لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید
http://www.fatapour.de/musik/pics-87.pps
۶.۲.۸۸
۳۰.۱.۸۸
شب تار از محمد رضا بیگی

من داداش سيبيلوم را مي خواهم
اين داستان به ياد وخاطره غلامحسين بيگي (در درگیری مسلحانه در سال 1356 کشته شد)
نوشته شده است
براي: مريم س
فكرش را نكرده بودي كه مي تواند در يك شب تاريك وبي ماه به سراغت بيايد. به راستي، اگر در تاريكي حياط خانه فرو نمي رفتي، ديگر نيازي نبود كه مادر بيايد رو به رويت بنشيند و نگاهت كند. ودر بلور آب چشمانش از ميان تكه تكه هاي چهره ات، لباس خاكي رنگ، موهاي كوتاه و سبيل تازه سبز شده را ببيند.
موهاي شقيقة مادر خاكستري رنگ شده بود. به وسايل روي تاق نگاه ميكند . پوكهها با لرزش پلكهايش به لرزه در ميآيند . عينك قاب مشكيت از وسط ميشكند. شيشههاي آن ترك ميخورند و تركهاي آن تا گوشههاي قاب ميرسند آن شب ساكِ وسايلت را از روي ديوار پرت كردي توي حياط و بعد صداي افتادنش را شنيدي.
صبح روز بعد شايد تعجّب كردهاند:
ـ ‹‹پس خودش كجاست ؟››
نامة ناتمامت هم كنار ديگر چيزهاست. قلم را از روي كاغذ كه مينوشتي برداشتي و با خودت گفتي: ‹‹وقتي خودم ميخواهم بروم ديگر چرا نامه بنويسم.››
مادر بلند ميشود. نگاهي به ديوار اتاق ميكند. رنگ سبز اتاق چركمرده شده است. راديوي بزرگ روي تاق و ميز سماور نفتي همان جاي هميشگي هستند. مادر به طرف پنجره ميرود. پرده را از وسط باز و كنار ديوار به ميخ آويزان ميكند. نور بيشتري به اتاق ميريزد.
‹‹مامان چرا اين پرده ها را گلوله ميكنين وسطِ پنجره. پرده چروك ميشه. بيرون هم ديده نميشه.››
‹‹ چه كار كنم مادر. وقت فكر كردن به اين چيزها را ديگر ندارم. وقتي زن گرفتي اين حرفها را به او بگو تا برات انجام بده.››
‹‹باز شروع كردي مامان؟››
‹‹حالا ميدونم تو دلت قند ميشكني. آخه من مادرت هستم. چرا به من نگفتي؟››
با دستمال قابِ خيسِ پنجره را تميز مي كند. نفسِ گره شدة توي سينهاش را بيرون ميدهد.
- مادرجان بميرم برات، اين هم پنجرة پاك و تميز. پس كي مي خواي بيايي؟ آخر كجا رفتي مادر!؟ چهقدر ميتوانم تحمل كنم؟ ميدونم كه باز ميخواهي خودت را براي ما شيرين كني. يكي يكدونة مادر!… همه ديوانه شدن … مگر ميشه نشناسمات؟!
توي پيادهروِ خيابان قدم ميزديد. پدر وايستاد و در سكوتِ بعد از ظهرِ خيابان نگاهت كرد.
پدر گفت:‹‹چرا نميخواهي من و مادرت را خوشحال بكني؟ ديگر وقتش شده. يك پايمان لب گوره. دست بجنبان.››
و تو گفتي: ‹‹حالا چه عجلهاي؟››
عكس ناهيد هم كنار قاب عكس تو است. عكسش تو كيف بغليات بود. زماني كه احساس تنهايي ميكردي، به سراغش ميرفتي. هيچچيز عوض نشده، حتي اين آفتاب كمرنگِ پاييزي. قبل از اينكه از در حياط بيرون بروي كلاهت را تا روي ابروهات پايين كشيدي. در قاب بخار گرفتة پنجره تصويرِ محو مادر ديده ميشد. كه نگاهت ميكرد. زير لب شايد ميگفت: ‹‹چرا نبوسيدمش.››
مشت به سينه ميكوبيد و چنگ به صورتش ميكشيد. شيار خون روي گونهاش راه افتاد. پاي صندوق لباس دويد. زيرشلواري و زيرپوش را برداشت و بو كرد. ‹‹مادر... بيا... بيا... بيا... اينها بوي تو را ميده. برات تميز نگهداشتمشان. شب داماديت هست مادر. خودم برات زن ديدم. برات شيريني خوردم. عروسم مثل ماهه. ماهِ شب چهارده؟››
به صورتش سيلي زدم. دستانش را گرفتند. تو رختخواب نشسته بود و سر تكان ميداد. زنگِ در صدا كرد. ‹‹عزيز! عزيز! برو مرد... برو در را باز كن چرا ايستادي؟›› در چهار چوبِ در پيدا ميشوي و مادر دستانش را باز ميكند وتو را در بغل ميگيرد. ‹‹آخ بگردمت مادر. شيريني آوردي برامان؟! ديگه سر و سامون پيدا كردي. مرد اينقدر سر كوفت نزن ببين شيريني آورده. جورابهات را بده مادر تا بشورم. خيلي خسته شدي؟ چه قدر كار؟ چه قدر اضافه كاري؟ هيچ ناراحت نباش. كم كم عادت ميكني...››
چرا نامه را تمام نكردي؟... چرا اينقدر اذيت كردي ؟... مي توانستي توي تاقچه چند
نامه هم به رسمِ يادگار بگذاري تا در وقتِ دلتنگي بخوانند. كاغذي جلويت ميگذاشتي تا نامه بنويسي، اما قلمت به كار نميرفت. چند خط سر هم ميشد و... بعد ميرفتي تلفن ميزدي. همسايه ميآمدخبر سلامتي تو را ميداد... راستي كه چي؟ اينبار هم جستي؟!
حالا چينهاي پيشاني و دورِ دهانِ مادر عميق شدهاند. با گوشة روسريِ سياهش اشكِ
چشمها را پاك ميكند. پدر در درگاهِ اتاق ميايستد.
ـ بسه ديگه زن ، چهقدر گريه ميكني؟
- چهكار بكنم. صبرم تمام شده. چهقدر اين هفتهها گذشت و باز پيداش نشد. اين چه جور آمدنه. جوابِ ناهيد را چي بدهم؟ حالا كه همه چيز همانطور كه دلت ميخواست آماده شده !
ـ زن، با خيال بافي كه كاري درست نميشه.
- تو هم حرفِ ديگران را مي زني؟ فكر ميكني نميفهمم! بچهام را نميشناسم!
قيافهاش را با كسي ديگر اشتباه ميگيرم؟ ... خودش گفته همين هفته ميآد؛ يكي از همين
هفتهها.
مادر از جايش بلند ميشود. با پشتي خميده رو سرياش را مرتب ميكند.
- اينقدر خون به دلم نكن!
- باز درِ حياط را بستهاي؟! چندبار بگويم در حياط را باز بگذار تا بچه مجبور نباشه از روي ديوار بياد.
مادر از اتاق بيرون ميرود. نگاه پدر به گوشهاي ثابت ميماند. بعد توي اتاق راه ميرود. همهچيز را نگاه ميكند. مينشيند وبه پشتي تكيه ميدهد.
- پسرجان رفتي و همة كارها را نيمه تمام گذاشتي. كاش ما را هم با خودت ميبردي و راحت ميكردي.
نگفته بودي كه چه روزي ميآيي. اين از عادتهاي توبود. دوست داشتي غافلگيرشان كني. دلت ميخواست آمدنت غيرمنتظره باشد. راستي كه چي بشود؟... وقتي كوچك بودي لاي رختخوابها پنهان ميشدي. مادر ميگشت و صدايت ميزد. وقتي تو را نميديد، چادر به سر ميكشيد و به كوچه ميرفت. زماني كه نا اميد وگريان باز ميگشت، تو از لاي رختخوابها بيرون ميآمدي ويكباره او را بغل ميكردي. محكم فشارت ميداد و صورتت را غرقِ بوسه ميكرد. اشكهايش به صورتت ماليده ميشد.
پدر از پنجره بيرون را نگاه ميكند. آن طرفِ حياط خانههاي نوساز را ميبيند كه خالي
مانده اند.
آن شبي كه رسيدي تاريكي افتاده بود توي خيابان و خانههاي نوساز را پر كرده بود.
بيشترِ وقتها از روي ديوار ميپريدي. آرام درِ راهرو را باز ميكردي از راهپله پايين ميرفتي. قوري را آب ميكردي و روي گاز ميگذاشتي. مادر هر بار بيدار ميشد و پايين ميآمد.
‹‹ اين چه وقتِ آمدنه، مادر جان نميشه زودتر بيايي؟... حالا شام خوردي؟››
سفره را باز ميكرد و ميرفت كه بخوابد. باز هم شنيدي كه پدر ميگفت:
‹‹بگويم كه چه كاره است؟››
‹‹سر و سامون بگيره...››
‹‹با كدام كاروكاسبي... ولگردي هم شد كار. گشنگي نكشيده كه...››
در اتاق صدا كرد. لقمه را با عجله پايين دادي. سرت را بالا نياوردي.
‹‹پسر! اين جاني هست كه بايد بكني. تا كي ميخواهي قايم شوي؟
بعد درآن شب سرك كشيد ي وديدي كه پنجره ها تاريكاند،خوشحال شدي و فكركردي كه اين هفته خيلي انتظار كشيدهاند. ناهيد هم كه اين چند روزه اينجا است. و مادر وقتي پيچِ راديو را باز كرده وصداي مارش را كه شنيده، دلش لرزيده است.
صداي زنگِ در بلند ميشود. پدر از جا بر ميخيزد و به سوي پنجره ميرود با صداي در كه بسته ميشود پدر بر ميگردد. مادر با ناهيد به اتاق ميآيد.ميگويد:
ـ عروس جان چرا سياه پوشيدي! آخر پسرم دلگير ميشه!... ميدونم ناراحتي و دل و
دماغ نداري .
پشتِ ديوار خودت را پنهان كردي و گوش ايستادي. صدايي نميآمد . درحياط بسته بود ميتوانستي دستت را از در بگيري و بالا بروي. از روي خانههاي نوساز رد بشوي و توي حياط بپري. در ذهنت اتاق ها را همانطور كه ناهيد برايت نوشته بود مجسم كردي. دو اتاق با راهرويي در وسط كه انتهاي راهرو به آشپزخانه ميرفت. ديگر آن شبهاي سرد را بايد از ياد برد. وقتيكه سرما تا مغز استخوانهايت فرو ميرفت و هرچه پتو به دور خودت ميپيچيدي گرم نميشدي. گوش ميسپردي به سروصداي رعدوبرق با انفجارهاي دور و نزديك. قلبت ميتپد. چشمانت را آرام آرام مي گشايي سايه كسي را مي بيني كه به داخل سنگر مي خزد.
‹‹سالم هستي؟››
‹‹زنده ام.››
‹‹مادر سگا تو اين هوا هم ول كن نيستند.››
از ديوار خودت را بالا كشيدي. مادر دستهاي ناهيد را تو دستاش محكم گرفته. حالتي در چشمانش هست. آن روز گفتي: ‹‹زود تمام ميشه. اين روزها هم ميگذره. اگر اين روزها نباشه آدم ارزش با هم بودن را نميفهمد.››
ـ بلند بشوم يك چاي و چيزي درست كنم.
- نه، زحمت نكشين.
ـ بابا جون چهطوري؟ حالت خوبه؟
ـ خوبم.
روي پشت بام كه پا گذاشتي، فكر كردي كه همهگي جا ميخورند. هيچ انتظار ديدنت را ندارند. آنها را بغل ميگيري و ميگويي: ‹‹ ببين خودم هستم! ديگر تمام شد.››
صورتت را غرق بوسه ميكنند پدر ميگويد: ‹‹ببين براي خودش مردي شده! سبيل گذاشتي پدر سوخته؟!››
نگاهتان گره ميخورد.
پدر ناچار تكانت ميدهد: ‹‹هي؟ كجايي پسر؟ ها!
درست مثل همان روز كه او را ديدي. پيچ و تاب ميخورد. چين دامنش باز شده بود گل سفيدي را ميمانست كه برزمينة سرخ رنگ فرش شكفته باشد. آبشاري از گيسو روي شا نههايش ميريخت.
شلوغي آنجا را از ياد بردي. از خودت پرسيدي: ‹‹ميشود اين عروس باشد و من هم داماد.؟››
بعدها آنروز كه در زير نگاهت سِحْر شد و در درگاه اتاق ماند. خودتان را لو داديد.››
‹‹چي شده پسر؟››
پدر بود كه تكانت ميداد. او از اتاق فرار كرد. وقتي همه سرگرم كار بودند از پشت پنجره صدايت زد. و تو سر از پا نشناختي. به لب بام آمدي. مانند كبوتري كه راه گم كرده روي دو پا نشستي. به ياد آوردي كه مادر جيغ زده بود: ‹‹از ديوار مردم نرو بالا.››
گفتي: ‹‹از ديوار مردم كه نرفتم بالا. خانة خودمان است.››
گفت: ‹‹مادر اين كارها آخروعاقبت ندارد.››
گفتي: ‹‹جان من سر و صدا نكن. از آن كفتراي قيمتيه. بگذار بگيرمش.››
و مادر گلايه كرده بود: ‹‹ اينقدر مرا آزار نده بچه جان!››
دستانت را لب بام گرفتي و پايت را لب پنجره گذاشتي. بعد خودت را ولكردي. روي تپه خاك افتادي. پاهات توي تَلِ خاكهاي نرم فرو ميرفت. روي خاكها سُر خوردي . زير پايت خالي شد. دلت از جا كنده شد. فرو ميرفتي. دستها را به اطراف گرداندي و در مشتهات جز خاك نرم چيزي نبود. با خودت خاكها را ميبردي. ميچرخيدي و در فضايي قير اندود فرو ميرفتي و انتظار ضربهاي را ميكشيدي . چرخ ميخوردي.
چشمهايي را ميديدي كه در تاريكي به تو خيره شده بودند. مادر و ناهيد و پدر لب چاه سرك ميكشيدند. باز ضربة ديگري به سر و ريزشِ خاك بود.
آن چشمها دندان نشان ميداد و انتظارت را ميكشيد. در تاريكي شب دندانهايش
برق مي زد . نزديك و نزديك تر مي شد . انديشيدي : چرا حالا ؟
مادر با سيني چاي بازگشت . جلوي ناهيدگرفت . ناهيد همان طور كه چاي را برمي داشت به پدر نگاه كرد . پدر تو فكر بود . انگار به گفتگوي شب گذشته مي انديشيد.
گفته بود :‹‹ زن ، با اين دختر چكار كنيم؟››
‹‹ چه مي دانم؟ صبر كنه ، نمي شه ؟ پسرم مي آد.››
‹‹ دست بردار . بيشتر از اين بچهمان را عذاب نده.››
‹‹ بوي او توي خانهمان هست . نميتواني بفهمي؟››
‹‹ اين دختر چه گناهي كرده؟››
‹‹نمي دانم ! هر كار دلت مي خواد بكن.››
‹‹ با پدرش صحبت مي كنم.››
پدر به خود ميآيد. سكوتِ اتاق را مي شكند.
