<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445</id><updated>2012-01-14T07:45:37.958+01:00</updated><title type='text'>نگاه</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>93</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-5862345296938801470</id><published>2011-11-20T23:34:00.007+01:00</published><updated>2011-11-21T08:55:16.744+01:00</updated><title type='text'>دیروز و امروز</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-2-T8Jdzw34E/TsmBCB8zn8I/AAAAAAAAARs/KVGceLR94VQ/s1600/BILD09873.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5677210677160419266" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 243px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/-2-T8Jdzw34E/TsmBCB8zn8I/AAAAAAAAARs/KVGceLR94VQ/s320/BILD09873.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از این سه نفر، نفر وسط سی و پنج سال پیش چریک فدایی خلق بود و مسلحانه علیه استبداد و رژیم پیشین مبارزه میکرد&lt;br /&gt;دو نفر دیگر افسر شهربانی و مسئول حفظ نظم منجمله مقابله با چریک ها بودند&lt;br /&gt;نفر سمت چپ سودابه چمن آرا از گروه اولین افسران زن در ایران و در آنزمان آجودان رییس شهربانی بود و دیگری افسر خلبان هلی کوپتر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span id="fullpost"  style="font-size:130%;"&gt;مریم سطوت در کتاب مادی شماره بیست از موضع یک چریک جوان در خطر محاصره، در مورد صحنه درگیری خانه مهرآباد جنوبی چنین مینویسد&lt;br /&gt;„صدای رگبار تیر از چند خیابان دورتر می‌آمد. اما گاهی حس می‌کردم که از سر کوچه ماست صدا ممتد و پیوسته بود و قطع نمی شد. من و چهار نفر دیگر در یک اطاق بودیم. نباید همدیگر را میدیدیم. اطاق را با پتو به چند قسمت تقسیم کرده بودند و هریک از ما در یک گوشه اطاق جا گرفته بودیم. در کنج دیوار نشستم و خودم را بدیوار فشار دادم. مثل اینکه بخواهم در دیوار فرو بروم. یک بار در فیلمی دیده بودم که در سلاخ خانه‌ها وقتی برای بردن بره‌ها می‌آیند، بره‌ها خطر را تشخیص داده می‌کوشند خود را مخفی کنند و به دیوار می‌چسبند و فشار می‌دهند. حالا من هم وضع آن بره‌ها را داشتم. از 4 رفیق دیگر صدایی در نمی‌آمد اما صدای ترس را در اتاق می‌شنیدم.&lt;br /&gt;تیراندازی قطع نمی‌شد. صدای هلی‌کوپتر می‌آمد. این همه صدای شلیک بیش از آن چیزی بود که تصو ر می‌کردم. تابحال نشنیده بودم که پلیس در برخورد با چریک‌ها از هلی‌کوپتر استفاده کند. چه شده بود؟ "&lt;br /&gt;آقای علی سرشار آن‏روز خلبانی هلی کوپتری که مریم سطوت صدایش را می‏شنید بر عهده داشت و راجع به آن‏روز چنین می‏گوید.&lt;br /&gt;"از همه طرف بسوی خانه شیک می‏شد. به ما گفته شده بود که رهبر چریک ها در این خانه است و نباید بهیچ وجه این بار فرار کند. از بالا پلیس هایی که روی پشت بام‏های اطراف بودند دیده می‏شدند. محاصره در چند حلقه تکمیل شده بود. چریک‏ها هیچ شانسی برای فرار نداشتند. ناگهان در بی‏سیم گفته شد مواظب باشید میخواهند فرار کنند. بعد دیدم که چندین چریک در حالیکه شلیک میکردند بداخل حیاط دویدند. از همه سو بسوی آنان شلیک شد. سه نفر از آنها در داخل حیاط گلوله خورده و افتادند. دو نفر دیگر خود را به در حیاط رساندند و بعد همان جلوی در توی کوجه تیر خوردند. ناگهان یک نفر در بی‏سیم گفت مواظب باشید روی پشت بام هستند و بعد رییس عملیات گفت باید خودش باشد مواظب باشید فرار نکند. به نظر می‏آمد که نقشه چریک ها این بود در زمانی که تعدادی از آنها از حیاط بسمت در خانه میروند و همه نگاهها به آن سمت است رهبرشان با استفاده از این فرصت از روی پشت بام فرار کند. شلیک به سمت آنها شروع شد و هر دو همان‏جا تیر خوردند و افتادند.&lt;br /&gt;بعدا شنیدم که دو نفر دیگر از آنان در داخل اطاق و یک نفر در راهرو در اثر تیراندازی و پرتاب نارنجک کشته شده بودند.&lt;br /&gt;بعد از عملیات مسئولان از اینکه رهبر چریک‏ها کشته شده بود از خوشحالی سر از پا نمی‏شناختند. چند روز بعد شنیدم که چریک ها یک خانه دیگر هم در آن محله داشتند که پلیس از آن اطلاع نداشت." &lt;br /&gt;خانه‏ای که مریم سطوت در آن مخفی شده بود. &lt;br /&gt;بعد از سی و پنج سال امروز هر سه نفر به دمکراسی و آینده و پیشرفت کشور می‏اندیشند ولی سرکوب و خشونت سیاسی کماکان در کشور ما ادامه دارد. آیا سی و پنج سال دیگر چرخه خشونت سیاسی در کشور و منطقه ما ریشه کن شده و یادگارهای آنروزها و امروز به خاطرات تاریخی مربوط به گذشته های دور بدل خواهد شد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-5862345296938801470?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/5862345296938801470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=5862345296938801470' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5862345296938801470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5862345296938801470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='دیروز و امروز'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-2-T8Jdzw34E/TsmBCB8zn8I/AAAAAAAAARs/KVGceLR94VQ/s72-c/BILD09873.