/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۴.۲.۸۷

فکر خودکشی




برگی از یک داستان ۸


وقتی از پیش همسایه برگشتم، خیلی نگران بودم.

رفیق چشم بسته یک دختر است و مرتب گریه میکند! در حدی که همسایه ها هم صدای او را شنیده‌اند! چرا؟.. گریه کردن در خانه تیمی نه تنها در بین پسرها بلکه حتی برای دخترها هم غیر عادی بود. باید موضوع را با رفقا در میان می‌گذاشتم. ادامه گریه او می‌توانست همسایه ها را مشکوک کند....

بعد از این‌که موضوع را با رفقا در میان گذاشتم. نیما از حسین پرسید:

" آیا تو اطلاع داشتی؟"

حسین جوابی نداد. نیما با حساسیت زیاد با موضوع برخورد کرد و قرار شد حسین بیشتر به رفیق سر بزند.

برای من ولی مهمتر علت اين گريه ها بود! اشک ريختن رفقا در تيم اصلا متداول نبود. اشک نشانه ناتوانی و ضعف، نشانه دلبستگی به این زندگی بود و یک چریک باید خود را توانا به مواجه شدن با هر مشکلی می‌دید. اگر اشکی هم ريخته می شد، کاملا مخفيانه بود. کسی نباید می فهمید...

کنجکاو بودم بدانم چه شده و ناراحتی رفيق از چيست. از تنهایی؟ غم از دست رفتن رفيقی؟ یا...؟ یاد اشک های خودم در سال گذشته افتادم. آنموقع من کسی را نداشتم تا با او صحبت کنم. چقدر در این مواقع آدم به هم صحبت احتیاج دارد.

حسین باید وقت بیشتری را با رفیق می گذراند.

یک روز حسين ضمن صحبت از رفيق، نام پری از دهانش پريد ولی فورا سعی کرد اشتباه خود را تصحيح کند که فایده ای نداشت ... پری... ، پری... اين نام برايم آشنا بود. يک جایی در باره او شنيده بودم. ولی کجا؟
............در خانه تیمی که با غزال داشتیم يک روز او جریان درگيری رفيق دختری را برایمان اینطور تعريف کرد:

"روزی رفيق دختری برای رفتن سر قرار به جای گرفتن تاکسی سوار ماشين مسافر کشی شخصی می شود. بعد از مدتی راننده، رفیق را طرف صحبت گرفته و می گوید که خواهر می‌بینی وضع چطور شده که من برای نان شبم باید مسافرکشی کنم. با 5 سر عائله مجبورم خرجم را اینطوری در آورم. رفيق چند بار جواب های کوتاهی به راننده می‌دهد ولی در عین حال متوجه می‌شود که راننده در ضمن صحبت مسیر را تغییر داده و از خیابانهایی می‌گذرد که او اصلا آنها را نمی‌شناسد.

رفیق به راننده تذکر می‌دهد، ولی راننده می‌گوید که این راه نزدیک تر است. رفیق متوجه می‌شود که درب و پنجره ها فاقد دستگیره هستند و نمی‌توان آنرااز داخل باز کرد. رفیق دوباره اعتراض کرده و چند فحش نثار او می کند، ولی این‌بار راننده جوابی نداده و بر عکس بر سرعت ماشین می‌افزاید. بعد از مسافتی ماشین از جاده منحرف شده و در يک محله پرت می‌ایستد. راننده پياده شده و با قربان صدقه رفتن به سمت رفیق آمده درب ماشین را از بیرون باز می کند. رفیق اما کلت خود را بیرون می‌کشد و به سوی راننده نشانه می‌رود. راننده که اصلا انتظار اینچنین چیزی را نداشته جا می‌خورد، عقب، عقب می‌رود و به زمین می‌افتد. رفیق او را تهدید کرده، سویچ ماشین را می‌گیرد و با ماشین خود را به شهر می‌رساند و از مهلکه جان سالم بدر می‌برد. نام این رفیق پری بود ..."

آن شب با شرح این ماجرا توسط غزال، میان اعضای تیم ما بحث درگرفت. یکی از رفقا معتقد بود که رفقای دختر نباید ماشین شخصی سوار شوند، چرا که خطرناک است. احتمال درگیری خیلی بالاست. ولی من که تمام صحنه درگیری بصورت فیلمی از جلو چشمانم می‌گذشت، قکر کردم اگر مردانی که زنان را می‌دزدند و در بیابان به آنها تجاوز می‌کنند و یا می‌کشند، فقط یک بار با یک زن اسلحه به دست مواجه شوند، مطمنا دیگر هرگز جرات همچین کاری را نخواهند کرد ..

غزال از سکوت من متوجه شد که در بحث نیستم. رو به من کرده، نظرم را پرسید. فکرم را بلند بر زبان آوردم. یکی از رفقای پسر گفت:

- "رفیق ! تو فکر کردی با این شیوه می توان جامعه را ادب کرد؟"

- " رفیق ! می دونی چقدر زنها به خاطر همین ترس از مردان شب بیرون نمی روند؟ می دونی چقدر فعالیت هایشان را باید محدود کنند و یا یک پسر پیدا کنند تا آنها را دیروقت شب از اینجا و آنجا که هستند تا خانه همراهی کند؟ می دونی من چقدر می ترسیدم تا شبها به خانه بروم. خانه ما در یک کوچه تاریک و خالی از سکنه بود و هر بار با خود فکر میکردم اگر کسی به من حمله کند چه باید بکنم... تنها به امید اینکه اتفاقی نخواهد افتاد از آن کوچه می گذشتم ... "

- " رفیق ولی راهش این نیست که زنها اسلحه حمل کنند...."

- " پس چی؟ از ترس بمانند تو خونه؟....

خودم هم می‌دانستم که حرف‌هایم غیر منطقی و واکنشی است به فشار همه آن شبهایی که دیر به خانه برمی گشتم و دعا دعا می‌کردم تا زودتر به خانه برسم و اتفاقی نیافتد.


صحنه این اتفاق را بعد‌ها بارها و بارها در ذهنم تجسم کردم. حتی قیافه راننده را ساخته بودم. یک آدم بدبخت که فلاکت از سر و رویش می‌بارد. با چشم‌هایی پر از مکر و بی‌رحمی و عقده. آدمی که حاضر است در برابر هر قدرتمندی التماس کرده و خود را کوچک کند و در برابر هر ضعیفی با بی‌رحمی قدرت خود را به نمایش گذارد.

در ذهنم قیافه و چشم‌های وحشت‌زده او را وقتی در ماشین را باز کرده بود، تجسم می‌کردم. بارها به این فکر کرده بودم که اگر من بودم با این آدم رذل چه می‌کردم. پری منطقی‌ترین کار را کرده بود. او موظف بود خود را حفظ کند. ولی من بدجنس‌تر و یا بهتر بگویم غیر منطقی‌تر از پری بودم و دلم نمی‌آمد او را به همین آسانی رها کنم. او را نمی‌کشتم. من چریک نشده بودم تا آدمهای رذل و مجرم را مجازات کنم. ما می‌خواستم جامعه را آنطور عوض کنیم که چنین آدمهایی اصلا بوجود نیایند.

نه، من اجازه نداشتم او را بکشم و اصلا نمی‌توانستم این‌کار را بکنم. ولی به او می‌گفتم لخت شود و لباسها و کفش هایش را توی ماشین بگذارد تا مجبور شود تا سرجاده پابرهنه و لخت مادرزاد بدود. این کار البته خطرناک بود، چون در این حالت او مجبور بود برای پلیس بگوید که یک نفر مثلاً دزد او را وادار کرده تا لخت شود و این می‌توانست برای من مسئله ساز باشد. ولی این امکان هم بود که پلیس به‌او مشکوک شده و کارهای قبلی او رو شود. فکر می‌کردم که صبا اگر بود همان کار پری را می‌کرد. آنچه پری کرده بود منطقی بود ولی غزال هم مثل من بی کله بود.


از وقتی فهمیدم رفیق چشم بسته ما پری‌است، احساس احترامم به او بیشتر شده بود. او زن شجاعی بود. یادم آمد که غزال در ضمن تعریف‌هایش گفته بود که رفیق زن زیبایی است. کنجکاو شده بودم تا او را ببینم.

یک روز که رفیق برای رفتن به دستشویی از کنار اتاق ما رد می شد، امکان دیدن او برایم فراهم شد. تخلف کرده و از لای پرده او را نگاه کردم. رفیق چادر سرش نبود. وقتی برگشت از دیدن صورتش یکه خوردم! چشمانی پف کرده، صورتی بی رنگ، نگاهی بی روح. نمی‌توانستم فکر کنم که این همان رفیق پر جرئت و زیبایی است که غزال تعریف کرده بود. خیلی نگران شدم. چی شده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود که رفیق را این گونه فشرده کرده بود؟ متاسفانه از حسین نمی‌توانستم در این رابطه چیزی بپرسم. همان روز اولی که گفتم، رفیق گریه می‌کند، از واکنش حسین فهمیدم که او چیزهایی می‌داند که نمی‌خواهد بگوید. این چشمان پف کرده نشانه یک نگرانی و ناراحتی معمولی نبود. چی شده بود؟ خیلی نگران شده بودم....

دیدن چهره رفیق آشفته‌ام کرده بود. حالا اشک‌ها و گریه‌های با صدای بلندش اهمیت بیشتری برایم پیدا کرده بود. خیلی جدی نگرانش بودم : نکند که رفیق به سرش زده و دست به کار احمقانه‌ای بزند؟ نکند...؟ یاد روزها و شب‌ها و اشک‌های خودم در یکسال قبل افتادم. آن‌ شب با کسی حرفی نزدم و با این فکر های آشفته بخواب رفتم. ......


""..... از راه دور صدای گريه می آمد.... در ميان تاريکی از پشت پرده بيرون آمدم ....به راهرو رسيدم. بايد رفيق را پيدا می کردم بايد او را برای نگهبانی شب بيدار می کردم... .. همه جا تاريک بود و من با دست روی زمین بدنبال پاهای رفيق می گشتم .... چيزی را نمی ديدم .....يکباره پا ها را پيدا کردم .. ... . آنها را تکان دادم . واکنشی نديدم .. دوباره تکان دادم ..... چرا رفيق بلند نمی شد . نوبت نگهبانی او ست... چرا بلند نمی شد.. دوباره تکان دادم .... دوباره ، دوباره .....رفيق بلند شو ... رفيق بلندشو......""


"شيرين! شيرين! بيدار شو، شيرين! .تو خواب می‌بينی بيدار شو..... "

صدای نيما بود.

وقتی کاملا بيدار شدم خيس عرق بودم. نيما و حسين بالای سرم نشسته و با نگرانی به من نگاه می‌کردند. نيما اشاره کرد که حسين کمی آب بياورد. دهانم خشک بود. کم کم متوجه شدم که کجا هستم. خواب ديده بودم و بشدت فرياد می‌زدم. يک باره انگار چيزی را به خاطر آورده باشم، پرسیدم:

"رفیق چشم بسته، رفیق چشم بسته چطور است."

از حسين خواستم که پيش رفيق چشم بسته رفته و سری به او بزند و مطمئن شود که حالش خوب است. حسين با تعجب مرا نگاه کرد. او دليل خواهش مرا نمی‌فهميد. نيما گفت شيرين تو خواب ديدی. ولی من تاکيد داشتم.

"خواهش می‌کنم"....

