/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۱۶.۲.۸۹

بستن دانشگاه ها

از نیمه‏های سال 58 آشکار بود که تعادل نیرو در دانشگاه‏ها نمی‏تواند از طرف رژیم تحمل شود. در انتخابات انجمن های دانشجویی در بسیاری از دانشکده‏ها انجمن‏های اسلامی در رده سوم، پس از پیشگام و دانش‏جویان مسلمان قرار گرفتند. در شرایطی که در سطح جامعه اکثریتی بالای هشتاد در صد از نیروهای حاکم حمایت می‏کردند، تبدیل دانشگاه به سنگر مخالفین برای نیروهای انحصارطلب حاکم قابل تحمل نبود


مصاحبه با نشریه آرش

سوال: آقای فتاپور با توجه به آنکه شما در سال 59 مسئولیت دانشجویان پیشگام را از طرف سازمان فداییان برعهده داشتید، ممکن است جریان وقایع و مشاهدات خود را از درگیریهای اول اردیبهشت سال 59 و بستن دانشگا ها توضیح دهید

از نیمه‏های سال 58 آشکار بود که تعادل نیرو در دانشگاه‏ها نمی‏تواند از طرف رژیم تحمل شود. در انتخابات انجمن های دانشجویی در بسیاری از دانشکده‏ها انجمن‏های اسلامی در رده سوم، پس از پیشگام و دانش‏جویان مسلمان قرار گرفتند. در شرایطی که در سطح جامعه اکثریتی بالای هشتاد در صد از نیروهای حاکم حمایت می‏کردند، تبدیل دانشگاه به سنگر مخالفین برای نیروهای انحصارطلب حاکم قابل تحمل نبود و واکنش تند رژیم به این تعادل نیرو قابل پیش‏بینی بود.
سخنرانی آیت الله خمینی در فروردین ماه همان سال، اعلام تصمیم یورش به دانشگاه ها بود. وی در سخنرانی خود خواهان تصفیه دانشگاه‏ها از اساتید وابسته به شرق و غرب و تحکیم رابطه آن با حوزه گردید. در 26 فروردین ماه سخنرانی رفسنجانی در تبریز با سوال‏‏های افشاگرانه برخی از دانشجویان مواجه شد. او در آنجا دانشجویان را تهدید به تصفیه نمود. متعاقب آن دانشجویان حزب اللهی در ساختمان مرکزی دانشگاه دست به تحصن زدند این تحصن با حمایت مسئولان دانشگاه مواجه نشد.انتشار نوار سخنرانی آیت اعلام برنامه گسترده‏ای بود که تحت عنوان انقلاب فرهنگی برای دانشگاه‏ها تدارک دیده شده بود.
متعاقب این اتفاقات از دانشجویان خواسته شد که دفاتر خود را تعطیل نموده و آن‏ها را در اختیار مسئولان دانشگاه قرار دهند.
آشکار بود که تحویل دفاتر، مقدمه یورش به دانشگاه‏هاست. ما تصمیم گرفتیم که در همین نقطه ایستادگی کنیم و از تحویل دفاتر خودداری کنیم و همه نیروی خود را برای دفاع از دفاتر بسیج کردیم. پس از آنکه آقای بنی‏صدر رییس جمهور وقت نیز ضرورت تحویل دفاتر را مطرح کرد، دانشجویان مسلمان، وابسته به مجاهدین که در حد پیشگام در دانشگاه‏ها نیرو داشتند، اعلام کردند که دفاترشان را تخلیه خواهند کرد
در تماسی که با مجاهدين داشتيم آنها نسبت به خطرناک بودن اوضاع هشدار داده و ازما خواستند درگير نشده و دفاتر را تخليه کنيم. ما تصمیم گرفیتم که کماکان مقاومت نموده و از تخليه دفاتر امتناع کرديم.
در 30 فروردین شورای انقلاب اسلامی با صدور اطلاعیه‏ای فرمان حمله به دانشگاه‏ها را اعلام کرد. در این اعلامیه آمده بود که "ستادهای عملیاتی گروههای گوناگون، دفترهای فعالیت و نظایر اینها که در دانشگاهها و موسسات عالی مستقر شده اند چناچه ظرف سه روز از صبح شنبه تا پایان روز دوشنبه اول اردیبهشت برچیده نشوند شورای انقلاب مصمم است که همه باهم یعنی رییس جمهور( بنی صدر) و اعضای شورا مردم را فرا خوانده و همراه با مردم در دانشگاهها حاضر شوند و این کانونهای اختلاف را برچینند.‎‏"
در روز 28 فرودین دانشگاه علم و صنعت در تهران به وسیله انجمن اسلامی تعطیل و پاسداران دانشگاه را محاصره کردند. دانشجویان دانشگاه صنعتی نیز مورد حمله قرارگرفته و پس از مقاومت تصمیم گرفتند به همراه سایر دانشجویان دردانشگاه تهران به مقاومت خود ادامه دهند.
از همان روز شنبه تبلیغات گسترده علیه نیروهای ضدانقلاب که در دانشگاه‏ها سنگر گرفته‏اند آغاز گردید. شدت تبلیغات نشانه حاد بودن اوضاع بود. از صیح روز یکشنبه بسیج گسترده نیرو آغاز گردید. هر یک از کمیته‏ها، نیرویی را سازمان داده و به مقابل دانشگاه‏ تهران می‎فرستاد. من عصر روز یکشنبه به حوالی میدان انقلاب رفتم. هر لحظه یک ماشین پر از حزب اللهی‏های مصمم و خشمگین از راه می‏رسید. ما مثل گذشته با حزب اللهی‏های پراکنده مواجه نبودیم. نیرویی که در برابر دانشگاه بسیج شده بود، مستقیما توسط حکومت سازمان یافته بود. دانشجویان نیز در صحن دانشگاه تهران و دفتر پیشگام جمع شده بودند. آن‏ها نیز کاملا مصمم و تهییج شده بودند. پرتاب سنگ بسوی دانشجویان آغاز شده بود.
من به اين نتيحه رسيدم که مقاومت در برابر چنین نیرویی امکان ناپذير است. آن‏ها اگر نتوانند با استفاده از سنگ و چوب و چماق دانشجویان را پراکنده کنند، از استفاده از اسلحه گرم ابایی نخواهند داست. روشن بود که درگیری به کشته شدن تعداد زيادی از دانشجويان مي‏انجامد.
آنشب تلفنی با دانشجویان که در دفتر پیشگام جمع شده بودند صحبت کردم. دانشجویان خیلی خوش روحیه بودند. سرود می‏خواندند و آماده مقاومت بودند. من تلفنی نظر خود را با سایر اعضا رهبری سازمان در میان گذاشتم و بر خطير بودن وضع و ضرورت تصميم گيری سريع تاکيد کردم. تعدادی از رفقا متوجه شرايط نبوده و معتقد به مقاومت بودند. من هم عصبانی بودم و بیش از آنکه استدلال کنم پرخاش می‏کردم. به نظر من درگیری در مقابل دانشگاه قطعا به کشته شدن تعداد زیادی از دانشجویان می‏‏انجامید. هیچ نیرویی از دانشجویان حمایت نمی‏کرد و ما با یک شکست کامل سیاسی مواجه می‏شدیم‏. و عدم درک این موضوع برایم قابل درک نبود . آن شب در خانه یکی از رفقا در نزدیکی دانشگاه ماندم و رفقای رهبری سازمان تا صبح در تماس با هم بودند.
