/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۲۲.۸.۸۷

دل شوره های تلخ و شیرین


بارها فکر کرده بودم اگر جای نسترن بودم چه می‌کردم؟ آیا چاره‌ای جز شلیک داشتم؟ اگر می‌دانستم رها کردن او یعنی افتادن در چنگال ساواک و شکنجه‌‌های وحشتناک، بعد هم اعدام. آیا در شلیک لحظه‌ای شک می‌کردم؟ شنیدم پس از این واقعه نسترن تا مدتی دچار بحران و افسردگی شده بود. می‌‌توانستم تصور کنم که چه‌قدر این تصمیم ناگزیر برایش دشوار بوده. حمید اشرف گفته بود این سخت‌ترین کاری است که رفیقی در حق رفیق زخمی‌اش می‌تواند بکند. حالا حسین در چنین شرایطی قرار می‌گرفت. دلم برای او بیش از خودم مي‌سوخت. با روحیه‌ای که از او می‌شناختم، می‌دانستم چنین تصمیمی تا چه حد او را خرد خواهد کرد. اینچنین مرگی را هرگز تصور نمی‌کردم
عکس نسترن آل آقا اسپیدکمر 1349

برگی از یک داستان (11)

برای عاشق شدن نمی‌شه تصمیم گرفت. عشق مثل آواری یکباره و آنجايي که اصلأ منتظرش نیستی روي سرت خراب می‌شه.
... مادر و برادرم در راهرو خانه‌ بازی می‌کردند. از دور نگاهشان می‌کنم. مامان با دست مرا به سمت خودش می‌خواند. خیلی دلم می‌خواهد‌ وارد بازیشان بشوم. به سمتشان می‌روم. "چرا راهرو این‌قدر دراز است؟". پاهایم خسته‌اند. هرچه می‌روم نمی‌رسم...

ـ" تب داره مگه نمی‌بینی."
ـ" فکر نمی‌کنم. چته شیرین؟ سردته؟"
صدای نیما بود.
چادر را به دور خودم محکم پیچیده بودم. خیس عرق بودم. نیما دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت:
ـ" خونه همسایه چیزی خورده‌ايی؟
دهانم خشک بود. دلم پیچ می زد. بلند شدم. باید به دستشویی می‌رفتم:
ـ" هیچی."
ـ" نکنه تو هم از سیانور مسموم شدی؟"

اشاره نیما به اتفاقی بود که به تازگی برای رفیقی افتاده بود. از درز کپسول سیانور وارد دهانش شده‌ و مسمومش کرده بود. خیلی شانس آورده بود. یک هفته‌ای طول کشیده بود تا او دوباره سر پا بایستد.
از یادآوری نیما دلم به شور افتاد. کپسول سیانور را تهران درست ‌کرده بودم. مثل همیشه شیشه آمپول را از داروخانه ‌خریدم. تکه بلند آنرا با چاقو ‌بریدم، محتویات آنرا خالی کرده، سیانور را توي آن ‌ریختم. سرش را با "مداد پاک کن" محکم ‌بستم و رویش را لاک ‌زدم. کپسول‌ را مدتی تو آب ‌گذاشتم تا خوب مطمئن بشوم منفذی به بیرون ندارد. به علت استفاده زياد گاهی پیش می‌آمد، که منفذی باز شده باعث مسمومیت شود. هر چند روز یکبار آن‌را آزمایش کرده بودم. خیلی بعید بود که از لاک نشت کرده باشد.

مریضی احساس ضعف درونی‌ام را دوچندان کرده بود. فکر می‌کردم هیچ‌وقت خوب نمي‌شم. به آشپزخانه رفتم. يك سر قاشق نمک را با آب قاطی کردم و سرکشیدم. از بعد از ظهر هر جور دوا و درمانی را که برای گرمازدگی و اسهال و استفراغ می‌دانستم، بکار گرفته بودم. هنوز آب از حلقم پایین نرفته، دلم بهم پیچید. صدای نیما از توي اتاق می‌آمد.
ـ" فردا سر قرار وضع شیرین را به رفقا بگو. شاید بتونند دکتری بفرستند."

دیده بودم که رفقای دکتر سازمان را‌ چشم‌بسته از تیمی به تیم دیگر می‌برند تا بیماران را مداوا کنند. کشته یا زخمی شدن رفقا در اثر شلیک اتفاقی گلوله و یا انفجار نارنجک، پیش آمده بود. دکترهای سازمان اکثرا موفق می‌شدند زخمی‌ها را معالجه کنند. اما گاهی هم مجبور به مراجعه به درمانگاه یا دکترهای دیگر می‌شدیم. مثل مورد سعید پایان.
از صبا شنیدم که تعریف می‌کرد ضامن نارنجک سعید موقع در آوردن پیراهنش، به دگمه آن گیر می‌کند. ضامن کشیده شده نارنجک منفجر می‌شود. سعید از قسمت شکم و زیر شکم بشدت زخمی می‌شود. زخم آنچنان وسیع و خونریزی آنقدر شدید بود که از رفقا در خانه کاری بر نمی‌آمد. فرصتی هم برای خبر کردن دکترهای سازمان نبود. نسترن و دو رفیق دیگر مجبور می‌شوند سعید را به مطب دکتری در همان نزدیکی برسانند...

ـ" فکر نمی‌کنم تا فردا بتونیم صبر کنیم. مگه نمی‌بینی رو‌پاش بند نیست."
حسین جوش می‌زد. اما نیما راه دستش نبود ما را به بیمارستان بفرستد. از حرکت آنموقع شب نگران بودم. هر حرکت اضافی یعنی خطری برای همه. نگران حال خودم هم بودم. با پایین افتادن فشارم خطر بیهوشی برایم وجود داشت. وقتی شانزده ساله بودم قرار بود لوزه‌ام را عمل کنند. دکتر گفته بود شب قبل از عمل غذا نخورم. از دلهره جراحی نهار هم نخورده بودم. صبح روز عمل وقتی پرستار خواست خونم را بگیرد، از حال رفتم. یکبار هم وقتی تو تریای دانشگاه کار می‌کردم، لیوانی شکست و دستم را عمیق برید. فشارم پایین افتاد و بیهوش شدم.

ـ" خطرناکه .. الان ساعت یک و نیمه. اگه تو راه گشتی جلوتونو بگیره چی می‌گین؟"
نیما حق داشت. حتی حسین هم می‌‌دانست که حرکت آن وقت شب آنطور که تصور می‌کرد، بی‌خطر نیست. همه چیز ما غیر عادی بود. هر حادثه‌ای می‌توانست به فاجعه منجر بشود. کافی بود به گشتی برخورد بکنیم یا پاسبانی بما مشکوک بشود. حتی نمی‌توانستیم آدرس خانه‌مان را بدهیم.
حسین موضوع را خیلی طبیعی می‌دید.
ـ"می‌گم زنم مریضه، داریم می‌ریم مریض‌خونه. این‌همه آدم، شب‌ها این‌طرف و اون‌طرف می‌رن. "

رمق شرکت تو گفت‌وگوشان را نداشتم. دلم نمی‌خواست به خاطر من اتفاقی برای تیم بیافتد. احساسی دوگانه‌ داشتم. "اگر بیهوش می‌شدم چطوری می‌خواستند منو به جایی برسونند؟"
نیما در فکر بود. به دستشویی رفتم تا آب نمکی را که سرکشیده بودم برگردانم، درد سر معده‌ام پيچيد. مستأصل کنار توالت نشستم.
صدای نیما را شنیدم که گفت:
ـ"کمرت را باز کن. با خودت فقط سیانور بردار."
آمدم با تصمیمش مخالفت کنم، اما حسین سریعتر از من موتور را برای رفتن آماده کرده بود.
ـ" همین نزدیکی درمانگاهی هست. می‌ریم همان‌جا."
بدون اسلحه احساس می‌کردم كه لخت هستم. بيست و چهار ساعته اسلحه به کمرم بود. جزیی از بدنم شده بود. تنها وقت ورزش یا دیدار با همسایه‌ها بازش می‌کردم. از حرکت بدون اسلحه مي‌ترسيدم. اگر اتفاقی می‌افتاد تنها راه، مرگ با سیانور بود. همان چیزی که از آن می‌ترسیدم. دلم نمی‌خواست مجبور بشوم خودم، به زندگی‌ام پایان بدهم.

غرش موتور، سکوت شب را شکست. هوا گرم بود، اما وقتی روی موتور نشستم و باد شبانه به تنم خورد، سرما بدنم را لرزاند. خودم را تو چادرم پیچیدم. سعی کردم پشت شانه‌های حسین تا آنجا که ممکن بود کوچک شوم.
ـ" شیرین منو محکم بگیر. می‌افتی‌ها"
آن‌قدرها هم که فکر می‌کردم خیابان‌ها خلوت نبودند. مردی پیاده، موتوری در حرکت، تاکسی پشت چراغ قرمز، کامیونی در حال خالی کردن بار. دلگرم شدم.
درمانگاه، ساختمان یک طبقه‌ای بود که درش از توي حیاط باز می‌شد. حسین موتور را جلوی در نگه‌داشت. کسی پشت ميز اتاق جلويي نشسته بود و در حال چرت زدن بود. حسین دستش را پشت کمرم گذاشت.
ـ" آقا جان حال زنم بده، کجا ببرمش... دکتر هست...؟"

در درمانگاه به راهرویی باریک با دیوارهایی آبی رنگ باز می‌شد. چراغ مهتابی کم سویی راهرو را روشن می‌کرد. يك زن با بچه توي بغل، پاها را روی صندلی دراز کرده بود، مردی هم سمت دیگر روی صندلی فلزی کنار دیوار نشسته بود. با وارد شدن ما هر دو، سر از دیوار برداشته نگاهمان کردند. روی اولین صندلی نشستم. سرمای صندلی به جانم افتاد. حسین مرا گذاشت و به سمت اتاقی رفت که چراغش روشن بود. بچه تو بغل زن غلت زد و ناله‌ کرد. پرسیدم:
ـ" خواهر خدا بد نده، بچه چشه؟ "
ـ" اسهال شدید داره. "
بوی الکل حالم را به‌هم زد. دلم دوباره پیچ زد.
ـ" ... دستشویی کجاست؟"
هر لحظه که فکر می‌کردم حالم بهتر شده، بلافاصله التهاب معده‌ام خبر می‌داد که هنوز خوب نشده‌ام. " پس این همه ورزشی که کرده بودم کجا رفته بود!" فکر می‌کردم بدن سالمی دارم. با یک مریضی مختصر کله‌پا شده بودم.
حسین دم دستشویی منتظرم بود.
ـ" کجا رفتی؟! نگران شدم!"
مرا به سمت اتاقی برد. دوتا تخت توي اتاق بود که با پرده‌ از هم جدا می‌شدند. روی یکی زن حامله‌اي خوابیده بود. پرستار اشاره کرد تا روی تخت دیگر دراز بکشم.
حسین مهلت نمی‌داد. وضع من را از خودم بهتر براشان می‌گفت.
پرستار گوشی گذاشت و نبضم را گرفت.
ـ" کجات درد می‌کنه؟...حامله که نیستی؟ اوه نبضت که خیلی ضعیفه؟"
رو کرد به حسین و گفت:
" چرا این‌قدر دیر آوردیش؟"
منتظر جواب حسین نشد. ادامه داد:
ـ" اینکه داره از دست می‌رد.... باید سرم بهش وصل کنیم."
پرستار سوزنی آورد و در بازویم فرو کرد. رگ‌ دستم را به سختی می‌شد یافت. پایین افتادن فشار، پیدا کردن رگ را باز هم سخت‌تر کرده بود. سوزن را همين‌طوري زیر پوست می‌چرخاند. فایده‌ای نداشت. از این سوزن سوزن شدن حالم بدتر شد. چشمانم سیاهي رفت. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشست. داغ شده بودم. قلبم تند می‌زد. پرستار دست چپ را ول کرد و دست راستم را گرفت. رگم را پیدا نمی‌کرد. احساس خفگی داشتم. دیگر چیزی نفهمیدم.

با بوی بدی بخود آمدم. کسی به صورتم می‌زد.
ـ" اوا ! چرا این‌طوری شدی دختر جان.. هی . هی..؟"
ـ" شیرین .. شیرین. صدام رو می‌شنوی؟"
صدای نگران حسین بود. چه پیش آمده بود؟.. همان که فکر می کردم؟!
ار ترس دوباره بیهوش شدن دست حسین را گرفتم. بلند شده نشتسم. حالت استفراغ داشتم. سرم گیج ‌رفت. پرستار لگنی دستم داد و به‌سرعت از اتاق بیرون رفت. دهانم بد مزه بود. حسین نزدیک‌تر آمد گفت:
ـ" ..نترس. نترس! رفت دکتر رو صدا کنه."
باز چشمم سیاهي رفت. نفسم بالا نمی آمد. آرام گفتم:
ـ" حسین! "
دستم را محکم گرفت و سرش را جلو آورد. بریده بریده و با بغض گفتم:
ـ" اگر اتفاقی افتاد..، اگه بیهوش بودم... منو همین‌طوری ولم نکن.. "
دستم می‌لرزید. سرم را به گوشش نزدیک کردم: "شک نکن،.. بزن... شنیدی؟"
حسین چیری نگفت. مکثی کرد و دستم را محکم فشرد.

صحنة مرگ سعید جلو چشمم بود. پزشک وقتی شکم پاره شده سعید را دیده بود، متوجه غیرعادی بودن اوضاع شده بود و از درمان سر باز زده و داد و فریاد راه انداخته بود. صبا با عصبانیت می گفت:
ـ" نامرد! نسترن او را تهدید کرد اما فایده‌ای نداشت. او میدانست که رفقا به او شلیک نخواهند کرد. وضعیت خطرناکی پیش آمده بود. از یک طرف سعید بیهوش روی تخت افتاده بود، ار طرف دیگر دکتر با سر و صدایش همه مطب را خبر کرده بود. باید تصمیم می گرفتند. چگونه باید سعید را به مطب دیگری می‌ر‌ساندند؟ با آن وضعی که داشت، او را کجا می‌توانستند ببرند؟. به همان حال بی دفاع هم نمی‌شد او را آنجا رها کرد. نسترن تصمیم گرفت و با شلیک تیری به سعید کار را تمام کرد...

بارها فکر کرده بودم اگر جای نسترن بودم چه می‌کردم؟ آیا چاره‌ای جز شلیک داشتم؟ اگر می‌دانستم رها کردن او یعنی افتادن در چنگال ساواک و شکنجه‌‌های وحشتناک، بعد هم اعدام. آیا در شلیک لحظه‌ای شک می‌کردم؟ شنیدم پس از این واقعه نسترن تا مدتی دچار بحران و افسردگی شده بود. می‌‌توانستم تصور کنم که چه‌قدر این تصمیم ناگزیر برایش دشوار بوده. حمید اشرف گفته بود این سخت‌ترین کاری است که رفیقی در حق رفیق زخمی‌اش می‌تواند بکند. حالا حسین در چنین شرایطی قرار می‌گرفت. دلم برای او بیش از خودم مي‌سوخت. با روحیه‌ای که از او می‌شناختم، می‌دانستم چنین تصمیمی تا چه حد او را خرد خواهد کرد. اینچنین مرگی را هرگز تصور نمی‌کردم.

چشمم بسته بود حسین را نمی‌دیدم اما می‌توانستم تصور کنم که چه حالی دارد. دلم برای خودمان مي‌سوخت. اشک از گوشه چشمم سرازیر شد. حسین حالم را می فهمید. با انگشتش اشک را از گوشه چشمم گرفت.

صدای مردانه‌ای به من نزدیک شد.
ـ" هر دو دستش را امتحان کردی؟ "
سوزنی گرفت و آنرا عمیق‌تر زیر پوستم چرخاند. دیگر دستم نبود که درد می‌کرد. درد در عمق وجودم بود. دندان در لب فروبرده بودم. دستم را انچنان محکم مشت کرده بودم، که ناخن‌هایم در گوشت فرو می‌رفتند. فریادم را فرو می‌دادم به امید اینکه شاید از این جستجو دکتر رگی پیدا کند.
یکباره سوزن را از آرنجم در آورد و با یک حرکت سریع آنرا روی دستم میان انگشتانم فرو کرد. همزمان صدایی "قرچ" آمد و مایع گرمی زیر پوستم لغزید.
حسین با خوشحالی و هیجان گفت:
ـ".. شیرین وصل شد.. سرم وصل شد.
آرامشی همراه با رخوت بهم ‌دست داد. مثل اینکه همه یکباره از اتاق خارج شده ‌بودند. حسین دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت و گفت:
"ـ... من...."
چیزی گفت که نشنیدم.

وقتی بیدار شدم، جلو تختم پرده‌ای کشیده‌بودند. بیرون را نمی‌دیدم. ساعت روبه‌رو ده‌دقیقه به شش را نشان می‌داد. هنوز احساس ضعف می‌کردم اما از آن حالت‌های دل‌آشوبی و درد معده خبری نبود. شیشه سرم را می‌دیدم که تقریبا تمام شده‌بود.
حسین پهلوی تخت روی صندلی نشسته بود. سرش را به دیوار تکیه‌داده و چشمانش بسته‌ بود. فرصتی بود تا به چهره‌اش خوب نگاه كنم. صورتش آرامشی داشت. دلم نمی‌آمد صدایش کنم. چه‌قدر دیشب خودم را با خیال راحت به دستش سپرده ‌بودم. مطمئن‌ بودم که هر کاری از دستش بر بياد برايم انجام مي‌دهد. بودنش در کنارم آرامش و اطمینانی به من می‌داد. "این پسر چه جایی در وجودم داشت؟"
از این فکر تنم داغ شد و قلبم به تپش افتاد. آنقدر بلند که صدایش را خودم می‌شنیدم. "زیادتر از آن که فکر می‌کردم، به درونم نفوذ کرده بود. این چه حسی بود که به او داشتم." هنوز درست نمی‌دانستم. شاید هم انتظارش را نداشتم. اما می‌فهمیدم احساسی را که به او داشتم در مسیری می‌رفت که کنترلش از دستم خارج بود. از این افکار آنچنان داغ شده بودم که نمی‌توانستم در همان حالت روی تخت بمانم. با اولین تکانی که خوردم حسین چشمانش را باز کرد.
ـ"چی شده؟"
سعی کردم نگاهش نکنم. می‌ترسیدم به آنچه فکر کرده‌ام پی ببرد.
ـ" سرم تمام شده. پرستار رو صدا کن اینو از دستم دربیاره."
نمی‌توانستم چیزی را از او پنهان‌کنم. نگران پرسید:
ـ" چیه؟ حالت خوش نیست؟"
باید حرف را عوض می‌کردم.
ـ" نه، خوبم .دیشب پرستار چی گفت؟ ازت اینجا چی خواستند؟"


از درمانگاه با کیسه‌ای دارو راهی خانه شدیم. همسایه ما را دید و حالم را پرسید. قبل از اینکه جوابی بدهم گفت:
ـ" انشالله مبارکس، دیگه وقتش بودس. مواظب خودت باش. زیاد بلند و کوتاه نشی‌ها."
حسین از من جدا شد و جلوجلو رفت. همسایه سرش را جلو آورد. نزدیک گوشم. طوری که حسین نشنود.
ـ" حالا وقتشس خودتو برای شورت لوس کنی."


