنیزی مغول‌ها مجبور شدند. در آنروزها به این فکر می‌کردم که در طی تاریخ، چه ملیونها انسانی که با مصیبت هایی بزرگتر از آنچه بر ما می‌گذرد مواجه شده‌اند. و امروز این جمله ابتهاج مرا دگرگون کرده بود. این جمله همان چیزی بود که من بدان نیاز داشتم. " امروز نه آغاز و نه انجام جهان است" تصمیم خود را گرفتم. به تاشکند می‌روم. نظر خود را صریح و روشن با مسئول تشکیلات در میان می‌گذارم و در جلسه هسا به تلاش برای تشکیل کمیته رهبری در داخل رای مخالف می‌دهم ولو آنکه در این رای، تنها باشم و ....
از آنروز حدود 25 سال می‌گذرد. در این بیست و پنج سال من بارها و بارها این شعر و احساس آنروز خود را بیاد آورده‌ام. بارها و بارها به‌این فکر کرده‌ام که چرا ما انسانها در برابر دشواری‌هایی که در برابر آن قرار می گیریم و منجمله در مباحث سیاسی، نمی‌توانیم به این فکر کنیم که این نه اولین و نه آخرین فراز و فرود زندگی و نه اولین و آخری تصمیم گیریست.


امروز نه آغاز و نه انجام جهان است

*************************** ‌

انوش پس از دستگیری سنگینترین شکنجه ها را تحمل کرده واز گفتن قرارها و ارتباطات مستقیم خود سر باز میزند. · در پاییز سال 62 دو ماه بعد از دستگیری و شکنجه انوش و بعد از آنکه من از تور پلیس خارج شده بودم، پلیس از طریق رابطه تلفنی به رفیقی که در رابطه با من و انوش بود، قراری برای دیدار انوش فرستاده مفرستد. وی سر قرار میرود و می‌بیند که انوش در یک ماشین نشسته است. راننده را که حتما پاسدار بوده، نمی‌شناخته ولی کنار او یکی از دخترهای همان دانشکده‌ای که او در آن درس می‌خوانده و در برنامه‌های کوهنوردی هم گاهی شرکت می‌کرده، نشسته بوده. این حالت سرقرار رفتن کاملا عادی بود و ما معمولا از آن استفاده می‌کردیم. او سوار ماشین میشود و پیام‌هایی را که از طرف دیگر رفقا به او داده شده بود به انوش می‌گوید. او از اینکه انوش هیچ حرفی با او نمیزند و از قیافه انوش که از موضوع بی خبر است، متوجه غیرعادی بودن قرار نمیشود. بعد از این قرار او بمن اطلاع داد که حتما با من کار دارد. من که از دستگیری انوش مطمئن بودم و احتمال زیاد میدادم که او لو رفته باشد، از اصرار او برای دیدار، بیشتر مشکوک شده و احتمال دادم که او دستگیر شده و تلفن به زندان وصل است و تماسم را با او قطع کرده و دیگر به او تلفن نزدم. این دیدار خیلی از رفقا را به این نتیجه رساند که انوش سالم است و خودش روابطش را قطع کرده و مخفی شده است


*************************

برخی دوستان بمن اطلاع داده اند که در نوشتن نظر دچار دشواری هستند. برای نوشتن نظر اگر عضو گوگل نیستید میتوانید نام را کلیک کرده و نامی را که مایلید و در صورت تمایل آدرس وبلاگ خود را بنویسید و ارسال کنید

Read More...

۴.۲.۸۷

فکر خودکشی




برگی از یک داستان ۸


وقتی از پیش همسایه برگشتم، خیلی نگران بودم.

رفیق چشم بسته یک دختر است و مرتب گریه میکند! در حدی که همسایه ها هم صدای او را شنیده‌اند! چرا؟.. گریه کردن در خانه تیمی نه تنها در بین پسرها بلکه حتی برای دخترها هم غیر عادی بود. باید موضوع را با رفقا در میان می‌گذاشتم. ادامه گریه او می‌توانست همسایه ها را مشکوک کند....

بعد از این‌که موضوع را با رفقا در میان گذاشتم. نیما از حسین پرسید:

" آیا تو اطلاع داشتی؟"

حسین جوابی نداد. نیما با حساسیت زیاد با موضوع برخورد کرد و قرار شد حسین بیشتر به رفیق سر بزند.

برای من ولی مهمتر علت اين گريه ها بود! اشک ريختن رفقا در تيم اصلا متداول نبود. اشک نشانه ناتوانی و ضعف، نشانه دلبستگی به این زندگی بود و یک چریک باید خود را توانا به مواجه شدن با هر مشکلی می‌دید. اگر اشکی هم ريخته می شد، کاملا مخفيانه بود. کسی نباید می فهمید...

کنجکاو بودم بدانم چه شده و ناراحتی رفيق از چيست. از تنهایی؟ غم از دست رفتن رفيقی؟ یا...؟ یاد اشک های خودم در سال گذشته افتادم. آنموقع من کسی را نداشتم تا با او صحبت کنم. چقدر در این مواقع آدم به هم صحبت احتیاج دارد.

حسین باید وقت بیشتری را با رفیق می گذراند.