صبح زود فرخ نگهدار با من تماس گرفت و گفت که اکثر رفقا با عقب نشينی موافقند و همچنين گفت از طرف دفتر بنی صدر با او تماس گرفته و قرار ملاقاتی گذاشته شده و طرح کرد که هرچه سريعتر خود را به دفتر رياست جمهور برسانم تا دو نفری برای اين ملاقات برويم. ما با کمی تاخير به دفتر رسيديم. به محض ورود با رسولی که جزو مسيولين دفتر بود، مواجه شدم. من او را از جريان کار مشترک برای برقراری آتش بس در جنگ اول گنبد ميشناختم و درآن جريان رابطه خوب و کار تيمی مشترکی را با موفقيت پيش برده بوديم. اين آشنايی فضای راحت تری برای اين ديدار بوجود آورد. بنی صدر خيلی آشکار و صرِِيح صحبت کرد و گفت که اين طرحي است وسيعتر از گرفتن دفاتر. آنها قصد ندارند با تسخير دفاتر کار را پايان دهند. آنها در صدد پيش برد برنامه وسيعتری هستند که رئيس جمهور را هدف قرار داده و از الگوهای بسيج در انقلاب فرهنگی چين ميخواهند استفاده کنند. ما نگرانی های خود را مطرح کرديم و گفتيم که فکر ميکنيم پس از تخليه دفاتر و درهم شکستن مقاومت، تحت عنوان انقلاب فرهنگی تصفيه دانشجويان و استادان عملی خواهد شد و از وی خواستيم که در اين زمينه رسما از جانب دفتررياست جمهور و دولت موضع گيری شود. او مطرح کرد که چنين موضع گيری خواهد شد و او نخواهد گذاشت که اين برنامه پيش برود. ما هم طرح کرديم که در جهت تخليه دفاتر اقدام خواهيم کرد. پس از اين ملاقات، من با دانشجويان در دفتر پيشگام تماس گرفتم. آنها ميگفتند دانشجويان تهييج شده ‏اند و بخصوص اگر دانشجويان مبارز (دانشجویان وابسته به گروههای خط 3) تصميم به مقاومت بگيرند آماده پذيرش عقب نشينی نيستند. این قابل درک بود. دانشجویان مبارز در مقایسه با پیشگام بمراتب ضعیف‏تر بودند و اگر پیشگامی‏ها عقب نشینی کرده و آن‏ها می‏ماندند براحتی در هم شکسته می‏شدند. برای من قابل تصور بود که حزب اللهی های جمع شده در جلوی دانشگاه در چنین حالتی کشتار می‏کردند و این برای همه ما غیر قابل قبول بود
بعد از دیدار با بنی صدر فورا با مسيولين سازمانهای پيکار و راه کارگر تماس گرفته و خواهان يک ديدار فوری شدم. حوالی ظهر ديدار با اصغر ايزدی (راه کارگر) و حسين روحانی (پيکار) صورت گرفت. ملاقات ما بدون نتيجه و با حملات تند متقابل من و حسين روحانی خاتمه يافت. او به ايده عقب نشينی حمله کرده و سازمان را يک جريان متزلزل و بی اراده ناميد. او در برابر استدلال من که مقاومت با کشته شدن تعداد زيادی دانشجو و بدون نتيجه پايان خواهد يافت، ميگفت در انقلاب از کشته دادن نبايد هراسيد. امروز 13 آبان جمهوری اسلامی است. اگر امروز چند صد دانشجو کشته شوند، اين خونريزی همانند 13 آبان 57 آغازگر يک جنبش اجتماعی و سرنگونی رژيم اسلامی خواهد بود. توضیحات من در تفاوت شرایط آنروز و شرایط قبل از انقلاب مورد پذیرش او نبود . اصغر ایزدی ساکت گوش داد و هیج اظهار نظری نکرد. به نظرم می‏رسید که او استدلال‏های مرا واقعی می‏داند ولی قبل از تصمیم سازمانی مایل به موضع گیری نیست
برای بعد از ظهر همان روز قراری با نماينده دولت گذاشتم و باتفاق رضی تابان به محل هيات دولت رفته و با حبيبی نماينده دولت صحبت کرديم. ما به او گفتيم که رييس جمهور قول داده که موضع دولت در رابطه با عدم تعطيل و تصفيه دانشگاهها اعلام شود و خواستار اعلام موضع شديم و او نيز مطرح کرد که اين کار صورت خواهد گرفت. این کار انجام نشد.
با وجود تصميم ما بر ضرورت عقب نشينی، تا عصر آنروز عقب نشينی صورت نگرفته بود. دانشجویان مبارز با عقب نشینی مخالف بودند و پیشگامی‏ها هم نمی‏خواستند آن‏ها را تنها بگذارند. پس از اين ملاقات که دیگر غروب شده بود، تلفنی با دانشجویان مستقر در دفتر پیشگام تماس گرفتم. آنها خیلی تحت فشار بودند. تعداد زیادی از دانشجویان زخمی شده بودند. آشکار بود که فشار از حد توان مقاومت دانشجویان بیشتر است. قرار شد رضی فورا به دفتر پيشگام رفته و بی هيچ اما و اگر و بحثی تخليه را اجرا کند. هنگامی که رضی به دانشگاه رسید، اکثر دانشجويان نيز متقاعد گرديده بودند که مقاومت عملی نيست و بجز اعتراضات تک و توک، همه منجمله دانشجويان مبارز نيز به ضرورت عقب نشینی متقاعد شده بودند.
هنگام اجرای تصميم و عقب نشینی دانشجویان، کميته ایها دانشگاه را محاصره کرده و اعلام کردند که افراد بايد تک تک از دانشگاه خارج شوند و آنها بايد همه را بگردند. آشکار بود که آنها قصد دستگيری و احيانا سر به نيست کردن تعداد زيادی از دانشجويان را داشتند. بهانه آنان اين بود که ميگفتند از داخل دانشگاه يکی دو گلوله بسمت آنها شليک شده است. روشن بود که این بهانه دروغ محض است و آنان مایل نیستند، دانشجویان به آرامی از دانشگاه عقب نشینی کنند و خواهان ادامه درگیری و سرکوب دانشجویانند. دانشجویان محاصره شده و امکان خارج شدن از دانشگاه را نداشتند و از طرف دیگر در اثر اصابت ضربات سنگ که بطور مرتب به سوی آنان پرتاب می‏شد، تعداد قابل توجهی از آنان زخمی شده بودند. این وضعيت و درگيری در دانشگاه تا نيمه شب ادامه يافت. فرخ نگهدار با دفتر بنی صدر تماس گرفته و ماجرا را طرح کرد و سپس او و مسعود رجوی به دفتر رياست جمهور رفتند و مسئولين دفتر پس از ساعتها تماس موفق شدند نظر مثبت مقامات بالاتر را مبنی بر اين‏که اجازه دهند دانشجويان از دانشگاه خارج شوند، کسب کنند.
فردای آنروز حمله به دفاتر دانشجویی در شهرستان‏ها ادامه یافت. این حملات به کشته شدن تعدادی از دانشجویان در رشت و اهواز منجر شد.
پس از تسخیر دفاتر دانشجویان دانشگاه‏ها تعطیل شد. آشکار بود که طرح تصفیه گسترده دانشجویان و استادان در دستور است هر چند در ماه‏های اول وجود چنین طرحی تکذیب می‏شد. مثلا در مناظره تلویزیونی که پس از بستن دانشگاه‏ها برگزار گردید، نماينده انجمن های اسلامی در برابر سوال ف. تابان نماينده پيشگاميها هر گونه طرح بستن و تصفيه را در دانشگاهها تکذيب کرد ولی آشکار بود که او واقعيت را بيان نميکند.
برنامه نیروی حاکم برای تسلط بر دانشگاه ها بقیمت چند سال بسته شدن دانشگاه ها،تصفیه تعداد زیادی از دانشجویان و استادان، محروم شدن یک نسل از جوانان کشور از تحصیل در زمان موعود پیش برده شد و پس از بازشدن دانشگاه‏ها، چندین سال در دانشگاه‏ها فضای خفقان و فشار پادگانی حاکم گردید.