شب قبل که ما نبودیم، نیما تمام شب را بیدار مانده‌بود. حالا باید یکی از آن دوتا نگهبانی می‌دادند و دیگری می‌خوابید و بعد دوباره عوض می‌کردند. بدن ناتوانم را به خواب سپردم. یکبار که بیدار شدم، نیما خواب‌ بود و حسین نگهبانی می‌داد. معده‌ام مالش می‌رفت. احساس گرسنگی داشتم اما توان بلند شدن نداشتم. "ای کاش کسی برایم لیوانی چای یا بشقابی غذا می‌آورد."

حرف‌های روز قبل حسین در ذهنم دور می‌زد. پری و علاقه‌اش به عبدالله. عبدالله را نمی‌شناختم. احساسی به او نداشتم. نه خوب، نه بد. اما هنوز نمی‌توانستم قبول ‌کنم که او را کشته‌ باشند.
کشتن یک رفیق !! نمی توانستم شلیک به آدمی آشنا و بی‌گناه را به خاطر روابط عاشقانه، تصور کنم. نمی‌دانم در کدام شرایط آدم می تواند به چنین کاری دست بزند. می‌توانستم مثلا در درگیری با پلیس تیری بیاندازم. تیری در دفاع از خود و یا برای فرار از درگیری، ولی برای اینکه آدم بتواند کسی را بکشد، آن هم با قصد قبلی، توانایی خاصی لازم بود. من آنرا نداشتم. آیا این یک ضعف بود؟
حسین معتقد بود:" نه، ضعف نیست. چرا باید به کشتن کسی حتی دشمن عادت کرد؟"
"کاش صبا اینجا بود". برایش می‌توانستم از احساسم بگویم. حتما مرا می‌فهمید. قلبم دوباره به تپش افتاده بود. وقتی به سازمان آمدم، دیوار آهنینی دور خود کشیده بودم. دیواری که نه خودم بتوانم از آن خارج شوم و نه دیگران بتوانند از آن عبور کنند و جلوتر بیایند. نمی‌دانم چه بلایی سر این دیوار آمده بود! "اگر کسی متوجه این احساسم بشود؟" از فکر بر ملا شدن آن لرزشی از ترس تمام وجودم را فرا گرفت. "نه نباید کسی چیزی از آن می‌فهمید. هیچکس. هیچکس.. حتی حسین ..."

وقتی دوباره چشم بازکردم شب شده بود. صدای صحبت می‌آمد. "آیا همه اینها را در خواب می‌‌دیدم." بلند شده به اتاق دیگر رفتم. نقی ‌آمده بود. با حسین و نیما مشغول صحبت بود. " چرا مرا بیدار نکرده بودند!؟ چه می‌گفتند؟ آیا نقی برایمان توضیحی داشت؟ آیا رفقا جرات طرح ماجرای عبدالله را داشتند؟"
ـ" رفیق نقی شما کی آمدید؟"
ـ"دوساعتی می‌شه. گفتند ناخوشی صدات نکردند."
سفره شام پهن بود. مثل اینکه همه خورده‌ بودند چرا که عقب نشسته بودند. نقی با خودش کتابهایی آورده بود. از میان آنها" نبرد با دیکتاتوری شاه" را شناختم.
حسین سفره را به سمت من کشید:
ـ" می‌خوری؟"
اشتها نداشتم اما دلم مالش می‌رفت.
نقی به کتاب‌ها اشاره می‌کرد:
ـ"اینها را بخوانید. باز هم کتاب‌های دیگری هست که از تیم‌های دیگر برایتان می‌آورم."
نیما کتابها را ورق می‌زد.
حسین جلوی من لیوان بزرگی چای گذاشت. از پشت لیوان دیده می‌شد که تا نیمه از شکر پر بود. آنرا سر کشیدم، حس کردم تمام ذراتش وارد خونم شد اما هم زمان معده‌ام درد شدیدی گرفت. چای شیرین داغ حالم را کمی جا آورد. حسین که دید با ولع آنرا می‌نوشم، چای دوم را ریخت.

ـ"... تیم شما از آن تیم‌هایی‌ست که با هدف و با طرح سوالات مشخص کتاب می‌خونه. به همین دلیل هم مطالعات جمعی‌تان ثمر‌بخش بوده. اینها را بخوانید، باهم بحث می‌کنیم. در تیم‌های دیگر هم کم و بیش بحث های خوبی شروع شده. سازمان تصمیم دارد که در هر تیم رفیقی را که تسلط بیشتری روی مسائل تئوریک داره، جا بده. تعداد این رفقا زیاد نیست. شاید مجبور باشیم که آنها را در میان تیم‌ها بچرخانیم.... با برنامه دوباره باید سازمان را سرپا بیاریم..."

همانطور که نیما پیش بینی کرده‌بود، زبان نقی تغییر کرده‌بود. طور دیگری حرف می‌زد. باور نمی‌کردم که این همان نقی است که دفعه قبل با ما دعوا کرده‌بود، ما را از اخراج ترسانده‌بود. از اینکه پیش‌بینی نیما درست از آب در‌آمده‌ بود، خوشحال نبودم. درست بودن حرف‌های او به معنی قبول ضعف رهبری بود.

این رهبری آن اعتماد و امنیتی را که نیاز داشتم به من نمی‌داد. بعد از شنیدن خبر اعدام عبدالله، رهبری باز هم بیشتر در نظرم شکسته بود. آن احترام، آن حس ستایشگرانه را نسبت به آنها از دست داده‌بودم. در رهبری کسانی باید جای می‌گرفتند که می‌توانستم به آنها اتکا کنم، باور کنم که امنیت مرا تامین می‌کنند. همیشه باور داشتم که آنها بهتر از من می‌اندیشند و تصمیم می‌گیرند. اما حالا..

نقی با نیما بحثی را شروع کرده بود که من چندان به آن توجهی نداشتم. يعني حواسم را نمی‌توانستم جمع کنم. حسین داشت کتاب جزنی را ورق می‌زد. دلم می‌خواست بدجنسی کنم و از نقی بپرسم: "خوب رفیق چی شد که نظرت را عوض کردی!! همین چند روزه به این ایده‌ها رسیدی؟!" از او عصبانی بودم. حرصی داشتم. در کله‌ام حرف‌های زیادی بود که می‌رفتند و می‌آمدند. منظم نبودند. از جایی به جایی دیگر می‌پریدند. هر بار که می‌خواستم روی بحثی متمرکز شوم، چهره عبدالله در کنارم در اتوبوس ظاهر می‌شد.

یکباره نقی رو کرد به من و گفت:
ـ" رفیق شیرین حالت بهتره؟"
ـ" چیزی نیست. دارم خوب می‌شم"
ـ" در این چند وقته چه کتاب‌هایی خوندی، کدام بحث ها را داشتید. تعریف کن؟"
هرچی فکر کردم هیچ بحثی را بیاد نیاوردم. مطالعات ما تعطیل شده بود. اما قبلش با نیما چه خوانده ‌بودم؟ ذهنم خالی بود. مثل اینکه افکارم را به همراه مواد درون معده‌ام استفراغ کرده ‌بودم. ذهنم تنها به عبدالله و پری مشغول بود.
ـ" این دو روزه مریض بودم. در بحثی شرکت نداشتم."
ـ" خوب از قبلش بگو ؟"
چرا به من بند کرده بود. نکند از زبان درازم باخبر بود یا اینکه مرا از همه ساده‌تر گیر آورده بود؟ آیا می‌توانستم حرف‌های نزده دیگران را به زبان بياورم!!
نیما به دادم رسید.
ـ"کتاب رژه دبره را خواندیم، در باره کودتای 28 مرداد و شرایط عینی انقلاب صحبت کردیم..."
برعکس دفعه قبل اینبار نقی با تیم فعال ما مواجه نبود. با گوشه سبیلش بازی می‌کرد. نیما با احتیاط حرف می‌زد. نقی متوجه بود. حسین هم فهمید که اوضاع خیط است:
ـ "همان بحث‌های قبلی را ادامه دادیم و به شرایط عنی انقلاب رسیدم. حالا کتاب بیژن را می‌خوانیم . بعدش می‌تونیم بیشتر صحبت کنیم..."

"صحبت کنیم.." در باره چی؟ آیا می‌توانستیم کتاب بیژن جزنی را دست بگیریم، به بحث و گفتگو در باره مسائل سیاسی مشغول شویم و فراموش کنیم که چه بلایی سر عبدالله آمده؟ آیا همه چیز به همین سادگی شامل مرور زمان می‌شد؟ یا اینکه زهر این اعدام تا آخر عمر با ما می‌ماند؟ آیا بعد از این اتفاق کسی جرات عاشق شدن در سازمان پیدا می‌کرد...؟

ـ" شیرین! می‌دونی لیست کتاب‌ها کجاست؟

سوال حسین مرا از افکارم بیرون کشید. افکارم رشته‌های گسسته‌ای بودند که فاصله‌های میانشان خالی بود. لیست را که به دستش می‌دادم، با نگاهش به من فهماند که نگرانم است. می‌فهمید که پا بر زمین ندارم، در خلایی از احساسات گوناگون شناورم. نگاهش حسی را که به او داشتم یادآوری کرد. از فاش شدن رازم ترس بر دلم افتاد.

حسین موضوعی پیدا کرده بود تا فضای سکوت را پر کند. لیست کتاب‌ها را به نقی نشان می‌داد و چیزهایی از او می‌پرسید. حرف‌هایی می‌زد، حرفهای الکی. می‌خواست فضا را تغییر دهد، حرف را منحرف کند. از کوششی که برای پر کردن فضای خالی گفتگو می‌کرد، ممنون بودم. ناآرام تر از آن بودم که بتوانم در این میان کاری انجام دهم. نیما نه حرفی می‌زد و نه به حرفی گوش می‌داد. در فکر خود غرق بود.
در لحن صدای ما چیزی بود که نقی آنرا می‌گرفت. حرفی داشتیم که نمی‌زدیم.

دوباره نقی خودش صحبت را بدست گرفت. آهنگ صدایش خیلی آرام و مهربان بود. اگر یک ماه پیش با همین شیوه در بحث شرکت می‌کرد، چقدر می‌توانستم برایش حرف داشته باشم. اما حالا تنها سوالی که در ذهن داشتم، علت مرگ عبدالله بود. هر کجا می‌چرخیدم دوباره به این سوال باز می‌گشتم. هر وقت دوباره به یادش می‌افتادم، مثل کابوسی بود. در ته دل قانع نشده بودم که چرا نمی‌توانیم صریح و واضح سوال کنیم و نقی را به جواب وادار نماییم. در جامعه باید جلو دهانمان را می‌گرفتیم، اینجا هم باید حرف دلمان را نمی‌زدیم.
ـ"رفیق شیرین تو هم در این بحث‌ها شرکت داشتی؟"

درد معده‌ام بعد از خوردن دو لیوان بزرگ چای بیشتر شده بود. دهان باز کردم تا چیزی بگویم. می‌خواستم بگویم پس چرا شما مرتبه قبل با بحث‌های ما آنقدر تند برخورد کردید. با صدایی لرزان، مثل اینکه از ته چاه در می‌‌آمد گفتم:
ـ" رفیق نقی این درسته که سازمان عبدالله رو زده؟"
نفهمیدم که چرا این جمله از دهانم بیرون آمد. اصلا قصد گفتنش را نداشتم. زبانم از من اطاعت نمی‌کرد. مثل همیشه.
توی چشم‌های نقی نگاه می‌کردم که این جمله از دهانم خارج شد. حسین و نیما نیمه خیز شدند. دیگر راه بازگشت نبود. نقی تکان مختصری خورد، اصلا انتظار نداشت این موضوع را وسط آن بحث و در آن فضای دوستانه مطرح کنم.

"چرا نباید می‌گفتم."....
مریم سطوت
عکس نسترن آل آقا

Read More...

۱۱.۸.۸۷

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.fatapour.de/musik/colors.pps

Type rest of the post here

Read More...

۸.۸.۸۷

چیزی که می‌بایست شبیه هیچ چیز دیگری نباشد از امیر مومبینی


من کی هستم؟ من چی هستم؟ یک دستگاه طبیعی برای مصرف انرژی و دیگر هیچ· یک دستگاه تکامل یافته برای انهدام تکامل، برای خدمت به آنتروپی جهان· دستگاهی برای تسریع مصرف انرژی· مواد انرژی‌زا را می‌بلعم و انرژی آنها را آزاد می‌کنم· این کار را هی تکرار می‌کنم تا انرژی خودم به پایان برسد و بروم بیخ ریشه‌ی آن چنار تجزیه شوم· و وقتی تجزیه شدم هیچ چیزی در کیهان بیاد نمی‌آورد که غبارهای تن من از کجا آمدند·

چیزی که می‌بایست شبیه هیچ چیز دیگری نباشد

ساعت ۸ صبح، رفتم تا مثل هر روز کاری دیگر آتلیه را باز کنم و بنشینم پای کامپیوتر و با عکس و فیلم ور بروم· یک باره گفتم ولش، ته و توی زندگی هنوز یه چیزی از یاغی همیشه‌ی من باید باشد· بگذار اول بروم پارک و کنار دریاچه چندتا عکس از اردک‌ها و غازها و درختان پاییزی زیبا بگیرم و به صدای گذر باد‌ از میان برگ‌ها گوش کنم، بیاد آنتونیونی و فیلم کسوف او، و آن صحنه‌ی زیبای پارک و درختان و نسیم صبحگاهی·
رفتم· در پارک از آدمی خبری نبود· خلوت و آرام بود همه جا و پر از رنگ· این هم از عجایب است که رنگ پاییز، رنگ مرگ، از همه زیباتر است· بهار این دیار حریفی درخور برای پاییز آن نیست· از درختان عکس گرفتم· از برگ‌ها· سرخ و زرد و بنفش· و سبز و سبز و سبز، در چمن· و انعکاس نور در قطرات بیشمار آبهای مانده لا به لای علف‌ها· از اردک‌های مسخره عکس گرفتم· همه مثل مجسمه‌های چوبی شکل هم· اردک‌ها برای من کسل کننده هستند· اما غاز‌ها، آن هم غاز‌های وحشی مهاجر چیز دیگری هستند· خاکستری و بزرگ و بغرنج· یک بار شاهد کوچ فصلی یک گروه از این غازها بودم· در همین پارک· غروب بود· فرمانده‌ی پرواز پیش افتاد و گردن افراشت و با صدایی کر کننده‌ای فرمان آماده باش داد· همه‌ی غاز‌ها با صدایی مشابه به او پاسخ دادند و پشت سر او بال‌آزمایی کردند· سپس فرمانده شروع به دویدن کرد و مدام بر سرعت خود افزود و بعد بال زد و هوا را شکافت و رو به آسمان ابری کدر به پرواز درآمد و دیگ غاز‌ها همه پشت سر او به پرواز درآمدند· اما یکی از غاز‌ها از زمین کنده نشد و به دلیل نقصی در بال خود روی زمین باقی ماند· او همچنان که در همان مسیر پرواز می‌دوید از ته دل فریاد میکشید و با نگرانی و وحشت سعی میکرد از فاصله‌ی خود با دیگر غاز‌ها که بیشتر و بیشتر میشد کم کند· وقتی سرانجام دسته‌ی غاز‌ها در آسمان ناپدید شدند غاز به جا مانده با سرو صدای شدید وسط پارک پهناور می‌چرخید و نمی‌دانست که چه باید کرد· ما که خانوادگی شاهد این صحنه بودیم سخت متأثر شدیم و دختر من اشکش جاری شد و شروع کرد به زنگ زدن به ادارات مربوطه تا برای غاز معلول کمک بطلبد· در همین گیر و دار دیدیم که غاز تنها با سرعت رفت کنار دریاچه‌ی کوچک و با اردک‌ها همراه شد· تا یک ماه من از آن مسیر می‌گذشتم و سراغ آن غاز را می‌گرفتم و گاه به او چیزی برای خوردن می‌دادم· تا این که یک روز، که هوا هم یخ زده بود، دیگر او را ندیدم· دخترم یقین داشت که آمدند و او را بردند، چرا که به همه جا تلفن زده و اطلاع داده بود· من هم سعی کردم یقین جان حساس او را تقویت کنم، بدون آن که خود گمانی اینگونه داشته باشم· پس از همین حادثه بود که این پارک و غاز‌های آن بیش از پیش مرا به سوی خود می‌کشیدند·