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-3996019659780023568</id><published>2011-10-10T22:26:00.003+02:00</published><updated>2011-10-11T07:25:42.358+02:00</updated><title type='text'>با مهرداد   از علی راکعی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-eGF163J-jts/TpNV97VkUmI/AAAAAAAAARk/PtwySK9HL9g/s1600/mehrdad4.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 200px; FLOAT: left; HEIGHT: 185px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5661963678923379298" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/-eGF163J-jts/TpNV97VkUmI/AAAAAAAAARk/PtwySK9HL9g/s320/mehrdad4.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;می گفت: "همه میگویند روحیه ات را بالا نگه دار ولی نمیگویند چه جوری ". گفتم: "احمقند ". منتظر جواب مفید تری بود. اما چه جوابی؟ میدانستم که به اعتبار تجربه همین چند روز، بیش از همه ما لحظه های سهم آور زندگی و دالانهای تنگ و تاریک روان آدمی را میشناسد&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;تازه از بیمارستان آمده بود و در راه کانون بودیم. عجزم را دریافت و هر دو ساکت شدیم&lt;br /&gt;سالهای سال پیش تا گفت که فلان گذار اجتماعی بازگشت ناپذیر است یقه اش را گرفتم. عکس العملش چنان متین و منعطف بود که شرم کردم. از آن پس حساب مهرداد را از سیاست ورزان و سیاست پیشگان جدا کردم. تعهد ش به درستی و برخورد عالمانه اش به گفتمان سیاسی احترام مرا بر میانگیخت. دیگر مجادله ای نکردیم. تمایلات نیوایجیش را نادیده میگرفتم. او هم جهان بینی منحط و تک بعدی مرا تحمل میکرد. بد تر از من را هم تحمل میکرد. مهرداد همه را تحمل میکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بیماریش را که شنیدم به قهقرا رفتم. چند روز بعد به همت دوستان شهامتی گرفتم و به دیدارش رفتیم. مهرداد زیر دو خم سرنوشت را گرفته بود. تورنمنت تخته نرد راه انداخته بود. با یکی از دوستانش که هیچ کدام از ما نمیشناختیم بساط تخته با چاشنی جرزنی و تقلب پهن کرده بود. تا بازیش تمام نشد و طرف را به هر وسیله مغلوب نکرد متوجه ما نشد. بعد جعبه زنجبیل پرورده اش را آورد و تعارف کرد. با شعف کودکانه ای شیرینی هایش را انتخاب میکرد و در دهان میگذاشت. "پس میگفتند هر چه میخورد بالا میاورد؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز فهمیدم که مصمم است در این بازی آخر هم تاکتیک همیشگیش را به کار بندد. مهم نبود که درجه مهارتش در بازی چیست. انقدر بازی می کرد تا ببرد و می برد. آن وقت بازی را قطع میکرد و با لبخند غرور آمیزی پیروزی قطعی و "بازگشت ناپذیرش " را به ثبت میرساند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز عصر با هم قدم زدیم. کف پاهایش درد میکرد. نحیف و شکسته می نمود اما اصرار داشت که راه برود و تماشا کند. هنوز مبارزه میکرد و درس استقامت میداد. همراهان زندگیمان همراهمان بودند. هر چهار نفر با دقت و احتیاط در سکوت قدم بر میداشتیم. هیبت موقعیت خطیری که درآن قرار داشتیم بر رفتارمان سنگینی میکرد. مهرداد بود که سکوت را شکست. باز هم میخواست شرط بندی کند. کمی راجع به فوتبال حرف زد. گوش نمیکردم. گیجی و مرگ با ذرات هوا مخلوط شده بود. پیاده ها آهسته میگذشتند. نمیشد که تلاشی صورتکها را پشت خنده های دروغین شان نبینی. سایه ای سرد و سنگین پا به پایمان قدم برمیداشت. بعد یک مرتبه شروع کرد به حرف زدن در مورد زندگی و دوستان خوب. قلب مهربان مهرداد اغلب پشت چهره جدی و بیان لفظ قلمش مخفی میماند. گویا خودش متوجه این موضوع بود. یک سال نو نیتش این بود که "بیشتر لبخند بزند ". هر چه به او نزدیک تر میشدی مهربانیها یش را بیشتر کشف میکردی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز ساکت شدم تا هر چه میخواهد از دوستانش حرف بزند و او با شور و علاقه شروع کرد به توصیف دوستی که من فقط از طریق داستانهای مهرداد میشناختم. دوستی که درست نقطه مقابل دیدگاه های سیاسی مهرداد را داشت ولی سرشار از مهر و زندگی بود. مهرداد دوستان زیادی داشت. با آگاهی و دقت دوستان اهل بخیه را از دوستان تفریح و زندگی جدا میکرد. و این دسته دوم بود که وقتی یادشان میکرد به پرواز دار میامد. هر چه بیشتر از این دوستش و دوستی بی شائبه شان میگفت. چشمانش بیشتر میدرخشید. باد سردی وزید، سایه ای که تعقیب مان میکرد به سرعت از کنارمان گذشت. مهرداد گفت که برویم جلاتو بخوریم و با دقت و علاقه یک سر آشپز فرق جلاتو و بستنی را برایم تشریح کرد. چیزهای زیادی میدانست و استعداد های متنوعی داشت. از جمله صدای خوش. تاقچه بالا نمیگذاشت. مهم نبود چه جمعی است تا پیشنهاد میدادی