/* expanded templates begin */ */ expanded template ends */

۱۴.۴.۸۶

تلخی آرزو و سختی جستجو 1

افکار پراکنده 10

همایش اتحاد جمهوريخواهان پایان بافته و از برلین بسمت کلن برمیگردیم. خیلی خسته ام. شاید بدتر از آن، یک چیزی در عمق وجودم دارد اذیتم میکند. حوصله ندارم که دنبالش بگردم. منطقا باید راضی باشم. جلسه خیلی بهتر از آنچه انتظار داشتم برگزار شد. در انتخابات شورای هماهنگی 90 در صد شرکت کنندگان بمن رای دادند و این نتیجه در رای گیری شکسته کم پیش میاید آنهم در سازمانی با تنوع اجا. ولی از نتایج انتخابات در مورد برخی از آرا راضی نبودم ولی همیشه در انتخابات آنهم مخفی برخی رای ها مطابق میل نیست و این نمیتواند عامل ناراحتی من باشد. شب پیش هم با تعدادی از دوستان تا نیمه شب گفتیم و خندیدیم. من هیچوفت فکر نمیکردم که مهرداد مشایخی این قدر استعداد طنز داشته باشد. حتی یکبار مریم آنچنان از خنده ریسه رفت که از روی صندلی افتاد و همانجا روی زمین میگفت دو دقیقه استراحت؛ من الان خفه میشوم. قاعدتا باید سرحال باشم ولی خیلی خسته ام
مریم و نوشین (ناهید پور) عقب نشسته اند و تند تند پچ پچ میکنند. من بعضی وقت ها بزنها حسودیم میشود. آنها صحبت را از مسائل بظاهر پیش پاافتاده شروع میکنند و آنرا گسترش میدهند و راجع به مهم ترین مسائل زندگی در قالب مسائل پیش پاافتاده مدتها حرف میزنند. آنها آنقدر خوشمزه غرق پچ پچ کردنند که من با آنکه خیلی دلم میخواهد کمی چرت بزنم دلم نمیاید بمریم بگویم رانندگی کند. بهروز (خلیق) کنار من نشسته. او چند بار سعی میکند سر صحبت را باز کند و مباحث مهمی را پیش میکشد. ولی من اصلا حوصله بحث های نظری سیاسی ندارم و صحبت را با جوابهای کوتاه قطع میکنم. طفلک او که باید با این آدم بی حوصله تا کلن همسفر باشد. او هم چشمش را روی هم میگذارد و چرت میزند و من هم باندازه چند ساعت موزیک دم دستم میگذارم و میروم روی خط سمت چپ و پایم را میگذارم روی پدال گاز و با سرعت متوسط 135 کیلومتر ماشینها را درو میکنم و تا کلن یکضرب میروم.
آهنگی با صدای زویا (افسانه صادقی) را گوش میدهم. شعر از بهنام باوند پور است. این آهنگ را خیلی دوست دارم. میگوید. رهایم کن تلخی آرزو، رهایم کن سختی جستجو، تا بنوشم جام خود را
من قبلا هم به این شعر خیلی فکر کرده ام. چقدر این شعر با حال من کنونی من همخوانی دارد. خسته ام و اصلا دلم نمیخواهد بدوردست ها به رویاهای بزرگ و راههای دست یابی به آن فکر کنم.
قبلا هم باین فکر کرده ام که آیا این جملات بیان احساس لحظاتی است که آدمها دلشان میخواهد دمی از غوغای زندگی فاصله گیرند یا بیانی از يک نگاه به زندگی. ما در ادبیات فارس فراوان شعر هایی داریم که شاعر پناه بردن بیک پیاله می و فاصله گرفتن از فراز و نشیب های زندگی را برای لحظاتی ستوده است. ولی آنچه فکر مرا به خود مشغول کرده نه آرزوی لحظاتی برای فاصله گرفتن از تلخی ها و سختی ها که همه انسانها گاهی وقت ها خواهان آنند بلکه این آرزو بعنوان يک فلسفه زندگی است. آیا با رها شدن از تلخی های آرزو و سختی های جستجو میتوان جام زندگی را نوشید يا آنکه تمام جام زندگی در همان تلخی ها و سختی ها نهفته است.
یکبار بهنام باوند پور را دیدم و از او پرسیدم که در گفتن این شعر تو احساس يک لحظه را بیان کردی یا نگاهی به زندگی را. او حرفهایی زد که من درست نفهمیدم. فکر میکنم که خودش هم به این سوال فکر نکرده بود. ولی در حین جواب او خودم از سوال نادرستم بسیار شرمنده شدم. او احساسی را داشته و بیان کرده. چرا باید باین سوال فکر میکرده و مهمتر از آن، من شعری را خوانده و احساسی در من برانگیخته شده. جواب او چه تاثیری در احساس و سوال من میتواند داشته باشد. بهمین دلیل سعی کردم اشتباهم را تصحیح کنم و موضوع صحبت را عوض کردم.
شاید اصلا این سوالی که ذهن مرا مشغول کرده، سوال نادرستی است. مگر میتواند کسی رویا نداشته باشد. مگر میتوان بدون رویا و آرزو زندگی کرد. شاید درست تر باشد که سوال را بگونه دیگری طرح کنم. این رویاهای دور است که دست یابی به آنان دشوار است و بهمین دلیل آرزو کردن آنان که غیر عملی مینماید با تلخی و تلاش برای دست یابی به آنان با دشواری همراه است. ایا کسانی که رویاهای بزرگ دارند و دشواری های تلاش برای دست یابی به آن را تحمل میکنند از جام زندگی بیشتر مینوشند یا آنانکه رویاهایشان زمینی و واقعی است. آرامترند و کمتر با دشواری ها و فراز و نشیب ها مواجه میشوند.
من د رمقاله ای که راجع به صمد چند سال پیش نوشتم در عرصه اجتماعی به این سوال چنین پاسخ دادم. جامعه بشری را دریانوردانی ساختند که برای رسیدن به آن سوی دنیا اقیانوس ها را در نوردیدند. کمیاگرانی ساختند که برای یافتن اکسیر زندگی در زیرزمینهای نمور پیر شدند، دلاورانی ساختند که برای ساختن جامعه ای عادلانه تر به صلیب بسته شدند؛ اندیشمندانی ساختند که ایده های غالب را به چالش کشیدند. آدمهایی که نه گفتند و هزینه آنرا پرداختند.
ولی بحث من نفش تاریخی انسانها یا تاثیر اجتماعی این دو نحوه برخورد نیست. بحث من در اینجا راحع به قهرمانان یا بزرگان جامعه بشری نیست. بحث من راجع به ملیونها انسانی است که میکوشند بهتر زندگی کنند و از جام زندگی بیشتر بنوشند.
شاید این سوال برای کسانی که به نسل ما تعلق داشته اند عحیب باشد. مگر نه آنکه ما میخواستیم همه چیز را دگرگون کنیم. در تبلیغی که برای موزیک های سال 60 دیدم صحنه ای از اردوی صلح در آمریکا را نشان میداد که جون بائز آهنگ We shall overcome را میخواند و هزاران تن دست در دست هم با او همراهی میکردند بعد متنی نوشته میشد که در آن آمده بود آنروز ما میخواستیم جهان را دگرگون کنیم و دنیایی دیگری بسازیم. ولی مگر بسیاری از همان جوانان نسل ما نبودند که بعد ها از اینکه زندگی آرامی نداشتند و از لذت های دیگران محروم شده اند خود را ملامت کردند. آیا آرزوها و تلاشهای نسل ما زیبایی زندگی ما بود یا آن آرزوهای دور و دست نایافتنی و دشواریهای راه و آنچه را که در آن راه از دست دادیم تلحی زندگی ما بود.
چند سال پیش در روز تولد پسرم که تعدادی از آشنایان ما حضور داشتند از او سوال شد که تو که در شرایط سخت دربدری و تبعید کوچک بودی به نظر تو کدام زاویه های زندگی ما را نقاط منفی در رابطه با خودت دیده ای. او جواب داد که من به زندگی و روحیه جوانان دهه 70 احترام میگذارم و برای آنها که پدرومادر من و دیگر نزدیکان ما به آن نسل تعلق داشتند ارج قائلم ولی من از مجموعه رفتار و صحبت ها بدون آنکه مستقیم کسی چیزی بمن بگوید اینگونه اعتقاد پیداکردم آدمهایی باارزش ترند که در عرصه های مختلف دنبال هدف های بزرگند. و آدمهایی که در گیر یک زندگی عادی و معمولی هستند آدمهایی هستند یکنواخت که معمولا در معاشرت مداوم حرفی برای زدن ندارند. این روحیه را نه فقط در میان ایرانیان بلکه در میان آلمانیهای آن نسل هم دیده ام. شاید برای شما که خودتان به گروه اول تعلق دارید چنین تلقی عادی باشد ولی من در عمل دیدم که خیلی وقت ها همین آدمهایی که به همان کارهای معمول همه دیگران مشغولند آدمهایی هستند از نظر من جالب و من از آن تلقی اولم و دور ماندن از چنین آدمهایی که اکثریت مردمند ضربه خوردم.
آیا ما در عمق وجودمان به آدمهایی که به روال عادی زندگی نه میگویند، متفاوت زندگی میکنند احترام میگذاریم و بازمانده تلقی منفی مان از نحوه زندگی آدمهایی که رویاهایشان زمینی و واقعی است، زندگیشان کمتر با فراز و نشیب همراه بوده و خلاصه به آن چه که به ان زندگی چوح بختیاری میگفتیم هنوز وجود دارد.
برخی دوستان به خصوص دوست ارجمندم کاظم علمداری بدرستی بمن تذکر داده اند که نوشته های وبلاگم طولانی و چند موضوعی است و بیشتر به مقاله میماند. این نوشته را اینجا قطع میکنم و این بحث را در نوشته بعدی ادامه خواهم داد

لینک به آهنگ زویا
http://www.fatapour.de/musik/arezoo.wma

Read More...

۱۹.۳.۸۶

موزیک آخر هفته


در سالهای دهه 60 زمانی که من محصل بودم یکی از آهنگ هایی که من آنرا خیلی دوست داشتم آهنگ Summer wine بود که نانسی سیناترا آنرا خوانده بود. اخیرا فیلمی در آلمان از زندگی یکی از فعالین آندوران ساخته شده که این آهنگ بعنوان موسیقی متن فیلم انتخاب شده و توسط هنرپیشه آن مجددا اجرا شده. من در اینجا هم آهنگ اصلی را بخصوص برای دوستانی که هم سن و سال منند و نسخه جدید آنرا که در آلمان جزو پرفروشترین آهنگ هاست میفرستم

http://www.youtube.com/watch?v=XO1IezJlt5Q
http://www.youtube.com/watch?v=EOs2TSXTOkQ&mode=related&search=

Read More...