باری، آن روز نیز یکی از غازها، که از دور دیده بود اردک‌ها دور من جمع شده‌اند، لنگ لنگان خود را به آنجا رساند· گرسنه بود انگار· تدریجاً رفتم جای خلوتی تا بدون حضور اردک‌های از او عکس بگیرم· آمد و رو به روی من ایستاد·
مثل همیشه، کسی در من شروع به حرف زدن کرد:
- اسمت چیه مهاجر؟ میدونی که من هم مهاجرم؟ اما ما با هم تفاوت داریم· تو مهاجری هستی که همه جا خونه‌ی توست· من مهاجری هستم که هیچ‌کجا خانه‌ی من نیست· تو همه‌جا خودی هستی· من همه‌جا غریبه، بیشتر از همه در خانه‌ی خودم، در کشورم·
غاز سرش را در سمت دیگری کج کرد و چند قدم غازی بیشتر به من نزدیک شد و از ته گلو صدایی درآورد· به سرعت چند عکس ردیف کردم· بیاد آوردم که در داستان‌های کهن هر چیزی یک اسم داشت و اسم‌ها گویی ابدی بودند و موجودات افسانه‌ای اغلب نام همدیگر را می‌دانستند· وقتی رستم در بیابان با اژدهای هفتخوان رو به رو شد بلافاصله نام او را پرسید و اژدها هم نام رستم را پرسید· آن قدر طبیعی که هیچ کس به فکرش نمی‌رسید بپرسد که اژدها از کجا زبان یاد گرفت و با کدام زبان با رستم به سخن درآمد و از کجا می‌دانست که رستم چه جایگاهی در داستان جهان دارد· رستم و اژدها پدیده‌هایی ابدی هستند با نام‌های ابدی و شناخته شده· نام‌هایی که نمی‌توانند وجود نداشته باشند· هر کسی در عالم افسانه و اساطیر خشتی ابدی در ساختمان هستی است· این خشت یک نام است· نام و نام و نام· دوباره پرسیدم از غاز:
­ اسمت چیه؟ منزلت کجاست؟ از کجا اومدی؟ آخر پاییزی کجا خواهی رفت؟ تو مرا می‌شنوی؟ می‌فهمی؟ توی اون سر کوچک تو چی می‌گذره؟ آیا تو میدونی که وجود داری؟ که هستی؟ یا فقط من می‌دونم که هستم؟
غاز خس و خسی از سینه برون داد و یک پا را کمی بالا آورد·
- من کی هستم؟ من چی هستم؟ یک دستگاه طبیعی برای مصرف انرژی و دیگر هیچ· یک دستگاه تکامل یافته برای انهدام تکامل، برای خدمت به آنتروپی جهان· دستگاهی برای تسریع مصرف انرژی· مواد انرژی‌زا را می‌بلعم و انرژی آنها را آزاد می‌کنم· این کار را هی تکرار می‌کنم تا انرژی خودم به پایان برسد و بروم بیخ ریشه‌ی آن چنار تجزیه شوم· و وقتی تجزیه شدم هیچ چیزی در کیهان بیاد نمی‌آورد که غبارهای تن من از کجا آمدند· نه کسی و نه چیزی هرگز خاطره‌‌ای از من نخواهد داشت· اما بدبختی من این است که من نمی‌خواهم این چیزی باشم که شدم· که هستم· خودآگاهی من با دستگاه طبیعی تن من سازگار نیست· دلم می‌خواهد معنایی ‌داشته باشم· آیا تو هم دنبال معنایی برای خودت هستی؟
غاز صدای عجیبی در آورد و دو باره چند قدم غازی به من نزدیک شد· همه‌ی دنیا فراموش شده بود· تنها من بودم و آن غاز· راست به چشم‌های او خیره شدم· سعی کردم تا میتوانم خیره به چشم‌هایش نگاه کنم· شاید از چشم و نگاه او چیزی به فهمم· شما را نمیدانم اما من، هر روز که از خواب بر‌می‌خیزم، مثل کیهان‌نوردی که در یک سیاره‌ی ناشناس از خواب بیدار شود، همه چیز برایم عجیب و تازه و اسرار آمیز به نظر می‌رسد· همیشه خود را مثل یک فضانورد بر یک سیاره‌ی اسرارآمیز می‌بینم· و صد در صد همینطور هم هست· در حالی که فضانوردی غیر معمول‌ترین کار به نظر می‌رسد اما معمولترین کار همه‌ی ما موجودات زمینی فضانوردی است· اسم سفینه زمین است که در فضای بیکران به سوی ماده و انرژی تارک مکیده می‌شود· چیزی شگفت در اعماق سیاهی کیهان همه چیز را به سوی خود می‌مکد· همه چیز از هم دور و دور و دورتر میشوند·
- گفتم اسمت چیه؟ راست به چشم‌های من نگاه کن و بگو· یک چیزی بگو· خواهش می‌کنم· این همه چیزهایی که من و تو می‌بینیم خواب است یا بیداری· پشت پرده چیست· آنسوی بیگ بانگ چیست؟ آنسوی فتون، آن سوی کوارک‌، آن سوی استرینگ‌ها چیست؟ تو راجع به من چی فکر می‌کنی؟ تو اصلاً میدونی آدم چیه؟ میدونی سیاست و سخنرانی و لیبرال و چریک و آخوند و شاه و سرباز و موشک و شکنجه و حسادت و انتقام یعنی چی؟
زدم زیر خنده· یا شاید هم سرفه کردم· با صدایی همانند صدای غاز، خشک و شدید و کمی هم عصبی· غاز گردنش را کشید و بازهم به من نزدیک‌تر شد· خیره به چشم‌هایش نگاه کردم و با نوعی تحریک‌شدگی منفی دو باره پرسیدم:
- تو چی هستی لعنتی؟ من چی هستم؟ چرا من نباید بدونم که چی هستم؟ چرا باید فقط به مفاهیم دروغین زندگی بس کنم· چرا زندگی باید عادات کردن به خودگول زدن مداوم باشد· با توام! چرا من هم مثل تو عادت نمی‌کنم که نپرسم!
غاز، نخست در چشم‌های من خیره شد و سپس، گردنش را بالا کشید و همراه با یک فریاد شدید به من حمله کرد· تا من به‌خودبیایم چند ضربه‌ی سنگین منقار به گردن و دست‌های من وارد کرد· هراسیده از تغییر ناگهانی فضا و آن غاز فضایی، خود را جمع کردم و آمدم پس بنشینم که پایم به یک بوته گیر کرد و افتادم توی یک گودال پر از آب خنک و دوربین هم خیس شد· غاز دو باره حمله کرد و من در حال دفاع میدان را ترک کردم· غار غار خشمگین غاز پارک را پر کرده بود· دیدم که دو غاز دیگر نیز پروازکنان خود را رساندند و در کنار غاز مهاجم رو به من حالت تهدید کننده‌ای گرفتند· دیگر از صحنه‌ی زیبای پارک آنتونیونی خبری نبود· فضا، فضای پرندگان هیچکاک شده بود· حرکات دیگر پرندگان هم به نظرم عجیب می‌آمد· وقتی در محل سوزش گردنم دست کشیدم انگشتانم خونی شد· به مغزم گذشت که مبادا این غاز‌ها هار شده باشند· مبادا من هم مریض شوم·

از پارک که می‌گذشتم، بر متن آسمان روشن و درخشان صبح، حتی تصویر پرندگان سفید هم سیاه به نظر میرسید و صدای بال‌های آنها در ذهن من به فضای فیلم پرندگان ترجمه می‌شد· راه برگشت را طی کردم و به در پشتی آتلیه، که در یک کوچه‌ی درختی باز می‌شود، رسیدم· کلید را چرخاندم که وارد شوم ناگهان زاغی از روی نوک یک شاخه‌ی لخت و سیاه سپید‌دار به شدت قار قار کرد· ناخود‌آگاه لرزیدم و در را پشت سر خود بستم· بعد، باکنجکاوی حیرت‌انگیزی، بدون آن که در ورودی آتلیه را باز کنم، خودم را روی کامپیوتر انداختم تا با بزرگ کردن عکس‌های غاز در فتوشاپ چیزی را جستجو کنم· چیزی که می‌بایست شبیه هیچ چیز دیگری نباشد·


امیر مومبینی


Read More...

۲۶.۷.۸۷

آنها هم (غلامحسین بیگی)



داستانی که ملاحظه می‌کنید در سال 51 در یک گاهنامه ادبی در مشهد بنام "این زمان، آن زمان" چاپ شده است. نویسنده این داستان غلامحسین بیگی (نفر جلو در عکس) در زمان نوشتن این داستان 20 سال سن دارد. وی عضو یک محفل هنری ادبی بود که همگی آنها (زین‌العابدین رشتچی، عسگر حسینی ابرده، غلامحسین بانژاد، حسین سلیم) در سال‌های بعد به سازمان چریک‌های فدایی خلق پیوسته و همگی کشته شدند.
دوستی که این داستان را برای من فرستاده، نوشته است. داستان حال و هواي كار‌هاي همان سال‌ها را دارد. داستان ميدان تقي آباد مشهد وسرِ گذر آن‌موقع را به تصوير مي‌كشد. ديگر امروز نه از آن بناي يادبود ونه از آن آدمك مغرور توي ميدان خبري است ونه از درخت‌هاي سبز بلندِ خيابان كوهسنگي و نه از نویسنده داستان.


آن‌ها هم...
غلام‌حسين بيگي(ح- هادي)

آفتاب رفته بود. دور ميدان پر سر وصدا بود و شلوغ، سروصداي ماشين‌ها و آدم‌ها كه تند مي‌رفتند و مي‌آمدند. هوا روشن بود و آسمان آبي بعد از غروب لطافت و تازگي داشت.
چشم‌هايش را باز كرد و نگاه كرد به مردم. ذرات آب را كه باد با خود از فوارة
وسط ميدان روي صورتش مي‌نشاند حس كرد. نمي‌دانست سروصداي آدم‌ها و ماشين از خواب بيدارش كرده است يا دردي كه گرسنگي ول كرده بود توي شكمش، اما مطمئن بود كه يك كدام از اين‌ها بوده.
بلند شد، خودش را جمع كرد و پشتش را تكيه داد به ديوار سيماني و نگاهش را دواند توي ماشين‌ها، مردم، درخت‌هاي سبز بلند، نانوايي آن‌طرف ميدان، گل‌فروشي، ميوه‌فروشي، قصابي،اغذيه‌فروشي، بنگاه معاملات اتومبيل، سينماي بزرگ كه اطرافش غرق نور و آدم بود ويك آدمك كه با غرور وبي‌تفاوت اييستاده بود- پشت به او- و نگاه مي‌كرد به قصابي، اغذيه‌فروشي، گل‌فروشي، و...
توي دلش درد پيچيد و آزارش داد، با چشم‌هايش دنبال چيزي مي‌گشت كه نگاه كند به آن تا شايد درد گرسنگي كه توي دلش نشسته بود يادش برود و نگاه كرد به يك بناي بزرگ يادبود يك چرخ‌دندة بزرگ سيماني كه يك چرخ‌دندة كوچك سيماني بالايش قرار داشت و دنده‌هاي سيماني توي هم فرو رفته بودند و همان‌طور محكم ايستاده بودند و نمي‌چرخيدند و نقش يك كارگر كه داشت محكم پتك مي‌زد. ترسيد « نكنه خراب بشه؟» خيلي از روز‌ها اين را ديده بود اما هيچ‌وقت مثل حالا به آن فكر نكرده بود. پتك كارگر بزرگ، خودش قوي هيكل. ترسيد، و چشم‌هايش پايه‌هاي محكم بتوني را زود حس كرد. وباز عرق روي پيشانيش نشست و دستش محكم چوب صاف و صيقل خوردة بيلش را فشرد
* * *
صداي زن بيدارش كرد، گرية بچه عصباني‌اش، روشنايي هوا به فكر خواندن نماز انداختش، آب جوي بو مي داد و سبز بود. چادر كهنة زنش را كه روي صورت لاغر و پر ريشش كشيد، بوي آب تمام شد. اطاق بوي نفت مي‌داد و سبز بود. كتري روي چراغ، سياه بود و شعله چراغ رنگ سياه كتري را نارنجي نشان مي‌داد. زنش زير لحاف، بچه را مي‌خواباند.
نماز كه خواند دلش روشن شد.زنش گفت: «يك دعايي بكن!»
و او بعد سلامِ نماز دعا كرد و خواست كه سر كار برود.
زنش زير لحاف دراز كشيده بود و پستان سياهش را كه يك تكه گوشت چروكيده بود توي دهان بچه فرو كرده بود.
- «مرتضي ديشب چقدر آورد؟» پرسيد. دلهره توي صدايش پر بود.
«دوازده زار كه گوشت گرفتم برا ظهر.» صدايش مي‌لرزيد و بيماربود.



مرد بالاتر از متكاي چرك يك سر زرد كه پتوي كثيف هفت هشت ساله را روي خود داشت، خيره شد به جعبه‌هاي رنگي آدامس كه مرتب كنارهم چيده شده بودند.
زنش گفت: « دعا كن! يك كاري بكن!»
بيلش را برداشت و بيرون آمد. بوي سبزآب توي حياط با گرية يك بچه از توي يكي از اطاق‌ها موج مي‌زد.
* * *
آفتاب تازه سر زده بود و خنكي هوا را پيراهن نازك كهنه‌اش توي سينه لاغرش جا مي‌داد.
همه توي يك نيم‌دايره ميدان كه آفتاب تازه آن‌جا را گرفته بود جمع بودند و سرو صدا داشتند. و بيل‌ها توي آفتاب تازه‌رس برق مي‌زد و چوب‌هاي بلند توي دست‌هاي پينه‌بسته‌شان منتظر بود.
مثل يك سپاه بودند با لباس‌هاي پر وصله و كهنه وشلوارهاي سياه وكلاه‌هاي نمدي كهنه تهِ سرشان. با خودش فكر كرد چرا بيشترشان دهاتي هستند. و ياد كلاه سرش وكت كهنه و شلوار سياه خودش افتاد.
«تا حالا هيچ ‌وقت اين‌جا خلوت نبوده.»
سرگردان بودند و چشم‌هايشان منتظر. با هم صحبت مي‌كردند. دعوا مي‌كردند. سلام عليك مي‌كردند و غمگين نشسته بودند. خودش را لاي صد‌ها لباس پاره، چهره‌هاي خسته، چوب وآهن قاطي كرد و او هم سرگردان شد. سلام عليك كرد، مي‌خواست جلوتر برود. فحش شنيد ودعوا كرد و غمگين نشست كنار جوي آب كه نيم‌دايرة ميدان را دور مي‌زد. هميشه آب داشت.
آب زلال بود وته جوي پر لجن كه بو مي‌داد.
«آب زلال و تميزه پس چرا جوب دور و ورش، ته‌ش لوش داره؟»
دست‌هايش را توي آب كرد وبيرون آورد. آب از روي پوست دستش ريخت پايين. همه جايش تر شده بود، پوستِ زمخت و چرك آب را قبول نمي‌كرد. دست‌هايش را به هم ماليد وقطره‌هاي چرك آب را سر انگشتانش ديد كه توي جوي مي‌چكيد. بلند شد خواست برود جايي كه بتوانند او را ببينند و سر كار ببرندش. هر كجا كه مي‌ايستاد افسوس جاي ديگري را مي‌خورد. نمي‌دانست كجا برود و چه‌كار بكند. بوي لباس كهنه بود و صورت‌هاي پر ريشِ آفتاب سوخته.صورت‌هاي صافِ بي‌گوشت و مو و چشم‌هاي گرسنه.
- «چند؟»
- « ده تومن.»
- «نه تومن.»
- «نه.»
- «تو؟»
- «ده تومن.»
- «تو؟»
- «نه تومن.»
- «برو اون‌ورِ فلكه وايسا ميام.»
آن‌هايي كه فهميدند ناراحت شدند و فحش دادند.
«بي‌ناموسِ موذي!»
بيلش را از غيظ كرد توي لجن تهِ جوي كه فرو رفت تا وسط‌ها و بيرون كه كشيد آب كثيف شد ويك تكه لزج گل و لجن به بيل چسبيد و بعد توي آب حل شد. نگاه كرد كنار ديوار كه حالا آفتاب گرفته بود. خيلي‌ها نشسته بودند و چرت مي‌زدند. بعضي‌ها هم خوابيده بودند. مي‌دانست كه هيچ‌وقت كار براي همه‌شان نبوده. رفت و جلوتر از همه كنار خيابان ايستاد.


خجالت مي‌كشيد كه اين‌طور حريص بود. داشت به تنبلي عادت مي‌كرد. چند روز بود كه مي‌آمد و بدون كار برمي‌گشت.
تويِ سر و صداي موتور شنيد: «عمو چند كار مي‌كني؟»
- «ده تومن.»
ديد مرد كه قيافة بنّاها را داشت و روي موتور نشسته بود چشم‌هايش جاي ديگر مي‌گردد. پهلويش يك جوان قد بلند دهاتي ايستاده بود.
دهاتي قد بلند كه عقب موتور نشست، بوي بنزين توي دماغش رفت.
خيابان‌ها داشت شلوغ مي‌شد. آفتاب دست‌ودل‌باز شده بود. رفت توي پياده‌رو تو آفتاب- كه داغ بود- دراز كشيد.
* * *
اطرافش پر نور و آدم بود. توي ميوه‌فروشي كه نگاه كرد ضعف و دردِ شكمش بيشتر شد.توي ميوه‌فروشي پر ميوه بود. صورت مشتري‌ها زير نور چراغ‌هايي كه از بالا ي ميوه‌ها آويزان بود برق مي‌زد. با بيلش دمِ ميوه فروشي ايستاده بود و زل زده بود به ميوه‌ها.
* * *
به نرده‌ها كه رسيد ديگر منتظر نشد. توي راه فكر كرده بود و نقشه‌اش را كشيده بود. بيلش را آهسته گذاشت تو و خودش را از نرده‌ها بالا كشيد. زمين زير پايش خيس بود. هواخشك بود و بوي سيب و برگ وگلابي را حس كرد. توي تاريكي ميوه‌هاي زمين ريخته را خوب مي‌ديد. گلابي توي دستش نرم بود و توي دهانش كه گذاشت زود جويده شد. كيف كرد و توي تاريكي به زنش فكر كرد؛ به بچة كوچكش و پسر آدامس فروشش.
« م... د.» صدا كش‌دار و موذيانه بود و بلند وهيكل يك مرد كه از دور توي سياهي‌ها ديده مي‌شد. «م... د.»، « م... د.» صدا نزديك‌تر شد، موذيانه‌تر و ترسناك‌تر.
ايستاد و به هيكل چوب بدستِ روبه‌رويش كه هر لحظه نزديك‌تر مي‌شد نگاه كرد.
باز صدا بود: « م...م.».
بيلش كه توي سرِ مرد خورد صدا‌ها زيادتر شد. و او فهميد كه مي‌تواند باز هم بزند. يادِ آب حوض خانه‌شان افتاد. دلش مي‌خواست آب حوض قرمز بشود.

Read More...

۱۴.۷.۸۷

عکس و موزيک آخر هفته

اگر مایل بودید به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.fatapour.de/musik/Dreams.pps

Read More...