مهدی فتاپور

Read More...

۴.۲.۸۹

آنروز ما میخواستیم دنیایی انسانی تر بر پا سازیم

نگاهی به فداییان در سالهای قبل از انقلاب
آنروز ما میخواستیم جهان را دگرگون کنیم و دنیای انسانی تری بر پا سازیم

فانی: در سال ۱۳۵۰ در ایران عده ای از جوانان آرمانگرا تحت تاثیر پارتیزان های بعضی از کشورهای آمریکای لاتین، یک گروه چریکی مارکسیستی را با هدف مبارزه مسلحانه با حکومت وقت ایران تشکیل دادند. مهدی فتاپور، مهمان این هفته برنامه به عبارت دیگر، در همان سال به این گروه چریکی پیوست، اما خیلی زود دستگیر شد و به زندان رفت.نگاه او که حالا مثل بسیاری از رفقای سابقش در تبعید به سر می برد، به سال های زندگی مخفی و جنگ چریکی چیست؟ آیا از نظر او این جانبازی ها درسی برای نسل جوان ایران در برداشته است؟
آقای فتاپور در سال ۱۳۵۰ که عده ای جوان سازمان چریک های فدایی خلق را تشکیل دادند، آیا واقعا فکر می کردند که با چند تا بمب دست ساز و چند اسلحه کمری می توانند رژیم شاه را سرنگون کنند؟
فتاپور: تصور کسانی که این سازمان را بنیانگذاری کردند و این ایده ها را تئوریزه کردند این نبود که با شروع مبارزه مسلحانه شان می توانند رژیم شاه را سرنگون کنند. آنها تصورشان بر این بود که رژیم شاه با اعمال فشار و سرکوب و دیکتاتوری مانع از هر گونه مبارزه سیاسی شده است و فکر می کردند از طریق مبارزه مسلحانه می توانند در این سد و خفقانی که در جامعه وجود دارد، شکاف به وجود بیاورند و امکانی به وجود بیاورند که اشکال دیگر مبارزاتی گسترش پیدا کند.
فانی: یعنی در واقع اینها، جوانان پیشرویی بودند که می خواستند خودشان را فدا کنند که جامعه پست سرشان بلند شود؟
فتاپور: آنها چند هدف داشتند: یکی همین نکته که شما گفتید، دومین مسئله این بود که آنها تصور می کردند که اگر نیروهای سیاسی با صداقت و جان بازیشان به میدان بیایند می توانند اعتماد را به نیروهای پیشرو شکل بدهند و این کمک می کند به گسترش مبارزات.ولی قبل از اینکه وارد بحث نظرات آنها بشویم درست تر این است که آدم ببیند چه شرایطی آن موقع در ایران و جهان حاکم بوده و چطور این جنبش شکل گرفت. چون مبارزه و جنبشی آن سال ها در میان جوانان و روشنفکران شکل گرفت که سازمان چریکی و چریک ها جزئی از آن بودند، از چریک ها در انتهای سال ۵۰ شش نفر فقط باقی مانده بود، ولی یک جنبش گسترده رادیکالی در ایران وجود داشت که خودش را در این جهت سمت می داد و مورد تایید قرار می داد.
فانی: ولی این جنبش رادیکال در واقع دانشجویی بود و مبارزه اش سیاسی بود نه مسلحانه.
فتاپور: من خودم در سال ۱۳۴۷ وارد دانشگاه شدم. سالی که من وارد دانشگاه شدم سالی بود که رژیم شاه موفق شده بود اصلاحات را پیش ببرد، بعد از رفرم های ارضی موفق شده بود سازمان های سیاسی را سرکوب کند و تصورشان بر این بود که می توانند جوانان و روشنفکران ایرانی را در یک دوره طولانی تحت کنترل داشته باشند، حزب توده سرکوب شده بود، جبهه ملی سرکوب شده بود، نیروهای مذهبی سرکوب شده بود و یا اینکه شعارهای سیاسی که بتوانند با حکومت مقابله کنند نداشتند؛ در صورتی که در جهان یک دوره پر تلاطمی بود جنگ ویتنام، جنگ اعراب و اسرائیل و غیره... در سرتاسر جهان در هر نقطه از جهان جنگ و درگیری بود، در آن مقطع یک جنبش رادیکالی مرکب از جوانان و روشفنکران در سرتاسر جهان شکل گرفت، این جنبش در اروپا و آمریکا پایه گرفت و بعد در آمریکای لاتین و ایران و کشورهای دیگر گسترش پیدا کرد.تصور آنها این بود که از طریق یک مبارزه رادیکال می توانند دنیایی را که وجود دارد تغییر بدهند و یک دنیای دیگری بسازند. مبارزاتی سرتاسر اروپا و آمریکا را دربرگرفت و رادیکالیسم خصوصیت مشخص این مبارزات بود. در ایران هم من معتقدم که جنبشی که جنبش فداییان نمود آن بود، بخشی از همین جنبش است، نمود ایرانی شده این جنبش بود، همان شرایطی که آن جنبش را در اروپا شکل داد، در ایران هم شکل داد.
فانی: یعنی در واقع تحت تاثیر جنبش به قول شما جهانی...
فتاپور: من معتقد نیستم که مستقیما تحت تاثیر این جنبش بود بلکه بیشتر می توانم بگوییم که یک شرایط اجتماعی وجود داشت که حتی ما در ایران مستقل از آن جنبش تاثیر می پذیرفتیم، ولی مستقل از آن جنبش، آن تاثیرات روی ما هم همان خصوصیت را داشت.
فانی: ولی آقای فتاپور اغلب این جوانان چه آنهایی که سازمان چریک های فدایی خلق را تشکیل دادند و چه آنهایی که بعدها به آن پیوستند اغلب جوانان بسیار باهوشی بودند، اغلب دانشگاهی بودند و اینها قاعدتا باید می فهمیدند که این یک مبارزه بسیار نابرابر است که طی آن می توانستند در عرض چند روز نابود بشوند.
فتاپور: اتفاقا نکته ای که شما بیان می کنید باید مورد تاکید قرار بگیرد، کسانی که سازمان را بنیانگذاری کردند و کسانی که در این سازمان شرکت داشتند اغلب از نخبگان بودند، مثل پرویز پویان به عنوان کسی که جزوه را نوشت. وقتی امروز شما کتاب های ایشان را می خوانید می بینید عجب آدم با استعداد و توانایی بوده است.
فانی: من هم بحثم همین است یعنی آدمی مثل پویان نمی فهمیده که این جنبش یک جور خودکشی است؟
فتاپور: آنها میدانستند که کشته میشوند. آنها تصورشان بر این نبوده که این جنبش که شروع می شود به جایی می رسد و به نتیجه ای می رسد و آنها مقام هایی به دست می آورند. تصور و شعار جنبش در آن زمان این بود که شما از زمانی که به جنبش می پیوندید تا زمانی که کشته می شوید حداکثر شش ماه طول می کشد، یعنی تصور این بود که ما می رویم، مبارزه می کنیم و کشته می شویم و از طریق این مبارزه ای که می کنیم راه باز می شود برای جنبش هایی که بعدا شکل می گیرد و این جنبش ها هستند که تغییرات را به وجود می آورند. ولی این موضوع فقط در ایران نیست در سرتاسر اروپا شما می بینید نخبه ترین جوان های اروپا، تحصیل کرده ها و تمام روشنفکران بزرگ اروپا از یک جنبش بسیار رادیکالی حمایت می کنند، اما در اروپا به دلیل اینکه دموکراسی است جریان های چریکی، جریان های حاشیه ای هستند ولیکن به شکل دیگری به شکل خاص خودش شما می بینید که این رادیکالیسم در اروپا هم جریان دارد، یعنی شما می بینید که تروتسکیسم نفود دارد، هیپی گری نفوذ دارد، اشکال مختلف و مبارزات رادیکال در اروپا نفوذ دارد، همه نیروهای اروپا و آمریکا حمایت می کنند...
فانی: به هرحال نوعی مبارزه با وضع موجود ...
فتاپور: بله نوعی مبارزه با وضع موجود در شکل رادیکالش. مثلا چگوارا چهره ای می شود که محبوب تمام این کشورها است. در یک چنین شرایطی یک مبارزه رادیکال در ایران شکل گرفت، این مبارزه رادیکال در شرایط ایران به سد دیکتاتوری برخورد کرده است و رادیکالیسم، در عالی ترین شکل خودش یعنی مبارزه مسلحانه برای شکستن این سد را منعکس می کند. یعنی این شرایط بوده که وضعیتی را به وجود آورد که این جوان هایی که در ایران بودند و این جوان هایی که در اروپا بودند تصور کنند که کارشان درست بوده است و آنها تصور کنند که می توانند با این مبارزه سد را بشکنند و آنها هم تصور کنند که کار این جوان ها درست بوده است.
فانی: شما خیلی زود به سازمان چریک های فدایی خلق پیوستید یعنی همان سالی که تاسیس شد، سال ۱۳۵۰ ، هر چند انگار از قبل با تعدادی از افراد آنها در ارتباط بودید؟
فتاپور: من از سال ۴۷ وارد دانشگاه شدم و جزو رهبران جنبش دانشجویی بودم و همان طور که قبلا گفتم این جنبش در واقع از دل جنبش روشنفکری و دانشجویی بیرون آمد و به همین دلیل تمام کسانی که با ما کار می کردند و در این جنبش شرکت داشتند همه جزو تاثیرگذاران بودند. مثلا حمید اشرف دوست نزدیک من بود. من سال ۵۰ دستگیر شدم یعنی شاید اگر اتفاقی دستگیر نشده بودم، الان خدمت شما نبودم. ما نه نفر بودیم که نشسته بودیم در سینما رادیو سیتی در خیابان مصدق، آمدیم بیرون سر چهار راه طالقانی که آن زمان تخت جمشید بود و جدا شدیم، چهار نفر از یک طرف رفتیم و پنج نفر از سمت دیگر. گشت ساواک ما را شناخت و ما را دستگیر کردند و آن پنج نفر همه کشته شدند.و اساسا این را در نظر داشته باشید که اکثر قریب به اتفاق کسانی که به این سازمان پیوستند، زیر ۲۵ سال بودند.