شروع به خواندن میکرد. ترانه محبوبی هم داشت که ساند ترک بیماریش شد. راستی "کی گل شب بو را از شاخه چید؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غروب داشت نزدیک میشد، مرگ با چهره بر افروخته ای از کنارمان گذشت و در انبوه راه پیمایان عصرگاهی گم شد. شور و شوق کودکانه مهرداد به تدریج فضا را دگرگون میکرد. حالا بچه های شاد و شیرین را میدیدم که عاشقانه بستینیهایشان را لیس میزدند. دختران و پسران جوان زیر سایه بان رستورانها کنار خیابان وقت میگذراندند. کوچه پراز هیاهو و خنده شد. دنیای خاکستری من کم کم رنگ میگرفت. سگ کوچولوی مو فرفری با پاپیون قرمز از کاسه نقره ای آب میخورد. مهرداد پر از زندگی بود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-3996019659780023568?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/3996019659780023568/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=3996019659780023568' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3996019659780023568'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3996019659780023568'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='با مهرداد   از علی راکعی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-eGF163J-jts/TpNV97VkUmI/AAAAAAAAARk/PtwySK9HL9g/s72-c/mehrdad4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-4344826739355121769</id><published>2011-07-03T16:26:00.004+02:00</published><updated>2011-07-03T19:28:41.486+02:00</updated><title type='text'>دختر با استعداد ایرانی</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-l9etWEicYOU/ThB8cV3c7hI/AAAAAAAAARc/VX-zUtF2STM/s1600/safe_image.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 117px; FLOAT: left; HEIGHT: 90px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5625132760933658130" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/-l9etWEicYOU/ThB8cV3c7hI/AAAAAAAAARc/VX-zUtF2STM/s320/safe_image.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; تا چند سال دیگر اجازه خواندن دارد ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لطفا لینک زیر را کلیک کنید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=F3Y5ElzC4eo"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=F3Y5ElzC4eo&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-4344826739355121769?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/4344826739355121769/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=4344826739355121769' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4344826739355121769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4344826739355121769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/07/httpwww.html' title='دختر با استعداد ایرانی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-l9etWEicYOU/ThB8cV3c7hI/AAAAAAAAARc/VX-zUtF2STM/s72-c/safe_image.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-294594981301521795</id><published>2011-07-03T16:00:00.006+02:00</published><updated>2011-07-03T16:19:08.247+02:00</updated><title type='text'>اولین حقوق</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-AiEqAkwwJmk/ThB4D6Zl_QI/AAAAAAAAARU/wsbAnzTVBtc/s1600/BILD0485.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; FLOAT: left; HEIGHT: 240px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5625127943197293826" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/-AiEqAkwwJmk/ThB4D6Zl_QI/AAAAAAAAARU/wsbAnzTVBtc/s320/BILD0485.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;دیروز پسرم اولین حقوق رسمیش را گرفت. سر از پا نمیشناخت.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;باران تندی میامد و هوا هم گرم نیود ولی با هم رفتیم استخر سر باز و یکساعت در استخر تقریبا خالی شنا کردیم. دو ماه دیگر یادش میرود که دیروز چه روز خوبی بود. وقتی دیروز وارد محل کارم میشدم یاد آن روزی افتادم که مصاحبه داشتم و جلوی همین ساختمان ایستاده بودم و با حسرت آدمهایی را که نگاه میکردم که کارتشان را میزدند و وارد میشدند.&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آیا خوبست که این شادیها و (غم ها) میرود پشت ذهن آدم ویا خیلی وقتها در روزمرگی زندگی فراموش میشود.&lt;br /&gt;در عکس از سمت راست: جولیا دوست پسرم، فرهاد پسرم و ندا دخترم&lt;/div&gt;.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-294594981301521795?