۹.۷.۸۷

جند تفسیر در رابطه با خیر هولناک

تفسیر های دوستان نویدار، تقی، کرمانشاهی، بابک

نویدار
سلام مریم عزیز،...و هزاران سپاس از انقلاب بهمن که این اندیشه ها را به

قدرت نرسانید تا شاهد یک کامبوج، یک چین با انقلاب فرهنگی، یا افغانستان رفقای طالبانی و یا در بهترین حالت یک ازبکستان دیگر در ایران باشیم.در انتظار آن روزی هستم که آنهایی که این احکام اعدام را صادر و اجرا کردند در یک دادگاه آزاد محاکمه شوند. به روشنگری خود ادامه دهید و این سکوت سنگین چند دهه اخیر را کماکان دچار آشوب سازید تا بهتر بشناسیم کسانی را با صداقت تمام می خواستند کمون اولیه را در قرن بیستم پیاده سازند و اکنون غرق سکوت و بازی "کی بود، کی بود، من نبودم" هستند.چه تصادفی! در سالگرد مرگ مائو در چند روز پیش نوشته ای به نام "سی و دومین سالگرد درگذشت مائو، این “کمونیست دهاتی “ در وبلاگ خود گذاشتم که اشاره ای کوتاه و تلخ به تراژدی شما نیز

دارد.ما نیاز به بازنگری قاطع و تلخ گذشته ها داریم تا آینده را بیمه سازیم.شاد باشید،
تقی
سلام مریم جان.میخواستم برایت ای میل خصوصی بفرستم و حسم را در مورد نه این یا آن وجه از خشونت، بلکه وجوه دیگری از آن دوره بنویسم. اما وقتی نظرات دیگران و بالاخص نویدار را خواندم احساس کردم بهتر است در اینجا به چنین واکنشی جواب دهم. برای درک نوشته ایشان، نوشته مراجعه داده شده را هم خواندم و حتی چندین و چند پست دیگر. نوشته ای درباره مائو بجای خود نکات بسیاری برای مباحثه دارد. اما، وقتی میبینم ایشان مسئله درک از حضور خشونت در حل معضلات پیش آمده در زندگی عده ای از جوانان آن دوره را میخواهد با ساختارهای قضائی و حقوقی حل کند و مثلاً آرزومند حضور دستور دهندگان و مجریان آن عمل در دادگاهی است، از خودم می پرسم: ایشان چه کسانی را شایسته قضاوت برای چنان قضایائی و چنان شرائطی میدانند؟ آیا خود تاریخ شده اند؟ آیا فکر میکنند هیچ خشونتی در جامعه با امر مجازات و مباحث حقوقی کنار گذاشته شده؟ ایشان به همین وجه بسیار ساده توجه نمی کنند که: فعل و انفعالات موجود در جامعه ای که خشونت ابزار پیش برد سیاست و زندگی میشود، حتی گروه فوق نیز با سلاح دیسپلین، ابتدا به ساکن نسبت به موجودیت خود خشونت را بکار میگیرد؛ خشونت در برابر بروز عشق و احساس، خشونت در برابر بهره گیری از حد معینی از رفاه و زندگی راحت، خشونت در قبال خود برای آمادگی در برابر خشونت شکنجه گران، خشونت در دفاع از خشونتی که مرگ وی را تداوم حیات کثیف رژیمی وابسته و خودفروخته میداند ... همه اجزاء وجودمان را خشونت در بر گرفته؛ حتی خشونت در درک شرائطی که آن روزا وجود داشت بصورت: باید دستور دهندگان و مجریانش را محاکمه نمود به دیگر سخن مجازات نمود و مجازات، باز به دیگر سخن بمعنی اینکه باید خشونتی علیه آنها بکار برد... و این رشته سر دراز دارد! شاید بهتر باشد بگوییم: دفاع از عشق خود به اندازه کافی نمایانگر بن بستی بود که در آن دوره درگیرشدگان زندگی آنچنانی با آن روبرو شده بودند؛ هنوز میباید شجاعت و صراحت و درک عمیق از تابوها و نفی آن از وجود خود آنچنان جایگاهی بیابد تا بتوان با راحتی تمام از آن صحبت کرد که: آیا تنها بروز عشق بود که اینگونه مظلومانه به محاکمه کشیده میشد یا نیازهای سرکش جنسی و حتی معاشقه هائی که با حد معینی از سرکوفت درگیرشدگان آن، این واکنش طبیعی جوانان آن دوران نسبت به هم را به زهری جگرسوز بدل میکرد؟ دیسپلین و یا به عبارتی دیگر، تطبیق خود با این یا آن نظر، عقیده، برداشت و حتی مفهوم معینی از مدرنیسم و غیره همه و همه عبارت است از سرکوب و استفاده از خشونت برای به انقیاد کشاندن موجودیت حیات زنده خود برای رسیدن به چیزی. این است که موجود زنده را درون خانه های تیمی به موجودی فاقد روح تبدیل میکرد... با اینهمه میتوان دید که چگونه در جنگ و مقابله تمایل به زندگی و حیات زنده، در برابر تبعیت از دیسپلین خاص، حیات زنده جای خود را باز نمود و توانست زائده های اینچنین کریه را از چهره و زندگی آن جوانان بزداید. حالتی که نویدار حتی امروز نیز بنظر آنرا نمی بیند و مثلاً فلان و بهمان فرد را برای فلان و بهمان اندیشه در آن زمان، امروز میخواهد با کلمات خود تیرباران کند!
نویدار
تلاش می کنم جوهره نوشته پیش خود را در اینجا روشن کنم.پرسیده اید که: ایشان (من) چه کسانی را شایسته قضاوت برای چنان قضایائی و چنان شرائطی میدانند؟بهتر است از من بپرسید که من کدام اندیشه یا چارچوب مدنی، حقوقی یا اخلاقی را شایسته قضاوت می دانم چون از دید من کسانی که قضاوت می کنند، جانبی هستند. پاسخ به این پرسش این است: بیانیه جهانی حقوق بشر چارچوب اساسی قضاوت فکری من است و هر گفته و حرکتی را با آن می سنجم. این بیانیه در آن زمان نیز وجود و اعتبار داشت و نمی توان به من ایراد گرفت که با دانش امروز و از جایگاه راحت به قضاوت گذشته نشسته ای. بنابراین، ناآگاهی و بی سوادی باعث این جنایت (که نمی دانم چند بار اتفاق افتاده است) شده است. در ضمن به شخص من که این حرفها را می زنم، کار نداشته باشید که در آن سالها به خاطر سن بیشتر از توپ بازی کردن در کوچه مان چیز دیگری به ذهنم نمی رسید.هر حرکتی (و نه اندیشه) در جامعه حداقل از دو دیدگاه متفاوت و در کنار هم مورد قضاوت قرار می گیرد. به عنوان نمونه، انسانی انسان دیگر را به قتل می رساند. در ابتدا این یک جنایت است. بیانیه جهانی حقوق بشر حق زندگی را برای تمام انسان ها بدون توجه به اندیشه، نژاد، مذهب و غیره قایل است و اما و اگر ندارد. نلسون ماندلا به همان میزان حق زندگی دارد که رودولف هس و هیتلر و صدام حسین. حال یکی مورد احترام بشریت است و آن یکی جانی و در زندان ابد. بنابراین قاتل، قاتل است. یک دادگاه مدنی که مورد قبول و احترام هر انسان متمدنی باید باشد، قاتل را محکوم می کند و تنها چند مورد، چون دفاع از خود، می تواند اتهام قتل را نفی کند. دادگاه مدنی به این که فرد قاتل در کودکی زجر دیده، نامادری کتکش می زده است و پدرش الکلی بوده است و او در محیطی پر از خشونت بزرگ و تربیت شده است، کاری ندارد. هر چند که شاید اینها را در تعیین مجازات در نظر گیرد و این یا آن مجازات را اعمال کند. اما در محکومیت قاتل تردیدی نیست و او باید مجازات شود. اقدام انجام شده معیار است و انگیزه جنبی.بعد دیگر نگاه به این مورد، که کار و وظیفه دادگاه نیست، بعد اجتماعی است. در اینجا جامعه مدنی باید به این بپردازد که خشونت از کجا می آید و چگونه می شود از رشد قاتل بعدی جلوگیری کرد. آیا وجود این دو بعد را جدا از یکدیگر می پذیرید؟تمام استدلال شما تنها پایه بر بعد دوم دارد که آن خشونت از کجا آمد، حکومت شاهنشاهی و ساواک چه نقشی داشتند، آن جوانان پرشور چه انگیزه و هدفی داشتند و غیره. سخن من به هر دو بعد در آن سالها می پردازد. چگونه می توان مرتکب قتل شد و سپس گفت که من یک هدف عالی داشتم و برای آزادی زحمتکشان و ایجاد جامعه خالی از بهره کشی مبارزه می کردم؟ این را نه یک دادگاه مدنی متمدن می پذیرد و نه جامعه مدنی حتی آن زمان. هر چند مقایسه تحریک آمیز است اما از من نرنجید اگر بگویم که بسیاری از آنهایی که این روزها اینجا و آنجا بمب می گذارند، روزه می گیرند و پیش از آن کار نماز می خوانند و برای هدف عالی خودشان دیگران را به قتل می رسانند.دردناک است وقتی می بینیم که در آن سالها چون جنبش چریکی برای "مبارزه برای جامعه عاری از بهره کشی"، "سوسیالیسم"، "جامعه بی طبقه توحیدی" و بسیار هدف های خود تعیین کرده ولونتاریستی نیاز به اسلحه دارد، پاسبان بیچاره ای باید جانش را بدهد، برای تامین پول مبارزه با ساواک، بانکی باید سرقت شود و نگهبانی بمیرد. این کارها همان سالها نیز در جنبش سیاسی محکوم بود و بسیاری از همان نیروهای سیاسی ایرانی مخالف جنگ مسلحانه بودند. مگر نبودند؟ بنابراین کسی نمی تواند بگوید که اندیشه عمومی در جامعه به آن میزان از پیشرفت نرسیده بود که نداند که ترور و مبارزه مسلحانه نه تنها راه به جایی نمی برد، بلکه ضد بشری است. آنهایی که این کارها را انجام دادند، به آن درک و پختگی نرسیده بودند. آنها بر خلاف ادعا و اندیشه (بی تردید صادقانه شان) بی سواد و نسبت به ادعایشان عقب مانده بودند. چرا باید آنها را به خاطر این که به دنبال یک هدف "عالی" به تعبیر خودشان بوده اند، ببخشیم؟ اگر این کار را انجام دهیم، آقای ماکیاولی سلام ویژه می رساند.من هیچ اعتقادی به این که کاری را که من انجام داده ام، مقصرش دیگری است ندارم. انسان بالغ وقتی پایش را به جامعه می گذارد، مسئول است. نمی شود رفت کسی را کشت و سپس گفت که بله، جامعه این بود و خشونت همه جا وجود داشت و من با خود نیز خشن بودم و رفتم کسی را به خاطر آن که عاشق کسی دیگر شده بود کشتم. چون من معتقد بودم و فتوا دادم که ابراز احساسات و عشق به یک فرد خاص، خصوصیت منحط خرده بورژوایی است. حال به آن اندیشه که از سوسیالیسم، زندگی اشتراکی جنسی را فهمیده بود، کاری ندارم و کنایه من به "کمون اولیه" در همین راستا بود.جنایت های از گونه نسل کشی در کامبوج نیز از همین جاها شروع شد. پل پوت نیز در دانشگاه سوربن پاریس تحصیل کرده بود و آدمکش حرفه ای نبود. ایراد شما به نوشته من پیرامون مائو چیست؟ از دیدگاه نخست (حقوقی) من هر کسی را که مرتکب قتل و دیگر کارها شده، مقصر می دانم. از دیدگاه دوم (اجتماعی) من کسانی چون مائو را مقصر می دانم که با آن اندیشه های ابلهانه و در بسیاری موارد با حمایت مالی از جنبش های مائوییستی جنبش چریکی را در دنیا تشویق کردند آنها همان مادرخوانده ها و پدرهای الکلی و معتاد هستند که قاتلها را پرورش می دهند.مریم و دیگرانی که زندگی آن سالها را برای ما می گویند، در راه روشنگری گام بر می دارند و به طرح این گفتگوها و رشد بیشتر جنبش مدنی امروز یاری می رسانند. زیاد شد و اجازه بدهید در همین جا سخن را کوتاه کنم.شاد باشید
کرمانشاهی
در مورد خشونت اینگونه حکم کلی‌ دادن را قبول ندارم. هیچ پدیده ی را نمیتوان خارج از چارچوب مکانی و زمانی‌ به صورت انتزاعی بررسی کرد، کاری که شما انجام میدهید.خشونت در جامعه ما سابقه چندین هزار ساله دارد، به عنوان مثال در هیچ کشوری در دنیا به اندازه مملکت ما صدر اعظم (نخست وزیر) گردن نزده اند. خشونت لاجوردی و خمینی از همان جنس شاه عباس کبیر !!! و آغا محمد خان قاجار است که زادگاه استالین را با خاک یکسان کردند و اهالی آنرا یا کور کردند و یا کشتند (پس معلوم است خشونت استالین هم از کجاست).***از این بازار خشونت هیچ کدام از ما هم بی‌ بهره نیستیم. خیلی‌ آسان میشود کنار گود نشست و گفت لنگش کن و از حقوق بشر و محاکمه گفت وقتی‌ خودت در آن شرایط نبودی که ببینی‌ لازم نیست که چریک فدایی یا مجاهد باشی‌ که دستت به انواع خشونت‌های از این دست آلوده شود. یکی از روش‌های متداول مبارزه با رژیم در دانشگاههای ایران قبل از انقلاب کتک زدن پسر‌های دختر باز (بگو سوسول) بود (دختر‌های سوسول کتک نمیخوردند، مثل پری) خود من اگر چه در این کتک زدن‌ها شرکت نداشتم ولی‌ با سکوت و بعضی‌ مواقع با تایید ضمنی‌ در آن شریک بودم. بسیاری از ما اعدام سلطنت طلبهای اوائل انقلاب را تایید کردیم و هورا گفتیم. و نمیدانستیم که این دیر یا زود به سراغ خودمان میاید.در ضمن به نظر شما آیا حکومت حاصل از از انقلاب بهمن خیلی‌ از حکومت کامبوج و یا ازبکستان بهتر و یا صالح تر است. با تاکید بر شرایط مکانی و زمانی‌ در آستانه قرن بیست یکم در مرکز خاور میانه در کشوری که نخستین قانون اساسی این منطقه را دارد بیشتر از این نمی‌شد جنایت کرد. لاجوردی به اندازه ملا عمر و دوستان پتانسیل داشت. من نمیگویم اگر کمونیست‌ها سر کار میامدند آزادی بیشتر بود، کمتر روشنفکر اعدام میکردند و قشر میانی جامعه اسیب نمیدید، ولی‌ حد عقل کسی‌ دنبال عرق ارمنی ساز نمیگشت و سر زن‌ها و بچه‌های ما به زور چادر و روسری نمیکردند. اقشار پایین تر جامعه حتما شرایط بهتری از الان داشتند (میتوانی‌ کشور کلمبیا را با کوبا مقایسه کنی‌، من هر دو را دیده‌ام مطمئن هستم که شما فقر را در کلمبیا دیده اید)در پایان، نیازی به محاکمه مجریان این جنایت نیست، جمهوری اسلامی هر دو را کشت (هادی و اسکندر)***برای درک تاریخچه خشونت در ایران توصیه می‌کنم کتاب دکتر همایون کاتوزیان که به فارسی‌ ترجمه شده و نسخه فارسی‌ از نسخه انگلیسی‌ راحت تر پیدا میشود را بخوانید
The Political Economy of Modern Iran (cloth and paper), London and New York: Macmillan and New York University Press, 1981.
بابک
با سلام به صاحب خانه ی آشنا و مهمانان محترم و ناشناس .فکر می کنم همه شما هم مثل من و یا بهتر از من میدانید که مریم با کوله باری از تجربیات تلخ و شیرین زندگی گوشه هاپی از رویداد های گذشته را برای ما می نویسد تا این امکان را برای ما نیز فراهم کنند که تصویری از خانه های تیمی داشته باشیم که در زمان خودش برای بسیاری مانند من نوعی که در مبارزه علیه رژیم شاه شرکت کردم جذایبت فراوان داشت چه می گذشت . تردیدی نیست که مریم در آن زمان براهش اعتقاد داشت که به سازمان چریکها پیوسته بود من نوعی و هزاران نفر دیگر هم نیروهای بالقوه و بالفعل آن مشی بودیم و مردم هم به تمام فعل وانفعالات مربوز به آن جنبش با کنجکاوی برخورد مینمودند. چنان جنبشی در تمام قاره ها اعتبار داشت حتی در قلب اروپا و دموکراسی - پس موضوع به این سادگی هم نیست که با دو کلمه در شراپط امروز جهان مورد تائید یا تکدیب من قرار گیرد . بعداز از انقلاب هم هزاران نفر به این جریان پیوستند بطوریکه سازمان چریکها بزرگترین سازمان چپ در بعد از انقلاب بود.و خوشبختانه حضور مردان و زنان شریفی در جنبش فدائی از جمله مریم عزیز و صد ها نفر دیگر با پشتوانه ی همان تجربیات خانه های تیمی فدائیان خیلی زود تر از بسیاری از کسور ها و با مبارزاتی خستگی ناپذیر توانستند از مشی مسلحانه فاصله بگیرند وگرنه معلوم نیست چه بر سر راهیان آن مشی میامد . نتیجه : در فردای انقلاب تکلیف مشی چریکی روش شد ولی جزئیات و کم و کیف آن به دلیل اینکه اغلب چریکها در زندان یا زدو خود شهید شدند در هاله ای از ابهام باقی ماند.ابعاد فاجعه انگیز کشتار های بعداز انقلاب هم این وقفه را تشدید نمود .حال مریم عزیز توانسته پلی بسازد که ما را به دنیای قبل از انقلاب ببرد تا به ما نشان دهد آن چه دید و بر او گذشت . * من فکر می کنم طرح سئوال در باره ی این قبیل نوشته ها " شاید" بهتر بتواند مریم در بخاطر آوردن جزئیات مدد نماید و ادامه ی این کار برای او و دیگران آسان تر خواهد شد.* حکم صادر کردن و نتیجه گیری کردن از نوشته های مریم کمی بی انصافی و دور از فروتنی می باشد. به قول معروف نگاه عاقل اندر سفیه ست ( با پوزش از مریم گرامی)شخصا بسیاری از جمله علینقی آرش - سیروس سپهری - شاهرخ هدایتی - مجتبی خرم آبادی - مصطفی شعاعیان - محمد مفیدی( مجاهد) - بهزاد امیری دوان - حسین الهیاری را در آن سالها می شناختم که در زیر شکنجه یا اعدام و زد و خورد و یا به شکل نامعلوم کشته شدند. باید فرصت شود تا به تمام آنها پرداخت. موضوع به این سادگی نیست که بدلیل اشکالاتی که در مبارزات بوده از کنارش گذشت. در اروپا مرتب از بادر و ماینهف کتاب و مصاحبه تهیه میشود و هم اکنون فیلمی جدید !امیدوارم سایر دوستان هم که درگیر مسائل گذشته بوده اند هم به مریم به پیوندند. هنوز خیلی ها در همان سالهای ۵۰ هستند.

Read More...

۲۵.۶.۸۷

خبر هولناک



برگی از یک داستان 10




به خانه نرسیده بودم که یک راست به توالت رفتم. استفراغ پشت استفراغ. هنوز هرچی در معده داشتم بیرون نیامده بود که اسهال هم به آن اضافه شد.حالت دل آشوبی و دل پیچه تمام نمی‌شد. در راهرو کنار در توالت روی زمین بی‌حال نشسته بودم و منتظر حمله بعدی معده‪ام بودم . حسین که از سر و صدای من از اتاق بیرون دویده بود با نگرانی به سمت من آمد و پرسید:ـ" چی شده؟ "ـ" یکباره حالم بد شد. فکر کنم مال گرمای هواست."خنکی راهرو کمی حالم را جا آورده بود. ـ" می‌خواهی چیزی برات بیارم؟"
تازه متوجه شدم که نیما در خانه نیست:
ـ "نیما نیست؟"
ـ" نه، رفت علامت سلامت تیم را بده."

ما هر روز که دیداری با تیم‌های دیگر نداشتیم، باید سلامتی تیم خود را به شکلی اطلاع می‌دادیم. گاهی بصورت تلفن به رفیقی که علنی زندگی می‌کرد و با سازمان در ارتباط بود. رفیق علنی پیغام سلامت یک طرف را به طرف دیگر می‌رساند. گاهی هم بشکل گذاشتن علامتی با گچ یا زغال روی دیواری. این علامت نشان می‌داد که تیم تا لحظه گذاشتن علامت ضربه نخورده است.