یک روز حسين ضمن صحبت از رفيق، نام پری از دهانش پريد ولی فورا سعی کرد اشتباه خود را تصحيح کند که فایده ای نداشت ... پری... ، پری... اين نام برايم آشنا بود. يک جایی در باره او شنيده بودم. ولی کجا؟
............در خانه تیمی که با غزال داشتیم يک روز او جریان درگيری رفيق دختری را برایمان اینطور تعريف کرد:

"روزی رفيق دختری برای رفتن سر قرار به جای گرفتن تاکسی سوار ماشين مسافر کشی شخصی می شود. بعد از مدتی راننده، رفیق را طرف صحبت گرفته و می گوید که خواهر می‌بینی وضع چطور شده که من برای نان شبم باید مسافرکشی کنم. با 5 سر عائله مجبورم خرجم را اینطوری در آورم. رفيق چند بار جواب های کوتاهی به راننده می‌دهد ولی در عین حال متوجه می‌شود که راننده در ضمن صحبت مسیر را تغییر داده و از خیابانهایی می‌گذرد که او اصلا آنها را نمی‌شناسد.

رفیق به راننده تذکر می‌دهد، ولی راننده می‌گوید که این راه نزدیک تر است. رفیق متوجه می‌شود که درب و پنجره ها فاقد دستگیره هستند و نمی‌توان آنرااز داخل باز کرد. رفیق دوباره اعتراض کرده و چند فحش نثار او می کند، ولی این‌بار راننده جوابی نداده و بر عکس بر سرعت ماشین می‌افزاید. بعد از مسافتی ماشین از جاده منحرف شده و در يک محله پرت می‌ایستد. راننده پياده شده و با قربان صدقه رفتن به سمت رفیق آمده درب ماشین را از بیرون باز می کند. رفیق اما کلت خود را بیرون می‌کشد و به سوی راننده نشانه می‌رود. راننده که اصلا انتظار اینچنین چیزی را نداشته جا می‌خورد، عقب، عقب می‌رود و به زمین می‌افتد. رفیق او را تهدید کرده، سویچ ماشین را می‌گیرد و با ماشین خود را به شهر می‌رساند و از مهلکه جان سالم بدر می‌برد. نام این رفیق پری بود ..."

آن شب با شرح این ماجرا توسط غزال، میان اعضای تیم ما بحث درگرفت. یکی از رفقا معتقد بود که رفقای دختر نباید ماشین شخصی سوار شوند، چرا که خطرناک است. احتمال درگیری خیلی بالاست. ولی من که تمام صحنه درگیری بصورت فیلمی از جلو چشمانم می‌گذشت، قکر کردم اگر مردانی که زنان را می‌دزدند و در بیابان به آنها تجاوز می‌کنند و یا می‌کشند، فقط یک بار با یک زن اسلحه به دست مواجه شوند، مطمنا دیگر هرگز جرات همچین کاری را نخواهند کرد ..

غزال از سکوت من متوجه شد که در بحث نیستم. رو به من کرده، نظرم را پرسید. فکرم را بلند بر زبان آوردم. یکی از رفقای پسر گفت:

- "رفیق ! تو فکر کردی با این شیوه می توان جامعه را ادب کرد؟"

- " رفیق ! می دونی چقدر زنها به خاطر همین ترس از مردان شب بیرون نمی روند؟ می دونی چقدر فعالیت هایشان را باید محدود کنند و یا یک پسر پیدا کنند تا آنها را دیروقت شب از اینجا و آنجا که هستند تا خانه همراهی کند؟ می دونی من چقدر می ترسیدم تا شبها به خانه بروم. خانه ما در یک کوچه تاریک و خالی از سکنه بود و هر بار با خود فکر میکردم اگر کسی به من حمله کند چه باید بکنم... تنها به امید اینکه اتفاقی نخواهد افتاد از آن کوچه می گذشتم ... "

- " رفیق ولی راهش این نیست که زنها اسلحه حمل کنند...."

- " پس چی؟ از ترس بمانند تو خونه؟....

خودم هم می‌دانستم که حرف‌هایم غیر منطقی و واکنشی است به فشار همه آن شبهایی که دیر به خانه برمی گشتم و دعا دعا می‌کردم تا زودتر به خانه برسم و اتفاقی نیافتد.


صحنه این اتفاق را بعد‌ها بارها و بارها در ذهنم تجسم کردم. حتی قیافه راننده را ساخته بودم. یک آدم بدبخت که فلاکت از سر و رویش می‌بارد. با چشم‌هایی پر از مکر و بی‌رحمی و عقده. آدمی که حاضر است در برابر هر قدرتمندی التماس کرده و خود را کوچک کند و در برابر هر ضعیفی با بی‌رحمی قدرت خود را به نمایش گذارد.

در ذهنم قیافه و چشم‌های وحشت‌زده او را وقتی در ماشین را باز کرده بود، تجسم می‌کردم. بارها به این فکر کرده بودم که اگر من بودم با این آدم رذل چه می‌کردم. پری منطقی‌ترین کار را کرده بود. او موظف بود خود را حفظ کند. ولی من بدجنس‌تر و یا بهتر بگویم غیر منطقی‌تر از پری بودم و دلم نمی‌آمد او را به همین آسانی رها کنم. او را نمی‌کشتم. من چریک نشده بودم تا آدمهای رذل و مجرم را مجازات کنم. ما می‌خواستم جامعه را آنطور عوض کنیم که چنین آدمهایی اصلا بوجود نیایند.