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/294594981301521795/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=294594981301521795' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/294594981301521795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/294594981301521795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/07/blog-post_3674.html' title='اولین حقوق'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-AiEqAkwwJmk/ThB4D6Zl_QI/AAAAAAAAARU/wsbAnzTVBtc/s72-c/BILD0485.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-4533451847327895153</id><published>2011-07-03T15:55:00.002+02:00</published><updated>2011-07-03T16:19:57.038+02:00</updated><title type='text'>احتمال حذف فیزیکی نیروهای درون حکومت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;مصاحبه با رادیو فردا در رابطه با مصاحبه یونسی وزیر اطلاعات&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لطفا روی لینک زیر کلیلک کنید&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.radiofarda.com/content/f2_iran_younesi_ex_minister_terrorist_groups_inside_islamic_republic_lawless/24252276.html"&gt;http://www.radiofarda.com/content/f2_iran_younesi_ex_minister_terrorist_groups_inside_islamic_republic_lawless/24252276.html&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-4533451847327895153?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/4533451847327895153/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=4533451847327895153' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4533451847327895153'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4533451847327895153'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/07/blog-post_03.html' title='احتمال حذف فیزیکی نیروهای درون حکومت'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-5827287510948704860</id><published>2011-07-03T15:05:00.004+02:00</published><updated>2011-07-03T16:20:13.070+02:00</updated><title type='text'>این ‏رژیم می تواند سرکوب کند، اما حکومت کردن نیازمند نیروئی است که جامعه را ‏اداره کند</title><content type='html'>مصاحبه رادیو فرانسه با مجبتی واحدی؛ علیرضا نامور حقیقی و مهدی فتاپور در رابطه با تضادهای درون حکومت&lt;br /&gt;لطفا لینک زیر را کلیک کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.persian.rfi.fr/%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C/20110626-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%84%D8%AC%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA"&gt;http://www.persian.rfi.fr/%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C/20110626-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%84%D8%AC%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-5827287510948704860?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/5827287510948704860/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=5827287510948704860' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5827287510948704860'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5827287510948704860'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='این ‏رژیم می تواند سرکوب کند، اما حکومت کردن نیازمند نیروئی است که جامعه را ‏اداره کند'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-2244740689770604952</id><published>2011-04-17T01:25:00.001+02:00</published><updated>2011-04-17T10:31:33.861+02:00</updated><title type='text'>نام او را گرفتم که زنده نگهدارم از مریم سطوت</title><content type='html'>گفت:امروز رفتم پیش حسین و مریم ... داشتم می گشتم ..از میان تکه سنگ های شکسته قسمتی از اسمش را پیدا کردم&lt;br /&gt;قطعه 39 ردیف 24 شماره 43&lt;br /&gt;گفتم: مریم شاهی&lt;br /&gt;گفت: شاید به خواهرش در مشهد بگویم فکری به حال این سنگ شکسته کند.&lt;br /&gt;گفتم: (بغض گلویم را فشرد)&lt;br /&gt;گفت: حسین این شانس را دارد که هنوز ازش یاد می کنیم و کسی مثل تو هست که قلبش برای او می زند و اشکی برایش به چشم ها می نشیند&lt;br /&gt;گفتم: آبی هم پاشیدی؟ &lt;br /&gt;گفت: مزارشان همیشه تازه است.&lt;br /&gt;با خود گفتم: نام او را گرفتم که زنده نگهدارم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-2244740689770604952?