وقتی حسين برای سرزدن به رفيق رفت، نيما که به من خيره شده بود پرسيد:

" نمی‌خواهی تعريف کنی که چی خواب ديدی؟"

خوابی که ديده بودم، برايم تازگی نداشت. اين اولين بار نبود که به سراغم می‌آمد. ولی هر بار در خواب اتفاق تازه‌ای می‌افتاد . هميشه صدای گريه‌ای از دور می آمد. من می‌رفتم تا رفيقی را که چشم بسته بود بيدار کنم. نبايد او را می‌ديدم. به همين دليل نمی‌توانستم صدايش‌ کنم. تنها بدنش را تکان می‌دادم ... يکبار پايش را... يکبار دستش را...بعد از تکان های بسیار، رفیق بلند شده و از اتاق بيرون می‌آمد، ولی رفيق سر نداشت و یا سرش بدون صورت بود....

اين خواب ولی از زمانی که من در اصفهان مستقر شده بودم به سراغم نيامده بود و حالا امشب دوباره...

صورتم را با دستهايم پوشانده بودم و اشک می‌ريختم. اين کابوس همه جا با من بود.....

و حال می‌ديدم که رفیق دختری در خانه ما در تنهایی اشک می‌ريزد.

نيما در کنارم نشسته بود و مهربانانه نگاهم می کرد. جسین اشاره کرد تا صورتم را بشویم.

بعد از ريختن اشک‌ها احساس سبک‌تری داشتم. وقتی با صورت آب زده وارد اتاق شدم، نيما بود که به حسين می‌گفت:

" از فردا تو وقت بيشتری برای رفيق چشم بسته بگذار. وقت غذا و يا مطالعه را پيش او باش. نگذار تنها بماند "

دیگر خواب از چشمانم رفته بود. نگهبانی‌ام را با نيما عوض کردم.

شب گرمی بود با آسمانی صاف و پر ستاره. به حياط آمدم و روی پله نشستم.

آشفته بودم. دیدن چهره در غم فرورفته رفیق دختر، خواب پریشان امشب، خاطرات سال قبل را در من زنده کرده بود. هرچند وضعیت آن زمان من با وضعیت امروز رفیق قابل مقایسه نبود.

***

سازمان در سالهای ۵۲ تا ۵۴ خیلی رشد کرده بود و نیروی بسیاری از دانشگاه را به خود جذب کرده بود. اعلامیه ها و اطلاعیه سازمان در دانشگاه ها همه جا یافت می‌شد. سازمان تعداد زیادی عضو و سمپات گرفته بود. از همین رو به توان خود بسیار غره شده بود و حتی این تصور که مبارزه مسلحانه میرود تا توده‌ای شود بوجود آمده بود. از اواخر سال ۵۴ ضربات شروع شد. اولین ضربات از طریق ارتباط‌های تلفنی وارد شد. رفقا فکر می‌کردند که امکان ردگیری تلفن‌های کوتاه مدت وجود ندارد ضربات از تبریز و شمال آغاز شد و به تهران رسید. من درست زمانی مخفی شدم که سازمان به سیستم کشف خانه ها از طریق تلفن پی برده بود و تمام علنی هایی را که در این سیستم زیر ضرب رفته بودند مخفی می کرد. متاسفانه ضربات با تخلیه خانه ها پایان نیافت و ادامه یافت.

پس از ضربه ۸ تیر ارتباط‌ها بهم ریخت. هر روز رفیقی ضربه می‌خورد. من در شاخه‌ای بودم که در مرکز ضربه قرار داشت. روز ۸ تیر من و ۶ نفر دیگر در یک اطاق، چشم بسته با یکدیگر زندگی می‌کردیم. غیر از یکنفر آنها بقیه در روزهای بعد یکی یکی کشته شدند. هر بار که رفیقی سر قرار می‌رفت، معلوم نبود که برگردد. برای ما اصلا روشن نبود که آیا از سازمان چیزی باقی مانده است. رفقا یا سر قرار های لو رفته، در گیر و کشته می شدند و یا در خیابانها شناسایی و دستگیر. حتی حرکت معمولی در شهر خطرناک بود. از سازمان تنها تیم‌هایی جدا از هم باقی مانده بود، ماننده کشتی‌هایی بدون سکان، بدون مسئول، بدون ارتباط و بدون برنامه.

ارتباط ما با تیم های دیگر قطع شد. هرتلاشی برای برقراری رابطه به کشته شدن یک رفیق منجر شد. آخرین رفیقی که با او چشم بسته بودم بر سر یک قرار لو رفته، جلوی چشمانم در میدان راه آهن خود را با نارجک منفجر کرد.

شاید از آن شاخه، ما تنها به‌این دلیل زنده ماندیم که ارتباطمان با سازمان قطع شد. در آن روزها مبارزه برای ما، تنها و تنها در زنده ماندن خلاصه می‌شد. تنها یک راه داشتیم. پیوستن به زندگی عادی مردم جنوب شهر به امید آنکه روزی ارتباطمان با سازمان برقرار شود.

تحمل این وضع در روزها و هفته ها و ماه‌های اول عملی بود. ولی ما ۴ ماه بود که بی ارتباط بودیم. همه امیدمان را برای ارتباط از دست داده بودیم. آدم هایی شده بودیم عادی که در میان مردم جنوب شهر به زندگی معمولی مشغول بودند. با این فرق که زندگی ما درکنار هم از روی اجبار بود و نه از روی انتخاب.

خانه ای که در آن زندگی می کردیم ، امکانی برای مطالعه نداشت، رابطه ای با هیچ محیط روشنفکری نداشتیم. حتی خرید روزنامه برای ما عملی نبود. خواندن روزنامه در سطح کلاس محلی که زندگی می کردیم، نبود. رفقای پسر وضعشان از ماهم بدتر بود. دختر ها می توانستند با زنهای همسایه سرگرم شوند ولی پسر ها باید روز ها خود را طوری مشغول می کردند و شبها با مردهای همسایه تخته نرد بازی می کردند.

جایی خوانده بودم که حیواناتی که جمعی زندگی میکنند، اگر از گروه جدا شده یا طرد شوند، می‌میرند. حتی شیرها نمی‌توانند به‌تنهایی شکار کرده و به زندگی خود ادامه دهند. رابطه ما چریکها با سازمان نیز به‌همین گونه بود. سازمان از تک تک اعضا خود حمایت کرده و آنها را حفظ می‌کرد و آنها از هر فداکاری برای حفظ سازمان روگردان نبودند و حالا ما رابطه‌مان با سازمان قطع شده بود.

زندگی علنی را ترک کرده بودم تا در زندگی مخفی بتوانم بهتر مبارزه کنم. ولی حالا کاری نداشتم جز آنکه از صبح تا شب مثل یک زن معمولی به خانه داری و گپ زدن با زنهای همسایه مشغول شوم. نه مطالعه ای نه کار انقلابی ، نه ديداری، نه ملاقاتی و نه رابطه ای با محيط بيرون. نه ارتباطی با محافل روشنفکری ، هيچ، هیچ.

رفقایی که با هم زندگی می‌کردیم هرکدام از جایی و از طبقه خاصی آمده بودند، با فرهنگ‌ها و منش‌های زندگی متفاوت. عنصر مشترک میان ما سازمان و مبارزه بود، که آنهم دیگر حضور نداشت. وقتی در بیرون مبارزه‌ای وجود نداشته باشد آدم ها به ایراد‌گیری از یکدیگر مشغول می شوند. و چنین بود وضع ما...

نگرانی، فشار و بی‌عملی به همه خصوصیت‌ها و تفاوت‌ها امکان بروز میداد. اختلاف نظر و مشاجره و انتقاد و نفی یکدیگر بر سر ساده‌ترین و پیش‌پا افتاده‌ترین مسائل. من مجبور بودم با رفیق پسری که احساس می‌کردم هیچ نقطه مشترکی با هم نداریم، از صبح تا شب در یک اطاق زندگی کنم. از همه کارهای او بدم می‌آمد. حتی نفس کشیدن او مرا ناراحت می‌کرد. رابطه ما با هم فقط مشاجره بود و بس. آن اطاق برای من مثل یک سلول انفرادی با یک هم سلولی نامطبوع بود. من زندانی نبوده‌ام و احساس آدم‌ها را در سلول انفرادی تجربه نکرده‌ام. ولی برای من که در زندگی علنی حتی یک لحظه وقت آزاد نداشتم، این زندگی غیر قابل تحمل بود. هیچ چشم‌اندازی برای برقراری رابطه با سازمان و تغییر وجود نداشت. اصلا نمی‌دانستیم که آیا از سازمان چیزی باقی مانده است. به نظرم میرسید که برای همیشه به‌این زندگی محکوم شده‌ام.

کلافه شده بودم. فکر بازگشت به زندگی علنی آرامم نمی‌گذاشت. سوار اتوبوس خیال می شدم، از خيابانها می گذشتم. اتوبوس عوض کرده و ديگری را سوار می شدم. به خانه می رسیدم. مادرم بود که در را باز می‌کرد. مرا می‌بوسید و اشک می‌ریخت و می‌پرسيد کجا بودی... برگشتی؟ ... چرا.؟... چه جوابی بدهم؟ چرا برگشتم؟ آخر چرا؟ آیا راهی که رفته بودم غلط بود؟ آيا روياهای من برای پيوند به سازمان، سازمانی که آنقدر دوستش داشتم، پوچ بود؟

نه چنین اعتقادی نداشتم. پدرم همیشه می‌گفت: "هیچ وقت به راهی نرو که از نيمه آن برگردی" .... حالا چه جوابی برای او داشتم؟ نه، به خانه نمی‌توانستم برگردم. راه بازگشتی وجود نداشت. بازگشت یعنی زندان، یعنی سرشکستگی، یعنی پشت کردن به همه آنچیزهایی که دوستش داشتم. پلیس حتما از من می‌خواست که به پستی تن دهم. و دوستانم را لو دهم و یا علیه آنها صحبت کنم ....نه، این از من برنمی‌آمد.....

گاز زدن سیانور برایم قابل قبول تر بود. بارها به خودکشی فکر کرده بودم. سیانور زیر زبانم بود، آهسته با زبانم لمسش کردم. پوسته اش آنچنان نازک بود که اگر محکم ليسش می‌زدم، مانند شکلاتی در دهان آب می‌شد. کافی بود تا دندانم را روی آن فشار دهم. بارها به این فکر افتاده بودم. با این فکر بدنم به لرزه می‌افتاد.سردم می‌شد... . نه من نمیتوانستم به چنین مرگ حقیری تن دهم. آتشی در درونم زندگی را می‌خواست. زندگی را دوست داشتم. من راه مرگ را انتخاب کرده بودم ولی نه چنین مرگی را.

***
چشم هایم را می بندم... صورتم خيس است.

... سایه روشن های صبح حياط را گرفته بود. بيدار شدن حسین را متوجه نشده بودم. آمد و در کنارم روی پله نشست .دستش را روی شانه‌ام گذاشت و پرسيد :

" همه شب را بیدار ماندی؟ حالت چطوره؟ بهتری؟"

از اینکه امروز زنده بودم، از اینکه آنزمان زندگی را بجای مرگ انتخاب کرده بودم، از اینکه با این آدمهای خوب هم شاخه بودم، احساس خیلی خوبی داشتم. دلم می خواست حسین را در آغوش بگيرم و بگویم: حسین‌جان ممنون از این همه محبت ... ممنون از اين همه شادی و اين همه زندگی که با خودت به این تیم آوردی ...ممنون از این همه صفا و صداقت ... ممنون.. ممنون...ممنون

ولی می‌دانستم که نمی‌توانم اینها را به او بگویم. نمی توانم او را در آغوش بگیرم. سرم را پایین انداخته و چشم هایم را بستم تا لذت سنگینی دستهایش بر شانه‌هایم را مزه مزه کنم. می‌خواستم این لحظه را برای همیشه در خاطر بسپارم...