نه، من اجازه نداشتم او را بکشم و اصلا نمی‌توانستم این‌کار را بکنم. ولی به او می‌گفتم لخت شود و لباسها و کفش هایش را توی ماشین بگذارد تا مجبور شود تا سرجاده پابرهنه و لخت مادرزاد بدود. این کار البته خطرناک بود، چون در این حالت او مجبور بود برای پلیس بگوید که یک نفر مثلاً دزد او را وادار کرده تا لخت شود و این می‌توانست برای من مسئله ساز باشد. ولی این امکان هم بود که پلیس به‌او مشکوک شده و کارهای قبلی او رو شود. فکر می‌کردم که صبا اگر بود همان کار پری را می‌کرد. آنچه پری کرده بود منطقی بود ولی غزال هم مثل من بی کله بود.


از وقتی فهمیدم رفیق چشم بسته ما پری‌است، احساس احترامم به او بیشتر شده بود. او زن شجاعی بود. یادم آمد که غزال در ضمن تعریف‌هایش گفته بود که رفیق زن زیبایی است. کنجکاو شده بودم تا او را ببینم.

یک روز که رفیق برای رفتن به دستشویی از کنار اتاق ما رد می شد، امکان دیدن او برایم فراهم شد. تخلف کرده و از لای پرده او را نگاه کردم. رفیق چادر سرش نبود. وقتی برگشت از دیدن صورتش یکه خوردم! چشمانی پف کرده، صورتی بی رنگ، نگاهی بی روح. نمی‌توانستم فکر کنم که این همان رفیق پر جرئت و زیبایی است که غزال تعریف کرده بود. خیلی نگران شدم. چی شده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود که رفیق را این گونه فشرده کرده بود؟ متاسفانه از حسین نمی‌توانستم در این رابطه چیزی بپرسم. همان روز اولی که گفتم، رفیق گریه می‌کند، از واکنش حسین فهمیدم که او چیزهایی می‌داند که نمی‌خواهد بگوید. این چشمان پف کرده نشانه یک نگرانی و ناراحتی معمولی نبود. چی شده بود؟ خیلی نگران شده بودم....

دیدن چهره رفیق آشفته‌ام کرده بود. حالا اشک‌ها و گریه‌های با صدای بلندش اهمیت بیشتری برایم پیدا کرده بود. خیلی جدی نگرانش بودم : نکند که رفیق به سرش زده و دست به کار احمقانه‌ای بزند؟ نکند...؟ یاد روزها و شب‌ها و اشک‌های خودم در یکسال قبل افتادم. آن‌ شب با کسی حرفی نزدم و با این فکر های آشفته بخواب رفتم. ......


""..... از راه دور صدای گريه می آمد.... در ميان تاريکی از پشت پرده بيرون آمدم ....به راهرو رسيدم. بايد رفيق را پيدا می کردم بايد او را برای نگهبانی شب بيدار می کردم... .. همه جا تاريک بود و من با دست روی زمین بدنبال پاهای رفيق می گشتم .... چيزی را نمی ديدم .....يکباره پا ها را پيدا کردم .. ... . آنها را تکان دادم . واکنشی نديدم .. دوباره تکان دادم ..... چرا رفيق بلند نمی شد . نوبت نگهبانی او ست... چرا بلند نمی شد.. دوباره تکان دادم .... دوباره ، دوباره .....رفيق بلند شو ... رفيق بلندشو......""


"شيرين! شيرين! بيدار شو، شيرين! .تو خواب می‌بينی بيدار شو..... "

صدای نيما بود.

وقتی کاملا بيدار شدم خيس عرق بودم. نيما و حسين بالای سرم نشسته و با نگرانی به من نگاه می‌کردند. نيما اشاره کرد که حسين کمی آب بياورد. دهانم خشک بود. کم کم متوجه شدم که کجا هستم. خواب ديده بودم و بشدت فرياد می‌زدم. يک باره انگار چيزی را به خاطر آورده باشم، پرسیدم:

"رفیق چشم بسته، رفیق چشم بسته چطور است."

از حسين خواستم که پيش رفيق چشم بسته رفته و سری به او بزند و مطمئن شود که حالش خوب است. حسين با تعجب مرا نگاه کرد. او دليل خواهش مرا نمی‌فهميد. نيما گفت شيرين تو خواب ديدی. ولی من تاکيد داشتم.

"خواهش می‌کنم"....

وقتی حسين برای سرزدن به رفيق رفت، نيما که به من خيره شده بود پرسيد:

" نمی‌خواهی تعريف کنی که چی خواب ديدی؟"

خوابی که ديده بودم، برايم تازگی نداشت. اين اولين بار نبود که به سراغم می‌آمد. ولی هر بار در خواب اتفاق تازه‌ای می‌افتاد . هميشه صدای گريه‌ای از دور می آمد. من می‌رفتم تا رفيقی را که چشم بسته بود بيدار کنم. نبايد او را می‌ديدم. به همين دليل نمی‌توانستم صدايش‌ کنم. تنها بدنش را تکان می‌دادم ... يکبار پايش را... يکبار دستش را...بعد از تکان های بسیار، رفیق بلند شده و از اتاق بيرون می‌آمد، ولی رفيق سر نداشت و یا سرش بدون صورت بود....