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/2244740689770604952/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=2244740689770604952' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2244740689770604952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2244740689770604952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='نام او را گرفتم که زنده نگهدارم از مریم سطوت'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-650753968692037832</id><published>2011-01-15T14:59:00.003+01:00</published><updated>2011-07-03T16:20:43.334+02:00</updated><title type='text'>دیروز و امروز (مصاحبه با تلویزیون ایران ما)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://vimeo.com/17927393"&gt;http://vimeo.com/17927393&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-650753968692037832?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/650753968692037832/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=650753968692037832' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/650753968692037832'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/650753968692037832'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/01/blog-post_15.html' title='دیروز و امروز (مصاحبه با تلویزیون ایران ما)'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-3703290950428267210</id><published>2011-01-15T14:54:00.001+01:00</published><updated>2011-01-15T14:56:41.677+01:00</updated><title type='text'>دیدار با دانشجویان دانشگاه واترلو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آنچه برای من جالب بود فضای جلسه بود. شرکت کنندگان میخواستند بدانند آنزمان ما چه فکر میکردیم و چرا .بر خلاف جلسات دیگر که بخش مهمی دنبال دفاع از گذشته خود و متهم کردن دیگرانند، شرکت کنندگان سوالاتی میکردند برای روشن شدن مسائل. و با علاقمندی زیاد بحث را دنبال میکردند و آنگاه هم که به امروز برمیگشت آنها که همه خود را حزئی از جنبش سبز میدانستند دغدعه شان این بود که این چنبش چطور میتواند تداوم یابد. جمهوریخواهان در این رابطه چه فکر میکنند و دنبال رد این و یا تایید آن نبودند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماه گذشته سفری دو هفته ای به شرق آمریکا داشتم . از واشتگتن با ماشین به نیویورک و سپس به تورنتو رفته و به واشنگتن بازگشتم. سفری بود پربار و به من خیلی خوش گذشت و علیرغم هوای بد که رانندگی را مشکل و در برخی موارد خطرناک میکرد سفر خیلی خوب و پرباری بود&lt;br /&gt;یکی از بهترین قسمت های سفرم دیدار با دانشجویان دانشکاه واترلو در نزدیکی تورنتو بود. شهر واترلو یک شهر دانشگاهی است که صد و خورده ای کیلومتر با تورنتو فاصله دارد. دانشگاه این شهر خیلی معتبر است و بخصوص دانشگاه مهندسی آن از معتبرترین ها در آمریکای شمالی است و مهم آنکه تعداد زیادی از ایرانیان در این دانشگاه تحصیل میکنند چه آنان که به تورنتو مهاجرت کرده اند و بخصوص آنان که برای ادامه تخصیل از ایران آمده اند. چون سفر من حوالی شانزده آذر بود از طریق یکی از دوستانمان انجمنی که در این شهر فعال است از من خواست که برای سخنرانی با مضمون جنبش دانشجویی دیروز و امروز به این شهر بروم و من هم پذیرفتم.&lt;br /&gt;روزی که باید میرفتم هوا بیست درجه زیر صفر بود و برف شدیدی همراه با باد میامد طوری که تمام تورنتو راه بندان بود. همه میگفتند منصرف شوم چون واترلو سردتر از تورنتو است و ممکنتست در راه بمانم ولی من که میدانم به هم خوردن یک برنامه که تعدادی برای ان زحمت کشیده اند چقدر نامطبوع است تصمیم گرفتم بروم و با همان سرعت مورچه و بعضی وقت ها یواشتر از مورچه خودم را رساندم به محل و خوشبختانه میان برف ها گیر نکردم&lt;br /&gt;سازمان دهندگان جلسه تعدادی از پیشگامیهای زمان انقلاب بودند که سالهاست در کانادا ساکنند باضافه تعدادی از دانشجویان از ایران آمده و شرکت کنندگان در جلسه اکثرا زیر سی سال بودند و اخیرا از ایران امده بودند. سالن تقریبا پر بود و فکر کنم حدود صد و پنجاه نفر یا بیشتر آمده بودند.&lt;br /&gt;آنچه برای من جالب بود فضای جلسه بود. شرکت کنندگان میخواستند بدانند آنزمان ما چه فکر میکردیم و چرا .بر خلاف جلسات دیگر که بخش مهمی دنبال دفاع از گذشته خود و متهم کردن دیگرانند، شرکت کنندگان سوالاتی میکردند برای روشن شدن مسائل. و با علاقمندی زیاد بحث را دنبال میکردند و آنگاه هم که به امروز برمیگشت آنها که همه خود را حزئی از جنبش سبز میدانستند دغدعه شان این بود که این چنبش چطور میتواند تداوم یابد. جمهوریخواهان در این رابطه چه فکر میکنند و دنبال رد این و یا تایید آن نبودند&lt;br /&gt;بجث آنقدر حوب پیش رفت که بجای دو ساعت، چهار ساعت طول کشید و بیاد سالن را تحویل میدادند بعد هم به حانه یکی از دوستان که از پیشگامیهای آنزمان بود رفتیم (حدود بیست نفر) و تا ساعت چهار صبح بیدار نشستیم. من که فقط قرار بود دو روز و نیم تورنتو باشم و قصد داشتم بروم جلسه و شب برگردم عملا یکروز از اقامتم به این جلسه اختصاص یافت ولی خیلی راضی بودم&lt;br /&gt;رفتن به واترلو یکی از بهترین قسمت های سفرم بود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-3703290950428267210?