فانی: به هر حال شما پیوستید به این سازمان و این سازمان تشکیل شده بود و یک سری عملیات مسلحانه در ایران ترتیب می داد، فتاپور: قصدم از اینکه شما خیلی زود به این سازمان پیوستید این بود که در این تشکیلاتی که شما رفته بودید، با این زندگی مخفی که داشتید شما چطور تصمییم می گرفتید؟ چطور طرح یک عملیات را می ریختید که جایی بمب بگذارید؟ یا اینکه چه کسی را ترور بکنید؟
البته من در دوران سال ۵۲ تا ۵۶ در ارتباط با سازمان بودم، ولی دستگیر شدم. من در زندان بودم و در درون زندان در ارتباط با سازمان بودم، و از سال ۵۶ به بعد من جزو تشکیلات چریکی بودم.
فانی: و در نتیجه اطلاع دارید؟
فتاپور: بله اطلاع دارم. شما صرفا روی عمل مسلحانه سازمان چریکی تکیه نکنید، یک مجموعه وظایف بود، عملیات مسلحانه تنها یک بخش این جریان بود و خوب گروه ها و شاخه های مختلفش در تصمیم گیری اختیار داشتند و تصورشان بر این بود که کسانی را که در سرکوب شرکت داشتند و مبارزات مردم را سرکوب می کردند و مستقیما عامل ساواک یا سرکوب هستند، اینها را می شود به قول آن زمان اعدام انقلابی کرد، یا در جاهایی که بر می گشت به ارگان هایی که این کار را انجام می دادند بمب گذاشت و خوب اگر طبیعتا امکانی پیدا می کردند این عملیات را انجام می دادند.
فانی: خوب سوال من این بود که چطور؟ یعنی شما می نشستید دور همدیگر در این تشکیلات و با هم دیگر بررسی می کردید و تصمیم می گرفتید؟ یا اینکه یک نفر تصمیم می گرفت و به شما می گفت بروید و این کار را انجام بدهید؟
فتاپور: نه در آن زمان اساسا به دلیل فشار پلیس و شرایط بسیار سختی که سازمان های چریکی در آن به سر می بردند امکان جمع شدن مجموعه در یک جا اصلا وجود نداشت شما هر لحظه در خطر حمله بودید...
فانی: من منظورم در سلول های کوچکتان بود.
فتاپور: خوب مسولین شاخه ها می نشستند و تصمیم می گرفتند و طبیعتا شاخه ها عمل می کردند.
فانی: برای من توضیح بدهید که زندگی مخفی جدی چطور بود؟ احیانا باید سه الی چهار نفر در یک جا با هم زندگی می کردید. شما جایی صحبتی کردید که روان شناسی خاص زندگی مخفی داشتید؟ این روانشناسی خاص زندگی مخفی چه بود؟ یعنی چطور شما فرق داشتید با آدم های معمولی؟
فتاپور: چریک ها وقتی وارد تیم چریکی می شدند، رابطه هاشان با زندگی عادی قطع می شد. یعنی اینها می رفتند سه نفر یا چهار نفر در یک خانه با یک نام مستعار، با پاسپورت جعلی و بدون اینکه رابطه داشته باشند با محیط گذشته و دوستان گذشته در آن تیم زندگی می کردند. صبح تا شب در یک خانه تیمی بودند، صبح تا شب آماده درگیری بودند، شما هر لحظه فکر می کردید که ممکن است پلیس به شما حمله بکند و برای همین همیشه کفش پایمان بود، همیشه اسلحه به کمرمان بسته بود، همیشه سیانور به همراه داشتیم، شب تا صبح موقع خواب با کفش و لباس روی زمین می خوابیدیم، همیشه نگهبان داشتیم،
فانی: خوب بنابراین، شما در یک شرایطی بودید که هر لحظه در امکان درگیری خطر و مرگ را در مقابل خودتان می دیدید و خود همین روان شناسی خاصی را پدید می آورد.خود شما و باقی کسانی که مثل شما زندگی کردند، بعد ها که به آن دوره نگاه کردید اثرات این شیوه زندگی را چطور دیدید؟ عملا شما داشتید نقش بازی می کردید؟ در بیرون از مخفیگاهتان یک طور دیگر بودید؟ اثر روانی این چیست؟
فتاپور: شما در نظر بگیرید کسانی که در این زندگی هستند افراد بسیار جوانی بودند و طبیعتا بخشی از اینها تجربه ای شده در زندگی آینده آنها. ولی خوب یک نکته وجود دارد که آن فشار سنگین عصبی که به عنوان مرگ و درگیری مرتب شما را تهدید می کند، خوب تاثیرات خودش را می گذارد و تاثیرات دراز مدتی هم می گذارد و طبیعتا چریک ها از این موضوع بری نبودند. مثلا در یک مقطعی ممکن است که خشونت کمی طبیعی تر جلوه کند. مساله مرگ آن ابعادش را از دست می دهد. شما هر لحظه با مرگ مواجه هستید و به همین خاطر بعدها هم شما خیلی ساده تر با مرگ مواجه می شوید و این تاثیرات را می گذاشت.
فانی: آن وقت روابط شخصی شماها چگونه بود؟ یعنی با هم شوخی می کردید؟ می گفتید؟ می خندید؟ آواز می خواندید؟
فتاپور: این بر می گشت به آدم.
فانی: ولی علتی که این سوال را می کنم این بود که بعضی می گویند، یعنی کسانی که تجربه کرده اند می گویند زندگی چریکی مثل افراد خیلی متعصب و مذهبی بود یعنی دیدشان یه این شکل بود که خودشان را از خوشی های جامعه کنده بودند.
فتاپور: نه. من این را نمی توانم به این شکل بیان کنم. من الان خاطراتی دارم که اگر شما آنها را بخوانید ما شاد ترین آدم های روی زمین بودیم قبل از اینکه مخفی بشویم. یعنی جزو عجایب است که ما شادترین آدم هایی بودیم که شما می توانستید پیدا کنید که صبح تا شب دنبال لذت بردن از همه امکانات زندگی بودیم.
فانی: من بحثم بر سر زندگی مخفی چریکی بود؟
فتاپور: ما دنبال مرگ بودیم. این خصوصیت را ما با خودمان در تیم های چریکی هم می آوردیم. این نکته که شما تیم های چریکی را تصور کنید که به دلیل این فشار عصبی که وجود دارد آدم هایی بودند که از زندگی بریده بودند این جوری نبود، هم بیرون هم در زندان، من بیشتر در زندان بودم تا در تیم چریکی. من بیشتر می توانم در باره زندان نظر بدهم، ما در زندان زندگی می کردیم. البته زندان دوران شاه خیلی فرق می کرد با زندان جمهوری اسلامی در دهه شصت. در آنجا ما امکانات بیشتری داشتیم، در آنجا اعمال فشار بعد از بازجویی ها دیگر مستقیم روی ما نبود. ما صبح تا شب فوتبال بازی می کردیم، برنامه داشتیم. تئاتر بازی می کردیم، صبح تا شب استفاده می کردیم، خوب ما همان آدم ها بودیم همان آدم هایی که چریک هم بودند.
فانی: ولی شرایط زندان متفاوت بوده، شما چاره ای نداشتید غیر از این ولی اگر بیرون بودید این طور زندگی می کردید؟
فتاپور: جوانانی که به این جنبش می پیوستند جوانانی بودند آرمانخواه، جوانانی بودند که از مبارزه یک درک رومانتیک داشتند، به این معنی جوانانی بودند عاشق پیشه، به این معنی جوانانی بودند که بیشتر از زندگی می خواهند این جوانان این خصوصیات را دارند و در نتیجه چه در زندگی چریکی چه در زندگی زندان در روحیات آنها منعکس است. اینکه ما می توانستیم در زندان چنین شرایطی را بسازیم که زندگی کنیم که برای خیلی ها ملموس نبود که ما در زندان هستیم و به معنای کامل زندگی می کردیم، به دلیل آن خصوصیات آرمانگرایی و خصوصیات رومانتیک دیدن مبارزه و رومانتیک دیدن آینده بود که به یک جوان که احساس می کند زندگی اش معنا دارد امکاناتی می دهد که سختی ها را تحمل کند.
فانی: آقای فتاپور چطور یارگیری می کردید، این افراد چطور به شما می پیوستند؟ چطور به افراد اعتماد می کردید که مثلا نفوذی ساواک نباشند؟
فتاپور: معمولا دو نوع عضوگیری در سازمان چریکی بود. یک سری برمی گشت به روابط شخصی و فردی یعنی آدم هایی بودند که کسی را از قبل می شناختند و کار کرده بودند، فامیل، برادر یا خواهر یا دوست و همسایه کسی بود و در نتیجه بعضی افراد از طریق روابط شخصی جذب می شدند و برخی از طریق محیط های اجتماعی. مثلا من خودم در محیط دانشجویی بودم، مسئول امور دانشجویی بودم و ما یک مجموعه ارتباطات گسترده با فعالین دانشجویی داشتیم و توی این ارتباطات دانشجویی، چریک ها کسانی را که در محیط های اجتماعی عمومی در برنامه های کوهنوردی و غیره تمایل داشتند به برنامه های چریکی باهم آشنا می شدند و از این طریق عضوگیری می شدند. بنابراین هر دو شکل آن وجود داشت هم روابط شخصی و هم محیط های اجتماعی.
فانی: به هر حال سازمان چریکی همانطور که از اسمش پیداست یک سازمانی است که برای مقاصدش اعمال خشونت می کرد، این خشونت از کجا ناشی می شد؟ یکی اینکه شما اعتماد به نفسی داشتید که اعمال خشونت بکنید؟ و دیگر اعتماد به نفسی داشتید که راهتان درست است، همه این اعتماد به نفس از کجا پیدا شد؟