۳۰.۱.۸۶

روزی که دلم میخواست آنرا فراموش میکردم (افکار پراکنده 9

من در اول مهرماه سال 1352 دستگير شدم. برای ساواک مشخص بود که من در رابطه با سازمان فدايیان هستم. مدتی بود سازمان ضربه نخورده بود و اين سرنخ برای آنان پرارزش بود. اولين روز بازجویی من خيلی سنگين بود. کسانی که زندان بوده اند ميدانند که آنزمانها بازجويی برای گرفتن قرار و دستگیری نفر بعدی سنگين ترين نوع بازجویی بود. من شب حالم بد شد و بیهوش شدم و بنا بگفته دکتر زندان شانس آوردم که نمردم. بهمين دليل بمن چند ساعت پر ارزش استراحت دادند و من فرصت پیدا کردم که به جای انکار، فکر کنم که ضربه از کجا آمده و داستان قابل قبولی تنظیم کنم. آنشبب مرا بيکی از اطاقهای عمومی زندان کميته فرستادند که 12 نفر در آنجا بودند . بازجويي من روز بعد ادامه يافت ولی پس از پايان بازجويی سنگين اصلی و پذيرفته شدن داستان من از طرف آنان مرا در همان اطاق بمدت 20 روز نگاه داشتند و فورا بسلول انفرادی نفرستادند.
يکی از افراد آن اطاق دکتر افتخار بود که بعد از انقلاب نفر دوم جنبش مسلمانان مبارز شد و يکی دیگر داود مداین که بعدها در رابطه با اقلیت دستگر و اعدام شد. اسم کوچک يکی از ساکنان اطاق نامدار بود (نام فاميل او را نمينويسم). همان شب اول من متوجه نگاه مملو از حسرت و تحسين افراطی او شدم. بچه ها بمن گفتند که رسولی بازجو او را مرتب برای بازجویی احضار ميکند و احتمالا او برای آنها خبر میبرد. او مرتب مراقب من بود مرا بدستشویی ميبرد. زخمهايم را پانسمان ميکرد و خلاصه از هيچ محبتی فروگذار نميکرد. او بگونه ای با من با تحسين برخورد ميکرد که من خجالت میکشيدم. چند روز بعد رسولی او را برای بازجویی احضار کرد. او در اطاق بازجویی با استفاده از يک وسيله کمی تیز کوشید رگ خود را پاره کرده و خود را بکشد ولی موفق نشد. او را که تا آنروز کتک زيادی نخورده بود در همان راهروی زندان بمدت تقريبا يک هفته با دستبند بميله ها بسته و رسولی هربارکه ميامد با صدای بلند و با کلمات و لحنی تحقير آمیز باو دشنام ميداد.
برای من روشن بود که او احتمالا در بازجویی هایش ضعیف بوده و رسولی میکوشیده که او را به همکاری وادار کند ولی احتمالا با دیدن من (و شايد عوامل ديگر) تصميم ميگیرد که مقاومت کند. او را بعدا باز کرده و دوباره به اطاق ما آوردند. او دشتستانی بود و خيلی خوب آواز ميخواند ولی هربار که شروع بخواندن آهنگ های دشتستانی ميکرد، در بیت اول يا دوم آن گریه اش ميگرفت و های های با صدای بلند گریه را سرميداد. من کسی را نديدم که بخوبی او غم نهفته در آهنگ های دشتستانی را در خواندنش منعکس کند.
مرا بعد از چند روز بسلول انفرادی بردند و بعد از چند ماه بازجویی من تمام شد و بزندان قصر منتقل شدم. در آنجا او را ديدم و هنگام ورود با او هم مثل ديگران سلام و عليک و ماچ و بوسه کردم. رفقا در همان ابتدا برایم گفتند که مواظب اين نامدار باش، او تواب است و کسی باو محل نميگذارد. من چند ساعت بعد با او در راهرو مواجه شدم. او با شادی به سمت من آمد ولی من رو برگرداندم و به سمت ديگری رفتم. در نگاه او عمق ناراحتیش را از برخورد خودم ديدم. نيم ساعت بعد به حیاط رفتم و ديدم او در يک گوشه حياط نشسته و های های گريه ميکند. از همان گريه های بعد از خواندن آهنگ های دشتستانی. من دلم از خشونتی که در برخورد با او بخرج داده بودم بدرد آمد ولی از نظر من اين يک سياست عمومی ضرور بود و من هم شاخص ترين چهره فدايی آن زندان بودم. برخورد سرد با توابها فرهنگ جمع بود و من نمیتوانستم بگونه ديگری برخورد کنم یا حتی باین که آیا میشود طور دیگری هم برخورد کرد، فکر کنم. او را همانروز از آن زندان بردند و من نفهمیدم که سرنوشت او چه شد.
در آنروز من در اوج قدرت بودم و او در اوج ضعف. من سرفراز بودم و او سرافکنده. من مورد احترام بودم و او در مظان اتهام. او بمن محبت کرده بود و من از او هیچ بدی ندیده بودم ولی آنروز با خشونت غیرضرور خود او را آزار دادم. مگر نه آنکه ما به مبارزه روی آورده بوديم که علیه آنان که از قدرت خود برای اعمال فشار به ضعيف تر ها استفاده ميکردند بجنگيم. مگر نه آنکه ما به مبارزه روی آورده بودیم تا از آزار انسانها جلوگیری کنيم. آنروز من در دفاع از نجوه رفتاری که ما تصور ميکرديم بسود جنبش و مبارزه است علیه ارزشهاِِیی که مرا به مبارزه کشاند بود عمل کردم. آنروز من در احساسم با آنچه عمل کردم بيگانه بودم ولی از رفتار عمومی جمع که من خود نیز در شکل دادن آن سهيم بودم تبعیت کردم.
آیا آدمها میتوانند نه آنزمان که در موضع ضعفند بلکه آنگاه که در موضع قدرتند، از دید ضعیف تر ها پدیده ها را ببینند. پسر من چند سال پیش آنارشیست شده بود و هر وقت فرصت پیدا میکرد مرا به بحث میکشاند و میگفت چنین چیزی امکان ندارد. قدرت نمیتواند از دید ضعفا بپدیده ها بنگرد.
دلم ميخواست آنروز در زندگی من وجود نداشت و آنرا فراموش ميکردم

Read More...

۱۸.۱.۸۶

اعجاز يک کلام

من در 21 ارديبهشت سال 50 همراه با 3 تن ديگر از فعالين مبارزات دانشجویی روبروی ساختمان شرکت نفت در خيابان تخت جمشيد دستگير شدم. ما را مستقيما به زندان قزل قلعه بردند. نميدانم به چه دلیل دکتر جوان، از مسئولين ساواک که آنروز آنجا بود مرا برای بازجویی انتخاب کرد. (او مدتها بود که بازجویی نميکرد و وظايف دیگری در ساواک بر عهده داشت). آنروز من هم مثل همه فعالين آنزمان، از بازجویی و شکنجه شنيده بودم و تصور ميکردم که چند تا شلاق خوردن که مسئله ای نيست و تصور ميکردم من زير شلاق آخ هم نميگويم و تازه بعد از چندمین ضربه فهميدم که شلاق عجب چيز وحشتناکی است. آنروز من در مقیاس بازجوئی فعالین دانشجویی (و نه در مقیاس کسانی که با چريکها در رابطه بودند) خوب کتک خوردم. بعد از بازجویی هم مرا در همان حیاط زندان نگاه داشتند و يک کمی هم بعنوان چاشنی مشت و لگد خوردم به خاطر اينکه وقتی يکی ديگر از افرادی که با ما دستگیر شده بود بنام رضا خمسه را میبردند ما بهم چشمک زديم.
شب مرا بسلول بردند. آنشب از بازجوییم راضی و خیلی سرحال بودم. در واقع اصلا نميتوانستم بازجویی بد بدهم. چون آنها که مرا کتک زدند اصلا بازجو نبودند و از پرونده من هیچ چیز نميدانستند. همان چند لحظه اول مهرداد را که با من دستگیر شده بود در راهرو ديدم و خوش و بشی با هم کرديم. برای دستگیر شدن مدتها از نظر روانی خود را آماده کرده بودیم و من اصلا احساس ناراحتی نمیکردم. همه چیز عادی بود.
آنشب خوابیدم. صبح زود بيدار شدم. کسانی که زندان رفته اند، ميدانند بدترين لحظه زندان صبح فردای دستگيری است. آدم وقتی بیدار میشود، اول نميداند کجاست و چه اتفاقی افتاده و بعد که يادش ميافتد زندان است همه اشتباهاتی که منجر بدستگيری شده را بیاد مياورد. من در چنين مواردی که خيلی ناراحت و يا عصبانی میشوم دهانم خشک ميشود. بعد از بیداری، برخلاف شب قبل نمیدانم چرا بشدت بی روحیه بودم و احساس ترس ميکردم. زندان قزل قلعه يک زندان قديمی بود. در داخل يک قلعه که سربازان بالای آن راه میرفتند، ساختمانی بود که در گذشته کاروانسرا بوده. در وسط ساختمان حیاطی بود که چند اطاق داشت و بعنوان زندان عمومی استفاده ميشد و در دوطرف اين حياط دو راهرو با طاقهای بلند بود که گویا اسبها و شترهای کاروانها را در آنجا نگاه ميداشتند. سلولهای انفرادی در دوطرف اين راهرو ساخته شده بود. سلولها اطاقهایی بود 2 متر در 2 متر که بدو قسمت تقسيم شده بود و نيمی از آن کمی بلند تر بود و حالت سکو را داشت. قزل قلعه امکانات زندان اوین و کميته را برای قطع رابطه افراد و نگاه داشتن طولانی در انفرادی هنگام بازجویی نداشت ولی ظاهر آن ترسناک بود. سقف بلند راهرو که صدای پای نگهبانها در آن می پیچید. ساختمان قدیمی، لامپهای کم سویی که در جلوی هر سلول نصب شده بود و داخل سلول را نيمه روشن میکرد، صدای بلند و ناهنجاری که از در بند هنگام داخل شدن و بیرون رفتن سربازها در راهرو می پیچید. همه اینها من ترس زده را بی روحیه تر میکرد. هر بار که در بند با صدای کریه اش باز میشد احساس میکردم که همین الان ميایند و مرا برای بازجویی احضار میکنند و بدنم میلرزید. من روی سکو رو بدر نشسته بودم و منتظر بازجویی بودم. کسانیکه زندان بوده اند میدانند در چنیین شرایطی خیلی وقت ها انتظار بازجویی سخت تر از خود بازجویی است.
در چنین وضعیت ترس زده ای دیدم يک چیز کوچک از شکافی که روی در سلول بود و جلوی آن با يک تکه مقوا بسته شده بود و نگهبانها با کنار زدن مقوا میتوانستند داخل سلول را تماشا کنند بداخل سلول افتاد. من مثل آدمهای مار گزیده ای که از ریسمان سیاه و سفید میترسند با احتیاط خم شدم و ديدم یک تکه کاغذ لوله شده کوچک است که روی آن چیزی با خط بد نوشته شده. بعدها فهمیدم این کاغذ سیگار است که زندانیان روی آن با مرکبی از خاکستر سيگار و کبریت و با ته چوب کبریت برای هم پیغام میفرستند. با احتیاط کاغذ را برداشته و در گوشه ای قرار گرفتم که نور لامپ داخل میامد و ديدم روی آن نوشته
هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش میداند
من هم مثل همه فعالین دانشجویی آنزمان شعر آرش را بارها خوانده بودم. بخشی از آن سرود شده بود و ما آنرا در برنامه های کوهنوردی می خواندیم ولی نمیدانم چه اعجازی در آن لحظه در این چند کلام نهفته بود که ناگهان مرا متحول کرد. احساس کردم که نیرو و توان بتنم برگشت. احساس کردم که قدرت دارم که بروم بازجویی پس بدهم و هیچ چیز نگویم. در عرض چند لحظه من از آن آدم ترس خورده بی روجیه بیک زندانی با اعتماد به نفس مبدل شدم.
آنروز مرا بازجویی نبردند. مهرداد را فردای آنروز بزندان عمومی بردند. در چند روز بعد بیت های ديگری از شعر آرش بهمان گونه توسط کسی که هیچگاه نفهمیدم کیست بداخل سلول من افتاد. او را نیز بعد از ده روز بردند و من با شعر آرشی که او برایم فرستاده بود 7 ماه در آن سلول ماندم. من نمیدانم این آشنای ناشناس من آنروز از کجا فهمید که من باین شعر احتیاج دارم. آیا از اینکه من بطور نسبی در آن بند بیشتر کتک خورده بودم مرا انتخاب کرد. آیا این تنها یک اتفاق بود.
بعدها خیلی تلاش کردم که بفهمم چه کسی در آن زمان در سلول شماره 10 بند يک زندان قزل قلعه زندانی بوده. ولی او را پیدا نکردم. بعدها پس از اعدام هرمز گرجی بیانی در سال 58، در سرگذشت او خواندم که او آنروزها در قزل قلعه زندانی بوده. شايد این آشنای من هرمز بوده و شايد هم کس دیگری. ولی بهر حال او آنروز مرا با اعجاز کلام آشنا کرد
شاملو ميگوید
به خاطر یک سرود؛ به خاطر يک قصه؛ در سرد ترین شبها ، تاریک ترین شبها.....به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتادند
آیا میتوان سرود و قصه ای را که میتوان به خاطر آن به خاک افتاد، از شمار چیزهای کوچک شمرد
آیا شما در زندگی خود در لحظاتی با اعجاز يک کلام؛ یک ديدار و یا یادآوری يک خاطره مواجه شده اید.
06.04.2007

Read More...