ـ خوب هستي بابا؟ چهكار ميكني؟
ـ روزها ميروم بيمارستان سرِ كار و ديگر هيچي.
ـ بابات با شما صحبت كرد؟
ـ بله.
شانههاي ناهيد لرزيد. چيزي راه گلويش را ميبست. به تو نگاه كرد كه لبخند به لب داشتي. لبخندي كه رنگِ خداحافظي دارشت. آن روز از پشتِ شيشة ماشين براش دست تكان دادي ولبخند زدي.
پدر از جايش بر ميخيزد.با دستمالِ كهنهاش گردِ روي قابِ عكس را ميگيرد. از پنجره به حياط نگاه مي كند.
ـ خانه را ميفروشم. ديگه تحملِ ماندن اينجا را ندارم.
پدر گوش ميسپارد به صداي پاهايي كه بر روي سنگ فرشِ حياط دور مي شوند. تو را همراهِ ناهيد و مادر مي بيند كه دور مي شوي .
حالا که فکر میکنم آن لحظه من فقط يک جمله گفتهام که هنوز به ياد دارند.
پا به زمين کوبيده بودم و گفته بودم: من داداش سبيلوم را میخواهم.
به نقل از نشریه کارنامه
محمد رضا بیگی - 1371
۲۳.۱۲.۸۷
محاصره خانه تیمی
برگی از یک داستان 13
مریم سطوت
8 تیر در حالیکه ما چشم بسته در اطاقی چند متری به خود میلرزیدیم، رهبران سازمان چند خیابان آنطرفتر کشته شدند. 9 تیر شکارچیان ساواکی از برابر ما گذشتند تا بهزاد امیری را به قتل برسانند. 10 تیر نادره احمد هاشمی آنطرف میدان خود را قطعه قطعه کرد... سایه مرگ در کنار ما بود.
عکس ها: خانه مهرآباد جنوبی هشتم تیرماه 1355
بخش 13
محاصره خانه تیمی
مطالعه کتاب بیژن دوباره تحرکی در تیم بوجود آورد. بار دیگر ما را در کاری جمعی کنار هم قرار داد. از سر گیری مطالعه مرا از آن فضای یاس و دلمردگی بیرون آورد و موضوعات دیگری را در ذهنم جا داد. از سبک نوشتههای بیژن خوشم میآمد. یک طور دیگر بود. خیلی آرام و منطفی بحث میکرد. خواننده را به واکنش سریع نمی کشاند. توصیفی که از فضای جامعه میکرد برایم واقعیتر میآمد، شاید هم دلم میخواست که این طور باشد...
نیما دوباره بحثها و طرح سوالات را جدی میگرفت و حسین را که با دقت بیشتری نسبت به گذشته گوش میداد مورد خطاب قرار میداد. من دوست نداشتم به آن بحثهای بینتیجه قبلی بازگردم. روحم چیز های امیدوار کننده میطلبید.
بعد از چند شب بدخوابی و افکار پریشان اولین شبی بود که احساس خستگی میکردم. مطمئن بودم تا سرم به زمین برسد، خواب مرا با خود خواهد برد. خوشحال بودم که نگهبانی آخر با من بود و میتوانستم چند ساعتی پشت هم بخوابم. حسین نگهبان اول بود. در خواب عمیقی بودم که حس کردم دستی تکانم میدهد. با خود فکر کردم: " چقدر شب سریع به صبح رسید!"
نیما بود. با انگشت روی دهانش اشاره کرد تا ساکت بمانم. "چه شده بود؟"
بسیار آرام گفت:
ـ" حسین صداهایی توی کوچه شنیده. مثل اینکه در محاصره هستیم"
دلم هری پایین ریخت. فکر مرگ و درگیری مدتها بود مشغولم نکرده بود. بلند شده اسلحهام را آماده کردم. نیما به سوی پنجره حیاط رفت تا از آنجا پشتبامهای روبرو را زیر نظر گیرد. حسین گوش به در کوچه چسبانده بود. او را که دیدم دلم دوباره لرزید. "یعنی وقت آن اتفاق بد رسیده بود؟"
حسین مسلسل تیم را در دست داشت. او مسئول عملیات فرار در زمان درگیری بود. راه فرار و وظیفه هر کس از قبل روشن بود. در حیاط در کنار دیوار اتاق مهمانخانه نردبانی گذاشته بودیم. باید از آن استفاده کرده روی دیوار رفته، از آنجا هم روی پشت بام اتاق روبرو. پشت این اتاق کوچه باریکی بود که به خیابان راه مییافت.
مسیر فرار از خانه در زمان محاصره تیم را من و حسین همان روزها که تنها بودیم مشخص کرده بودیم. نیما بعدها به آن چیزی اضافه نکرده بود. از درخانه نمیشد خارج شد. میماند همین راه. فرض بر این بود که ماموران روی پشتبامهای دیگر کشیک نمیدادند. وگرنه آنها امکان دید بیشتری داشتند و میتوانستند ما را از آنجا بزنند.
قرار بود اگر اول ماموران تیراندازی را آغاز میکردند، من ابتدا از روی پلههای پشتبام نارنجکی بسمت آنها پرتاب کرده و ذهن آنها را به آن سمت منحرف کنم. در این فاصله که ماموران درب پشتبام را به آتش میبستند، بسرعت پایین دویده، همراه نیما و در پناه آتش مسلسل حسین از نردبان بالا رفته و خود را به پشتبام اتاق میهمانخانه برسانیم. بعد من میبایست حسین را در حمایت آتش میگرفتم تا او هم این مسیر را طی میکرد. دو نارنجک اضافی را من حمل میکردم. دومی را قرار بود در این لحظه استفاده کنم و با پرتاب آن به سمت دشمن امکان آمدن حسین روی پشتبام را فراهم نمایم. نیما در این مدت از روی پشت بام به خیابان پشتی پریده و راه را برای حرکت بعدی باز میکرد.
راه دیگری نبود. اگر شانس میآوردیم، حداقل میتوانست یکی در پناه آتش دیگری فرار کند. روزی که من و حسین این طرح را میریختیم، دلم میخواست که هیچ وقت مجبور نشویم از آن استفاده کنیم. اما حالا وقت آن رسیده بود.
میدانستم که اگر محاصره خانه کامل شده باشد، کمتر چریکی میتواند از آن جان سالم بدر برد. استثناهایی هم وجود داشت. مثلا حمید اشرف، چندین بار از محاصره جان بدر برده بود. صبا در یکی از این فرارها همراه او بود:
ـ" مشغول خوردن نهار بودیم که صدای انفجار نارنجک را توی حیاط شنیدیم. حمید صبح همان روز از سه درگیری جان سالم بدر برده بود و تازه یک ساعتی بود که به تیم ما آمده بود. با وجود اینکه از ناحیه پا تیرخورده و زخمی بود، سریعا بلند شد و مسیر فرار را پرسید. برای فرار میبایستی از حیاط خلوت روی پشتبام خانه پشتی رفته و از پشتبام چند خانه میگذشتیم. از همه طرف بسمت خانه شلیک میشد. شیشهها بر سر و رویمان میریخت که خود را به حیاط پشتی رساندیم. در فکر بودم که چگونه میخواهیم از زیر این باران گلوله رد شویم و چه باید کرد که اگر ما نتوانیم فرار کنیم حداقل حمید بتواند فرار کند. حمید اما بدون توجه به همه چیز جلو میرفت و ما بدنبال او روان بودیم. قبل از این که کاملا به پشتبام برسیم، صدای شلیک مسلسل حمید آمد. او بجای سنگر گرفتن مستقیم بسمت ماموران که روی بامهای دیگر کمین کرده بودند، رفت و آتش گشود. ماموران که انتظار این حرکت را نداشتند از ترس سرهای خود را دزدیده، پشت دیوار پناه گرفتند. آنقدر ترسیده و جا خورده بودند که ما تا به خیابان رسیدیم صدای شلیکی از طرف آنها نیامد. تازه وارد خیابان شده بودیم که حمید باز هم آتش گشود. دیدم که دو مامور افتادند. با اشاره حمید رفیقی دوید و مسلسل یکی از ماموران را از روی زمین برداشت. کمی جلوتر جلو ماشینی را گرفتیم و از منطقه خارج شدیم. همه ما یعنی چهار رفیق توانستیم سالم از آن خانه بگریزیم."
وقتی صبا از این واقعه تعریف میکرد. همه این صحنهها مانند فیلمی از جلو چشمم میگذشت و به احساس خوشبختی رفقا بعد از خروج سالم از درگیری فکر میکردم.
اما من هیچ تجربه تیراندازی و درگیری نداشتم. نمیدانستم که وضع نیما و حسین چگونه است. زمانی که مخفی شده بودم، سازمان در شرایطی نبود تا به اعضای تازهاش آموزش تیراندازی بدهد. بعدها هم به دلیل کمبود فشنگ و مهمات و فضای ناامن پلیسی از این کار صرف نظر کرده بودیم. من حتی صدای اسلحه خود را هم نشنیده بودم. نمیدانستم از صدای آن چهقدر جا خواهم خورد. رفیق باتجربهای گفته بود: " خوبه برای چریک حداقل یه درگیری کم خطر پیش بیاد تا او بتونه آن شرایط را عملا تجربه کنه."
شنیده بودم که موقع درگیری از زمین و زمان به سمت خانه شلیک میشود. عکس خانههای تیمی
ضربه خورده را در روزنامهها دیده بودم. در و پنجرههای شکسته و دیوارهای سوراخ سوراخ شده. میگفتند زیر رگبار گلولهها هیچ فرصتی برای فکر کردن و تصمیم گرفتن وجود ندارد. ما باید بدون درنگ نقشه فرار را اجرا میکردیم. شانس میآوردیم و فرار میکردیم و گرنه باید تا آخرین فشنگ میجنگیدیم و کشته میشدیم. آنچه برای همهمان قطعی بود این بود که زنده نباید به دست دشمن افتاد. از حمید نقل میشد که گفته است:" بهترین دفاع حمله است. حمله کنی امکان فرار هست. اما دفاع یعنی مرگ صددرصد."
وقتی طرح فرار را با حسین میریختیم .حسین پرسیده بود:
ـ"تو فکر میکنی وقت درگیری چهکار کنی؟"
و من جواب داده بودم:
ـ"یک خشاب رو به دشمن خالی میکنم و یک خشاب برای راه میگذارم."
بارها صحنه محاصره خانه را در خیال آورده بودم. دلم میخواست اگر امکان فرار نباشد، حین گریز، با گلوله ماموران کشته شوم. حالا که مرگ میآمد، اصلا دلم نمیخواست شرایطی پیش آید که مجبور شوم سیانور را گاز زده و خودم به زندگی خود پایان دهم.
یکسال پیش روز هشتم تیر، من همراه با 7 نفر دیگر بصورت چشم بسته در اطاقی در مهرآباد جنوبی که توسط پتو از هم جدا شده بود، به سر میبردم. آنشب صدای تیراندازی خانه حمید که تا صبح ادامه یافت به من فهماند که درگیری و محاصره خانه تیمی یعنی چه.
روز بعد، پس از یک ماه چشم بسته بودن به خیابانهایی آمدم که هرگوشهاش گشتیهای ساواک در پی شکار ما بودند. با کوچکترین اشتباه کار تمام بود. باید برای گرفتن خانه جدید اقدام میکردیم. دلمشور میزد. در بحبوحه ضربات چنین مسئولیت سنگینی بر دوشم قرار گرفته بود. تصمیم گرفته شد که من با یکی از افرادی که در آن اطاق با آنها بسر میبردم، بنام داود چشم باز شده و با هم بدنبال خانه برویم. در حوالی سهراه آذری از کوچهای به کوچه دیگر میرفتیم. به یکی از فرعیها رسیدیم. خیابان خیلی شلوغ بود. از هر طرف زن و بچه، رهگذر و دستفروش رد میشدند. آنقدر خیابان از رفت و آمد مردم پر بود که بسختی از میان آنها ماشینی میتوانست عبور کند.
در میان همهمه و شلوغی، صدای فحشهای رکیکی توجه مرا به خود جلب کرد. ماشین آریایی بود که میخواست از این مسیر رد شود و سرنشینانش شیشهها را پایین کشیده و به مردمی که در خیابان راه را بسته بودند، فخش میدادند. ماشین، جلو پای ما منتظر باز شدن بقیه راه متوقف شد. 5 سرنشین داشت. چشمم برای لحظهای به درون ماشین افتاد. روی زانوهایشان مسلسل بود. با دیدن مسلسلها بدنم یخ کرد. عرق سردی از پشت گردن تا کمرم سرازیر شد. بازوی داود را فشار دادم و بسمت دیگری کشاندم. در واقع هولش دادم. فکر میکردم اگر چند لحظه دیگر آنجا بایستیم. خودمان را لو خواهیم داد. از گشتی رد شده بلافاصله وارد کوچهای شدیم و از آنجا وارد کوچه دیگری، که صدای شلیک آمد. شب در روزنامه خواندم که "بهزاد امیری دوان" در همان محل درگیر و کشته شده است.
روز بعد، 10 تیر، قرار بود بعنوان کوپل با رفیق دختری سر قراری بروم. برای همه روشن بود که این قرار خطرناک است. در شرایط عادی از چنین قراری صرفنظر میشد. اما در آن روزها ما مجبور بودیم برای رابطه گیری با بقیه سازمان به آن تن دهیم. من باید همراه او تا نزدیکی محل قرار میرفتم، تا اگر اتفاقی افتاد، فورا بقیه را خبر کنم. او را از قبل نمیشناختم. فقط میدانستم که او یکی از همان چشم بستههای خانه مهرآباد جنوبی است. جثه کوچکی داشت اما سن و سالی بیش ار من.
قرار در میدان راه آهن بود. وقتی از فرعیها میگذشتیم، سیگاری آتش زد. میدانستم که در دلش هیاهوست. شاید این آخرین سیگار او بود. دلم میخواست من هم سیگاری بودم و یک سیگار میکشدم. کلمهای با هم حرف نزدیم. نمیدانستم چه باید بگویم. او داشت بسوی مرگ میرفت. خودم هم کمتر از او تشویش نداشتم. هیچ کدام کلت نداشتیم. تنها سلاحمان دو نارنجک دست ساز بود. معنایش این بود که درگیری یعنی مرگ. هیچ امکانی برای تیراندازی و فرار نداشتیم.
