/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۲۷.۱۱.۸۷

عشق در تیم های چریکی



شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطه‏ای.


متن سخنرانی در جشن بزرگداشت سی و هشتمین سالگرد جنبش فداییان:
من امروز صحبت خود را به دو بخش تقسیم کرده ام . ابتدا تیتروار متد و زاویه نگاهم را به جنبش فدایی طرح کرده و توضیح میدهم چرا به منعکس کردن مسائل مشخصی منجمله بحث امروز اهمیت قائلم و بر این اساس در بخش دوم در رابطه با موضوع تعیین شده یعنی عشق در زندگی چریکی صحبت کوتاهی خواهم داشت.
در بررسی جریان فدایی چه از طرف نیروهای آن و چه مخالفین چندین متد بکار گرفته می‌شود.
برخی از زاویه بررسی نظریات و دیدگاه‌های حاکم بر باین جریان حرکت کرده و با مقایسه آن با نظرات امروز خود، این ایده‏ها را رد ویا تایید می‏کنند. مثلا آقایان طاهری‏پور، حمیدیان و یا میلانی به نظر من عمدتا این متد را به کار می‏گیرند.
برخی نتایج عملی فعالیت‏های این جریان و تاثیر آن بر روندهای اجتماعی را مورد توجه قرار می دهند و با مقایسه آن با روندهایی که امروز فکر می‌کنند آنزمان ضرور یا مثبت بوده، در رابطه با این جریان به قضاوت می‌نشینند. مثلا اینکه آیا حرکت فداییان به تقویت جامعه مدنی انجامید، دمکراسی را تقویت کرد و نظائر آن. مثلا آقای حیدریان عمدتا این متد را بکار می‏گیرد.
برخی نیز به بررسی شرایط آنروز، جهان دو قطبی، استبداد حاکم بر کشور، وضعیت نیروهای سیاسی، بی اعتمادی مردم به پیشاهنگ و.. پرداخته و بررسی حرکت فداییان را از این نقطه آغاز می‏کنند. اکثر فعالان سازمان اکثریت این روش را بکار می‌گیرند.
روشن است که همیشه ترکیبی از این متدها در کنار یکدیگر بکار گرفته می‏شود. در این‏حا منظور من تاکید بیشتر بر این یا آن وجه تحلیل است.
هر چند من معتقدم که برای بررسی تاریخ یک جریان پرداختن به مسائلی که در متدهای ذکر شده مطرح شد ضرور یست ولی هیچ‏یک از این متدها و تحلیل‏هایی که ارائه می‏شد مرا راضی نمی‏کرد.
ده دوازده سال پیش مهدی فتاپور در مطلبی با عنوان خیزش جوانان و روشنفکران ایران در دهه 50 زاویه جدیدی را در این بحث گشود، که برای من قابل پذیرش‏تر بود. وی با بررسی شرایط شکل‏گیری و روانشناسی حاکم بر این جریان و مقایسه آن با شرایط کشورهای دیگر در همان دوره، این جنبش را در رده جنبش‏های رادیکال اعتراضی دانست که با تکیه به روشنفکران و جوانان در دهه 60 و 70 در کشورهای اروپا، آمریکا و آمریکای لاتین شکل گرفت، او جنبش فداییان را حرکتی وسیع‏تر از سازمان چریک‌های فدایی خلق و در سال‌های اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 آنرا معادل کل جنبش اعتراضی رادیکال جوانان و روشنفکران سکولار ایران دانست. جنبشی که مهمترین و عام‌ترین مشخصه آن رادیکالیسم و آرمانگرایی است. در این تحلیل جنبش فداییان همانند جنبش جوانان و روشنفکران در اروپا و آمریکا حرکتی گسترده، گوناگون و حامل وجوه متناقض و حتی متضاد است که می‌توان با تکیه بر این یا آن وجه آن به نتایجی کاملا متفاوت رسید. موضع گیری در قبال این جنبش در وحله اول در گرو پاسخ به این سوال است که نسبت به کلیت این جریان در ایران و در سراسر جهان چه فکر مکنیم.
در این نوع نگاه بررسی نظرات بیژن و مسعود احمدزاده هر چند مفید و ضرور است ولی روشنگر روانشناسی و انگیزه‏های نیروهای این جریان نیست. تصویر عمومی این جنبش را بیش از همه در نوشته‏های صمد بهرنگی و بخصوص در شخصیت ماهی سیاه کوچولوی وی می‏توان یافت.
من در چارچوب همین فکر در نوشته‏ای تحت عنوان آرزوهای بزرگ (هشت سال پیش) به بررسی شخصیت چهارتن از زنان چریک فدایی پرداختم:
من بارها به اين فکر کرده ام که چه چيز ليلا و صبا و طاهره و غزال زا در کنار هم قرار می‌داد. آنها تيپ هائی بودند کاملا متفاوت , با پيشينه هايی که هيچ وجه مشترکی با يکديپر ندارند. آنها تنها در يک چيز با يکديگر مشترک بودند: نياز به دگرگون کردن و دگرگون شدن , نياز به پرواز . آنها خواستار تغيير بودند, تغيير جهان , آنها جوانانی بودند که می‌خواستند کارهای بزرگ کنند. روستا شهر آبکنار و خانه مجلل طاهره برای اين دو کوچک بود. آنان نمی‌خواستند به گونه ای که ديگران زندگی می کردند, زندگی کنند.
بر اساس این زاویه ورود به این نتیجه رسیدم که در تحلیل ها و نوشته‏هایی که تا کنون انتشار یافته، تصویرسازی از این جنبش ناقص و ضعیف است و به همین دلیل این زاویه کار را برگزیدم. در کارم برای تصویر سازی با این امر مواجه شدم که بخش عمده نوشته‏ها و خاطراتی که در بزرگداشت فداییان و یا تشریح حوادث، انتشار یافته مرا راضی نمی‏کند. در این نوشته‏ها همه فداییان شجاع‏‏، فداکار، مهربان، عاشق توده‏ها، مقاوم در زیر شکنجه و خلاصه آن‌که آدم‌هایی هستند اسطوره‏ای، دور از دسترس و تا حد زیادی شبیه هم. بدون آن‌که بخواهم ارزش ‏های طرح شده را زیر سوال برده و یا بسیاری از نوشته‏های خوب را نفی کنم ولی من این نوع تصویر سازی را ناقص می‏دانستم. در آغاز همان نوشته چهار زن این چنین آورده بودم:
ليلا گلی آبکناری , صبا بيژن زاده , غزال آيتی و طاهره خرم نه از ناموران و بزرگان سازمان بلکه 4 تن از فداييانی هستند که دهها نظيز آنان در آن سالها در درگيری های مسلحانه کشته شدند , صد ها نظير آنان در سالهای قبل و پس از انقلاب بزندان افکنده و يا اعدام شدند و يا بسياری ديگر مجبور به ترک وطن شده و امروز در گوشه و کنار جهان زندگی های ديگری را تجربه می کنند.
در این نگاه، فداییان کشته شده‏، آدم‌هایی بودند شبیه خیلی از آن‌هایی که امروز در همین سالن نشسته اند و به هر دلیل در آن سال‌ها زنده مانده و موفق شدند به خارج از کشور بگریزند. در این چارچوب فداییان انسان‌هایی بودند که عاشق می‏شدند، گاهی حسادت می‏کردند، گاهی خرده بین بوده و در عین حال هنگام دستگیری حاضر بودند خود را بانارنجک قطعه قطعه کنند تا مجبور نشوند به دشمن اطلاعات بدهند.
در همین دوره از فرج سرکوهی مطلبی خواندم که نوشته بود، یک جریان اجتماعی زمانی ماندگار می‏شود که به ادبیات و هنر راه یابد. محمد رضا نیکفر در سخنرانیش در کلن تحت عنوان یاد آن تابستان، حافظ تاریخی را در گرو طرح مشخص و با نام و نشان آن دانست. مهدی فتاپور در نوشته‏ای در وبلاگش تحت عنوان تلخی آرزو، سختی جستجو، با تایید نقش ادبیات و هنر در ماندگاری جریان‏های تاریخی، از ظلمی که به جوانان سال‌های قبل و پس از انقلاب روا شده صحبت کرده و می‌نویسد زندگی و رنج‌های این جوانان آن‌طور که شایسته‏ آن‌هاست در ادبیات و شعر ما منعکس نگردیده. او می‏نویسد
صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله ها آویزان کردند. مادرانی بوده اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم
من با تایید این ایده‏ها، به این نتیجه رسیدم که در حد وسع خود به منعکس کردن آن دوران در شکل داستانی‌اش برآیم. شاید که این نوشته بتواند روزی مورد استفاده داستان نویسان برجسته کشورمان قرار گیرد. امروز بجز تاریخ نویسان و فعالان سیاسی کمتر کسی نام سرگرد وکیلی یا مختاری را بخاطر دارد ولی نام مرتضی کیوان را شاملو بعنوان سمبل همه مبارزین آن سال‏ها در تاریخ کشور ما ماندگار کرد. کسی که نه بخاطر حماسه، نه بخاطر آفتاب بلکه بخاطر نوزاد دشمنش، به خاطر یک لبخند تو، به خاطر یک قصه در سرد ترین شب‌ها تاریک‏ترین شب‏ها، بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتاد...
من در داستانم قصد ندارم تاریخ سازمان را بررسی کنم. قصد ندارم چگونگی تکوین نظریات و مهمترین مباحث و اتفاقات درون سازمانی را پی‌گیری کنم. بلکه قصد دارم زندگی واقعی و بوِیژه انگیزه‏ها و احساسات جوانانی را که در خانه‏های تیمی هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند از نگاه یک دختر جوان چریک، منعکس نمایم. مثلا داستان من در این چند شماره هم‏زمان است با قتل عبدالله پنجه شاهی. تمرکز نوشته در این رابطه نیست که این عمل چگونه اتفاق افتاده، چه کسی یا چه کسانی در آن سهیم بوده‏اند و از این قبیل. من قصد ندارم به این مسائل بپردازم. تمرکز کار من منعکس کردن واکنش افراد شاخه‏ای که در آن زندگی می‌کردم بعنوان چند عنصر تیپیک چریک در برابر این واقعه است. آیا از کنار آن می‌گذرند یا ملتهب و حتی برای یک دوره دلسرد می‏شوند. آیا این عمل، متعلق به آنان بعنوان نمونه هایی از جنبش فداییان است یا آنکه آن‏ها آن‏را علیه خود می‏دانند.