بهترین فرصت بود. حسین را در خانه تنها یافته بودم. حال خرابم را فراموش کردم. می‌خواست از پهلوی دستم بلند‌شود که بازویش را گرفتم و به سمت خود کشیدم:
ـ" حسین چی شده؟ چه اتفاقی افتاده که به من نمی‌گید؟ چی رو از من پنهان می‌کنید؟"
ـ" هیچی. چیزی نشده."
از اینکه اینقدر بی‌تفاوت و خونسرد جوابم را می‌داد، عصبانی‌شدم. صدایم را بالا بردم:
ـ"هیچی‌نشده؟ وقتی من نیستم با نیما در باره چی حرف می‌زنید؟ دیدمتون که چطور به هم تند شده بودید. وقتی من میآم، حرفهاتونو قطع می‌کنید....
حسین سرش پایین بود و به موزاییک های کف راهرو نگاه می‌کرد.
......فکر می‌کنی نمی‌فهمم که تو خودتو توی اتاق تایپ حبس می‌کنی. چی‌شده؟ هرچی هست در رابطه با پریه. می‌دونم. او چیزهایی تعریف کرده."
صدایم را پایین آوردم و با حالتی التماس آمیز و مایوسانه پرسیدم:
ـ"به من اعتماد نداری؟ فکر می‌کنی نمی‌تونم زبانم را نگهدارم؟ آره؟ همینه؟"
حسین که تا این موقع سرش پایین بود، نگاهی به من انداخت و خیلی آرام گفت:
ـ" من به تو اعتماد دارم. ولی می‌دونم از شنیدنش خیلی ناراحت می‌شی."
لحظه‌ای تردید کردم. چه می‌خواست بگوید که خیلی ناراحتم می‌کرد. آهی کشیدم و گفتم:
ـ"نه بیش از این که الان هستم."
آخرین کلماتم بغض‌آلود بودند.
حسین نفسی عمیق کشید و پشت به دیوار داد. بدون مقدمه گفت:
ـ" می‌دونی، عبدالله کشته شده."
ـ" وای! نه !!!"

لحظه‌ای قیافه عبدالله پیش نظرم آمد. اولین دیدارمان، درکنار غزال، در تهران. باز هم رفیقی کشته شده‌بود. پس حدسم از چشم بسته‌بودن پری درست‌بود. علت، کشته شدن رفیق هم‌ تیمش بود. من چند روزی قبل از این‌که به تیم حسین بیایم، در خانه تیمی عبدالله چشم بسته بودم. فهمیده بودم که رفیق دختری هم در آن خانه زندگی می‌کند. پس آن رفیق پری بوده. با نگرانی پرسیدم:
ـ" روشنه کجا درگیر شده؟ چطوری ضربه خورده؟ ...."
سوالاتم مسلسل‌وار بیرون می‌ریختند.
حسین هنوز مردد بود که بیشتر حرف بزند. سر به دیوار داده بود و سقف را نگاه می‌کرد. پرسیدم:
ـ" خوب، چه دلیلی داره که این خبر رو من نباید می‌دونستم؟"
حسین کلافه بود:
ـ" آخه ...
دوباره نفسی عمیق کشید و صدایش را بالا برد:
ـ ...آخه تو نمی‌دونی توی سازمان چه خبره ... چی بهت بگم ....
هاج و واج نگاهش کردم. دلم شور افتاده بود.
بعد از مکثی رو به من کرد و گفت:
ـ..... نمی‌پرسی چرا پری خون گريه می‌کرد، تو که آنقدر نگرانش بودی؟.....
نگرانیم بیشتر شده بود. تمام حواسم شده بود گوش. حسین راست می‌گفت. دلم را خوش کرده بودم که او پیش پری می‌رود و همه چیز حل می‌شود. بیش از این به مشگل او مشغول نشده بودم.
.... نگرانیت درست بود.."

طاقتم تمام شده بود. چرا حسین این‌قدر بریده بریده حرف می‌زند. با صدایی لرزان پرسیدم:
ـ" چی شده؟ اون به تو چیزی گفته؟ "
حسین نشست روی زمین کنار من و دستش را گذاشت روی سرش. نفس عمیقی کشید و صدایش را پایین آورد:
ـ"عبدالله تو درگیری کشته نشده... رفقا زدنش."
نفهمیدم چه می‌گوید. فکر کردم اشتباهی شنیده‌ام. سرم را بیشتر به او نزدیک کردم و پرسیدم:
ـ" چی؟ یعنی چی او را زدند؟
ـ" همین که گفتم. رفقای خودمون زدنش."
ـ" ولی.. ولی آخه برای چی؟ مگه چکار کرده بود؟"
حسین سرش را بالا آورد. چشمانش بی نور و تهی بود. انگار جای خیلی دوری را نگاه می‌کرد. به آرامی گفت:
ـ" برای اینکه او و پری با هم رابطه عاطفی داشتند."
مثل برق گرفته ها خودم را عقب کشیدم و با دست فریادم را خفه کردم:
ـ" وای! نه!؟ "
حتما اشتباه شنیده بودم. ناباورانه تکرار کردم:
ـ"بخاطر رابطه عاطفی!!؟"
می‌خواستم بار این جمله را بهتر حس کنم.
حسین سری تکان داد و گفت:
- "درست شنیدی"
این جمله مانند آواری بر سرم خراب شد. "مگه همچین چیزی ممکنه؟"
نه حتما این خبر اشتباه بود. چطور ممکن بود کسی را به این دلیل اعدام کنند. ناباورانه پرسیدم:
ـ" تو مطمئنی؟ کی بتو اینو گفته؟ "
حسین ساکت شده بود. مثل اینکه خودش هم چیزی را که گفته بود باور نداشت. در افکارش فرو رفته بود. صدایش از ته چاه در می‌آمد:
ـ" پری خودش."
ـ" باور نمی‌کنم. این غیر ممکنه حسین!"
گیج شده بودم. نمی‌خواستم قبول کنم. لابلای شنیده‌ها‌یم از رفقا، به دنبال دلیل و مدرکی برای رد گفته‌های حسین می‌گشتم.

می‌دانستم که سازمان نسبت به روابط عاطفی میان دختر و پسر در خانه‌های تیمی موضع منفی دارد. تبلیغ می‌شد که کمونست‌ها زن و شوهر نمی‌شناسند. همه با هم هستند. هیچ مرزی را رعایت نمی‌کنند. چنین تبلیغاتی بر بستر فرهنگ جامعه که هرنوع رابطه میان دختر و پسر قبل از ازدواج، فساد و هرزگی شناخته می‌شد، می‌توانست موثر باشد. سازمان بخصوص برای رد کردن چنین تبلیغاتی با شکل‌ گیری روابط عاطفی در خانه‌های تیمی تند برخورد می‌کرد.
از نظر سازمان، چنین روابطی با شرایط خشونت‌آمیزی که ما را احاطه کرده بود، انطباق نداشت و مانع می‌شد تا رفقا برخوردی قاطع با تصمیمات سازمانی داشته باشند، برخوردهای قاطعی که برای بقای زندگی‌مان ضرور بودند. وجود رابطه عاطفی میان دو نفر در زندگی جمعی، میان آنها و دیگران فاصله می‌انداخت و در تیم مشکلات جدی بوجود می‌اورد. به همین دلیل حتی زن و شوهرهایی که قبل از پیوستن به سازمان با هم ازدواج کرده بودند، جدا از هم و در تیم های متفاوت سازماندهی می‌شدند
می‌دانستم که زندگی در خانه‌های تیمی یعنی زندگی در پایگاه نظامی. همه چیز از قوانین نظامی تبعیت می‌کرد. تصمیمات گرفته شده باید قاطع اجرا می‌شدند. مثلا خروج از خانه زمانی که رفیقی به موقع باز نمی‌گشت، رفتن یا نرفتن سر قراری مشکوک، شلیک به رفیقی که تیر خورده و امکان خودکشی و توان فرار نداشت و بسیاری تصمیمات دیگر. تجربه نشان داده بود، علایق عاطفی مانع برخورد قاطع در این‌گونه موارد که دردآور ولی ناگزیر است، می‌شود.

ولی باوجود این‌که همه این‌را می‌دانستند و قبول هم داشتند، باز هم علقه میان رفقا بوجود می‌آمد. حتی آیین‌نامه‌های سفت و سخت لباس پوشیدن و چگونگی رفتار دختر و پسرها درون تیم به حل این مشکل کمکی نمی‌کرد.
"برای عاشق شدن آدم تصمیم نمی‌گیرد. عشق خودش بسراغ آدم می‌آید."

صبا بر خلاف خیلی‌ از رفقا که این پدیده را یک معضل بزرگ می‌دیدند با آن خیلی راحت برخورد می‌کرد و می‌گفت:
"در شرایط سخت و خشنی که ما زندگی می‌کنیم، شرایطی که هر لحظه خطر مرگ وجود دارد، آدم‌ها بیشتر به عواطف نیاز پیدا می‌کنند. سازمان هم تشکیل شده از دختر و پسرهای بیست تا بیست و پنچ ساله، معلومه که این‌طور چیزها پیش می‌آد. شکل گیری روابط عاطفی در چنین شرایطی طبیعی است. نباید تعجب کرد. حداکثر می‌توان رفقا را از هم جدا و در تیم های متفاوت دوباره سازماندهی کرد."

تجربه و شنیده‌های من در سازمان، با آنچه حسین می‌گفت هم‌خوانی نداشت:
ـ"حسین! توی سازمان ولی پذیرفته شده بود که این‌طور چیزها پیش می‌آد و رفقا به هم علاقمند می‌شن. من خودم شنیدم که منشعبین از ازدواج نسترن و حمید صحبت می‌کردند. غزال هم تایید می‌کرد. غزال می‌گفت این فکر که رفقا با اجازه سازمان امکان ازدواج داشته باشند در خیلی از تیم‌ها طرح شده بود. مطمئن باش پری اشتباه می‌کنه. غیر ممکنه که بخاطر علاقه دو نفر به هم، کسی رو تصفیه کنند. فوقش تیم را می‌شکنند و آنها را از هم چدا می‌کنند."
حسین خیلی محکم گفت:
ـ" اینها که میگی همه مال قبل از ضربات بوده. بعد از ضربه، خیلی چیزها فرق‌کرده."
درست می‌گفت بعد از ضربه خیلی چیزها فرق کرده بود ولی نه در این حد.
ـ" آره ولی حرف‌های صبا مربوط به بعد از ضربه است. اون حتما اطلاع داشته وگرنه این‌ها رو نمی‌گفت. باور کن حسین. باورکن!!"
حسین به تردید افتاده‌بود:
ـ" ولی آخه برای زدن عبدالله همین دلیل را آورده‌اند."
ـ" ببین! اگه این که میگی درست باشه،پس چرا پری را نزدند. هان؟ چه فرقی می‌کنه. دختر یا پسر؟"
حسین سری به معنی تائید تکان داد:
ـ"پری خودش هم همین رو می‌گفت. خیلی ناراحت بود. می‌گفت اگر قرار بود کسی تنبیه بشه، چرا اونو تنبیه نکردند. اون خودشو خیلی مقصر می‌دونست."
بانگرانی پرسیدم:
ـ" چرا مقصر؟"
ـ" می‌گفت من بودم که به عبدلله ابراز علاقه کردم. باید منو می‌کشتند."
یکباره بغض گلویم را گرفت. "طفلک پری" صورتش جلوی چشمم بود. او دختری بود که مدتها در خارج از کشور زندگی کرده‌ بود. می‌توانستم تصور‌ کنم که شجاعت بیشتری در ابراز علاقه از خودش نشان داده باشد. دلم می‌خواست که اونجا بود و بغلش می‌کردم. احساس او را خوب درک می‌کردم. خودم را جای او می گذاشتم. چه حالی می‌شدم وقتی پسری را که دوست داشتم بخاطر این رابطه می‌کشتند. نه! این وحشتناک بود. تیری که شلیک شده بود تنها به عبدالله اصابت نکرده بود، این تیر به قلب پری، به قلب من، به قلب بسیاری دیگر، به خود عشق شلیک شده بود. نمی فهمیدم چطور رفقا توانستند اینکارو بکنند؟ نتوانستم جلو اشک‌هایم را بگیرم.
حسین که حالم را اینطور دید، دستش را گذاشت روی شانه‌ام و گفت:
ـ" بهت گفتم که ناراحت می‌شی."
ـ" چکار کنم! آخه نمی‌تونم باور کنم که در سازمان چنین اتفاقی افتاده باشه. حسین بگو آیا کسی چیزی دیده بوده یا حرفی زده؟"
ـ"چی بگم، مثل اینکه چند نفر که توی تیم آنها چشم بسته بودند، متوجه این موضوع شدند. می‌گن بین یکی از آنها و عبدالله برخورد تندی هم پیش آمده. رفقا می‌گفتند که چون عبدالله در سطح رهبری بوده، چنین بی‌مسئولیتی از طرف او غیر قابل قبوله....."

" چقدر وحشتناک" حواسم دیگه به جزییات حرفهای حسین نبود. فکر می‌کردم، عبدالله یک کادر ساده نبود. خودش جزء رهبری بوده، چه کسانی این تصمیم را در باره او گرفته بودند؟ آیا این تصمیمی جمعی بود یا تنها یک نفر تصمیم گرفته بود؟ اگر صبا زنده بود حتما می‌توانست جلو این تصمیم را بگیرد. اگه الان حمید و بهروز زنده بودند ... پس از ضربات و کشته شدن همه رهبری خیلی چیزها در سازمان درهم ریخته شده بود. حسین درست میگفت، بعد از ضربات خیلی چیزها عوض شده بود ولی قتل رفیقی بخاطر رابطه عاطفی چیز دیگری بود. می‌توانستم تصور کنم که کسی را به علت خیانت یا همکاری با پلیس یا اقداماتی که جان دیگر رفقا را به خطر بیاندازد، اعدام کنند ولی نه به این دلیل.

دل پیچه و ضعف بدنی ناشی از استفراغ های ممتد جانی برایم نگذاشته بود. ولی حس می‌کردم بیش از همه فشار به روحم بود که نابودم می‌کرد:
-"حسین! شاید اعدام عبدالله دلیل دیگری داشته و اونها این رو بهانه کرده‌اند"
-" چه دلیلی؟ مسائل نظری که نمی‌تونه باشد. عبدالله در این رابطه مساله‌ای نداشت. اصلا او تیپی نبود که در زمینه‌های نظری حساسیت داشته باشه. "
سرم بشدت درد گرفته بود. انگار می‌خواست بترکه. دلم از درون چنگ می‌زد و مالش می‌رفت:
-" دلایل تشکیلاتی چی؟ نمی‌دونم مثلا می‌خواستند کنارش بزارن، اون هم نمی‌پذیرفته یا چیزهایی شبیه این؟
حسین شانه هایش را بالا انداخت و با تحکم گفت:
-" اگر ‌چنین چیزهایی هم باشه، چه فرقی می‌کنه. مهم اینه که اونو زدن و رابطه عاطفی رو بعنوان دلیل مطرح کردند."
ـ" ببین! به تیم ما که کسی چیزی نگفته. ما می‌تونیم خودمون از رفقا سوال کنیم و توضیح بخواهیم، آنوقت می‌تونیم بهتر قضاوت کنیم."

معلوم بود حسین هم با این فکر خیلی کلنجار رفته و مثل این‌که منتظر بود من همین را بگویم تا نتیجه فکرهایش را در مخالفت با من مطرح کند:
ـ"چی رو بپرسیم!! بپرسیم چرا عبدالله را اعدام کردید؟ فکر می‌کنی چی جواب می‌دن؟ یا انکار می‌کنند، که آنوقت ما باید بگیم، نه دروغ می‌گید. می‌دونی این یعنی چی؟ یعنی سلب اعتماد از رهبری. اگر هم بپذیرند که بله ما عبدالله را زدیم، آنوقت باید ما چکار کنیم؟ آیا می‌تونیم بپذیریم که کسانی که این کار رو کرده‌اند مجازات نشن؟ در هر دو حالت، رهبری برای ما زیر سوال رفته."
وای! چه حرف‌هایی. توان شنیدنش را نداشتم. دلم می‌خواست مثل همیشه حرف‌های امیدوار کننده‌ای بزند. چیزی بگوید که دریچه‌ای از امید را برایم باز کند، ولی تمام کلمات حسین بی‌اعتمادی و بدبینی محض بود.
حسین مثل اینکه با خودش حرف می‌زد، ادامه داد:
ـ" با این وضعی که تیم ما دارد، همین مانده که این حرف ها رو هم بزنیم."
عاجزانه پرسیدم:
ـ"تو یک جوری حرف می‌زنی انگار ما کار خلافی کردیم؟ "
ـ" مگه ندیدی نقی چی گفت. تیم ما چند ماهه که تشکیل شده ولی هیچ کار مفیدی برای سازمان انجام نداده. ما حتی یک امکان نساختیم. فقط نشستیم کتاب خوندیم، بعد هم مشی سازمان را زیر سوال بردیم. حالا هم همین مانده که رهبری را زیر سوال ببریم. می‌خواهی ازمون تشکر هم بکنند!!"

حسین حق داشت. ما در موقعیتی نبودیم تا سوالی‌کنیم و در انتظار جوابی قانع کننده باشیم. در افکارم، در دایره‌ سرگردانی دور می‌زدم و به نقطه اول باز می‌گشتم. سردرد دیوانه‌ام کرده بود. حتی تخم چشم‌هایم هم درد می‌کردند. با دست دو طرف سرم را فشار دادم. می‌خواستم این درد را ساکت کنم ولی درد در جای دیگری جز سرم بود. با نا امیدی و آهسته گفتم:
ـ" یعنی می‌گی هیچ کاری نکنیم. همینطوری ساکت بشینیم؟
حسین لیوان آبی که پر از قند بود بدستم داد و گفت:
- " خودم هم کلافه‌ام. نمی‌دونم چی درسته. ما که دستمان بجایی بند نیست. اگر بخوایم روی این موضوع وایسیم، تیم رو منحل می‌کنند، ما رو به اتاق تکی می‌فرستند. موقعی می‌شه از این حرف‌ها زد که جای پای آدم قرص باشه."
قندداغ را سر کشیدم. معده‌ام درد شدیدی گرفت:
- " منظورت چیه؟ ما که با کسی ارتباط نداریم؟"
-" این‌طورهام نیست. رفقایی رو که می‌بینم همه به این کار اعتراض دارن. باید صبر کنیم. ببینیم تیم‌های دیگه چی می‌گن. آنوقت شاید بشه همه تیم‌ها با هم اعتراض کنند."
این حرف‌ها هر چند خیلی مبهم بود ولی در دلم نقطه امیدی بوجود آورده بود. من با کسی ارتباطی نداشتم ولی حسین و نیما هر دو ارتباط‌هایی داشتند. حتما در این رابطه هم صحبت‌هایی شده بود. شاید مشاجره‌های آنها هم سر این بود که چه‌کار می‌شود کرد.

نگران بودم. نمیدانستم چنین اعتراضی به کجا میانجامد. سرمایی عمیق در درونم حس می‌کردم. خیلی ترسیده بودم. هنوز نمی‌توانستم باور کنم که راه دیگری وجود ندارد. حسین همه چیز را خیلی سیاه و تاریک می‌دید. "حتما چیزهایی می‌دانست که من از آن بی خبر بودم." ناتوان از فهم کل ماجرا، حس می‌کردم که این همه از ظرفیت و توانم بیشتر است.
" چرا نمی توانستیم رهبری را در مقابل سوالی صادقانه قرار دهیم و جوابی روشن بخواهیم و نظرمان را صریح بگوییم؟ اگر بقیه تیم ها اعتراض نکنند، اگر دیگران چیزی نگویند؟ آنوقت چی؟
نا امیدی مانند لکه سیاهی در درونم هر لحظه برزگ و بزرگتر می‌شد. صورتم را پوشاندم. نمی‌خواستم این حس را به حسین هم منتقل کننم. ولی لرزش شانه‌هایم از دستم خارج بود. حسین که متوجه شده بود، دستش را روی سرم گذاشت ولی چیزی نگفت. می‌دیدم که حسین خوش‌بین هم دیگر کلمه‌ای برای دلداری من ندارد. بغضم ترکید.
ـ" شیرین!"
ـ" حسین! چه بلای سر سازمان آمده؟ چرا به اینجا رسیدیم؟ کجاست آن سازمانی که آنقدردوستش داشتیم؟ چه شد؟"
حسین با تحکم گفت:
ـ" شیرین ! چرا اینو می گی؟ چرا فکر می کنی "سازمان" اونهایی هستند که این عمل را تایید میکنند؟ چرا فکر نمی‌کنی که "تو" سازمانی، "من" سازمانم، نیما، صبا، غزال سازمانند سازمان ماییم

با خود فکر می‌کردم راستی سازمان کدومه؟ ما یا اونها؟

وقتی نیما آمد، مدتی بود که حسین به اتاق تایپ بازگشته بود. ولی من همانطور مات و گنگ روی زمین کنار توالت نشسته بودم. نیما آنقدر با فکرهای خودش مشغول بود که توجهی به من نکرد. حالا می‌فهمیدم که چرا او و حسین حوصله هیچ کاری را نداشتند و تیم ما در خاموشی فرو رفته‌بود. ما بجای صحبت با یکدیگر هر کدام سعی می‌کردیم خودمان به تنهایی پاسخ سوالاتمان را بیابیم.