۵.۱.۸۶

مفهوم عشق

آيا به نظر شما مفاهيمی که بچه ها از عشق بيان ميکنند خيلی وقت ها شنيدنی تر و دقيق تر از مفاهيم پيچيده ای نيست که ما بدنباش هستيم



به نام او که موسیقی کیهانی را عاشقانه می نوازد

عشق از زبان بچه های 4 تا 8 ساله


گروه متخصص و محققی در یک تحقیق سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند که پاسخهایی که بچه ها دادند عمیق ترو متفکرانه تر از تصورات بود سوال این بود
معنی عشق چیست؟

نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟
وقتی کسی شما رو دوست داره ، اسم شما رو متفاوت از بقیه می گه . وقتی اون شما رو صدا می کنه احساس می کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده. بیلی - 4 ساله
مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی تونه خم بشه و ناخن هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن ، این عشقه. زبکا - 8 ساله
عشق موقعیکه دختره عطر می زنه و پسره هم ادکلون، و دو تایی می رن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. کارل -5 ساله
عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می دهید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. کریستی - 6 ساله

عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. دنی - 7 ساله
عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته ای به لبت میاره . تری - 4 ساله

عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین. امیلی - 8 ساله

عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی. بابی - 7 ساله
اگه می خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری ، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی. نیکا 7 - ساله
عشق اون موقعس که تو به پسره می گی که از تی شرتش خوشت اومده ، بعد اون هر روز می پوشتش. نوئل - 7 ساله

عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می شناسن. تامی - 6 ساله
موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می خوره و لبخند می زد اون تنها کسی بود که این کار رو می کرد. من دیگه نترسیدم. کیندی 8 - ساله

مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه ای دوست داره چون هیچ کس دیگه ای شبها منو نمی بوسه تا خوابم ببره. کلر - 6 ساله
عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا. الین - 5 ساله

عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. کریس - 7 ساله
عشق وقتیه که سگت می پره بقلت و صورتت رو لیس می زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی. مری آن- 4 ساله

می دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباسهای قدیمی خودشو می ده به من و خودش مجبور می شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره. لورن - 4 ساله

وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه هاتون ستاره های کوچولویی خارج می شن. کارل - 7 ساله
دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو موقع دستشویی می شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد. مارک - 6 ساله

و بالاخره آخریش ؛ تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول ترین بچه بوده ، پسر بچه 4 ساله ای برنده می شه . همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن یود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دسته داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می شه و می پره بقلش و همونجا می مونه، وقتی مادرش ازش می پرسه که پی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه

Read More...

۲۴.۱۲.۸۵

دنيای مردانه از مرتضی

دوست عزيزی در نوشته اش روز 8 مارس پرسيده بود آيا فکر نميکنيد دنيا مردانه تر شده است. در اينجا چند سطری در رابطه با اين سوال مينويسم
من فکرهام را قبلا کرده ام و میخواهم جواب سوال فلسفی تو را بدهم . البته همه اش را الان نمی دهم چون نمیرسم کسی هم حوصله
دراز خوانی ندارد. بگذار اول چند مثال برات بیارم . امروز با دخترم رفته بودیم شهر بگردیم . خیلی شلوغ بود هزاران نفر در رفت و آمد. گفتم ببين نازلی، چقدر آدم هیج کدامشان هم مثل دیگری نیست هرکی یک شکل است. گفت بابا باز رفتی سرفلسفه، . چکارداری نگاه کن و برو.گفتم کجاشو دیدی دخترم، من تمام ساعات روز در حال تجزیه و تحلیل رفتارآدم هام از خودم گرفته تا مامانت و همکارام و هم قطارام .خودم هم دارم کلافه می شم. گفت می دانم این بیماری دوران پیری است بابا . خانم معلممان هم همش همین چیز ها را می گوید.
پسر خواهرم که هقت هشت سال داشت . هر دفعه به من میرسید، می پرسید دایی فیل قوی تره یا شیر. بعد که بزرگ تر شده بود می پرسید دایی شوروی قوی تره یا آمریکا. یکی دو سال بعد می پرسید دایی مجاهد قوی تره یا فدایی. هرچی بزرگ تر می شد هی سوالااتش هم سخت تر می شد. حالا بریم سراغ سوال تو وضع دنیا بهتر شده يا بدتر؟ مردانه ترشده یا بهتر
بگذار باز یک مثال دیگر بیارم . بیست سال پیش که کلاس زبان میرفتم با خانمی همکلاسی شدم از اهالی لهستان از کمونیسم به ستوه آمده بود و به جهت حرکت تاریخ بسیار بدبین بود. من برعکس تاریخ را رو به بهشت و سوسیالیسم می دیدم و میخواستم او را هم به دین خودم دعوت کنم هر چه می گفتم جوابی داشت و کف دستم می گذاشت . همه فلاسفه گریان و خندان را هم از بر بود دیوژن را می گذاشت جلوی اپیکور؛ دموکرات را جلوی سقراط, شا توبریان را مقابل منتسکیو , مارکس را جلوی نیچه و ژیل دلوز را که هنوز خود کشی نکرده بود جلوی هابر ماس. می گفت جهان روز به روز بدتر شده و بدتر هم خواهد شد. من هم برای اینکه بی جواب نمانده باشم رفته بودم فاکت های اریش فروم را خوانده بودم که نشان می داد چگونه در دو قرن گذشته تاریخ انسانها به سوی آزادی و خوشبختی رفته است . ولی راستش وقتی این ویروس تجزیه و تحلیل آدم ها تو کله ام نفوذ کرد خودم به این فاکت ها ایمانی نداشتم . نتیجه این مباحثات با همکلاسی ام که 15 سالی از من مسن تر بود به این نتیجه رسیدم که جهان ازنظر ذهنی بدتر شده ولی ازنظر عینی بهتر شده و این دو با هم هیچ تناقض هم ندارد. یعنی ما هرچه جلو تر میرویم و آگاه تر می شویم عین هما ن پیر شدن که میرویم سراغ عمق آدم ها و از قوی بودن فیل و کرگدن به سراغ آمریکا و شوروی تازه پی به ابعاد بدبختی ها نا برابری ها کمبود ها می بریم . فکرش را بکن 500 سال پیش که مساله مرد و زن یا چیزی به نام حقوق زن کشف نشده بود آدم ها راجع به بدبختی و تبعیصضی به نام زن اصلا فکری و احساسی داشتند؟
من یک سگ کوچلو دارم . بعضی وقت ها یک جوری مرا نگاه می کند که به نظرم می رسد دارد به من فکر می کند و دارد رفتار مرا سرزنش آمیز زیر نظر می گیرد به خدم می گویم فلانی اگر این سگ همه حرفها و رفتار ما را بفهمد چی؟ این همه بدو بیراه یا تمسخری که می کنیم ؟ یا هروفقت که خودمان میل داریم می بریمش بیرون یا همیشه یک جور غذا بهش می دهیم . حالا آمدیم و علم ثابت کرد که این حیوانات از ما فهیم تر و با هوش ترو احساسی تراند آنوقت میدانی چه مصیبتی دامن گیر آدم ها خواهد شد . لااقل دامنگیر آن آدم هایی که احساس انسانی دارند. به این علت و دلایل دیگر که بسیار است به نظر میرسد ما داریم همین طور به انواع بی عدالتی ها در خومان پی می بریم که تا دیروز امری عادلانه بوده و عادی و ما بابت آنها هیچ رنجی نمی بردیم . ولی هست چنین رنجهای بسیار است و کشف نشده و تمامی هم ندارد پس من با همه خوشبینی های فلاسفه خندان سخت گریانم ؛ من الان به این دو تا ماهی که در آکواریم دارم و یک ماه است آبش را عوض نکرده ام می اندیشم همین فردا برای عید هم که شده آبشان را تازه خواهم کرد نمی دانی وقتی که می خواهم به آنها غذا بدم چه دمی تکان می دهند . تازه این دنیای حیوانات است خدا می داند ما انسانها در حق هم چه ها نمی کنیم که برآن آگاه هم نیستیم
خدا از سر تقصیرات ما مردان و زنان بگذرد.
11.03.2007

Read More...