اين خواب ولی از زمانی که من در اصفهان مستقر شده بودم به سراغم نيامده بود و حالا امشب دوباره...

صورتم را با دستهايم پوشانده بودم و اشک می‌ريختم. اين کابوس همه جا با من بود.....

و حال می‌ديدم که رفیق دختری در خانه ما در تنهایی اشک می‌ريزد.

نيما در کنارم نشسته بود و مهربانانه نگاهم می کرد. جسین اشاره کرد تا صورتم را بشویم.

بعد از ريختن اشک‌ها احساس سبک‌تری داشتم. وقتی با صورت آب زده وارد اتاق شدم، نيما بود که به حسين می‌گفت:

" از فردا تو وقت بيشتری برای رفيق چشم بسته بگذار. وقت غذا و يا مطالعه را پيش او باش. نگذار تنها بماند "

دیگر خواب از چشمانم رفته بود. نگهبانی‌ام را با نيما عوض کردم.

شب گرمی بود با آسمانی صاف و پر ستاره. به حياط آمدم و روی پله نشستم.

آشفته بودم. دیدن چهره در غم فرورفته رفیق دختر، خواب پریشان امشب، خاطرات سال قبل را در من زنده کرده بود. هرچند وضعیت آن زمان من با وضعیت امروز رفیق قابل مقایسه نبود.

***

سازمان در سالهای ۵۲ تا ۵۴ خیلی رشد کرده بود و نیروی بسیاری از دانشگاه را به خود جذب کرده بود. اعلامیه ها و اطلاعیه سازمان در دانشگاه ها همه جا یافت می‌شد. سازمان تعداد زیادی عضو و سمپات گرفته بود. از همین رو به توان خود بسیار غره شده بود و حتی این تصور که مبارزه مسلحانه میرود تا توده‌ای شود بوجود آمده بود. از اواخر سال ۵۴ ضربات شروع شد. اولین ضربات از طریق ارتباط‌های تلفنی وارد شد. رفقا فکر می‌کردند که امکان ردگیری تلفن‌های کوتاه مدت وجود ندارد ضربات از تبریز و شمال آغاز شد و به تهران رسید. من درست زمانی مخفی شدم که سازمان به سیستم کشف خانه ها از طریق تلفن پی برده بود و تمام علنی هایی را که در این سیستم زیر ضرب رفته بودند مخفی می کرد. متاسفانه ضربات با تخلیه خانه ها پایان نیافت و ادامه یافت.

پس از ضربه ۸ تیر ارتباط‌ها بهم ریخت. هر روز رفیقی ضربه می‌خورد. من در شاخه‌ای بودم که در مرکز ضربه قرار داشت. روز ۸ تیر من و ۶ نفر دیگر در یک اطاق، چشم بسته با یکدیگر زندگی می‌کردیم. غیر از یکنفر آنها بقیه در روزهای بعد یکی یکی کشته شدند. هر بار که رفیقی سر قرار می‌رفت، معلوم نبود که برگردد. برای ما اصلا روشن نبود که آیا از سازمان چیزی باقی مانده است. رفقا یا سر قرار های لو رفته، در گیر و کشته می شدند و یا در خیابانها شناسایی و دستگیر. حتی حرکت معمولی در شهر خطرناک بود. از سازمان تنها تیم‌هایی جدا از هم باقی مانده بود، ماننده کشتی‌هایی بدون سکان، بدون مسئول، بدون ارتباط و بدون برنامه.

ارتباط ما با تیم های دیگر قطع شد. هرتلاشی برای برقراری رابطه به کشته شدن یک رفیق منجر شد. آخرین رفیقی که با او چشم بسته بودم بر سر یک قرار لو رفته، جلوی چشمانم در میدان راه آهن خود را با نارجک منفجر کرد.

شاید از آن شاخه، ما تنها به‌این دلیل زنده ماندیم که ارتباطمان با سازمان قطع شد. در آن روزها مبارزه برای ما، تنها و تنها در زنده ماندن خلاصه می‌شد. تنها یک راه داشتیم. پیوستن به زندگی عادی مردم جنوب شهر به امید آنکه روزی ارتباطمان با سازمان برقرار شود.

تحمل این وضع در روزها و هفته ها و ماه‌های اول عملی بود. ولی ما ۴ ماه بود که بی ارتباط بودیم. همه امیدمان را برای ارتباط از دست داده بودیم. آدم هایی شده بودیم عادی که در میان مردم جنوب شهر به زندگی معمولی مشغول بودند. با این فرق که زندگی ما درکنار هم از روی اجبار بود و نه از روی انتخاب.

خانه ای که در آن زندگی می کردیم ، امکانی برای مطالعه نداشت، رابطه ای با هیچ محیط روشنفکری نداشتیم. حتی خرید روزنامه برای ما عملی نبود. خواندن روزنامه در سطح کلاس محلی که زندگی می کردیم، نبود. رفقای پسر وضعشان از ماهم بدتر بود. دختر ها می توانستند با زنهای همسایه سرگرم شوند ولی پسر ها باید روز ها خود را طوری مشغول می کردند و شبها با مردهای همسایه تخته نرد بازی می کردند.