" آره ... خیلی بهترم ... خيلی ..."

مریم سطوت

**********


برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
Anonymous
و یا
Name
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...

۳۱.۱.۸۷

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به لینک زیر مراحعه کنید

Read More...

۲۵.۱.۸۷

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به لینک زیر مراجعه کنید

http://www.fatapour.de/musik/La_belleza_nocturna.pps

Read More...

۱۸.۱.۸۷

شاملو و سپهری


تلخی آرزو، سختی جستجو (5)


متاسفانه نوشتن بخش آخر افکار پراکنده من در رابطه با تلخی آرزو و سختی جستجو بدلیل گرفتاریهایی که داشتم به تاخیر افتاد. از همه دوستانی که به وبلاگ من مراجعه میکنند، معذرت میخواهم

***************

در بازگشت از همایش اتحاد جمهوريخواهان از برلین بسمت کلن میرویم. بخش عمده راه را رفته ایم. جاده خلوت است و من پایم روی گاز و در گیر فکرهای پراکنده. صدای افسانه صادقی در گوشم است. رهایم کن ای تلخی آرزو؛ رهایم کن ای سختی جستجو؛ تا بنوشم جان خود را. آیا جان زندگی در تلخی آرزو و سختی جستجوست یا در رهایی از آن؟ کسانی که رویاهای دور از دسترس را تعقیب میکنند و سختی های راه را میپذیرند از جان زندگی بیشتر بهره میگیرند یا آنان که واقع بین ترند، آرزوهایشان دست یافتنی و زندگیشان با فراز و نشیب کمتری همراه است؟
وارد اتوبان یک میشوم. جاده در حال تعمیر است. و هنوز بخشی از آن سه خطه نشده است. یادم افتاد که بیست سال پیش آنزمان که بخش اصلی رهبری سازمان اکثریت در تاشکند زندگی میکردند، ماهی یکبار برای دیدن یکی از رفقایی که از تاشکند به برلین میامد با اتومبیلی که هیچ آلمانی حاضر نمیشد با آن صد کیلومتر رانندگی کند، خیلی وقت ها از پاریس تا برلین یک ضرب رانندگی میکردم. از همان موقع اتوبان یک را میخواستند سه خطه کنند و همیشه راه بندان بود. ولی آنزمان در این مسیر من باید چهار بار از مرز میگذشتم و هربار نگران آن بودم که ممکنست مشکلی پیش آید. بیست سال پر از تحولات عظیم در جهان و ایران.
یک مجموعه از آهنگ های قدیمی را که خودم انتخاب کرده ام گذاشته ام. نانسی سیناترا مخواند، بنگ بنگ. آهنگ های دوران دبیرستان من. چقدر این آهنگ ها را من دوست داشتم. هنوز هم همانقدر از شنیدن آنان لذت میبرم. آیا این احساس های آنزمان است که هنوز در من زنده است، یا خاطرات آنزمان است که یادآوری آن برای من لذت بخش است. آیا امکان دارد که احساسات گذشته پس از تحولات عظیم این سالها و این همه فراز و نشیبی که ما از سرگذراندیم پا برجا باشد.
کشور ما در سی سال گذشته تحولات عظیمی را پشت سر گذاشته. امروز ایران کشوریست که در آن نزدیک به دو ملیون دانشجو وجود دارد و تقسیم کار دوران اولیه رشد سرمایه داری جای خود را به جامعه‌ای با تقسیم کاری پیجیده و روابطی تودرتو داده است. چنین تحولات عظیم ساختاری که با تحولات و فراز و نشیب های سیاسی همراه گردیده نمتیوانست در تفکر و روانشناسی اجتماعی ایرانیان دگرگونیهای بزرگی بوجود نیاورد. کسانی که بعد از مدتها به ایران سفر میکنند پس از فراغت از دیدار اقوام و دوستان و آشنایان قدیم و یادآوری خاطرات، از تحولاتی که در روانشناسی و روابط مردم پدید آمده حیرت میکنند. بررسی چنین تحولاتی کار محققین جامعه‌شناسان است و من قصد اظهار نظر در این زمینه را ندارم. ولی در این یادآوری گذشته و مقایسه با امروز، این سوال برای من بار دیگر مطرح شد که این تحولات کدام راستاها را داشته و در رابطه با بحث معین من یعنی آرزوهای بزرگ و دوردست و پذیرش سختی راه پیگیری آنان چه تغییراتی بوجود آمده.
چندی پیش در یکی از نشریات بحثی را که در یکی از وبلاگها بین متولدین دهه پنجاه و شصت در گیر شده بود خواندم. این بحث برایم کشش زیادی داشت و به وبلاگهایی که در این رابطه اظهار نظر کرده بودند، مراجعه کردم و همه نوشته هایی را که بیست ساله ها و سی ساله‌های کشور در حمله بهم نوشته بودند، خواندم. نوشته هایی که شاید بمقتضای سنی نویسندگانش تند و کوبنده بود. دهه پنجاهی ها، دهه شصتی ها را متهم میکردند که پرنسیپ ندارند. به منافع عمومی بی‌اعتنایند و فقط به فکر منافع شخصی خود هستند. آنها از خوب زندگی کردن تنها بفکر لحظه بودن را فهمیده اند و دهه شصتی ها دهه پنجاهی‌ها را متهم میکردند که این تصور آنها به این دلیل است که هنوز دست از ایدئولوژی بازی برنداشته اند. آنها بودند که دانشگاه‌ها را بستند و شرایطی بوجود آوردند که هیچکس جرات نداشت جم بخورد و
این نوشته‌ها در برخی موارد خیلی تند و دور از انصاف بود. مثلا هنگام بستن دانشگاهها متولدین دهه 50 محصل بودند و نمیتوانستند نقشی در آن حوادث داشته باشند. در مورد آنچه در سالهای پس از انقلاب در ایران گذشت، دهه چهلی‌ها و مسن تر ها نقش داشتند. ولی این نوشته‌ها یک واقعیت را بیان میکرد و تغییراتی را که در روحیه جوانهای این کشور نه در طی چهل سال اخیر بلکه حتی در همین ده سال رخ داده منعکس میکرد.
در عرصه مبارزه اجتماعی سالهاست که پراگماتیسم جایگزین آرمانخواهی و رمانتیسم اجتماعی سالهای انقلاب گردیده. جنبش اصلاحات و اشکال و روشهایی که فعالین جنبش های اجتماعی و دانشجویی در یک دهه گذشته تعقیب کرده‌اند بروشنی تمایز روانشناسی جوانان، روشنفکران و فعالین اجتماعی این دوره و سالهای قبل از انقلاب را منعکس میکند.
من دشوار میتوانم بپذیرم که این تغییر نه ناشی از تحولات و فراز و نشیب های سیاسی سه دهه اخیر بلکه نشانه‌ای از تحولات در عمق تفکر ایرانیان باشد. مگر نه آنکه ما ایرانیان از ملت هایی هستیم که در تاریخ خود، بزرگترین تجربیات و دستاوردها را در پیشبرد مبارزات گام بگام داشته‌ایم. نوادگان چنگیز و تیمور را مبارزات دلاوران ایرانی بزانو در نیاوردند. آنها مقهور تدبیر و اندیشه وزرا و اندیشمندانی شدند که گام به گام پیش رفتند و سلاطین مغول و تاتار را به شاهان ایرانی مسلمان بدل ساختند. مبارزه‌ای که بدون بکارگیری پراگماتیسم و بهره‌گیری از روزنه‌های کوچک امکان نداشت. در جوار آن تمجید از سلحشوری مبارزان و قهرمانان ایرانی چه در شاهنامه فردوسی چه در یادآوری بزرگانی چون بابک و مازیار و چه در شکل مذهبی آن، در تمجید قیام حسین، در عمق تفکر ما ریشه دارد. پراگماتیسم و رمانتیسم اجتماعی در تفکر و تاریخ ما همواره حضور داشته و در شرایط متفاوت یکی از آن دو وجه غالب را یافته است. ولی آنچه در وبلاگهای مزبور مطرح میشد چیزی بیش از تمایز پراگماتیسم و آرمانگرایی در مبارزه اجتماعی است. آنچه نوشته ها و مشاهدات منعکس میکند وسیعتر از چگونگی برخورد با مبارزه اجتماعی است.
در سالهای قبل و پس از انقلاب مطرحترین و محیوبترین شاعر در میان روشنفکران ما شاملو بود. شعرهای سهراب سپهری نزد محافل روشنفکری مورد توجه بود ولی موقعیت او با شاملو قابل قیاس نبود. سالهاست که این موقعیت دگرگون گردیده و این سهراب است که شهرهایش بیش از دیگران مورد توجه است. چند سال قبل نشریه شرق شماره مخصوصی در رابطه با سهراب سپهری منتشر کرده بود. یکی از موضوعاتی که مورد بحث قرار گرفته بود، رابطه شاملو و سپهری بود. از آنچا که نویسندگان مطالب همه از بزرگان شعر و ادبیات بودند من بخود اجازه نمیدهم از پاسخ های آنان ایراد بگیرم ولی هیچیک از زاویه ای که مورد توجه من بود به مطلب نپرداخته بودند و در مطالب خود به این جمله شاملو که گفته بود "زمانیکه ما این همه مسائل اجتماعی داریم آدم باید خیلی پرت باشد که بنویسد جوی را خاکی نکنید (نقل به معنی)" متمرکز شده و سپس در این زمینه که شعر تا چه حد درست است که به مسائل سیاسی اجتماعی روز بپردازد، اظهار نظر کرده و مطالب خواندنی نوشته بودند. ولی از نظر من تمایز کار این دو، به توجه و یا فاصله گرفتن از مسائل سیاسی اجتماعی روز محدودنمیشود. شعر این دو، دو نگاه به زندگی است. شاملو بی تاب است و جستجوگر و این بی تابی در زندگی واقعی وی نیز منعکس است. او یکروز شاهنامه و افسانه های شاهان را بباد حمله میگیرد، روز دیگر سخنان تندی راجع به موسیقی اصیل ایرانی مطرح میکند و روز دیگر ایرانیان مقیم خارج کشور را به نقد میکشد. سهراب آرام است. شاملو در اوج ناامیدی گیسوان خز کرده آیدا را می‌بیند و چهره سرخ عشق را باز مییابد. او از عشق عمومی سخن میگوید. او کسانی‌را که بخاطر نوزاد دشمن‌شان ویا هر چیز کوچک و هر چیز پاک بخاک میافتند میستاید. او معتقد است میتوان بخاطر یک قصه در سردترین شبها، تاریک ترین شبها جان باخت. او در یک شب مهتاب، یک پری را در خواب می‌بیند که او را به دره های دور، به‌دیدار تک درختی می‌برد که او را به بیداری فرامیخواند. شعر سهراب آرام است و زلال. او از انسانها میخواهد که خود را در باران بشویند و بگونه‌ای دیگر به جهان بنگرند. او در حیرت است که چرا کسی زاغ را در مزرعه جدی نمیگیرد. او آرزو میکند که هواپیماها در ارتفاع 6000 متری نیز خاک و دود بر سر انسانها نریزند. او از قطار سیاست که خالیست، متنفر است. اوج شعر شاملو زمانیست که به انسانها در رابطه با دیگر انسانها میپرازد و اوج شعر سهراب زمانی است که درون آدمها را میکاود. شاملو نماینده جمع گرایی روشنفکران سالهای قبل و پس از انقلاب است و سهراب نماینده فردیت گرایی. آیا تغییر اقبال از شاملو به سهراب معنای روی‌آوری از جمع‌گرایی به فردیت‌‌ گراییست. و اگر توجه به فرد و فردیت گرایی یکی از عناصر جامعه مدرن است، آیا فاصله گیری از بی‌توجهی به فرد در آن دوران تحولی بوده است ضرور و احتناب ناپذیر.
آیا میتوان از این نشانه ها، غلبه پراگماتیسم بر رمانتیسم اجتماعی و غلبه فردیت گرایی بر جمع گرایی را در تفکر روشنفکران ایران نتیجه گرفت. در رابطه با بحث من آیا دوران پی‌گیری آرزوهای بزرگ اجتماعی در کشور ما بسر آمده.