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/3703290950428267210/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=3703290950428267210' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3703290950428267210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3703290950428267210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title='دیدار با دانشجویان دانشگاه واترلو'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-8192198725537806985</id><published>2010-11-06T10:52:00.005+01:00</published><updated>2010-11-06T11:06:31.183+01:00</updated><title type='text'>عکس و موزیک آخر هفته: اظهار عشق</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آیا آدمها هم میتوانند در اظهار عشق اینقدر زیبا و ظریف عمل کنند&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به لینک زیر مراجعه کنید&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/musik/The_Courtship_Dance.wmv"&gt;http://www.fatapour.de/musik/The_Courtship_Dance.wmv&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;Type rest of the post here&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-8192198725537806985?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/8192198725537806985/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=8192198725537806985' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/8192198725537806985'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/8192198725537806985'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/11/type-rest-of-post-here.html' title='عکس و موزیک آخر هفته: اظهار عشق'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-6271474097349844750</id><published>2010-11-01T12:20:00.002+01:00</published><updated>2010-11-01T12:24:31.497+01:00</updated><title type='text'>روند شکل‏گيری رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران  پس از انقلاب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;strong&gt;گفتگو با مهدی فتاپور پیرامون&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;روند شکل‏گيری رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران  پس از انقلاب&lt;br /&gt;و شکل گیری اولین کمیته مرکزی آن&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. از فروردین ماه پس از اعتراض عمومی به نامه بازرگان تا خردادماه که انتخاب اولین رهبری سازمان انجام گرفت، مواضع سازمان بتدریج رادیکالتر شد. در این دوره مجموعه نیروهای درون رژیم از دولت موقت و چهره‏هایی نظیر امیر انتظام، یزدی، قطب زاده، بنی صدر و احمد مدنی تا روحانیون حاکم و رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد انتقاد و افشاگری قرار دارند و لحن افشاگری‏ها بتدریج تندتر و صریح تر می‌شود. هر چند تعدادی از رفقا از این سمتگیری ناراضی و آنرا خطرناک می‏دانند و می‏کوشند آن را تعدیل کنند و برخی نیروی محرکه این سمت‏گیری‏اند، ولی هنوز بلوک بندی در این زمینه شکل نگرفته. در این چندماه مهمترین مواضع سیاسی مثل عدم شرکت در رفراندوم جمهوری اسلامی، تلاش برای پایان دادن به جنگ در ترکمن صحرا و سنندج مورد تأیید همه کادرها بود.&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;****************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفیق فتاپور شما در جریان شکل‏گیری رهبری سازمان جریک‏های فدایی خلق در جریان انقلاب و پس از&lt;br /&gt; آن بوده‏اید.  می خواهیم گفتگویی در این ارتباط با شما داشته باشیم.  ممکن است توضیح دهید ارگانهای اصلی و رهبری سازمان قبل از انقلاب چه کسانی بودند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فتاپور: از اوائل سال 1356 تا زمان انقلاب یک هیئت اجرایی سه نفره مرکب از احمد غلامیان لنگرودی (هادی)، قربان‏علی عبدالرحیم پور (مجید) و رضا غبرایی (منصور) هیئت مسئولان سازمان بودند. تیمهای مختلف سازمان با این ارگان در رابطه بودند و مسئولیت‏ها بین آنان تقسیم شده بودند. در تابستان سال 57 توسط همین هیئت، ارگانی بنام شورای سیاسی مرکب از مجید عبدالرحیم پور، رضا غیرایی، من (مهدی فتاپور)، هادی میرمؤید، علیرضا اکبری و اکبر دوستدار تشکیل شد. این ارگان مسئولیت تصمیم گیری در رابطه با سیاستها و صدور اطلاعیه ها و بیانیه های سازمان را برعهده داشت. اکثر موضع‏گیریهای آن دوره توسط علیرضا اکبری تنظیم گردیده و به تایید این ارگان می‏رسید.&lt;br /&gt;چند ماه قبل از انقلاب تیمی با شرکت فرخ نگهدار، علیرضا اکبری و بعدتر جمشید طاهری پور و برای مدتی بهروز خلیق تشکیل شد. موضع‏گیری‏های سازمان در چند ماه آخر قبل از انقلاب عمدتا توسط فرخ نگهدار تنظیم و در این تیم آماده شده و انتشار می یافتند. مجید عبدالرحیم پور و رضا غیرایی  در رابطه مستقیم با این تیم بودند. من حدوداً دو هفته یکبار و در هفته‏های آخر قبل از انقلاب هر هفته به این تیم می رفتم و یک شب آنجا می‏ماندم. معمولا مجید نیز می‏آمد و تحولات و مواضع سازمان و اقداماتی را که باید صورت می گرفتند، مورد بحث قرار می دادیم.