قبل از میدان از او جدا شدم. قرار او در ایستگاه اتوبوس نزدیک پلههای راهآهن بود. محلی را در آنطرف میدان انتخاب کردم و منتظر ایستادم. امیدوار بودم که اتفاقی نیفتد. ایستگاه اتوبوس را نمیدیدم. بمحض آنکه او به آنطرف خیابان رسید، چند نفر بسمت ایستگاه دویدند. در دستانشان اسلحه را دیدم. نقسم بند آمد. چند لحظه بعد با فریاد و سرو صدای زیاد دوباره از ایستگاه با همان سرعت دور شده و سعی کردند خود را مخفی کنند. صدای انفجار. مردم به سمت محل انفجار میدویدند اما من در جایم خشک شده بودم. ندیدم که او چگونه خود را قطعه قطعه کرد اما چادر غرق در خونش در برابر چشمانم بود. هرچه زودتر باید از محل دور میشدم. اما پاهایم خشک شده بودند، از من فرمان نمیبردند. به زحمت آنها را به دنبال خود کشیدم و از محل دور شدم. شب در روزنامه خواندم که "نادره احمد هاشمی" کشته شد. آن روز نمیدانستم که گشتیهای ساواک ورود دو دختر چادری را به میدان اطلاع داده و مرا هم تحت نظر داشتند ولی در هیاهوی پس از انفجار نفهمیدند که من از کدام مسیر از میدان خارج شدم. آنروز مرگ مرا لمس کرد و گذشت.
8 تیر در حالیکه ما چشم بسته در اطاقی چند متری به خود میلرزیدیم، رهبران سازمان چند خیابان آنطرفتر کشته شدند. 9 تیر شکارچیان ساواکی از برابر ما گذشتند تا بهزاد امیری را به قتل برسانند. 10 تیر نادره احمد هاشمی آنطرف میدان خود را قطعه قطعه کرد... سایه مرگ در کنار ما بود.
برای من که روزهای اول زندگی مخفی را میگذراندم تحمل این همه فشار دشوار بود. سراپایم میلرزید. تاکسی گرفته خود را به خیابان قزوین رساندم. در این محل کوچههایی میشناختم که میتوانستم خود را چک کنم و مطمئن شوم که تحت تعقیب نیستم.
خیابان قزوین، خیابان پهنی بود. هوا گرم بود. زبانم خشک شده بود. فشاری آبی دیدم که زنان محل کنار آن لباس میشستند، جلو رفته سرم را زیر آب خنکی گرفتم که از فشاری میآمد. هنوز جرعهای ننوشیده بودم که از گوشه چشم دیدم جلو فشاری، در کنار خیابان، گشتی ساواک توقف کرد. سرم روی فشاری بود اما به جای نوشیدن آب، آنها را میپاییدم. با خود گفتم: "تمام شد" عرق سردی از پشت گردنم به پایین سرید. یک دستم روی فشاری بود و دست دیگرم بسوی نارنجک رفت. نباید زنده به دستشان میافتادم. آنها مسلسل بهدست از ماشین پیاده شدند. دستم را روی پین نارنجک گذاشتم. فقط یک ثانیه و بعد تمام. چشمم به زنهایی که رخت میشستند افتاد. دستم سست شد. آنرا از روی پین نارنجک برداشتم. سیانور را به زیر دندانم سراندم.
"مثل اینکه با من کاری ندارند" با هم حرف میزدند. از گرمای هوا مینالیدند. آرام خود را کنار کشیدم. کوشیدم به اسلحهشان نگاه نکنم. فکر میکردم از نگاهم مرا خواهند شناخت. دور شدم. در اولین کوچه پیچیدم. بقیه راه را از هیجانی که داشتم، دویدم. کاری که غیر ضرور و خطرناک بود. تا نزدیکیهای خانه در کوچههای فرعی چرخیدم. از خیابانهای اصلی میترسیدم. "یک بار دیگر شانس آورده بودم. ولی تا کی" این جملهای بود که در این چند روز چند بار به خود گفته بودم.
حالا امشب دوباره مرگ به یک قدمی رسیده بود...
آرام به سمت حسین رفتم. گوش به در دادم. صدای حرکاتی به آرامی میآمد. حسین در گوشم آهسته گفت:
ـ"سایهای روی پشت بام آنطرفی دیدم. نارنجک را بردار و از پله بالابرو. ببین آیا کسی را میبینی؟ ما هم آماده شروع عملیاتیم"
او بسرعت رفت نزدیک دوصفر ایستاد. دو صفر مدارکی بود که به هر قیمتی باید نابود میشد و نباید بدست دشمن میافتاد. او مسئول نابودی مدارک از طریق شلیک به کوکتلی بود که در محفظه مدارک بود.
آرام از پلهها بالا رفتم. در پشتبام بسته بود. خودمان از پشت آنرا میبستیم. امکان باز کردن بی سرو صدای آن نبود. از زیر در و از شکاف میان دو در چوبی میتوانستم تا حدودی ببینم. دقت کردم. دو سایه روی پشتبام همسایه دست چپی بود. نفسم گرفت. چشمم را به درز در نزدیکتر کردم. در دستشان اسلحه بود. از ترس تیری در پشتم کشیده شد. " چقدر مردان مسلح ترسناک هستند." نارنجک را در دست فشردم. "خانه محاصره است" شانس ما برای فرار صفر بود. توی دلم خالی شد. ترس مثل حفرهای عمیق در درونم دهان باز کرد و مرا به درونش کشید.
اما حالت آنها خیلی عجیب بود. پشت آنها به ما و رویشان به خانه همسایه بود. باید بودن آنها روی بام همسایه را خبر میدادم. از جایی که ایستاده بودند به حیاط ما دید داشتند. باید به نیما خبر میدادم. "نکند که نیما به حیاط برود."
برگشتم تا سریع از پله پایین بروم. یکباره با حسین که از تاخیرم نگران شده بود و دنبالم از پلهها بالا آمده بود، برخورد کردم. یک لحظه تنگ هم قرار گرفتیم. یک پله از او بالاتر بودم و صورت ما درست روبروی هم قرار گرفت. در روشنایی کمی که از درز در پشتبام به درون میافتاد، برق چشمانش را میدیدم. گرمای نفسش را روی صورتم حس میکردم. به نظرم میآمد که صدای قلبش را هم میشنوم. قلب خودم هم با صدای بلند میزد.
قبل از مخفی شدن کتاب خاطرات "آن فرانک" را خوانده بودم. دختر جوان یهودی که در هلند همراه با خانوادهاش دو سال در یک اطاق زیر شیروانی مخفی شده بود. همراه آنها خانواده دیگری در همان اطاق مخفی شدند که یک پسر هم سن او داشتند. آن دو در شرایطی که صبح تا شب زیر نگاه دو فامیل زندگی میکردند، به یک دیگر دل باخته بودند. روزی که مخفیگاه آنها لو رفته بود و فاشیست ها در را میشکستند تا وارد شده و آنها را دستگیر کنند، در آخرین لحظه آنها یکدیگر را بوسیدند. اولین و آخرین بوسه قبل از رفتن به بازداشتگاه و مرگ. آنزمان این صحنه را بارها و بارها در ذهنم بازسازی کردم. اولین و آخرین بوسه چند لحظه قبل از دستگیری و مرگ. فکر میکردم آیا او طعم این بوسه را در شرایط بازداشتگاه با خود همراه خواهد داشت؟
ولی ما فقط یکی دو ثانیه در همان حالت ماندیم. یکی دو ثانیهای که در ذهن من هم چون زمان درازی نقش بست. هر لحظه ممکن بود حمله شروع شود و جهنمی از آتش و گلوله برپا شود. قلبم بشدت می زد. دست پاچه گفتم:
ـ"دو مرد مسلح روی پشتبام همسایه هستند. اما به نظرم که حواسشان به سمت خانه دست چپی است نه به ما."
کنار رفتم تا حسین هم آنها را ببیند. او سرش را به درز در نزدیک کرد. از فکرم گذشت:"شاید این آخرین لحظههای زندگی ماست. نباید به او آنچه را که حس میکردم، میگفتم؟"
ـ" همینجا بمان. هنوز معلوم نیست در رابطه با ما باشد..."
سپس از پله با سرعت پایین رفت. میخواستم حواسم را به بیرون و ماموران بدهم اما حسین از کلهام خارج نمیشد. صحنه مرگ او را تصور میکردم.
از بالای پله حسین و نیما را میدیدم که گوش به در خانه چسبانده بودند. " آیا این آخرین شبی بود که با هم بودیم؟" مرگ آنقدر نزدیک. در کنار رفقایی که دوستشان داشتم. در کنار حسین.! از این فکر دلم لرزید. "کاش زنده بمانیم" چه انتظار عبثی!! مگر عمر چریک شش ماه بیشتر بود؟ مگر رفقای دیگرم صبا، غزال، غلام، حمید... کشته نشده بودند. ما هم مثل آنها...
دلم میخواست که محاصره در رابطه با خانه ما نباشد و یکباره دیگر هم شانس میآوردیم. هرطور شده بود مثلا درگیر شده و فرار میکردیم. "هیچ مرگی غم انگیزتر از آن نبست که در سنگر بمانیم و شلیک نکنیم." این جمله امیر پرویز پویان بود. "تا آخرین لحظه باید جنگید." از این فکر انرژی و نیروی گرفتم. هنوز تا آخرین لحظه وقت برای فکر و تصمیم داشتم... هنوز آن لحظه نرسیده بود...
صداهایی از بیرون میآمد. ماموران پشت در خانه ما با هم پچ پچ میکردند. دیگر روشن بود که حضور آنها در رابطه با ما نیست. اما مگر در آن نزدیکی خانه تیمی دیگری وجود داشت؟ سازمان هیچ وقت اجازه نمیداد در یک منطفه دو خانه تیمی گرفته شود. شاید مجاهدین بودند و یا...هر که بود دلم برایشان میسوخت.
از لای درب پشتبام دیدم که تعداد ماموران به 4 نفر رسیدند. با دست به حسین 4 انگشت خود را نشان دادم. نیما از پلهها بالا آمد. به خوبی معلوم بود که همه حواس آنها متوجه خانه دیگریست. ماموران پشت به ما داشتند. با دست به هم علامتهایی میدادند. " کاش میشد آدمهای درون خانه را طوری خبر کرد." یکباره از روی پشتبام سایهها به درون حیاط خانه مربوطه پریدند. اول سکوت بود بعد سرو صدای باز و بسته شدن در، جیغ...، ایست...، ایست... صدای شلیکی نیامد. هیاهو، زاری، گریه... فریاد.. سرو صداهای مبهم.
صداهای درون کوچه بیشتر شدند. شلوغ شده بود. صدای ماشینهایی که رد میشدند. همسایهها یکی بعد از دیگری در خانهها را باز کرده بیرون میآمدند. ما هم از در بیرون رفته به نظاره مشغول شدیم. همسایه روبرو بیرون آمده بود. به سمتش رفتم:
ـ" زینت خانم چه خبری شده؟"
ـ" پسر حاجآقا را گرفتند "
ـ" وا! چه کار کرده مگه؟."
ـ" حکما نوارهای آقا رو پخش میکرده....."
شوهرش توی حرف زنش دوید و گفت:
ـ"تو از کجا خبر داری زن؟ برای نوارهای آقا که این همه مامور نمی ریزن. حتمی خرابکارا بودن.."
زینت خانم رو بمن کرد و ابرویش را با نشانه اینکه به حرفهای او توجه نکن بالا انداخت و گفت
ـ" نچ، حکما نوارهای آقا رو پحش میکرده."
از این حرف همسایه دلم خیلی گرفت. فکر کردم الانه که زیز شکنجه خرد و خمیرش کنند و رد دوستانش را بخواهند. خوشحالی زنده ماندن با تلخی فکر دستگیری همسایه دلم را به آشوب کشید. وقتی سرو صداها خوابید و ما به خانه برگشتیم ساعت سهو نیم بود. ما بازهم زنده مانده بودیم ولی پسر حاجی را الان به تخت بستهاند و شلاق میزنند.
حسین نگهبانی اول را بعهده گرفت. او وظیفهاش را بعنوان مسئول عملیات فرار خیلی خوب انجام داده بود. باز هم حس امنیت در کنار او درم تقویت شد. هوش، تسلط و آرامش او امشب ما را از دست زدن به خطایی بزرگ نجات داده بود. ممکن بود که فکر میکردیم که این ماموران در ارتباط با ما هستند و خود پیش قدم شده بیخود و بیجهت وارد درگیری میشدیم که نتیجهاش معلوم بود. میدانستم که تنها به او میتوانم اعتماد کنم. اگر کس دیگری بود ممکن بود اشتباه میکرد و ما را به کشتن میداد. اما حسین درست تشخیص داده بود.
قبل از خواب نگاهی به سمت او انداختم. چشم در چشم شدیم. نمیدانم او در کدام فکر بود، اما من خوشحال بودم که این چشمها هنوز هستند...
مریم سطوت
satwat_m@gmx.de
۲۷.۱۱.۸۷
عشق در تیم های چریکی
شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطهای.
متن سخنرانی در جشن بزرگداشت سی و هشتمین سالگرد جنبش فداییان:
من امروز صحبت خود را به دو بخش تقسیم کرده ام . ابتدا تیتروار متد و زاویه نگاهم را به جنبش فدایی طرح کرده و توضیح میدهم چرا به منعکس کردن مسائل مشخصی منجمله بحث امروز اهمیت قائلم و بر این اساس در بخش دوم در رابطه با موضوع تعیین شده یعنی عشق در زندگی چریکی صحبت کوتاهی خواهم داشت.
در بررسی جریان فدایی چه از طرف نیروهای آن و چه مخالفین چندین متد بکار گرفته میشود.
برخی از زاویه بررسی نظریات و دیدگاههای حاکم بر باین جریان حرکت کرده و با مقایسه آن با نظرات امروز خود، این ایدهها را رد ویا تایید میکنند. مثلا آقایان طاهریپور، حمیدیان و یا میلانی به نظر من عمدتا این متد را به کار میگیرند.
برخی نتایج عملی فعالیتهای این جریان و تاثیر آن بر روندهای اجتماعی را مورد توجه قرار می دهند و با مقایسه آن با روندهایی که امروز فکر میکنند آنزمان ضرور یا مثبت بوده، در رابطه با این جریان به قضاوت مینشینند. مثلا اینکه آیا حرکت فداییان به تقویت جامعه مدنی انجامید، دمکراسی را تقویت کرد و نظائر آن. مثلا آقای حیدریان عمدتا این متد را بکار میگیرد.
برخی نیز به بررسی شرایط آنروز، جهان دو قطبی، استبداد حاکم بر کشور، وضعیت نیروهای سیاسی، بی اعتمادی مردم به پیشاهنگ و.. پرداخته و بررسی حرکت فداییان را از این نقطه آغاز میکنند. اکثر فعالان سازمان اکثریت این روش را بکار میگیرند.
روشن است که همیشه ترکیبی از این متدها در کنار یکدیگر بکار گرفته میشود. در اینحا منظور من تاکید بیشتر بر این یا آن وجه تحلیل است.
هر چند من معتقدم که برای بررسی تاریخ یک جریان پرداختن به مسائلی که در متدهای ذکر شده مطرح شد ضرور یست ولی هیچیک از این متدها و تحلیلهایی که ارائه میشد مرا راضی نمیکرد.