من ده سال پیش در نوشته‌ام بمناسبت مرگ صمد نوشتم

"جامعه ايران نيازمند کسانی است که نه بگويند. اگر سياستمداران موظفند ممکن ها را در نظر گيرند و بر اساس واقعيات و امکانات راهکارهای ممکن در راهگشايی بسوی اهداف مورد نظر خويش ارايه دهند جامعه ما نيازمند نويسندگان؛ هنرمندان و روشنفکرانی است که چارچوب ها را درهم شکنند. جامعه ما نيازمند کسانی است که نه بگويند و در اين نه گفتن خويش از مرزهای پذيرفته شده در محيط اطراف خويش فراتر روند و هزينه آنرا بپردازند. ما نيازمند چنين قهرمانانی هستيم. قهرمانی را بايد باز تعريف کرد. جامعه ما نيازمند جوانانی است که در ارزوی رسيدن بدريا باشند و بسوی دريا رهسپار شوند. دريا را بايد بازتعريف کرد. حديث ماهی سياه کوچولو پايان نيافته است."

در اینجا من نه از عینیت که از یک نیاز سخن گفتم که کماکان به آن اعتقاد دارم. آیا تحولات فکری سالهای گذشته در این راستا بوده است یا آنکه بالعکس در راستای پایان یافتن دوران جستجوی دریا و حدیث ماهی سیاه کوچولو. و اگر چنین باشد، آیا این نیاز خود را مجددا تحمیل نخواهد کرد.
آیا غلبه پراگماتیسم و فردیت گرایی نشانه یک تحول در عمق تفکر روشنفکران جامعه ماست و یا آنکه همه اینها واکنش به تحولات، ناکامی‌ها و پیروزی‌های سیاسی دهه‌های اخیر است و تعیین سمت تحولات عمیق فکری در کشور ما هنوز نیاز به زمان دارد.

وارد اتوبان سه میشوم. به اواخر راه رسیده‌ایم. بهروز از خواب بیدار شده و تابلوها را نگاه میکند که ببیند کجا هستیم. مریم و نوشین هم کماکان در حال پچ پچ کردن. مریم حتما با من اوقات تلخی خواهد کرد که چرا تند رانندگی کرده‌ام و زود رسیدیم. او و نوشین تازه گرم شده بودن و حرفهای اصلی‌‌شان شروع شده بود. رکست دارد میخواند "می‌توانست عشق باشد." خودم هم بدم نمیامد که دیرتر میرسیدم و این مجموعه آهنگ‌ها را تا آخر گوش میدادم.

مهدی فتاپور
******
برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
Anonymous
و یا
Name
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...

۳.۱.۸۷

برگی از یک داستان(7). از مریم سطوت


بخش هفتم
زیر سوال بردن مشی مسلحانه


تابستان از نيمه گذشته بود ولی از شدت گرما کاسته نشده بود. از آسمان هرم آتش می باريد. همسايه بود که در می زد. از وقتی فهميده بود که یخچال نداريم هر روز قبل از ظهر يک کاسه یخ برایمان می آورد.

"دختر چه کار می‌کنی با اين هوای داغ...شوهرم می‌گفت می‌شه يک یحچال قسطی خيلی هم ارزون خريد... می‌خواهی که بهش بگوییم تا براتون بگيره..."

" قربونتون برم .... چند ماه ديگه انشاالله ...بزارين شوهرم تو کارش جا بيافته.."

از پشت سر شوهرش همسايه را در بالکن خانه ديدم. با تعجب پرسيدم :

"آقا مصطفی نرفتن بازار؟"

" نه ...وا مگه نمی‌دونی بازاريا همه حجره ها رو بستن رفتن خونه‌شون . شوهر تو نيامده؟ "

" وا.. چرا؟ مگه چی شده؟"

صداش را آرام تر کرد و سرش را نزديک گوشم آورد و گفت :

"شهربونی ريخته بود تو بازار دنبال نوار ( خيلی آرام ) آقا می‌گشت. هر کی داشت با خودش می‌برد.. بازاريا هم از اين وضع خيلی ناراحت شدند.. حجره ها رابستند و رفتند خونه شون."

کم مانده بود بپرسم آقا کيه ....

"آها ..... شوهرمن که اداره ای، نمی تونه خودش تعطيل کنه"

کاسه یخ را داد و رفت .... آقا کي بود؟ فهميدم يک آدم مذهبی بايد باشه ولی کیه که نوارش ممنوعه است؟ ...

جريان را برای رفقا تعريف کردم ... حسين خيلی سريع گفت:
"منظورش خمينی است. من هم چند روز پيش که برای خريد رفته بودم يکی آمده بود ونوار های آقا را داشت و پرسيد می خوام يا نه . خيلی راحت نوار آقا دست به دست می‌چرخید..."

یادم آمد دو سال قبل که من دانشجو و علنی بودم، در شرکتی کار می‌کردم که دربانش اهل خمين بود و خيلی هم به من ارادت داشت . یک روز گفت که برای عروسی برادرش به خمين می رود و برای کادو عروسی دو نوار آقا برای او تهیه کرده و همرا ه می‌برد ... پرسيدم آقا کيه ... گفت خانم چطور آقا را نمی‌شناسی ... آقای خمينی ... من نام خمينی را در رابطه با حوادث 15 خرداد 42 شنيده بودم ولی غير از آن هرگز ...

نيما ادامه داد که :
"در کتا ب نبرد با دکتاتوری ، بيژن جزنی از خمينی صحبت کرده و گفته بايد خمینی را جدی گرفت . ..."

"اين کتاب کجاست چرا ما نديديمش ؟"

حسين بود که می‌پرسيد .. من هم اين کتا ب را نديده بودم

"من در تيم قبلی که بودم آنرا خواندم. البته قبل از ضربات بود.. آنزمان کتابهای بیژن جزنی از جمله کتابهایی بود که در همه شاخه ها خوانده میشد ولی بعد از ضربات این اواخر شنيدم که رهبری جدید نظرات وی را قبول ندارد و از فرستادن آن به شاخه ها خودداری کرده ..!!!

"چرا ؟ "

"روشن است. بيژن حرف هایی زده که با نظرات مسعود خیلی فرق دارد. او قبول ندارد که شرایط عینی انقلاب آماده است و مبارزه مسلحانه را نه بدلیل وجود شرایط عینی انقلاب بلکه بخاطر دیکتاتوری و مبارزه علیه آن ضرور میداند. او برخلاف مسعود به کار سیاسی و سیاسی صنفی خیلی اهمیت مدهد. رهبری قبل از ضربات نظرات بیژن را پذیرفته بود ولی مثل اینکه رهبران کنونی با .فکرهای او میانه خوبی ندارند


..........


بحث های سياسی ما خيلی صراحت پيدا کرده بود. مشخصا وجود شرایط عینی انقلاب، بکار گيری شيوه مسلحانه بعنوان يک شيوه آگاهگرایانه یا بعبارب بهتر تبلیغ مسلحانه زير سوال بود. برای من و حسين این مباجث تنها طرح سوال بود و درست روشن نبود که اين بحث به کدام نتايج عملی می‌انجامد. برای ما، خود بحث بعنوان يک تم جالب بود. دلم می‌خواست تا نظر ديگران را در باره بحث هایمان بدانم و چندين بار اين خواست را طرح کرده بودم. يک طور هایی در دلم فکر نمی‌کردم موضوع به همين سادگی باشه . فکر می‌کردم که چيزی را يا نمی‌بينیم و يا از قلم می‌اندازيم. در عین حال یک بدجنسی هم در پیشنهادم داشتم. من کماکان از نیما دلخور بودم و فکر میکردم ورود کسان دیگری به بحث موقعیت او را که تنها هدایت کننده و پیشبرنده بحث در میان ما بود تغییر می‌دهد. حسين هم خواست ملاقات با رفقای ديگر و طرح بحث جمعی را با تيم های ديگر بيان کرده بود. ولی نيما معتقد بود که ما بايد مطالعه بيشتری کرده و فکرهايمان را منسجم‌تر نماييم و بعد وارد بحث با ديگران شويم. من اين استدلال او را نمی‌فهميدم. فکر می‌کردم بحث، بحث است و بعد از طرح با ديگران هم می‌تواند ادامه يابد. چرا بايد صبر کرد و چرا بايد اين همه حساب کرد....

يک روز که نيما از سر قراری بازمی‌گشت گفت که هفته بعد رفيق مسئولی برای ديدن ما خواهد آمد. من و حسين هر دو خوشحال شديم. بخصوص من که غير از آن دو رابطه ديگری نداشتم. نيما چندان ابراز خوشحالی نمی‌کرد. حتی بر عکس. سر برنامه نويسی شب از حسين در همين رابطه سوال کرد:

" تو باکسی در رابطه با بحث ما صحبتی داشتی؟"

" اگه منظورت کتاب خوانی و بحث های سياسی است ... خوب معلومه .... چرا می‌پرسی ؟ نبايد صحبت می کردم ؟"

" گفتم که بهتره تا ما بيشتر صحبت کنيم . بهتره تا بيشتر مطالعه کنيم. با خواندن يک کتاب که نمی‌شه با کسی بحث کرد..."

" من فقط از کتاب چه باید کرد لنین نام بردم و راجع به زاويه ها ی جالب آن و بحث های خوبی که با هم داريم، صحبت کردم و پيشنهاد کردم تا آنها هم اين کتاب را مطالعه کنند....."

سوالات و شايد باز خواست های نيما برای من ناروشن بود. چرا نبايد در باره بحث های تيم حرفی با ديگران زده می‌شد؟ نيما گرفته و درفکر بود. من و حسين هاج و واج. متوجه بوديم که نيما چيزی را می‌داند که ما از آن بی‌خبريم. آمدن رفيق مسئول و سرکشی به تيم ما، خود بخود نشانه چيزی نبود. شايد نيما نگران بود که ما از او بعنوان مسئول تيم حمايت نکنيم و يا حرفی بزنيم که برای او بد شود و مثلا مسئوليت او زير سوال رود؟ او حق داشت نگران باشد. ما در این چند ماه هیچ کار عملی بجز کتاب خواندن انجام نداده بودیم و طبیعتا مسئولیت این بی‌عملی ما بیش از همه با مسئول تیم بود.

خبر آمدن رفيق مسئول به تيم ما از طرف من با خوشحالی استفبال شد. باز هم يک رفيق مسئول از رفقای سازمان را می ديدم. احساسم به همه رفقا بویژه رفقای قديمی و مسئول با احترامی خاص همراه بود. رفقایی که مسئول جان عده ای ديگر هستند، رفقایی که مسئوليت بيشتر و سخت تر و پر خطر تری بدوش دارند. رفقایی که توانسته اند از خطر بگريزند و مدت بيشتری زنده بمانند.... رفقای مسئولی که بعد از ضربات باقی مانده بودند خيلی عزيز بودند. ضرباتی که باعث کشته شدن همه اعضای رهبری شده بود. احساس می کردم که بخشی از وظيفه من محافظت از جان اين رفقاست.