جایی خوانده بودم که حیواناتی که جمعی زندگی میکنند، اگر از گروه جدا شده یا طرد شوند، می‌میرند. حتی شیرها نمی‌توانند به‌تنهایی شکار کرده و به زندگی خود ادامه دهند. رابطه ما چریکها با سازمان نیز به‌همین گونه بود. سازمان از تک تک اعضا خود حمایت کرده و آنها را حفظ می‌کرد و آنها از هر فداکاری برای حفظ سازمان روگردان نبودند و حالا ما رابطه‌مان با سازمان قطع شده بود.

زندگی علنی را ترک کرده بودم تا در زندگی مخفی بتوانم بهتر مبارزه کنم. ولی حالا کاری نداشتم جز آنکه از صبح تا شب مثل یک زن معمولی به خانه داری و گپ زدن با زنهای همسایه مشغول شوم. نه مطالعه ای نه کار انقلابی ، نه ديداری، نه ملاقاتی و نه رابطه ای با محيط بيرون. نه ارتباطی با محافل روشنفکری ، هيچ، هیچ.

رفقایی که با هم زندگی می‌کردیم هرکدام از جایی و از طبقه خاصی آمده بودند، با فرهنگ‌ها و منش‌های زندگی متفاوت. عنصر مشترک میان ما سازمان و مبارزه بود، که آنهم دیگر حضور نداشت. وقتی در بیرون مبارزه‌ای وجود نداشته باشد آدم ها به ایراد‌گیری از یکدیگر مشغول می شوند. و چنین بود وضع ما...

نگرانی، فشار و بی‌عملی به همه خصوصیت‌ها و تفاوت‌ها امکان بروز میداد. اختلاف نظر و مشاجره و انتقاد و نفی یکدیگر بر سر ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین مسائل. من مجبور بودم با رفیق پسری که احساس می‌کردم هیچ نقطه مشترکی با هم نداریم، از صبح تا شب در یک اطاق زندگی کنم. از همه کارهای او بدم می‌آمد. حتی نفس کشیدن او مرا ناراحت می‌کرد. رابطه ما با هم فقط مشاجره بود و بس. آن اطاق برای من مثل یک سلول انفرادی با یک هم سلولی نامطبوع بود. من زندانی نبوده‌ام و احساس آدم‌ها را در سلول انفرادی تجربه نکرده‌ام. ولی برای من که در زندگی علنی حتی یک لحظه وقت آزاد نداشتم، این زندگی غیر قابل تحمل بود. هیچ چشم‌اندازی برای برقراری رابطه با سازمان و تغییر وجود نداشت. اصلا نمی‌دانستیم که آیا از سازمان چیزی باقی مانده است. به نظرم میرسید که برای همیشه به‌این زندگی محکوم شده‌ام.

کلافه شده بودم. فکر بازگشت به زندگی علنی آرامم نمی‌گذاشت. سوار اتوبوس خیال می شدم، از خيابانها می گذشتم. اتوبوس عوض کرده و ديگری را سوار می شدم. به خانه می رسیدم. مادرم بود که در را باز می‌کرد. مرا می‌بوسید و اشک می‌ریخت و می‌پرسيد کجا بودی... برگشتی؟ ... چرا.؟... چه جوابی بدهم؟ چرا برگشتم؟ آخر چرا؟ آیا راهی که رفته بودم غلط بود؟ آيا روياهای من برای پيوند به سازمان، سازمانی که آنقدر دوستش داشتم، پوچ بود؟

نه چنین اعتقادی نداشتم. پدرم همیشه می‌گفت: "هیچ وقت به راهی نرو که از نيمه آن برگردی" .... حالا چه جوابی برای او داشتم؟ نه، به خانه نمی‌توانستم برگردم. راه بازگشتی وجود نداشت. بازگشت یعنی زندان، یعنی سرشکستگی، یعنی پشت کردن به همه آنچیزهایی که دوستش داشتم. پلیس حتما از من می‌خواست که به پستی تن دهم. و دوستانم را لو دهم و یا علیه آنها صحبت کنم ....نه، این از من برنمی‌آمد.....

گاز زدن سیانور برایم قابل قبول تر بود. بارها به خودکشی فکر کرده بودم. سیانور زیر زبانم بود، آهسته با زبانم لمسش کردم. پوسته اش آنچنان نازک بود که اگر محکم ليسش می‌زدم، مانند شکلاتی در دهان آب می‌شد. کافی بود تا دندانم را روی آن فشار دهم. بارها به این فکر افتاده بودم. با این فکر بدنم به لرزه می‌افتاد.سردم می‌شد... . نه من نمیتوانستم به چنین مرگ حقیری تن دهم. آتشی در درونم زندگی را می‌خواست. زندگی را دوست داشتم. من راه مرگ را انتخاب کرده بودم ولی نه چنین مرگی را.