ده دوازده سال پیش مهدی فتاپور در مطلبی با عنوان خیزش جوانان و روشنفکران ایران در دهه 50 زاویه جدیدی را در این بحث گشود، که برای من قابل پذیرشتر بود. وی با بررسی شرایط شکلگیری و روانشناسی حاکم بر این جریان و مقایسه آن با شرایط کشورهای دیگر در همان دوره، این جنبش را در رده جنبشهای رادیکال اعتراضی دانست که با تکیه به روشنفکران و جوانان در دهه 60 و 70 در کشورهای اروپا، آمریکا و آمریکای لاتین شکل گرفت، او جنبش فداییان را حرکتی وسیعتر از سازمان چریکهای فدایی خلق و در سالهای اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 آنرا معادل کل جنبش اعتراضی رادیکال جوانان و روشنفکران سکولار ایران دانست. جنبشی که مهمترین و عامترین مشخصه آن رادیکالیسم و آرمانگرایی است. در این تحلیل جنبش فداییان همانند جنبش جوانان و روشنفکران در اروپا و آمریکا حرکتی گسترده، گوناگون و حامل وجوه متناقض و حتی متضاد است که میتوان با تکیه بر این یا آن وجه آن به نتایجی کاملا متفاوت رسید. موضع گیری در قبال این جنبش در وحله اول در گرو پاسخ به این سوال است که نسبت به کلیت این جریان در ایران و در سراسر جهان چه فکر مکنیم.
در این نوع نگاه بررسی نظرات بیژن و مسعود احمدزاده هر چند مفید و ضرور است ولی روشنگر روانشناسی و انگیزههای نیروهای این جریان نیست. تصویر عمومی این جنبش را بیش از همه در نوشتههای صمد بهرنگی و بخصوص در شخصیت ماهی سیاه کوچولوی وی میتوان یافت.
من در چارچوب همین فکر در نوشتهای تحت عنوان آرزوهای بزرگ (هشت سال پیش) به بررسی شخصیت چهارتن از زنان چریک فدایی پرداختم:
من بارها به اين فکر کرده ام که چه چيز ليلا و صبا و طاهره و غزال زا در کنار هم قرار میداد. آنها تيپ هائی بودند کاملا متفاوت , با پيشينه هايی که هيچ وجه مشترکی با يکديپر ندارند. آنها تنها در يک چيز با يکديگر مشترک بودند: نياز به دگرگون کردن و دگرگون شدن , نياز به پرواز . آنها خواستار تغيير بودند, تغيير جهان , آنها جوانانی بودند که میخواستند کارهای بزرگ کنند. روستا شهر آبکنار و خانه مجلل طاهره برای اين دو کوچک بود. آنان نمیخواستند به گونه ای که ديگران زندگی می کردند, زندگی کنند.
بر اساس این زاویه ورود به این نتیجه رسیدم که در تحلیل ها و نوشتههایی که تا کنون انتشار یافته، تصویرسازی از این جنبش ناقص و ضعیف است و به همین دلیل این زاویه کار را برگزیدم. در کارم برای تصویر سازی با این امر مواجه شدم که بخش عمده نوشتهها و خاطراتی که در بزرگداشت فداییان و یا تشریح حوادث، انتشار یافته مرا راضی نمیکند. در این نوشتهها همه فداییان شجاع، فداکار، مهربان، عاشق تودهها، مقاوم در زیر شکنجه و خلاصه آنکه آدمهایی هستند اسطورهای، دور از دسترس و تا حد زیادی شبیه هم. بدون آنکه بخواهم ارزش های طرح شده را زیر سوال برده و یا بسیاری از نوشتههای خوب را نفی کنم ولی من این نوع تصویر سازی را ناقص میدانستم. در آغاز همان نوشته چهار زن این چنین آورده بودم:
ليلا گلی آبکناری , صبا بيژن زاده , غزال آيتی و طاهره خرم نه از ناموران و بزرگان سازمان بلکه 4 تن از فداييانی هستند که دهها نظيز آنان در آن سالها در درگيری های مسلحانه کشته شدند , صد ها نظير آنان در سالهای قبل و پس از انقلاب بزندان افکنده و يا اعدام شدند و يا بسياری ديگر مجبور به ترک وطن شده و امروز در گوشه و کنار جهان زندگی های ديگری را تجربه می کنند.
در این نگاه، فداییان کشته شده، آدمهایی بودند شبیه خیلی از آنهایی که امروز در همین سالن نشسته اند و به هر دلیل در آن سالها زنده مانده و موفق شدند به خارج از کشور بگریزند. در این چارچوب فداییان انسانهایی بودند که عاشق میشدند، گاهی حسادت میکردند، گاهی خرده بین بوده و در عین حال هنگام دستگیری حاضر بودند خود را بانارنجک قطعه قطعه کنند تا مجبور نشوند به دشمن اطلاعات بدهند.
در همین دوره از فرج سرکوهی مطلبی خواندم که نوشته بود، یک جریان اجتماعی زمانی ماندگار میشود که به ادبیات و هنر راه یابد. محمد رضا نیکفر در سخنرانیش در کلن تحت عنوان یاد آن تابستان، حافظ تاریخی را در گرو طرح مشخص و با نام و نشان آن دانست. مهدی فتاپور در نوشتهای در وبلاگش تحت عنوان تلخی آرزو، سختی جستجو، با تایید نقش ادبیات و هنر در ماندگاری جریانهای تاریخی، از ظلمی که به جوانان سالهای قبل و پس از انقلاب روا شده صحبت کرده و مینویسد زندگی و رنجهای این جوانان آنطور که شایسته آنهاست در ادبیات و شعر ما منعکس نگردیده. او مینویسد
صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله ها آویزان کردند. مادرانی بوده اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم
من با تایید این ایدهها، به این نتیجه رسیدم که در حد وسع خود به منعکس کردن آن دوران در شکل داستانیاش برآیم. شاید که این نوشته بتواند روزی مورد استفاده داستان نویسان برجسته کشورمان قرار گیرد. امروز بجز تاریخ نویسان و فعالان سیاسی کمتر کسی نام سرگرد وکیلی یا مختاری را بخاطر دارد ولی نام مرتضی کیوان را شاملو بعنوان سمبل همه مبارزین آن سالها در تاریخ کشور ما ماندگار کرد. کسی که نه بخاطر حماسه، نه بخاطر آفتاب بلکه بخاطر نوزاد دشمنش، به خاطر یک لبخند تو، به خاطر یک قصه در سرد ترین شبها تاریکترین شبها، بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتاد...
من در داستانم قصد ندارم تاریخ سازمان را بررسی کنم. قصد ندارم چگونگی تکوین نظریات و مهمترین مباحث و اتفاقات درون سازمانی را پیگیری کنم. بلکه قصد دارم زندگی واقعی و بوِیژه انگیزهها و احساسات جوانانی را که در خانههای تیمی هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند از نگاه یک دختر جوان چریک، منعکس نمایم. مثلا داستان من در این چند شماره همزمان است با قتل عبدالله پنجه شاهی. تمرکز نوشته در این رابطه نیست که این عمل چگونه اتفاق افتاده، چه کسی یا چه کسانی در آن سهیم بودهاند و از این قبیل. من قصد ندارم به این مسائل بپردازم. تمرکز کار من منعکس کردن واکنش افراد شاخهای که در آن زندگی میکردم بعنوان چند عنصر تیپیک چریک در برابر این واقعه است. آیا از کنار آن میگذرند یا ملتهب و حتی برای یک دوره دلسرد میشوند. آیا این عمل، متعلق به آنان بعنوان نمونه هایی از جنبش فداییان است یا آنکه آنها آنرا علیه خود میدانند.
عشق در خانه های تیمی
در همین چارچوب مختصرا به عشق بعنوان یکی از وجوه پراهمیت روانشناسی آن دوران میپردازم. در بسیاری از نوشتهها، از عشق به صورت عمومی مثل عشق به سازمان، عشق به مردم، عشق به رفقا صحبت شده ولی من امشب میخواهم به عشق بمعنای شکل گیری علقه عاطفی، عشق بین یک دختر و پسر چریک در خانههای تیمی صحبت کنم.
من در نوشته آرزوهای بزرگ نوشته ام:
آنان زمانی بدين راه قدم نهادند که يک جنبش توده ای آنان را در اين مسير نمی راند. پرواز آنان با شماتت همه آنهايی که عقل جامعه را نمايندگی میکردند مواجه می شد. آنان در اين راه بايد عليه همه، حتی نزديک ترين عزيزان خود می شوريدند. جايی خواندم که عاشق کسی است که قلبش وی را هدايت کند . به اين بيان ليلا غزال صبا و طاهره عاشق ترين عاشق ها بودند زيرا بدنبال ندای دلشان رفتند
مطابق این برداشت بخش عمده چریک ها انسانهایی بودند سودایی و شیفته. انسانهایی که آرزوهای بزرگ در سر داشتند و به خاطر آن حاضر به مخاطره بودند. انسانهایی که حاضر بودند آنچه را که احساسشان به آنها حکم میکرد، پیگیری کنند. چنین انسانهایی نمیتوانستند عاشق نشوند. عاشق شدن در خانه چریکی بین رفقایی که در یک خانه زندگی میکردند بارها و بارها اتفاق افتاد.
اما شرایط سخت مبارزه چریکی با علقه عاطفی بین یک دختر و پسر چریک در خانه تیمی در تعارض بود. متاسفانه وقتی گفته میشود سازمان با شکل گیری چنین روابطی دشواری داشت، این چنین تصور میشود که رهبران یا بنیانگزاران سازمان نسبت به احساسات و نیازهای انسانی بیتوجه بودهاند و یا آدمهایی بودند سنتی و عقب افتاده. در حالیکه چنین نیست. تضاد روابط عاطفی با شرایط مبارزه چریکی تضادی بود واقعی.
چریک هر لحظه در خطر درگیری و مرگ بود. حتی در دوره اول فعالیت سازمان گفته میشد "عمر چریک سه ماه بیشتر نیست." در شرایط سخت مبارزه چریکی، ضربه نخوردن و زنده ماندن در اتخاذ هر تصمیمی عامل تعیین کننده بود. هر عاملی که با حفظ جان چریک در تضاد قرار میگرفت نمیتوانست با نظر منفی مواجه نشود. شکل گیری علقه عاطفی و عشق یکی از این مسائل بود.
در تیمهای چریکی 3 تا 5 رفیق صبح تا شب در کنار هم زندگی میکردند. رابطه در این تیمها به اجبار شرایط مبارزه، رابطهای بود بسیار جدی و در موارد امنیتی همراه با سخت گیری. در چنین شکلی از زندگی زمانیکه دو نفر رابطهای خاص با هم داشتند، رابطهای که بنا به خصلت رابطه عاشقانه، با اغماض نسبت به هم توام است، میان آن دو نفر و دیگر افراد تیم فاصله بوجود میآمد و مشکلات پیچیدهای در زندگی و کار تیم ایجاد میکرد. شاید امروز این مشکلات کم اهمیت جلوه کند اما در زندگی چریکی این مشکلات جدی و غیرقابل اغماض بود
تیمهای چریکی عمر کوتاهی داشتند. و معمولا بعد از چند ماه به دلایل مختلف، سازمان مجبور میشد رفقا را از هم جدا کند و در تیم های جدیدی سازماندهی کند. وجود علقه عاطفی بین دو نفر، منجر به این میشد که افراد در برابر جدایی از هم مقاومت کنند. این مقاومت آگاهانه یا ناآگاهانه در شکل بهانهجویی یا مهمتر از همه کم بها دادن به خطر منعکس میشد. دو نفری که به هم علاقه داشتند به این تمایل پیدا میکردند که برای حفظ خانه تیمی و ماندن به هم به عوامل مشکوک کم بها داده و واکنش سریع انجام ندهند. در آنروزها در عمل همین عامل در مواردی منجر به بروز ضربه و کشته شدن رفقا شد.
علقه عاطفی به عدم قاطعیت در تصمیم گیری در شرایط دشوار منجر میشد. شرایطی وجود داشت که باید رفیق زخمی رها شده و خود فرد بگریزد. ضرور بود که سر قرار مشکوک نرود. تردید در مسائلی نظیر آنچه ذکر شد، میتوانست به قیمت جان رفیق و یا حتی ضربه خوردن تیم منجر گردد. شاید گفته شود، افراد به این امر آگاهند و میتوانند در این زمینهها منطقی برخورد کنند ولی در واقعیت چنین نیست. من خودم ضوابط سازمانی را به خاطر علاقهای که به رفیقی داشتم نقض کردم. قرارهای رفیقی پس از بازگشت از یک سفر پر خطر اجرا نشده بود. این بمعنای آن بود که وی به احتمال قوی ضربه خورده است. من با او قرار ثابتی داشتم و مطابق ضوابط نباید آنرا اجرا میکردم اما بدلیل علاقهام به او، بدون اطلاع سازمان قرار را اجرا کردم. چرا که فکر میکردم اگر او ضربه نخورده باشد، عدم اجرای قرار به قطع رابطهاش با سازمان منجر میشود و ممکن است به همین دلیل ضربه بخورد.
علاوه بر همه این مسائل و مشکلات عملی، از نظر سیاسی وجود رابطه بین دو چریک اگر از حد یک رابطه عاطفی فراتر میرفت، میتوانست توسط ساواک مورد بهرهبرداری قرار گرفته و تبلیغات وسیعی را تحت عنوان روابط بیبندو بار در سازمانهای چریکی سازماندهی کند. در فضا و فرهنگ عمومی جامعه در چنین حالتی، چنین تبلیغاتی میتوانست موثر باشد.
به دلایل ذکر شده، سازمان نسبت به شکل گیری رابطه عاطفی بین رفقا موضعی منفی داشت و معمولا اگر چینن روابطی شکل میگرفت، رفقا را از هم جدا میکردند که خود این کار دشوار و در برخی موارد خطر ساز بود. این موضع منفی تنها به رهبری مربوط نبود. همه چریکهایی که به مبارزه میپیوستند به این امر واقف بودند و همین نظر را داشته و آنرا تایید میکردند.
با وجود پذیرش عمومی ضرورت احتراز از شکل گیری روابط عاطفی در خانههای تیمی، چنین روابطی شکل میگرفت. برای عاشق شدن کسی تصمیم نمیگیرد. نمیتوان تصمیم گرفت و عاشق شد. عشق اتفاق میافتد. جلوگیری از عاشق شدن نیز با تصمیم و ضوابط و آیین نامه ممکن نیست.
بنظر من برخی عوامل، شکل گیری رابطه عاطفی در خانههای تیمی را تقویت میکرد. از جمله:
چریکها صبح تا شب با هم بودند. زندگی و تماس داثم جوانانی سودایی که اکثرا سنشان بین بیست تا بیست و پنج سال بود، در شرایطی که هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند، امکان شکل گیری علقه میان آنان را افزایش میداد. بخصوص آنکه برای دختر و پسرهای آندوران، چریک آرمانخواهی که آماده جانبازی در راه رسیدن به آرزوهای بزرگ است، تیپولوژی ایدهآل بود.