۱۲.۱۱.۸۵

نگاه از فاصله،(افکار پراکنده 7


نگاه از فاصله
افکار پراکنده 7

چندی قبل در یکی از سريالهای افکار پراکنده راجع به آن نوشتم که پس از انقلاب، مسيول ساواک کرج دستگير شده بود و احمد غلامی که برايش چگونگی ضربه کرج و کشته شدن اشرف (نام سازمانی) و سليمان پيوسته در ارديبهشت ماه سال 57 روشن نبود تلاش ميکرد از خلال بازجویی از او دليل ضربه را بيابد
جريان اين ضربه چنين بود. من بعد از اينکه پس از آزادی از زندان در سال 56 از طريق رضا غيرایی در ارتباط با سازمان (فداييان) قرار گرفتم، جمع بندی بچه های زندان را از ضربات سال 55 در نوشته ای مشروح در اختیار سازمان قرار دادم. در اين جمع بندی نظر ما اين بود که اين ضربات نه از طريق سنتی دستگيری، شکنجه، اطلاعات بلکه با استفاده از روشهای ديگری به سازمان وارد شده است. سازمان در طی سالهای 50 سيستم پيچيده ای برای حفظ خود در برابر ضربات ناشی از اطلاعات زير بازجويي شکل داده بود. ضربات سال 55 از طريق تعقيب و مراقبت و همچنين استفاده نادرست از تلفن به سازمان وارد شده بود و سازمان اگر در برابر دستگيری و شکنجه مقاوم بود در برابر تعقيب و مراقبت بی تجربه و خلع سلاح بود. نميدانم تا چه حد اين نوشته و حرفهای من نقش داشت ولی پس از آن و در اوايل 57 رفقا بطور مداوم موارد مشکوک مشاهده ميکنند. يک مورد آن را که قطعا تعقيب و مراقبت بوده رضا غبرايي سرقرار سليمان پيوسته مشاهده ميکند و بسمت مورد مشکوک با حالت تهديد آميز حرکت ميکند و او فرار میکند.
من تازه مخفی شده بودم و بعد از آنکه چند روزی در خانه ای در کرج مخفی بودم بخانه اصلی که در شهرآرا تهران بود منتقل شدم. *
بعد از چند روز ديدم هادی (احمد غلامی) با يک نفر ديگر که بعد فهميدم مجيد عبدالرحيم پور است به خانه آمد و با هم مدتی صحبت کردند و بعد مرا صدا کردند و گفتند سازمان در تور افتاده و احتمالا اين خانه و بقيه خانه های تهران لو رفته. آنها مواردی را ذکر کردند که هيچيک بجز مورد سليمان پيوسته دليلی بر تعقيب و مراقبت نبود ولی بهرحال رفقا کاملا مشکوک بودند. قرار شد چون من تازه مخفی شده بودم و در عين حال در خارج از سازمان بيش از ديگران شناخته شده بودم، برای اينکه ضربه نخورم به شاخه مجيد در شهرستان منتقل شده و بقيه هم خانه ها را رها کرده و بخانه های ذخيره بروند. من با مجيد به اصفهان رفتم. هنوز يک هفته نشده بود که خبردرگيری کرج و کشته شدن اشرف و سليمان پيوسته را خواندم و بعد هم هاشم پيش ما آمد و تعريف کرد که آنها خانه را رها کرده و بخانه ذخيره اشرف در کرج رفتند و برای اطمينان از اينکه خانه لو رفته است چند شب متوالی در يک خرابه که به خانه ديد داشت مخفی شده و خانه را چک کرده اند و ديده اند که دو بار يک موتوری دو ترک وارد کوچه که بن بست بود شده و دور زده و رفته بود ولی افراد سوار بر موتور حرفهای مشکوکی با هم زده بودند. در برابر سوال من که این حرفهای مشکوک که از فاصله دور و از توی خرابه شنيده شده، چه بوده، هاشم جوابی نداشت. به هر حال اين ضربه که به نظر رفقا ميتوانست سازمان را نابود کند با کشته شدن دونفر و از دست رفتن چند خانه تيمی و امکانات زياد از سر گذرانده شد و همه خوشحال بودند. برای هادی هميشه اين سوال باقی ماند که اگر اشرف را تعقيب کرده و خانه او در کرج لو رفته بود چرا به آن خانه حمله نکرده و بقيه را نزده بودند و بزدن اشرف در خيابان قناعت کردند و شک داشت که نکند در سازمان يک نفوذی وجود دارد و ساواک برای حفظ او در حمله بديگران تعلل کرده بود.
اين سوال لاينحل باقی ماند. چند ماهی از انقلاب گذشته بود. يکروز خشايار از شهرآرا رد ميشده و هوس ميکند که سری به آن خانه لو رفته بزند و وارد کوچه ميشود و با کمال تعجب می بيند همان پرده هايی که خودش پشت پنجره ها زده بود ولی کثيف شده همانجاست. تعجب ميکند و به صاحب خانه که منزلش همان اطراف بوده مراجعه ميکند. او با ديدن وی خيلی خوشحال ميشود و ميگويد رفقا کجا رفتيد و او را به خانه میبرد. او می بيند خانه و وسايلش همانطور که آنها آن را ترک کرده بودند باقی مانده و هيچ چيز دست نخورده. صاحب خانه تعريف ميکند که وقتی از شما خبری نشد من در را باز کرده و متوجه شدم خانه يک تيم چريکی است و خيلی ترسيدم. اگر به پليس ميگفتم، ممکن بود هم برای شما و هم خودم بد شود و اگر خانه را خالی ميکردم اين وسايل را کجا ميريختم به همين دليل يکسال است خانه را همين طور رها کرده و اجاره هم نداده ام.
اين ديدار مشخص کرد که آن خانه اصلا لو نرفته بوده و يا بعبارت ديگر تمام آن موارد مشکوک بجز موارد مربوط به سليمان پيوسته توهم و خطا بوده. خطايی که وقتی امروز من تعريف ميکنم شبيه به يک داستان کمدی است. چريک ها هر کجا ميروند خود را در تعقيب می بینند. دو چريک در خرابه پنهان ميشوند و از فاصله چند ده متری فکر ميکنند پچ پچ های دو نفر را روی موتور شنيده اند و لو رفتن خانه برايشان قطعی ميشود. احمد اسداللهی و مريم سطوت و مستوره احمدزاده سوار بر يک موتور و هريک وسيله ای در دست اسباب کشی ميکنند و مستوره که اولین بار است چشم بسته خانه عوض ميکند پشت موتور آنچنان چشمش را بسته بوده که رهگذری جلوی چراغ قرمز به احمد اسداللهی ميگويد آقا آن خانم پشت موتور خوابش برده و الان ميافتد، مواظب باش و .... ولی همه اين صحنه های امروز کمدی در آن لحظات جدی بود. مساله مرگ و زندگی مطرح بود. این مجموعه امروز کمدی بقيمت جان دو چريک و از دست رفتن چند خانه تيمی و امکانات زيادی تمام شد.
من در باز ياد آوری اين حادثه باين فکر کردم که چقدر ما در زندگی با صحنه هايی مواجهيم که برايمان حياتی و جدیست ولی اگر از آن صحنه فاصله گرفته و از دور به آن نگاه کنيم تمام صحنه شبيه یک فيلم کمدي خواهد بود.
در ابعاد کلان در نظر گيريد شما موجوداتی فضايی هستيد که به کره ای بنام زمين ميرويد و آنجا با موجوداتی مواجه ميشويد که نيمی از آنها روی موهويشان پارچه انداخته اند و صدها نفر مواظبند که اگر اين پارچه کنار رفت آن فرد را بگيرند و شلاق بزنند و این يکی ها هم تا می بينند کسی مواظبشان نيست پارچه را کمی عقب ميزنند و خيلی وقت ها هم پيه کتک را بتنشان ميمالند. همه صحنه يک فيلم کمديست ولی برای ما که وسط صحنه ايم، همه چيز جديست و مبارزه چند نسل و رنج صدها و هزاران انسان را در درون خود دارد. يا در ابعاد ديگر در نظر گيريد فلان کس شب خوابش نميبرد چون ميشنود يک آشنای قديمی که نه نفعی باو ميرساند و نه زيانی، از او در زندگی موفقتر بوده. لزومی ندارد راجع به صحنه های مشابه در زندگی و جلسات سياسی صحبت کنم.
البته من واقفم که مثالهای من موضوعاتی است متفاوت و دلايل مختلف دارد و هريک بايد جداگانه بررس شود. اولی يک توهم است، ساختن يک سری عناصر غيرواقعی در ذهن و واقعی پنداشتن آنهاست. دومی فرهنگ است که تنها با فهم تاريخ شکل گیری آن و در يک جامعه معين قابل درک است و سومی خصوصيت واقعی آدمهاست. ولی آوردن این مثالها بدنبال هم برای من تنها از يک نظر مطرح بود. نقطه مشترک آنها صحنه ها و وقايعيست که در لحظه و برای آنها که درگير آنند جديست ولی اگر به همان صحنه از دور و بافاصله نگاه شود، مضحک و مسخره است.
با آنچه گفته شد، همه آشنايند و در زندگی واقعی بارها و بارها با چنين صحنه هايی مواجه بوده اند ولی بازهم در صحنه مشابه نميتوانند از موضوع فاصله گرفته و بگونه ديگری به قضيه نگاه کنند. چرا؟
آيا همه اين صحنه ها دفاع از منافع است و از آنجا که اين دفاع از منافع با ارزشهایی که فرد و جامعه ادعا ميکنند بدانان اعتقاد دارند منطبق نيست، همه چيز شکل کمدی و مضحک بخود ميگيرد و يا اينکه حداقل در مورد مثال اولی که زدم ما آدمها نياز داريم که برای خودمان داستان و توهم بسازيم و توهم هايمان را واقعی فرض کرده و زمانهايی با آنها زندگی کنيم.

* مسئول اين تيم هاشم بود و خشايار و ناصر پنجه شاهی و اشرف عضو آن بودند و هادی که مسيول شاخه بود نيز در اين خانه زندگی ميکرد و قرار بود خودش مرا آموزش دهد.

مهدی فتاپور
28.01.07

Read More...

۱.۱۱.۸۵

خاک سرخ


در چند روز تعطيلات آخر سال بديدار يکی از آشنايانم که خوزستانی است رفته بودم. او تازه از ايران آمده بود و فيلم مجموعه تلويزيونی خاک سرخ را با خود آورده بود. اين فيلم آنقدر برای من جذاب بود که در عرض چند روز ما خانوادگی تمام 15 ساعت اين سريال را تماشا کرديم.
کارگردان فيلم حاتمی کياست و داستان سريال در متن چند روز سقوط خرمشهر جريان دارد. موضوع داستان برای من چندان مهم نبود ولی وقايع مربوط به آن چند روز بخصوص آنکه بنا بگفته دوستم که آن چند روز در اهواز بوده و در جريان دقيق همه وقايع قرار داشته، کاملا مستند تنظيم شده و از نظر تاريخی تمام صحنه ها که از انفجار قطار در دوکوهه آغاز ميشود و بمباران جاده ها و حتی مسيرهايی که تانگ ها برای ورود به خرمشهر از آنها گذشته بودند کاملا دقيق است. هميشه رمان و فيلم خيلی بهتر از مقالات و نوشته ها ابعاد فاجعه را منعکس کند. من هنوز تحت تاثير اين فيلمم که بدليل تماس مستقيم ما با آدمهايی که در اين وقايع صدمه ديدند، برايمان خيلی ملموس است و با آنچه از ساير جنگها ميشنويم تفاوت دارد. و بخصوص امروز که مردم عراق بشکلی ديگر در گير جنگند و چنين خطری برای کشور ما هم منتفی نيست؛ ديدن اين فيلم و گوشه ای از مصائب جنگ برای من ملموس تر و ديدنی تر بود. خانواده هايی که از تمام وسايل زندگیشان يک چمدان با خود برداشته و در جاده منتظر بودند که کسی آنان را ببرد. پیرمردها و پيرزنهایی که حاضر نبودند خانه و کاشانه خود را رها کنند و با وجود همه اخطارهايي که به آنان داده شده بود؛ در خانه هايشان ماندند و باسارت در آمدند
اين فيلم البته نقاط ضعف هم کم نداشت. داستان فيلم دختری است که پدر توده ايش او را هنگام دستگيری گم ميکند و خانواده ای او را بزرگ کرده اند و در روز ازدواج باو گفته ميشود که پدر و مادر او کسان ديگری هستند و برای يافتن پدرش که تمام اين سالها زندان بوده و مادر عربش به خرمشهر ميرود و درست در بحبوحه جنگ آنجاست. داستان فيلم بخصوص در چند قسمت آخر ضعيف تنظيم شده و صحنه هايی که بيشتر مرا بياد هيجان سازی فيلم های هاليوودی ميانداخت در آن گنجانده شده بود و انتهای فيلم مثل خيلی ديگر از فيلم های ايرانی بيشتر مشابه يک تصميم از پيش گرفته شده بود تا روند طبيعی حواث. در اين فيلم از توده ايها تصويری بد داده شده که رهبران آنها بوروکراتهايی هستند که تنها بفکر حزبند و اعضای جوان آنان آرمانخواه هایی ايدآليست. اين تصوير در اين رابطه منصفانه نيست چون از اعضا و حتی مسئولان محلی حزب کم نبودند کسانی که جنگيدند و کشته شدند. بهترين شخصيت فيلم يک چپ غير توده ايست (احتمالا اکثريتی) که البته در خلال چند جمله در ديالوگ ها تنها کسانی که با مباحث آنزمان آشنايند ميفهمند چپ است وگرنه برای عموم بينندگان تنها يک آدم خوب است و احتمالا بهمين دليل نسبت به آن اغماض شده (و شايد هم بخاطر اينکه تصوير طرفدارانه اش تضفعيف شود). ولی همانطور که گفتم مساله اصلی برای من داستان فيلم نبود بلکه تصوير زنده ای از سه روز آغاز جنگ مرا جذب اين فيلم کرد.
آنچه در جوار اين فيلم و در صحبت هايمان مرا بيشتر اذيت کرد ظلمی بود که در اين وقايع نيروهای چپ تحمل کردند. در جريان سقوط خرمشهر خيلی از غيرحکومتی ها منجمله اکثريتی های مقيم اين شهر تا آخرين دقيقه جنگيدند. از نيروهای مردمی مقاوم شهر تنها 13 نفر زنده ماندند که موفق شدند در آخرين دقايق با يک لنج از کارون عبور کنند. يکی از آنها جهان آرا بود که بعدها از رهبران سپاه شد و ميگفتند چهره مثبتی بوده و در سقوط هواپيما همراه فکوری کشته شد و اين شايعه که سقوط اين هواپيما يک تصفيه حساب درونی سپاه بوده، هنوز بخصوص در رابطه با او مطرح است و يکی از آنها جاسم (خاکسار) بود که با مسئوليت عضومشاور کميته مرکزی سازمان اکثريت در سال 65 دستگير و زير شکنجه های رژيم اسلامی قرار گرفت. اين دو تن هردو در کنار هم در مقابل عراقيها تا آخرين لحظه جنگيدند وشايد هر دو آنها بدليل خوش اقبالی و برخی حوادث در آنروز زنده ماندند ولی سرنوشت آنان اين گونه متفاوت بود.
ولی جدا از دهها فدايی و وابسته گان به ديگر جريانهای سياسی غير حکومتی که در جريان جنگ جنگيدند و کشته شدند، دوستمان تعريف ميکرد که شايد دردناکتر ازهمه سرنوشت کسانی است که اسير شدند. او دو تن از اعضا سازمان اکثريت را ديده بود که تمام اين سالها را در زندانهای عراق سپری کرده بودند و هم فشارهای زندانيان و هم زندانبانان را تحمل کرده بودند و بعد از آزادی و بازگشت از آنجا که همه ميدانستند آنان چپی بوده اند بدروغ شايع کرده اند که آنان با رژيم عراق در زندانها همکاری کرده اند و پس از آزادی نه تنها از همه امتيازات ديگران محروم شده اند بلکه حتی در شهر خودشان هم از طرف مردم طرد شده اند. آدمهايی که دوران جوانیشان را در زندان گذرانده اند و نه تحصيلات و نه امکانات مالی وتوان و شايد اراده آنرا دارند که به جاهای ديگر رفته و زندگی نوينی را شروع کنند. اگر در تهران بهر حال چپی های سابق مجامع خود را دارند و بصورتی از هم حمايت ميکنند در شهرهای کوچک چنين افرادی بی پناهند.
در فيلم خاک سرخ ستمی که مردم شهرهای خوزستان در جريان جنگ تحمل کردند بخوبی منعکس شده و در جوار آن ظلمی که چپ های نسل ما تحمل کردند بار ديگر برای من زنده شد

Read More...