&lt;br /&gt;در آخرین جلسه‏ای که در این خانه برگزار کردیم، مجید عبدالرحیم پور و رضا غبرایی هم شرکت داشتند و بحث مفصلی در رابطه با رهبری سازمان در شرایط جدید داشتیم. یک هیئت اجرایی سه نفره و یک یا دو ارگان سیاسی بی ارتباط با هم، پاسخگوی وضعیت نبود. طرحی که مورد بحث ما قرار گرفت شکل دهی ارگان رهبری از طریق سازماندهی چند ارگان بود. ارگان نظامی - تدارکاتی با مسئولیت احمد غلامیان و عضویت چند تن از کادرها مثل رحیم اسداللهی، قاسم سیادتی،  سیامک اسدیان و تهماسب وزیری؛ ارگان تشکیلاتی اجرایی با شرکت مجید عبدالرحیم پور، رضا غبرایی، هادی میرمؤید، اکبر دوستدار؛ ارگان سیاسی با شرکت فرخ نگهدار، جمشید طاهری پور و علیرضا اکبری و با اضافه شدن بهزاد کریمی و امیر ممبینی؛ و ارگان ارتباطات و هدایت و شکل دهی سازمانهای جنبی و علنی با مسئولیت من. مطابق این طرح رهبری مرکزی سازمان با شرکت یک یا دو تن از هر یک از ارگانهای ذکر شده شکل می‏گرفت.&lt;br /&gt;در این جلسه علاوه بر این طرح، پیشنهاد من برای تغییر رادیکال سازماندهی سازمان مورد بحث قرار گرفت. مطابق این پیشنهاد، تیم‏های چریکی به جز چند تیم نظامی منحل شده و اعضای مخفی و مسلح سازمان نزد سمپات‏های علنی زندگی می‌کردند. مجید و رضا غبرایی معتقد بودند این طرح با مخالفت جدی در درون سازمان مواجه خواهد شد و ناپخته است و بهتر است که فعلا طرح نشود.&lt;br /&gt;روز بیست و یکم بهمن جلسه‏ای با شرکت همه مسئولان سیاسی و تشکیلاتی سازمان در خانه ذخیره من و مریم سطوت (در آریاشهر) برگزار شد. در این جلسه قرار بود که تحلیل و موضع ما در شرایط جدید و تعیین ارگان رهبری جید مورد بحث قرار گیرد. در رابطه با بحث اول فرخ نگهدار تحلیلی آماده کرده بود که بر طبق آن بعد از صحبت‌های هویزر با بهشتی و رفسنجانی آمریکایی‏ها حاضرند با تامین یک سری شرایط (دست نخورده ماندن ارتش و پای‏یند ماندن ایران به تعهدات بین‏المللی پیشینش) دولت بازرگان را برسمیت بشناسند و به همین دلیل احتمال زیاد دارد که بختیار کنار رفته و جای خود را به بازرگان بدهد. در این جلسه قرار بود راجع به سیاست سازمان در قبال چنین تغییری صحبت شود.&lt;br /&gt;بحث دوم بررسی چگونگی ارگان رهبری بود. طرحی که ما صحبت کرده بودیم در چارچوب عمومی مورد تأیید همه بود ولی در جزییات و افراد باید مورد بحث قرار می‌گرفت.&lt;br /&gt;صبح زود من و مریم رفقا را که بخشی شان از شهرستان‏ها امده بودند، در چند نوبت به محل جلسه بردیم. اولین تظاهرات رسمی سازمان که قرار بود روز نوزده بهمن در دانشگاه تهران به مناسبت سالروز سیاهکل برگزار گردد، به دلیل همزمان شدن با راهپیمایی حمایت از نخست وزیری مهندس بازرگان به روز بیست ویکم بهمن انتقال یافته بود و من پس از بردن همه رفقا به محل جلسه، علیرغم اعتراض برخی از رفقا، بایست به دانشگاه تهران می‏رفتم و نتوانستم در جلسه شرکت کنم.&lt;br /&gt;این جلسه بدلیل آغاز قیام ناتمام ماند و هیچ تصمیمی اتخاذ نشد.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;یعنی در روز قیام رهبری سازمان نامشخص بود؟&lt;br /&gt;نه این صحبت دقیق نیست. مسئولان سازمانی مشخص بودند و ارگانها به همان صورت سابق رسمیت داشتند ولی طبیعتاً با تشکیل ستاد و تغییر جهشی موقعیت سازمان ساختار و ارگان‏های قبلی پاسخگو نبودند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تصمیم گیری در روزهای پس از انقلاب چگونه صورت می‏گرفت؟&lt;br /&gt;در یکی دو روز اول، خیلی از تصمیمات را افراد بدون ارتباط با هم اتخاد کردند؛ مثل تشکیل ستاد و یا بعبارت دیگر علنی کردن سازمان را من تصمیم گرفتم و اعلام کردم، یا اولین اعلامیه سازمان در رابطه با انقلاب را فرخ نگهدار بی‏ارتباط با دیگران نوشت و برای رادیو فرستاد و یا مسئولین سازمان در ایالات خود مستقلا تصمیمات مهمی گرفتند.  پس از آن که ما در ستاد مستقر شدیم همه ما در یک محل و در رابطه با هم بودیم و تصمیم گیری جمعی امکان‏پذیر‏ بود.&lt;br /&gt;در اولین روزها هر شب جلسه‏ای با شرکت همه اعضای تیم‏های مخفی سازمان (چریکها) که در تهران بودند، تشکیل می‏شد و تصمیمات اصلی در این جلسه اتخاذ ویا تایید می‌شدند. جلسه دیگری هم با شرکت بخشی از چریک‏ها و تعدادی از رفقای آزاد شده از زندان برگزار می‌شد. این جلسه به بحثهای سیاسی و سمت‏گیریهای سازمان اختصاص داشت. جمع دوم هر چند فاقد جایگاه حقوقی بود و تصمیمی در جلسات آن گرفته نمی‏شد، ولی عملا در سمت‏دهی نظری رفقا نقش مهمی داشت.&lt;br /&gt;در همان روزهای اول هیئت اجرایی مرکب از مجید عبدالرحیم پور، رضا غبرایی و من انتخاب شد. مسئولبت تمامی ارگان‏ها و ارتباطات با این هیئت بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این هیئت اجرایی توسط کدام ارگان انتخاب شد و آیا انتخاب این ترکیب به معنی کنار گذاشتن احمد غلامیان از ترکیب هیهیئت اجرایی قبل از انقلاب بود؟