اسهال و دل پیچه امانم را بریده‌بود. چای و آب ازحلقم پایین نرفته برمی‌گشت. استفراغ‌های ممتد دیگر توانی برایم نگذاشته بود. حالم بدتر شده بود. سرم گیج می‌رفت، جلو چشم‌هایم سیاه می‌شد. به اتاق رفتم و دراز کشیدم. می‌فهمیدم که فشارم افت کرده. این مشکل همیشگی من بود. بطور طبیعی فشارم پایین بود ولی هر وقت بیمار می‌شدم، اول فشارم افت می‌کرد. دکتر یکبار گفته‌بود: "خوشحال باش که فشارت پایینه. در جوانی کمی احساس ضعف می‌کنی، ولی عوضش در پیری مشکل فشار خون نخواهی‌د‌اشت." در دل به او خندیده بودم. " من ‌و پیری؟"
نگران بودم. "چه شده بود؟ چه خورده بودم؟ نکند مسمومیت باشد؟ یا بیماری جدی دیگری؟" می‌دانستم که چقدر سخت است اگر این وضع ادامه یابد. هر لحظه ممکن بود مجبور به فرار باشیم، یا با دشمن درگیر شویم. من که با این حالم تنها می‌توانستم سیانورم را گاز بزنم.

خود را میان چادرم پیچیده بودم. با وجود گرمی هوا، سردم بود. فکر می‌کردم اگر بخوابم حالم بهتر می‌شود. ولی چشمان پف‌کرده پری، جلوی چشمم بودند. حال خود را نمی‌فهمیدم. نمی‌دانستم این بی‌حالی و بی‌قراری از بیماری است یا از فکر‌های آشفته‌ام. چشم هایم سنگین شده بود. صدای نیما و حسین را می‌شنیدم. به نظرم از فاصله‌ای خیلی دور می‌آمد
صدا آهسته و آهسته تر شد. دیگر چیزی نفهمیدم.

عکس: ادنا ثابت (پری)

مریم سطوت
satwat_m@gxm.de
*******
برخی دوستان بمن اطلاع داده اند که در نوشتن نظر دچار دشواری هستند. برای نوشتن نظر اگر عضو گوگل نیستید میتوانید نام را کلیک کرده و نامی را که مایلید و در صورت تمایل آدرس وبلاگ خود را بنویسید و ارسال کنید

Read More...

۱۰.۶.۸۷

قطعه آخر هفته

آیا میتوان دوستی را برای بهره گیری در آینده ذخیره کرد یا خوشبختی در آنست که شکلات دوستی را در هر لحظه خورد و از آن لذت برد.
به لینک زیر مراجعه کنید

http://uk.youtube.com/watch?v=hKqN60r8A4s

Read More...

۵.۶.۸۷

نقش دین و سکولاریسم



دوست عزیزم سعید شروینی چند روز قبل عکسی را که مشاهده میکنید و همسر بشار اسد رییس جمهور سوریه را در کنار خانم اردوغان همسر نخست وزیر ترکیه نشان میدهد ارسال کرد و در کنار آن نوشته بود "آیا تفاوت چهره‌ها و لباس‌ها رابطه‌ی مستقیمی با پیشرفت دمکراسی و تجدد در کشورهای یادشده هم دارد؟"

من در رابطه با مطلب او چند خطی نوشتم که ملاحظه میکنید

سعید عزیز
در مطلبی که شما همراه با عکس همسر بشار اسد و اردوغان ارسال کردید، سوالی را مطرح نمودید که "آیا تفاوت چهره ها و لباس رابطه‌ای با دمکراسی و تجدد دارد"
طبیعتا طرح این سوال همراه با این دو عکس اگر یک کلمه الزاما هم به سوال اضافه شود، هیچ چاره‌ای جز پاسخ منفی باقی نمی‌گذارد.
به نظر من طرح این‌گونه این سوال، مساله‌ای بسیار بغرنج را بیش از حد ساده می‌کند. مساله بغرنج‌تری که در برابر ما نیروهای سکولار قرار گرفته و هریک از ما قطعا در مراحل مختلف با آن کلنجا ر رفته‌ایم، اینست که نقش دین در حیات سیاسی و حاکمیت در سی چهل اخیر در جهان افزایش یافته و ما نیروهای سکولار با این پدیده چه برخوردی داریم و آنرا چگونه تحلیل می‌کنیم.
در ترکیه حکومتی که در حد معینی به دخالت دین در سیاست و حکومت معتقد است و خود را یک حزب اسلامی می‌داند، موفق‌تر از همه دولت‌های سکولار دو دهه اخیر بوده است. هم درجه بالاتری از رشد اقتصادی را در مقایسه با دولت‌های قبلی ممکن کرده؛ هم موفق گردیده که سرمایه‌های خارجی را به سرمایه گذاری در ترکیه متقاعد کند، هم در قبال کردها موضعی معتدل‌تر از سایرین اتخاذ کرده و هم در سیاست خارجی در مقایسه با دولت های قبلی مستقل‌تر حرکت کرده و هم تعدادی از کشورهای اروپا را به ضرورت پیوستن ترکیه به اتحادیه اروپا متقاعد ساخته و اگرچه این امر عملی نشده ولی حداقل روابط نزدیک با این اتحادیه مورد پذیرش قرار گرفته.
آیا پذیرش حد معینی از دخالت دین در حکومت در عملکرد این دولت نقشی منفی ایفا کرده و اگر چنین است این نقش چگونه بوده.
بحث فقط به ترکیه محدود نیست. ما در بخش مهمی از کشورهای اسلامی شاهد تقویت نقش دین در سیاست ورزی و حاکمیت هستیم. چه کشورهایی که نیروهایی که خود را رسما اسلامی مینامند (معتدل یا بنیاد گرا) قدرت را در دست دارند و چه کشورهایی که دولت های سکولار حاکم مجبورند به بخشی از خواسته های آنان برای حفظ تعادل در کشور تسلیم شوند.
در شکل افراطی آن ناسیونالیسم عربی (بعثیسم و ناصریسم) جای خود را به بنیادگرایان مذهبی سپرده. حماس جای‌گزین الفتح می‌شود و در شکل معتدل آن، احزابی که خود را اسلامی مینامند در ترکیه و مالزی حکومت می‌کنند و موفق هم هستند.
ولی این بحث تنها شامل مسلمانان نیست. در آن سوی خط در اسراییل گلدامایر مشهور به دمکرات و سکولار جای خود را بیک دوجین سیاستمدارانی می‌سپارد که ترجیح می‌دهند خود را یهودی معرفی کنند و اگر افراطیون آنان حکومت را در دست نداشته باشند؛ قادرند دولت‌های حاکم را برای عمل به خواسته‌هایشان تحت فشار قرار دهند.
در کشورهای اروپای شرقی پس از سقوط دولت های سکولار کمونیست نقش دین و کلیسا درسیاست‌گذاری در برخی از این کشورها غیرقابل انکار است.
و از همه مهمتر در ایالات متحده آمریکا 40 سال پیش کندی و نیکسون و آیزنهاور ضرورتی نمی‌دیدند که بر مومن بودن خود و رابطه شان با کلیسا تاکید کنند و امروز اوباما و مک‌کین و جرج بوش هر یک مجبورند برای پیروزی، در این عرصه خود را برتر از دیگران نشان دهند. و طبیعی است که در یک کشور دمکراتیک این تاکیدات نتایج عملی در سیاست‌گذاری فردا دارد.
آمریکایی ها در مقایسه با اروپایی‌ها همواره مذهبی‌تر بوده‌اند و امروز هم سکولاریسم در ساختار این کشور در حدی ریشه دار هست که در معرض تهدید نباشد ولی آیا تقویت نقش دین در سیاست و مبارزات انتخاباتی در آمریکا واقعی است و این پدیده در پیشرفته‌ترین کشور صنعتی جهان چگونه قابل توضیح است و چه تاثیراتی در حیات سیاسی اجتماعی این کشور برجای می‌نهد
هر چند ما در کشور خود با یک حکومت بنیادگرا مواجهیم و مباحث مطرح شده در تصمیم گیری‌های سیاسی وعملی ما تاثیر بلاواسطه و مستقیم ندارد ولی من معتقد نیستم در گیر شدن با آنان تنها وظیفه دانشگاهیان است و هیچ رابطه‌ای با سیاست ورزی ما ندارد. اگر ما بپذیریم که امروز یکی از ارکان فعالیت‌ سیاسی، گفتمان سازی است، در آن‌صورت نیروهای سکولار در این عرصه فقط با بنیادگرایان افراطی مواجه نیستند و دیالوگ با همه آنانی که بنوعی نقش دین را در حکومت می‌پذیرند ضرور خواهد بود.
من چند سال پیش در برخورد با آقای جلایی پور و در دفاع از تحکیم وحدت نوشتم که تاکید بر هویت اسلامی تشکل‌های دانشجویی (و کارگری و ..) با شعار ایران برای همه ایرانیان تناقض دارد و سعی کردم آنرا مدلل کنم. این ایده تنها به آقای جلایی پور محدود نیست. در ایران کم نیستند جریانهایی که معتقد به شکل گیری احزاب اسلامی هستند و به همین دلیل جریانهایی مثل جبهه ملی و اتحاد جمهوری‌خواهان و فعالیت مسلمانان در این جریانها را رد می‌کنند خواه آنهایی که تصور می‌کنند احزاب اسلامی امکانات بیشتری برای استقرار سکولاریسم دارند و پراگماتیسم عامل عمده این تصمیم آنانست و یا کسانی‌که برای این نظر خود پشتوانه تئوریک عرضه میکنند. دیالوگ نیروهای سکولار با چنین جریانهایی جزیی از گفتمان سازی است و در چنین دیالوگی نمیتوان با میاحث طرح شده ارتباط برقرار نکرد.
همچنین نیروهای سکولار باید برداشتشان را از سکولاریسم توضیح دهند. آیا تعاریف حداقلی از سکولاریسم را آنگونه که مثلا آقای نیکفر ارائه میدهد و سکولاریسم ایرانی را معادل رفع تبعیض می‌داند می پذیرند یا تعاریف حداکثری را تایید می‌کنند که مثلا می‌توان از ایده های آقای آجودانی استخراج کرد. در اینجا هم نمی‌توان به مجموعه تحولات جهان بی تفاوت بود.
به نظر من مجموعه نیروهای سکولار کشور، تا بامروز تمایل کمی به درگیر شدن با این مباحث نشان داده اند.
اگر هدف از این عکس و سوال طرح شده تلنگری بود برای توجه به مباحث جدی که باید با آن درگیر شد، این تلنگر مثبت است و در غیر اینصورت آن عکس و سوالی که شما در آن رابطه طرح کردید موضوع را بیش از حد ساده میکند


مهدی فتاپور

Read More...

۱۹.۵.۸۷

وقتی غزال رفت




در قسمت دوم نوشته برگی از یک داستان در یک پاراگراف به کشته شدن غزال اشاره شده بود. این نوشته را من بعدا تکمیل کردم و مربوط به روزهای اول ورود من به اصفهان است




برگی از یک داستان (3)


"همیشه وقتی منتظر اتفاق نیستی، سراغت می‌آد."
روزهای خوش ورودم به اصفهان و خانه تیمی جدید با خبری هولناک پایان یافت.
حسین روزنامه به دست با ناراحتی وارد شد. تنم لرزید: ".... درگیری مسلحانه... چهار خرابکار ... پری آیتی و عباس هوشمند به اتفاق دو خواهر با نام سیمن و نسرین پنجه شاهی...‌..کشته شدند."
بهتم زد. نه. این خبر جدید نبود. می‌دانستم دیر یا زود این اتفاق می‌افتاد ولی نمی‌خواستم به آن فکر کنم. همان موقع خداحافظی از غزال می‌دانستم که آخرین دیدار ماست.
حسین پرسید:
ـ" می شناسی شون؟
در فکر بودم "چرا، چطوری ضربه خوردند"..با صدای بلند رو به حسین گفتم:
ـ"هر کسی تا حالا با من بوده، کشته شده!"
حسین سرش رو کج کرد و با لبخندی گفت:
ـ" یعنی من هم کشته می‌شم؟"
با عصبانیت داد زدم:
ـ" حسین !! سر این چیزها شوخی نمی‌کنند."
ـ" ببخشید. منظورم شوخی نبود. فقط می‌خواستم بگم زندگی ما همینه دیگه. مگر تو انتظار دیگه‌‌ای داری؟"
وقتی در اصفهان بودم فکر کردم، کاش غزال و بقیه هم تهران را ترک می‪کردند. شهر اصفهان کاملا با تهران تفاوت داشت. در تهران راه رفتن در خیابان هم خطرناک شده بود. برای کرایه هر خانه‌ای مدرک می‌خواستند. نام، آدرس، کار و هزار تا چیز دیگر. شاید اگر مدتی تهران را ترک می‌کردیم و اوضاع کمی آرام می‌شد، می‌توانستیم دوباره به آنجا برگردیم.
با افسوس گفتم:
ـ"انتظار دارم که کشته نشیم. انتظار زیادیه؟ "
حسین دستی به سرش کشید و گفت:
ـ" آرزوشو می‌تونی بکنی ولی انتظار نداشته باش."
" انتظار نباید داشته باشم. ولی آخه چرا؟"...
پرسیدم:
ـ" تو چیزی از رفقا شنیدی. چطوری لو رفتند؟"
حسین شروع کرد به توضیح که گویا رفقا به امکانی مراجعه کرده بودند که لو رفته بوده و ... گوش نمی‌دادم. چه اهمیتی داشت که ضربه از کجا وارد شده. فقط فکر می‌کردم چرا غزال تهران ماند؟
به اطاق رفتم، گوشه‌ای کز کرده و به سال گذشته و روزهای خوبی که با او داشتم بازگشتم.
........
اولین بار که غزال را دیدم، آخرهای سال 54 بود. دو ماهی بود که با سازمان در ارتباط بودم. روزی رابط سازمانی‌ام با یک دختر باریک اندام سر قرار آمد و گفت که از این پس او رابط توست. تا آنروز فاطمه ایزدی و نیره محتشمی رابطین من با سازمان بودند
غزال قدش کمی بلندتر از من بود و جثه‪ای باریکتر و استخوانی تر داشت. برقی که از چشمان درشتش بیرون می‪زد از همان لحظه اول نظرم را جلب کرد. نگاهش جذاب و عمیق بود، چادری به سر نداشت. تيپ خودم لباس پوشيده بود و رفتارش نشان می‌داد که باید هم سن وسال خودم باشد.
پرسید جایی را دارم که بتوانیم بنشینیم و صحبت کنيم گفتم با ماشین هستم. خوشحال شد. سوار فولکس قراضه‌ام شدیم. او خوشحال بود که ماشین دارم و گفت که از آن پس هميشه با ماشين سر قرارش بروم. ولی نمی‌گذاشت که اطراف خيابان‌ فردوسی و دانشگاه و ... رانندگی کنم. می‌گفت برو جنوب شهر. مرا به کوچه های تنگ و باريک هدایت می‌کرد. او حرف می‌زد و من رانندگی می‌کردم. برخی از صحبت هاش را نمی‌فهمیدم، چون کوچه‌های جنوب شهر تنگ بودند و من هم چندان مهارتی در رانندگی نداشتم و بیشتر توجه‪ام به خیابان بود. رانندگی دختری بی‌حجاب در اين کوچه‌ها خیلی جلب توجه می‪کرد، ولی او می‌گفت که در شمال شهر حتما کسی او را خواهد شناخت. بالاخره هم روزی آشنایی ما را در خیابان آذربایجان دید. من مجبور شدم همان شب ماشین را بفروشم..
از کارهایی که در دانشگاه می‌کردم، می‌پرسید و خودش داستان‌های با مزه دوران دانشجویی‌اش را تعریف می‌کرد. به من کتاب‌هایی می‌د‌اد که چاپ سارمان بود. ولی در باره آنها نه سوالی می‌کرد و نه می‪پرسید که خوانده‪ام یا نه. روزی برایم شعری آورد که خودش سروده بود. "مسعود یولداش" بر وزن آهنگی ترکی بود. خودش که می‌خواند خیلی با سوز و درد همراه بود. من هم از زندگی تیمی می‌پرسیدم و اینکه در روز چه کارهایی می‌کنند. برایم جالب و هیجان انگیز بود که بدانم در خانه‌های تیمی چه می‌گذرد.

واحد‌های درسی‌ام را بعد‌از‌ظهر‌ها برداشته‌بودم و صبحها جزوه‌های درسی یکی از استادان را در دانشگاه تایپ می‌کردم. حقوقش خوب بود. درضمن تلفنی داشت که به غزال داده بودم. او چند بار به آنجا زنگ‌زده بود.
اردیبهشت ماه بود که روزی تلفن کرد و گفت:
ـ" بیا. همین الان و هرچه پول داری هم همراه بیاور."
از لحن صدایش فهمیدم که موضوع جدی است. "نکند که زمان رفتن رسیده باشد؟" سر کار بهانه‌ای آوردم و فوری از دانشگاه خارج شدم.
قرارمان خیابان خورشید نزدیک میدان ژاله بود.
ـ"تو لو رفته‌ای. هر لحظه ممکن است سراغت بیان. باید مخفی بشی. آماده‌ای؟"
چه سوالی می‌کرد. معلوم بود جوابم چیست. مدتها بود که به این لحظه فکر کرده بودم
ـ" تلفن های ما لو رفته‌اند. تلفن تو هم توی آنها بوده‌."
نمیدانم شوق داشتم یا دلهره. هم خوشحال بودم و هم دلم شور می‌زد. وقت نهار اصلا اشتها نداشتم. با غزال به میدان فوزیه رفتیم و چادری برای من خریدیم. به حمام رفتیم و آنرا با دست دوختیم. بعد هم از خیابان‌های بسیاری رد شدیم. تاکسی عوض کردیم و از کوچه‌های مختلفی گذشتیم. هر بار که فکر می‌کردم این‌بار رسیده‌ایم، باز غزال تاکسی دیگری می‌گرفت و به منطقه‌ای دیگر می‌رفتیم. نمی‌دانم حال آنروز من خراب بود یا اینکه واقعا راهی طولانی طی‌کردیم. جایی در خیابان شوش بودیم که گفت.
ـ" تلفن کن خانه‌تان و بگو که با پسری که دوست داشتی به انگلیس فرار کرده‌ای."
نگاهی از روی تعجب به او انداختم. معنی اش را خودش پی‌برد.
در خانه‌مان تلفن نداشتیم. به همسایه‌مان زنگ زدم. با لحنی معذرت آمیز خواستم تا مادرم را صدا کنند. هیچگاه از تلفن همسایه استفاده نکرده بودم. مادر با نگرانی پای تلفن آمد، فهمیده بود که باید اتفاقی افتاده باشد.
ـ" مامان ساواک ریخته توی دانشگاه دنبال بچه‌ها، من ترسیدم و در‌رفتم. ممکنه خونه ما هم بیان. چند روزی خونه نمی‌آم تا ببینم چی می‌شه. دوباره تلفن می‌کنم."
مادر چیزی نگفت. قیافه‌اش را مجسم می‌کردم که هم می‌داند داستان از چه قرار است و هم اتفاقی را که افتاده باور نمی‌کند. دلم گرفت. گوشی را گذاشتم.