عشق در خانه های تیمی
در همین چارچوب مختصرا به عشق بعنوان یکی از وجوه پراهمیت روانشناسی آن دوران می‏پردازم. در بسیاری از نوشته‌ها، از عشق به صورت عمومی مثل عشق به سازمان، عشق به مردم، عشق به رفقا صحبت شده ولی من امشب میخواهم به عشق بمعنای شکل گیری علقه عاطفی، عشق بین یک دختر و پسر چریک در خانه‌های تیمی صحبت کنم.
من در نوشته آرزوهای بزرگ نوشته ام:
آنان زمانی بدين راه قدم نهادند که يک جنبش توده ای آنان را در اين مسير نمی راند. پرواز آنان با شماتت همه آنهايی که عقل جامعه را نمايندگی می‌کردند مواجه می شد. آنان در اين راه بايد عليه همه، حتی نزديک ترين عزيزان خود می شوريدند. جايی خواندم که عاشق کسی است که قلبش وی را هدايت کند . به اين بيان ليلا غزال صبا و طاهره عاشق ترين عاشق ها بودند زيرا بدنبال ندای دلشان رفتند
مطابق این برداشت بخش عمده چریک ها انسان‌هایی بودند سودایی و شیفته. انسان‌هایی که آرزوهای بزرگ در سر داشتند و به خاطر آن حاضر به مخاطره بودند. انسان‌هایی که حاضر بودند آن‌چه را که احساسشان به آن‌ها حکم می‏کرد، پی‏گیری کنند. چنین انسان‌هایی نمی‏توانستند عاشق نشوند. عاشق شدن در خانه چریکی بین رفقایی که در یک خانه زندگی می‏کردند بارها و بارها اتفاق ‌افتاد.
اما شرایط سخت مبارزه چریکی با علقه عاطفی بین یک دختر و پسر چریک در خانه تیمی در تعارض بود. متاسفانه وقتی گفته می‏شود سازمان با شکل گیری چنین روابطی دشواری داشت، این چنین تصور می‏شود که رهبران یا بنیان‌گزاران سازمان نسبت به احساسات و نیازهای انسانی بی‌توجه بوده‏اند و یا آدم‌هایی بودند سنتی و عقب افتاده. در حالی‏که چنین نیست. تضاد روابط عاطفی با شرایط مبارزه چریکی تضادی بود واقعی.
چریک هر لحظه در خطر درگیری و مرگ بود. حتی در دوره اول فعالیت سازمان گفته می‏شد "عمر چریک سه ماه بیش‌تر نیست." در شرایط سخت مبارزه چریکی، ضربه نخوردن و زنده ماندن در اتخاذ هر تصمیمی عامل تعیین کننده بود. هر عاملی که با حفظ جان چریک در تضاد قرار می‏گرفت نمی‏توانست با نظر منفی مواجه نشود. شکل گیری علقه عاطفی و عشق یکی از این مسائل بود.
در تیم‏های چریکی 3 تا 5 رفیق صبح تا شب در کنار هم زندگی می‏کردند. رابطه در این تیم‏ها به اجبار شرایط مبارزه، رابطه‏ای بود بسیار جدی و در موارد امنیتی همراه با سخت گیری. در چنین شکلی از زندگی زمانی‏که دو نفر رابطه‏ای خاص با هم داشتند، رابطه‏ای که بنا به خصلت رابطه عاشقانه، با اغماض نسبت به هم توام است، میان آن دو نفر و دیگر افراد تیم فاصله بوجود می‏آمد و مشکلات پیچیده‏ای در زندگی و کار تیم ایجاد می‌کرد. شاید امروز این مشکلات کم اهمیت جلوه کند اما در زندگی چریکی این مشکلات جدی و غیرقابل اغماض بود
تیم‏های چریکی عمر کوتاهی داشتند. و معمولا بعد از چند ماه به دلایل مختلف، سازمان مجبور می‏شد رفقا را از هم جدا کند و در تیم های جدیدی سازماندهی کند. وجود علقه عاطفی بین دو نفر، منجر به این می‏شد که افراد در برابر جدایی از هم مقاومت کنند. این مقاومت آگاهانه یا ناآگاهانه در شکل بهانه‌جویی یا مهمتر از همه کم بها دادن به خطر منعکس می‏شد. دو نفری که به هم علاقه داشتند به این تمایل پیدا می‏کردند که برای حفظ خانه تیمی و ماندن به هم به عوامل مشکوک کم بها داده و واکنش سریع انجام ندهند. در آنروزها در عمل همین عامل در مواردی منجر به بروز ضربه و کشته شدن رفقا شد.
علقه عاطفی به عدم قاطعیت در تصمیم گیری در شرایط دشوار منجر می‏شد. شرایطی وجود داشت که باید رفیق زخمی رها شده و خود فرد بگریزد. ضرور بود که سر قرار مشکوک نرود. تردید در مسائلی نظیر آنچه ذکر شد، می‌توانست به قیمت جان رفیق و یا حتی ضربه خوردن تیم منجر گردد. شاید گفته شود، افراد به این امر آگاهند و می‌توانند در این زمینه‏ها منطقی برخورد کنند ولی در واقعیت چنین نیست. من خودم ضوابط سازمانی را به خاطر علاقه‏ای که به رفیقی داشتم نقض کردم. قرارهای رفیقی پس از بازگشت از یک سفر پر خطر اجرا نشده بود. این بمعنای آن بود که وی به احتمال قوی ضربه خورده است. من با او قرار ثابتی داشتم و مطابق ضوابط نباید آنرا اجرا می‌کردم اما بدلیل علاقه‏ام به او، بدون اطلاع سازمان قرار را اجرا کردم. چرا که فکر می‌کردم اگر او ضربه نخورده باشد، عدم اجرای قرار به قطع رابطه‌اش با سازمان منجر می‌شود و ممکن است به همین دلیل ضربه بخورد.
علاوه بر همه این مسائل و مشکلات عملی، از نظر سیاسی وجود رابطه بین دو چریک اگر از حد یک رابطه عاطفی فراتر می‌رفت، می‏توانست توسط ساواک مورد بهره‌برداری قرار گرفته و تبلیغات وسیعی را تحت عنوان روابط بی‌بندو بار در سازمان‌های چریکی سازماندهی کند. در فضا و فرهنگ عمومی جامعه در چنین حالتی، چنین تبلیغاتی می‌توانست موثر باشد.
به دلایل ذکر شده‏، سازمان نسبت به شکل گیری رابطه عاطفی بین رفقا موضعی منفی داشت و معمولا اگر چینن روابطی شکل می‏گرفت، رفقا را از هم جدا می‏کردند که خود این کار دشوار و در برخی موارد خطر ساز بو‎د. این موضع منفی تنها به رهبری مربوط نبود. همه چریک‏هایی که به مبارزه می‏پیوستند به این امر واقف بودند و همین نظر را داشته و آنرا تایید می‏کردند.
با وجود پذیرش عمومی ضرورت احتراز از شکل گیری روابط عاطفی در خانه‏های تیمی، چنین روابطی شکل می‌گرفت. برای عاشق شدن کسی تصمیم نمی‏گیرد. نمی‌توان تصمیم گرفت و عاشق شد. عشق اتفاق می‏افتد. جلوگیری از عاشق شدن نیز با تصمیم و ضوابط و آیین نامه ممکن نیست.
بنظر من برخی عوامل، شکل گیری رابطه عاطفی در خانه‌های تیمی را تقویت می‏کرد. از جمله:
چریک‌ها صبح تا شب با هم بودند. زندگی و تماس داثم جوانانی سودایی که اکثرا سنشان بین بیست تا بیست و پنج سال بود، در شرایطی که هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند، امکان شکل گیری علقه میان آنان را افزایش میداد. بخصوص آن‌که برای دختر و پسرهای آندوران، چریک آرمانخواهی که آماده جانبازی در راه رسیدن به آرزوهای بزرگ است، تیپولوژی ایده‏آل بود.
در زندگی چریکی ما در خیلی موارد هیچ چیز از گذشته یکدیگر نمی‏دانستیم. آدم‌ها همانی بودند که در خانه تیمی از خود بروز می‏دادند. در زندگی معمولی روابط اجتماعی و گذشته جزیی از شخصیت افراد است و آدم‌ها در برخورد با هم، همه داوری‌هایشان را با خود حمل می‏کنند. اما در خانه تیمی رابطه افراد از همان خانه تیمی شروع می‌شد. تمام گذشته افراد حذف می‏شد. ما بدلایل امنیتی معمولا هیچ چیز از گذشته هم نمی‏دانستیم. حذف پیش‏داوری‌های مثبت و منفی اجتماعی، یکی از عواملی بود که همه ترمزهای ممکن در شکل گیری روابط عاطفی را حذف میکردو امکان شکل گیری روابط عاطفی عمیقی را میان رفقا بوجود می‌آورد.
در خانه تیمی، افراد باید عمدتا نزد همسایگان نقش زن و شوهرهای تازه ازدواج کرده را بازی می‌کردند. واکنش و نگاه دیگران که همواره به این دو بعنوان دلداده و همسر مواجه می شدند، بطور دائم، رابطه خاص این دو را در ذهن زنده می‏کرد.
یکی دیگر از عواملی که به نظر من از مهمترین عوامل است ولی کمتر به آن توجه شده، شکل گیری رابطه عاطفی بعنوان دفاع از فردیت و بعنوان یک عامل مقاومت در برابر شرابط سنگین زندگیچریکی بود. در خانه تیمی فردیت در روابط جمعی محو می‏شد. هیچ عنصری که متعلق به یک فرد باشد وجود نداشت. همه چیز جمعی مورد استفاده قرار می‌گرفت: لباس، غذا، کتاب و خلاصه هیچ چیزی نبود که متعلق به فرد باشد. اگر شما ساعتی به دست داشتید و رفیقی برای اجرای قرارش بیشتر به آن نیاز داشت، آنرا فورا به او می‌دادید. حتی علاقه به همه رفقا می بایست یکسان و بعنوان رفیق مساوی می بود. به همه احترام یکسانی گذاشته می‌شد. و این ها در شرایطی است که هر لحظه می‏تواند مرگ فرا رسد. رابطه عاطفی واکنشی بود در مقابل این شرایط. عشق احساسی بود متعلق بخود فرد و تنها در ذهن او که هیچکس نمی‌توانست آنرا از وی بگیرد. این رابطه خاص بوی کمک می‏کرد تا در برابر دشواری‌های آن شرایط بهتر مقاومت کند. وجود کسی که به فرد به طور خاص علاقه دارد، وی را در مواجه شدن با فشارهای عصبی روددررویی با خطر مرگ و درگیری قوی‏تر میکرد و چنین نیازی را تقویت می‏کدر. در زندان‌ها نیز که شرایط مشابه‏ای وجود دارد، می‌توان این عامل را دید. من در یادداشت های زندانیان که به همت آقای ناصر مهاجر منتشر شده و به خصوص در کتاب خانم منیره برادران عملکرد این پارامتر را در دوستی‌های نزدیک افراد که به آنها کمک می‌کرد فشارها را تحمل کنند، مشاهده کردم. دوستی‏هایی که گاه به حسادت تبدیل شده و خود و فرد مقابل را آزار می‌داد.
مقوله عشق در سازمان با واکنش های متفاوتی مواجه می‌شد. بسته به اینکه رفقا از کدام گروه اجتماعی و فرهنگی آمده بودند برخوردهای تندتر و یا آرام‌تری با روابط عاطفی درون سازمانی داشتند. و این خود در تمام آن سال‌ سایه خود را بر تیم‌ها می انداخت. برخی با این روابط راحت‏تر مواجه می‏شدند و برخی سخت‏گیر تر بودند
رهبری سازمان قبل از ضربات سال 55 به این نتیجه رسیده بود که در برخورد با این پدیده در موارد خاص، ازدواج اعضا سازمان با تایید رهبری مجاز شناخته شود ولی این ایده هنوز در سطح یک تصمیم سازمانی قطعیت نیافته و در سازمان اعلام نشده بود. مجاهدین مارکسیست در برخورد با این پدیده به این نتیجه رسیدند که به ازدواج اعضا در خانه‏های تیمی رسمیت داده و آنرا با اطلاع سازمان مجاز بدانند. ولی این تصمیم تنافضات برشمرده را حل نکرد و آنها با مشکلات پیچیده دیگری مواجه شدند
شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطه‏ای.


********************
مقاله آرزوهای بزرگ : http://www.fatapour.de/Maryam/arezoo,htm
مقاله خیزش جوانان و روشنفکران ایران : http:////www.fatapour.de/Maghalat_mehdi/fadai.htm
مقاله تلخی آرزو، سختی جستجو: http://fatapour.blogspot.com/2007/10/3.html
این سخنرانی در جشن بزرگداشت سی و هشتمین سال بزرگداشت جنبش فداییان که در روز هفتم فوریه بدعوت سازمان فداییان اکثریت در شهر برلین انجام شد. شرکت کنندگان در این جلسه که در عکس حضور دارند بترتیب عبارتند از امیر ممینی، مریم سطوت، حسن جعفری، مصطفی مدنی، مجید عبدالرحیم پور

Read More...

۲۹.۱۰.۸۷

سرگشتگی


برگی از یک داستان 12
-" تا وقتی مسئولين اين کار هنوز در رهبری‌اند، تا وقتی سازمان برخوردی با آن‌ها نکرده، تا وقتی ما اعتراضی نکرديم، ما هم مسئوليم... ما نمی‌تونیم بگیم: ما که نبودیم.. پس به ما ربطی نداره.."
نيما ميان حرفش دويد:- " نمی‌فهمم! مگه ما جوابگوی تک تک اعمال افراد اين سازمان هستيم؟ مگه اصلا می‌دونيم مسئولین کی‌ها هستند؟ مگه تو کسی رو غير از رفیق نقی می‌شناسی؟....تا وقتی حميد زنده بود، همه می‌دونستند که او توی رهبريه. همه هم او رو قبول داشتند. اما امروز اصلا معلوم نیست که کی رهبری سازمان را توی دستش گرفته. هميشه ممکنه تصمیم غلط گرفته بشه. اين که دست ما نيست...."
عکس: عبدالله پنجه شاهی


سرگشتگی
برگی از یک داستان 12
...درد معده‌ام بعد از خوردن دو ليوان بزرگ چای بيشتر شده بود. دهان باز کردم تا چيزی بگويم. می‌خواستم بگويم پس چرا شما دفعه قبل با بحث‌های ما آن‌قدر تند برخورد کرديد. با صدايی لرزان، مثل اين‌که از ته چاه در می‌‌آید گفتم:
ـ" رفيق نقی اين درسته که سازمان عبدالله رو زده؟"
نفهميدم چرا اين جمله از دهانم خارج شد. اصلا قصد گفتنش را نداشتم. زبانم از من اطاعت نمی‌کرد. مثل هميشه.
حسين و نيما ناباورانه چشم به من دوختند. اما صدايی از آن‌ها در نيامد. ديگر راه بازگشتی نبود. نقی تکان مختصری خورد، اصلا انتظار نداشت اين موضوع را وسط آن بحث و در آن فضای دوستانه مطرح کنم. "چرا نباید می‌گفتم؟"....

پره‌های دماغ نقی باز و بسته شدند. صدايش را بالابرد و با تحکم پرسيد:
ـ" کی به تو اين‌ رو گفته، رفيق!؟"
وای! خراب کرده‌بودم. باز هم این زبان لعنتی. چرا نتوانستم جلو آن‌را بگيرم؟
حسین با نگرانی چشم از من گرفت و نگاهی به نقی انداخت. می‌دانستم که دل در دلش نيست. الان بود که نام او برده شود.
اما من که با شيوه بحث نقی از دفعه قبل آشنا شده‌ بودم، می‌دانستم که بجای پاسخ دادن، موضع تهاجمی می‌گيرد. سوال را با سوال برمی‌گرداند. اين احساس که مرا آدم ساده‌ای می‌انگارد، عصبانی‌ام می‌کرد. عصبانيت به من انرژی بيشتری برای حمله دوباره به شيوه خود او داد. دل آشوبی‌ام به همه اين‌ها اضافه شده بود. کم مانده بود تا وسط اتاق برگردانم. تمام انرژی، تمام فشاری را که اين دو روز به روحم وارد شده بود، تمام نفرتم را بعد از شنيدن اين خبر جمع کرده با صدايی بغض آلود گفتم:
ـ" پس خبر درسته. شما عبدالله را زديد. برای چی؟ برای چی؟!!"
سرم داغ شده‌بود. بيش از ظرفيت، خون به کله‌ام هجوم آورده بود. در فکر آن بودم که چه‌گونه حمله بعدی نقی را جواب بدهم. نقی مکثی کرد. برخلاف انتظارم صدايش را پايين آورد. مهربانانه گفت:
ـ" رفیق!... اين حرف‌ها کدومه؟
پاها را جمع کرد و روی آن‌ها نشست. پشت به ديوار داد. دست به سبيل نازکش کشيد و گوشه آن‌را پيچاند. خيلی آرام و شمرده گفت:
"..... شما که می‌دونيد که سازمان در چه وضعيه. فقط يه قدم تا نابودی فاصله داريم. تمام کوشش ما امروز بايد براي حفظ سازمان باشه... بار سنگينی بر دوش همه ماست... با احساس مسئوليت، با همدلی کامل بايد وظيفه‌مون رو انجام بديم... سازمان به کمک تک تک ما نياز دارد. اين مشکل هم خوب.. مثل مشکلات ديگه....."

او از مشکلات سازمان می‌گفت. می‌گفت و می‌گفت. گفته‌هايی که هيچ نکته جديدی نداشت. نيما سرش را پايين انداخته بود و خط‌‌‌هايی روی کاغذ می‌کشيد. حسين به‌ديوار روبه‌رو خيره مانده و سرگرم فکرهای خودش بود. شايد هم باز شعری را به ياد آورده بود. من تنها کسی بودم که با دقت به او توجه داشتم. نه به حرف‌هايش. به چهره و چشم‌هايش نگاه می‌کردم. می‌خواستم ببينم آيا خودش به آن‌چه می‌گويد باور دارد، يا همه اين‌ها برای ساکت کردن ماست. نقی چشم به زمين دوخته بود و از ته دل حرف می‌زد. از زمين و زمان. انگار با خودش درددل می‌کرد، بلكه بتواند خودش را راضي بكند. اما پاسخ سوال من ميان آن‌ها نبود.

دل آشوبی امانم نداد. به سمت دستشويی دويدم. اما به آن‌جا نرسيدم. در راهرو برگرداندم. چیزی در معده‌ام نبود جز چای شيرينی که ديگر شيرين نبود. به حياط رفتم تا آبی به صورت بزنم. خنکی مطبوع آب روی پوستم نشست. مشتی از آن‏را در دهان چرخانده برگرداندم. سينه‌ام را از هوای شب پر کردم. صدای صحبت و خنده همسايه از حياط کناری می‌آمد. بوی خوشی گرسنگی را بيادم آورد. وقتی برگشتم، نقی آماده رفتن بود. نگاهی به من انداخت:
ـ" رفيق استراحت کن. مواظب خودت باش. به زودی می‌آم با هم بيشتر صحبت کنيم."
حسين نقی را برد.

دستمالی آوردم تا راهرو را تميز کنم. دستم می‌لرزيد. پايم حس نداشت. گوشه راهرو روی زمين نشستم. اشک‌هايم سرازير شدند. چرا نمی‌توانستم مانند ديگران بيشتر حساب و کتاب کنم. پيش حسين خجالت می‌کشيدم. حالا نيما می‌دانست که با او صحبت كرده‌ام. حسين هم ديگر به من اعتماد نمی‌کرد. خيلی از کاری که کرده بودم پشيمان بودم.

نيما آمد و دستمال را از دستم گرفت و راهرو را تميز کرد:
ـ" به حسين گفته‌بودم كه به تو حرفی نزنه."
نمی‌خواستم پای حسين وسط بيايد و همه کاسه کوزه‌ها سر او شکسته بشود:
ـ"نمی‌فهمم تو چه‌طور می‌تونی ساکت بمونی. باباجان رفيق‌مون رو توی اين سازمان کشتن، تو به من ايراد می‌گيری که چرا سوال‌ کردم!؟
نیما همان‌طور خونسرد گفت:
- "خب، حالا جوابت رو گرفتی؟"
عصبانی جواب دادم:
- " نه... اما هيچی نگفتن، به‌روی خود نياوردن از اين هم بدتره....."
نیما نفس عميقی کشيد. دستمال را گوشه‌ای انداخت و به داخل اتاق رفت. بی‌تفاوتی‌اش عصبانی‌ترم ‌کرد. دنبالش به اتاق رفتم:
ـ"نمی‌تونم فکر کنم که عبدالله را کشتن. صحنه مرگش جلو چشممه. چه‌طور اين‌کار رو کردند!!"
نيما نشسته بود و کتاب‌هايی را که نقی آورده بود جمع می‌کرد:
ـ" مگه تو اون رو می‌شناختی؟"
روبرویش نشستم. پشت به ديوار داده پاها را در بغل گرفتم:
ـ" ديده بودمش... خيلی کوتاه."
ـ" چه جور آدمی بود؟"
شانه‌هايم را بالا انداختم:
ـ" نمی‌دونم. مگه مهمه؟ هر کی بوده، هر کاری کرده، نبايد می‌زدنش."
نیما سرش را بلند کرد و گفت:
ـ" خوب این‌ رو که من هم قبول دارم. اما می‌گم هرچی سر وقتش. حرف را اگر به موقع نزنی، نتیجه عکس میده. همين حرف امشب تو کار تيم رو بدتر کرد...
نيما کتاب‌ها را رها کرده و به نقطه‌ای خيره ماند و آرام گفت:
.... اصلا ممکنه ما رو از هم جدا بکنند...
ـ" جدی..؟"
چشم در چشم من دوخت و با حرص ادامه داد:
ـ"...من از دو ماه پيش به حسين و تو می‌گم کمی صبر داشته‌باشيد. حرف‌هاتون رو بلند بلند نگيد. تا ما بيشتر فرصت داشته باشيم. اما تو از حسين بدتر، حسين از تو بدتر.."
با اين حرفش احساس گناه درونی‌ام را چند برابر می‌کرد.