فتاپور: همان طور که خود شما هم گفتید کسانی که به این مبارزه پیوستند نخبه ترین و برجسته ترین جوانان جامعه ایران بودند. کسانی بودند که رتبه های ممتازی به دست آورده بودند و به دانشگاه رفته بودند و جامعه به آنها این روحیه و اعتماد به نفس را داده بود که شما سازندگان جامعه فردای ایران هستید، کسانی که در جنبش عمومی دانشجویی و جنبش جوانان و روشنفکران شرکت داشتند به دلیل همین خصوصیتی که در آنها وجود داشت، فکر می کردند که فردا را آنها باید بسازند.در آن زمان، همان طور که توضیح دادم، در سرتاسر ایران و جهان این تصور غالب بود که به قهر ضد انقلابی که نیروهای سرکوبگر به کار می برند، فقط با قهر انقلابی می شود پاسخ داد. به عبارت دیگر، اصطلاحی در آمریکای لاتین و ایران مطرح بود که بر اساس آن، به سیاستی که از لوله تفنگ بیرون می آمد، تنها با لوله تفنگ می شود پاسخ گفت.آن زمان معدود بودند کشورهایی که از طرقی غیر از مبارزه قهرآمیز توانسته باشند به هدف برسند. نمونه هایی مثل گاندی معدود بود. شما در هر گوشه جهان که نگاه می کردید، درگیری و جنگ و کودتا می دیدید. در آن شرایط بود که چنین ایده هایی می توانست مطرح شود.شما وقتی امروز در شرایط امروز جهان نگاه می کنید خیلی راحت می توانید این ایده ها را رد کنید ولی در آن شرایطی که ما آن ایده ها را می پذیرفتیم در چنین جهانی به سر می بردیم. جهانی که در آن حتی روشنفکران بزرگی مثل ژان پل سارتر، که خودش در تمام زندگی اش ضد خشونت بود، پذیرفته بود که قهر انقلابی با قهر ضدانقلابی فرق دارد. در چنین شرایطی بود که این ایده ها مطرح و پذیرفته می شد.
فانی: اما این خشونت تنها محدود به دشمنانتان نبود. شما در جایی می گویید: "برخی اقدامات و اتفاقات یا تصمیم فردی یا جمعی برخی از مسئولان رخ داده که با هیچ توجیه سیاسی و نظری قابل توجیه نیست و به نظر من می توان آنها را به عنوان جنایت محسوب کرد"؛ منظورتان چگونه اقداماتی است؟
فتاپور: در درون سازمان چریکی، یکی دو مورد تسویه وجود داشته است و اینها بعضا به عنوان تصمیم فردی بوده یا اقداماتی بوده که با چارچوب فکری و سیستم عمومی آن سازمان انطباق نداشته است. مواردی بوده، کسی بوده که مایل بوده از مبارزه کنار بکشد و این تصور وجود داشته که اگر او از مبارزه کنار بکشد، ساواک دستگیرش می کند و او لو می دهد و این هم واقعی بود به خاطر فشاری که وجود داشت و سازمان تصمیم گرفت که او را بکشد. این یک جنایت است.
فانی: شما فکر می کنید الان با این جنایت چه باید کرد؟
فتاپور: جنایت، جنایت است دیگر.
فانی: یعنی افرادی که این تصمیم را گرفتند باید محاکمه کرد؟
فتاپور: باید رسیدگی صورت بگیرد و جزئیات آن مشخص شود. البته محذوریت های سیاسی آن زمان، اینها را توضیح می دهد. برای اینکه استدلال می شد که اگر این فرد دستگیر شود ما با کشته شدن ده ها نفر مواجه هستیم در حالی که ما اینجا با یک نفر رو به رو هستیم. ولی به هر حال جنایت را باید در چارچوب جنایت مطرح کرد. من حقوقدان نیستم که راجع به این موضوع اظهار نظر کنم، من فقط می توانم از نظر سیاسی و اخلاقی این بحث را توضیح بدهم. فانی: اجازه بدهید بحث مربوط به مسایل گذشته را با یک سوال تمام کنم. حالا که شما به آن دوران نگاه می کنید و تحولاتی که صورت گرفته، فکر می کنید جنبش چریکی به جز جوانمرگ کردن عده ای جوان در آن زمان، جوانانی که واقعا می توانستند در شرایط عادی در عرصه علم و هنر و ... ثمر بیشتری داشته باشند، چه چیز مثبتی عاید جامعه ایران کرده است؟
فتاپور: من موافق نیستم که شما جنبش چریکی و عملیات چریکی را از آن مبارزه عمومی که جریان فداییان داشت، مجزا بکنید.
فانی: من سوالم صرفا مشی مسلحانه چریکی است.
فتاپور: مشی مسلحانه چریکی خطا بوده و مفید نبوده و خطایی بوده که در آن زمان در ایران و کشورهای دیگر صورت گرفته است. ولی اگر شما بخواهید این جوانان را، این جنبشی را که شکل گرفته یعنی جنبش جوانان و روشنفکران را در آن زمان نگاه کنید که جنبش چریکی هم جزئی از آن است، می بینید که در آغاز دهه پنجاه، به تمامی طرفدار چریک ها است. یعنی شما در اوایل دهه پنجاه، مرزی بین جنبش روشنفکری جوانان ایران و فداییان و حتی مجاهدین در جای دیگر نمی توانید رسم کنید. در آن زمان که من فعال بودم در دانشگاه ها هواداران نیروها و سازمان دیگر بسیار کم بودند.شما با یک جنبشی سر و کار دارید که می خواهد نه بگوید. می خواهد رها بشود، مایل است به نارسایی های جامعه پاسخ خاص خودش را بدهد و نقطه مرکزی همه اینها این است که فکر می کنند که از طریق رادیکال می شود این کار را کرد. این هم در ایران بود و هم در اروپا و آمریکا. شما اگر بخواهید نتایج آن دوران را بررسی کنید باید مجموعه این جنبش را بررسی کنید. این جنبشی بود که در واقع برای رها شدن از قید و بندها وارد میدان می شد و نمودش را مثلا می توان در ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی دید. وقتی صمد بهرنگی ماه سیاه کوچولو را نوشت، اساسا جنبش چریکی وجود نداشت سال ۱۳۴۶ بود و خود او هم با مبارزه مسلحانه مخالف بود.
فانی: بسیار خوب، شما جواب سوال مرا دادید. برگردیم به شرایط حاضر. الان جنبشی که بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران به وجود آمده و موسوم به جنبش سبز است، کاملا با آنچه که در زمان شما بود، متفاوت است. یعنی اگر شما گرایش شدیدی به خشونت داشتید، برعکس، خشونت گریزی خصلت عمده این جنبش و این جوانان است. به نظر شما چرا این تحول صورت گرفته است؟
فتاپور: خب شما از این تحول فقط در رابطه با این جنبش نگویید، حتی می توانید در مورد کسانی مثل ما هم این تحول را ببینید. یعنی شما می بینید تحولی صورت گرفته که بخش بزرگی، تقریبا اکثریت قریب به اتفاق فعالان جنبش دهه چهل و پنجاه چه چریک بودند و چه نبودند ولی به هر حال در جنبش آن دو دهه شرکت داشتند، امروز در یک چارچوب دیگر فکر می کنند. آن زمان، آرمانگرا و رمانتیک به مبارزه فکر می کردند، امروز پراگماتیست هستند، آن زمان آرمانگرا بودند دنبال اهداف بزرگ بودند، امروز اهداف مشخص و معین را پیگیربی می کنند، آن زمان فکر می کردند می شود قهر انقلابی را در برابر مقابل قهر ضد انقلابی گذاشت، امروز معتقدند باید قهر را ریشه کن کرد. تمایزاتی به وجود آمده است. ولی توجه کنید که این تمایزات چگونه به وجود آمده است.
فانی: این پدیده در سراسر جهان چرا اتفاق افتاد؟
فتاپور: در اروپا شما می بینید که رژی دبره، که یکی از تئوریسین های جنبش چریکی بود و خود ما در ایران کتاب های او را به عنوان کتاب های مرجع مورد استفاده قرار می دادیم، می آید و می شود یکی از مشاوران برجسته فرانسوا میتران، رئیس جمهوری وقت فرانسه. یا یوشکا فیشر، از برجستگان آن جنبش می شود وزیر امور خارجه آلمان و هشت سال هم وزیر می ماند و در چارچوب دیگری فعالیت می کند.شما می بینید که بخش بزرگی از فعالان و رهبران آن جنبش، در سال های بعد از برجستگان جنبش مدنی و پایه گذاران جنبش فمینیستی و جنبش سبز و ... می شوند. در ایران هم همین اتفاق افتاد.
فانی: اما چرا این اتفاق افتاد؟
فتاپور: آن نسلی که جنبش چریکی هم جزئی از آن است، انگیزه پیوستنش به این مبارزه، انگیزه ای رهاجویانه است.داشتم همین را در مورد ماهی سیاه کوچولو می گفتم که صحبتم قطع شد. صمد بهرنگی به خوبی این انگیزه را در کتابش ترسیم می کند و می گوید آن برکه و چشمه ای که ماهی سیاه کوچولو در آن هست، برای این ماهی تنگ است...
فانی: وقتمان تنگ است، خیلی کوتاه به من جواب بدهید که آیا دیگر مرحله جنبش خشونت آمیز و مسلحانه کاملا منتفی شده است؟
فتاپور: همین نکته است که می گویم. این پدیده کاملا قانونمند است. کسانی که با آن انگیزه ها آمدند و امروز وقتی به این نتیجه رسیدند که آن روش ها نتوانستند عمل کنند، انگیزه هایشان را حفظ کردند و آمدند پاسخ خود را در جنبش های مدنی دیدند. انگیزه مبارزه برای رها شدن، انگیزه مبارزه علیه تبعیض را، انگیزه هایی که آن جنبش را شکل داده بود، امروز شما در جنبش سبز می بینید. تداوم عمومی این چند نسل را می بینید. در جنبش سبز، این انگیزه ها با قوت وجود دارد با چهل سال تجربه مبارزه در ایران و جهان.