اولين رفيق مسئولی را که ديدم يثربی بود.
من آن موقع علنی بودم. يک روز موقع خداحافظی، غلام گفت:

" از اين پس من ديگه به ديدنت نمی آم."

" آه چرا.... چی شده ؟"

غلام مکثی کرد و ادامه داد:
" رابطه ات با سازمان مستقيم می شه. رفقا مِیآن سراغت"....

خيلی خوشحال شدم. اين رويای قديمي تحقق پيدا می‌کرد. ... ولی رابطه ام با غلام چی می‌شد؟

--"می بينم که خوشحال شدی!!.......اين دفعه آخره که ما همديگرو می بينيم...."

نمی دونستم که خوشحال باشم يا ناراحت. احساس افتخار برای رابطه با سازمان داشتم.... ولی قطع رابطه با غلام!! آنرمان رابطه عاطفی من با غلام مدتها بود که پایان یافته بود. ولی او تنها کسی بود که من در سازمان می‌شناختم. ته دلم از قطع رابطه با او و وارد شدن در رابطه با آدمهایی که، همه آنها ناشناس بودند می‌ترسیدم ولی احساس خوش رابطه با سازمان بر ديگر عواطفم غلبه داشت و اينو غلام حس می‌کرد و دلخور بود.

غلام تاکيد کرده بود که اين رفيق خيلی با ارزش است و من بايد خيلی مواظب باشم تا ردی را سر قرار نبرم. قبل از قرار بايد خودم را خوب چک می‌کردم . قرار ما چهار راه حسن آباد و جلو يک کيوسک تلفن بود. تاکيدات غلام در گوشم زنگ می‌زد:
" مواظب باش ، خودت را خوب چک کن"

من دست پاچه بودم. نگران بودم دو بار از محل قرار عبور کردم. مرتب پشتم را کنترل می‌کردم . در يکی از دور زدن هايم احساس کردم که مردی بی دليل نزديک من راه می‌رود. قيافه مشکوکی داشت. قدی بلند و صورتی استخوانی داشت. قيافه‌اش به آدمهای لات و مزاحم می‌خورد. دلخور بودم که حالا اين کیه که اين موقع به ما گير داده. فکر کردم اگر نزديکم شود با کیفم محکم می‌کوبم توی سرش. او با يک فاصله ثابت از من حرکت می‌کرد. نه نزديک می‌شد و نه دور. فکر کردم نکنه مامور باشه. پس من هم از اين فرصت استفاده می‌کنم و می‌کوبم توی سرش، اگر رفيق اين نزديک ها باشه می بيند ومتوجه می شود که اوضاع خوب نيست و جلو نمی آيد. در ضمن طرف را هم يک کتکی زده باشم. با اين قصد برگشتم و گفتم:
" مرتیکه خجالت نمی کشی؟ چرا دنبال من افتادی ؟ مگه خواهر و مادر نداری. احمق بی شعور"

با اين سخن به سمتش رفتم و کيفم را بلند کردم. میخواستم با کیفم که نسبتا سنگین هم بود محکم بزنم توی سرش ولی غلط نشانه‌گیری کردم و زدم توی سينه‌اش. او هم در حالیکه با يک دست کيف را نگه داشته بود فرياد زد:

" منم ؛ منم، دوست غلام ، بابا نزن !!!"

باورم نمی‌شد. خودش بود، رفیق سازمانی.
آنقدر خجالت کشيده بودم که نمی‌دانستم چطوری داستان را جمع و جور کنم.
او هميشه با طنر اين داستان را تعريف می کرد و می‌گفت:
" من از اين رفيق يک کتک حسابی خورده‌ام."

برای من آنروزها یثربی خدا بود. هر چه میگفت من بی چون و چرا می‌پذیرفتم. هرچند بعدها از رفقا، زیاد انتقاد از او شنیدم و متوجه شدم که او مسئول محبوبی نبود و کادرهایی که زیر دست او بودند، از او بعنوان یک مسئول خوب یاد نمی‌کردند. ولی من آنروزها هیچ یک از ایرادهایی را که از او می‌گرفتند متوجه نشده بودم. اگر هم متوجه میشدم حتما آنها را توجیه میکردم.

من قبل از آمدن به این خانه هم دو هفته در خانه تيمی رفيق عبدالله که از مسئولین سازمان بود، چشم بسته زندگی کرده بودم. ولی در عبدالله نشانی از بزرگی ندیدم. او حتی یک بار از من نپرسید که در چه وضعیتی هستم. سر یک بحث جدی را با من باز نکرد. من این همه بی توجهی بیک چریک تازه کار از طرف یک مسئول سازمانی را درک نمی‌کردم و این بار خوشبختانه در حدی بودم که بتوانم قضاوت کنم. ولی با وجود این، احترام من به‌ مسئولین سازمانی زیر سوال نرفته بود. می‌فهمیدم که مسئولین کنونی سازمان، حمید اشرف و نسترن‌آل آقا و بهروز ارمغانی نیستند، ولی همین ها هستند که بار اصلی حفظ سازمان را بدوش دارند و بقای آنرا پس از ضربات و در این شرایط دشوار ممکن کرده بودند.

**************
هوا تاريک شده بود که نيما با رفيق نقی یعنی رفيق مسئول آمدند.

رفيق نقی قدی کوتاه و سری کم مو داشت....جلو رفتم و با خوشحالی با او سلام و علیک کردم. قیافه اش کاملا معمولی بود. هیچ شباهتی به روشنفکرها و دانشجویان نداشت. براحتی میتوانست، در نقش بقال سر محل خود را جا بزند. خیلی بعید بود که گشتی های پلیس به او مشکوک شوند. ولی بر خلاف قیافه معمولی و غیر روشنفکریش، در چشم هایش یک نوع زیرکی برق میزد. در همان چند سوال و جواب اول برایم روشن بود که با یک آدم بسیار زیرک طرفم. چشم های مهربان و دلسوزی داشت. در مجموع اولین برخوردش تاثیر مثبتی روی من داشت.

سلام و احوال پرسی اوليه زياد طول نکشيد. من فکر می کردم که با رفيق نقی شام خواهيم خورد ولی او گفت که وقت غذا خوردن ندارد و بايد زودتر برگردد. خيلی جدی نگاهی به اتاق و اطراف آن کرد. و بعد شروع کرد به سوال کردن: خانه تان جای خوبی است. راستی همسايه ها جطورند؟ مشکلی نداريد؟ ....... راه فرار.... چند تا اتاق داريد؟ آيا می توان اينجا تايپ کرد؟ صدا بيرون نمی‌ره ؟............
توضيحات ما قانع کنند بود چرا که ديگه سوال نکرد. خيلی سريع از برنامه روزانه و مطالعات ما پرسيد و گفت که شنيده است، ما مطالعات خوبی داريم و از بحث های سياسی ما پرسيد.

نيما توضيح داد که ما با هم مطالعه جمعی داريم و کتابهای مختلفی را خوانده‌ايم. می‌ديدم که نيما زياد حاشيه می‌رود و کلی گویی می‌کند و اکراه دارد تا وارد بحث اصلی شود. نمی‌دانم شايد هم اينطور درست تر بود. حسين اما وارد بحث شد و توضيح بيشتری داد و بخصوص سوالاتمان را طرح کرد، سوال هایی که ما مدت ها حول و حوش آن کتاب خوانده بوديم.

نقی آرام بود و حرفی نمی‌زد. و با گوشه سبيلش بازی می‌کرد و هر از گاهی می‌گفت:
" هوم ...هوم"

بعد از من، نظرم را پرسيد که آيا اين بحث ها برای من هم جالب است. احساس کردم در سکوت من او عدم توافق مرا با ديگران می‌بيند. در حاليکه من هنوز فرصتی نيافته بودم تا در بحث وارد شوم و يا به خودم جرئت نمی‌دادم تا چيزی بگويم. با دست پاچگی تاکيد کردم که ما تيم خيلی خوبی داريم. مطالعات خيلی خوب پيش می‌رود و سوال اصلی ما این است که با کدام شيوه می توان مردم را آگاه کرد و آيا مبارزه مسلحانه بعنوان تنها شيوه برای آگاه کرده توده ها موثر است. آيا در کشورهای ديگر همين شيوه بکار گرفته شده؟ آيا شيوه های ديگر موثرتر نيستند؟ آيا عمليات مسلحانه ترس در ميان توده ها ايجاد نمی‌کند؟ آيا......شايد من نمی توانستم مثل نيما و حسين حرف هايم را در ظرف های بهتری بسته بندی کنم و شکل مناسبتری به آن بدهم و لخت تر از بقيه هسته اصلی فکر را طرح کردم. از نگاهی که نيما به من انداخت فهميدم که زيادی حرف زده‌ام . ولی چی را زيادی گفته‌ام؟ نمیدانستم...

حسين دنبال حرف مرا گرفت و گفت که لنين در بحث با آنهایی که در روسيه اين شيوه را پيشنهاد می‌کردند رد کرده است و ....

بعد از صحبت ما بحث بالا گرفت و نيما هم اجبارا وارد شد و با استدلال‌های بهترو فاکت های بيشتری. بحث بیشتر حول مسائل تئوریک و بخصوص نظرات لنین و انطباق آن با شرایط ایران تمرکز یافت. نیما کتاب های لنین راخیلی خوب خوانده بود و خیلی از جملات کتاب‌ها را از حفط داشت . انگار آنها را انتخاب کرده بود. از این همه تسلط نیما لذت میبردم و خیلی دلم می‌خواست تا می‌توانستم مثل او استدلال کنم.

حسین بعضی وقت ها اظهار نظر میکرد ولی بحث را اساسا نیما پیش میبرد. من ساکت بودم و گوش میدادم. احساس می‌کردم که خوب بحث را باز کرده‌ايم و در انتظار آن بودم که ببنم آيا در تيم های ديگر هم بحث به همين صورت پيشرفته و يا آيا کتاب هایی در اين راستا خوانده شده. شايد رفيق می توانست کتابهایی به ما معرفی کند. احساس خوبی داشتم. احساس غرور. فکر می کردم در اين مدت کوتاه خوب کار کرده‌ايم و مطالعات ما موفق بوده. ياد تيم های قبلی افتادم که در واقع اهميتی به مطالعه نمی داديم و يا حداقل من ساعت مطالعه نمی دانستم، که چه بايد خواند و چرا، و اصلا برايم سوالی طرح نبود تا بدنبال جوابش باشم. از اين بابت از نيما سپاسگزار بودم که مطالعه را برای من جالب و جذاب کرده بود.

بحث میان نقی و نیما خیلی داغ شد. نقی چند بار طرح کرد که لنین چنین و چنان گفته و نیما که در این زمینه خیلی از او پیش بود مچ او را گرفت که نه، این نقل قول درست نیست و درست آن چنين است.... در بحث مشخصا نیما دست بالا را داشت و نقی حریف او نمیشد.

بحث ها تماما تئوریک بود و من ساکت فقط گوش میدادم. شاید اگر بحث مشخص به تاثیرات مبارزه ما در میان مردم برمیگشت من حرف برای زدن داشتم. خودم را آماده کرده بودم تا بگویم ما پنج سالست که مبارزه مسلحانه میکنیم و این همه کشته داده ایم ولی کماکان باید از همه مردم بترسیم. آخر این چه نوع شرایط عینی انقلابی است که همه همسایه ها اگر بفهمند ما چریکیم، ما را لو خواهند داد و ... ولی در این بحث های تئوریک جرات نمیکردم دخالت کنم.