وقتی بالاخره به خانه رسیدیم. شب شده‌بود. برق محله رفته بود و من حتی چلو پای خود را نمی‌دیدم. تنها دنبال غزال می‌رفتم. بالاخره کلیدی به دری انداخت و وارد راهرویی شد. باز کلیدی انداخت و در اتاقی را باز کرد. فهمیدم که تنها این اتاق در اجاره اوست.
در را که باز کرد، بوی هوای چند روز مانده در محیطی در بسته، بوی اتاق آفتاب نخورده، بوی میوه‌های گندیده، بوی کپک به مشامم خورد. آنقدر تاریک بود که نمی‌توانستم فضای اتاق را ببینم. غزال شمعی پیدا کرد. حتی بعد از روشن کردن آن هم چیزی نمی‌دیدم. سفره‌ای از گوشه اتاق جلو کشید و باز کرد. بوی کپک به تندی به دماغم خورد. نمی‌دانم در سفره غیر از نان چه چیز دیگری بود که مرا گریزان می‌کرد. حالم بد‌بود. در همه چیز تنها جنبه منفی‌اش را می‌دیدم. محیط برایم بیگانه و ترس آور بود.
غزال گفت حالا که برق رفته بهتر است بخوابیم. می‌خواستم بگویم: غزال شمع را خاموش نکن ولی زبان در دهانم نچرخید. نمی‌دانم ساعت چند بود. او همانطور با همان لباسهایی که به تن داشت روی زمین دراز کشید و چادر را رویش انداخت. هوا گرم و چسبانک بود. لباسها به تنم چسبیده بودند. دلم می‌خواست دوش بگیرم، دلم می‌خواست لباس‌هایم را دربیاورم. نیاز داشتم به دستشویی بروم ولی از کوچکترین حرکت اضافی وحشت داشتم. در خانه خودمان تمرین روی زمین خوابیدن را کرده بودم و به آن آشنایی داشتم ولی اینجا، روی زمین خوابیدن، بدون متکا، بدون تشک و با همان لباسهایی که از صبح برتن داشتم، برایم قابل تصور نبود...
دراز کشیده بودم ولی چشمانم باز بود. هر کار می‌کردم نمی‌توانستم آنها را ببندم. سیاهی شب مانند چاهی مرا به درون خویش فرو می‪برد. ترس ناروشنی، تمام وجودم را گرفته بود. تاریکی، محیط ناآشنا، فردای نا روشن.
"کجا آمده بودم؟" تا قبل از آمدنم همه چیز مثل رویا بود. پیوستن به چریک‌های قهرمان. ولی واقعیت هیچ شباهتی با رویاهای من نداشت. می‌دانستم پا در راهی گذاشته‌ام که برگشتی در آن نیست. "تصمیم درستی گرفته بودم؟ ترک خانواده کار درستی ‌‌بود؟ رفتن با کسانی که نمی شناختم درست بود؟ فردا چه در انتظارم بود؟ از پس آن بر می‌آمدم؟ جا‌نمی‌زدم؟ آیا می‌توانستم هر لحظه با خطر مواجه‌شوم؟ آیا می‌توانستم هر لحظه که لازم شد، خود را از بین ببرم؟ آیا.. آیا...آیا"
می‪دانستم که راه برگشتی وجود ندارد. نمی‌خواستم برگردم ولی دلم می‌خواست همان لحظه تحمل پذیرتر شود. کاش غزال بیدار می‌ماند و با من کمی حرف می‌زد. کاش حالم را می‌پرسید. کاش این احساس مرا می‌فهمید. کاش این لحظه را برایم تحمل پذیرتر می‌کرد. کاش.. ولی هیچکدام از اینها نبود. تنها خودم به تنهایی باید این مشکل را پشت سر می‪گذاشتم. "این تاریکی را تحمل کن، فردا روشن خواهد بود." این جمله تمام امیدم بود. حميد اشرف به انوشيروان لطفی گفته بود که "چريک وقتی مخفی می‌شود, از زندگی گذشته و علائقش جدا می‌گردد. محل این جدایی زخم می‌شود. وظيفه مسئول آنست که در التيام اين زخم, چريک جديد را ياری دهد و نگذارد که چرکين گردد."
ولی مسئول من خوابیده بود...

نمی‌دانم کی به خواب رفتم. صبح که بیدار شدم، احساس بهتری داشتم. حداقل می‌توانستم اطرافم را ببینم و با آن عادت کنم. اطاقی بود کوچک. در گوشه‌ای تشک و لحاف ها روی هم بودند. در طرف دیگر صندوق‌خانه کوچکی بود که به جای آشپزخانه استفاده می‌شد. در بالای اتاق تافچه‌ای بود که با عکس حضرت محمد و آینه و چراغ نفتی تزئین شده‌بود. اتاق پنجره‌ای بزرگ داشت که به حیاط باز می‌شد. جلو پنجره حصیری آویزان بود که باعث می شد تنها از درون اتاق بتوان بیرون آنرا نگاه کرد.
توالت در قسمت دیگر حیاط بود و برای استفاده از آن باید چادر سر‌‌می‌کردم. از شب گذشته دستشویی نرفته بودم و حالا بشدت دل درد داشتم. می‌بایستی سر حوض صورت می‌شستم. از مسواک و آب گرم و دوش و ورزش صبحگاهی و دیگر چیزها خبری نبود. معلوم بود که خانه در منطقه جنوب شهر است، ولی کجا؟ آنقدر شب قبل در فکر‌های خود غرق بودم که نفهمیدم از چه جاهایی رد شده بودیم.

غزال مرا برای خرید نان و کره و شیره فرستاد. در آخرین لحظه هم گفت، نفت هم بگیرم. همه اینها را باید با هم تهیه می‌کردم ولی نمی‌دانستم چگونه. غزال به زنبیل کنار اتاق اشاره کرد. اولین چیزی که بعد از خروج از خانه متوجه شدم، تفاوت چادر سرکردنم با دیگران بود. زنها طوری چادر سر کرده بودند که دست‌ها و زنبل‌هایشان همه بیرون از چادر بود. فوری حالت چادر را تغییر دادم. حالا گرفتن زنبیل برایم راحت‌تر شده بود. اول رفتم نانوایی، نان خریدم. بعد هم کاسه‌ای را که همراه آورده بودم به بقال دادم تا از کره و شیره پر کند. پیت نفت را هم از نفت پر کرده کنار بقیه چیزها در زنبل گذاشته با احساس موفقیت از اولین حرکتم به خانه باز گشتم. وقتی زنبیل را جلوی پای غزال زمین گذاشتم، متوجه شدم که نفت از لبه پیت لب‌پر زده و تمام مواد درون زنبیل را نفتی کرده. از دیدن این صحنه احساس موفقیتی که تا چند لحظه قبل داشتم بر باد رفت... .
لازم نبود به چشم غره‌ غزال نگاه کنم، خودم به اندازه کافی احساس خجالت کرده‌بودم. پیت را زمین گذاشته و زنبیل را پاک کردم و برای خرید دوباره نان و کره راهی مغازه شدم. اولین حرکت، ناموفق بود.

بعد از صبحانه غزال گفت که می‌توانم برای خودم مطالعه کنم. خودش چیزهایی روی کاغذ می‌نوشت و مرا به حال خود گذاشت. نهار را به ابتکارخود کوکو‌ بادمجان درست کردم که از آن دل درد گرفتم. چرا؟ نمی‌دانم. مثل اینکه به هر کاری دست می‌زدم خراب می‌شد. حوصله مطالعه هم نداشتم. نمی‌توانستم ذهنم را متمرکز کنم. تمام روز غزال با من کلمه‌ای حرف نزد. از نهاری هم که درست کرده‌بودم، نخورد. نمی‌دانستم از دستم دلخور است یا مربوط به خودش است. حتماً از دستم عصبانی بود. روز اول همه کارها را خراب کرده بودم. علتش همین بود....

شب موقع خواب به نتایج اولین روز مخفی شدنم فکر می‌کردم و آنرا چندان درخشان نمی‌یافتم. احساس می‌کردم واقعا دختری خرده بورژوا هستم که هیچ کاری ازش برنمی‌آمد. ولی از طرف دیگر آمادگی خود را برای یادگیری اعلام کرده بودم و این خودش نشانه خوبی بود. مخفی شده بودم تا همه اینها را یاد بگیرم. غزال اجازه نداشت با من حرف نزند و مرا تنها بگذارد. باید فردا از او در باره این طرز برخوردش سوال می‌‌کردم. همین تصمیم به من انرژی داد تا شب را بهتر بخوابم. بخصوص که شب قبل هم خوب نخوابیده بودم. ..

صبح روز بعد بهتر شروع شد. حداقل می‌دانستم که صبح چه در انتظارم است. غزال مانند روز قبل با من حرفی نمی‌زد. تمام انرژی‌ام را جمع کردم تا بتوانم مستدل با او صحبت کنم:
ـ" تو چرا با من حرف نمی‌زنی."
ـ" مشغولم تو هم باید یاد بگیری و خودت را مشغول کنی."
ـ"یعنی چی من خودم را مشغول کنم. من تازه وارد سازمان شدم. اصلا نمی‌دونم که داستان از چه قراره. مگر تو نباید منو آموزش بدی. من از کجا بدونم کدام کار مجاز و کدام نیست؟"
غزال مکثی کرد،
ـ"قرار نیست من تورو آموزش‌بدم. ما اینجا امکانات آموزشی نداریم. مگه نمی‌بینی. اینجا خانه تکی است. نمی‌شه اسلحه را باز کرد و نشان داد و نه وسائل دیگر رو. نه میشه تمرین تیراندازی کرد. نه ورزش‌های مخصوص.. . تو برای آموزش باید به خانه ‌تیمی بری."
ـ" درسته ولی مگه آموزش تنها یادگیری کار با اسلحه است؟ تو می‌تونی به من یاد بدی چطوری توی این خونه خودمو جا بیاندازم. من تا دیروز لحظه‌ای وقت آزاد نداشتم. نمیشه که حالا توی این خونه از صبح تا شب بی‌کار بمانم."
غزال در حرفم جمله‌ای نادرست پیدا کرد و همان را گرفت و گفت:
ـ"تو باید یاد‌بگیری که پیش می‌آد که بی‌کار بشی و خودت برای خودت کار درست کنی. "
نمی خواستم قبول کنم. نمی‌توانستم باور کنم که آدم کاملا بی‌کار باشد
غزال صدایش را بالا برده بود و من هم که هنوز از قدرت مسئول در زندگی چریکی خبر نداشتم و از کسی هم نمی‌خوردم، صدایم را بالا بردم و گفتم:
ـ" خوب، بهم یاد بده چطوری توی این خونه خودم را جا بیاندازم. اینو که می‌تونی یادم بدی؟ این خودش کاریه دیگه. "
غزال که می‌دید از دست من راه فراری ندارد مکثی کرد و گفت:
ـ"نمی‌دونم توی این خونه چقدر میمونی. ولی می‌تونی امتحان کنی. ببین جای خواهر 14 ساله من می‌تونی خودتو جا بزنی؟"
"خواهر 14 ساله؟" واقعا که این غزال هم اعجوبه‌ای بود. می‌توانست حداقل بگوید خواهر 16 ساله. سنگی جلویم انداخته بود که مطمئن بود نمی‌توانم بردارم. او هم مثل خودم سرتق بود. این را گفت و مطمئن از این‌که روی مرا کم کرده رویش را برگرداند و مشغول کار خودش شد. می‌فهمیدم که می‌خواهد از دستم خلاص شود. باید رویش را کم می‌کردم و بهش نشان می‌دادم با کی طرف است.
وقتش بود که از تمام تجربیات بازیگریم در تئاتر استفاده کنم. در تئاتر یاد گرفته بودم که هشتاد درصد آنچه که سن را نشان می‌دهد حرکات و حرف زدن است و بیست درصد، هیکل و قیافه. جوان‌ترها سبک‌تر و راحت‌تر وسریعتر حرکت می‌کنند و مسن ترها با آرامش و تامل بیشتر، درست همانطور که فکر می‌کنند. پس باید به حرکات دختر 14 ساله باز می‌گشتم. اولین کار تغییر ظاهر بود. موهایم را بافتم و با روبانی دو طرف صورتم انداختم. هیکلم باریک بود و به یک دختر 14 ساله درشت می‌خورد. دختر همسایه که فکر کنم همین حدودها سن داشت از من هم درشت‌تر می‌نمود.
ظرف‌های نهار را نگه‌داشتم تا هم زمان با دختر همسایه بر سر حوض برای شستن آنها بروم. همانطور که ظرف می‌شستم گفتم:
ـ"تو هم مدرسه‌ات تعطیل شده؟"
ـ" اوه هنوز نه. تو مگه کجا مدرسه میری؟
ـ" تو ورامین. مال ما تعطیل شده. خواهرم منو آورده اینجا چند روزی پیشش. تو کلاس چندمی؟"
ـ" هشتم؟"
وقتش بود. باید کارتم را رو می‌کردم. اگر نمی‌گرفت باید فکر دیگری می‌کردم. نباید فرصت شک‌کردن به حرفی را که می‌زدم بهش می‌دادم. خیلی با اطمینان به حرفی که می‌زدم گفتم:
ـ" منهم هشتومم. تو چی کار می‌کنی عصرها؟ حوصلت سر نمیره؟"
دختر همسایه لحظه‌ای هم در حرفی که زده بودم شک نکرد و گفت:
ـ" مادرم خیاطی یادم میده."
ـ" او چه خوب. مثلا چی می‌دوزی؟"....
سر حرفهای ما باز شده بود. ظرف‌ها را شسته‌بودیم ولی‌حرفمان تمام نمی‌شد. دختر بچه‌ها می‌توانند چند ساعت بی مکث با هم حرف بزنند. بعد رفت لباسی را که دوخته بود آورد و نشانم داد. گفتم بده تا پایینش را من تو بزارم. خیلی خوشحال شد. از مدرسه‌اش تعریف می‌کرد و از دوستانش. سعی می‌کردم آن سالهای کلاس هشتم را، همان خواست‌ها و آرزوها را بیادآورم تا بتوانم بیشتر با او همدردی کنم. ..
مادرش گفته بود بعد از کلاس نهم او را به کلاس خیاطی می‌فرستد تا خیاطی یاد بگیرد و از من می‌پرسید، من چه می‌خواهم بکنم. من گفتم، می‌خواهم دیپلم بگیرم...
در حال صحبت با دختر بودم که مادرش هم وارد حیاط شد و در بحث خیاطی و آینده دیپلم گرفتن شرکت کرد،
ـ" وا دختر دیپلم می خواهد چه کار. بعد از 9 کلاس باید شوهر کنه."
فکر کنم غزال از پشت حصیر کار‌ها و حرکات مرا دنبال می‌کرد چرا که بعد از مدتی وارد حیاط شد و در گفتگوی ما شرکت کرد. در میان صحبت چشمکی هم به من زد. احساس رضایت را در نگاه او خواندم و خوشحال شدم.

از فردا کارم در آمده بود. با همین دختر همسایه بعدازظهرها طناب بازی می‌کردیم و بخش ورزشی روزم تکمیل می‌شد و بعد هم از او کمی دوختن یاد گرفتم. گاهی صدایم می‌کرد تا با هم برای خرید نان و ماست برویم و در طول راه پسرهای محله را نشانم می‌داد و تاکید می‌کرد،
ـ" داداشم نفهمه که بیچارم می‌کنه."
برادر این دختر را دو سه بار در همان روزها دیده بودم که با لباس سربازی از حیاط رد شده بود. خواهرش می‌گفت:
ـ" خوبه که رفته سربازی و فقط آخر هفته‌ها می‌آد. وگرنه این تابستان را به من حروم می‌کرد.
اتفاق جالب آن بود که چند روز بعد مادرش با غزال در باره اینکه چرا خواهر شما باید حتما دیپلم بگیرد صحبت کرده و گفته بود، اگر یک شوهر خوب پیدا شود، شما نمی‌خواهید او را شوهر دهید؟ غزال معتقد بود که گلوی پسره پیش من گیرکرده و مادرش می‌خواسته مزه زبان ما را بچشد..
با شیطنت به غزال گفتم،
ـ" ببین! من اگر الان زن این پسره بشم. دیگر نیازی به این همه توجیه نداریم...."
بعد دو تایی زدیم زیر خنده. رابطه‌ام با غزال از آن سردی در آمده بود. آن گردگیری روز اول نتیجه داده بود.

روزی غزال گفت برویم با هم دنبال خانه بگردیم. شاید خانه خوبی پیدا کردیم. در ضمن من یاد می‌گرفتم که کدام خانه‌ها برای کار تیمی مناسب‌ترند. غزال در خانه‌ها را می‌زد و با صمیمیت از اتاق خالی می‌پرسید و وقتی جواب مثبتی می‌شنید بسته به وضع خانه و صاحبخانه داستانی جور می‌کرد. هر بار داستان تازه‌ای سرهم می‌کرد. من محو تماشای او و تعریف‌ها و صحبت‌هایش می‌شدم و تمام این حرکات و حرف‌ها را در ذهن ضبط می‌کردم و می‌کوشیدم خود را جای او قرار داده و داستان مناسبت‌تر‌ی بسازم. غزال معتقد بود:
" هرچی به آدم ها بگی باور می‌کنند، فقط باید محکم گفت. باید خودت اول باور داشته‌باشی. اگر کمی مردد باشی، طرف مقابل هم این تردید را حس می‌کند."
در خیلی از موارد غزال نقش مادر من را بازی می‌کرد. با آنکه ما تقریبا هم‌سن بودیم، هیچ‌کس شک نمی‌کرد.
دلم می‌خواست تا کارم را هرچه زودتر شروع کنم.
خانه مناسب برای کار تیمی خانه‌ای بود که خانه‌های دیگری به در آن مشرف نباشد، کوچه‌هایی خوب بودند که زن‌های همسایه در موقع ورود و خروج کنترلی بر در آن نداشته باشند. البته همه اینها در بهترین حالت بود. خیلی وقت‌ها کار دیگری نمی‌شد کرد و رفقا مجبور می‌شدند همان خانه بد را اجاره کنند. نقش زن خانه در طبیعی جلوه دادن خانه تیمی و ایجاد فضای امن برای کار تیمی اهمیت فوق العاده‪ای داشت تا حدی که جان رفقا به آن بستگی پیدا می‪کرد.