Read More...

۱۳.۱.۸۹

مناظری از ایران

کدام یک برای سیزده بدر مناسب تر بود
مناظری از ایران


Read More...

۱۵.۱۲.۸۸

برای آخر هفته

دلم تنگ شده برای
به لینک زیر مراجعه کنید
http://www.fatapour.de/musik/miss.pps


Read More...

۳.۱۱.۸۸

قربانی مخمصه زندان‌های شاه و «تعهد ادبی» مطلبی از سعید شروینی

به بهانه‌ی خاموشی جعفر کوش‌آبادی
سال‌هایی که جعفر کوش‌آبادی در فضای سیاست‌زده و رادیکال ایران با شعرهایش صاحب نام و آوازه‌ای بود سن نوجوانی من و بسیاری از ما بود. براهنی در آن سال‌ها شعر کوش‌آبادی را نمونه‌ای از «رادیکالیسم تعهد» در برابر «رادیکالیسم عدم تعهد» توصیف کرده بود. گرچه کل بحث تعهد و عدم تعهد بحثی نسبتاً انحرافی و غیرسازنده در هنر و ادبیات است و خوشبختانه دیگر کسی پی آن را نمی‌گیرد، ولی توصیف براهنی شاید خالی از معنا و مصداق نبوده است

باری سن کم دستکم به من اجازه نمی‌داد که نه با شعر کوش‌آبادی آشنا باشم و نه حضورش در تلویزیون شاه که پس از دستگیری به ارتباط با یک گروه مسلح «اعتراف» می‌کرد، را زیاد متوجه شوم.

ولی هم آن رادیکالیسم و هم آن حضور و اعتراف مخصمه‌ای بود که به تقصیر رژیم شاه ( و نه البته نه بدون تقصیر اپوزیسیون) فراهم شده بود و علاوه بر کوش‌‌آبادی، سیدعلی صالحی و پرویز قلیچ‌خانی و عده‌ای دیگر قربانی آن شدند.

در سال‌هایی که که زندان‌ها فقط در مواقعی استثنایی به زندان‌های جمهوری اسلامی بعد از انقلاب شببه بودند و رادیکالیسم و انقلابیگری و مقاومت تا پای جان در برابر «دشمن دژخیم» کلام و هنجار بی‌تخفیف بی‌زمانه بود، طبیعی بود که آثار روانی منفی «اعتراف و ندامت» در ذهن و روان قربانی جا خوش کند و او پس از آزادی خود را همیشه در جمع «یاران» و «مبارزان» شرمسار و سرافکنده ببیند.
کوش‌آبادی نیز از این رویه و روایت برکنار نبود. اما زنده‌یاد به‌آذین چه از سر تجربه سیاسی بیشتری که داشت و چه به دلیل نزدیک فکری‌یی که کوش‌آبادی به مشی توده‌ای‌ها پیدا کرده بود، زیر بغلش را گرفت، اعتماد به نفسشش بخشید و یاریش داد که خود را بازیابد و آن برش آزاردهنده در زندگی‌اش کمتر سد راه حضور شعری و اجتماعی او شود.

پس از انقلاب، کوش‌آبادی به لحاظ نگاه و سلوک شعریش در همان مسیری رکاب زد که سایه و کسرایی و محمد خلیلی و ... زدند. یکی از شعرهای او که شورای نویسندگان ایران ( تشکل شاعران و نویسندگان کم و بیش توده‌ای منشعب از کانون نویسندگان در سال ۱۳۶۰) در نواری به صورت دیکلمه منتشر کرد، شعری بود با مقدمه‌ای جالب از وضعیت آزاد خیابان انقلاب و جلوی دانشگاه در روزهای بهار آزادی، اما در ادامه به ستایشی توده‌ای‌وار از «امام خمینی» می‌رسد و همان تصویرپردازی نسبتاً خوب اولیه را نیز به هلاکت می‌کشد. دستکم اول شعر را هنوز یادم هست که این گونه شروع می‌شد:

در پیاده‌رو دانشگاه
صوت داوودی عبدالباسط
شانه بر شانه آوای پریسا می‌رفت
دو نفر دانشجو، یک نفر کارگر چیت جهان
زورق بحثی را روی دریای سیاست می‌راندند....

بعد از زبان دو دانشجو به انسداد آزادی‌ها انتقاد می‌کند، ولی کارگر بسان آنچه که حزب توده ایران می‌گفت، اندرز می‌دهد که در شرایطی که مبارزه با امپریالیسم و عدالت اجتماعی عمده است، زیاد روی مسائل مربوط به نقض آزادی‌ها حساس نباشید و ...

باری کوش آبادی در همه‌ی سی سال گذشته کماکان شاعر «انقلابی» و «توده‌های فرودست» ماند و کمتر بسان سایه در شعر گالیا کمتر اجازه داد که ‌ تغزل و روایت عشق و حس و عاطفه در معنا و مصداق معمولی‌آش نیز به شعرش راه یابد. او شعر را یک سره «متعهد» می‌ خواست و درک و دریافتش از شعر متعهد که در همین سال‌های اخیر نیز در کلامش هویدا بود، این چنین بود:

«شعر متعهد با تصاويرش درهاى بسته را مى گشايد و جمعيت را به تماشاى واقعيتى كه در بطن زندگى، سعادت آنان را رقم مى زند مى برد. اينجاست كه پنجره اى مى شود بين خوشبختى و انسان. دلم گواهى مى دهد وقتى كه انسان يك بار چشمش به روى اين نادره گشوده شود، ديگر نمى تواند بر آن چشم فروبندد. به گفته فردوسى «چو ديدار يابى به شاخ سخن * بدانى كه دانش نيايد به بن» شعر متعهد وفادارى به حفظ ارزش هاى انسانى يا فريادى است كه بر آنست تا خوابزدگان را بيدار كند. با واژگانش براى رهايى مى ستيزد. نياز به همبستگى و ضرورت دوست داشتن را بر ناقه تصاويرى زلال راهى خانه دل هاى به تاريكى نشسته مى كند و چراغ برمى افروزد.

و این که چرا تغزل و شور عشق عادی و غیراجتماعی حتی بر خلاف سایر شاعران توده‌ای در شعرهایش کمتر یافت می‌شود، پاسخش این است:

من عاشقانه گويى را فقط منحصر به مغازله نمى دانم، من از اهالى ستمديدگانم و چنگم را بر توفان آويخته ام. آيا من عاشق به اندازه وسع و توانم نبايد دل مشغولى و اضطراب انسان عصرم را به دوش مى كشيدم؟ آيا در توفان به جاى زمزمه هاى صرفاً تغزلى در شعر نبايد فرياد مى زدم و براى توفان زدگان كه خودم هم يكى از آنان بودم امداد مى طلبيدم؟ من با عشق پيوند خونى داشته ام و دارم و همين، نگاهم را از آسمان به زمين برگردانده است. مغازله با آنچه هست و پاس داشت حرمت انسان كيش من است، حتى اگر اين كيش منعكس شده در آثارم سيوروسات بساط سوداگران بازارى را برنتابد و براى «پاى تا سرشكمان» دشنه اى زهرآلود و تهديدكننده باشد. من هماره با عشق خود مغازله كرده ام و كار خود را كرده ام و بر اين خط تا فرمان درنگ خواهم رفت گواهم تيپا خوردن ها و تاوان پس دادن هاى سراسر زندگى ام تا امروز است. نه انديشناك دشنام و ريشخندم و نه پرتاپ شدن به انزوا. مؤلف كتاب شعر متعهد ايران نيز زمانى كه به ذكر درون مايه ها و بن مايه هاى اصلى شعر سلاح (شعری که کوش‌آبادی درکنار گلسرخی و سلطانپور شعرش را از این سبک می‌دانست) مى پردازد، در صفحه ۶۶ كتاب مى نويسد: «... و ديگر آنكه عشق و معشوق بعد ديگرى مى يابند. رابطه عاشقانه، از عاشق ـ معشوق، به شاعر ـ جهان تعميم مى يابد و عرصه فردى به عشق فراگير سرايت مى كند و سلوك عاشقانه در حوزه انديشه والاى انسانى جريان مى يابد.»

به دیگر سخن، کوش‌آبادی حتی مانند سایه نیز قادر نیست میان من و ما رابطه‌آی منطقی و متناسب برقرار کند و در همان چارچوب‌های هنری گلسرخی و سعید سلطانپور باقی می‌ماند: هر چه هست ماست، مبارزه است، مقاومت است و جلوه‌های متفاوت زندگی انسان‌ها و زیر و بم آنها چندان اهمیتی ندارد که لازم باشد بر آنها فوکوس شود و یا شعر گهگاهی به این وادی‌ها هم سرک بکشد. من در این شعر در ما مستحیل شده و خود لایه‌های تازه‌ای از انکار فردیت منطقی و ضرور را بازآفرینی می‌کند. بدبینی و بدگویی کوش‌آبادی از شعر معاصر نیز شاید به دلیل درک و دریافتی است که در زمینه‌ی «تعهد» در شعر و ادبیات متاخر جا افتاده و رواج پیدا کرده:

نتوانستم ديگر
به تماشاى عبث خود را تخدير كنم
نتوانستم در كنج اتاق
چون فلان آقا صيقل‌ گر شعرم باشم ريزتراش
شعر در من فريادى بود
كه درون توفان سرمى دادم
و به رغم دشمن
ره به گوش شنوا هم مى برد
سخنى ساده و راست
همچو تيرى كه نشيند به هدف
و بدين كارايى
چه غم از واژه سنگين و زمختم مى بود؟

وابماند این سوغات فرنگ
که شده وصله ی ناجور قبا
موذی هرزه درا
چهره ی از گل نازکتر شعر ما را
که خیالاتی روشنتر از آب زلال
جلوه اش را دوبرابر می کرد
و به پاس دل و میل مردم داشت گذر
آنچنان مثله و ناسورش کرد
که ببینیش دگر نشناسیش