در میانه بحث در چشم های نقی یک بدجنسی دیدم. معلوم بود که عصبانی شده. نمیدانم از اینکه حریف نیما نمیشد، عصبانی شده بود یا از ایده هایی که او مطرح می کرد. او دیگر بدون آنکه با نیما مخالفت کند، شروع کرد بسوال کردن. نیما هم مثل خیلی از دیگر مردهای روشنفکر، که در بحث تنها به حرفهای خود فکر میکنند و کاری به تاثیر آن بر طرف مقابل ندارند بدون آنکه متوجه مقصود نقی باشد، پاسخ میداد. می‌خواستم دخالت کنم ولی نمی‌دانستم چه بگویم و چطور جلوی این بحث را بگیرم. نقی با سوالاتش نیما را تا ته خط برد و او صریح مطرح کرد که به نظرش سلاح فقط بدرد دفاع از خود میخورد و تبلیغ مسلحانه نادرست و غیر عملی است.

نقی که تا این لحظه آرام بود و با دندانش گوشه سبيلش را می جويد. یکباره با صدایی که کمی حالت گرفتگی داشت سوال کرد:

" آيا تمام اين نظرات را در همين مدت کوتاه و با خواندن همين يک جلد کتاب پيدا کرده‌ايد؟"

همه يکباره ساکت شديم ...سوالش چه معنی می داد؟ حداقل بوی خوبی نمی‌داد. اين تنها يک سوال نبود، جوابی در خودش داشت. اگر طور ديگری می‌پرسيد، می‌توانستم به سوالش فکر کنم که معنایش ضرورت مطالعه بيشتر میشد و می‌توانستم حق را به او بدهم. ولی در لحن او نوعی طنز بود که اصلا خوشم نيامد.

نيما سعی کرد توضيح دهد:

"رفيق اين صبحت ها برای باز شدن بهتر مباحث است ونه چيز ديگری. خوب معلوم است که بايد کتاب های بيشتر را خواند و دنبال جواب ها گشت."

ولی حسين بحث قبلی نیما را ادامه داد و گفت

" من تا قبل از اين بحث ها تا اين حد به اين موضوع فکر نکرده بودم و امروز بيشتر روی اين فکر هستم که می بايست به شيوه های ديگری در مبارزه توجه شود. اسلحه را بايد برای دفاع از خود بکار گرفت و نه برای هدف ديگری...... و اصولا در هيچ کجا اين شيوه ثمر بخش نبوده.... "

نقی يکباره از کوره در رفت وبا صدایی که نسبتا بلند بود گفت:

" فکر کرده ايد آنهایی که اين شيوه مبارزه را تئوريزه کرده‌اند يکروزه به اين فکرها رسيده‌اند؟ فکر می کنيد آنها اين کتاب ها را نخوانده بودند؟ فکر می کنيد مسعود احمد زاده يک شبه کتاب استراتژی و تاکتيک را نوشته و يا پويان بدون مطالعه و يا با چند کتاب رد تئورِی بقا را نوشته ؟ فکر می کنيد........ ..."

او خيلی عصبابی بود و مدت طولانی خودش گفت و خودش دوخت و برید. من از چهره بر افروخته‌اش ترسيده بودم. انگار دهانش کف کرده بود. همه ما يک هوا عقب کشيده بوديم. احساس می‌کردم دايره‌ای که دور آن نشسته‌ايم بزرگتر شده. هيچکدام از ما حرفی نمی زد. بهت‌زده به او چشم دوخته بوديم.

نمی‌توانستم به آنچه می‌گويد تمرکز کنم. فرم گفتار و شدت عصبانیت و تکان‌های دست مرا بيشتر به گوشه رينگ ترس کشانده بود. راستی چرا اينقدر عصبانی شده بود؟ رفتارش با ما مثل رفتار با بچه‌ها بود. فکر نمی‌کنم سن و سالش خیلی بيش از ما بود. کل استدلال او آن بود که ديگران قبل از ما خيلی هم مطالعه کرده بودند وما حالا بچه فسقلی ها با خواندن دو کتاب می‌خواستيم همه کارهای ديگران را رد کنيم ...
در آخر هم گفت:

" اينجا يک سازمان مسلح است. اگر می‌خواستيد کار سياسی کنيد، چرا به اين سازمان آمديد؟ چرا با منشعبين نرفتید. صد تا سازمان هست که کار سياسی می کنه و کتاب می خونه. شماهم می تونستيد به آنها بپيونديدد. قبلا نمی‌توانستيد فکر ش را بکنيد؟ اينجا، جای اين بحث ها نيست. دشمن هر روز دسته دسته رفقای ما را می‌کشد، آنوقت شما نشسته‌اید اينجا، از امکانات سازمان استفاده می‌کنید و بدون اینکه هیچ کاری کنید، کتاب می‌خوانيد و بعد هم می‌گوييد اين شيوه مبارزه از بیخ و بن غلط است و باید کار ديگری کرد. همه اين مشکلات ناشی از بی‌کاری و بی‌حرکتی شماست. شما در این مدت هیچ حرکت عملی نداشته‌اید. هیچ امکانی برای سازمان نساخته‌اید.........."

وقتی رفيق نقی برای ديدن چشم بسته به آن طرف حياط می‌رفت هر کدام ما در گوشه ای خزيده و در فکرهايمان فرو رفته بوديم. احساس می‌کردم، گناه بزرگی مرتکب شده‌ام. از امکانات سازمان استفاده کرده و مشی آنرا رد کرده‌ام .... آب سردی از سر تا پايم ريخته شده بود. احساس سرما.... احساس خلا.... نمی‌دانستم چه بگویم. رفيقی که اينقدر منتظر ديدارش بودم حالا با دعوا و انتقاد از ما جدا شده بود. مگر ما چه گفته بوديم؟ وقتی نيما برای بردن رفيق نقی از خانه خارج شد از حسين پرسيدم خوب حالا چی می شه؟ اوجوابی نداد. ساکت بود و در فکر.


بی‌حوصلگی در خانه ما روز بعد و روزهای بعد هم ادامه يافت . هر سه نياز داشتيم تا حرف های رفيق مسئول را دوباره نشخوار کنيم. ربط بحث های خودمان را با استدلال های او نمی‌فهميدم. حرف اصلی او آن بود که ما در اين مدت کوتاه نمی‌توانيم مسائل را آنطور که تئوريسين های سازمان ديده و نوشته‌اند درک کنيم. خوب، اين حرف درست، ولی حداقل من انتظار داشتم تا او با ما روی خود موضوع بحث کند و نه روی شيوه کار ما. کاش لااقل می گفت کتابهایی که خوانده‌ايد کم است و من برايتان کتاب های بيشتری می‌آورم و يا رفقایی را می‌آورم تا بحث بيشتری با هم داشته باشيد و يا...... نه اينکه تهديد کند!

از همه بيشتر حسين بود که جا خورده بود. او حوصله نداشت، حتی با من حرف بزند. بيرون نمی‌رفت و در گوشه‌ای کتابی بدست می‌گرفت و خود را مشغول می‌کرد. در فکر های خودش بود. گاهی او را می‌ديدم که کتاب را بسته و جایی خيره شده. خيلی دلم می‌خواست تا فکر هايمان را با صدای بلند در جمع طرح می‌کرديم.

من نمی فهميدم که چرا حسين و نيما اينقدر گرفته‌اند. خوب رفيق مسئول به ما اعتراض کرده بود. با ما هم نظر نبود و يا شيوه کار ما را قبول نداشت ، اين که اينقدر ناراحتی نداشت. در مورد نیما تا حدی میتوانستم به او حق دهم. او انتظار داشت میاحثی که مطرح میکند مورد توجه قرار گیرد و حال این چنین مورد تهاجم قرار گرفته بود و مهمتر آنکه مسئولیت او زیر سوال رفته بود. در واقع رفیق مسئول حق داشت. تیم ما در مدت اخیر هیچ کاری نکرده بود و مسولیت این نقص بیش از همه متوجه مسئول تیم بود. ولی حسین چرا این‌قدر در فکر بود. بنظرم می‌رسید که مساله او تنها این بحث و برخورد تند مسئول نیست. مساله او چیز دیگر و مهمتری بود. او چیزهایی میدانست که من نمی‌دانستم.

يک شب سر برنامه‌نويسی اين موضوع را طرح کردم:

" چرا ما ديگه برنامه جمعی مطاله نمی‌گذاريم. فکر می‌کنم بايد در باره حرف های رفيق نقی صحبتی کنيم... شما چی فکر می‌کنيد؟ چرا هيچکی حرفی نمی‌زنه؟ من سر در نمی‌آرم...."

نیما گفت

" من حرفی ندارم. فکر کردم تمايلی نيست.."

ولی حسين با عصبانيتی که به‌او نمیامد، گفت:

" چطور نمی‌فهمید؟ مطالعه جمعی بذاريم که چه؟ می‌خواهيم به کدام سوال جواب بدهيم ؟ مگه نديدید رفيق چی گفت. رفيق گفت شما ها اگر از اين حرف ها بزنيد جاتون اينجا نيست. می‌فهمید."

راست می گفت رفيق نقی گفته بوداگه از اين بحث ها کنيد .... جاتون اينجا نيست.
" یعنی ما باید با منشعبین میرفتیم بسمت حزب توده."

این جمله يک باره از دهانم پريد. مدتها بود که منشعبین را فراموش کرده بودم. فکرم به یکسال قبل برگشت......

****
" اواخر تابستان بود که يک روز صبا به همراه رفيق چوخاچی به تيم ما آمد و تعريف کرد که عده ای از رفقا بحث هایی روی مشی مسلحانه دارند و می‌خواهند تا در تيم ها ی ديگر هم آنها را طرح کنند. به همين دليل و به دليل اينکه می‌خواستند نظراتشان صحيح و دقيق طرح گردد، همه صبحت ها را بر روی نوار پر کرده‌اند. در آن نوار سه تن از مسئولین سازمان (فرجودی، چوخاچی و هوشمند) با دو نفر از کسانی که از سازمان جداشدند (حسین قلمبر و فاطمه ایزدی) به بحث نشسته بودند قرار شده بود که این نوار در اختیار همه تیم ها قرار گيرد. بعد هم نوار را گذاشتند و ما شنيديم. رفيق چوخاچی قرار بود به سوالات ما جواب دهد. يادم نيست کسی سوالی کرده باشد و کلا بحث سياسی درگرفته باشد. در نوار خيلی روی روابط غلط درون سازمانی تاکيد شده بود و به حميد اشرف به عنوان آدمی خشن و فرصت طلب اشاره شده بود. نکته ای که خيلی مرا ناراحت کرد و حتی مانع شد تا بقيه نوار را با دقت گوش دهم، حملات تند شخصی معترضین به رهبران کشته شده سازمان بخصوص حمید اشرف بود. صبا چندی بعد بما اطلاع داد که آن رفقا از سازمان جدا شده‌اند. ولی من نمی‌دانستم که سازمان آنهارا اخراج کرده يا خودشان رفته‌اند؟"


و حالا چند ماه بعد از انشعاب، آن جدایی در ذهن من بطور جدیتری طرح میشد. آنها چه میگفتند و چرا جدا شده بودند؟ بدتر از همه آنکه آنها بعد از جدایی به حزب توده نزدیک شده بودند. چرا؟

تعريف اين داستان مرا آنقدر آشفته کرده بود که انگار به همان دوران بازگشته بودم. راستی چرا آنموقع خوب به نوار آنها گوش نداده بودم؟ آنها بجز انتقادات تشکیلاتی و حمله به رهبران سازمان، چه بحث های نظری مطرح کرده بودند؟ من یادم نمیامد که در آن نوار بحث نظری مطرح شده باشد. چه خوب بود اگر آن نوار را داشتم و دوباره با دقت گوش میدادم.