وقتی حسين آمد، من در يک طرف اتاق، سر را روی زانو گذاشته بودم، نيما در طرف ديگر کتاب‌ها را ورق می‌زد.
ـ" چی شده؟ حالت باز هم بد شد؟"
چه بايد می‌گفتم. دلم می‌خواست بگويم:" حسين معذرت می‌خوام." زبانم قفل کرده بود. کلمات در درونم با هم درگير بودند.
ـ" خيلی خوب کردی گفتی. هرچی خواستم بگم، ديدم شجاعتش رو ندارم."
نيما سر بلند کرد و با تمسخر و حرص به حسين گفت:
ـ"گفتن اين حرف چه شجاعتی می‌خواست؟ اصلا بگو پس تو اون‌رو شير می‌کنی؟"
حسين نزديک نيما نشست:
ـ" بهت قبلا هم گفته بودم که بايد طرحش کنيم. هرچه زودتر بهتر. اما تو مخالف بودی. حالا شيرين گفت. رفقا بالاخره بايد يه جوابی به ما بدن."
نيما سری با تمسخر تکان داد و گفت:
ـ"جواب!!؟ جوابش رو می‌خواهی بدونی؟ بزار بهت بگم، رفیقی توی رهبری یه حماقتی کرده، حالا همه بايد بدوند تا حماقت اونو جمع کنند. فهميدی!؟"
حسين هم صدايش را بالا برد و گفت:
ـ" همين رو بايد بگن. فهميدی. نمی‌شه همه چيز و زير سبيلی رد کنند!"
حس می‌کردم چيزهايی می‌دانند که من از آن بی‌خبرم:
ـ" جريان چيه. به من هم بگيد. کی حماقت کرده؟ واقعا زدن عبدالله بخاطر علاقه به پری بوده یا موضوع دیگه‌ای بوده؟"
نيما نگاه معنی‌داری اول به من و بعد به حسين انداخت. شايد انتظار داشت تا حسين برايم بيشتر تعريف کرده باشد. آرام با صدايی دو پهلو گفت:
- " تنها علاقه که نبوده. رابطه‌شان بيش‌تر از اين‌ها پيش رفته بوده!"
در حالی‌که به آرامی اين جمله را می‌گفت، سرش را پايين انداخته بود و نمی‌خواست به من نگاه کند. کنايه‌ای در آهنگ صدايش بود. احساس کردم به مرز ممنوعه‌ای وارد شده‌ام. شقيقه‌ام با شدت شروع به زدن کرد. نمی‌فهميدم چرا عصبانی‌ شده‌‌ام. شايد هم او می‌خواست با اين حرف مرا از ميدان بدر کند؟ با صدايی عصبی که سعی در کنترلش داشتم، گفتم:
-" می‌خواهی بگی رابطه جنسی داشتند؟
ابروهای نيما بالا رفتند و چشمانش گرد شدند. انتظار نداشت تا اين کلمه از دهان من خارج بشود. خودم هم بعد از شنيدن صدايم از به کار بردن آن تعجب کردم. با خود گفتم: "دختر! دوباره زبونت‌رو نگه نداشتی؟" ياد آذر دوستم توی گروه تئاتر افتادم که به اعتراض می‌گفت:
ـ" چرا خجالت می‌کشيد کلمه "رابطه جنسی" رو بکار ببريد."
آری خجالت می‌کشيديم. چرا؟ نمی‌دانستم. به آذر گفته بودم:
ـ" آذر جان تو چند سال تو خارج زندگی کردی. حق بده به ما."
او خيلی صريح جواب داده بود:
ـ" اگه قبول داری، خوب ياد بگير، اسم درستش‌رو بکار ببر. اگر هم نداری، پس اصلا حرفش رو نزن."
اما الان برای از ميدان به در بردن نيما بود، که وارد اين بحث شده بودم. در آهنگ صدايم حسی منفی نسبت به او بود. از اين‌که خودش را بالاتر و محق‌تر از ما می‌دانست عصبانی بودم. از اين‌که برای همه سوال‌ها جوابی داشت، از اين که به ما مثل آدم‌های کم‌فهم نگاه می‌کرد. سکوت نيما به معنی جا خوردنش بود. به خودم جرات داده ادامه دادم:
.... مگه برای تو فرقی هم می‌کنه؟ مثلا اگر فقط علاقه بود، اشکالی نداشت اما مجازات اين يکی مرگه؟"
نيما با دهانی باز نگاهم ‌کرد. اين همه گستاخی را انتظار نداشت. متوجه عصبانی بودنم شد. شايد هم از جمله‌ای که بر زبان آورده بود، پشيمان شده بود. سعی کرد بحث را آرام کند. سيبک گلويش از قورت دادن آب دهان بالا و پايين رفت. آهسته گفت:
-"نه!... اين رو که نگفتم. من هم کشتن رو قبول ندارم....
مکثی کرد. بحث به بد جايی کشيده شده بود. حسين ابروها را درهم کشيد و نگاهم ‌کرد. حس کردم که اين‌جا ديگر پشتم نيست. با چشم‌هايش می‌گفت:"حالا چه وقت اين حرف‌هاست." دستم را مشت کرده بودم تا لرزش آن ديده نشود. من هم تمايلی به ادامه بحث نداشتم. دلم می‌خواست اتفاقی می‌افتاد و بحث خود بخود قطع می‌شد. اما چيزی در درونم مرا به آن سمت وسوسه می‌کرد. حسی ناشناخته و کهنه.
نيما مثل معلم‌های سر کلاس درس ادامه داد:
ـ"....اما... اول بايد فهميد چی شده و آن‌ها که اين رابطه (مکثی کرد) ... جنسی رو محکوم می‌کنند، چه منطقی دارند...ببين! توی جامعه ما اين که کسی رو دوست داشته باشی تا اين‌که با او رابطه... داشته باشی، زمين تا آسمون با هم فرق داره. برو تو کوچه ببين که می‌تونی به مردم بگی که دو نفر بدون اين‌که ازدواج کرده باشند، رابطه... دارند، ببين کسی قبول می‌کنه؟ مثلا همين الان تصور کن که معلوم بشه همين دختر همسايه با يه پسری بوده، ببين چه جنجالی بپا می‌شه...."
ميان حرفش دويدم:
-" نمی‌خواد به من اين‌ها رو ياد بدی! صفحه حوادث روزنامه پره از اين جور خبر‌ها "پدری دخترش را کشت"، "برادری خواهرش را سر بريد" اما ما... ما راجع به سازمان حرف می‌زنيم، نه مردم اين محله...."
نيما عصبانی دستش را بالا برد و با تحکم گفت:
-"مگه سازمان آدم‌هاش از آسمون افتادن؟ رفقای ما هم بچه‌های همين مردم‌اند. يکی‌شان مثل صبا از کنار مسئله می‌گذره يکی هم مثل آن کسی که توی خونه عبدالله بوده، جنجال راه می‌اندازه و غيرتی می‌شه.... "
-"نيما! تو چه‌طوری اين‌رو می‌گی... اعضای سازمان جزء روشنفکرای اين جامعه‌اند.. "
نيما پوزخندی زد و به مسخره گفت:
-" تو می‌تونی از پاريس اومده باشی اما روشنفکران ما توی همين محله‌ها بزرگ شده‌اند. يادت رفته! روشنفکرای دانشگاهيش اگر با دختری دو دفعه ديده می‌شدی می‌گفتند يارو دختر بازه. يا اگز دختری دوبار بلند می‏خندید، بهش می‌گفتند جلف. کجای کاری تو شيرين....!!!
نمی‌خواستم حرف‌هايش را گوش کنم. نگاه به زمين انداختم و سر را ميان دو دست گرفتم. نيما به سمت من خم شد و ادامه داد:
".... مگه خودت تعريف نکردی که چه‌طوری مادربزرگت دختری‌رو که توی حوزه حزبی پدرت شرکت کرده بود با جارو از خونه بيرون کرده و بهش گفته بود فاسد...."
- "نيما! اين داستان مربوط به بيست سال پيشه. نه امروز.. يعنی می‌گی از بيست سال پيش تا الان هيچی فرق نکرده..؟"
- "البته که فرق کرده. امروز ما چريکيم و توی يه خانه تيمی با هم زندگی می‏کنيم. به مادر بزرگت هم می‌خنديم. شايد هم بيست سال ديگه يك عده‌ای به اين حرف‏های امروز من بخندند. اما فعلا ما توی اين جامعه زندگی می‌کنيم. همين رژيم، که جشن هنر شيراز راه می‏اندازه، کلوپ‌های جوانان درست می‌کنه و ادعای تجدد داره، اگر رو بشه که دو تا چریک توی خونه تيمی با هم بودن ببين چه جنجالی عليه ما راه می‏اندازه و چه‌طوراز هر خاله پيرزنی سنتی‌تر می‌شه..."
حرف‌های نيما مانند تيغی در پوستم فرو می‌رفت. از حرص لبم را گاز گرفتم. بايد جلو زبانم را می‌گرفتم. او عادت داشت دیواری از منطق بسازد و پشت آن سنگر بگیرد. نمی‌توانستم جواب حرف‌هايی را که می‌زد بدهم. اما چيزی در درونم می‌گفت که يک جايی را اشتباه می‌کند.. آخر مگر ما نمی‌خواستيم همين‌ افکار عقب مانده را عوض کنيم؟.. مگر نمی‌خواستيم جامعه‌ای بسازيم که دختر و پسر در آن آزادانه بدون آقابالاسر.... خودشان و تنها خودشان برای زندگی‌شان تصميم بگيرند؟.. مگر اين جزئي از مبارزه ما نبود؟... اگر اين يکی از وظايف روشنفکر نبود، پس کار کی بود؟
ناتوان از پاسخگويی سر را روی زانو گذاشتم.. می‌دانستم وارد مرز ممنوعه‌ای شده بودم. در سازمان نشنيده بودم در اين رابطه کسی بحثی کند يا اظهارنظری شده باشد، اما مطمئن بودم اگر غزال و صبا اين‌جا بودند، حتما جواب مناسبی به او می‌دادند. دلم می‌خواست بدانم آيا اين‌ها واقعا نظر شخصی خود نيماست يا تنها برای ما اين حرف‌ها را می‌زند؟ اگر او جای عبدالله بود و عاشق پری می‌شد، باز هم همين حرف‌ها را می‌زد؟...
نيما بعد از مکثی ادامه داد:
ـ"بايد باهاشون صحبت می‌کردند، بهشون اخطار می‌دادند. حداکثر از هم جداشون می‌کردند...( نفس عميقی کشيد و سرش را با تاسف تکان داد) اما زدن عبدالله..... واقعا يه حماقت بوده..يه حماقت محض..."
حسين با اخم نگاهی به او انداخت و گفت:
-"هی نگو حماقت، حماقت. اين يک قتل بوده. چرا قبول نمی‌کنی؟ (مکثی کرد و آرام ادامه داد) قتلی توی سازمان. تو هنوز متوجه نيستی که چه اتفاقی افتاده. یک قتلی که پای ما هم توش گیره.. می‌فهمی؟!.. "
نيما صدایش را بالا برد و با پرخاش جواب داد:
- " یعنی چی؟ چرا پای ما؟ ما خودمان شاکی هستیم. یک یا چند رفیق یک کاری کردند، چرا باید پای همه سازمان نوشته بشود...؟ "
حسین بلند شد و در اتاق را بست تا صدا بیرون نرود. آرام گفت:
-" تا وقتی مسئولين اين کار هنوز در رهبری‌اند، تا وقتی سازمان برخوردی با آن‌ها نکرده، تا وقتی ما اعتراضی نکرديم، ما هم مسئوليم... ما نمی‌تونیم بگیم: ما که نبودیم.. پس به ما ربطی نداره.."
نيما ميان حرفش دويد:
- " نمی‌فهمم! مگه ما جوابگوی تک تک اعمال افراد اين سازمان هستيم؟ مگه اصلا می‌دونيم مسئولین کی‌ها هستند؟ مگه تو کسی رو غير از رفیق نقی می‌شناسی؟....تا وقتی حميد زنده بود، همه می‌دونستند که او توی رهبريه. همه هم او رو قبول داشتند. اما امروز اصلا معلوم نیست که کی رهبری سازمان را توی دستش گرفته. هميشه ممکنه تصمیم غلط گرفته بشه. اين که دست ما نيست...."
-" تصمیم علط ؟ کی گفته؟ من؟ تو؟ اصلا معلوم نيست ديگران هم اين نظر رو قبول داشته باشند! (صدايش را پايين آورد) تو فکر کردی فقط افتخارات و موفقیت‌های سازمانه که به نام ما نوشته می‌شه؟! (مکثی کرد) ....ببين نيما! اين درست که ما زدن عبدالله رو قبول نداريم، اعتراض داريم. اما تا وقتی سکوت می‌کنيم، اين اعتراض واسه عمه‌مون خوبه."
نيما عاجزانه بدنبال جلب توافق حسين گفت:
ـ" من کی گفتم سکوت کنيم؟ گفتم ببينم جاهای ديگه چی می‌گن. اين‌جا تو اصفهان هر کسی رو می‌شناسيم معترضه. ولی از جاهای ديگه که خبر نداريم. يك کمی صبر کنيم، بهتر می‌تونيم حرف بزنيم. من فقط همين رو می‌گم."

من با دست به نيما اشاره کردم:
-" تو آن‌قدر اين محاسبات رو می‌کنی تا تيم ما، يا يه تيم ديگه ضربه بخوره و همه چيز رو تحت الشعاع قرار بده...
هر دو لحظه‌ای در سکوت به من نگاه کردند. می‌دانستند که حرفم غلط نيست. چه‌قدر پيش آمده بود که ضربه‌ای سازمان را از مسير تصميمی که گرفته بود خارج کرده بود. مگر قرار نبود که سازمان شاخه سياسی درست کند و حرکات نظامی زير نظر شاخه سياسی انجام گيرد، مگر قرار نبود حميد اشرف و حميد مومنی را به خارج از کشور بفرستند، يا اين‌که رفقا تجربياتشان را روی کاغذ بياورند. چه‌قدر سازمان فرصت کرده بود برگردد و آن‌چه را انجام داده، بررسی و ارزيابی کند، يا خيلی تصميمات ديگر،.. ضربات مهلت نداده بود. در اين شکل از مبارزه هيچ چيز را نمی‏شد به فردا واگذاشت. همه چيز امروز بود. ممکن بود فردايی برای هيچ‌يك از ما وجود نداشته باشد.
سردرد امانم را بريده بود. مانع آن می‌شد که خوب فکر کنم. در اين چند ساعته حس می‌کردم که تمام نقاط اتکايم، تمام عشق و اعتمادم به سازمان مانند حبابی توخالی و سست شده‌اند. با غيض خشمم را بر نيما کوباندم:
... تو که می‌خواستی اين همه حساب و کتاب بکنی چرا اصلا چريک شدی؟ اين صغرا کبراهای تو فقط از سر ترسه و بس.. "
صدای دندان‌های نيما را که از شدت عصبانيت به هم ‌سابيده می‌شدند، شنيدم. صورتش يکباره سرخ شد. باز هم خراب کرده بودم. ترسو ناميدن يک چريک بدترين توهين بود و اين حرف از دهان من بيرون آمده بود. حسين برگشت تا به من چیزی بگوید اما صدايش در صدای نيما گم شد:
-"تو برو هر کاری دلت می‏خواد بکن، چریک شجاع. ببينم کجا رو می‌گيری...
از چشمان سرخ شده‌اش يکه‌ای خوردم و عقب کشيدم. او مکثی کرد و يک‌باره با غيض گفت:
".....دخترجان اين‌جا يه سازمان سياسيه. سياست هم يعنی حساب و کتاب. یعنی هر حرفی رو نباید به زبان آورد، هر فکری رو نباید بلند گفت. سیاست توی این مملکت خشنه. تو این سازمان آدم‌ها کشته می‌شن، اين‌جا رفقاشونو اخراج می‌کنند. این‌جا انشعاب می‌شه ... تو فکر کردی این‏جا خونه خاله است! تو دچار رمانتیزمی، این‌جا با اون دنيای زيبای پاک و منزهی که تو توی کتاب‌ها و داستان‌ها خوندی تفاوت داره. اين‌جا مبارزه واقعی جریان داره..."
اين‏بار حسين بود که از عصبانيت سرخ شده بود. وسط حرفش دوید و گفت:
ـ"اگر رمانتیزم اینه که آدم دنبال یک چیز به قول تو پاک و منزه باشه، مبارزه ما اساسش بر رمانتیزمه. اگر آدم دنبال یک چیز پاک نباشه یا دست رسی به آن‏را غیر ممکن بدونه، هیچ وقت حاضر نمیشه جانش را فدا کنه"
نيما برافروخته روی دو زانو نشست و گفت:
ـ" نه اين‌طور نيست. مبارزه سياسی توی هر شکلش هميشه با رمانتيزم بيگانه است. توی مبارزه سياسی بايد واقع‌بين بود. نوشته‌های بيژن رو بخون. از او واقعبين‏تر پيدا نمی‏شود"
ـ"اگه قرار بود همه با این حساب و کتاب‏های امروز تو عمل کنند، اصلا سازمان چریکی تشکیل نمیشد. اگه رمانتیزم این چیزی است که تو می‏گویی، اين درست پايه فکری ماست، امتياز ماست، نه ضعف‌مون. تمام مبارزات پارتيزانی عليه فاشيزم، جنگ‌های پارتيزانی توی اسپانيا، مقاومت ويت‌کنگ‌های ويتنامی تنها با همين اعتقاد بود......"