۱۸.۷.۸۵

is love a gift that you give yourself

افکار پراکنده 5
Is love a gift tha you give yourself

چند ماه پيش با يک گروه ايرانی عازم يک برنامه کوهنوردی بودم. اين اولين بار بود که من با اين گروه به کوه ميرفتم ما يک گروه حدود 25 نفری بوديم و من با تعدادی از دوستان شب از کلن بمقصد اطريش حرکت کرديم. قرار ما صبح در اطريش پای کوه بود. از نزديکی های مونيخ ببعد من رانندگی ميکردم. نيمه شب بود و 4 نفر ديگر خواب بودند من يک CD منتخب از آهنگ های باربار استريساند را گذاشته بودم و در فکر و خيال های خودم بودم. دو آهنگ memory و tell him او را که من خيلی می پسندم در اين نوار پشت هم ضبط کرده بودم. اين دو آهنگ علاوه بر موزيک برخلاف اکثر آهنگ های غربی شعرهای زيبايی دارند و من تلاش کردم که شعرهای آنها را کامل بفهمم و آهنگ ها را چندين بار از اول گذاشته و دقيق گوش دادم. در اين تلاش چند گانه يک جمله در آهنگ tell him نظرم را جلب کرد. در اين آهنگ که باربارا استريساند و سلين ديون مشترک خوانده اند پس از آنکه وی از ترسش از آنکه صدايش هنگام صحبت با او (معشوقش) بلرزد سخن ميگويد، ادامه ميدهد که باو بگو، باو بگو که خورشيد در چشمان او طلوع ميکند ...عشق هديه ايست که تو بخودت ميدهی.
اين جمله آخری مرا بفکر فروبرد. آيا در احساس واقعی انسانها التهاب ؛ دلهره و دل تپيدن های عشق لذتی است که فرد بخود ميدهد و يا آنکه فرد با عاشق شدن عشقش را به طرف مقابل هديه ميدهد. او بخود خدمت کند يا بانکه وی عاشقش شده.
آنشب پس از برگشت از کوه من اين آهنگ را گذاشته و اين سوال را طرح کردم. جمع که همه آنها از فعالين سياسی سابق بوده و برخی از آنان نيز امروز در حوزه های فرهنگی هنری فعاليت ميکنند از اين تم بشدت استقبال کرده و ما ساعت ها بحث کرديم. مثل اکثر اينگونه بحث ها مرد ها ميکوشيدند باتکا مطالعات و دانسته هايشان بحث را تجريد کرده و بعمق برند و زنها باتکا تجربيات مشخصشان ميکوشيدند بحث را مشخص کرده، زاويه های جديدی بان افزوده و گسترش دهند من هم که بطور غير رسمی بعنوان مدراتور بحث پذيرفته شده بودم و در اين بحث شيوه دوم را بيشتر می پسنديدم بحث را در همين راستا هدايت کردم. مباحث آنشب تنها مرا بيشتر بپيچيدگی اين بحث متقاعد ساخت و پراکندگی فکرم را نه تنها چاره نکرد بلکه بيشتر کرد
اگر احساس درونی انسانها اينست که با عاشق شدن بخود خدمت کرده اند پس زمانی که گوگوش ميخواند نامه هايم را بده؛ جای پای اشک هايم را بده و ميکوشد هر خاطره ای از معشوق بی وفا را از مغز خود دور کند، يک احساس واقعی را بيان نميکند؟ مگر نه اينکه بارها از عاشق هایی که از هم جدا شده اند شنيده ايم که من عشقم را نثار او کردم ولی آن ... قدر عشق مرا ندانست. آيا باربارا استريساند يک تمايل و آرزو را بيان ميکند يا گوگوش احساس زودگذر ناشی از عصبانيت را. در اينجا من راجع به منطق و اينکه کدام يک از اين دو نوع برخورد باارزشتر و بيشتر مورد تاييد است سخن نميگويم بلکه احساس ها همانگونه که هستند، مورد نظرم است. البته خيلی ها از گروه دوم هستند که بعدها سعی ميکنند روزهای خوب رابطه شان را بياد بياورند ولی اغلب اين يک منطق است که برای تداوم زندگی فرد باتکا آن تلاش ميکند احساساتش را سمت دهد و در عمق احساس، تلخی غالب است.
در عرصه های ديگر نيز ميتوان اين بحث را دنبال کرد. بخش بزرگی از فداييان بعدها احساس کردند که روزهای خوبی از زندگیشان را از دست داده اند. در بدترين حالت احساس خود را در کينه برهبران يا دوستان و رفقای نزديکشان و در بهترين حالت سرزنش خويش منعکس کردند. کم نبودند فداييانی که سالها قادر بيک رابطه معمولی با دوستان سابقشان نبودند. اگر از آنهايی که صدمات جبران ناپذيری مثل از دست دادن نزديکترينهايشان يا سپری کردن چند سال در شرايط بد زندانهای جمهوری اسلامی بگذريم که نياز به بحث جداگانه ای دارد، اگر تعريف مريم سطوت را از فداييان بپذيريم که ميگويد "عاشق کسی است که قلبش وی را هدايت ميکند و نه مغزش و فداييان عاشق ترين عاشق ها بودند چون بدنبال ندای دلشان رفتند" و اگر سخن باربارااستريساند واقعی باشد پس ديگر شکوه از روزهايی که از دست رفته اند، معنايی ندارد.
چندی قبل چند تن از رفقا خانه مامهمان بودند. آنها از مدافعان سرسخت گذشته بوده و از پاسخ من بنوشته رضا جوشنی که گفته بودم من معنای عشق بتوده ها و اينکه محرک فداييان عشق بتوده ها بوده را نمی فهمم گله ميکردند. بحث داغی در رابطه با برداشتمان از گذشته داشتيم. سرنهار بچه های من با جند تن از دوستانشان از طبقه بالا آمدند و با سروصدا بسرعت چند لقمه غذا خوردند و سوار ماشين شدند و رفتند. يکی از رفقا گفت عجب زندگی خوبی دارند، جوانی ميکنند و ديگران هم در رابطه با اينکه ما جوانی نکرديم بحث را ادامه دادند و از شاديها و زندگی خوب بچه هايشان صحبت کردند. اين جملات مرا بفکر فروبرد. اگر ما جوانهايی بوديم که فکر ميکرديم اهداف بزرگی را تعقيب ميکنيم. اگر عاشق بوديم، شور و هيجان؛ اضطراب و دلهره و غم ها و شاديهايمان جوانی ما نبوده؟ آيا اينها همه آنچيزهايی نيست که جوانان آرزوی داشتن آنرا دارند؟ پسر من هميشه ميگويد جوانهای دهه 70 خيلی خوب زندگی داشتند. اگر تعبير باربارا استريساند واقعی باشد ما بهترين جوانی ها را داشته ايم واگر عکس آنرا معتقد باشيم طبيعتا ما عاشق توده هايی بوديم که قدر عشق ما را ندانستند و ما جوانی خود را از دست داديم. بعد از نهار بحث قبلی ادامه يافت ولی من که مکالمه سرنهار و ارتباطش با موضوع همين نوشته مشغله ذهنیم شده بود ديگر در بحث مشارکتی نکرده و بفکر و خيال های خودم فرو رفتم.
در تمام طول ادبيات ما اين بحث جريان داشته. حافظ ميگويد "لاف عشق و گله از يار بسی لاف گزاف ، عشق بازانی چنين مستحق هجرانند". مولوی روشن تر سخن گفته و ميگويد "بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد، زرد روی عاشق تو درد کن وفا کن". ولی درهر دو اين دو بيان که در بسياری از اشعار فارسی بالاخص اشعار عرفانی وجود دارد با بيان باربارا استريساند يک تفاوت وجود دارد. در اين دو بيان نه يک احساس واقعی بلکه توصيه و پند وجود دارد. در اين بيان مولوی و حافظ از انسانها ميخواهند چنين بيانديشد تا بتواند بعشق والا دست پيداکنند و مستحق هجران نباشند. مولوی نميگويد ای عاشق تو چه خوش اقبال بودی که با شاه خوبرويان مواجه شده و باو دل بستی بلکه از او ميخواهد که درد کند و وفا کند و از اين راه به انسانی برتر بدل شده و لايق عشقی والاتر گردد.
فروغ فرخزاد در مصاحبه اش با گرگين ميگويد (نقل بمعنا) احساسات امروزما با شاعران گذشته تفاوت دارد. سوژه ای مانند مجنون امروز نميتواند موضوع شعر باشد. البته اگر بشعرهای فروغ اتکا کنيم او نه عشق و دنبال ندای دل رفتن بلکه همزاد دانستن عشق و درد را رد ميکند. ولی آيا اساسا اين بحث ها و فکر های من با دنيای امروزکه همه چيز با نتايج عملیش سنجيده ميشود سنخيتی دارد. دنيايی که تمايز دو کلمه عشق و دوست داشتن محو شده و هم در زبان انگليسی و آلمانی و هم در صحبت های جوانان ايران مثلا ميتوان شنيد که من عاشق لباس زردرنگم و يا حتی کلمه ديوانه و شيدا که اوج عشق را منعکس ميکند ميتواند باينگونه بکار رود که من ديوانه خورشت قرمه سبزيم. آيا تعريف مريم و مجزا ديدن احساس و عقل و تمجيد از برتری قلب بر عقل عليه نظر بخش بزرگی از فيلسوفان دوره روشنگری نيست و آيا از نظر بعضی ها که برداشت خود از مدرنيسم را پاسخگوی همه مشکلات سياسی و نظری ما ميدانند، اين فکرهای پراکنده من نشانه هايی از عرفان شرقی در فکر من نيست و من اين بار به خاطر اين فکرهای پراکنده ام نبايد نه به لنين بلکه به کانت پاسخگو باشم.
گوگوش در آهنگ ديگری (که فکر کنم شعرش از اردلان سرفراز باشد) ميخواند "شايد عشق برای بعضی عاشقا، لحظه بزرگ بيداری باشه." در اينجا شاعر دو بار با آوردن شايد و بعضی ها عموميت اين احساس را محدود ميکند. اگر کلمه شايد در اينجا نه برای ترکيب سه بار حرف "ش" و زيبا کردن و وزن دادن به شعر مورد استفاده قرار گرفته باشد و بپذيريم که شاعر در اينجا باين بحث فکر کرده در آنصورت اين سوال باقی ميماند که عشق برای کدام عاشق ها و در چه شرايطی لحظه بزرگ بيداری است. آيا تمام اين بحث من بدليل ضعف زبان بشری نيست. آيا بحث چند صد ساله فيلسوفان در رابطه با کلماتی که مجردند وخود، بخودی خود وجود ندارند مانند احساسات انسانها که بدون انسانهای حامل آنها معنی ندارند در اين بحث منعکس نگرديده؟ چندی قبل در مجلسی بودم که هوشنگ ابتهاج (سايه) و رضا مقصدی نيز حضور داشتند. من در آنجا همين بحث زبان و مشکلات تعاريف و برداشتهای گوناگون از يک لغت را در سياست طرح کردم. سايه که آنشب خيلی سرحال بود مفصل راجع به اين مشکل برای شعرا صحبت کرد و گفت هيچکس باندازه شعرا با دشواری زبان مواجه نيست. شما ميگوييد درد، ولی معلوم نيست اين چه دردی است و هرکس از کلمه شما برداشت خود را ميکند که ممکن است هيچيک با آنچه شاعر مورد نظر داشته منطبق نباشد.
عشق کلمه ايست که ميتواند صدها احساس مختلف را در شرايط گوناگون و برای آدمهای متفاوت بيان کند. احساس هايی که شايد هرکدام بيک کلمه مجزا نياز داشته باشد. در اين بيان شايد حرف گوگوش از همه پذيرفتنی تر باشد که بعضی عشق ها ميتواند برای بعضی عاشق ها لحظه بزرگ بيداری باشد ولی آنگاه بازهم فکرهای پراکنده امثال من سرجايش باقی ميماند که کدام عشق ها و کدام عاشق ها
نوشته من اين بار زياد طولانی شد و اگر حوصله کرده و تا آخر خوانده ايد. شما چه فکر ميکنيد. آيا آنچه باربارا استريساند ميگويد بيانی از احساسات انسانهاست يا آنکه او يک آرزو و يک تمايل را منعکس ميکند و در زندگی واقعی احساسات انسانها بگونه ديگريست
مهدی فتاپور
8.10.2006
Tell him لينک به آهنگ

Read More...