در زندگی چریکی ما در خیلی موارد هیچ چیز از گذشته یکدیگر نمیدانستیم. آدمها همانی بودند که در خانه تیمی از خود بروز میدادند. در زندگی معمولی روابط اجتماعی و گذشته جزیی از شخصیت افراد است و آدمها در برخورد با هم، همه داوریهایشان را با خود حمل میکنند. اما در خانه تیمی رابطه افراد از همان خانه تیمی شروع میشد. تمام گذشته افراد حذف میشد. ما بدلایل امنیتی معمولا هیچ چیز از گذشته هم نمیدانستیم. حذف پیشداوریهای مثبت و منفی اجتماعی، یکی از عواملی بود که همه ترمزهای ممکن در شکل گیری روابط عاطفی را حذف میکردو امکان شکل گیری روابط عاطفی عمیقی را میان رفقا بوجود میآورد.
در خانه تیمی، افراد باید عمدتا نزد همسایگان نقش زن و شوهرهای تازه ازدواج کرده را بازی میکردند. واکنش و نگاه دیگران که همواره به این دو بعنوان دلداده و همسر مواجه می شدند، بطور دائم، رابطه خاص این دو را در ذهن زنده میکرد.
یکی دیگر از عواملی که به نظر من از مهمترین عوامل است ولی کمتر به آن توجه شده، شکل گیری رابطه عاطفی بعنوان دفاع از فردیت و بعنوان یک عامل مقاومت در برابر شرابط سنگین زندگیچریکی بود. در خانه تیمی فردیت در روابط جمعی محو میشد. هیچ عنصری که متعلق به یک فرد باشد وجود نداشت. همه چیز جمعی مورد استفاده قرار میگرفت: لباس، غذا، کتاب و خلاصه هیچ چیزی نبود که متعلق به فرد باشد. اگر شما ساعتی به دست داشتید و رفیقی برای اجرای قرارش بیشتر به آن نیاز داشت، آنرا فورا به او میدادید. حتی علاقه به همه رفقا می بایست یکسان و بعنوان رفیق مساوی می بود. به همه احترام یکسانی گذاشته میشد. و این ها در شرایطی است که هر لحظه میتواند مرگ فرا رسد. رابطه عاطفی واکنشی بود در مقابل این شرایط. عشق احساسی بود متعلق بخود فرد و تنها در ذهن او که هیچکس نمیتوانست آنرا از وی بگیرد. این رابطه خاص بوی کمک میکرد تا در برابر دشواریهای آن شرایط بهتر مقاومت کند. وجود کسی که به فرد به طور خاص علاقه دارد، وی را در مواجه شدن با فشارهای عصبی روددررویی با خطر مرگ و درگیری قویتر میکرد و چنین نیازی را تقویت میکدر. در زندانها نیز که شرایط مشابهای وجود دارد، میتوان این عامل را دید. من در یادداشت های زندانیان که به همت آقای ناصر مهاجر منتشر شده و به خصوص در کتاب خانم منیره برادران عملکرد این پارامتر را در دوستیهای نزدیک افراد که به آنها کمک میکرد فشارها را تحمل کنند، مشاهده کردم. دوستیهایی که گاه به حسادت تبدیل شده و خود و فرد مقابل را آزار میداد.
مقوله عشق در سازمان با واکنش های متفاوتی مواجه میشد. بسته به اینکه رفقا از کدام گروه اجتماعی و فرهنگی آمده بودند برخوردهای تندتر و یا آرامتری با روابط عاطفی درون سازمانی داشتند. و این خود در تمام آن سال سایه خود را بر تیمها می انداخت. برخی با این روابط راحتتر مواجه میشدند و برخی سختگیر تر بودند
رهبری سازمان قبل از ضربات سال 55 به این نتیجه رسیده بود که در برخورد با این پدیده در موارد خاص، ازدواج اعضا سازمان با تایید رهبری مجاز شناخته شود ولی این ایده هنوز در سطح یک تصمیم سازمانی قطعیت نیافته و در سازمان اعلام نشده بود. مجاهدین مارکسیست در برخورد با این پدیده به این نتیجه رسیدند که به ازدواج اعضا در خانههای تیمی رسمیت داده و آنرا با اطلاع سازمان مجاز بدانند. ولی این تصمیم تنافضات برشمرده را حل نکرد و آنها با مشکلات پیچیده دیگری مواجه شدند
شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطهای.
********************
مقاله آرزوهای بزرگ : http://www.fatapour.de/Maryam/arezoo,htm
مقاله خیزش جوانان و روشنفکران ایران : http:////www.fatapour.de/Maghalat_mehdi/fadai.htm
مقاله تلخی آرزو، سختی جستجو: http://fatapour.blogspot.com/2007/10/3.html
این سخنرانی در جشن بزرگداشت سی و هشتمین سال بزرگداشت جنبش فداییان که در روز هفتم فوریه بدعوت سازمان فداییان اکثریت در شهر برلین انجام شد. شرکت کنندگان در این جلسه که در عکس حضور دارند بترتیب عبارتند از امیر ممینی، مریم سطوت، حسن جعفری، مصطفی مدنی، مجید عبدالرحیم پور
۲۹.۱۰.۸۷
سرگشتگی
نيما ميان حرفش دويد:- " نمیفهمم! مگه ما جوابگوی تک تک اعمال افراد اين سازمان هستيم؟ مگه اصلا میدونيم مسئولین کیها هستند؟ مگه تو کسی رو غير از رفیق نقی میشناسی؟....تا وقتی حميد زنده بود، همه میدونستند که او توی رهبريه. همه هم او رو قبول داشتند. اما امروز اصلا معلوم نیست که کی رهبری سازمان را توی دستش گرفته. هميشه ممکنه تصمیم غلط گرفته بشه. اين که دست ما نيست...."
ـ" رفيق نقی اين درسته که سازمان عبدالله رو زده؟"
نفهميدم چرا اين جمله از دهانم خارج شد. اصلا قصد گفتنش را نداشتم. زبانم از من اطاعت نمیکرد. مثل هميشه.
حسين و نيما ناباورانه چشم به من دوختند. اما صدايی از آنها در نيامد. ديگر راه بازگشتی نبود. نقی تکان مختصری خورد، اصلا انتظار نداشت اين موضوع را وسط آن بحث و در آن فضای دوستانه مطرح کنم. "چرا نباید میگفتم؟"....
پرههای دماغ نقی باز و بسته شدند. صدايش را بالابرد و با تحکم پرسيد:
ـ" کی به تو اين رو گفته، رفيق!؟"
وای! خراب کردهبودم. باز هم این زبان لعنتی. چرا نتوانستم جلو آنرا بگيرم؟
حسین با نگرانی چشم از من گرفت و نگاهی به نقی انداخت. میدانستم که دل در دلش نيست. الان بود که نام او برده شود.
اما من که با شيوه بحث نقی از دفعه قبل آشنا شده بودم، میدانستم که بجای پاسخ دادن، موضع تهاجمی میگيرد. سوال را با سوال برمیگرداند. اين احساس که مرا آدم سادهای میانگارد، عصبانیام میکرد. عصبانيت به من انرژی بيشتری برای حمله دوباره به شيوه خود او داد. دل آشوبیام به همه اينها اضافه شده بود. کم مانده بود تا وسط اتاق برگردانم. تمام انرژی، تمام فشاری را که اين دو روز به روحم وارد شده بود، تمام نفرتم را بعد از شنيدن اين خبر جمع کرده با صدايی بغض آلود گفتم:
ـ" پس خبر درسته. شما عبدالله را زديد. برای چی؟ برای چی؟!!"
سرم داغ شدهبود. بيش از ظرفيت، خون به کلهام هجوم آورده بود. در فکر آن بودم که چهگونه حمله بعدی نقی را جواب بدهم. نقی مکثی کرد. برخلاف انتظارم صدايش را پايين آورد. مهربانانه گفت:
ـ" رفیق!... اين حرفها کدومه؟
پاها را جمع کرد و روی آنها نشست. پشت به ديوار داد. دست به سبيل نازکش کشيد و گوشه آنرا پيچاند. خيلی آرام و شمرده گفت:
"..... شما که میدونيد که سازمان در چه وضعيه. فقط يه قدم تا نابودی فاصله داريم. تمام کوشش ما امروز بايد براي حفظ سازمان باشه... بار سنگينی بر دوش همه ماست... با احساس مسئوليت، با همدلی کامل بايد وظيفهمون رو انجام بديم... سازمان به کمک تک تک ما نياز دارد. اين مشکل هم خوب.. مثل مشکلات ديگه....."
او از مشکلات سازمان میگفت. میگفت و میگفت. گفتههايی که هيچ نکته جديدی نداشت. نيما سرش را پايين انداخته بود و خطهايی روی کاغذ میکشيد. حسين بهديوار روبهرو خيره مانده و سرگرم فکرهای خودش بود. شايد هم باز شعری را به ياد آورده بود. من تنها کسی بودم که با دقت به او توجه داشتم. نه به حرفهايش. به چهره و چشمهايش نگاه میکردم. میخواستم ببينم آيا خودش به آنچه میگويد باور دارد، يا همه اينها برای ساکت کردن ماست. نقی چشم به زمين دوخته بود و از ته دل حرف میزد. از زمين و زمان. انگار با خودش درددل میکرد، بلكه بتواند خودش را راضي بكند. اما پاسخ سوال من ميان آنها نبود.
دل آشوبی امانم نداد. به سمت دستشويی دويدم. اما به آنجا نرسيدم. در راهرو برگرداندم. چیزی در معدهام نبود جز چای شيرينی که ديگر شيرين نبود. به حياط رفتم تا آبی به صورت بزنم. خنکی مطبوع آب روی پوستم نشست. مشتی از آنرا در دهان چرخانده برگرداندم. سينهام را از هوای شب پر کردم. صدای صحبت و خنده همسايه از حياط کناری میآمد. بوی خوشی گرسنگی را بيادم آورد. وقتی برگشتم، نقی آماده رفتن بود. نگاهی به من انداخت:
ـ" رفيق استراحت کن. مواظب خودت باش. به زودی میآم با هم بيشتر صحبت کنيم."
حسين نقی را برد.
دستمالی آوردم تا راهرو را تميز کنم. دستم میلرزيد. پايم حس نداشت. گوشه راهرو روی زمين نشستم. اشکهايم سرازير شدند. چرا نمیتوانستم مانند ديگران بيشتر حساب و کتاب کنم. پيش حسين خجالت میکشيدم. حالا نيما میدانست که با او صحبت كردهام. حسين هم ديگر به من اعتماد نمیکرد. خيلی از کاری که کرده بودم پشيمان بودم.
نيما آمد و دستمال را از دستم گرفت و راهرو را تميز کرد:
ـ" به حسين گفتهبودم كه به تو حرفی نزنه."
نمیخواستم پای حسين وسط بيايد و همه کاسه کوزهها سر او شکسته بشود:
ـ"نمیفهمم تو چهطور میتونی ساکت بمونی. باباجان رفيقمون رو توی اين سازمان کشتن، تو به من ايراد میگيری که چرا سوال کردم!؟
نیما همانطور خونسرد گفت:
- "خب، حالا جوابت رو گرفتی؟"
عصبانی جواب دادم:
- " نه... اما هيچی نگفتن، بهروی خود نياوردن از اين هم بدتره....."
نیما نفس عميقی کشيد. دستمال را گوشهای انداخت و به داخل اتاق رفت. بیتفاوتیاش عصبانیترم کرد. دنبالش به اتاق رفتم:
ـ"نمیتونم فکر کنم که عبدالله را کشتن. صحنه مرگش جلو چشممه. چهطور اينکار رو کردند!!"
نيما نشسته بود و کتابهايی را که نقی آورده بود جمع میکرد:
ـ" مگه تو اون رو میشناختی؟"
روبرویش نشستم. پشت به ديوار داده پاها را در بغل گرفتم:
ـ" ديده بودمش... خيلی کوتاه."
ـ" چه جور آدمی بود؟"
شانههايم را بالا انداختم:
ـ" نمیدونم. مگه مهمه؟ هر کی بوده، هر کاری کرده، نبايد میزدنش."
نیما سرش را بلند کرد و گفت:
ـ" خوب این رو که من هم قبول دارم. اما میگم هرچی سر وقتش. حرف را اگر به موقع نزنی، نتیجه عکس میده. همين حرف امشب تو کار تيم رو بدتر کرد...
نيما کتابها را رها کرده و به نقطهای خيره ماند و آرام گفت:
.... اصلا ممکنه ما رو از هم جدا بکنند...
ـ" جدی..؟"
چشم در چشم من دوخت و با حرص ادامه داد:
ـ"...من از دو ماه پيش به حسين و تو میگم کمی صبر داشتهباشيد. حرفهاتون رو بلند بلند نگيد. تا ما بيشتر فرصت داشته باشيم. اما تو از حسين بدتر، حسين از تو بدتر.."
با اين حرفش احساس گناه درونیام را چند برابر میکرد.
وقتی حسين آمد، من در يک طرف اتاق، سر را روی زانو گذاشته بودم، نيما در طرف ديگر کتابها را ورق میزد.
ـ" چی شده؟ حالت باز هم بد شد؟"
چه بايد میگفتم. دلم میخواست بگويم:" حسين معذرت میخوام." زبانم قفل کرده بود. کلمات در درونم با هم درگير بودند.
ـ" خيلی خوب کردی گفتی. هرچی خواستم بگم، ديدم شجاعتش رو ندارم."
نيما سر بلند کرد و با تمسخر و حرص به حسين گفت:
ـ"گفتن اين حرف چه شجاعتی میخواست؟ اصلا بگو پس تو اونرو شير میکنی؟"
حسين نزديک نيما نشست:
ـ" بهت قبلا هم گفته بودم که بايد طرحش کنيم. هرچه زودتر بهتر. اما تو مخالف بودی. حالا شيرين گفت. رفقا بالاخره بايد يه جوابی به ما بدن."
نيما سری با تمسخر تکان داد و گفت:
ـ"جواب!!؟ جوابش رو میخواهی بدونی؟ بزار بهت بگم، رفیقی توی رهبری یه حماقتی کرده، حالا همه بايد بدوند تا حماقت اونو جمع کنند. فهميدی!؟"
حسين هم صدايش را بالا برد و گفت:
ـ" همين رو بايد بگن. فهميدی. نمیشه همه چيز و زير سبيلی رد کنند!"
حس میکردم چيزهايی میدانند که من از آن بیخبرم:
ـ" جريان چيه. به من هم بگيد. کی حماقت کرده؟ واقعا زدن عبدالله بخاطر علاقه به پری بوده یا موضوع دیگهای بوده؟"
نيما نگاه معنیداری اول به من و بعد به حسين انداخت. شايد انتظار داشت تا حسين برايم بيشتر تعريف کرده باشد. آرام با صدايی دو پهلو گفت:
- " تنها علاقه که نبوده. رابطهشان بيشتر از اينها پيش رفته بوده!"