اگر در بحث‌های نظری سياسی، نيما بود که همه کتاب‏های در دسترس مارکس و لنين را خوانده بود و دست بالا را داشت، حسین در اين عرصه ها بیشتر کار کرده بود‏ ودر اين بحث مسلط بود. نيما نمی‌توانست جواب او را بدهد. من نمی‌توانستم مثل حسین استدالال بکنم. از این‌که می‌دیدم حرف‌های من از دهان او خارج می‌شود، از او ممنون بودم.
نيما ديگر بحث را ادامه نداد. شايد برای اين‌که فايده‌ای در آن نمی‌دید. بعد از مکثی به آرامی رو به حسين گفت:
ـ" ببين! به جای داد و بيداد سر هم بايد دنبال راه حل باشيم. اگر بی‌گدار به آب بزنيم، تيم رو می‏شکنند، ما را از هم جدا می‏کنند. بايد بفهميم رفقای ديگر چی می‏گن. تو که قبلا مشهد بودی يه بهانه‏ای پيدا کن با بچه‏های مشهد تماس بگير ببين در چه حال و هوايی‌اند...."

حس می‌کردم ذهنم احتياج به استراحت دارد. نياز به آزاد شدن از این بحث‌ها را داشت. دلم نمی‌خواست ميان حرف‌های زده شده انتخاب کنم. فقط این را می‌فهميدم که بدون عشقی خالص به سازمان ديگر چيزی از من نمی‌ماند...
فضای اتاق از بحث‌های ما دم کرده بود. دلم هوایی تازه می‌خواست.
ـ" از فردا کتاب بيژن رو توی برنامه مطالعه جمعی می‌زاريم."
نيما بود که مثل هميشه برنامه فردا را از ياد نمی‌برد. از اين خصوصيتش خوشم می‌آمد. نمی‌گذاشت حرفی با بن‌بست تمام بشود. هميشه در هر بحث راهی به بحث بعدی می‌يافت. اما چرا کتاب بیژن؟ آیا می‌توانستیم جواب بحث‌های امشب را در این کتاب بیابیم؟

شب از نگهبانی معاف شده بودم. نيما پاس اول را داشت. دراز کشيده بودم و خوابم نمی‌برد. از اين‌که اين‌قدر به نيما سخت گرفته بودم دلم برايش سوخت.
ـ" نيما برو بخواب. من خوابم نمی‌بره."
دلم می‌خواست به او می‌گفتم:" متاسفم. منظوری نداشتم از اين‌كه تو را ترسو خطاب کردم." نمی‌دانم چرا اين‌قدر بدجنس شده بودم. کارهايی می‌کردم که از خودم انتظار نداشتم. يک‌سال قبل حتی به فکرم هم نمي‌رسيد که زمانی اين‌گونه به رفيقم توهين بکنم. چه عشق خالصی نسبت به رفقا و سازمان در من بود. چه‌قدر تغيير کرده بودم. در اين چند روز چه اتفاقاتی افتاده بود. چه بحث‌هايی شده بود. از چه چيزهايی مطلع شده بودم! نیما حق داشت در مبارزه به اين قسمت‌‌هايش فکر نکرده بودم.

به راهرو رفتم و روی پله نشستم. شانه‌های پهن حسين را می‌ديدم که در اتاق پشت به من خوابيده بود. شايد او هم خواب به چشمانش نمی‌رفت. به چه فکر می‌کرد؟ با آن بحث‌هايی که آن‌شب در گرفته بود، چه‌طور کسی می‌توانست بخوابد. چه‌قدر با او هم نظر بودم. بدون گفت‌و‌گويی از قبل، از يک جنس بوديم، از خاکی مشترک.
نیما گفته بود که منزه طلب هستم، رمانیتکم... آيا اين‏ خواست که سازمان را بی‌عيب و نقص می‏خواستم، رمانتيزم بود؟ من نه نظريه پرداز بودم و نه تحليل‌گر. می‌خواستم مثل يک سرباز با جانفشانی به راهی که خوشبختی مردم را در آن می‏ديدم خدمت کنم. آيا اين رمانتيزم بود؟ اگر بود، چرا نادرست بود؟ آرزوی عدالت برای همه، آرزوی جامعه‌ای بدون بچه‌هايی فقیر، بدون انسان‌هايی که کنار خيابان می‌ميرند، بدون مردمی که از صبح تا شب به دنبال کار می‌گردند و نمی‌يابند، آرزوی جامعه‏ای که در آن فساد ريشه‌کن شده باشد. آرزوی رسيدن به يک چنين جامعه‌ای قلب و روحم را به آتش می‌کشيد، به وجدم می‌آورد. آيا همه اين‌ها از روحيه رمانتيک من بود؟
"اگر خون ما می‌تواند خلق را آگاه و رها سازد پس بگذار رودخانه‌ای از آن جاری گردد." مگر اين شعار ما نبود؟ اگر اين احساسات را نداشتم، مگر می‌توانستم جانم را فدا کنم؟
پدر بزرگم می‌گفت: "دخترجان دنبال سياست نرو. سياست پدر و مادر نداره" با پيوستن به چريک‌ها می‌خواستم ثابت کنم که چريک‌ها از جنس ديگری هستند. چريک‌ها از سياست برای خودشان چيزی نمی‌خواهند. چريک حرف و عملش يکی است. چريک با فدا کردن جانش وفاداری خود را به حرفی که می‌زند ثابت می‌کند... نيما از من می‌خواست آدم ديگری بشوم... کسی که نبودم ...!! نمی‏شد هم رمانتيک بود و هم واقعبين؟
نیما از اين پهلو به آن پهلو شد. نيمايی که برای تمام سوال‌ها هميشه جوابی در چنته داشت حالا خوابش نمی‌برد. فکر کنم از همه بيشتر گفته حسين که مسئوليت قتل عبدالله را به گردن همه می‌گذاشت، مشغولش کرده بود. من هم خوب نمی‌فهميدم. ما چه‌طور مسئول کاری بوديم که حتی روح‌مان هم از آن بی خبر بود، حتی اصل خبر هم به ما گفته نشده بود. می‌فهميدم که بايد اعتراض کرد و ساکت نماند. آیا اين حرف حسين درست بود که گفته بود:" فقط افتخارات سازمان نیست که به پای ما نوشته می‌شود، خرابکاری‌هايش هم بر پیشانی ما حک خواهد شد..؟"

********
بعد از دو شب بی‏خوابی و افکار پریشان اولین شبی بود که احساس خستگی می‌کردم. مطمئن بودم تا سرم به زمین برسد، خواب مرا با خود خواهد برد. خوشحال بودم که نگهبانی آخر با من بود و می‌توانستم چند ساعتی پشت هم بخوابم. حسین نگهبان اول بود. در خواب عمیقی بودم که حس کردم دستی تکانم می‌دهد. " چقدر شب سریع به صبح رسیده بود!"
نیما بود. با انگشت روی دهانش اشاره کرد تا ساکت بمانم. "چه شده بود؟" بسیار آرام گفت:
ـ" بلند شو. مثل این‌که خانه محاصره است"
از جا پریدم. تمام بحث‏های این دو روزه یک‌باره به عقب رانده شده بود. ما بودیم و ساواک و خشونت مبارزه..
مریم سطوت
توضیح:
من نوشته خود را "برگی از یک داستان" نامیدم چرا که این نوشته نه تاریخ است و نه بیوگرافی. در این نوشته من کوشیده‏ام که زندگی واقعی در تیم‏های چریکی را از نگاه دختر جوان چریکی بازسازی کنم. این گوشه‏ایست از تاریخ و نه تاریخ سازمان در آن‌دوران. من با تلاش بر امانت داری در بیان ایده‏ها و اتفاقاتی که رخ داده بود، جزییات را بگونه‏ای که قابل عرضه باشد، بازسازی کرده‏ام. به همین دلیل این نوشته یک داستان است، داستانی واقعی..

Read More...

۴.۱۰.۸۷

حاج شانه چی هم رفت



حاجی شانه‏چی از زمره معدود آدم‏هایی بود که معتقدند سعادت در درون آدم‏هاست و سعادتمند ترین آدم‏ها آنهایی هستند که در درونشان از آن‏چه می‏کنند سرافراز باشند