نيما با نگرانی گفت:
" نه وضع ما با اون ها فرق داره. آنها با سازمان مشکل داشتند ولی ما میخواهیم بحث هایمان را در درون سازمان مطرح کنیم. ما تنها طرح بحث کرده ايم و باید آنها را ادامه دهیم. ولی باید در طرح مسائل با سایر رفقا بيشتر دقت کنيم.
سپس رویش را بمن کرد و گفت:
" منظورم تو هستی. دليلی نداره که تو تمام فکرهایی را که هنوز جمع و جور نکردی و خودت هم بدرستی و نادرستی آن مطمئن نیستی يک جا طرح کنی؟ آدم باید در حرف زدن بیشتر دقت کند"

حسين از من دفاع کرد و گفت:
" منظورت اينه که ما فکر هامون را برای خودمون نگه داريم و به کسی نگوييم، تا به یک نتيجه کامل برسيم. اینکه نمیشود طرح بحث!!! این که بیشتر آدم را از نظر فکری از دیگران دور میکند. من نمی فهمم، مگر ما می خواستيم به کدام نتايج برسيم که می‌بايستی فکرامون را با ديگران طرح نکنيم؟

نيما جوابی نداد. ولی من حس می‌کردم که او جواب دارد ولی شايد نه جوابی که خوش‌آیند ما باشد.

نیما بالاخره گفت:
" مهم نيست که رفقا خوششان بيايد یا نه. ما بايد مطالعاتمان را دنبال کنيم. از فردا بحث ها را ادامه خواهيم داد."

از اين حرف نيما خوشحال شدم. باز حرکتی را در تيم می ديدم که در چند روز قبل ساکن مانده بود. ولی اينبار بحث هایمان در سطحی دیگر مطرح میشد و اگر برای نیما از قبل اهمیت این بحث ها روشن بود، برای من اهميت اين بحثها کم کم روشن می‌شد.

درست است که رفيق نقی بد برخورد کرده بود ولی مضمون حرفش درست بود. این حرفهای ما میتوانست ته خطش به نفی مبارزه مسلحانه منجر شود. او این ته خط را برای من آشکار کرده بود. اگر ما به این نتیجه برسیم، چه میشود. آیا باید سازمان را ترک کنیم. برای من ترک سازمان قابل تصور نبود. من هیچ وقت نمیتوانستم بپذیرم که مثل منشعبين با توده ایها کار کنم یا به مائوئیست هایی که در کنفدراسیون جمع شده بودند بپیوندم. از نظر من توده ایها مظهر سازشکاری و محافظه کاری بودند و کنفدراسیونی‌ها، روشنفکرانی که در اروپا دور از خطر نشسته بودند و حرفهای گنده گنده میزدند. نه نه، نسل ما میخواست به این محافظه‌کاریها و حرافی‌ها پایان دهد. من به هر نتیجه نظری هم که میرسیدم برایم قابل تصور نبود که به سمت آن جریانها بروم. این حرفهای ما برای درون سازمان بود. اگر هم قرار بود چیزی تغییر کند، این خود سازمان بود که باید این تغییر را می‌پذیرفت. ولی اگر آنطور که نقی میگفت این بحث ها ته خطش نفی مبارزه مسلحانه باشد، آنوقت از سازمان چه می‌ماند؟ مگر نه اینکه سازمان در تمام این سالها خود را با مبارزه مسلحانه معرفی کرده و در همین رابطه تمایزش با دیگران را ترسیم کرده بود؟؟؟......
سرم از این فکر ها درد گرفته بود. ....

......................................................................


....چند روزی از آمدن رفيق نقی گذشته بود که يک روز درخانه را زدند. همسايه بود که نام مرا صدا می زد :"شيرين خانم، شيرين خانم"

صبح بود و در واقع از چشم همسايه ها من می‌بايست تنها در خانه باشم. کفش های فرار را که هميشه در خانه به پا داشتم بسرعت در آورده و دمپایی پوشيدم و در را باز کردم. همسايه بغلی بود.
می خواست بيايد توی خانه. با اين بهانه که چرا تنها نشسته‌ام. آمدن همسايه خيلی غير منتظره بود. من نمی‌توانستم بگذارم که او داخل شود، چون اتاق ميهمان ما در اشغال رفيق چشم بسته بود و من جایی برای پذيرایی از او نداشتم. با سرعت توضيح دادم که شوهرم سرما خورده مريض و در خانه بستری است و من برایش آش پخته ام. از زندگی در خانه های جنوب شهر ياد گرفته بودم که وقتی شوهر زنی در خانه است آن زن نه همسايه‌ای را به خانه راه می‌دهد و نه خودش جایی می‌رود. او می‌بايست تمام وکمال در خدمت مردش بماند.

با اين توضيح همسايه که تقريبا گارد گرفته بود تا داخل خانه شود خودش را عقب کشيد و نگاهی به من انداخت و گفت:

" دخترجوانيت رو حروم نکن. چرا تنها نشستی تو خونه. وخيز بيا پيش ما."

احساسم به من می گفت که چيزی پيش آمده. اين همسايه بغلی بر عکس همسايه روبرو کاری با من نداشت. دخترش بود که علاقه به رابطه نشان می داد و من هم به علت اتاق طبقه بالا که مشرف به حياط ما بود، چند بار پيش او رفته بودم. او همين هفته قبل بمن گفته بود که دخترش در سفر است و حداقل تا يک هفته ديگربر نمی گردد. حال چطور شده که او خودش به سراغ من آمده. نگران شده بودم بايد زودتر ته و توی قضيه را در می‌آوردم. به او گفتم:

" شما راست می‌گی ، بزار شوهرم را غذا بدم وقتی خوابيد ميام پيش تون"

خوشبختانه دخترش هنوز از سفر برنگشته بود. مطمئن شدم که از طبقه بالا چيزی نديده. صحبت را از مادرم و دلتنگی برای او شروع کردم. همسايه بعد از شنيدن آه و شکوه من، از دوری از خانواده گفت:

" بمیرم برات، اين اقدس خانم هميشه می‌گفت که هوای ترا داشته باشم، ولی من، مادر، نرسيدم، دستم بشکنه که گرفتار کارهای خونه هستم و از همسايه‌ام غافل شدم. اما فکر نکنی ما حواسمون به تو نيست ها. اقدس خانم هر وقت دور هم جمع می‌شيم میگه اين شيرين خانم را هم صدا کنيم، بابا دلش پوسيد، انقدر تو خونه تنها نشست. نمی‌دونم شما چرا اينقدر خجالتی هستی. فکر می‌کردم دخترای تهرونی بيشتر اهل رفت و آمد باشند. شما که آمديد به اين محل همين اقدس خانم می‌گفت حالا ببين اين همسايه تهرونی با رفت و اومدش چه قمپزی تو اين محل در کنه. ولی شما که از صبح تا شب خودتو تو خونه حبس کردی، خوب معلوم است که بايد هم دلت بگيره و دلتنگ بشی ..."

هنوز نفهميده بودم کدام حرکت من اين همسايه رو نگران کرده. همين پنج شنبه قبل بود که با کمک حسين، با کلی دردسر حلوایی تهيه کرده و دم در خانه همسايه ها برده بودم. باز هم می خواستم راه بدم که حرف بزنه. سرم را پايين انداختم و با صدای بغض آلودی گفتم:

" دلم خيلی برای مادرم تنگه، ولی نمی‌خوام شوهرم بفهمه، آخه اون، اول کارشه و دوست داره پيشرفت کنه. برای همين هم از مرکز اومده شهرستان. اگه بدونه که من برای مادرم بی‌تابی می‌کنم، خيلی ناراحت می‌شه. نه او اصلا نبايد بفهمه."

همسايه که با ناراحتی به حرف های من گوش می‌داد دستش را روی شانه من گذاشت و آرام و کمی با جديت گفت:

" فکر می کنی من نمی‌دونم. فکر می‌کنی من صدای گريه هاتو نشنفتم ؟ فکر می‌کنی اين همسايه ها اينقدر دل‌سنگند و نمی دونن تو دل تو چی می‌گذره؟..."

" چی صدای گريه؟" با تعجب پرسيدم.

" معلومس ..... این چند روزه هر وقت که من می‌رم تو حياط صدای گریه‌ات را می شنفم. چطور اين شوهر تو شب که می‌آيد از چشم های تو نمی‌فهمه که همه روز گريه کردی؟ آقا مرتضی هم می‌گفت حتی شب هم صدای ترا شنيده ....."

گيج شده بودم ..... یعنی از خانه ما صدای گريه می‌آمد وما خودمان خبر نداشتيم. ولی صدای گريه کی؟....
ما میدانستیم که دیوار اطاق مهمانخانه نازک است و صدا‌های آنطرف را از این اطاق می‌شنیدیم و معلوم بود که آنها هم میتوانند از داخل
حیاط صداهای داخل این اطاق را بشنوند. پس این رفیق چشم بسته است که گریه می‌کند. چرا؟ چی شده؟
مریم سطوت
******

برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
anonymous
و یا
Nick Name
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...

۲۴.۱۱.۸۶

توشه

هفته گذشته بدلیل تصادفی که پدرم داشت سفر کوتاهی به کانادا داشتم
بايد بگويم که بعلت دوری محل زندگی؛ من مستقیما در جريان پير شدن پدرو مادرم نبوده ام و در تمام اين دوران خواهر و برادرانم از آنها مواظبت کرده اند. و بعلت زندگی در ميان دوستان هم سن و سال کمتر با مقوله پيری سرو کار داشته و و يا به آن فکر کرده ام. در اين چند روز کوتاه پدر و مادرم را نه در توانایی و فعاليت بلکه در ناتوانی ونياز ديدم. پيری به معنی بيماری ، به معنی ناتوانی بدنی، به معنی برگشت به دوران کودکی و نياز به محبت بيشتر، به معنی نگرانی از آينده ، در فکر رفتن به آنچه گذشته و به آنچه به دست آمده ، در فکر آرزوهای دست نيافته و خشکيده، در فکر راه باقی مانده و هزاران فکر ديگر ...درد ناک است ... درد و سختی تنها در ديدن پدرو مادری نيست که روزگاری سمبل مقاومت و کار و فعاليت و اميد دهنده راه و کار بودند . درد در آنجاست که پيری را از نزديک لمس کنی و آنرا آينده ای برای خودت بينی ... آينده ای که دور هم نيست و سوال کنی که من چه کرده ام برای آن دوران ؟ چقدر سلامت جان و جسم توشه کرده ام؟ چقدر محبت در اطراف خود گرد آورده ام؟ کدام دوستان را بدور خود دارم تا از توشه محبت آنها دوران
پیری بهره گيرم ؟ و خلاصه آيا هنوز وقت کافی باقی است تا توشه ای بياندوزم
مریم سطوت

Read More...

۲۰.۱۱.۸۶

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراحعه کنید

Read More...