***
چشم هایم را می بندم... صورتم خيس است.

... سایه روشن های صبح حياط را گرفته بود. بيدار شدن حسین را متوجه نشده بودم. آمد و در کنارم روی پله نشست .دستش را روی شانه‌ام گذاشت و پرسيد :

" همه شب را بیدار ماندی؟ حالت چطوره؟ بهتری؟"

از اینکه امروز زنده بودم، از اینکه آنزمان زندگی را بجای مرگ انتخاب کرده بودم، از اینکه با این آدمهای خوب هم شاخه بودم، احساس خیلی خوبی داشتم. دلم می خواست حسین را در آغوش بگيرم و بگویم: حسین‌جان ممنون از این همه محبت ... ممنون از اين همه شادی و اين همه زندگی که با خودت به این تیم آوردی ...ممنون از این همه صفا و صداقت ... ممنون.. ممنون...ممنون

ولی می‌دانستم که نمی‌توانم اینها را به او بگویم. نمی توانم او را در آغوش بگیرم. سرم را پایین انداخته و چشم هایم را بستم تا لذت سنگینی دستهایش بر شانه‌هایم را مزه مزه کنم. می‌خواستم این لحظه را برای همیشه در خاطر بسپارم...

" آره ... خیلی بهترم ... خيلی ..."

مریم سطوت

**********


برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
Anonymous
و یا
Name
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...

۳۱.۱.۸۷

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به لینک زیر مراحعه کنید

Read More...

۲۵.۱.۸۷

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.fatapour.de/musik/La_belleza_nocturna.pps

Read More...

۱۸.۱.۸۷

شاملو و سپهری


تلخی آرزو، سختی جستجو (5)


متاسفانه نوشتن بخش آخر افکار پراکنده من در رابطه با تلخی آرزو و سختی جستجو بدلیل گرفتاریهایی که داشتم به تاخیر افتاد. از همه دوستانی که به وبلاگ من مراجعه میکنند، معذرت میخواهم