دیگر از بوی خوش تازه ی نان
آسمان آبی
و دهانی که پر از حرف و حدیث ما بود
خبری نیست در آن
به عبث نیست اگر می پایم
شاعری را که در این وانفسا الماس شعرش را
آن چنان بتراشد
که تلالوهایش
دشت رنگین تماشا باشد .
...
من که از کودکیم
آشنایم با سرو
آشنایم با رود
دیده¬ام بوسه ی باران را بر گونه ی گل
و از آن دم که بلوغ
بر شعورم تابید
شعر نیمائی را می¬فهمم
از چه امروز نباید در شعر
معنی فکر ترا درک کنم؟

سر فریاد کشیدن دارم
که بنام قاصد
تو پیام¬آور هیچستانی
نکند
فارغ از دغدغه بود و نبود
تو همان آینه گردابی
که به جز تصویر خویش در آن
کس دیگر را نتوانی دید ؟
...
شعر نوباوه اگر در دل باغ
قد بر آورده و بالنده شده است
در هوای شعر نیمائی
سینه اش را پر و خالی کرده است
شعر نیمائی را
که بریده¬ست زبان؟
که چنان بی¬رمق افتاده چراغی دم مرگ
مختصر جوهر اندیشه نمانده¬ست در آن

با یکی از شعرهای خوب کو‌ش‌آبادی این سیاه‌مشق را با گرامی‌داشت یاد او پایان می‌برم:

پیچیده های و هوی کلاغان به کوچه‌ها
بر گیجگاه سنگی شهر شکسته‌مان
خون موج می‌زند.
- چون گربه‌ی حنایی همسایه در شکار-
خورشید
بر روی شیروانی چرکین روبرو
دزدانه در کمین کلاغان نشسته است.
برگ هزار رنگ درختان خانه‌ها
گویی که آرزوی مردم غمگین زاغه‌هاست
کاینک به دست باد
تاراج می‌شود.

Read More...

۲۸.۹.۸۸

در شعر این آهنگ (لطفا به لینک مراجعه کنید) منجمله آمده است." آنهایی‏که در میدان‏ها به خاک می‏افتند، به لک لک هایی تبدیل می‏شوند که آنچه را در آن دیار می‏گذرد برای ما بازگو کنند. میدانی، چرا لک‏ لک ها موقع پرواز همیشه یک جای خالی در ترکیبشان نگاه میدارند، آن جای خالی متعلق به عشق من است، فقط مال من است"

http://www.youtube.com/watch?v=yB1J7JBszys&feature=related

چندی پیش دوستی آهنگ ژوراولی، آهنگ متن فیلم قدیمی وقتی لک لک ها پرواز میکنند را برایم فرستاد. شنیدن مجدد این آهنگ مرا در خود فرو برد. درچند هفته بیش از چند صدبار این آهنگ را گوش دادم. موزیک، پشت صحنه کامپیوترم بطور مداوم پخش می‏شد.
احساس آشنایی که در موزیک و صدای خواننده نهفته است مرا با خود می‏برد.
در شعر این آهنگ منجمله آمده است." آنهایی‏که در میدان‏ها به خاک می‏افتند، به لک لک هایی تبدیل می‏شوند که آنچه را در آن دیار می‏گذرد برای ما بازگو کنند. میدانی، چرا لک‏ لک ها موقع پرواز همیشه یک جای خالی در ترکیبشان نگاه میدارند، آن جای خالی متعلق به عشق من است، فقط مال من است"
حدود 50 سال از ساختن این فیلم و این موزیک می‏گذرد. تنها روسهایی که آن روزها را دیده‏اند و اجساس آن روزها را لمس کرده‏اند می‏توانند فیلم هایی چون سرنوشت یک انسان و وقتی لک لک ها پرواز می‏کنند را بسازند و چنین آهنگی را خلق کنند
من دو سال پیش در وبلاگم در بیان ظلمی که به جوانان و مبارزان ایران در سالهای قبل و پس ازانقلاب روا شد نوشتم:
"
ابعاد آنچه در سالهای قبل و پس از انقلاب در ایران گذشت قابل قیاس با دوران ملی شدن صنعت نفت و حتی انقلاب مشروطه نیست. امید و آرزوی ملیونها تن با ناکامی مواجه شد. صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله ها آویزان کردند. مادرانی بوده اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم. سرود بهاران خجسته باد مربوط به دوره پیروزی و همدلی نیروهاست. آثار پرارزشی نیز که در این دوران خلق شده مثل به نظر من" گام هنر زمان" و " ارغوان " ابتهاج ابعاد توده ای نیافتند. در هم آمیختگی نتایج انقلاب و رودررویی نیروهای سیاسی عواطفی پدید آورد که بخشا هنوز در احساس کسانیکه در آن روزها در گیر فعالیت های اجتماعی بوده اند باقی مانده.
....
مریم سطوت ده سال قبل در مقاله ای با عنوان آرزوهای بزرگ نوشت
.... شايد روزی کسانی راجع به غزال و لیلا و طاهره و صبا بنویسند بدون آنکه بخواهند مشی مسلحانه را در مرکز توجه قرار دهند. شاید روزی کسانی به بررسی احساس های مادران و پدرانی بپردازند که بچه های خود را در اروپا گذاشته و به بيابان های عراق رفتند و کشته شدند، بدون آن که بخواهند اين را دلیلی بر حقانيت ايده های آن ها بدانند. شايد روزی کسانی راجع به آرزوهای بچه ها و جوان هايی بنويسد که روی ميدان های مين دويدند و تکه تکه شدند بدون آنکه بخواهند آن را دليلی بر قدرت ايدئولوژی اسلام و يا فریبکاری و قدرت پرستی حاکمان بدانند. بعبارت ديگر خود اين پديده ها و نه منافع و نتايج سياسی آن مورد بررسی قرار گيرد.
مریم سطوت حق دارد. در آینده کسانی خواهند بود که از سرخوردگی شکست انقلاب و درگیری نیروهای سیاسی با یکدیگر رنج نمیبرند و قادرند به آنچه گذشت بگونه دیگری نگاه کنند. هفت صد سال بعد ازمرگ مولانا کسی پیدا میشود که نه راجع به مولانا و شمس بلکه راجع به کیمیا خاتون همسر شمس تیریزی بعنوان نمونه ای از یک زن در آندوران رمان بنویسد. ولی مریم سطوت در یک زمینه اشتباه میکند. بزرگترین و موثرترین آثار را در هر دوره تاریخی کسانی خلق کرده اند که در همان دوره زندگی میکردند. موثرترین و لطیف ترین فیلم های مربوط بدوران جنگ دوم را روسها در همان سالهای پس از جنگ ساختند. آیندگان نخواهند توانست ظلمی را که به نسل ما روا شد جبران کنند.
"
شنیدن مجدد این آهنگ برای من یادآور احساسی آشنا بود. سراینده و خواننده این آهنگ ، آنرا برای ما ساخته اند.

Read More...

۱۷.۹.۸۸

دیروز و امروز




شانزده آذر امروز و شانزده آذر سی و هفت سال پیش

Type rest of the post here

Read More...

۱۵.۹.۸۸

بگو به باران

بگو به باران
ببارد امشب
بشوید از رخ
غبار این کوچه باغ‏ها را

http://www.youtube.com/watch?v=nshxJQB1HME&feature=PlayList&p=23F2DECCB1BF7E55&index=3

Type rest of the post here

Read More...

۱۶.۸.۸۸

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید


Type rest of the post here

Read More...

۱۰.۸.۸۸

بخش هنری همایش چهارم اتحاد جمهوریخواهان

بخشی از برنامه هنری همایش چهارم
مهرداد هدایتی، ندا فتاپور، سیما بهمنش، بهرخ بابایی
">http://www.youtube.com/user/Jomhouri2#p/a/10/cqsGbPo2jM4

Type rest of the post here

Read More...

۲۸.۷.۸۸

آرزوهای او همچنان زنده‌اند از سعید شروینی


آرزوها و آمال‌های او برای ایران همچنان زنده‌اند

گفته‌اند که ۱۲ سالی بیشتر از مقتضیات زمانه زندگی کرد، به ویژه که در حرف و عمل به انقلابی‌گری و رادیکالیسم ایمان و باوری ژرف داشت و خون در شعرش، چه برای رسیدن به آزادی و چه برای برقراری عدالت از ملزومات چشم‌ناپوشیدنی است:

ای خاک مقدس که بود نام تو ایران
فاسد بود آن خون که به راه تو نریزد

تا مگر عدل و تساوی در بشر مجری شود
انقلابی سخت در دنیا به پا باید نمود
ز انقلابی سخت جاری جوی خون باید نمود
وین بنای سست‌پی را سرنگون باید نمود

در سرش این فکر است که هر چه اوضاع خرابتر، شرایط برای بهبودی مساعدتر:
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو
خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گرددآا

ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی چون آب و آتش، دشنه‌ی پولاد می‌گردد

او از پیگری این روش و منش در بحبوبه‌ی دورانی که استبداد سیاه رضا شاهی دامن‌گستر می‌شد و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کرد نیز بازنمی‌ایستد. خودش هم از قول مخالفانش نقل می‌کند که تندروش می‌خوانده‌اند.