جمعه شب دیروقت به خانه رسیدم. پیغام گیر تلفن نشان می‏داد که چند تلفن داشتم. پیغام دوم از مهندس حاجی بود. او خبر درگذشت حاجی شانه چی را داده بود و گفت که بچه‏های ملی مذهبی پیام تسلیتی برای انتشار در سایت‏ها نوشته و نام من و مریم سطوت را هم در لیست گذاشته‏اند و آیا من موافقم که نامم در لیست باشد.
بیست و سه سال پیش بود. تازه به اروپا آمده بودم. یکی از کسانی را که خیلی مشتاق دیدارش بودم، حاج شانه چی بود. شنیده بودم که به تنهایی زندگی میکند و با وجود سن زیادش برای امرار معاش گاهگاهی به آلمان میرود و در بازارهای دست دوم فروشی آلمان مقداری لباس میخرد و می‏آورد پاریس می‏فروشد. از او نقل می‏کردند، آن‏زمان که با شورای ملی مقاومت کار می‏کرده، دوستی از او پرسیده که مجاهدها که وضع مالیشان خیلی خوب است، تو چرا با این همه مشقت برای چندرغاز در این سن و سال آنقدر به خودت زحمت می‏دهی. از آنها بخواه،کمی به تو پول بدهند تا تو بیشتر به کارهای سیاسی برسی و او پاسخ داده بود، "نه، پسر جان، من این کار را نمی‏کنم. وابستگی اقتصادی، وابستگی سیاسی را بدنبال می‏آورد." تلفن او را پیدا کردم و به او زنگ زدم و خودم را معرفی کردم. (او مرا بنام پسر حاج حسن سیگاری می‏شناخت.) خیلی خوشحال شد. گفت، همین الان راه بیافت بیا. من یک چیزی آماده میکنم. نهار را با هم بخوریم.
خانه‏اش در یکی از محلات فقیر نشین پاریس بود. یک اطاق خیلی کوچک که در یک قسمتش هم یک اجاق گاز و شیر آب و در واقع آشپزخانه‏اش قرار داشت. از دیدن هم خیلی خوشحال شدیم. برای من او مثل پدرم بود و برای او من یادآور پسرش محسن. یکی از اقوامشان که از ایران آمده بود و یک خانم فرانسوی که می‏خواست برای انجام یک کار تحقیقاتی به ایران برود، و فارسی یاد می‏گرفت، آنجا بودند. به فامیلشان گفت که سوالهای آن خانم را جواب دهد و شروع کرد حرف زدن و درد دل کردن. می‏گفت می‏بینی، چه کار با ما کردند. جهار تا بچه هایم را کشتند و این هم زندگی است که برای ما ساخته‏اند. از همه بیشتر از خامنه‏ای ناراحت بود. می‏گفت او دارد همین طور بالا می‏رود و یادش رفته که در تمام سالهای قبل از انقلاب، وقتی برای کارهای سیاسی و یا غیرسیاسیش به تهران می‏آمد، من میزبان او بودم، طوری که وسایل شخصیش را هم در یک چمدانی در خانه ما گذاشته بود، تا مجبور نباشد، آنها را هر بار با خود به مشهد برده و بیاورد. ولی با همه آنچه من برای او کرده بودم حتی حاضر نشد یک نیم‏قدم برای من بردارد. او به همین سرعت یادش رفت، که برای بالارفتن پایش را روی شانه‏های چه کسانی گذاشته بود.
یاد دیدارم با حاجی پس از انقلاب افتادم. با محسن رفته بودیم دفتر آقای طالقانی برای دیدن آقای علی بابایی و دیگر مسئولین دفتر. محسن گفت اول برویم پیش پدرم، بعد بریم سراغ دیگران و مرا پیش پیرمرد لاغراندامی برد و معرفی کرد. او بعد ا زاینکه اسم مرا شنید، پرسید تو با حاج حسن سیگاری فامیل نیستی، گفتم او پدرم است. گفت تو بودی که تابستانها میامدی مغازه پدرت کار می‏کردی. آنجا بود که او را به خاطر آوردم.
مغازه پدرم خیابان بوذرجمهری سر بازار آهنگرها بود. من چند سالی تابستان‏ها میرفتم پیش او کار می‏کردم. مغاره پدرم همیشه شلوغ بود و آدمها از نقاط مختلف شهر می‏آمدند و تا زمانی که کارشان راه می‏افتاد، راجع به همه چیز با هم حرف می‏زدند. من خیلی از آن محیط خوشم می‏آمد و تا سرم خلوت می‏شد می‏رفتم آنطرف پیش‏خوان میان مشتری‏ها و با دقت به حرف‏هایشان گوش می‏دادم. پدرم آدمی بود خیلی جدی. او هیچ‏وقت وارد صحبت ها نمی‏شد و سرش به کارش گرم بود ولی بعضی وقت‏ها شب قیل از تعطیل مغازه یک حاجاقای لاغری می‏آمد که پدرم به او خیلی احترام می‏گذاشت. او تنها کسی بود که هر وقت می‏آمد، پدرم کارش را تعطیل می‏کرد و با او گپ می‏زد.
در همسایگی مغازه پدرم مغازه یک آدم مقدسی بود که خیاطی داشت. هر وقت مرا می‏دید ازم می‏پرسید که چه می‏کنم و بعد از این‏که برنامه‏هایم را برایش تعریف می‏کردم، دست مرا می‏گرفت، می‏آورد در مغازه پدرم و از همان توی خیابان داد می‏زد. "حاجی این‏قدر بفکر دنیا نباش، یک ذره به آخرتت فکر کن. این بچه را بجای این‏که بگذاری کلاس انگلیسی درس کفر یاد بگیره، بفرستش بره هیات، دلش روشن شه." پدرم هم مثل همیشه او را نگاه می‏کرد و فقط لبخند می‏زد و او هم غرو لند کنان می‏رفت. یکبار به پدرم گفتم می‏خواهی این دفعه به او دروغی بگم که میرم هیات که دیگه شلوغ نکنه. پدرم لبخندی زد و گفت " دروغگو دشمن خداست. بگذار او هم دلش خوش باشد که داره امر به معروف میکنه" ولی بر خلاف پدرم هر وقت حاجی آنجا بود و همسایه ما از این حرفها میزد، او عصبانی شده و زیر لب به هر چی خشکه مقدسه، فحش میداد. یکبار هم با وجود تلاش پدرم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و یک دعوا مرافعه حسابی با او راه انداخت. او به هر چی کافر دنیا دوسته فحش می‏داد و حاجی هم به هر چی خشکه مقدس حجتیه ایه بد و بیراه میگفت. از آن پس او کمتر پاپیچ پدرم شد. بعد از انقلاب مغازه او بسرعت رشد کرد و بیکی از آهن فروشهای بزرگ بازار بدل شد و دو پسرش که از من بزرگتر بودند و قرار بود دنبال آخرت باشند، یکیشان رییس کمیته و از مسئولین رده بالای ارگانهای انتظامی امنیتی شد و دومی هم در عرض چند سال یکی از کارخانه‏دارهای بزرگ شهر صنعتی البرز
محسن را از زندان قصر می‏شناختم. ما فدایی‏ها در بند 2 و 3 قصر تشکیلاتی درست کرده بودیم. تشکیلاتی که اکثر اعضای آن امروز دیگر نیستند. هیبت معینی، پرویز نصیر مسلم، مسرور فرهنگ، قاسم سید باقری، حمید اکرامی، حسن فرجودی، انوشیروان لطفی، علی دبیری فرد، فرهاد صدیقی، پرویز داودی، حسین الهیاری، ناصر حلیمی، منصوردیانک شوری و محسن ..محسن در رابطه با من بود. ما از نظر خصوصیات فردی خیلی با هم فرق داشتیم. من آدمی بودم نسبتا خونسرد و ملایم و محسن آدمی بود جنگی . ولی هر دویمان در کوچه پس کوچه های جنوب شهر تهران بزرگ شده بودیم و تربیت خانوادگیمان به هم شبیه بود. پدران هر دوی ما اعتقاد داشتند، بچه را باید ول کرد تا خودش برود مشکلاتش را حل کند و اعتماد به نفس پیدا کند و راه و چاه زندگی را یاد یگیرد. وقت بازی فوتبال ما هر دو مثل بچگی‏هایمان آنچنان با حرارت روی هر توپی می‏رفتیم که انگار مسابقه تیم ملی است با این فرق که من خونسرد بودم و محسن عصبی و وقتی عصبانی می‏شد، عینا می‏شد مثل بچه های آن محلات که موقع بازی فول می‏کنند و بعضی وقت ها هم جر می‏زنند.
من آن زمان با سازمان در رابطه بودم. خیلی زود از طریق خبرهایی که محسن از ملاقاتی می‏آورد فهمیدم که او هم به سازمان وصل است. شاید خودش هم نمیدانست. از آن پس، بدون این‏که بروی او بیاورم بعضی خبرها را خودم رد می‏کردم و برخی را به او میدادم تا او منتقل کند. تابستان 53 بعد از اعتراض به ناسالم بودن غذا، 6 نفر از ما، منجمله من و محسن را صدا زدند و بدون اینکه به دیگران بگویند ما را کجا می‏برند به زندان عادی فرستادند. آنروز، روز ملاقات بود و خانواده ها جلوی بند ما جمع بودند. ما را از حیاط زندان عبور داده و به زندان شماره 4 قصر که به زندانیان غیر سیاسی اختصاص داشت فرستادند. در مسیر من دیدم یک دختر جوان سبزه‏‏روی چادر مشکی بسر، چند بار از روبروی ما آمد و از کنار ما رد شد. برایم عجبب بود که او چطور و از چه راهی دراین فرصت کوتاه خودش را به جلوی ما میرساند و از آنطرف بدون اینکه کسی مشکوک شود می‏آید و از کنار ما رد می‏شود. معلوم بود که میخواهد ببیند ما را کجا می‏برند. وقتی به بند رسیدیم به محسن گفتم، دیدی این دختره ناکس چقدر زرنگ بود و این‏قدر آمد و رفت تا فهمید ما را کدام زندان بردند. محسن گفت او خواهرم زهره بود. توی دلم گفتم، پس این دختره زبل رابط دوم سازمان با زندان است. از اینکه نمیدانستم و زیاد به او توجه نکردم، دلخور شدم. مطمئن بودم که به احتمال زیاد قبل از آزاد شدنمان نام او را در روزنامه ها جزء کشته شده‏های یک درگیری مسلحانه خواهم خواند و دو سال بعد خواندم.
سال 55 محکومیت من بپایان رسید و من را مثل بقیه زندانیان آزاد نکرده و به بندی که به بند ملی‏کش ها معروف بود فرستادند. این بند یک ساختمان دو طبقه در زندان اوین بود. مرا فرستادند طبقه دوم و آن‏جا متوجه شدم که از بدشانسی من همه آنهایی را که با من نزدیک بودند، فرستاده اند طبقه پایین ( پرویز، فرخ، بهزاد، علی، اردشیر، کیان ...) و فقط من درطبقه دوم بودم. همزمان با اعدام بیژن جزنی و هم پرونده‏هایش ما فدایی‏های شناخته شده را به زندان اوین آورده بودند و دو سال بود که در بند فدایی‏ها بنظر من با بهترین آدمهای دنیا هم بند بودم و حالا هنگام ورود در این بند احساس تنهایی می‏کردم. توی اطاقها دنبال آشنا سر‏می‏کشیدم. ناگهان دیدم که یک نفر از پشت پرید روی گردنم. آنچنان که من با کله خوردم زمین و یک فندق بالای پیشانیم سبز شد. محسن بود. در آن چندماهی که من در آن بند بودم صبح تا شب با هم بودیم.
روز بیست و دوم بهمن به دانشکده فنی رفته و به هر کس که می‏توانستم خبر دادم که مرکز تجمع بچه‏های سازمان دانشکده فنی است. تا شب چند صد نفری آنجا جمع شدند. محسن از اولین کسانی بود که خبردار شده و آمده بود. هیچ‏یک از رفقای اصلی رهبری خبردار نشده بودند. بعد از چند ساعتی کلنجار رفتن با خودم نیمه شب تصمیم گرفتم که تشکیل ستاد را اعلام کنم. اهمیت این تصمیم یعنی علنی کردن یک سازمان مخفی را می‏دانستم. متن کوتاهی نوشتم و به مریم و محسن دادم که به رادیو ببرند. آن‏شب سر هر چهارراه جوانها با اسلحه ایستاده و ماشین‏ها را کنترل می‏کردند و محسن بهترین آدمی بود که حریف همه آن‏ها می‏شد. . دو ساعتی از رفتن آنها نگذشته بود که رادیو خبر تشکیل ستاد سازمان را در دانشکده فنی اعلام کرد. تا چند ساعت بعد همه آمدند به ستاد.
فروردین 58 جنگ اول گنبد آغاز شد. ما نگران بودیم. با دفتر آیت‏الله طالقانی تماس گرفتیم و نگرانی خود را ابراز کرده و آمادگی خود را برای هر گونه همکاری در جهت برقراری آتش بس اعلام کردیم. چند ساعت بعد آقای طالقانی با دفتر سازمان تماس گرفته و با فرخ نگهدار صحبت کرد و مطرح کرد هیات دولت با ماموریت برقراری آتش بس عازم منطقه شده. شما فورا هیاتی برای همکاری با آنان به منطقه بفرستید. آنان از آمدن هیات شما جهت همکاری با آنان اطلاع دارند. بعد از پایان تلفن، من و فرخ برای انتخاب اعضای هیات اعزامی صحبت کردیم. اولین نفری که بفکر من رسید، محسن بود. یک آدم زبل که میتوانست با کمیته‏ایها طرف شود و با زبان خودشان با آنها حرف بزند. هیات ما نیم ساعت بعد حرکت کرد. قبل از حرکت، به محسن گفتم به پدرش تلفن بزند و ببیند این هیات دولت چه کسانی و چه جور آدمهایی هستند. او گفت همه اعضای هیات را نمی‏شناسد ولی آقا (طالقانی) آنان را تایید کرده و خیالتان راحت باشد. او فقط ملیحی را می‏شناخت و گفت خیلی آدم سالم و شریفی است. هیات ما در گنبد به دو گروه تقسیم شد. امیر ممبینی و اشرف دهقانی و مستوره احمدزاده به منطقه ترکمن نشین رفتند و بعدا هم مهدی سامع جهت برقراری ارتباط به آنان پیوست و من و محسن این طرف جبهه کنار هیات دولت و میان کمیته‏ایها ماندیم. چند روزی که هر خطا یا اتفاق کوچک می‏توانست به مرگ ما منجر شود. ماموریت ما با موفقیت کامل به انجام رسید و جنگ خاتمه یافت. محسن یکی از مناسب‏ترین افراد برای این ماموریت بود
بعد از درگذشت طالقانی، محسن گفت که پدرش سخت مریض شده. شاید از غم درگذشت آقا باشد. با او برای عیادت وی به بیمارستان رفتیم. قبل از ما چند تن ریشو که معلوم بود از مسئولین هستند‏، از اطاق بیرون آمدند. نمیدانم چه مکالمه‏ای بین آنها رد و بدل شده بود که وقتی محسن وارد اطاق شد او با نگرانی که ضعف مریضی هم آنرا تشدید میکرد، دست‏های محسن را در دستانش گرفت و رها نمیکرد و مرتب می‏گفت این‏ها همه‏تان را می‏کشند، مواظب خودتان باشید. و در پاسخ به سوال محسن که مگر چی شده، چه شنیده‏ای. فقط جواب می‏داد، همه‏تان، همه‏تان را می‏کشند
چند ماه قبل از سی خرداد برای آخرین بار محسن را دیدم. محسن با اقلیت رفته بود و من با اکثریت بودم. با ماشین از خیابان گیشا می‏گذشتم که او را دیدم کنار خیابان ایستاده. می‏دانستم که او در برخورد با مخالفین تندخوست ولی با وجود این توقف کردم و صدایش زدم. جلو آمد و گفت خیلی ازتون دلخورم. گفتم میدانم ولی بیا بالا. یک ساعتی با هم بودیم. او قراری داشت و باید میرفت. از همه چیز حرف زدیم بجز اقلیت و اکثریت. از او پرسیدم "چطوری؟" گفت "خیلی داغانم ولی نپرس واسه چی." میدانستم که این لحن معنایش مشکلات درون سازمانیست و نه مشکلات بیرونی و اگر نمی‏گفت که علتش را نپرس هم من دلیلش را از او نمی‏پرسیدم.
روزی که پدرم به قتل رسید من در فرانکفورت روی یک پروژه کار می‏کردم (دویست کیلومتری محل اقامتم) شب ساعت یازده بود. جلوی تلویزیون نشسته بودم که تلفن زنگ زد. صبح زود باید می‏رفتم فرانکفورت و خیال نداشتم تلفن را بردارم. نگاه کردم. دیدم تلفن از ایران است. تعجب کردم. بوقت ایران ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود. چه کسی ممکن است این وقت شب زنگ بزند. تلفن را برداشتم و برادرم خبر هولناک را بمن داد. همانجا روی مبل ولو شدم. مریم را بیدار نکرده و به او خبر ندادم. تا صبح همانجا نشستم و با خودم خلوت کردم. پدرم از نظر خصوصیات شخصی سرمشق و معلم من بود. حوصله شنیدن پیام های تسلیت دوستانم را نداشتم. از فردایش بی ادبی کرده و هیچ یک از تلفن‏هایی را که برای تسلیت میشد برنداشته و پاسخ ندادم. هر چند نمی‏توانستم منطق قاتلین را بفهمم ولی روشن بود که قتل ارتباطی با فعالیت‏های سیاسی من ندارد. به همین دلیل تصمیم گرفتم در اروپا مراسمی برگزار نکنم و پی ‏گیری این قتل را در چارچوب بقیه قتل هایی که به قتل های زنجیره‏ای معروف شد‏، انجام دهم. در آنروزها خیلی دلم می‏خواست حاجی اروپا بود و بدیدنش می‏رفتم. بجز اقوامم او تنها کسی بود که ارتباطش با این قتل نه بدلایل سیاسی یا رابطه با من بلکه بدلیل شناخت پدرم بود. پیامی نوشتم و همراه با شعری که از طریق دوستم کریم شام بیاتی بدستم رسیده بود، برای قرائت در مراسم شب هفت وی در ایران ارسال کردم. (باور نمیکنم آن کوه سربلند؛ آن قله سرنشسته بر اعماق آسمان؛ در قعر تیره این خاک خفته است......). مراسم ختم و شب هفت وی از نظر تعداد شرکت کنندگان یکی از بی نظیرترین مراسم از این نوع بود. می‏دانستم که حاجی هم میان جمعیت نشسته است و پیام مرا گوش می‏دهد
بعد از انقلاب اکثر آشنایان پدرم ثروتمند شدند. روزی از پدرم پرسیدم، در این شلوغی بعد از انقلاب، اکثر آشنایانت در بازار پولهای هنگفتی بدست آوردند، چرا تو چیزی بدستت نرسید. پدرم پاسخ داد" مهدی جان، من از شش سالگی در بازار شاگردی کرده‏ام و هرچی را بدست آورده‏ام سنار سنار روی هم گذاشته‏ام. این کارهایی که اینها می‏کنند کاسبی نیست. کلاه‏برداری است با توجیه‏های شرعی. آدم موقعی شاده که دلش خوش باشه. و من یاد گرفته‏ام که آدم برای اینکه دلش خوش باشه، باید دستش به بعضی کارها نره و انجام نده"
حاجی شانه‏چی هم از زمره معدود آدم‏هایی بود که معتقدند سعادت در درون آدم‏هاست و سعادتمند ترین آدم‏ها آنهایی هستند که در درونشان به آن‏چه می‏کنند سرافراز باشند
مهدی فتاپور

Read More...

۱۸.۹.۸۷

اولین




اولين

داستان کوتاه
مريم سطوت
من از برادر کوچیکه خوشم می‌آمد ولی برادر بزرگه از من خوشش آمد.

همسایه دیوار به دیوارمان بودند. اسمش عباس بود. فکر کنم 8 سالی داشت یا این حدودها
.


سرشو همیشه از ته می‌تراشید. یک طو‌رهایی قیافش ترسناک می‌شد. یکبار به من گفت: می‌خواهی دست بکشی به سرم... ولی من ترسیدم و فرارکردم.

برادرش حسین، شاید یکسال از من بزرگتر بود. هر کاری می کردم توجهی به من نداشت. فکر کنم منو اصلا نمی دید. فقط با پسرها بازی می کرد. ولی عباس همش حواسش به من بود.

عباس دوست داشت کارهای ترسناک بکنه. مثلا می‌رفت از سر دیوارمی پرید پایین. اولین بار که دیده بودم واقعا ترسیدم که مرده باشه، دویدم طبقه دوم خونمون و دیدم وسط حیاط افتاده و تکان نمی‌خوره. وقتی دید ترسیدم. بلند شد و فریاد زد: هوم. جیغ کشیدم. از اون ببعد دیگه گولش رو نخوردم.

می‌دونستم از من خوشش می‌آد. خودش مستقیم نگفته بود ولی یکبار گفته بود:

چرا اون پیراهن سبزتو نمی پوشی. من از اون خوشم می‌آد.

از اون ببعد دیگه اون پیرهن سبزو که خیلی هم دوست داشتم، نپوشیدم. می ترسیدم فکر کنه بخاطره اونه که می پوشم.

وقتی کارهای ترسناک می کرد من رو صدا می کرد تا نگاهش کنم. مثلا دوچرخه پدرش را سوار می شد و وسط کوچه پاهاش رو می برد بالا. یا روی دستهاش توی کوچه راه می‌رفت. گاهی من از کارهاش خندم می گرفت ولی نمی خندیدم که نفهمه. با بچه‌ها که بودیم راحت بازی می کردم ولی وقتی اون می‌اومد می‌ترسیدم و خودم را عقب می‌کشیدم.


دلم می‌خواست کسی را داشتم تا در باره اون باهاش حرف می‌زدم. اگه یک خواهر یا برادر بزرگتر داشتم ، خیلی خوب می شد. یک دفعه می‌خواستم با عمه‌ام صحبت کنم ولی بعد دیدم که عمه و مادرم با هم دعوا دارند ممکنه یک دفعه عمه‌ام برای مادرم همه را تعریف کنه. برای مادرم هم نمی‌توانستم تعریف کنم. از وقتی سر آقا تقی منو کتک زده بود دیگه هیچ رو بهش نمی‌گفتم.