***************

در بازگشت از همایش اتحاد جمهوريخواهان از برلین بسمت کلن میرویم. بخش عمده راه را رفته ایم. جاده خلوت است و من پایم روی گاز و در گیر فکرهای پراکنده. صدای افسانه صادقی در گوشم است. رهایم کن ای تلخی آرزو؛ رهایم کن ای سختی جستجو؛ تا بنوشم جان خود را. آیا جان زندگی در تلخی آرزو و سختی جستجوست یا در رهایی از آن؟ کسانی که رویاهای دور از دسترس را تعقیب میکنند و سختی های راه را میپذیرند از جان زندگی بیشتر بهره میگیرند یا آنان که واقع بین ترند، آرزوهایشان دست یافتنی و زندگیشان با فراز و نشیب کمتری همراه است؟
وارد اتوبان یک میشوم. جاده در حال تعمیر است. و هنوز بخشی از آن سه خطه نشده است. یادم افتاد که بیست سال پیش آنزمان که بخش اصلی رهبری سازمان اکثریت در تاشکند زندگی میکردند، ماهی یکبار برای دیدن یکی از رفقایی که از تاشکند به برلین میامد با اتومبیلی که هیچ آلمانی حاضر نمیشد با آن صد کیلومتر رانندگی کند، خیلی وقت ها از پاریس تا برلین یک ضرب رانندگی میکردم. از همان موقع اتوبان یک را میخواستند سه خطه کنند و همیشه راه بندان بود. ولی آنزمان در این مسیر من باید چهار بار از مرز میگذشتم و هربار نگران آن بودم که ممکنست مشکلی پیش آید. بیست سال پر از تحولات عظیم در جهان و ایران.
یک مجموعه از آهنگ های قدیمی را که خودم انتخاب کرده ام گذاشته ام. نانسی سیناترا مخواند، بنگ بنگ. آهنگ های دوران دبیرستان من. چقدر این آهنگ ها را من دوست داشتم. هنوز هم همانقدر از شنیدن آنان لذت میبرم. آیا این احساس های آنزمان است که هنوز در من زنده است، یا خاطرات آنزمان است که یادآوری آن برای من لذت بخش است. آیا امکان دارد که احساسات گذشته پس از تحولات عظیم این سالها و این همه فراز و نشیبی که ما از سرگذراندیم پا برجا باشد.
کشور ما در سی سال گذشته تحولات عظیمی را پشت سر گذاشته. امروز ایران کشوریست که در آن نزدیک به دو ملیون دانشجو وجود دارد و تقسیم کار دوران اولیه رشد سرمایه داری جای خود را به جامعه‌ای با تقسیم کاری پیجیده و روابطی تودرتو داده است. چنین تحولات عظیم ساختاری که با تحولات و فراز و نشیب های سیاسی همراه گردیده نمتیوانست در تفکر و روانشناسی اجتماعی ایرانیان دگرگونیهای بزرگی بوجود نیاورد. کسانی که بعد از مدتها به ایران سفر میکنند پس از فراغت از دیدار اقوام و دوستان و آشنایان قدیم و یادآوری خاطرات، از تحولاتی که در روانشناسی و روابط مردم پدید آمده حیرت میکنند. بررسی چنین تحولاتی کار محققین جامعه‌شناسان است و من قصد اظهار نظر در این زمینه را ندارم. ولی در این یادآوری گذشته و مقایسه با امروز، این سوال برای من بار دیگر مطرح شد که این تحولات کدام راستاها را داشته و در رابطه با بحث معین من یعنی آرزوهای بزرگ و دوردست و پذیرش سختی راه پیگیری آنان چه تغییراتی بوجود آمده.
چندی پیش در یکی از نشریات بحثی را که در یکی از وبلاگها بین متولدین دهه پنجاه و شصت در گیر شده بود خواندم. این بحث برایم کشش زیادی داشت و به وبلاگهایی که در این رابطه اظهار نظر کرده بودند، مراجعه کردم و همه نوشته هایی را که بیست ساله ها و سی ساله‌های کشور در حمله بهم نوشته بودند، خواندم. نوشته هایی که شاید بمقتضای سنی نویسندگانش تند و کوبنده بود. دهه پنجاهی ها، دهه شصتی ها را متهم میکردند که پرنسیپ ندارند. به منافع عمومی بی‌اعتنایند و فقط به فکر منافع شخصی خود هستند. آنها از خوب زندگی کردن تنها بفکر لحظه بودن را فهمیده اند و دهه شصتی ها دهه پنجاهی‌ها را متهم میکردند که این تصور آنها به این دلیل است که هنوز دست از ایدئولوژی بازی برنداشته اند. آنها بودند که دانشگاه‌ها را بستند و شرایطی بوجود آوردند که هیچکس جرات نداشت جم بخورد و
این نوشته‌ها در برخی موارد خیلی تند و دور از انصاف بود. مثلا هنگام بستن دانشگاهها متولدین دهه 50 محصل بودند و نمیتوانستند نقشی در آن حوادث داشته باشند. در مورد آنچه در سالهای پس از انقلاب در ایران گذشت، دهه چهلی‌ها و مسن تر ها نقش داشتند. ولی این نوشته‌ها یک واقعیت را بیان میکرد و تغییراتی را که در روحیه جوانهای این کشور نه در طی چهل سال اخیر بلکه حتی در همین ده سال رخ داده منعکس میکرد.
در عرصه مبارزه اجتماعی سالهاست که پراگماتیسم جایگزین آرمانخواهی و رمانتیسم اجتماعی سالهای انقلاب گردیده. جنبش اصلاحات و اشکال و روشهایی که فعالین جنبش های اجتماعی و دانشجویی در یک دهه گذشته تعقیب کرده‌اند بروشنی تمایز روانشناسی جوانان، روشنفکران و فعالین اجتماعی این دوره و سالهای قبل از انقلاب را منعکس میکند.
من دشوار میتوانم بپذیرم که این تغییر نه ناشی از تحولات و فراز و نشیب های سیاسی سه دهه اخیر بلکه نشانه‌ای از تحولات در عمق تفکر ایرانیان باشد. مگر نه آنکه ما ایرانیان از ملت هایی هستیم که در تاریخ خود، بزرگترین تجربیات و دستاوردها را در پیشبرد مبارزات گام بگام داشته‌ایم. نوادگان چنگیز و تیمور را مبارزات دلاوران ایرانی بزانو در نیاوردند. آنها مقهور تدبیر و اندیشه وزرا و اندیشمندانی شدند که گام به گام پیش رفتند و سلاطین مغول و تاتار را به شاهان ایرانی مسلمان بدل ساختند. مبارزه‌ای که بدون بکارگیری پراگماتیسم و بهره‌گیری از روزنه‌های کوچک امکان نداشت. در جوار آن تمجید از سلحشوری مبارزان و قهرمانان ایرانی چه در شاهنامه فردوسی چه در یادآوری بزرگانی چون بابک و مازیار و چه در شکل مذهبی آن، در تمجید قیام حسین، در عمق تفکر ما ریشه دارد. پراگماتیسم و رمانتیسم اجتماعی در تفکر و تاریخ ما همواره حضور داشته و در شرایط متفاوت یکی از آن دو وجه غالب را یافته است. ولی آنچه در وبلاگهای مزبور مطرح میشد چیزی بیش از تمایز پراگماتیسم و آرمانگرایی در مبارزه اجتماعی است. آنچه نوشته ها و مشاهدات منعکس میکند وسیعتر از چگونگی برخورد با مبارزه اجتماعی است.
در سالهای قبل و پس از انقلاب مطرحترین و محیوبترین شاعر در میان روشنفکران ما شاملو بود. شعرهای سهراب سپهری نزد محافل روشنفکری مورد توجه بود ولی موقعیت او با شاملو قابل قیاس نبود. سالهاست که این موقعیت دگرگون گردیده و این سهراب است که شهرهایش بیش از دیگران مورد توجه است. چند سال قبل نشریه شرق شماره مخصوصی در رابطه با سهراب سپهری منتشر کرده بود. یکی از موضوعاتی که مورد بحث قرار گرفته بود، رابطه شاملو و سپهری بود. از آنچا که نویسندگان مطالب همه از بزرگان شعر و ادبیات بودند من بخود اجازه نمیدهم از پاسخ های آنان ایراد بگیرم ولی هیچیک از زاویه ای که مورد توجه من بود به مطلب نپرداخته بودند و در مطالب خود به این جمله شاملو که گفته بود "زمانیکه ما این همه مسائل اجتماعی داریم آدم باید خیلی پرت باشد که بنویسد جوی را خاکی نکنید (نقل به معنی)" متمرکز شده و سپس در این زمینه که شعر تا چه حد درست است که به مسائل سیاسی اجتماعی روز بپردازد، اظهار نظر کرده و مطالب خواندنی نوشته بودند. ولی از نظر من تمایز کار این دو، به توجه و یا فاصله گرفتن از مسائل سیاسی اجتماعی روز محدودنمیشود. شعر این دو، دو نگاه به زندگی است. شاملو بی تاب است و جستجوگر و این بی تابی در زندگی واقعی وی نیز منعکس است. او یکروز شاهنامه و افسانه های شاهان را بباد حمله میگیرد، روز دیگر سخنان تندی راجع به موسیقی اصیل ایرانی مطرح میکند و روز دیگر ایرانیان مقیم خارج کشور را به نقد میکشد. سهراب آرام است. شاملو در اوج ناامیدی گیسوان خز کرده آیدا را می‌بیند و چهره سرخ عشق را باز مییابد. او از عشق عمومی سخن میگوید. او کسانی‌را که بخاطر نوزاد دشمن‌شان ویا هر چیز کوچک و هر چیز پاک بخاک میافتند میستاید. او معتقد است میتوان بخاطر یک قصه در سردترین شبها، تاریک ترین شبها جان باخت. او در یک شب مهتاب، یک پری را در خواب می‌بیند که او را به دره های دور، به‌دیدار تک درختی می‌برد که او را به بیداری فرامیخواند. شعر سهراب آرام است و زلال. او از انسانها میخواهد که خود را در باران بشویند و بگونه‌ای دیگر به جهان بنگرند. او در حیرت است که چرا کسی زاغ را در مزرعه جدی نمیگیرد. او آرزو میکند که هواپیماها در ارتفاع 6000 متری نیز خاک و دود بر سر انسانها نریزند. او از قطار سیاست که خالیست، متنفر است. اوج شعر شاملو زمانیست که به انسانها در رابطه با دیگر انسانها میپرازد و اوج شعر سهراب زمانی است که درون آدمها را میکاود. شاملو نماینده جمع گرایی روشنفکران سالهای قبل و پس از انقلاب است و سهراب نماینده فردیت گرایی. آیا تغییر اقبال از شاملو به سهراب معنای روی‌آوری از جمع‌گرایی به فردیت‌‌ گراییست. و اگر توجه به فرد و فردیت گرایی یکی از عناصر جامعه مدرن است، آیا فاصله گیری از بی‌توجهی به فرد در آن دوران تحولی بوده است ضرور و احتناب ناپذیر.
آیا میتوان از این نشانه ها، غلبه پراگماتیسم بر رمانتیسم اجتماعی و غلبه فردیت گرایی بر جمع گرایی را در تفکر روشنفکران ایران نتیجه گرفت. در رابطه با بحث من آیا دوران پی‌گیری آرزوهای بزرگ اجتماعی در کشور ما بسر آمده.