در حالیکه به آرامی اين جمله را میگفت، سرش را پايين انداخته بود و نمیخواست به من نگاه کند. کنايهای در آهنگ صدايش بود. احساس کردم به مرز ممنوعهای وارد شدهام. شقيقهام با شدت شروع به زدن کرد. نمیفهميدم چرا عصبانی شدهام. شايد هم او میخواست با اين حرف مرا از ميدان بدر کند؟ با صدايی عصبی که سعی در کنترلش داشتم، گفتم:
-" میخواهی بگی رابطه جنسی داشتند؟
ابروهای نيما بالا رفتند و چشمانش گرد شدند. انتظار نداشت تا اين کلمه از دهان من خارج بشود. خودم هم بعد از شنيدن صدايم از به کار بردن آن تعجب کردم. با خود گفتم: "دختر! دوباره زبونترو نگه نداشتی؟" ياد آذر دوستم توی گروه تئاتر افتادم که به اعتراض میگفت:
ـ" چرا خجالت میکشيد کلمه "رابطه جنسی" رو بکار ببريد."
آری خجالت میکشيديم. چرا؟ نمیدانستم. به آذر گفته بودم:
ـ" آذر جان تو چند سال تو خارج زندگی کردی. حق بده به ما."
او خيلی صريح جواب داده بود:
ـ" اگه قبول داری، خوب ياد بگير، اسم درستشرو بکار ببر. اگر هم نداری، پس اصلا حرفش رو نزن."
اما الان برای از ميدان به در بردن نيما بود، که وارد اين بحث شده بودم. در آهنگ صدايم حسی منفی نسبت به او بود. از اينکه خودش را بالاتر و محقتر از ما میدانست عصبانی بودم. از اينکه برای همه سوالها جوابی داشت، از اين که به ما مثل آدمهای کمفهم نگاه میکرد. سکوت نيما به معنی جا خوردنش بود. به خودم جرات داده ادامه دادم:
.... مگه برای تو فرقی هم میکنه؟ مثلا اگر فقط علاقه بود، اشکالی نداشت اما مجازات اين يکی مرگه؟"
نيما با دهانی باز نگاهم کرد. اين همه گستاخی را انتظار نداشت. متوجه عصبانی بودنم شد. شايد هم از جملهای که بر زبان آورده بود، پشيمان شده بود. سعی کرد بحث را آرام کند. سيبک گلويش از قورت دادن آب دهان بالا و پايين رفت. آهسته گفت:
-"نه!... اين رو که نگفتم. من هم کشتن رو قبول ندارم....
مکثی کرد. بحث به بد جايی کشيده شده بود. حسين ابروها را درهم کشيد و نگاهم کرد. حس کردم که اينجا ديگر پشتم نيست. با چشمهايش میگفت:"حالا چه وقت اين حرفهاست." دستم را مشت کرده بودم تا لرزش آن ديده نشود. من هم تمايلی به ادامه بحث نداشتم. دلم میخواست اتفاقی میافتاد و بحث خود بخود قطع میشد. اما چيزی در درونم مرا به آن سمت وسوسه میکرد. حسی ناشناخته و کهنه.
نيما مثل معلمهای سر کلاس درس ادامه داد:
ـ"....اما... اول بايد فهميد چی شده و آنها که اين رابطه (مکثی کرد) ... جنسی رو محکوم میکنند، چه منطقی دارند...ببين! توی جامعه ما اين که کسی رو دوست داشته باشی تا اينکه با او رابطه... داشته باشی، زمين تا آسمون با هم فرق داره. برو تو کوچه ببين که میتونی به مردم بگی که دو نفر بدون اينکه ازدواج کرده باشند، رابطه... دارند، ببين کسی قبول میکنه؟ مثلا همين الان تصور کن که معلوم بشه همين دختر همسايه با يه پسری بوده، ببين چه جنجالی بپا میشه...."
ميان حرفش دويدم:
-" نمیخواد به من اينها رو ياد بدی! صفحه حوادث روزنامه پره از اين جور خبرها "پدری دخترش را کشت"، "برادری خواهرش را سر بريد" اما ما... ما راجع به سازمان حرف میزنيم، نه مردم اين محله...."
نيما عصبانی دستش را بالا برد و با تحکم گفت:
-"مگه سازمان آدمهاش از آسمون افتادن؟ رفقای ما هم بچههای همين مردماند. يکیشان مثل صبا از کنار مسئله میگذره يکی هم مثل آن کسی که توی خونه عبدالله بوده، جنجال راه میاندازه و غيرتی میشه.... "
-"نيما! تو چهطوری اينرو میگی... اعضای سازمان جزء روشنفکرای اين جامعهاند.. "
نيما پوزخندی زد و به مسخره گفت:
-" تو میتونی از پاريس اومده باشی اما روشنفکران ما توی همين محلهها بزرگ شدهاند. يادت رفته! روشنفکرای دانشگاهيش اگر با دختری دو دفعه ديده میشدی میگفتند يارو دختر بازه. يا اگز دختری دوبار بلند میخندید، بهش میگفتند جلف. کجای کاری تو شيرين....!!!
نمیخواستم حرفهايش را گوش کنم. نگاه به زمين انداختم و سر را ميان دو دست گرفتم. نيما به سمت من خم شد و ادامه داد:
".... مگه خودت تعريف نکردی که چهطوری مادربزرگت دختریرو که توی حوزه حزبی پدرت شرکت کرده بود با جارو از خونه بيرون کرده و بهش گفته بود فاسد...."
- "نيما! اين داستان مربوط به بيست سال پيشه. نه امروز.. يعنی میگی از بيست سال پيش تا الان هيچی فرق نکرده..؟"
- "البته که فرق کرده. امروز ما چريکيم و توی يه خانه تيمی با هم زندگی میکنيم. به مادر بزرگت هم میخنديم. شايد هم بيست سال ديگه يك عدهای به اين حرفهای امروز من بخندند. اما فعلا ما توی اين جامعه زندگی میکنيم. همين رژيم، که جشن هنر شيراز راه میاندازه، کلوپهای جوانان درست میکنه و ادعای تجدد داره، اگر رو بشه که دو تا چریک توی خونه تيمی با هم بودن ببين چه جنجالی عليه ما راه میاندازه و چهطوراز هر خاله پيرزنی سنتیتر میشه..."
حرفهای نيما مانند تيغی در پوستم فرو میرفت. از حرص لبم را گاز گرفتم. بايد جلو زبانم را میگرفتم. او عادت داشت دیواری از منطق بسازد و پشت آن سنگر بگیرد. نمیتوانستم جواب حرفهايی را که میزد بدهم. اما چيزی در درونم میگفت که يک جايی را اشتباه میکند.. آخر مگر ما نمیخواستيم همين افکار عقب مانده را عوض کنيم؟.. مگر نمیخواستيم جامعهای بسازيم که دختر و پسر در آن آزادانه بدون آقابالاسر.... خودشان و تنها خودشان برای زندگیشان تصميم بگيرند؟.. مگر اين جزئي از مبارزه ما نبود؟... اگر اين يکی از وظايف روشنفکر نبود، پس کار کی بود؟
ناتوان از پاسخگويی سر را روی زانو گذاشتم.. میدانستم وارد مرز ممنوعهای شده بودم. در سازمان نشنيده بودم در اين رابطه کسی بحثی کند يا اظهارنظری شده باشد، اما مطمئن بودم اگر غزال و صبا اينجا بودند، حتما جواب مناسبی به او میدادند. دلم میخواست بدانم آيا اينها واقعا نظر شخصی خود نيماست يا تنها برای ما اين حرفها را میزند؟ اگر او جای عبدالله بود و عاشق پری میشد، باز هم همين حرفها را میزد؟...
نيما بعد از مکثی ادامه داد:
ـ"بايد باهاشون صحبت میکردند، بهشون اخطار میدادند. حداکثر از هم جداشون میکردند...( نفس عميقی کشيد و سرش را با تاسف تکان داد) اما زدن عبدالله..... واقعا يه حماقت بوده..يه حماقت محض..."
حسين با اخم نگاهی به او انداخت و گفت:
-"هی نگو حماقت، حماقت. اين يک قتل بوده. چرا قبول نمیکنی؟ (مکثی کرد و آرام ادامه داد) قتلی توی سازمان. تو هنوز متوجه نيستی که چه اتفاقی افتاده. یک قتلی که پای ما هم توش گیره.. میفهمی؟!.. "
نيما صدایش را بالا برد و با پرخاش جواب داد:
- " یعنی چی؟ چرا پای ما؟ ما خودمان شاکی هستیم. یک یا چند رفیق یک کاری کردند، چرا باید پای همه سازمان نوشته بشود...؟ "
حسین بلند شد و در اتاق را بست تا صدا بیرون نرود. آرام گفت:
-" تا وقتی مسئولين اين کار هنوز در رهبریاند، تا وقتی سازمان برخوردی با آنها نکرده، تا وقتی ما اعتراضی نکرديم، ما هم مسئوليم... ما نمیتونیم بگیم: ما که نبودیم.. پس به ما ربطی نداره.."
نيما ميان حرفش دويد:
- " نمیفهمم! مگه ما جوابگوی تک تک اعمال افراد اين سازمان هستيم؟ مگه اصلا میدونيم مسئولین کیها هستند؟ مگه تو کسی رو غير از رفیق نقی میشناسی؟....تا وقتی حميد زنده بود، همه میدونستند که او توی رهبريه. همه هم او رو قبول داشتند. اما امروز اصلا معلوم نیست که کی رهبری سازمان را توی دستش گرفته. هميشه ممکنه تصمیم غلط گرفته بشه. اين که دست ما نيست...."
-" تصمیم علط ؟ کی گفته؟ من؟ تو؟ اصلا معلوم نيست ديگران هم اين نظر رو قبول داشته باشند! (صدايش را پايين آورد) تو فکر کردی فقط افتخارات و موفقیتهای سازمانه که به نام ما نوشته میشه؟! (مکثی کرد) ....ببين نيما! اين درست که ما زدن عبدالله رو قبول نداريم، اعتراض داريم. اما تا وقتی سکوت میکنيم، اين اعتراض واسه عمهمون خوبه."
نيما عاجزانه بدنبال جلب توافق حسين گفت:
ـ" من کی گفتم سکوت کنيم؟ گفتم ببينم جاهای ديگه چی میگن. اينجا تو اصفهان هر کسی رو میشناسيم معترضه. ولی از جاهای ديگه که خبر نداريم. يك کمی صبر کنيم، بهتر میتونيم حرف بزنيم. من فقط همين رو میگم."
من با دست به نيما اشاره کردم:
-" تو آنقدر اين محاسبات رو میکنی تا تيم ما، يا يه تيم ديگه ضربه بخوره و همه چيز رو تحت الشعاع قرار بده...
هر دو لحظهای در سکوت به من نگاه کردند. میدانستند که حرفم غلط نيست. چهقدر پيش آمده بود که ضربهای سازمان را از مسير تصميمی که گرفته بود خارج کرده بود. مگر قرار نبود که سازمان شاخه سياسی درست کند و حرکات نظامی زير نظر شاخه سياسی انجام گيرد، مگر قرار نبود حميد اشرف و حميد مومنی را به خارج از کشور بفرستند، يا اينکه رفقا تجربياتشان را روی کاغذ بياورند. چهقدر سازمان فرصت کرده بود برگردد و آنچه را انجام داده، بررسی و ارزيابی کند، يا خيلی تصميمات ديگر،.. ضربات مهلت نداده بود. در اين شکل از مبارزه هيچ چيز را نمیشد به فردا واگذاشت. همه چيز امروز بود. ممکن بود فردايی برای هيچيك از ما وجود نداشته باشد.
سردرد امانم را بريده بود. مانع آن میشد که خوب فکر کنم. در اين چند ساعته حس میکردم که تمام نقاط اتکايم، تمام عشق و اعتمادم به سازمان مانند حبابی توخالی و سست شدهاند. با غيض خشمم را بر نيما کوباندم:
... تو که میخواستی اين همه حساب و کتاب بکنی چرا اصلا چريک شدی؟ اين صغرا کبراهای تو فقط از سر ترسه و بس.. "
صدای دندانهای نيما را که از شدت عصبانيت به هم سابيده میشدند، شنيدم. صورتش يکباره سرخ شد. باز هم خراب کرده بودم. ترسو ناميدن يک چريک بدترين توهين بود و اين حرف از دهان من بيرون آمده بود. حسين برگشت تا به من چیزی بگوید اما صدايش در صدای نيما گم شد:
-"تو برو هر کاری دلت میخواد بکن، چریک شجاع. ببينم کجا رو میگيری...
از چشمان سرخ شدهاش يکهای خوردم و عقب کشيدم. او مکثی کرد و يکباره با غيض گفت:
".....دخترجان اينجا يه سازمان سياسيه. سياست هم يعنی حساب و کتاب. یعنی هر حرفی رو نباید به زبان آورد، هر فکری رو نباید بلند گفت. سیاست توی این مملکت خشنه. تو این سازمان آدمها کشته میشن، اينجا رفقاشونو اخراج میکنند. اینجا انشعاب میشه ... تو فکر کردی اینجا خونه خاله است! تو دچار رمانتیزمی، اینجا با اون دنيای زيبای پاک و منزهی که تو توی کتابها و داستانها خوندی تفاوت داره. اينجا مبارزه واقعی جریان داره..."
اينبار حسين بود که از عصبانيت سرخ شده بود. وسط حرفش دوید و گفت:
ـ"اگر رمانتیزم اینه که آدم دنبال یک چیز به قول تو پاک و منزه باشه، مبارزه ما اساسش بر رمانتیزمه. اگر آدم دنبال یک چیز پاک نباشه یا دست رسی به آنرا غیر ممکن بدونه، هیچ وقت حاضر نمیشه جانش را فدا کنه"
نيما برافروخته روی دو زانو نشست و گفت:
ـ" نه اينطور نيست. مبارزه سياسی توی هر شکلش هميشه با رمانتيزم بيگانه است. توی مبارزه سياسی بايد واقعبين بود. نوشتههای بيژن رو بخون. از او واقعبينتر پيدا نمیشود"
ـ"اگه قرار بود همه با این حساب و کتابهای امروز تو عمل کنند، اصلا سازمان چریکی تشکیل نمیشد. اگه رمانتیزم این چیزی است که تو میگویی، اين درست پايه فکری ماست، امتياز ماست، نه ضعفمون. تمام مبارزات پارتيزانی عليه فاشيزم، جنگهای پارتيزانی توی اسپانيا، مقاومت ويتکنگهای ويتنامی تنها با همين اعتقاد بود......"
اگر در بحثهای نظری سياسی، نيما بود که همه کتابهای در دسترس مارکس و لنين را خوانده بود و دست بالا را داشت، حسین در اين عرصه ها بیشتر کار کرده بود ودر اين بحث مسلط بود. نيما نمیتوانست جواب او را بدهد. من نمیتوانستم مثل حسین استدالال بکنم. از اینکه میدیدم حرفهای من از دهان او خارج میشود، از او ممنون بودم.