۲۲.۱۰.۸۶

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۲۴.۹.۸۶

عکس و موزیک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۱۶.۹.۸۶

سیمرغ و سی مرغ


تلخی آرزو و سختی جستجو 4
در بازگشت از همایش اتحاد جمهوريخواهان از برلین بسمت کلن میرویم. بیش از دو سوم راه را رفته ایم. بهروز در صندلی کنار من خوابیده است و مریم و نوشین در صندلی عقب در حال پچ پچ کردن و من در گیر فکرهای پراکنده ام. صدای زویا (افسانه صادقی) در گوشم است. رهایم کن ای تلخی آرزو؛ رهایم کن ای سختی جستجو؛ تا بنوشم جان خود را.
آیا جان زندگی در تلخی آرزو و سختی جستجوست یا در رهایی از آن؟ کسانی که رویاهای دور از دسترس را تعقیب میکنند و سختی های راه را میپذیرند از جان زندگی بیشتر بهره میگیرند یا آنان که واقع بین ترند، آرزوهایشان دست یافتنی و زندگیشان با فراز و نشیب کمتری همراه است ؟

*******
یاد آوری محمود و انوش مرا به گذشته ها برد. آنها نمونه نسلی بودند که دست یابی به آرزوهای دور از دسترس را در عرصه اجتماعی هدف قرار داده بود. نسلی که هم در ایران و هم در سرتاسر جهان میخواست دنیا را دگرگون کرده و دنیای دیگری که آنرا انسانی تر میدانست برپا سازد. این نسل نتوانست و نمیتوانست به اهدافی که در نظر داشت دست یابد. حتی بدتر از آن، در کشور ما، روند حوادث در راستایی متضاد با خواست های آنان پیش رفت. در اروپا و آمریکا بازماندگان آن نسل آرزوهای خود را نه در مائوئسم و تروتسکیسم و جنبش هیپی ها که در شکل دهی و تقویت جنش های صلح و فمینیستی و حقوق بشر و محیط زیست یی گیری نمودند. بخش بزرگی از متفکران و چهره های برجسته فرهنگی امروز این کشورها از فعالان آن نسلند.
در ایران صدها تن از جوانان آن نسل کشته شدند. هزاران تن زندان رفتنند و صدمات اجتماعی گوناگونی را متحمل گردیده و یا مجبور به مهاجرت شدند. ولی در ایران نیز همچون اروپا بخش بزرگی از نحبگان فکری فرهنگی و مدیران کشور بازماندگان آن نسلند. نقش بازماندگان آن دوران در جنبش های مدنی اجتماعی کنونی کشور ما تعیین کننده است.
آیا آنان در پی گیری آرزوهای دور از دسترس از جان زندگی بهره مند شدند و یا با شکست در دست یابی به اهدافی که در برابر خود قرار داده بودند؛ جوانی خود را در پی گیری سراب از کف دادند. در اینجا منظور من درستی یا نادرستی ایده های آنان و یا نتایج اجتماعی اقدامات آنان نیست. در این زمینه من کم مطلب ننوشته ام. بحث من در اینجا، خود زندگی این نسل است.
دوازده سال پیش مریم (سطوت) تصمیم گرفت که برای خود جشن تولد بزرگی بگیرد. بخشی از دوستان قدیم و جدیدمان را دعوت کردیم. مریم که در سازماندهی مراسم توانایی و تجربه دارد برنامه خوبی تدارک دیده و با وجود امکانات بسیار ناچیزما در آنزمان برنامه خوبی سازمان داد. حدود سیصد نفر در این جشن شرکت کردند. ولی به نظر من این جشن از زاویه دیگری اهمیت داشت. برخلاف اروپاییها در ایران گرفتن جشن تولد برای بزرگسالان معمولا مرسوم نیست. بخصوص در میان فعالان سیاسی اجتماعی نسل ما، تا آنروز این چنین مراسمی بی سابقه بود (یا حداقل من از آن اطلاع نداشتم). در واقع برگزاری چنین جشن تولدی برای مریم که در 20 سالگی زندگی معمول، خانواده و دانشگاه و تئاتر را رها کرده وبه چریکها پیوسته بود اعلام نوع دیگری از نگاه به زندگی بود.
من خیلی فکر کردم که برنامه را چگونه آغاز کنم. اصلا دلم نمیخواست که برای شروع چنین برنامه ای هفت هشت دقیقه تعارف ها و حرفهای متداول را تکرار کنم. ولی اگر میخواستم از تعارف ها و خوش آمدگویی های معمول یک کلمه بیشتر صحبت کنم، صحبت من نمیتوانست به ارزش گذاری از زندگی مریم که یک نمونه مشخص از زندگی همه دعوت شده ها بود ارتباط نگیرد. در آنزمان پس از حوادث بعد از انقلاب و فروپاشی کشورهای سوسیالیستی و مشکلات سالهای اول مهاجرت کم نبودند کسانی که ارزیابی مرا از زندگی خود نداشته و افسوس سالهای از دست رفته را میخوردند. وارد شدن در این بحث که نمیتوانست در چند جمله محدود بماند خوش آمد گویی را بیک بحث نظری تبدیل میکرد که جایش در جشن تولد نبود. هر چه فکر کردم چیزی به نظرم نرسید و اجبارا تصمیم گرفتیم که مریم خودش در چند جمله از همه به خصوص آنان که از راه دور آمده بودند تشکر کرده و خوش آمد بگوید و مستقیما برنامه هنری را آغاز کند.
یادم نیست که درست همان روزها به چه دلیل بیاد شعر قوم به حج رفته مولانا افتادم. شعر را بارها خواندم و هر بار بیشتر به این نتیجه رسیدم، همه آن چیزهایی که من میخواستم یگوید در این شعر خیلی بهتر بیان شده. یکیار شنیده بودم که عارف این شعر را همراه با دف اجرا کرده. جستجو کرده و آن آهنگ را پیدا کردم. مریم آهنگ را تمرین کرد. آنروز من جشن را بی هیچ مقدمه ای، مستقیم با خواندن این شعر شروع کردم و مریم هم همراه با تار شهریار ضرابی آنرا اجرا کرد.
در این شعر مولانا میگوید " ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید" و در ادامه شعر، زوار سرگردان در بیابانهای عربستان را خطاب قرار میدهد که شما درآن بیابانها تنها یک قطعه سنگ خواهید یافت و خدایی پیدا نخواهید کرد و میگوید " یک شاخه گل کو اگر آن باغ بدیدید یک جوهر جان کو اگر از بهر خدایید" ولی پس از همه این شماتت ها، شعر را این چینن پایان میدهد " با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس بر این گنچ شما پرده شمارید". در نظر مولوی، خدا و جوهرجان در بیابانهای عربستان یافت نخواهد شد ولی تلاش برای رسیدن به خدا، گنج زندگی آنانیست که در این راه گام نهاده اند.
این مضمون را عطار در داستان سیمرغ روشن تر بیان کرده. در این داستان سی مرغی که برای دیدار سیمرغ سختی های راه را پشت سرگذارده و به قله قاف میرسند سیمرغ را نمییابند و تنها تصویر خود را در آینه می بینند. از نظر عطار سیمرغی وجود ندارد. سیمرغ تلاش برای رسیدن به سیمرغ است و در سیمای آنانی که سختی های راه رسیدن به قله قاف را برای ملاقات سیمرغ پذیرا شده اند، خود را نمایان میکند.
داستان سیمرغ عطار در ماهی سیاه کوچولوی صمد تداوم مییابد. ماهی سیاه کوچولو روشن ترین بیان ایده ها و آرزوهای نسل ماست. صدها هزار جوان در ایران (و اروپا و آمریکا) با آرزوی رسیدن به دریا قدم در راههای ناشناخته گذاشتند. ماهی سیاه کوچولو سمبل تمامی آنانی بود که زندگی جاری را نمی پذیرفتند و خواهان تغییر و دگرگونی و بعبارت دیگر رسیدن بدریا بودند.
در آندوره ایده حرکت بسوی دریا همه روشنفکران نسل ما را تسخیر کرد. گوگوش در شعر دریایی ایرج جنتی عطایی میخواند. " کمکم کن نگذار اینجا بمانم تا بپوسم....دل من دریاییه ، چشمه زندان منه، قطره قطره های آب مرثیه خان منه" ابتهاج در اثر برجسته اش " گام هنر زمان" میگوید " آبی که بیاسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روانست".
در این بحث، من سیمرغ عطار را بیشتر از ماهی سیاه کوچولو می پسندم. صمد در داستان ماهی سیاه کوچولو دچار یک تناقض است. در داستان صمد دریا وجود دارد. ماهی سیاه کوچولو بدریا میرسد. دریا فراخ است. ماهی ها میتوانند در دریا بهرسو حرکت کنند. دریا در نظر او اوج آزادی انسانهاست. ولی در داستان صمد، ماهی سیاه کوچولو باید کشته شود. و درست در همان لحظه ای که او لذت شنا در دریای فراخ را احساس میکند، مرغ ماهی خوار اورا میرباید. در دریای صمد نیز آزادی نسبی است. در این دریا نیز ماهی ها نمیتوانند به سطح آب بیایند چون مرغان ماهی خوار در آنجا در انتظار آنانند و نمیتوانند به عمق بروند چون کوسه ماهی ها در آنجا آنها را می بلعند. در تداوم ایده صمد، باید در این دریا نیز ماهیانی پیدا شوند که بسوی اقیانوس هایی رهسپار شوند که در آنجا از کوسه و مرغ ماهی خوار نشانی نباشد.
داستان عطار روشن تر است. در داستان عطار سیمرغی وجود ندارد. سیمرغ خود راه است. سیمرغ همان مرغانی هستند که در این راه گام مینهند. سیمرغ در تلاش رسیدن بقله قاف معنا مییابد. خدایی شدن همان تلاش برای رسیدن به خداست. (و یا با برداشت امروز من دست یابی به آزادی و عدالت و ارزش های انسانی نه یک هدف که یک روند است)
بخش بزرگی از روشنفکران کشور ما امروز ایده های ذکر شده را اسطوره سازی و در مغایرت با دنیای مدرن میدانند. مگر نه اینکه يک جنبه از تاثیر عرفان در ذهن ما ایرانیان جدایی سنجش اعمال و افکار، از تاثیر آن در زندگی عملی بوده و بعنوان یک عامل منفی در ذهن ما ایرانیان در مواجهه با دنیای امروز عمل نموده. آیا در دنیای مدرن امروز که نتیجه هر فکر و اقدام با نتایج عملی آن در زندگی واقعی سنجیده میشود، حدیث سیمرغ و ماهی سیاه کوچولو پایان یافته و تمجید من از سیمرغ عطار و ماهی سیاه کوچولوی صمد نشانه ای از بازمانده های افکار سنتی در ذهن من نیست. یا آنکه دنیای امروز، دنیای فاصله گیری از یقین ها و احکام قطعی ناشی از تجربه دوران دکارت و لاووازیه و میدان دادن به ایده ها و اعمالی است که از مرزهای شناخته شده فراتر رفته و افق های جدیدی را بگشاید. دنیای امروز پذیرش و تمجید همزیستی ماهی های دیوانه کوچولو و ماهی های عاقل سفید است و یا بعبارت دیگر حدیث
سیمرغ پایان نیافته است. سیمرغ را باید باز تعریف کرد
**************
برخی از دوستان بمن اطلاع داده اند که در توشتن اظهار نظر دچار مشکل شده اند. دوستانی که عضو گوگل نیستند میتوانند از
anonymous
استفاده کرده و نامی را که مایلند و در صورت تمایل میل آدرس و آدرس وبلاگشان را در انتهای مطلب بنویسند

Read More...

۳.۹.۸۶

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...

۲۶.۸.۸۶

عکس و موزيک آخر هفته

لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید

Read More...