او یادم داد که علامت سلامتی چیست و چگونه آنرا می‌زنند. علامت سلامتی برای یثربی بود که به آن خانه رفت و آمد می‌کرد. با گچی روی دیواری که از دور امکان کنترل آن بود، علامتی می‌گذاشتیم که مربوط به همان روز بود. در بالای این علامت روز را می نوشتیم و در زیرش ساعت را. این علامت را در روز 2 بار تکرار میکردیم. اینها رمز‌هایی بودند میان رفقا. معنی‌اش آن بود که تا آن ساعت خانه امن بوده و او می‌تواند بدون مشکل به خانه بیاید. اگر علامت نبود، او به خانه مراجعت نمی‌کرد.

روزی غزال کمربندش را باز کرد و نشانم داد. برایم جالب بود که چگونه چریکها آن کمر بند را با آن همه محتویات به کمرشان می‌بندند و کسی آنرا نمی‌بیند. کمربند شامل یک سلاح کمری، یک خشاب اضافی، یک و یا گاهی دو نارنجک، یک کیف کمری شامل مقداری پول، شناسنامه، گواهی‌نامه و یک آمپول اضافی سیانور بود. برخی رفقا کاردی هم داشتند ولی نه همه. این کمر بند را هر رفیقی خودش می‌دوخت. وسائل دوختن مانند چرم در هر خانه‌ تیمی یافت می‌شد. کمربند را معمولا زیر لباس می‌بستند و در زمان درگیری لباس را که با دکمه‌های قابلمه‌ای از جلو بسته می‌شد، با حرکتی سریع باز کرده و اسلحه را می‌کشیدند. برخی پسر‌ها آن‌را روی پیراهن در قسمت پشت خود می‌بستند و روی آن حتما کت می‌پوشیدند. البته در عمل هر کسی کمربند را طوری می‌بست که بتواند سریعتر از آن استفاده کند. مثلا غزال کمربندش را زیر دست سمت چپش می بست.
غزال کار با اسلحه و نارنجک را نشانم داد. سلاح او "یونیک" فرانسوی کالیبر 25 بود. وقتی آنرا در دست گرفتم، کوچک و سبک بود. باور نمی‌کردم که اینقدر راحت با آن کنار بیایم. همه آنچه می‌دیدم بیشتر کنجکاوی‌ام را تحریک می‌کرد. هنوز احساس استفاده از آنرا نداشتم. سلاح یثربی "پاراشوت" کالیبر 38 بود. سنگین ولی خوش‪دست.

از همان روز اول او به من سیانوری داده بود که در زمان خطر، وقتی که راه دیگری برای فرار نبود، آنرا گاز بزنم. اینکه چطور می‌توانستم سیانور را زیر زبان بگذارم و در عین حال صحبت هم بکنم و نگران نباشم که دیده شود، خودش داستانی بود. اولین بار که آنرا به دهان گذاشتم. نگران بودم که مبادا قورتش دهم. ساعت‌هایی که در اتاق بودم. سیانور را در دهان می‌گذاشتم تا به آن عادت کنم. زیاد طول نکشید تا فراموش کنم که سیانوری در دهان دارم. در همین چند روز احساس می‌کردم که به همه چیز خیلی سریع عادت کرده بودم.

رابطه‌ من و غزال خیلی خوب شده بود. مثل این بود که سالهاست همدیگر را می‌شناسیم. او حرکات من را برای یثربی تعریف کرده بود، چرا که وقتی او به خانه ما آمد در جریان همه چیز بود.
ـ" غزال چی میگه .. خودتو جای دختر 14 ساله جا انداختی و واست خواستگار پیدا شده؟"
از این تعریف بهتر نمی‌شد. از خوشحالی در پوست نمی‌گنجیدم."
یثربی مکثی کرد و ادامه داد:
ـ" حالا که اینقدر وضعت خوبه و آماده‌ای، چطوره که بری و خانه‌ای با یکی از رفقای پسر بگیری. فکر می‌کنی بتونی زن یک پایگاه چریکی بشی؟"
باورم نمی‌شد. یعنی اینقدر سریع می‌توانستم این مسئولیت را بگیرم.
ـ" خیلی عالی میشه رفیق. کی؟"
یثربی نگاهی به من انداخت:
ـ" حاضری با غلام بری دنبال خونه؟ او را هم که می‌شناسی"
با غلام؟ کمی مکث کردم. آخرین باری که غلام را دیده بودم ارتباطش قطع شده بود و من او را دوباره وصل کرده بودم. ما قبل از سازمان با هم، گروهی داشتیم که کارهای انتشاراتی می کرد. از رادیو میهن پرستان مطالب را گوش می دادیم و تکثیر می‌کردیم. ما به هم علاقه داشتیم ولی رابطه عاطفی ما مدتها قبل از مخفی شدن او پایان بافته بود. به همین دلیل نمی‌دانستم در خانه تیمی بودن با او چگونه خواهد یود. شاید هم می‌توانستم به او ثابت کنم که در اجرای وظایفم از او بهترم.
ـ"با هر کسی که لازم باشه من حاضرم."
یثربی مکث مرا حس کرد:
ـ" من برنامه اش را می‌ریزم. می‌آم می‌برمت."
آنقدر خوشحال شده‌بودم که دلم می‌خواست به گردنش آویزان شده ببوسمش. می‌دانستم که دوران آموزشی طول می‌کشد و به فرد تازه کار اینقدر سریع مسئولیت توجیه خانه تیمی را نمی‌دهند. این موفقیت بزرگی برایم بود.

چند روز بعد با همین هدف یثربی مرا از پیش غزال برد. وقتی از او جدا می‌شدم فقط به فردا و مسئولیت‌‌های روبرویم فکر می‌کردم. فرصتی برای فکر کردن به خطر و مرگ نداشتم. به همین دلیل به غزال هم فکر نکردم. حتی در موقع خداحافظی لحظه‌ای به فکرم نرسید که ممکن است دوباره او را نبینم.

یثربی مرا به خانه دیگری برد که در آنجا چشم بسته بودم. هر بار که بدیدنم می‌آمد می‌گفت هنوز اوضاع جور نیست هر چند روز یک‌بار خبر از درگیری و کشته شدن چند چریک می‌آمد. او همیشه قول میداد که چند روز دیگر مرا می‌برد اما هر بار به دلیلی اینکار عملی نمی‪شد ...

بعد از ضربه خانه مهرآباد جنوبی و کشته شدن رفقای رهبری متوجه شدم که غلام با طاهره خرم آن خانه را اجاره کرده‌بود. یثربی تصمیم گرفته بود که طاهره خرم بجای من آن خانه را بگیرد. نمی‌دانم این شانس من بود یا بد‌شانسی طاهره ..

............
دیدار دوم با غزال در آبان 55 بود. با او در شرایطی دیگر و با روحیه‌ای دیگر مواجه می‌شدم. سازمان ضربه خورده و رفقای بسیاری کشته شده بودند. خیلی از آنها که زنده مانده بودند، بی‌ارتباط و پراکنده بودند. گروهی از رفقا مشی مسلحانه را رد کرده و از سازمان جدا شده بودند. من هم تابستان هولناک 55 را پشت سر داشتم. در همین 5 ماه آدم دیگری شده بودم. دیگر آن دختر بلبل زبان و پر شر و شور نبودم.
ـ" تو چرا اینقدر عوض شدی؟ چی به سرت آمده دختر؟"
نمی‌خواستم جواب سوالی را که او در اولین لحظه دیدارمان پرسید، بدهم. اگر هم می‌خواستم نمی‌توانستم. آن روزها را نمی‌شد با کلمات توضیح داد. بر همه ما روزهای سختی گذشته بود. غزال هم روحیه دیگری داشت. او بشدت لاغر و ضعیف شده‌بود. استخوان‌های گونه‌اش بیرون‌زده بود. از همه محسوس‌تر چشمانش بود که دیگر برق گذشته را نداشت. موهایش را باز هم کوتاه‌تر کرده بود. اینبار غزال در نظرم مانند خروسی آمد که کاکلش را چیده بودند.
خوشحالی‌اش از دیدنم، بیش از انتظارم بود. انتظار نداشت تا صبا همراه من به خانه آنها بیاید. من هم هنوز باور نمی‌کردم که از آن خانه لعنتی بیرون آمده باشم و دیگر به آن خانه باز نخواهم گشت. خروجم از آن خانه آنقدر عجیب و یکباره بود که فکرش را هم نمی‌کردم. خود صبا هم تا 5 دقیقه قبلش چنین تصمیمی نداشت. نمی‌دانم کی تصمیم گرفت. او به خانه ما آمده بود و من او را تا سر خیابان همراهی کردم تا سوار تاکسی شود. او ناگهان گفت که تو هم سوار شو.
با تعجب پرسیدم :
ـ"چی؟"
ـ " با هم می‌رویم تیم دیگری"
آمدن به تیم غزال بعد از آن تابستان جهنمی چه نعمتی برای هر دو ما بود. من و او می‌توانستیم حرف‌هایی را با هم بزنیم که نمی‌توانستیم با بقیه در میان بگذاریم.
در اولین فرصت که تنها شدیم از او پرسیدم:
ـ" غزال! چی شد؟ چه بلایی سرمان آمد؟"
بغلم کرد، اشک در چشمانش حلقه زده بود.
ـ" همه چی درست میشه. نگران نباش... ما هنوز هستیم.. ما خود سازمانیم"
شانه‌هایش می لرزید. اما اشک‌های من مدتها بود که خشک شده بودند. هنوز چیزی را که می‌گفت باور نداشتم.

عباس هوشمند فرد دیگر تیم و مسئول تئوریک بود. جثه‌ای کوچک داشت. مرض آسم، مانع می‪شد که در برنامه‪های ورزشی شرکت کند. ولی روحیه خوبی داشت، با وجود بیماری‪اش پر انرژی بود. او را خیلی مهربان، معقول و با شخصیت ‪دیدم. از نظر مطالعاتی یک سر و گردن بالاتر از بقیه بود.
عضو دیگر تیم طهماسب بود. او هیکلی ورزشکاری داشت، تیز و زبر و زرنگ بود. سریع اسلحه می‌کشید. عضو ایده‌الی برای تیم‌های عملیاتی بود. او مسئول عملیات در زمان محاصره تیم بود. تمام اعضای تیم در زمان محاصره وظیفه خاصی داشتند. روشن بود که هر کدام در چه نقطه باید به ایستند و به چه شکل می‌بایستی از محاصر فرار کرد. مسلسل تیم در اختیار مسئول طرح محاصره بود. هم او بود که دیگر رفقا را در تحت حمایت مسلسل خود قرار می‌داد. من اغلب با او ورزش می‌کردم. خیلی کم حرف می‌زد. سر مطالعه هم هر دو مثل هم بودیم. هیچ‌‌کدام حواسمان به مطالعه نبود با این تفاوت که او چرت می‌زد و من به فکرهای خودم مشغول بودم.

کتاب استراتژی و تاکتیک مسعود احمدزاده در دستور مطالعه تیم بود. منشعبین دلایلی می آورند که مبارزه مسلحانه غلط است و عباس هوشمند می‌کوشید ثابت کند که نه درست است. برای من مهم نبود که چی درست است وچی غلط. اصلا سوالی در این رابطه برایم مطرح نبود.

این‌بار ازغزال، احساساتی می‪دیدم که در دور قبل متوجه نشده بودم. او همچنان شعر می‌گفت. شعرهایش را روی ترانه‌های معروف تنظیم می‌کرد و می‌خواند. اولین بار بود که می‌دیدم هنگام خواندن اشک می‌ریزد، بیشتر جرات پیدا کردم تا عواطفم را نشان دهم و این هم ما را بیشتر بهم نزدیک‌ کرد. او شعری بر وزن آهنگ دلکش "عاشقم من" ساخته بود که می‌خواند و چشمانش از اشک پر می‌شد.

عاشقم من.. عاشقي بيقرارم
كس ندارد خبر از شور و حالم
همچو آتش گرم و سركش.... سرب-----رآرم
در دل صحرا.. ميدمد لاله
لاله‌هاي سرخ... غرق در ژاله.. ميدمد لاله.. مي دمد لاله
خيز و با ما از افقها گذر كن
دلنوازي چون نسيم سحر كن
اي فدايي... در ره خلق.. سينه خودراااااااااااااسپر كن
من به راه خلق عاشقم اي جان
در ره توده مي سپارم جان... مي سپارم جان.. مي سپارم جان.

یک‌روز من هم این آهنگ را با او خواندم و او خیلی خوشش آمد. از آن روز هر وقت کسی خانه نبود و فرصت پیدا می‌کردیم از من می‌خواست بخوانم و خودش به فکر فرو می رفت.

وظیفه تیم غزال رابطه گیری با رفقایی بود که بعد از ضربات ارتباطشان با سازمان قطع شده بود. این کار، هم خطرناک بود و هم وقت گیر. خانه تيمی ما در شهر ورامين نزديک تهران بود. غزال می‌بايست هر روز برای اجرای قرارهايش به تهران می‌رفت و برای اين که تنها نباشد مرا هم با خود می‌برد. اين‌کار وی با مقرارات سازمان هم‌خوانی نداشت. غزال در عين آنکه در مقام مسئول خيلی سخت‌گير بود, ولی خودش آن کاری را که درست می‌دانست, انجام می‌داد و آن بخش از مقرارات سازمان را که ‌قبول نداشت رعايت نمی‌کرد. خیلی وقت‌ها قراری صبح و قراری بعداز ظهر داشت. میان دو قرار ما به حمام ‌رفته و چند ساعتی در آنجا وقت می گذراندیم و حرف می‌‌زدیم و حرف می‌زدیم.
صبح‌ها با مینی‪بوس به تهران می‌رفتيم. تفريح ما گوش دادن آهنگ‌هايی بود که راننده‌های مينی‪بوس می‌گذاشتند. آهنگ‌ها و شعرهايی که ارزش هنری و ادبی معينی نداشت ولی قصه‌ها و عشق‌های مردم جنوب شهر را بيان می‌کرد. راننده‌های آن خط، دو دختر جوان شيطانی را که هميشه سعی می‌کردند صندلی پشت راننده بنشينند و بگويند "آقای راننده می‌توانيد بی‌زحمت آن ضبط را روشن کنيد" می‌شناختند و آخرين نوارهايشان را برای ما می‌گذاشتند. هنگام کارهای خانه تيمی اين آهنگ‌ها را می‌خوانديم و می‌خنديديم.

در هر فرصتی غزال از خانواده‌اش تعریف می‌کرد، از پدرش، خواهرش. از لابلای حرفهایش معلوم بود که پدرش را خیلی دوست دارد. از هرجایی که شروع می‌کرد، دوباره به پدرش می‌رسید. خیلی به او احترام می‌گذاشت.
ـ" هرچه من بلدم از او یادگرفته‌ام."
تعریف می‌کرد که چطور صبح‌های جمعه دو خواهر زیر لحاف پدر می‌دویدند و آنقدر بر سر لحاف بکش و واکش می‌کردند که پدر بیچاره مجبور بود زودتر از موقع از رختخواب برخیزد.غزال با لبخندی می‌گفت.
ـ" طفلکی صبح جمعه نداشت"
پدرش توده‌ای و مترجم بود. او در بگیر و ببندهای پس از 28 مرداد فراری و مدتی آلاخون و والاخون شده بود و غزال در همین شرایط و در یکی از خانه‌هایی که خانواده‌اش به آن پناه برده بودند، متولد شده بود. مادرش را در کودکی از دست داده بود.
ـ"شیرین! می‌دونی! برای مادرم خیلی شعر می‌گفتم ولی برای اینکه پدر ناراحت نشود، آنها را نشانش نمی‌دادم."
دیگه نتوانست ادامه دهد...بغض گلویش را گرفت
ـ" ... هیچوقت پیش نیامد تا بهش بگم که چقدر دوستش دارم.."
بغلش کردم. چقدر دل نازک شده بود. دلم گرفت. چه بلایی سرش اومده بود.

آنچه در سازمان بعنوان زن نمونه چريک تحسين می‌شد, دختری بود افتاده, با لباسهايی بلند و پوشيده, رفتاری مودب و آرام، که با رفقايش در چهارچوب معينی صحبت می‌کرد. دختری که مثل پسرها رفتار می‌کرد, همان گونه اسلحه می‌کشید و همان گونه صحبت می‌کرد که پسرها می‌کردند. غزال ولی دختری بود که زنانگی خود را پنهان نمی‌کرد.
من آن زمان موهای بلندی داشتم. بمن گفته می‌شد که موهايم را ببندم چون موهای افشان برای يک چريک جلف است. غزال موهای مرا دوست داشت و يک روز در ميان آنرا در طشت آب می‌شست و با حوصله شانه می‌زد و می‌بافت.
ـ" موهات خیلی قشنگن. نکنه اونارو بزنی ها."
برایم تعریف کرد که قبل از مخفی شدن موهای بلند بی‌نهايت زيبایی داشته. فکر کردم چقدر از اين که مجبور شده بخاطر سازمان آنها را کوتاه کند غصه خورده است.

روزی بعد از ضربه صبا باهم در خانه دانشجوی علنی غزال بودیم. غزال مدتی بی حرف و ساکت گوشه اتاق نشسته بود. یکباره گفت:
ـ" می دونی امروز چه روزیه؟"
در میان تاریخ هایی که در ذهن داشتم به دنبال آن روز گشتم. سر بلند کردم که بپرسم چه روزی، دیدم چشم‌های درشتش دریایی کوچک شده اند.
ـ" روزی که آخرین بار علی رو دیدم."
از علی و علاقه شان به هم قبلا برایم صحبت ‌کرده بود. او و علی دبیری فرد قرار بود ازدواج کنند. ولی اول علی و بعد غزال دستگیر و مدتی زندانی می‌شوند. بعد از آزادی هر دو به سازمان می‌پیوندند. علی سال 54 در درگیری مسلحانه کشته می شود. او در آن چند ماه علی را چندین بار دیده بود.
فکر می‌کردم" آیا مردها هم اینقدر دقیق همه این تاریخ ها یادشان می‌ماند؟"


ما چند ماه بیشتر با هم نبودیم ولی احساس می‌کردم سالها با هم زندگی کرده‪ایم. روز جدایی می‌دانستم که این آخرین دیدار است ولی غزال مثل همیشه امیدوار و مطمئن بود. وقتی می‌رفت تا جایی که دیده می‌شد، او را با چشم تعقیب کردم. دیگر آنقدر تجربه داشتم تا بدانم هرجدایی می‌تواند ابدی باشد. می‌خواستم این آخرین لحظات را از دست ندهم. ولی او اصلا به پشت سرش نگاهی نیانداخت.......

بهار شده بود ولی غزال دیگه رفته بود......

وقتی رفت ( لطفا کلیک کنید)

Read More...