۲۲.۶.۸۵

ناتاشا از مريم سطوت


ناتاشا

.... موضوع ناتاشا باعث شد که يک بار ديگر به ترسناک ترين روياهای زندگيم فکر کنم.
تا زمانی که کودکی بودم از ترس ديدن و در شيشه کردن خونم به معاشرت با بچه های کوچه بالاتر نمی رفتم در حاليکه همان زمان پسر بچه های همسايه راههای دورتر خانه را هم بدون ترس طی می کردند . نه ترسی داشتند و نه کسی نگران آنها می شد. در خريد ازدکان ها مواضب بودم تا پشت دکان به هر دليلی کشيده نشوم ، در معاشرت با فاميل می کوشيدم تا محبت زيادی مردان فاميل را با نگرانی پس زنم ، روی زانوی آنها ننشينم و موقع بوسيدن فرار کنم . هميشه مواظب دامن م باشم تا به حد کافی روی پاهايم کشيده شده باشد ، در محل غريبه نخوابم ، کاری که اغلب بچه ها به راحتی می کنند و در درواقع در هرجایی که احساس خستگی کنند می خوابند ....
در نوجوانی از کوچه های خلوت بر حذر بودم ، ازمردان دوچرخه سوار دوری می کردم ، دستم را هميشه در موقع حرکت روی سينه هایم نگه می داشتم تا با حمله ای ناگهانی مواجه نشوم. بايد هميشه جلوی پايم را نگاه ميکردم که نکند چشم در چشم يک مرد شوم ( درست به همين دليل بسيار از دختران خميدگی پشت شانه دارند ) می کوشيدم تا خودم از ايجاد هر تنشی در اطرافيان بخاطر پيکرم بر حذر باشم چرا که هميشه می شنفتم : دختر بايد خودش خوب باشه تا ديگران کاری به کارش نداشته باشند. ....... يا اينکه: تو خودت حتما يک کاری کردی که طرف مزاحمت شده .....
"هميشه مقصرمن بودم ...." اين خودش آغازی بود برای پايان هر گونه درد و دل و بازگو کردن فشار های اطرافيان. اين خود راه هرگونه توضيح را سد می کرد ... کسی نبود که مرا محافظت کند جز خود من ...
در بزرگسالی برای محافظت از خودم بهای بسيار پرداختم و شناخت بسيار از اين موجود مرد يافتم.
اين ترس با تولد دخترم دوباره در من زنده شد . سوال اينکه چگونه می توانم او را محفوظ نگهدارم؟ ...با بستن او در خانه يا با اعتماد به جامعه؟. تنها تفاوت زندگی من با او اينست که او مقصر آنچه پيش می آيد نيست ....

هر داستانی مانند ناتاشا برای من داستانی برای دختر م و نا توانی وبی پناهی من از تغيير محيط است . آيا محق نيستند زنانی که معتقدند اين مردان هستند که سرچشمه همه اين درد ها می باشند و حتی با گذشت سالها از زندگی انسان در محيط متمدن و خارج شدنش از زندگی حيوانی و جنون های جيوانی ، هنوز در ميان جنس نر اين نيرو و اين خواست که با زور و خشونت جنس مخالف را بدست آورد و تنها بدليل اميال حيوانی جنسی خود ، او را له و نابود کند . می گويم حيوانی چرا که تنها برای يک حيوان ارضای جنسی با فشار، اذيت و حتی کشتن جنس مقابل می تواند لذت بخش باشد . اينها ، نشانه هایی از باقی ماندن اين عنصر حيوانی در انسان عصر مدرن است.....
اين اميال حيوانی هنوز مهار نشد ه ناتاشا می خواهد برای مهار اين ستم بر زنان بنيادی پايه گذارد . سوالی در ذهنم جای گرفته .. چرا هميشه از طرف زنان اين موسسات تاسيس می شود؟... زيرا بيشتر اين درد را لمس می کنند ؟ آيا مردانی که اين خبر ها را در روزنامه ها می خوانند درک و لمس نمی کنند که بر زنان چه می گذرد؟ آيا هيچگاه از زنان خود پرسيده ايد : تو چه احساسی در جوانی داشتی ؟ آيا برای تو هم اتفاقی پيش آمده بود ؟ امروز چه احساسی به تو دست می دهد با خواندن اين اخبار در روزنامه ها ؟...... يا اينکه در زندگی روز مره مطالب مهم تری مانند سياست ايران در عرصه بين الملی و انرژی اتمی وجود دارد که می بايست به آنها پرداخت!!!! آيا برای دختر بچه های خود ترس و واهمه نداريد؟ چگونه آنها را مواظبت می کنيد يا اينکه فکر آرامش دهنده ای مانند اينکه : اين اتفاق برای دورتر ها می افتد و نه برای من ... در سر داريد ؟ آيا تکميل روحيه انسانی در مردان از همين مسير نمی گذرد؟
مريم سطوت
12.09

Read More...

۲۱.۵.۸۵

سکس و اسلام

چند هفته پيش مقاله ای در سايت گويا ديدم از فردی بنام محمد رضا شيرمحمدی . من قبلا دو مقاله از او راجع به ديدگاه اسلام در قبال خود ارضايی و همجنس بازی ديده بودم که او در مقام يک فرد مطلع و معتقد به اسلام به نظر ميامد با ديدگاهی باز تلاش کرده بود که ثابت نمايد اسلام با پديده خود ارضايی مخالفتی ندارد. عنوان مقاله اخير او تلفيق دانش جنسی مدرن با سنت و شتر سواری دولا دولا بود. در اين مقاله او با ديدگاهی سنتی رابطه جنسی در اسلام را توضيح داده و قوانين اصلاحی که در سالهای اخير تصويب شده و تلاشهای فمينيست های ايرانی را مورد نقد قرار داده بود. او نوشته بود که ديدگاه اسلام از رابطه زن و مرد عقد يک قرارداد است. مرد نياز به رابطه جنسی دارد و زن عرضه کننده آن و تمامی قوانين اسلامی در اين زمينه براساس اين نياز و اين امکان تنظيم گرديده است و اين ديدگاه از اساس با آنچه در غرب وجود دارد متفاوت است. آنچه در سالهای اخير در ايران تصويب گرديده از قبيل ممانعت يا دشوار کردن چند همسری، حق حضانت و ... همه از فلسفه غربی ناشی شده و بکارگيری آن در کشور ايران قوانينی التقاطيست که نه حلال مسايل بلکه بحران زاست. بايد به قوانين و فلسفه اسلامی در رابطه با مسايل جنسی بازگشت و با آمورش صحيح روابط جنسی مشکلات جامعه را در اين عرصه حل کرد. قوانين اسلامی خود پاسخ گوست و بايد از التقاطی کردن آن پرهيز کرد.
من چنين ايده هايی را از روحانيون سنتی شنيده بودم ولی بيان صريح و بسيار روشن آن از زبان يک دکتر متخصص در مسايل جنسی و آگاه به مسايل اجتماعی برايم غيرمنتظره و حيرت آوربود و بخصوص تضادی که، در تفکر او و يا بعبارت ديگر در ديدگاه سنتی مذهبی آنجا که رابط جنسی به مرد بازميگردد با جايی که اين رابطه بزن مربوط است، وجود دارد.
چند روزی منتظر بودم که دوستانی نوشته هايی تند در پاسخ به او بنويسند ولی با کمال تعجب پاسخی نديدم. شايد مقاله او زياد خوانده نشده بود. حتی بمريم سطوت پيشنهاد کردم که نوشته ای در پاسخ به او بنويسد ولی مريم که معتقد است افراد بايد در زمينه هايی مطلب بنويسند که موضوع کارشان باشد و در آن عرصه اطلاعات داشته باشند نپذيرفت. هفته قبل مقاله ای ديدم از خانم مژکان کاهن در پاسخ به آن مقاله. مقاله خانم کاهن با توجه به کار تخصصی وی در اين زمينه نکته برجسته ای که برای من جدطد باشد نداشت و شايد اگر مريم و يا هريک از دوستان ديگر مطلبی مينوشتند کمابيش همان مضامينی که او مطرح کرده را ميگفتند ولی من از خواندن مقاله ايشان خيلی لذت بردم شايد باين دليل که انتظار مقالاتی تند و پرخاش گرانه داشتم و مقاله صريح تند ولی مستدل و متين خانم کاهن بدل من نشست. واقعيت آنست که اين انتظار من از آنجا ناشی ميشد که من عادت کرده ام که در دو عرصه زنان و مسايل ملی قومی عمدتا در برخورد با نظراتی که باعتقاد نويسنده بسيار نادرست است، با نوشته هایی پرخاش گرانه و مرعوب کننده روبرو شوم تا استدلالی. در رابطه با مسايل مربوط به زنان نتيجه آن شده که بسياری از دوستان سکولاری که در اين يا آن عرصه نظر متفاوتی دارند و مايل نيستند با عنوان ضد زن بودن متهم شوند سکوت کنند و مسايل مسکوت بماند و حل نشود و در عرصه مسايل ملی- قومی که هر دوطرف از پشتوانه نيرومند برخوردارند، نوشته ها عمدتا بجای استدلال و جستجوی راه حل در جهت تشديد مخاصمات و دوری ها عمل کند. بهر حال من مقاله صريح، استدلالی و متين خانم کاهن را پسنديدم
ولی انچه مرا اين چند روز بفکر فروبرد اين بود که اين ايده ها شايد در اين شکل عريان و صريح از طرف بسياری از تحصيل کردگان ما رد ميشود ولی مضمون فکر ايشان اعتقادی نيرومند و ريشه دار در تفکر و فرهنگ جامعه ما بوده (و هست). باين فکر ميکردم که ما دختر و پسر، در جوانی خود تا چه حد از اين ايده ها تاثير پذيرفته ايم و تا چه حد اين تاثيرات در زندگی ما در دوره های بعد موثر بوده. بهرحال ما در جامعه ای بزرگ شده ايم که پدرها و مادرها حاضربوده اند با افتخار از روابط پسرشان با دخترهای مختلف صحبت کنند و آنرا نشانه توانايی و زرنگی او بدانند ولی اگر دختری بهمين شيوه عمل ميکرد با نظر منفی بوی نگاه ميکردند و زرنگی دختر در اين بود که بتواند پسرها را تا لب چشمه ببرد ولی آب ندهد، زيرا که پسرها هستد که از اين چشمه يعنی لذت جنسی آب ميخورند و دخترها عرضه کننده اين آبند و نه نوشنده آن. مضمون اين فکرها در راستای فلسفه ایست که اقای شيرمحمدی طرح ميکند هر چند ممکن است نتايج اجتماعی و قانونی که وی ميگيرد برای بسياری از تحصيل کردگان ما مورد قبول نباشد.
پسر من چند سال پيش زمانی که به دبيرستان ميرفت ميگفت ايرانی هايی که ديرتر بخارج آمده و در ايران بزرگ شده اند و آنهايی که خانواده شان فرهنگ شرقی دارند در روابط با جنس مخالف در اروپا تا مدتی دچار مشکلند. از نظر آنان پسرها فاعل و سود برنده از اين رابطه اند و دخترها بايد مواظب باشند سرشان کلاه نرود. نتيجه آنست که پسرها با بيان او در رابطه با دخترها لاتند و مثلا کلمه کردن در معنای رابطه جنسی، با لحنی که در شوخی های آنان بکار ميرود تحقير جنس مخالف است و دخترها با آنکه از پسرها انتقاد ميکنند ولی خودشان هم همانطور فکر ميکنند و همش مواظبند و در حال ژست گرفتن و نقش بازی کردن. صرف نظر از آنکه اين برداشت او تا چه حد دقيق بوده و عموميت داشته باشد من ميتوانم بپذيرم که چنين عناصری واقعی است
گفته ميشود که در سالهای اخير جوانان ايران خيلی تغيير کرده اند و اين مسايل را حل کرده اند و حتی برخی از دوستانمان ميگويند در اين زمينه از جوانان غربی هم آگاهترند. متاسفانه من نميتوانم در اين خوش بينی شريک باشم و تصور ميکنم آنچه بنام جوانان ايران در اين بيان گفته ميشود قشر معينی از جوانان ايرانند و من برايم دشوار است که بپذيرم قشری از جوانان جامعه قادرند از تاثيرات فرهنگی مجموعه جامعه و نسل های پيشين بری بوده و بتوانند فرهنگی از پايه متفاوت را نمايندگی کنند. و متاسفانه فکر ميکنم خيلی از تغييرات هنوز در سطح است (که اين خود نيز مثبت بوده و ميتواند تعميق يابد) و هنوز به عمق نرفته و نشانه ها و شنيده هایم نيز اين بدبينی را تقويت ميکند مثلا اينکه ايرانيها از نظر عمل دوختن پرده بکارت مقام اول را در جهان دارا هستند و حتی نشانه هايی که هر چند به بحث طرح شده مستقيم مربوط نيست ولی جنبه های ديگر از مقابله با فرهنگ اسلامی را در خود منعکس ميکند مثل آرايش بسيار غليظ دخترها یا گستردگی عمل جراحی بينی و يا رقابت عمومی برسر داشتن لباس مارک دار در دانشگاههای آزاد هر چند نشانه هايی از مقاومت در برابر فرهنگ اسلامی حاکم است و در حد خود مثبت يا حداقل قابل درک است ولی مرا در برداشتم بيشتر تقويت ميکند و بيشتر باين معتقد ميشوم که جامعه ما نياز به يک انقلاب و یا حداقل جنبش اعتراضی فرهنگی، ارزشی از قبيل جنبش جوانان اروپا در دهه های 60 و 70 دارد. جنبش اعتراضی نسل ما تا آنجا که به تحولات فرهنگی ارزشی بازميگشت،زير دست و پای مبارزه سياسی و انقلاب اسلامی له شد و نه تنها نتوانست دستاوردهای مهمی در اين راستا داشته باشد، بلکه حتی قادر نشد شکل دهنده تشکل هايی باشد که در آينده موثر باشند و يا انديشه ها و انديشمندانی که راهگشا گردند. من هنوزمعتقد نشده ام که انچه در ميان جوانان ما امروز ميگذرد چنين جنبشی با مشخصات خاص ايران است.