داستان آقا تقی اینطوری بود. اغلب ظهر‌ها برای نهار می‌رفتم تا از آقا تقی، ماست بند سرکوچه ، ماست بخرم. یک روز آقا تقی پرسید: از کدوم ماستها می خواهی و از من خواست تا پشت پیشخوان برم و نشونش بدهم. وقتی پشت پیشخون رفتم ، دیدم آقا تقی شلوارشو کشیده پایین . من از ترس کاسه ماست رو پرت کردم و دویدم. وقتی به خانه رسیدم با لکنت موضوع را تعریف کردم. خیلی ترسیده بودم.. مادرم در یک چشم بهم زدن با مشت و لگد کوبید توی سرو کمرم که فلان فلان شده چرا رفتی پشت دکه. اگه دختر خوب باشه از این اتفاق ها براش نمی‌افته. بعد هم چادر سرش کرد و رفت سراغ آقا تقی. من توی خونه ماندم و گریه کردم. بعد فهمیدم مادرم آنچنان جنجالی کرده بود که همه اهل محل داستان را فهمیده بودند. بعد از آن من مدتها دیگه دم در کوچه نرفتم. خیلی خجالت می کشیدم. مثل آن بود که من هم مقصر بودم. بعد فهمیدم که عباس سنگی زده به شیشه دکان آقا تقی و آنرا شکسته. خودش انکار می کرد که اینکارو کرده ولی به خودم گفت هروقت اینطور چیزها پیش آمد برم به اون بگم. ولی من نگفتم. وقتی ماجرای دوست پدرم و ماجراهای دیگه هم پیش آمد باز هم نگفتم. نه به او و نه به مادرم. همچنان از او می‌ترسیدم.

روزی با بچه‌ها قراربود بازی عروس و داماد کنیم. این بازی محبوب من بود وآن روز نوبت من بود تا عروس بشم. من خوشحال از این موضوع اصرارکردم که حسین داماد شود ولی حسین نمی‌خواست بازی کند و با چند تا پسر تیله هاش رو می‌شمرد. اصرار از من ولی انکاراز حسین. یک دفعه عباس پیداش شد و گفت که او قبول می کند تا داماد باشد. من باز هم ترسیدم ولی نمی‌شد عقب کشید. از چادری سفید که بالایش را بسته بودیم برای من تور بلندی مثل تور عروس درست کردند و بازی شروع شد. عروس و داما می‌نشستند بالای اتاق و بقیه هم می شدن مهمون و هر کسی نقشی داشت. من دلخور بودم از حسین که چرا اینقدر خره و عباس خوشحال بود که شده داماد.

عباس یک دفعه گفت: عروس و داماد حق دارند همدیگر را ببوسند. و قبل از اینکه من بتوانم فکر کنم یا عکس و العملی نشان دهم مرا بوسید. اینقدر از این حرکتش جا خوردم که یک‌باره باصدای بلند زدم زیر گریه و تور عروسی را انداختم و به سمت خانه دویدم. در خانه به کسی چیزی نگفتم. می‌ترسیدم که. مادرم پی ببرد و مرا زیر کتک بگیرد. متکا و پتویی برداشتم و روی سرم کشیدم و خوابیدم. در زیر پتو هی اشک ریختم و هی اشک ریختم. می‌ترسیدم که از بوسه عباس حامله شده باشم . فکر می‌کردم باید خودم را بکشم چرا که راه دیگری نبود. اگر بقیه می‌فهمیدند، چه قیامتی می‌شد؟ کاش می‌توانستم با کسی حرف بزنم؟

آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد.

مریم سطوت

مهرماه 87
Satwat_m@gmx.de
به نقل از سایت دیباچه
http://www.dibache.com

Read More...

۱۴.۹.۸۷

مرگ پرنده


هفته گذشته عکس‏های مرگ یک پرنده ماده در اوکراین و واکنش پرنده نر در نشریات به چاپ رسید و ملیونها تن آنرا مشاهده کرده و گریستند. در این رابطه رضا مقصدی شعری سروده است که به همراه عکس های ذکر شده درج میشود
وقتی پرنده یی
از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد
باور کن ای درخت!یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.


در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده منتظر همسرش می باشد













در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد












در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می
آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و ميکوشد او را حرکت دهد













متوجه مرگ عشق خود می شود
وشروع به جیغ زدن و گریه می کند















در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد











در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد










معنایِ مهربانِ معطر

زیبایی ِ شناور ِ شور ِ پرنده را
هم آسمانِ آینه می داند
هم جان ِ عاشقان.

وقتی پرنده یی
از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد
باور کن ای درخت!
یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.

وقتی پرنده یی
از یار و از دیار و غزل، دور مانده است
حتا
در واپسین حرارت ِ هستی
در جستجوی ِ بوی ِ نفس های جفت ِ خویش
آغوش ِ آرزوست.

یعنی
تنها نه در تغّزل ِ تابان ِ زندگی
در مرگ هم ، تمام ِ دلش خوشبوست.

3 دسامبر 2008

رضا مقصدی

Reza.maghsadi@gmx.de

Read More...

۲۲.۸.۸۷

دل شوره های تلخ و شیرین


بارها فکر کرده بودم اگر جای نسترن بودم چه می‌کردم؟ آیا چاره‌ای جز شلیک داشتم؟ اگر می‌دانستم رها کردن او یعنی افتادن در چنگال ساواک و شکنجه‌‌های وحشتناک، بعد هم اعدام. آیا در شلیک لحظه‌ای شک می‌کردم؟ شنیدم پس از این واقعه نسترن تا مدتی دچار بحران و افسردگی شده بود. می‌‌توانستم تصور کنم که چه‌قدر این تصمیم ناگزیر برایش دشوار بوده. حمید اشرف گفته بود این سخت‌ترین کاری است که رفیقی در حق رفیق زخمی‌اش می‌تواند بکند. حالا حسین در چنین شرایطی قرار می‌گرفت. دلم برای او بیش از خودم مي‌سوخت. با روحیه‌ای که از او می‌شناختم، می‌دانستم چنین تصمیمی تا چه حد او را خرد خواهد کرد. اینچنین مرگی را هرگز تصور نمی‌کردم
عکس نسترن آل آقا اسپیدکمر 1349

برگی از یک داستان (11)

برای عاشق شدن نمی‌شه تصمیم گرفت. عشق مثل آواری یکباره و آنجايي که اصلأ منتظرش نیستی روي سرت خراب می‌شه.
... مادر و برادرم در راهرو خانه‌ بازی می‌کردند. از دور نگاهشان می‌کنم. مامان با دست مرا به سمت خودش می‌خواند. خیلی دلم می‌خواهد‌ وارد بازیشان بشوم. به سمتشان می‌روم. "چرا راهرو این‌قدر دراز است؟". پاهایم خسته‌اند. هرچه می‌روم نمی‌رسم...

ـ" تب داره مگه نمی‌بینی."
ـ" فکر نمی‌کنم. چته شیرین؟ سردته؟"
صدای نیما بود.
چادر را به دور خودم محکم پیچیده بودم. خیس عرق بودم. نیما دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت:
ـ" خونه همسایه چیزی خورده‌ايی؟
دهانم خشک بود. دلم پیچ می زد. بلند شدم. باید به دستشویی می‌رفتم:
ـ" هیچی."
ـ" نکنه تو هم از سیانور مسموم شدی؟"

اشاره نیما به اتفاقی بود که به تازگی برای رفیقی افتاده بود. از درز کپسول سیانور وارد دهانش شده‌ و مسمومش کرده بود. خیلی شانس آورده بود. یک هفته‌ای طول کشیده بود تا او دوباره سر پا بایستد.
از یادآوری نیما دلم به شور افتاد. کپسول سیانور را تهران درست ‌کرده بودم. مثل همیشه شیشه آمپول را از داروخانه ‌خریدم. تکه بلند آنرا با چاقو ‌بریدم، محتویات آنرا خالی کرده، سیانور را توي آن ‌ریختم. سرش را با "مداد پاک کن" محکم ‌بستم و رویش را لاک ‌زدم. کپسول‌ را مدتی تو آب ‌گذاشتم تا خوب مطمئن بشوم منفذی به بیرون ندارد. به علت استفاده زياد گاهی پیش می‌آمد، که منفذی باز شده باعث مسمومیت شود. هر چند روز یکبار آن‌را آزمایش کرده بودم. خیلی بعید بود که از لاک نشت کرده باشد.

مریضی احساس ضعف درونی‌ام را دوچندان کرده بود. فکر می‌کردم هیچ‌وقت خوب نمي‌شم. به آشپزخانه رفتم. يك سر قاشق نمک را با آب قاطی کردم و سرکشیدم. از بعد از ظهر هر جور دوا و درمانی را که برای گرمازدگی و اسهال و استفراغ می‌دانستم، بکار گرفته بودم. هنوز آب از حلقم پایین نرفته، دلم بهم پیچید. صدای نیما از توي اتاق می‌آمد.
ـ" فردا سر قرار وضع شیرین را به رفقا بگو. شاید بتونند دکتری بفرستند."

دیده بودم که رفقای دکتر سازمان را‌ چشم‌بسته از تیمی به تیم دیگر می‌برند تا بیماران را مداوا کنند. کشته یا زخمی شدن رفقا در اثر شلیک اتفاقی گلوله و یا انفجار نارنجک، پیش آمده بود. دکترهای سازمان اکثرا موفق می‌شدند زخمی‌ها را معالجه کنند. اما گاهی هم مجبور به مراجعه به درمانگاه یا دکترهای دیگر می‌شدیم. مثل مورد سعید پایان.
از صبا شنیدم که تعریف می‌کرد ضامن نارنجک سعید موقع در آوردن پیراهنش، به دگمه آن گیر می‌کند. ضامن کشیده شده نارنجک منفجر می‌شود. سعید از قسمت شکم و زیر شکم بشدت زخمی می‌شود. زخم آنچنان وسیع و خونریزی آنقدر شدید بود که از رفقا در خانه کاری بر نمی‌آمد. فرصتی هم برای خبر کردن دکترهای سازمان نبود. نسترن و دو رفیق دیگر مجبور می‌شوند سعید را به مطب دکتری در همان نزدیکی برسانند...

ـ" فکر نمی‌کنم تا فردا بتونیم صبر کنیم. مگه نمی‌بینی رو‌پاش بند نیست."
حسین جوش می‌زد. اما نیما راه دستش نبود ما را به بیمارستان بفرستد. از حرکت آنموقع شب نگران بودم. هر حرکت اضافی یعنی خطری برای همه. نگران حال خودم هم بودم. با پایین افتادن فشارم خطر بیهوشی برایم وجود داشت. وقتی شانزده ساله بودم قرار بود لوزه‌ام را عمل کنند. دکتر گفته بود شب قبل از عمل غذا نخورم. از دلهره جراحی نهار هم نخورده بودم. صبح روز عمل وقتی پرستار خواست خونم را بگیرد، از حال رفتم. یکبار هم وقتی تو تریای دانشگاه کار می‌کردم، لیوانی شکست و دستم را عمیق برید. فشارم پایین افتاد و بیهوش شدم.

ـ" خطرناکه .. الان ساعت یک و نیمه. اگه تو راه گشتی جلوتونو بگیره چی می‌گین؟"
نیما حق داشت. حتی حسین هم می‌‌دانست که حرکت آن وقت شب آنطور که تصور می‌کرد، بی‌خطر نیست. همه چیز ما غیر عادی بود. هر حادثه‌ای می‌توانست به فاجعه منجر بشود. کافی بود به گشتی برخورد بکنیم یا پاسبانی بما مشکوک بشود. حتی نمی‌توانستیم آدرس خانه‌مان را بدهیم.
حسین موضوع را خیلی طبیعی می‌دید.
ـ"می‌گم زنم مریضه، داریم می‌ریم مریض‌خونه. این‌همه آدم، شب‌ها این‌طرف و اون‌طرف می‌رن. "

رمق شرکت تو گفت‌وگوشان را نداشتم. دلم نمی‌خواست به خاطر من اتفاقی برای تیم بیافتد. احساسی دوگانه‌ داشتم. "اگر بیهوش می‌شدم چطوری می‌خواستند منو به جایی برسونند؟"
نیما در فکر بود. به دستشویی رفتم تا آب نمکی را که سرکشیده بودم برگردانم، درد سر معده‌ام پيچيد. مستأصل کنار توالت نشستم.
صدای نیما را شنیدم که گفت:
ـ"کمرت را باز کن. با خودت فقط سیانور بردار."
آمدم با تصمیمش مخالفت کنم، اما حسین سریعتر از من موتور را برای رفتن آماده کرده بود.
ـ" همین نزدیکی درمانگاهی هست. می‌ریم همان‌جا."
بدون اسلحه احساس می‌کردم كه لخت هستم. بيست و چهار ساعته اسلحه به کمرم بود. جزیی از بدنم شده بود. تنها وقت ورزش یا دیدار با همسایه‌ها بازش می‌کردم. از حرکت بدون اسلحه مي‌ترسيدم. اگر اتفاقی می‌افتاد تنها راه، مرگ با سیانور بود. همان چیزی که از آن می‌ترسیدم. دلم نمی‌خواست مجبور بشوم خودم، به زندگی‌ام پایان بدهم.

غرش موتور، سکوت شب را شکست. هوا گرم بود، اما وقتی روی موتور نشستم و باد شبانه به تنم خورد، سرما بدنم را لرزاند. خودم را تو چادرم پیچیدم. سعی کردم پشت شانه‌های حسین تا آنجا که ممکن بود کوچک شوم.
ـ" شیرین منو محکم بگیر. می‌افتی‌ها"
آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم خیابان‌ها خلوت نبودند. مردی پیاده، موتوری در حرکت، تاکسی پشت چراغ قرمز، کامیونی در حال خالی کردن بار. دلگرم شدم.
درمانگاه، ساختمان یک طبقه‌ای بود که درش از توي حیاط باز می‌شد. حسین موتور را جلوی در نگه‌داشت. کسی پشت ميز اتاق جلويي نشسته بود و در حال چرت زدن بود. حسین دستش را پشت کمرم گذاشت.
ـ" آقا جان حال زنم بده، کجا ببرمش... دکتر هست...؟"

در درمانگاه به راهرویی باریک با دیوارهایی آبی رنگ باز می‌شد. چراغ مهتابی کم سویی راهرو را روشن می‌کرد. يك زن با بچه توي بغل، پاها را روی صندلی دراز کرده بود، مردی هم سمت دیگر روی صندلی فلزی کنار دیوار نشسته بود. با وارد شدن ما هر دو، سر از دیوار برداشته نگاهمان کردند. روی اولین صندلی نشستم. سرمای صندلی به جانم افتاد. حسین مرا گذاشت و به سمت اتاقی رفت که چراغش روشن بود. بچه تو بغل زن غلت زد و ناله‌ کرد. پرسیدم:
ـ" خواهر خدا بد نده، بچه چشه؟ "
ـ" اسهال شدید داره. "
بوی الکل حالم را به‌هم زد. دلم دوباره پیچ زد.
ـ" ... دستشویی کجاست؟"
هر لحظه که فکر می‌کردم حالم بهتر شده، بلافاصله التهاب معده‌ام خبر می‌داد که هنوز خوب نشده‌ام. " پس این همه ورزشی که کرده بودم کجا رفته بود!" فکر می‌کردم بدن سالمی دارم. با یک مریضی مختصر کله‌پا شده بودم.
حسین دم دستشویی منتظرم بود.
ـ" کجا رفتی؟! نگران شدم!"
مرا به سمت اتاقی برد. دوتا تخت توي اتاق بود که با پرده‌ از هم جدا می‌شدند. روی یکی زن حامله‌اي خوابیده بود. پرستار اشاره کرد تا روی تخت دیگر دراز بکشم.
حسین مهلت نمی‌داد. وضع من را از خودم بهتر براشان می‌گفت.
پرستار گوشی گذاشت و نبضم را گرفت.
ـ" کجات درد می‌کنه؟...حامله که نیستی؟ اوه نبضت که خیلی ضعیفه؟"
رو کرد به حسین و گفت:
" چرا این‌قدر دیر آوردیش؟"
منتظر جواب حسین نشد. ادامه داد:
ـ" اینکه داره از دست می‌رد.... باید سرم بهش وصل کنیم."
پرستار سوزنی آورد و در بازویم فرو کرد. رگ‌ دستم را به سختی می‌شد یافت. پایین افتادن فشار، پیدا کردن رگ را باز هم سخت‌تر کرده بود. سوزن را همين‌طوري زیر پوست می‌چرخاند. فایده‌ای نداشت. از این سوزن سوزن شدن حالم بدتر شد. چشمانم سیاهي رفت. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. داغ شده بودم. قلبم تند می‌زد. پرستار دست چپ را ول کرد و دست راستم را گرفت. رگم را پیدا نمی‌کرد. احساس خفگی داشتم. دیگر چیزی نفهمیدم.