نيما ديگر بحث را ادامه نداد. شايد برای اينکه فايدهای در آن نمیدید. بعد از مکثی به آرامی رو به حسين گفت:
ـ" ببين! به جای داد و بيداد سر هم بايد دنبال راه حل باشيم. اگر بیگدار به آب بزنيم، تيم رو میشکنند، ما را از هم جدا میکنند. بايد بفهميم رفقای ديگر چی میگن. تو که قبلا مشهد بودی يه بهانهای پيدا کن با بچههای مشهد تماس بگير ببين در چه حال و هوايیاند...."
حس میکردم ذهنم احتياج به استراحت دارد. نياز به آزاد شدن از این بحثها را داشت. دلم نمیخواست ميان حرفهای زده شده انتخاب کنم. فقط این را میفهميدم که بدون عشقی خالص به سازمان ديگر چيزی از من نمیماند...
فضای اتاق از بحثهای ما دم کرده بود. دلم هوایی تازه میخواست.
ـ" از فردا کتاب بيژن رو توی برنامه مطالعه جمعی میزاريم."
نيما بود که مثل هميشه برنامه فردا را از ياد نمیبرد. از اين خصوصيتش خوشم میآمد. نمیگذاشت حرفی با بنبست تمام بشود. هميشه در هر بحث راهی به بحث بعدی میيافت. اما چرا کتاب بیژن؟ آیا میتوانستیم جواب بحثهای امشب را در این کتاب بیابیم؟
شب از نگهبانی معاف شده بودم. نيما پاس اول را داشت. دراز کشيده بودم و خوابم نمیبرد. از اينکه اينقدر به نيما سخت گرفته بودم دلم برايش سوخت.
ـ" نيما برو بخواب. من خوابم نمیبره."
دلم میخواست به او میگفتم:" متاسفم. منظوری نداشتم از اينكه تو را ترسو خطاب کردم." نمیدانم چرا اينقدر بدجنس شده بودم. کارهايی میکردم که از خودم انتظار نداشتم. يکسال قبل حتی به فکرم هم نميرسيد که زمانی اينگونه به رفيقم توهين بکنم. چه عشق خالصی نسبت به رفقا و سازمان در من بود. چهقدر تغيير کرده بودم. در اين چند روز چه اتفاقاتی افتاده بود. چه بحثهايی شده بود. از چه چيزهايی مطلع شده بودم! نیما حق داشت در مبارزه به اين قسمتهايش فکر نکرده بودم.
به راهرو رفتم و روی پله نشستم. شانههای پهن حسين را میديدم که در اتاق پشت به من خوابيده بود. شايد او هم خواب به چشمانش نمیرفت. به چه فکر میکرد؟ با آن بحثهايی که آنشب در گرفته بود، چهطور کسی میتوانست بخوابد. چهقدر با او هم نظر بودم. بدون گفتوگويی از قبل، از يک جنس بوديم، از خاکی مشترک.
نیما گفته بود که منزه طلب هستم، رمانیتکم... آيا اين خواست که سازمان را بیعيب و نقص میخواستم، رمانتيزم بود؟ من نه نظريه پرداز بودم و نه تحليلگر. میخواستم مثل يک سرباز با جانفشانی به راهی که خوشبختی مردم را در آن میديدم خدمت کنم. آيا اين رمانتيزم بود؟ اگر بود، چرا نادرست بود؟ آرزوی عدالت برای همه، آرزوی جامعهای بدون بچههايی فقیر، بدون انسانهايی که کنار خيابان میميرند، بدون مردمی که از صبح تا شب به دنبال کار میگردند و نمیيابند، آرزوی جامعهای که در آن فساد ريشهکن شده باشد. آرزوی رسيدن به يک چنين جامعهای قلب و روحم را به آتش میکشيد، به وجدم میآورد. آيا همه اينها از روحيه رمانتيک من بود؟
"اگر خون ما میتواند خلق را آگاه و رها سازد پس بگذار رودخانهای از آن جاری گردد." مگر اين شعار ما نبود؟ اگر اين احساسات را نداشتم، مگر میتوانستم جانم را فدا کنم؟
پدر بزرگم میگفت: "دخترجان دنبال سياست نرو. سياست پدر و مادر نداره" با پيوستن به چريکها میخواستم ثابت کنم که چريکها از جنس ديگری هستند. چريکها از سياست برای خودشان چيزی نمیخواهند. چريک حرف و عملش يکی است. چريک با فدا کردن جانش وفاداری خود را به حرفی که میزند ثابت میکند... نيما از من میخواست آدم ديگری بشوم... کسی که نبودم ...!! نمیشد هم رمانتيک بود و هم واقعبين؟
نیما از اين پهلو به آن پهلو شد. نيمايی که برای تمام سوالها هميشه جوابی در چنته داشت حالا خوابش نمیبرد. فکر کنم از همه بيشتر گفته حسين که مسئوليت قتل عبدالله را به گردن همه میگذاشت، مشغولش کرده بود. من هم خوب نمیفهميدم. ما چهطور مسئول کاری بوديم که حتی روحمان هم از آن بی خبر بود، حتی اصل خبر هم به ما گفته نشده بود. میفهميدم که بايد اعتراض کرد و ساکت نماند. آیا اين حرف حسين درست بود که گفته بود:" فقط افتخارات سازمان نیست که به پای ما نوشته میشود، خرابکاریهايش هم بر پیشانی ما حک خواهد شد..؟"
********
بعد از دو شب بیخوابی و افکار پریشان اولین شبی بود که احساس خستگی میکردم. مطمئن بودم تا سرم به زمین برسد، خواب مرا با خود خواهد برد. خوشحال بودم که نگهبانی آخر با من بود و میتوانستم چند ساعتی پشت هم بخوابم. حسین نگهبان اول بود. در خواب عمیقی بودم که حس کردم دستی تکانم میدهد. " چقدر شب سریع به صبح رسیده بود!"
نیما بود. با انگشت روی دهانش اشاره کرد تا ساکت بمانم. "چه شده بود؟" بسیار آرام گفت:
ـ" بلند شو. مثل اینکه خانه محاصره است"
از جا پریدم. تمام بحثهای این دو روزه یکباره به عقب رانده شده بود. ما بودیم و ساواک و خشونت مبارزه..
۴.۱۰.۸۷
حاج شانه چی هم رفت
جمعه شب دیروقت به خانه رسیدم. پیغام گیر تلفن نشان میداد که چند تلفن داشتم. پیغام دوم از مهندس حاجی بود. او خبر درگذشت حاجی شانه چی را داده بود و گفت که بچههای ملی مذهبی پیام تسلیتی برای انتشار در سایتها نوشته و نام من و مریم سطوت را هم در لیست گذاشتهاند و آیا من موافقم که نامم در لیست باشد.
بیست و سه سال پیش بود. تازه به اروپا آمده بودم. یکی از کسانی را که خیلی مشتاق دیدارش بودم، حاج شانه چی بود. شنیده بودم که به تنهایی زندگی میکند و با وجود سن زیادش برای امرار معاش گاهگاهی به آلمان میرود و در بازارهای دست دوم فروشی آلمان مقداری لباس میخرد و میآورد پاریس میفروشد. از او نقل میکردند، آنزمان که با شورای ملی مقاومت کار میکرده، دوستی از او پرسیده که مجاهدها که وضع مالیشان خیلی خوب است، تو چرا با این همه مشقت برای چندرغاز در این سن و سال آنقدر به خودت زحمت میدهی. از آنها بخواه،کمی به تو پول بدهند تا تو بیشتر به کارهای سیاسی برسی و او پاسخ داده بود، "نه، پسر جان، من این کار را نمیکنم. وابستگی اقتصادی، وابستگی سیاسی را بدنبال میآورد." تلفن او را پیدا کردم و به او زنگ زدم و خودم را معرفی کردم. (او مرا بنام پسر حاج حسن سیگاری میشناخت.) خیلی خوشحال شد. گفت، همین الان راه بیافت بیا. من یک چیزی آماده میکنم. نهار را با هم بخوریم.
خانهاش در یکی از محلات فقیر نشین پاریس بود. یک اطاق خیلی کوچک که در یک قسمتش هم یک اجاق گاز و شیر آب و در واقع آشپزخانهاش قرار داشت. از دیدن هم خیلی خوشحال شدیم. برای من او مثل پدرم بود و برای او من یادآور پسرش محسن. یکی از اقوامشان که از ایران آمده بود و یک خانم فرانسوی که میخواست برای انجام یک کار تحقیقاتی به ایران برود، و فارسی یاد میگرفت، آنجا بودند. به فامیلشان گفت که سوالهای آن خانم را جواب دهد و شروع کرد حرف زدن و درد دل کردن. میگفت میبینی، چه کار با ما کردند. جهار تا بچه هایم را کشتند و این هم زندگی است که برای ما ساختهاند. از همه بیشتر از خامنهای ناراحت بود. میگفت او دارد همین طور بالا میرود و یادش رفته که در تمام سالهای قبل از انقلاب، وقتی برای کارهای سیاسی و یا غیرسیاسیش به تهران میآمد، من میزبان او بودم، طوری که وسایل شخصیش را هم در یک چمدانی در خانه ما گذاشته بود، تا مجبور نباشد، آنها را هر بار با خود به مشهد برده و بیاورد. ولی با همه آنچه من برای او کرده بودم حتی حاضر نشد یک نیمقدم برای من بردارد. او به همین سرعت یادش رفت، که برای بالارفتن پایش را روی شانههای چه کسانی گذاشته بود.
یاد دیدارم با حاجی پس از انقلاب افتادم. با محسن رفته بودیم دفتر آقای طالقانی برای دیدن آقای علی بابایی و دیگر مسئولین دفتر. محسن گفت اول برویم پیش پدرم، بعد بریم سراغ دیگران و مرا پیش پیرمرد لاغراندامی برد و معرفی کرد. او بعد ا زاینکه اسم مرا شنید، پرسید تو با حاج حسن سیگاری فامیل نیستی، گفتم او پدرم است. گفت تو بودی که تابستانها میامدی مغازه پدرت کار میکردی. آنجا بود که او را به خاطر آوردم.
مغازه پدرم خیابان بوذرجمهری سر بازار آهنگرها بود. من چند سالی تابستانها میرفتم پیش او کار میکردم. مغاره پدرم همیشه شلوغ بود و آدمها از نقاط مختلف شهر میآمدند و تا زمانی که کارشان راه میافتاد، راجع به همه چیز با هم حرف میزدند. من خیلی از آن محیط خوشم میآمد و تا سرم خلوت میشد میرفتم آنطرف پیشخوان میان مشتریها و با دقت به حرفهایشان گوش میدادم. پدرم آدمی بود خیلی جدی. او هیچوقت وارد صحبت ها نمیشد و سرش به کارش گرم بود ولی بعضی وقتها شب قیل از تعطیل مغازه یک حاجاقای لاغری میآمد که پدرم به او خیلی احترام میگذاشت. او تنها کسی بود که هر وقت میآمد، پدرم کارش را تعطیل میکرد و با او گپ میزد.
در همسایگی مغازه پدرم مغازه یک آدم مقدسی بود که خیاطی داشت. هر وقت مرا میدید ازم میپرسید که چه میکنم و بعد از اینکه برنامههایم را برایش تعریف میکردم، دست مرا میگرفت، میآورد در مغازه پدرم و از همان توی خیابان داد میزد. "حاجی اینقدر بفکر دنیا نباش، یک ذره به آخرتت فکر کن. این بچه را بجای اینکه بگذاری کلاس انگلیسی درس کفر یاد بگیره، بفرستش بره هیات، دلش روشن شه." پدرم هم مثل همیشه او را نگاه میکرد و فقط لبخند میزد و او هم غرو لند کنان میرفت. یکبار به پدرم گفتم میخواهی این دفعه به او دروغی بگم که میرم هیات که دیگه شلوغ نکنه. پدرم لبخندی زد و گفت " دروغگو دشمن خداست. بگذار او هم دلش خوش باشد که داره امر به معروف میکنه" ولی بر خلاف پدرم هر وقت حاجی آنجا بود و همسایه ما از این حرفها میزد، او عصبانی شده و زیر لب به هر چی خشکه مقدسه، فحش میداد. یکبار هم با وجود تلاش پدرم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و یک دعوا مرافعه حسابی با او راه انداخت. او به هر چی کافر دنیا دوسته فحش میداد و حاجی هم به هر چی خشکه مقدس حجتیه ایه بد و بیراه میگفت. از آن پس او کمتر پاپیچ پدرم شد. بعد از انقلاب مغازه او بسرعت رشد کرد و بیکی از آهن فروشهای بزرگ بازار بدل شد و دو پسرش که از من بزرگتر بودند و قرار بود دنبال آخرت باشند، یکیشان رییس کمیته و از مسئولین رده بالای ارگانهای انتظامی امنیتی شد و دومی هم در عرض چند سال یکی از کارخانهدارهای بزرگ شهر صنعتی البرز
محسن را از زندان قصر میشناختم. ما فداییها در بند 2 و 3 قصر تشکیلاتی درست کرده بودیم. تشکیلاتی که اکثر اعضای آن امروز دیگر نیستند. هیبت معینی، پرویز نصیر مسلم، مسرور فرهنگ، قاسم سید باقری، حمید اکرامی، حسن فرجودی، انوشیروان لطفی، علی دبیری فرد، فرهاد صدیقی، پرویز داودی، حسین الهیاری، ناصر حلیمی، منصوردیانک شوری و محسن ..محسن در رابطه با من بود. ما از نظر خصوصیات فردی خیلی با هم فرق داشتیم. من آدمی بودم نسبتا خونسرد و ملایم و محسن آدمی بود جنگی . ولی هر دویمان در کوچه پس کوچه های جنوب شهر تهران بزرگ شده بودیم و تربیت خانوادگیمان به هم شبیه بود. پدران هر دوی ما اعتقاد داشتند، بچه را باید ول کرد تا خودش برود مشکلاتش را حل کند و اعتماد به نفس پیدا کند و راه و چاه زندگی را یاد یگیرد. وقت بازی فوتبال ما هر دو مثل بچگیهایمان آنچنان با حرارت روی هر توپی میرفتیم که انگار مسابقه تیم ملی است با این فرق که من خونسرد بودم و محسن عصبی و وقتی عصبانی میشد، عینا میشد مثل بچه های آن محلات که موقع بازی فول میکنند و بعضی وقت ها هم جر میزنند.