مهدی فتاپور
10.08

Read More...

خشونت در چه شرايطی مجاز است

افکار پراکنده 3
عاملی که مرا اين بار بفکر فروبرد و بنوشتن اين يادداشت از سريال افکار پراکنده انجاميد؛ نوشته ای بود که از سولژينيتسین گوش ميکردم و باين فکر کردم که آيا همه اين زندانبانان و بازجوها آپاراتچی بودند يا برخی از آنها بخصوص در اوايل کمونيستهای مومنی بودند که در شرايط ديگر ميتوانستند آدمهای خوب و انساندوستی باشند.
هفت هشت سال قبل هنگام خواندن يک خاطره از حوادثی که با آن آشنا بودم باين فکر فرورفتم که چرا همه در خاطره نويسی حاضرند جريانی را که به آن وابسته بودند نقد کنند ولی نقش فردی خودشان در همان حد حضور در جمع باقی ميماند و من کمتر با موردی برخورد کرده ام که کسی عملی را که خود وی شخصا انجام داده و ورای فکر های حاکم بر جمع بوده باشد مورد نقد قرار داده باشد و از آن شرمنده باشد. بعد ها خواندم که اين واکنش طبيعی مغز آدمهاست که مايل نيستند بديهای خود را بياد بياورند و فکر کردم که من هم که کم خاطره نويسی نکرده ام شايد با همين مشکل مواجه باشم و بايد سعی کنم بر اين تمايل فايق آيم و سعی کردم مواردی را بياد آورم که از خود شرمنده ام . در اين کوشش موارد چندی را بياد آوردم که يکی از آنها اين بود.
چند روز بعد از انقلاب بود. شنيدم رييس ساواک کرج را رفقا دستگير کرده اند. ما آنزمان در ستاد خيابان ميکده بوديم . به اطاقی که او آنجا زندانی بود رفتم و ديدم که مردی وسط اطاق روی زمين افتاده و هفت هشت نفر از رفقای مسيول سازمان در اطاق هستند. هادی (احمد غلامی) و علی (رحيم اسداللهی ) از او بازجويی ميکردند وبقيه هم در حاشيه مداخله ای ميکردند. موضوع بازجويی ضربه ای بود که به سازمان در بهار 57 وارد شده و رفقايمان سليمان پيوسته و اشرف (اسم اصلی او را فراموش کرده ام) کشته شدند. در اين ضربه که داستان آنرا مجزا خواهم نوشت ما تصور کرديم که سازمان رد خورده و من به شاخه اصفهان منتقل شده و سايرين هم در تهران اسباب کشی کرده و خانه های تيمی قبلی را رها کردند. زندانی التماس ميکرد و ميگفت آخر شما چرا حرفهای مرا باور نميکنيد من دليلی ندارم که دروغ بگويم. شما مقاومت ميکرديد چون اعتقاد داشتيد. من به چيزی اعتقاد ندارم که بخواهم مقاومت کنم. هادی وعلی او را با مشت و لگد کتک ميزدند و از او ميخواستند که راستش را بگويد و بگويد که خانه کرج چگونه لو رفت. من در لحظه اول فکر کردم که دليل اين ضربه, امروز پس از انقلاب چه اهميتی برای هادی دارد که ميخواهد از اين زندانی حرف در بياورد و فورا فهميدم که موضوع چيست. رفقا به يک دليل موهوم و نادرست بيکی از رفقای سازمان مشکوک بودند و اتفاقا او هم در همان تيمی بود که در کرج ضربه خورد و برای هادی اين موضوع اهميت داشت. آنمرد ميگفت آنهايی که برای عمليات آمدند از تهران آمدند و ساواک کرج و و وی نه اطلاعی از موضوع داشت و نه دخالتی. من همان چند لحظه اول تشخيص دادم که او چيزی را پنهان ميکند و هادی هم آدم باهوشی بود و حتما همين امر را تشخيص داده و در ادامه بازجويی مصرتر شده بود. ولی بعد از چند سوال و جواب برايم روشن شد که موضوع ربطی به علت ضربه ندارد. او ميداند که مشارکت و يا بدتر از آن مسئول بودن در عملياتی که به کشته شدن يک چريک انجاميده به معنی آنست که پرونده وی محتوای ديگری مييابد و برای او اين مهم است که دخالت در قتل در پرونده اش نباشد. ولی صرف نظر از موضوع بازجويی من به هادی برای انجام اين بازجويی حق ميدادم ولی احساس ميکردم که از من برنميايد که مثل هادی و علی او را کتک بزنم و يا مثل ديگران در کتک زدن او مشارکت کنم. من کناری ايستاده و از اين وضعيت خودم بشدت ناراحت و در درونم سرشکسته بودم. رضا غبرايی هم مثل من کناری ايستاده و نگاه ميکرد و احساس ميکردم که دقيقا وضعيت مرا دارد. من بچه پاخط بودم و بچه های پاخط تهران در خاک و خل و کتک کاری بزرگ ميشدند* ولی من موقعيت ويژه ای داشتم و کمترکتک کاری جدی کرده بودم. من در محله و مدرسه مان بدلايل چندی خدا بودم و اگر کسی با من درگير ميشد هميشه کسانی بودند که بجای من او را کتک بزنند. من با آنکه بزرگ شده شرور پرور ترين محله تهران بودم ولی در اين زمينه مثل بچه های شمال و وسط شهر بودم. آنروز من قاطعيت هادی و علی را تحسين و از ناتوانی خود شرمنده بودم.
چند روزی بيشتر از انقلاب نگذشته بود و ما همه قربانيان شکنجه در زندانهای شاه بوديم. ما همه احساس يک زندانی را زير بازجويی ميشناختيم و من بازجويی از يک زندانی و کتک زدن وی را تاييد و ازعدم توانايی خود در مشارکت در ا ين امر احساس شرمندگی ميکردم. شايد در خشونت های روزهای اول انقلاب که صحنه هایی از آنرا حسن درويش پور در کشتار وحشيانه ساواکيهای رشت و خسرو باقرپور در کشتن فجيع يک سرهنگ در کرمانشاه بدست توده های مردم تشريح کرده اند چند مشت و لگد زدن بيک ساواکی زندانی قابل درک بوده و زياد اهميت نداشته باشد. ولی نفس آن يعنی تاييد کتک زدن و تحت فشار قرار دادن يک زندانی که بهرحال نوعی شکنجه محسوب ميشود. برای من طبيعی بود. در يادآوری اين خاطره من از اينکه آنروز نه از آن عمل بلکه از عدم تواناييم در شرکت در ان شرمند بودم احساس شرمندگی کردم.
ولی آنچه مجددا در اين خاطره برايم مطرح شد جنبه ديگری از قضيه بود. من اين بار سعی کردم در يادآوری مجدد اين خاطره نه بنادرستی آن از لحاظ ارزشی و .... بلکه به اين فکر کنم که منطق هادی و بقيه ما در اين بازجويی چه بود.
در اين چند روز من باين فکر کردم که منطق هادی ( و کمونيست هايی که برخورد مشابه ای داشته اند) چه بود. منطق هادی آنروز خيلی ساده و روشن بود. ممکنست فردی نفوذی در رده های بالای سازمان وجود داشته باشد و در يک موقعيت حاد ضربات سنگينی بما وارد سازد وبرای نجات جان رفقايمان در آينده چه باک اگر يک ساواکی زندانی را کتک زده و اطلاعاتش را بگيريم. موضوع فکرهای پراکنده من اين بار اين منطق بود و آنچه ذکر کردم عامل طرح اين بحث برای من بود (که البته خودش مفصل شده و بيک موضوع مستقل تبديل شد). من اين بار بدون آنکه در شرمندگی خود دچار ترديد شوم و يا در اين رابطه که پذيرش هر نوع فشار روی زندانی بعنوان قانون و در موضع سياستمدار مفهوم باز کردن امکان برای هر نوع استفاده قدرت مندان و قدرت اجرايی خواهد بود، شک کنم، اين منطق را کمی عميق تر مورد بررسی قرار دادم.
همانزمان که من اين خاطره را بياد آورده بودم سعيد پيوندی در شهر کلن سخنرانی داشت. وی بر اين نظر بود که عامل تداوم خشونت در ايران تنها نيروهای حاکم نبوده اند بلکه اپوزيسيون هم همواره در همين راستا عمل کرده و ميکند و تنها راه پايان دادن به خشونت نفی آن بدون هر گونه اما و اگري توسط اپوزيسيون و در هر شرايطی است. من برای او اين خاطره را تعریف کردم و وی در سخنرانی خود اين خاطره را طرح کرد و بعنوان يک نمونه برجسته از خشونت گرايی در اپوزيسيون روی آن مکث کرد. چند روز بعد در مجلس مهمانی حضور داشتم که محمد رضا نيکفر نيز حضور داشت و همين بحث مطرح شد. وی مطرح ميکرد آنچه سعيد پيوندی و افراد نظير وی ميگويند موضوع را ساده ميکند. نفی مطلق خشونت توسط نيروهای مخالف خشونت بپايان دادن به خشونت منجر نميشود. چگونه ميتوان جنايت در رواندا را بدون خشونت پايان داد. بحث بايد بر سر اين باشد که در چه شرايط و با چه ضوابطی اعمال خشونت ميتواند بپايان دادن به خشونت منجر شود و آنچه پيوندی ميگويد فرار از اين بحث پيچيده است. آنروزها موضوع داغ، موضع نسبت به جنگ کوزووو بود. بحث ما در اين رابطه ساعتها ادامه يافت و طرح ميشد که به هر حال همه آرمانگراها در بسياری از موارد طرح کرده اند که هدفشان پايان دادن به ظلم و خشونت است و اعمال خشونت آنان برای ساختن يک جامعه انسانی و پايان دادن به خشونت است. با چه معياری ميتوان نسبت به اين ادعا قضاوت کرد. صحبت آنروز ما تا ساعتها ادامه يافت و شب بسيار خوبی بود.
من در بازآوری مجدد اين خاطره و اين مباحث بار ديگر برايم مطرح شد که منطق هادی در آنروز را بدون اينکه وارد بحث مضمون فکر و ديگر نظرات وی شويم و فرض کنُيم که در ساير زمينه ها با وی هم نظريم چگونه بايد ارزش گذاری کرد. اين منطق، اعمال خشونت بيک زندانی را برای يک هدف والا و برای نجات جان انسانهای ديگری که آنان را از خود ميداند تاييد ميکند. آيا ميتوان اين منطق را کلا و همواره از نظر ارزشی رد کرد. آيا رد آن در تداومش نفی عمومی خشونت را معنا نميدهد و آيا چنين نفی با زندگی واقعی خوانايی دارد.
من برای پاسخ به اين سوالاتم بدخترم مراجعه کردم. از او پرسيدم آيا بنظر تو درست است پليس يک زندانی را برای گرفتن اطلاعت و نجات جان قربانيان آينده يک جنايت کتک زده يا بعبارتی شکنجه دهد. او با عصبانيت بمن گفت بابا اين چه سوالی است که تو ميکنی زدن يک زندانی يعنی شکنجه و نه پليس و نه هيچ کس ديگری هيچ وقت و به هيچ دليلی بنايد اجازه داشته باشند که يک زندانی را شکنجه دهد. باو گفتم پس من يک سوال مشخص ميکنم در بلژيک ميدانی که پليس ربايندگان آن چند کودک را دستگير کرده بود ولی آنها را تجت فشار قرار نداد و آنها هم محل مخفی کردن کودکان را نگفتند و وقتی پليس محل را پيدا کرد آنها از گرسنگی مرده بودند. اگر آنها در ايران دستگير شده بودند در عرض چند ساعت زير کتک مجبورشان ميکردند که محل را بگويند حال به نظر تو آيا پليس بلژيک کار درستی کرده بود. اين سوال من تمام قيافه و ژست حق بجانت دختر مرا در هم ريخت و او را بفکر فروبرد و گفت آخه آن بچه ها خيلی گناه داشتند و در اين مورد اگر پليس آنها را ميزد عيب نداشت. من از اين آشفتگی که برای دخترم پديد آورده بودم خيلی ناراحت شدم و تمام آنشب باين فکر ميکردم که من چه حقی دارم که در دنيای پاک و ساده اين دختر خلل پديد آورم و تصور کنم که دنيای پيچيده و رئال من دنيای بهتری است (موضوع يکی از سريال های افکار حين رانندگی) و آنشب اتفاقا يک جلسه پالتاکی به نظر من ملال آور بود و رفقا با حرارت همان حرفهايی را که بيش از ده بار زده بودند با همان مخاطبين تکرار ميکردند. اين جلسه هم ناراحتی من را از خطایی که در سوال از دخترم کرده بودم تشديد کرد و تمام آنشب و در رانندگی روز بعد به مکالمه ای که با دخترم داشتم فکر کردم.