با بوی بدی بخود آمدم. کسی به صورتم می‌زد.
ـ" اوا ! چرا این‌طوری شدی دختر جان.. هی . هی..؟"
ـ" شیرین .. شیرین. صدام رو می‌شنوی؟"
صدای نگران حسین بود. چه پیش آمده بود؟.. همان که فکر می کردم؟!
ار ترس دوباره بیهوش شدن دست حسین را گرفتم. بلند شده نشتسم. حالت استفراغ داشتم. سرم گیج ‌رفت. پرستار لگنی دستم داد و به‌سرعت از اتاق بیرون رفت. دهانم بد مزه بود. حسین نزدیک‌تر آمد گفت:
ـ" ..نترس. نترس! رفت دکتر رو صدا کنه."
باز چشمم سیاهي رفت. نفسم بالا نمی آمد. آرام گفتم:
ـ" حسین! "
دستم را محکم گرفت و سرش را جلو آورد. بریده بریده و با بغض گفتم:
ـ" اگر اتفاقی افتاد..، اگه بیهوش بودم... منو همین‌طوری ولم نکن.. "
دستم می‌لرزید. سرم را به گوشش نزدیک کردم: "شک نکن،.. بزن... شنیدی؟"
حسین چیری نگفت. مکثی کرد و دستم را محکم فشرد.

صحنة مرگ سعید جلو چشمم بود. پزشک وقتی شکم پاره شده سعید را دیده بود، متوجه غیرعادی بودن اوضاع شده بود و از درمان سر باز زده و داد و فریاد راه انداخته بود. صبا با عصبانیت می گفت:
ـ" نامرد! نسترن او را تهدید کرد اما فایده‌ای نداشت. او میدانست که رفقا به او شلیک نخواهند کرد. وضعیت خطرناکی پیش آمده بود. از یک طرف سعید بیهوش روی تخت افتاده بود، ار طرف دیگر دکتر با سر و صدایش همه مطب را خبر کرده بود. باید تصمیم می گرفتند. چگونه باید سعید را به مطب دیگری می‌ر‌ساندند؟ با آن وضعی که داشت، او را کجا می‌توانستند ببرند؟. به همان حال بی دفاع هم نمی‌شد او را آنجا رها کرد. نسترن تصمیم گرفت و با شلیک تیری به سعید کار را تمام کرد...

بارها فکر کرده بودم اگر جای نسترن بودم چه می‌کردم؟ آیا چاره‌ای جز شلیک داشتم؟ اگر می‌دانستم رها کردن او یعنی افتادن در چنگال ساواک و شکنجه‌‌های وحشتناک، بعد هم اعدام. آیا در شلیک لحظه‌ای شک می‌کردم؟ شنیدم پس از این واقعه نسترن تا مدتی دچار بحران و افسردگی شده بود. می‌‌توانستم تصور کنم که چه‌قدر این تصمیم ناگزیر برایش دشوار بوده. حمید اشرف گفته بود این سخت‌ترین کاری است که رفیقی در حق رفیق زخمی‌اش می‌تواند بکند. حالا حسین در چنین شرایطی قرار می‌گرفت. دلم برای او بیش از خودم مي‌سوخت. با روحیه‌ای که از او می‌شناختم، می‌دانستم چنین تصمیمی تا چه حد او را خرد خواهد کرد. اینچنین مرگی را هرگز تصور نمی‌کردم.

چشمم بسته بود حسین را نمی‌دیدم اما می‌توانستم تصور کنم که چه حالی دارد. دلم برای خودمان مي‌سوخت. اشک از گوشه چشمم سرازیر شد. حسین حالم را می فهمید. با انگشتش اشک را از گوشه چشمم گرفت.

صدای مردانه‌ای به من نزدیک شد.
ـ" هر دو دستش را امتحان کردی؟ "
سوزنی گرفت و آنرا عمیق‌تر زیر پوستم چرخاند. دیگر دستم نبود که درد می‌کرد. درد در عمق وجودم بود. دندان در لب فروبرده بودم. دستم را انچنان محکم مشت کرده بودم، که ناخن‌هایم در گوشت فرو می‌رفتند. فریادم را فرو می‌دادم به امید اینکه شاید از این جستجو دکتر رگی پیدا کند.
یکباره سوزن را از آرنجم در آورد و با یک حرکت سریع آنرا روی دستم میان انگشتانم فرو کرد. همزمان صدایی "قرچ" آمد و مایع گرمی زیر پوستم لغزید.
حسین با خوشحالی و هیجان گفت:
ـ".. شیرین وصل شد.. سرم وصل شد.
آرامشی همراه با رخوت بهم ‌دست داد. مثل اینکه همه یکباره از اتاق خارج شده ‌بودند. حسین دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت:
"ـ... من...."
چیزی گفت که نشنیدم.

وقتی بیدار شدم، جلو تختم پرده‌ای کشیده‌بودند. بیرون را نمی‌دیدم. ساعت روبه‌رو ده‌دقیقه به شش را نشان می‌داد. هنوز احساس ضعف می‌کردم اما از آن حالت‌های دل‌آشوبی و درد معده خبری نبود. شیشه سرم را می‌دیدم که تقریبا تمام شده‌بود.
حسین پهلوی تخت روی صندلی نشسته بود. سرش را به دیوار تکیه‌داده و چشمانش بسته‌ بود. فرصتی بود تا به چهره‌اش خوب نگاه كنم. صورتش آرامشی داشت. دلم نمی‌آمد صدایش کنم. چه‌قدر دیشب خودم را با خیال راحت به دستش سپرده ‌بودم. مطمئن‌ بودم که هر کاری از دستش بر بياد برايم انجام مي‌دهد. بودنش در کنارم آرامش و اطمینانی به من می‌داد. "این پسر چه جایی در وجودم داشت؟"
از این فکر تنم داغ شد و قلبم به تپش افتاد. آنقدر بلند که صدایش را خودم می‌شنیدم. "زیادتر از آن که فکر می‌کردم، به درونم نفوذ کرده بود. این چه حسی بود که به او داشتم." هنوز درست نمی‌دانستم. شاید هم انتظارش را نداشتم. اما می‌فهمیدم احساسی را که به او داشتم در مسیری می‌رفت که کنترلش از دستم خارج بود. از این افکار آنچنان داغ شده بودم که نمی‌توانستم در همان حالت روی تخت بمانم. با اولین تکانی که خوردم حسین چشمانش را باز کرد.
ـ"چی شده؟"
سعی کردم نگاهش نکنم. می‌ترسیدم به آنچه فکر کرده‌ام پی ببرد.
ـ" سرم تمام شده. پرستار رو صدا کن اینو از دستم دربیاره."
نمی‌توانستم چیزی را از او پنهان‌کنم. نگران پرسید:
ـ" چیه؟ حالت خوش نیست؟"
باید حرف را عوض می‌کردم.
ـ" نه، خوبم .دیشب پرستار چی گفت؟ ازت اینجا چی خواستند؟"


از درمانگاه با کیسه‌ای دارو راهی خانه شدیم. همسایه ما را دید و حالم را پرسید. قبل از اینکه جوابی بدهم گفت:
ـ" انشالله مبارکس، دیگه وقتش بودس. مواظب خودت باش. زیاد بلند و کوتاه نشی‌ها."
حسین از من جدا شد و جلوجلو رفت. همسایه سرش را جلو آورد. نزدیک گوشم. طوری که حسین نشنود.
ـ" حالا وقتشس خودتو برای شورت لوس کنی."


شب قبل که ما نبودیم، نیما تمام شب را بیدار مانده‌بود. حالا باید یکی از آن دوتا نگهبانی می‌دادند و دیگری می‌خوابید و بعد دوباره عوض می‌کردند. بدن ناتوانم را به خواب سپردم. یکبار که بیدار شدم، نیما خواب‌ بود و حسین نگهبانی می‌داد. معده‌ام مالش می‌رفت. احساس گرسنگی داشتم اما توان بلند شدن نداشتم. "ای کاش کسی برایم لیوانی چای یا بشقابی غذا می‌آورد."

حرف‌های روز قبل حسین در ذهنم دور می‌زد. پری و علاقه‌اش به عبدالله. عبدالله را نمی‌شناختم. احساسی به او نداشتم. نه خوب، نه بد. اما هنوز نمی‌توانستم قبول ‌کنم که او را کشته‌ باشند.
کشتن یک رفیق !! نمی توانستم شلیک به آدمی آشنا و بی‌گناه را به خاطر روابط عاشقانه، تصور کنم. نمی‌دانم در کدام شرایط آدم می تواند به چنین کاری دست بزند. می‌توانستم مثلا در درگیری با پلیس تیری بیاندازم. تیری در دفاع از خود و یا برای فرار از درگیری، ولی برای اینکه آدم بتواند کسی را بکشد، آن هم با قصد قبلی، توانایی خاصی لازم بود. من آنرا نداشتم. آیا این یک ضعف بود؟
حسین معتقد بود:" نه، ضعف نیست. چرا باید به کشتن کسی حتی دشمن عادت کرد؟"
"کاش صبا اینجا بود". برایش می‌توانستم از احساسم بگویم. حتما مرا می‌فهمید. قلبم دوباره به تپش افتاده بود. وقتی به سازمان آمدم، دیوار آهنینی دور خود کشیده بودم. دیواری که نه خودم بتوانم از آن خارج شوم و نه دیگران بتوانند از آن عبور کنند و جلوتر بیایند. نمی‌دانم چه بلایی سر این دیوار آمده بود! "اگر کسی متوجه این احساسم بشود؟" از فکر بر ملا شدن آن لرزشی از ترس تمام وجودم را فرا گرفت. "نه نباید کسی چیزی از آن می‌فهمید. هیچکس. هیچکس.. حتی حسین ..."

وقتی دوباره چشم بازکردم شب شده بود. صدای صحبت می‌آمد. "آیا همه اینها را در خواب می‌‌دیدم." بلند شده به اتاق دیگر رفتم. نقی ‌آمده بود. با حسین و نیما مشغول صحبت بود. " چرا مرا بیدار نکرده بودند!؟ چه می‌گفتند؟ آیا نقی برایمان توضیحی داشت؟ آیا رفقا جرات طرح ماجرای عبدالله را داشتند؟"
ـ" رفیق نقی شما کی آمدید؟"
ـ"دوساعتی می‌شه. گفتند ناخوشی صدات نکردند."
سفره شام پهن بود. مثل اینکه همه خورده‌ بودند چرا که عقب نشسته بودند. نقی با خودش کتابهایی آورده بود. از میان آنها" نبرد با دیکتاتوری شاه" را شناختم.
حسین سفره را به سمت من کشید:
ـ" می‌خوری؟"
اشتها نداشتم اما دلم مالش می‌رفت.
نقی به کتاب‌ها اشاره می‌کرد:
ـ"اینها را بخوانید. باز هم کتاب‌های دیگری هست که از تیم‌های دیگر برایتان می‌آورم."
نیما کتابها را ورق می‌زد.
حسین جلوی من لیوان بزرگی چای گذاشت. از پشت لیوان دیده می‌شد که تا نیمه از شکر پر بود. آنرا سر کشیدم، حس کردم تمام ذراتش وارد خونم شد اما هم زمان معده‌ام درد شدیدی گرفت. چای شیرین داغ حالم را کمی جا آورد. حسین که دید با ولع آنرا می‌نوشم، چای دوم را ریخت.

ـ"... تیم شما از آن تیم‌هایی‌ست که با هدف و با طرح سوالات مشخص کتاب می‌خونه. به همین دلیل هم مطالعات جمعی‌تان ثمر‌بخش بوده. اینها را بخوانید، باهم بحث می‌کنیم. در تیم‌های دیگر هم کم و بیش بحث های خوبی شروع شده. سازمان تصمیم دارد که در هر تیم رفیقی را که تسلط بیشتری روی مسائل تئوریک داره، جا بده. تعداد این رفقا زیاد نیست. شاید مجبور باشیم که آنها را در میان تیم‌ها بچرخانیم.... با برنامه دوباره باید سازمان را سرپا بیاریم..."

همانطور که نیما پیش بینی کرده‌بود، زبان نقی تغییر کرده‌بود. طور دیگری حرف می‌زد. باور نمی‌کردم که این همان نقی است که دفعه قبل با ما دعوا کرده‌بود، ما را از اخراج ترسانده‌بود. از اینکه پیش‌بینی نیما درست از آب در‌آمده‌ بود، خوشحال نبودم. درست بودن حرف‌های او به معنی قبول ضعف رهبری بود.

این رهبری آن اعتماد و امنیتی را که نیاز داشتم به من نمی‌داد. بعد از شنیدن خبر اعدام عبدالله، رهبری باز هم بیشتر در نظرم شکسته بود. آن احترام، آن حس ستایشگرانه را نسبت به آنها از دست داده‌بودم. در رهبری کسانی باید جای می‌گرفتند که می‌توانستم به آنها اتکا کنم، باور کنم که امنیت مرا تامین می‌کنند. همیشه باور داشتم که آنها بهتر از من می‌اندیشند و تصمیم می‌گیرند. اما حالا..

نقی با نیما بحثی را شروع کرده بود که من چندان به آن توجهی نداشتم. يعني حواسم را نمی‌توانستم جمع کنم. حسین داشت کتاب جزنی را ورق می‌زد. دلم می‌خواست بدجنسی کنم و از نقی بپرسم: "خوب رفیق چی شد که نظرت را عوض کردی!! همین چند روزه به این ایده‌ها رسیدی؟!" از او عصبانی بودم. حرصی داشتم. در کله‌ام حرف‌های زیادی بود که می‌رفتند و می‌آمدند. منظم نبودند. از جایی به جایی دیگر می‌پریدند. هر بار که می‌خواستم روی بحثی متمرکز شوم، چهره عبدالله در کنارم در اتوبوس ظاهر می‌شد.

یکباره نقی رو کرد به من و گفت:
ـ" رفیق شیرین حالت بهتره؟"
ـ" چیزی نیست. دارم خوب می‌شم"
ـ" در این چند وقته چه کتاب‌هایی خوندی، کدام بحث ها را داشتید. تعریف کن؟"
هرچی فکر کردم هیچ بحثی را بیاد نیاوردم. مطالعات ما تعطیل شده بود. اما قبلش با نیما چه خوانده ‌بودم؟ ذهنم خالی بود. مثل اینکه افکارم را به همراه مواد درون معده‌ام استفراغ کرده ‌بودم. ذهنم تنها به عبدالله و پری مشغول بود.
ـ" این دو روزه مریض بودم. در بحثی شرکت نداشتم."
ـ" خوب از قبلش بگو ؟"
چرا به من بند کرده بود. نکند از زبان درازم باخبر بود یا اینکه مرا از همه ساده‌تر گیر آورده بود؟ آیا می‌توانستم حرف‌های نزده دیگران را به زبان بياورم!!
نیما به دادم رسید.
ـ"کتاب رژه دبره را خواندیم، در باره کودتای 28 مرداد و شرایط عینی انقلاب صحبت کردیم..."
برعکس دفعه قبل اینبار نقی با تیم فعال ما مواجه نبود. با گوشه سبیلش بازی می‌کرد. نیما با احتیاط حرف می‌زد. نقی متوجه بود. حسین هم فهمید که اوضاع خیط است:
ـ "همان بحث‌های قبلی را ادامه دادیم و به شرایط عنی انقلاب رسیدم. حالا کتاب بیژن را می‌خوانیم . بعدش می‌تونیم بیشتر صحبت کنیم..."