محمد‌علی سپانلو در باره تاخیر در بروز مرگ او به حسین مکی، جامع دیوان او استناد می‌کند که گفته است حکم مرگش باید سال ۱۳۰۶ اجرا می‌شد. «حیدرخان و خیابانی و میرزاکوچک خان کشته شده‌اند، عشقی به گلوله‌ی مزدوران دستگاه از پای درآمده، عارف قزوینی به تبعید دق‌آور خود افتاده، اشرف‌الدین گیلانی جامه‌ی جنون می‌پوشد، بهار به همراه اقلیت مخالف مجلس کنار گذاشته شده است، دهخدا یکسره به کار تحقیق سرگرم است… سال‌هایی که جنبش کم‌شمار، اما بسیار متنفذ چپ در ایران یکسره درهم شکسته شده است…باید چندسالی می‌گذشت تا گروه ۵۳ نفر از صفر آغاز کند. او اما به اراده‌ی خود در مهلکه می‌ماند. نه بی‌نشان می‌شود و نه ساکت و رام و نه به زیرزمین می‌رود…»

شعرهای او دقیقاً نمایشگر منش اوست که هرگز تزلزلی نمی‌پذیرد… به اعتبار همین منش و نگاه رادیکالی که به مسیر برقراری عدالت و آزادی داشت، ساحل سلامت رها کرد و به قلب گرداب شیرجه رفت. «پس از قلع و قمع همراهان دوره‌ی آزادی، چندسالی دیگر هم غریب و بی‌یاور، چون آخرین جنگجوی قبیله‌ی آپاچی از کوهستانش دفاع کرد. راستی راکه سزاوار بود که در زندان شهربانی به سال ۱۳۱۸، به نعش خفه‌شده‌ی او همچون بازمانده‌ی یک تیره‌ی منقرض یا موجودات کره‌ی دیگر نگاه کنند.»

با این همه، او با جان و دل عاشق آزادی و رهایی مردمان میهنی است که نامش ایران است. به رغم رادیکالیسمش، در دو سه جا، تیزهوشی سیاسی‌یی فراتر از هم‌نسلانش نشان می‌دهد، از جمله در شناخت چشم‌انداز راهی که رضاشاه می‌رود و بساط استبدادی که برپا می‌کند. هم از این رو از همان ابتدا به راه و رسم او بدبین است و هشداردهنده.

انقلاب بهمن به لحاظ رادیکالیسم و نه لزوماً به خاطر آزادی‌خواهی ، و شاید هم به خاطر هر دو، نام و یاد او را هم احیا کرد. حالا او در شعرها و شعارها حی و حاضر است و شهرام ناظری و محمدرضا لطفی و دیگران بر شعرهای او ترانه‌هایی ماندگار می‌سازند:

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی
دست خود ز جان شستم از برای آزادی


قسم به عزت و قدر و مقام آزادی
که روح‌بخش جهان است نام آزادی

سی سال پس از آن احیای دوباره‌ی نام و یاد او، اینک آنچه که از میراث او برجا مانده و قابل اشاره است، جوهر آزادیخواهی‌ و میهن‌دوستی و عدالت‌گرایی او است، گیرم که در نگاه و راه و رسمی متفاوت از آنچه که او دنبال می‌کرد.

و امروز، ۲۴ مهر، هفتادمین سالگرد رویارویی او با پزشک احمدی در زندان رضاشاه است، دیداری که آخرین لحظات حیات او را رقم می‌زند:
«غروب روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۱۸، چهارمین سال زندان، او رنجور و ناتوان،اما تسلیم‌ناشده روی تختش دراز کشیده است. کلید در قفل می‌گردد. در باز می‌شود. سه نفر در آستانه‌ی سلول ظاهر می‌شوند. او سرهنگ نیرومند، رئیس زندان و پزشگ احمدی، جلاد بی‌سواد و تسبیح به دست رضاشاه را می‌شناسد. پس آن حکم که سال‌ها در جیب داشت اینک اجرا می‌شود. مرگ را پذیرفته، اما عدم مقاومت در برابر اوباش، وهنی است بر شاعر. در تاریکی متعفن، پیکاری خاموش و نومید در جریان است. دهانش را گرفته‌اند. پزشک احمدی آمپول هوا را آماده کرده است. هوا در رگ‌های شاعر جاری می‌شود- هوای آزاد- و او در تشنجی دردناک به خواب حفقان می‌رود.» خفقان رضاشاهی تا عمق جان او نیز نفوذ می‌کند و بر حیاتش نقطه‌ی پایان می‌گذارد. هم دوختن لب‌های او در زندان و هم این گونه از میان برداشتنش آوازه‌ی روزگار شده است و تجسم استبدادی آزادی‌کش و انسان‌کش.


۷۰ سال پس از خاموشی‌اش در زندان رضاشاه، خشونت و رادیکالیسم و دست‌شدن از حیات برای رسیدن به آمال‌های انسانی نیست که روش و سلوک بزرگ‌دارندگان یادش را شکل می‌دهد، بلکه رواداری، پرهیز از خشونت و گذاشتن سنگ بر سنگ در راه آزادی و عدالت است و نه معجزات یک شبه و یک باره.

آنچه که اینک از فرخی یزدی و میراث او باقی مانده، آمال و آرزوهای او برای بهبودی و بهروزی مردمانی است که در خطه‌‌ی ایران زندگی می‌کنند و او دلباخته‌‌ی سعادت و سربلندی‌اشان بود.
سعید شروینی

Read More...

۲۵.۷.۸۸

بسیجی ها در پالتاک

شنبه هفته گذشته اطاق اتحاد جمهوریخواهان د رپالتاک من و خانم فاطمه حقیقت‏جو را دعوت کرده بود که راجع به اوضاع ایران و آینده جنبش صحبت کنیم. پس از صحبت ما، مطابق معمول به حاضرین وقت داده شد که سوالات و نظرات خود را مطرح کنند. 5 نفر از کسانی که نوبت گرفتند صحبت خود را با خواندن آیه‏ای از قران شروع کرده و خود را عضو بسیج معرفی کرده و در چارچوب بحث و دیالوگ نظر خود را مطرح کردند. آنان گفتند:

"این آقایانی که امروز به نتیجه انتخابات اعتراض دارند کسانی هستند که 20 سال در دوره موسوی و رفسنجانی و خاتمی اداره کشور را در دست داشتند و این همه خرابی و مشکلات برای کشور پدید آوردند و حالا که عده‏ای آمده‏اند و قدرت را از آنها گرفته‏اند و میخواهند به اوضاع مملکت سروسامانی بدهند و جلوی اختلافات طبقاتی و دزدی و فساد را بگیرند جنجال تقلب در انتخابات را راه انداخته‏اند. آنها خطاب به من گفتند که شما هر چند نظراتتان با ما فرق دارد ولی آدمهایی هستند که نظراتی دارید و پرنسیپ دارید و ما به شما احترام می‏گذاریم. چرا فریب آدمهای خائنی مثل حقیقت‏جو و افشاری و سازگارا و گنجی و مهاجرانی را می‏خورید. اینها آمده‏‏اند خارج با آمریکایی‏ها ساخته‏اند و اسرار اتمی ما را در اختیار آنها گذاشته‏اند. اینها مساله‏شان کسب مجدد قدرت است و به محض این‏که موفق شوند با یک تیپا شما را طرد می‏کنند.شما بسودتان است که از آنها کناره‏گیری کنید..."
هم حضور یک تیم کارکشته با صحبت هایی از قبل آماده و کار شده با عنوان رسمی بسیجی در جلسات ما و هم این موضع آنها برای من جدید بود. تا به حال ما در کیهان و نشریات مشابه خوانده بودیم که خطاب به موسوی و خاتمی و مشارکت و نظایر آنها بنویسند که "ببینید، ضدانقلاب خارج از کشور دارد از شما حمایت می‏کند. شما چه کرده‏اید که این خائنین ازشما حمایت می‏کنند." و این بار من با موضعی عکس موضع قبلی مواجه می‏‏شدم
من شخصا عادت کرده‏ام که در جلسات چه حضوری و چه پالتاکی و چه در تفسیر مقالات صرف نظر از موضوع بحث کسانی بیایند که یا با اعتقاد واقعی و یا با تظاهر به موضع چپ رادیکال مرا مورد حمله قرار دهند که چرا از جنایتکارانی که در رژیم مسئول بوده‏اند، حمایت می‏کنید و یا چرا با لیبرالهای طرفدار آمریکا همکاری میکنید و یا چرا نسبت به سلطنت طلب‏ها و مجاهدها و تجزیه طلب‏ها قاطع نیستید و یا به طرفهای دیگر بگویند که چرا با خائنین اکثریتی همکاری میکنید. اینها همان‏هایی هستند که در دوره جنگ شعار پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کیند را داده اند.
ولی من تا به حال با حضور رسمی ماموران ورزیده رژیم در جلسات و بخصوص با موضع روشن ذکر شده مواجه نشده بودم
آیا این جلسه و این موضع یک مورد استثنایی و منفرد است یا شما هم با موارد مشابه مواجه شده‏اید و این یک مورد نمونه وار است
مهدی فتاپور

Read More...