فکر من اساسا در اين زمينه بعنوان يک فعال سياسی و مساله حقوقی قانونی نبود. در اين رابطه همانطور که نوشتم هر نوع ترديد خطاست. بحث بر سر احساسات و ارزش گذاريست. ماههاست که مشخص شده زندانيان در گونتانامو شکنجه ميشوند و اين امر واکنش وسيع در جامعه آمريکا پديد نياورده و اگر هم به افشاگری های زندان ابوغريب واکنش نشان داده شد منجمله بدليل استفاده از سکس در اعمال فشار به زندانيان بوده که اين امر احساسات عمومی جامعه بشدت مذهبی آمريکا را مناثر کرد. آيا اگر در اروپا نيز چندين عنل تروريستی دیگر از قبیل عمليات اسپانيا و انکليس انجام شود، در افکار عمومی اروپاييها هم حساسیت ها تغییر نمکند. این خطاست که تصور کنیم چنین زمینه هایی تنها بدلیل ناآگاهی و تبلیغات شکل میگیرد و جامعه روشنفکری از چنین تاثیراتی مبری است. کم نیستند فیلم های غیر مبتذل و حتی روشنفکری که قهرمان عدالت جوی داستان مثلا يک پلیس سالم قوانین دست و یاگیر یعنی همان قوانین محدودکننده مورد تایید ما را در نظر نگرفته و با اعمال فشار بیک زندانی مخاطرات بزرگی را مانع شده و بسیاری از روشنفکران و نیروهای چپ هم با او احساس همدردی کرده اند. روزی در جمعی راجع بفیلم های کلینت ایستوود صحبت میشد و همه از این امر که وی در بسیاری از فیلم هایش چهره یک جویای عدالت را بازی کرده است تمجید میکردند. خیلی از ما وی را زمانیکه اعضا یک خانواده کابوی را برای دفاع از حق یک روسپی که بوی اجحاف شده بود قتل عام کرد ستوده ايم. چند سال پیش ما چند نفری در کلن دسته جمعی فیلمی از رومان پولانسکی بنام مرگ و دختر را تماشا کرديم. در این فیلم که احتمالا همه دیده اید سینوری ویور نقش یک دختر زندانی سابق شیلیایی را بازی میکند که در یک خانه دورافتاده زندکی میکند و بدلیل یک تصادف بازجوی سابقش را شناخت و با اعمال فشار بوی او را وادار کرد که اعتراف کند. در این فیلم او برای وادار کردن اين بازجو برای اعتراف ، او را بالای یک صخره برده و تهدید کرد که او را پایین خواهد انداخت و بعبارت دیگر سنگین ترین نوع شکنجه روانی را اعمال کرد. همه ما موضع زندانی سیاسی سابق را تایید و اعمال فشار به آن بازجو برایمان حایز اهمیت نبود. بعد از فیلم ما در کافه ای نشسته و راجع باین فیلم صحبت کردیم. در این صحبت هیچیک ازما تردیدی نداشتیم که دختر بر حق بوده. بحث ما تماما در این رابطه بود که آیا سیاست رهبران سیاسی شیلی و یا آفریقای جنوبی در بخشش مسیولان قدیم و باصطلاح سیاست ببخش و فراموش نکن صحیح بود یا نه. فواد تابان این سیاست را مخافظه کارانه میدانست و من و عفت و ماهباز از آن دفاع میکردیم. ما هیچیک در برحق بودن موضع سینوری ویور تردید نداشتیم. بعنوان يک مثال ديگر کمتر کسی است از ما که از خشونت گل محمد در رمان کلیدر زمانی که با قساوت ژاندارم ها را میکشد و میسوزاند ، ناراخت شده باشد.
حدود سی سال پيش من فيلمی ديدم که در فکر کردن باين تم، آن فيلم را دوباره به خاطر آوردم. در سال 56 در زندان باصطلاح ملی کش ها (کسانی که محکوميتشان تمام شده بود) فيلمی ديدم بنام گوشه گيران آلتونا و يک تصویر کلی از آن را بخاطر دارم. آنزمان تلويزيون هفته ای يکشب آخر شب يک فيلم برجسه هنری نمايش ميداد و آغداشلو هم تفسيری در رابطه با آن فيلم ارايه ميداد. من همراه با يکی از زندانيان سه جهانی بنام سعيد معينی (که از سرنوشت او پس از زندان اطلاع ندارم) مشتريان پروپاقرص اين فيلم ها بوديم و بعد از فيلم هميشه کلی هم راجع به آن با هم صحبت ميکرديم( او بشدت ضد شوروی و بيژن جزنی بود و ما در عرصه سياست يک کلمه حرف مشترک نداشتيم ولی با هم خيلی دوست بوديم. فقط با هم بحث سياسی نميکرديم.) در این فیلم سوفیالورن و ماکزيميان شل بازی میکردند. ماکزيميليان شل یک افسر سابق آلمانی بود که پس از جنک ارتباطش را با واقعیت از دست داده بود و سوفیالورن تنها کسی بود که وی باو اعتماد داشت و ميتوانست باو کمک کند. فیلم نامه بر اساس نوشته ای از سارتر بود**. در جریان فیلم وی برای سوفیالورن که تفکر فیلم نامه نویس یا سارتر را منعکس میکند،توضیح داد که در روسیه آنها دهکده ای را تسخیر میکنند و اطلاع داشتند که روستاییان آن دهکده با پارتیزان ها رابطه دارند. او میتوانست با شکنجه زندانیان ارتباط پارتیزانها را کشف کند ولی او از این کار سرباز میزند و آنشب پارتیزانها به روستا حمله کرده و همه هم قطاران او را قتل عام میکنند. برای سوفیالورن سنگینی این درد قابل درک است. او میفهمد کسی که دردفاع از ارزش های انسانی، بعامل مرگ نزدیکترین دوستانش مبدل مشود میتواند در برابر چنان فشاری قرار گیرد که دیوانه شود. در جریان فیلم روش میشود او دروغ گفته و روستاییان را وحشیانه شکنجه کرده و ارتباط پارتیزانها را کشف کرده و مانع حمله آنها شده. وتعریف میکند که چگونه در آن روستا با یک فندک و یک چاقو جهنم درست کرده بود. آنچه وی را دیوانه کرده بود نه از دست رفتن دوستانش بلکه خاطره مردان و زنانی بود که زير شکنجه فریاد میزدند و التماس میکردند. سوفیالورن بعد از این صحنه دیگر نمیتواند با این آدم رابطه داشته باشد و با اینکه میدانسته او تنها ارتباط وی با دنیای واقعی است و اگر وی او را ترک کند او خود را خواهد کشت، وی را ترک ميکند. سارتر درد کسی که برای اهدافی مهمتر و با ارزشتر مثل نجات جان دوستانش حاضر نميشود انسانهای ديگری را رنج دهد میفهمد. این درد آنقدر عميق است که ميتواند فرد را ديوانه کند ولی فردی که عکس آن عمل ميکند و ارزشهای انسانی را برای نجات انسانهای ديگر زير پا ميگذارد بعنوان يک انسان مرده است و بايد او را رها کرد تا بميرد
چندی پيش رمانی گوش دادم بنام مه روی جزيره اويلون. در قسمتی از این داستان الهه بزرک آويلون متوجه ميشود که يکی از مردان جزیره جام سحرآميز جزیره را ربوده و بکلیسای مسیحی داده است. از نظر خدايان آويلون اين خیانتی است غیرقابل بخشايش. هر چند روند داستان این مرد را عاقلترین شخصیت داستان نشان میدهد. مردی که میفهمد خدایان جامعه زن سالار و منعطف آويلون در برابر کلیسای مردسالار و تنگ نظر مسيحی امکان مقاومت ندارند و بايد کوشید نام و نشانه هایی از آويلون را بعنوان يک خاطره دردرون کلیسای مسيحی برای روزگاران آينده بياد گار باقی گذاشت. از نظر الهه های آويلون عامل اين خِیانتکار باید به مرگی فحیع محکوم شود. الهه بزرگ آویلون که در فیلمی که از روی این رمان تهیه شده ایزابل روسولینی نقش وی را ایفا میکند، دختر خوانده و جانشین خود را مامور میکند، که وی را فریب داده، سحرکند و برای مجازات به جزیره بیاورد. الهه جوان وظیفه خود را بدرستی انجام میدهد و مرد خائن را بمرگی فجیع تسليم ميکند. ولی برای یک الهه آویلون درد ناشی از این عمل قابل تحمل نيست و خود را ميکشد. زمانيکه خبر مرگ الهه جوان را به الهه بزرگ اطلاع ميدهند او تعجب نميکند. در واقع از همان لحظه ای که او تصمیم گرفته است اين الهه جوان را باين ماموريت بفرستد ميدانست که وی نميتواند اين درد را تحمل کند ولی او در برابر خدايان آويلون وظيفه داشت که اين خائن را مجازات کند. از نظر نويسنده اين رمان در انجام وظيفه ای که خدايان تعيين نموده اند (عدالت، ترقی و يا هر چيز ديگری که بجای آن می نهيد) هيچ ترديدی نبايد بخرح داد. ولی يک الهه نميتواند درد ناشی از انجام اين وظيفه را تحمل کند. نويسنده نيمی از راه را با سارتر همسو است ولی پاسخی متفاوت از سارتر به اين سوال ميدهد
شما چه جوابی ميدهيد. در سياست سعيد پيوندی را تاييد ميکنيد يا محمد رضا نيکفر را. با سارتر هم احساسيد يا با نويسنده مه روی آويلون. دختر مرا تاييد ميکنند يا کلينت ايستوود و دولت آبادی را
فقط مثل دختر من سريع باين سوال جواب ندهيد، زيرا ممکنست که در افکار پراکنده خود مواردی را بخاطر آوريد که بخاطر انگيزه هايی والا و پرارزش يا انگيزه هایی پست و حفير کسان ديگری را رنج داده باشيد و آنرا با پاسخ خود مقايسه کنيد و ممکنست نزد عاليترين محکمه ممکن يعنی در برابر درون خويش محکوم شويد و مثل من شرمنده شويد.

مهدی فتاپور
31/06.2006
محله پاخط در جنوب خيابان خراسان و تقاطع آن با خياران ری در جنوب شرقی تهران قرار دارد. اين نقطه ايستگاه مبدا اولين قطار يا
تراموايی بود که در زمان قاجاريه ساخته شده و به شهرری ميرفت و نام آنرا مردم ماشين دودی ميگفتند. زمانيکه من بچه بودم هنوز اين ماشين دودی کار ميکرد. شايد بهمين دليل اين محله ويژگی خاص خود را داشت. خانه ما سمت شمال خيابان خراسان بود و در واقع در محله ميدانشاه و در مرز ميدانشاه يا چاله ميدان و پاخط قرار داشت ولی بدليل نام پاخط ما ترجيج ميداديم خود را پاخطی بناميم

** البته سارتر در دوره ای خشونت انقلابی را تاييد ميکند. اگر اين فیلم نامه افکار سارتر را دقيق منعکس نمیکند تغییری در مطلب پديد نمياورد و به هر حال ميتوان راجع به نظر نويسنده اين رمان نظر د
اد

Read More...