"صحبت کنیم.." در باره چی؟ آیا می‌توانستیم کتاب بیژن جزنی را دست بگیریم، به بحث و گفتگو در باره مسائل سیاسی مشغول شویم و فراموش کنیم که چه بلایی سر عبدالله آمده؟ آیا همه چیز به همین سادگی شامل مرور زمان می‌شد؟ یا اینکه زهر این اعدام تا آخر عمر با ما می‌ماند؟ آیا بعد از این اتفاق کسی جرات عاشق شدن در سازمان پیدا می‌کرد...؟

ـ" شیرین! می‌دونی لیست کتاب‌ها کجاست؟

سوال حسین مرا از افکارم بیرون کشید. افکارم رشته‌های گسسته‌ای بودند که فاصله‌های میانشان خالی بود. لیست را که به دستش می‌دادم، با نگاهش به من فهماند که نگرانم است. می‌فهمید که پا بر زمین ندارم، در خلایی از احساسات گوناگون شناورم. نگاهش حسی را که به او داشتم یادآوری کرد. از فاش شدن رازم ترس بر دلم افتاد.

حسین موضوعی پیدا کرده بود تا فضای سکوت را پر کند. لیست کتاب‌ها را به نقی نشان می‌داد و چیزهایی از او می‌پرسید. حرف‌هایی می‌زد، حرفهای الکی. می‌خواست فضا را تغییر دهد، حرف را منحرف کند. از کوششی که برای پر کردن فضای خالی گفتگو می‌کرد، ممنون بودم. ناآرام تر از آن بودم که بتوانم در این میان کاری انجام دهم. نیما نه حرفی می‌زد و نه به حرفی گوش می‌داد. در فکر خود غرق بود.
در لحن صدای ما چیزی بود که نقی آنرا می‌گرفت. حرفی داشتیم که نمی‌زدیم.

دوباره نقی خودش صحبت را بدست گرفت. آهنگ صدایش خیلی آرام و مهربان بود. اگر یک ماه پیش با همین شیوه در بحث شرکت می‌کرد، چقدر می‌توانستم برایش حرف داشته باشم. اما حالا تنها سوالی که در ذهن داشتم، علت مرگ عبدالله بود. هر کجا می‌چرخیدم دوباره به این سوال باز می‌گشتم. هر وقت دوباره به یادش می‌افتادم، مثل کابوسی بود. در ته دل قانع نشده بودم که چرا نمی‌توانیم صریح و واضح سوال کنیم و نقی را به جواب وادار نماییم. در جامعه باید جلو دهانمان را می‌گرفتیم، اینجا هم باید حرف دلمان را نمی‌زدیم.
ـ"رفیق شیرین تو هم در این بحث‌ها شرکت داشتی؟"

درد معده‌ام بعد از خوردن دو لیوان بزرگ چای بیشتر شده بود. دهان باز کردم تا چیزی بگویم. می‌خواستم بگویم پس چرا شما مرتبه قبل با بحث‌های ما آنقدر تند برخورد کردید. با صدایی لرزان، مثل اینکه از ته چاه در می‌‌آمد گفتم:
ـ" رفیق نقی این درسته که سازمان عبدالله رو زده؟"
نفهمیدم که چرا این جمله از دهانم بیرون آمد. اصلا قصد گفتنش را نداشتم. زبانم از من اطاعت نمی‌کرد. مثل همیشه.
توی چشم‌های نقی نگاه می‌کردم که این جمله از دهانم خارج شد. حسین و نیما نیمه خیز شدند. دیگر راه بازگشت نبود. نقی تکان مختصری خورد، اصلا انتظار نداشت این موضوع را وسط آن بحث و در آن فضای دوستانه مطرح کنم.

"چرا نباید می‌گفتم."....
مریم سطوت
عکس نسترن آل آقا

Read More...

۱۱.۸.۸۷

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.fatapour.de/musik/colors.pps

Type rest of the post here

Read More...

۸.۸.۸۷

چیزی که می‌بایست شبیه هیچ چیز دیگری نباشد از امیر مومبینی


من کی هستم؟ من چی هستم؟ یک دستگاه طبیعی برای مصرف انرژی و دیگر هیچ· یک دستگاه تکامل یافته برای انهدام تکامل، برای خدمت به آنتروپی جهان· دستگاهی برای تسریع مصرف انرژی· مواد انرژی‌زا را می‌بلعم و انرژی آنها را آزاد می‌کنم· این کار را هی تکرار می‌کنم تا انرژی خودم به پایان برسد و بروم بیخ ریشه‌ی آن چنار تجزیه شوم· و وقتی تجزیه شدم هیچ چیزی در کیهان بیاد نمی‌آورد که غبارهای تن من از کجا آمدند·

چیزی که می‌بایست شبیه هیچ چیز دیگری نباشد

ساعت ۸ صبح، رفتم تا مثل هر روز کاری دیگر آتلیه را باز کنم و بنشینم پای کامپیوتر و با عکس و فیلم ور بروم· یک باره گفتم ولش، ته و توی زندگی هنوز یه چیزی از یاغی همیشه‌ی من باید باشد· بگذار اول بروم پارک و کنار دریاچه چندتا عکس از اردک‌ها و غازها و درختان پاییزی زیبا بگیرم و به صدای گذر باد‌ از میان برگ‌ها گوش کنم، بیاد آنتونیونی و فیلم کسوف او، و آن صحنه‌ی زیبای پارک و درختان و نسیم صبحگاهی·
رفتم· در پارک از آدمی خبری نبود· خلوت و آرام بود همه جا و پر از رنگ· این هم از عجایب است که رنگ پاییز، رنگ مرگ، از همه زیباتر است· بهار این دیار حریفی درخور برای پاییز آن نیست· از درختان عکس گرفتم· از برگ‌ها· سرخ و زرد و بنفش· و سبز و سبز و سبز، در چمن· و انعکاس نور در قطرات بیشمار آبهای مانده لا به لای علف‌ها· از اردک‌های مسخره عکس گرفتم· همه مثل مجسمه‌های چوبی شکل هم· اردک‌ها برای من کسل کننده هستند· اما غاز‌ها، آن هم غاز‌های وحشی مهاجر چیز دیگری هستند· خاکستری و بزرگ و بغرنج· یک بار شاهد کوچ فصلی یک گروه از این غازها بودم· در همین پارک· غروب بود· فرمانده‌ی پرواز پیش افتاد و گردن افراشت و با صدایی کر کننده‌ای فرمان آماده باش داد· همه‌ی غاز‌ها با صدایی مشابه به او پاسخ دادند و پشت سر او بال‌آزمایی کردند· سپس فرمانده شروع به دویدن کرد و مدام بر سرعت خود افزود و بعد بال زد و هوا را شکافت و رو به آسمان ابری کدر به پرواز درآمد و دیگ غاز‌ها همه پشت سر او به پرواز درآمدند· اما یکی از غاز‌ها از زمین کنده نشد و به دلیل نقصی در بال خود روی زمین باقی ماند· او همچنان که در همان مسیر پرواز می‌دوید از ته دل فریاد میکشید و با نگرانی و وحشت سعی میکرد از فاصله‌ی خود با دیگر غاز‌ها که بیشتر و بیشتر میشد کم کند· وقتی سرانجام دسته‌ی غاز‌ها در آسمان ناپدید شدند غاز به جا مانده با سرو صدای شدید وسط پارک پهناور می‌چرخید و نمی‌دانست که چه باید کرد· ما که خانوادگی شاهد این صحنه بودیم سخت متأثر شدیم و دختر من اشکش جاری شد و شروع کرد به زنگ زدن به ادارات مربوطه تا برای غاز معلول کمک بطلبد· در همین گیر و دار دیدیم که غاز تنها با سرعت رفت کنار دریاچه‌ی کوچک و با اردک‌ها همراه شد· تا یک ماه من از آن مسیر می‌گذشتم و سراغ آن غاز را می‌گرفتم و گاه به او چیزی برای خوردن می‌دادم· تا این که یک روز، که هوا هم یخ زده بود، دیگر او را ندیدم· دخترم یقین داشت که آمدند و او را بردند، چرا که به همه جا تلفن زده و اطلاع داده بود· من هم سعی کردم یقین جان حساس او را تقویت کنم، بدون آن که خود گمانی اینگونه داشته باشم· پس از همین حادثه بود که این پارک و غاز‌های آن بیش از پیش مرا به سوی خود می‌کشیدند·

باری، آن روز نیز یکی از غازها، که از دور دیده بود اردک‌ها دور من جمع شده‌اند، لنگ لنگان خود را به آنجا رساند· گرسنه بود انگار· تدریجاً رفتم جای خلوتی تا بدون حضور اردک‌های از او عکس بگیرم· آمد و رو به روی من ایستاد·
مثل همیشه، کسی در من شروع به حرف زدن کرد:
- اسمت چیه مهاجر؟ میدونی که من هم مهاجرم؟ اما ما با هم تفاوت داریم· تو مهاجری هستی که همه جا خونه‌ی توست· من مهاجری هستم که هیچ‌کجا خانه‌ی من نیست· تو همه‌جا خودی هستی· من همه‌جا غریبه، بیشتر از همه در خانه‌ی خودم، در کشورم·
غاز سرش را در سمت دیگری کج کرد و چند قدم غازی بیشتر به من نزدیک شد و از ته گلو صدایی درآورد· به سرعت چند عکس ردیف کردم· بیاد آوردم که در داستان‌های کهن هر چیزی یک اسم داشت و اسم‌ها گویی ابدی بودند و موجودات افسانه‌ای اغلب نام همدیگر را می‌دانستند· وقتی رستم در بیابان با اژدهای هفتخوان رو به رو شد بلافاصله نام او را پرسید و اژدها هم نام رستم را پرسید· آن قدر طبیعی که هیچ کس به فکرش نمی‌رسید بپرسد که اژدها از کجا زبان یاد گرفت و با کدام زبان با رستم به سخن درآمد و از کجا می‌دانست که رستم چه جایگاهی در داستان جهان دارد· رستم و اژدها پدیده‌هایی ابدی هستند با نام‌های ابدی و شناخته شده· نام‌هایی که نمی‌توانند وجود نداشته باشند· هر کسی در عالم افسانه و اساطیر خشتی ابدی در ساختمان هستی است· این خشت یک نام است· نام و نام و نام· دوباره پرسیدم از غاز:
­ اسمت چیه؟ منزلت کجاست؟ از کجا اومدی؟ آخر پاییزی کجا خواهی رفت؟ تو مرا می‌شنوی؟ می‌فهمی؟ توی اون سر کوچک تو چی می‌گذره؟ آیا تو میدونی که وجود داری؟ که هستی؟ یا فقط من می‌دونم که هستم؟
غاز خس و خسی از سینه برون داد و یک پا را کمی بالا آورد·
- من کی هستم؟ من چی هستم؟ یک دستگاه طبیعی برای مصرف انرژی و دیگر هیچ· یک دستگاه تکامل یافته برای انهدام تکامل، برای خدمت به آنتروپی جهان· دستگاهی برای تسریع مصرف انرژی· مواد انرژی‌زا را می‌بلعم و انرژی آنها را آزاد می‌کنم· این کار را هی تکرار می‌کنم تا انرژی خودم به پایان برسد و بروم بیخ ریشه‌ی آن چنار تجزیه شوم· و وقتی تجزیه شدم هیچ چیزی در کیهان بیاد نمی‌آورد که غبارهای تن من از کجا آمدند· نه کسی و نه چیزی هرگز خاطره‌‌ای از من نخواهد داشت· اما بدبختی من این است که من نمی‌خواهم این چیزی باشم که شدم· که هستم· خودآگاهی من با دستگاه طبیعی تن من سازگار نیست· دلم می‌خواهد معنایی ‌داشته باشم· آیا تو هم دنبال معنایی برای خودت هستی؟
غاز صدای عجیبی در آورد و دو باره چند قدم غازی به من نزدیک شد· همه‌ی دنیا فراموش شده بود· تنها من بودم و آن غاز· راست به چشم‌های او خیره شدم· سعی کردم تا میتوانم خیره به چشم‌هایش نگاه کنم· شاید از چشم و نگاه او چیزی به فهمم· شما را نمیدانم اما من، هر روز که از خواب بر‌می‌خیزم، مثل کیهان‌نوردی که در یک سیاره‌ی ناشناس از خواب بیدار شود، همه چیز برایم عجیب و تازه و اسرار آمیز به نظر می‌رسد· همیشه خود را مثل یک فضانورد بر یک سیاره‌ی اسرارآمیز می‌بینم· و صد در صد همینطور هم هست· در حالی که فضانوردی غیر معمول‌ترین کار به نظر می‌رسد اما معمولترین کار همه‌ی ما موجودات زمینی فضانوردی است· اسم سفینه زمین است که در فضای بیکران به سوی ماده و انرژی تارک مکیده می‌شود· چیزی شگفت در اعماق سیاهی کیهان همه چیز را به سوی خود می‌مکد· همه چیز از هم دور و دور و دورتر میشوند·
- گفتم اسمت چیه؟ راست به چشم‌های من نگاه کن و بگو· یک چیزی بگو· خواهش می‌کنم· این همه چیزهایی که من و تو می‌بینیم خواب است یا بیداری· پشت پرده چیست· آنسوی بیگ بانگ چیست؟ آنسوی فتون، آن سوی کوارک‌، آن سوی استرینگ‌ها چیست؟ تو راجع به من چی فکر می‌کنی؟ تو اصلاً میدونی آدم چیه؟ میدونی سیاست و سخنرانی و لیبرال و چریک و آخوند و شاه و سرباز و موشک و شکنجه و حسادت و انتقام یعنی چی؟
زدم زیر خنده· یا شاید هم سرفه کردم· با صدایی همانند صدای غاز، خشک و شدید و کمی هم عصبی· غاز گردنش را کشید و بازهم به من نزدیک‌تر شد· خیره به چشم‌هایش نگاه کردم و با نوعی تحریک‌شدگی منفی دو باره پرسیدم:
- تو چی هستی لعنتی؟ من چی هستم؟ چرا من نباید بدونم که چی هستم؟ چرا باید فقط به مفاهیم دروغین زندگی بس کنم· چرا زندگی باید عادات کردن به خودگول زدن مداوم باشد· با توام! چرا من هم مثل تو عادت نمی‌کنم که نپرسم!
غاز، نخست در چشم‌های من خیره شد و سپس، گردنش را بالا کشید و همراه با یک فریاد شدید به من حمله کرد· تا من به‌خودبیایم چند ضربه‌ی سنگین منقار به گردن و دست‌های من وارد کرد· هراسیده از تغییر ناگهانی فضا و آن غاز فضایی، خود را جمع کردم و آمدم پس بنشینم که پایم به یک بوته گیر کرد و افتادم توی یک گودال پر از آب خنک و دوربین هم خیس شد· غاز دو باره حمله کرد و من در حال دفاع میدان را ترک کردم· غار غار خشمگین غاز پارک را پر کرده بود· دیدم که دو غاز دیگر نیز پروازکنان خود را رساندند و در کنار غاز مهاجم رو به من حالت تهدید کننده‌ای گرفتند· دیگر از صحنه‌ی زیبای پارک آنتونیونی خبری نبود· فضا، فضای پرندگان هیچکاک شده بود· حرکات دیگر پرندگان هم به نظرم عجیب می‌آمد· وقتی در محل سوزش گردنم دست کشیدم انگشتانم خونی شد· به مغزم گذشت که مبادا این غاز‌ها هار شده باشند· مبادا من هم مریض شوم·

از پارک که می‌گذشتم، بر متن آسمان روشن و درخشان صبح، حتی تصویر پرندگان سفید هم سیاه به نظر میرسید و صدای بال‌های آنها در ذهن من به فضای فیلم پرندگان ترجمه می‌شد· راه برگشت را طی کردم و به در پشتی آتلیه، که در یک کوچه‌ی درختی باز می‌شود، رسیدم· کلید را چرخاندم که وارد شوم ناگهان زاغی از روی نوک یک شاخه‌ی لخت و سیاه سپید‌دار به شدت قار قار کرد· ناخود‌آگاه لرزیدم و در را پشت سر خود بستم· بعد، باکنجکاوی حیرت‌انگیزی، بدون آن که در ورودی آتلیه را باز کنم، خودم را روی کامپیوتر انداختم تا با بزرگ کردن عکس‌های غاز در فتوشاپ چیزی را جستجو کنم· چیزی که می‌بایست شبیه هیچ چیز دیگری نباشد·


امیر مومبینی


Read More...