من آن زمان با سازمان در رابطه بودم. خیلی زود از طریق خبرهایی که محسن از ملاقاتی میآورد فهمیدم که او هم به سازمان وصل است. شاید خودش هم نمیدانست. از آن پس، بدون اینکه بروی او بیاورم بعضی خبرها را خودم رد میکردم و برخی را به او میدادم تا او منتقل کند. تابستان 53 بعد از اعتراض به ناسالم بودن غذا، 6 نفر از ما، منجمله من و محسن را صدا زدند و بدون اینکه به دیگران بگویند ما را کجا میبرند به زندان عادی فرستادند. آنروز، روز ملاقات بود و خانواده ها جلوی بند ما جمع بودند. ما را از حیاط زندان عبور داده و به زندان شماره 4 قصر که به زندانیان غیر سیاسی اختصاص داشت فرستادند. در مسیر من دیدم یک دختر جوان سبزهروی چادر مشکی بسر، چند بار از روبروی ما آمد و از کنار ما رد شد. برایم عجبب بود که او چطور و از چه راهی دراین فرصت کوتاه خودش را به جلوی ما میرساند و از آنطرف بدون اینکه کسی مشکوک شود میآید و از کنار ما رد میشود. معلوم بود که میخواهد ببیند ما را کجا میبرند. وقتی به بند رسیدیم به محسن گفتم، دیدی این دختره ناکس چقدر زرنگ بود و اینقدر آمد و رفت تا فهمید ما را کدام زندان بردند. محسن گفت او خواهرم زهره بود. توی دلم گفتم، پس این دختره زبل رابط دوم سازمان با زندان است. از اینکه نمیدانستم و زیاد به او توجه نکردم، دلخور شدم. مطمئن بودم که به احتمال زیاد قبل از آزاد شدنمان نام او را در روزنامه ها جزء کشته شدههای یک درگیری مسلحانه خواهم خواند و دو سال بعد خواندم.
سال 55 محکومیت من بپایان رسید و من را مثل بقیه زندانیان آزاد نکرده و به بندی که به بند ملیکش ها معروف بود فرستادند. این بند یک ساختمان دو طبقه در زندان اوین بود. مرا فرستادند طبقه دوم و آنجا متوجه شدم که از بدشانسی من همه آنهایی را که با من نزدیک بودند، فرستاده اند طبقه پایین ( پرویز، فرخ، بهزاد، علی، اردشیر، کیان ...) و فقط من درطبقه دوم بودم. همزمان با اعدام بیژن جزنی و هم پروندههایش ما فداییهای شناخته شده را به زندان اوین آورده بودند و دو سال بود که در بند فداییها بنظر من با بهترین آدمهای دنیا هم بند بودم و حالا هنگام ورود در این بند احساس تنهایی میکردم. توی اطاقها دنبال آشنا سرمیکشیدم. ناگهان دیدم که یک نفر از پشت پرید روی گردنم. آنچنان که من با کله خوردم زمین و یک فندق بالای پیشانیم سبز شد. محسن بود. در آن چندماهی که من در آن بند بودم صبح تا شب با هم بودیم.
روز بیست و دوم بهمن به دانشکده فنی رفته و به هر کس که میتوانستم خبر دادم که مرکز تجمع بچههای سازمان دانشکده فنی است. تا شب چند صد نفری آنجا جمع شدند. محسن از اولین کسانی بود که خبردار شده و آمده بود. هیچیک از رفقای اصلی رهبری خبردار نشده بودند. بعد از چند ساعتی کلنجار رفتن با خودم نیمه شب تصمیم گرفتم که تشکیل ستاد را اعلام کنم. اهمیت این تصمیم یعنی علنی کردن یک سازمان مخفی را میدانستم. متن کوتاهی نوشتم و به مریم و محسن دادم که به رادیو ببرند. آنشب سر هر چهارراه جوانها با اسلحه ایستاده و ماشینها را کنترل میکردند و محسن بهترین آدمی بود که حریف همه آنها میشد. . دو ساعتی از رفتن آنها نگذشته بود که رادیو خبر تشکیل ستاد سازمان را در دانشکده فنی اعلام کرد. تا چند ساعت بعد همه آمدند به ستاد.
فروردین 58 جنگ اول گنبد آغاز شد. ما نگران بودیم. با دفتر آیتالله طالقانی تماس گرفتیم و نگرانی خود را ابراز کرده و آمادگی خود را برای هر گونه همکاری در جهت برقراری آتش بس اعلام کردیم. چند ساعت بعد آقای طالقانی با دفتر سازمان تماس گرفته و با فرخ نگهدار صحبت کرد و مطرح کرد هیات دولت با ماموریت برقراری آتش بس عازم منطقه شده. شما فورا هیاتی برای همکاری با آنان به منطقه بفرستید. آنان از آمدن هیات شما جهت همکاری با آنان اطلاع دارند. بعد از پایان تلفن، من و فرخ برای انتخاب اعضای هیات اعزامی صحبت کردیم. اولین نفری که بفکر من رسید، محسن بود. یک آدم زبل که میتوانست با کمیتهایها طرف شود و با زبان خودشان با آنها حرف بزند. هیات ما نیم ساعت بعد حرکت کرد. قبل از حرکت، به محسن گفتم به پدرش تلفن بزند و ببیند این هیات دولت چه کسانی و چه جور آدمهایی هستند. او گفت همه اعضای هیات را نمیشناسد ولی آقا (طالقانی) آنان را تایید کرده و خیالتان راحت باشد. او فقط ملیحی را میشناخت و گفت خیلی آدم سالم و شریفی است. هیات ما در گنبد به دو گروه تقسیم شد. امیر ممبینی و اشرف دهقانی و مستوره احمدزاده به منطقه ترکمن نشین رفتند و بعدا هم مهدی سامع جهت برقراری ارتباط به آنان پیوست و من و محسن این طرف جبهه کنار هیات دولت و میان کمیتهایها ماندیم. چند روزی که هر خطا یا اتفاق کوچک میتوانست به مرگ ما منجر شود. ماموریت ما با موفقیت کامل به انجام رسید و جنگ خاتمه یافت. محسن یکی از مناسبترین افراد برای این ماموریت بود
بعد از درگذشت طالقانی، محسن گفت که پدرش سخت مریض شده. شاید از غم درگذشت آقا باشد. با او برای عیادت وی به بیمارستان رفتیم. قبل از ما چند تن ریشو که معلوم بود از مسئولین هستند، از اطاق بیرون آمدند. نمیدانم چه مکالمهای بین آنها رد و بدل شده بود که وقتی محسن وارد اطاق شد او با نگرانی که ضعف مریضی هم آنرا تشدید میکرد، دستهای محسن را در دستانش گرفت و رها نمیکرد و مرتب میگفت اینها همهتان را میکشند، مواظب خودتان باشید. و در پاسخ به سوال محسن که مگر چی شده، چه شنیدهای. فقط جواب میداد، همهتان، همهتان را میکشند
چند ماه قبل از سی خرداد برای آخرین بار محسن را دیدم. محسن با اقلیت رفته بود و من با اکثریت بودم. با ماشین از خیابان گیشا میگذشتم که او را دیدم کنار خیابان ایستاده. میدانستم که او در برخورد با مخالفین تندخوست ولی با وجود این توقف کردم و صدایش زدم. جلو آمد و گفت خیلی ازتون دلخورم. گفتم میدانم ولی بیا بالا. یک ساعتی با هم بودیم. او قراری داشت و باید میرفت. از همه چیز حرف زدیم بجز اقلیت و اکثریت. از او پرسیدم "چطوری؟" گفت "خیلی داغانم ولی نپرس واسه چی." میدانستم که این لحن معنایش مشکلات درون سازمانیست و نه مشکلات بیرونی و اگر نمیگفت که علتش را نپرس هم من دلیلش را از او نمیپرسیدم.
بعد از انقلاب اکثر آشنایان پدرم ثروتمند شدند. روزی از پدرم پرسیدم، در این شلوغی بعد از انقلاب، اکثر آشنایانت در بازار پولهای هنگفتی بدست آوردند، چرا تو چیزی بدستت نرسید. پدرم پاسخ داد" مهدی جان، من از شش سالگی در بازار شاگردی کردهام و هرچی را بدست آوردهام سنار سنار روی هم گذاشتهام. این کارهایی که اینها میکنند کاسبی نیست. کلاهبرداری است با توجیههای شرعی. آدم موقعی شاده که دلش خوش باشه. و من یاد گرفتهام که آدم برای اینکه دلش خوش باشه، باید دستش به بعضی کارها نره و انجام نده"
حاجی شانهچی هم از زمره معدود آدمهایی بود که معتقدند سعادت در درون آدمهاست و سعادتمند ترین آدمها آنهایی هستند که در درونشان به آنچه میکنند سرافراز باشند
مهدی فتاپور
۱۸.۹.۸۷
اولین
داستان کوتاه
همسایه دیوار به دیوارمان بودند. اسمش عباس بود. فکر کنم 8 سالی داشت یا این حدودها.
سرشو همیشه از ته میتراشید. یک طورهایی قیافش ترسناک میشد. یکبار به من گفت: میخواهی دست بکشی به سرم... ولی من ترسیدم و فرارکردم.
برادرش حسین، شاید یکسال از من بزرگتر بود. هر کاری می کردم توجهی به من نداشت. فکر کنم منو اصلا نمی دید. فقط با پسرها بازی می کرد. ولی عباس همش حواسش به من بود.
عباس دوست داشت کارهای ترسناک بکنه. مثلا میرفت از سر دیوارمی پرید پایین. اولین بار که دیده بودم واقعا ترسیدم که مرده باشه، دویدم طبقه دوم خونمون و دیدم وسط حیاط افتاده و تکان نمیخوره. وقتی دید ترسیدم. بلند شد و فریاد زد: هوم. جیغ کشیدم. از اون ببعد دیگه گولش رو نخوردم.
میدونستم از من خوشش میآد. خودش مستقیم نگفته بود ولی یکبار گفته بود:
چرا اون پیراهن سبزتو نمی پوشی. من از اون خوشم میآد.
از اون ببعد دیگه اون پیرهن سبزو که خیلی هم دوست داشتم، نپوشیدم. می ترسیدم فکر کنه بخاطره اونه که می پوشم.
وقتی کارهای ترسناک می کرد من رو صدا می کرد تا نگاهش کنم. مثلا دوچرخه پدرش را سوار می شد و وسط کوچه پاهاش رو می برد بالا. یا روی دستهاش توی کوچه راه میرفت. گاهی من از کارهاش خندم می گرفت ولی نمی خندیدم که نفهمه. با بچهها که بودیم راحت بازی می کردم ولی وقتی اون میاومد میترسیدم و خودم را عقب میکشیدم.

دلم میخواست کسی را داشتم تا در باره اون باهاش حرف میزدم. اگه یک خواهر یا برادر بزرگتر داشتم ، خیلی خوب می شد. یک دفعه میخواستم با عمهام صحبت کنم ولی بعد دیدم که عمه و مادرم با هم دعوا دارند ممکنه یک دفعه عمهام برای مادرم همه را تعریف کنه. برای مادرم هم نمیتوانستم تعریف کنم. از وقتی سر آقا تقی منو کتک زده بود دیگه هیچ رو بهش نمیگفتم.
داستان آقا تقی اینطوری بود. اغلب ظهرها برای نهار میرفتم تا از آقا تقی، ماست بند سرکوچه ، ماست بخرم. یک روز آقا تقی پرسید: از کدوم ماستها می خواهی و از من خواست تا پشت پیشخوان برم و نشونش بدهم. وقتی پشت پیشخون رفتم ، دیدم آقا تقی شلوارشو کشیده پایین . من از ترس کاسه ماست رو پرت کردم و دویدم. وقتی به خانه رسیدم با لکنت موضوع را تعریف کردم. خیلی ترسیده بودم.. مادرم در یک چشم بهم زدن با مشت و لگد کوبید توی سرو کمرم که فلان فلان شده چرا رفتی پشت دکه. اگه دختر خوب باشه از این اتفاق ها براش نمیافته. بعد هم چادر سرش کرد و رفت سراغ آقا تقی. من توی خونه ماندم و گریه کردم. بعد فهمیدم مادرم آنچنان جنجالی کرده بود که همه اهل محل داستان را فهمیده بودند. بعد از آن من مدتها دیگه دم در کوچه نرفتم. خیلی خجالت می کشیدم. مثل آن بود که من هم مقصر بودم. بعد فهمیدم که عباس سنگی زده به شیشه دکان آقا تقی و آنرا شکسته. خودش انکار می کرد که اینکارو کرده ولی به خودم گفت هروقت اینطور چیزها پیش آمد برم به اون بگم. ولی من نگفتم. وقتی ماجرای دوست پدرم و ماجراهای دیگه هم پیش آمد باز هم نگفتم. نه به او و نه به مادرم. همچنان از او میترسیدم.
روزی با بچهها قراربود بازی عروس و داماد کنیم. این بازی محبوب من بود وآن روز نوبت من بود تا عروس بشم. من خوشحال از این موضوع اصرارکردم که حسین داماد شود ولی حسین نمیخواست بازی کند و با چند تا پسر تیله هاش رو میشمرد. اصرار از من ولی انکاراز حسین. یک دفعه عباس پیداش شد و گفت که او قبول می کند تا داماد باشد. من باز هم ترسیدم ولی نمیشد عقب کشید. از چادری سفید که بالایش را بسته بودیم برای من تور بلندی مثل تور عروس درست کردند و بازی شروع شد. عروس و داما مینشستند بالای اتاق و بقیه هم می شدن مهمون و هر کسی نقشی داشت. من دلخور بودم از حسین که چرا اینقدر خره و عباس خوشحال بود که شده داماد.
عباس یک دفعه گفت: عروس و داماد حق دارند همدیگر را ببوسند. و قبل از اینکه من بتوانم فکر کنم یا عکس و العملی نشان دهم مرا بوسید. اینقدر از این حرکتش جا خوردم که یکباره باصدای بلند زدم زیر گریه و تور عروسی را انداختم و به سمت خانه دویدم. در خانه به کسی چیزی نگفتم. میترسیدم که. مادرم پی ببرد و مرا زیر کتک بگیرد. متکا و پتویی برداشتم و روی سرم کشیدم و خوابیدم. در زیر پتو هی اشک ریختم و هی اشک ریختم. میترسیدم که از بوسه عباس حامله شده باشم . فکر میکردم باید خودم را بکشم چرا که راه دیگری نبود. اگر بقیه میفهمیدند، چه قیامتی میشد؟ کاش میتوانستم با کسی حرف بزنم؟
آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد.
مریم سطوت
مهرماه 87
Satwat_m@gmx.de
به نقل از سایت دیباچه
http://www.dibache.com
۱۴.۹.۸۷
مرگ پرنده
از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد
باور کن ای درخت!یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.
در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده منتظر همسرش می باشد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می
آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و ميکوشد او را حرکت دهد

وشروع به جیغ زدن و گریه می کند
زیبایی ِ شناور ِ شور ِ پرنده را
هم آسمانِ آینه می داند
هم جان ِ عاشقان.
وقتی پرنده یی
از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد
باور کن ای درخت!
یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.
وقتی پرنده یی
از یار و از دیار و غزل، دور مانده است
حتا
در واپسین حرارت ِ هستی
در جستجوی ِ بوی ِ نفس های جفت ِ خویش
آغوش ِ آرزوست.
یعنی
تنها نه در تغّزل ِ تابان ِ زندگی
در مرگ هم ، تمام ِ دلش خوشبوست.
3 دسامبر 2008
رضا مقصدی
Reza.maghsadi@gmx.de