من ده سال پیش در نوشته‌ام بمناسبت مرگ صمد نوشتم

"جامعه ايران نيازمند کسانی است که نه بگويند. اگر سياستمداران موظفند ممکن ها را در نظر گيرند و بر اساس واقعيات و امکانات راهکارهای ممکن در راهگشايی بسوی اهداف مورد نظر خويش ارايه دهند جامعه ما نيازمند نويسندگان؛ هنرمندان و روشنفکرانی است که چارچوب ها را درهم شکنند. جامعه ما نيازمند کسانی است که نه بگويند و در اين نه گفتن خويش از مرزهای پذيرفته شده در محيط اطراف خويش فراتر روند و هزينه آنرا بپردازند. ما نيازمند چنين قهرمانانی هستيم. قهرمانی را بايد باز تعريف کرد. جامعه ما نيازمند جوانانی است که در ارزوی رسيدن بدريا باشند و بسوی دريا رهسپار شوند. دريا را بايد بازتعريف کرد. حديث ماهی سياه کوچولو پايان نيافته است."

در اینجا من نه از عینیت که از یک نیاز سخن گفتم که کماکان به آن اعتقاد دارم. آیا تحولات فکری سالهای گذشته در این راستا بوده است یا آنکه بالعکس در راستای پایان یافتن دوران جستجوی دریا و حدیث ماهی سیاه کوچولو. و اگر چنین باشد، آیا این نیاز خود را مجددا تحمیل نخواهد کرد.
آیا غلبه پراگماتیسم و فردیت گرایی نشانه یک تحول در عمق تفکر روشنفکران جامعه ماست و یا آنکه همه اینها واکنش به تحولات، ناکامی‌ها و پیروزی‌های سیاسی دهه‌های اخیر است و تعیین سمت تحولات عمیق فکری در کشور ما هنوز نیاز به زمان دارد.

وارد اتوبان سه میشوم. به اواخر راه رسیده‌ایم. بهروز از خواب بیدار شده و تابلوها را نگاه میکند که ببیند کجا هستیم. مریم و نوشین هم کماکان در حال پچ پچ کردن. مریم حتما با من اوقات تلخی خواهد کرد که چرا تند رانندگی کرده‌ام و زود رسیدیم. او و نوشین تازه گرم شده بودن و حرفهای اصلی‌‌شان شروع شده بود. رکست دارد میخواند "می‌توانست عشق باشد." خودم هم بدم نمیامد که دیرتر میرسیدم و این مجموعه آهنگ‌ها را تا آخر گوش میدادم.

مهدی فتاپور
******
برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
Anonymous
و یا
Name
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...