&lt;br /&gt;این ترکیب در جمع اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب (چریک‏ها) به تایید رسید. کلا تمامی تصمیمات مهم در آن روزها و شکل دهی همه ارگانها در این جمع به تایید می‏رسید. هیئت اجرایی آن زمان مهمترین ارگان سازمان بود. احمد غلامیان در ترکیب جدید هیئت اجرایی نبود و شاید بشود گفت که این بمعنی تنزل موقعیت او بود، ولی در آن‏روزها تا آنجا که من بیاد دارم همه تصمیمات از این نوع به اتفاق آرا اتخاذ می‏شد. به احمد غلامیان مسئولیت نظامی، مالی و تدارکات محول شد. خود او نیزبا مسئولیت ذکر شده موافق بود و با ترکیب هیئت اجرایی مخالفتی نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موضعگیری‌های سازمان را کدام ارگان انجام می‏داد؟&lt;br /&gt;در اسفند ماه نشریه کار با تلاش محمد دبیری فرد، مصطفی مدنی، منصور اسکندری، اکبر کامیابی، قاسم سیدباقری، اسفندیار کریمی و ...  انتشار یافت. مسئولیت نشریه کار با محمد دبیری فرد بود و بخش مهمی از موضعگیری‌ها از طریق نشریه کار صورت می‏گرفت.&lt;br /&gt;در اسفندماه ارگانی با وظیفه تدوین و انتشارمواضع سازمان انتخاب شد. اعضای این هیئت عبارت بودند از فرخ نگهدار، محمد دبیری فرد، علیرضا اکبری و امیر ممبینی. برخلاف سایر تقسیم مسئولیت‏ها که با توافق عمومی صورت پذیرفته بود، این بار اختلاف نظر بروز کرد. احمد غلامیان با حضور فرخ در این هیات مخالف بود  و پس از یک بحث مفصل اکثریت حاضرین در جلسه چریکها به ترکیب چهار نفره ذکر شده رای دادند. با وجود شکل گیری این ارگان مکانیسم کار بگونه‏ای بود که برخی از موضع‏گیری‏های پراهمیت آن ‏دوره بدون تشکیل جلسه ارگان و بحث روی جزئیات انتشار یافت. مثلا تهیه متن نامه سرگشاده به بازرگان که می‏توانست آغازگر یک سیاست نسبت به نیروهای حاکم باشد، توسط فرخ نگهدار تهیه شد و در جلسه بحثی که شب‏ها در ستاد تشکیل می‏شد خوانده شد. دراین جلسه یک سری پیشنهادات مطرح شد و پس از دخالت دادن برخی از آنها متن نهایی انتشار یافت. البته من و مجید اطلاعیه را قبل از انتشار دیده و آن را تایید کردیم، ولی این اطلاعیه که با اعتراض اکثریت قریب به اتفاق کادرها و نیروهای سازمان مواجه شد، مورد تایید رسمی همه اعضا هیئت موضع گیری نبود. یا اطلاعیه ای در رابطه با خسرو روزبه توسط علیرضا اکبری تهیه شده و انتشار یافت که در این اطلاعیه حملات تندی به حزب کمونیست شوروی با عنوان زرادخانه رویزیونیسم شده بود و این نحوه برخورد مورد تأیید هیچ یک از دیگر اعضای هیئت نبود.&lt;br /&gt;خلاصه این که در فروردین ماه یک هیئت اجرایی سه نفره وجود داشت که مسئولیت همه تشکیلات و ارتباطات را عهده داربود. یک ارگان سیاسی انتحاب شده بود که مسئولیت موضعگیری‌های سازمان را بر عهده داشت، یک هیئت تحریریه نشریه شکل گرفته بود که مستقلاً موضع می‌گرفت، مسئولیت نظامی، مالی تدارکاتی مستقل بود. من در رابطه با سازمان‏های پیشگام بودم و علاوه بر همه اینها مسئولان ایالات، هر چند در رابطه با هیئت اجرایی بودند، ولی در خیلی از عرصه‏ها عملاً مستقل از تهران تصمیم گرفته و عمل می‏کردند (هادی میرمؤید در آذربایجان، بهزاد کریمی در کردستان، اکبر دوستدار در خوزستان، جمشید طاهری پور و ایرج نیری در گیلان، نقی حمیدیان در مازندران، هیبت الله معینی در لرستان و ...).&lt;br /&gt;رابطه این ارگانها با یکدیگر ناروشن و هیچ جمع بالاتری که بتواند تصمیمات این ارگانها را کنترل و هماهنگ کرده و هدایت عمومی سازمان را عهده‏دار باشد وجود نداشت.&lt;br /&gt;برای رسیدگی به وضعیت نابسامان رهبری سازمان در اواخر اردیبهشت ماه (یا اوایل خرداد)  جلسه‏ای دو روزه درخانه‏ای در  روستای گل‏دره در نزدیکی تهران با شرکت بخشی از مسئولان سازمان و کادرهایی که در جلسات سیاسی ستاد شرکت می‌کردند، برگزار شد. همه شرکت کنندگان هم‌نظر بودند که مهمترین مشکل سازمان، ناروشنی وضعیت رهبری است و قبل از هر مسئله دیگری باید به این امر رسیدگی شود. محمد دبیری فرد طرحی را به جلسه ارائه داد که بر اساس اساسنامه احزاب کمونیست و بخصوص حزب کمونیست ترکیه که او با آنان کار کرده بود، تنظیم شده بود. در این اساسنامه اعضای سازمان در حوزه های پایه در محل کار و یا زندگی متشکل و سپس کمیته های 5 تا 7 نفره محل، شهر و ایالت برای اداره فعالیتهای سازمان در هر منطقه شکل می‌گرفت. رهبری سازمان از یک کمیته مرکزی پانزده نفره انتخابی تشکیل می‏شد. این طرح مورد تایید و استقبال همه حاضران در جلسه قرار گرفت و همه بر این نظر بودند که اولین گام برای اجرای این طرح انتخاب کمیته مرکزی است. در همان جلسه آیین نامه ای برای انتخاب کمیته مرکزی تدوین شد. مطابق این آیین نامه اولین کمیته مرکزی با رای مستقیم اعضای سازمان انتخاب می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با توجه به اهمیت این انتخابات لطفا روند چگونگی انتخاب کمیته مرکزی را مشروحتر و تا آنجا که بیاد دارید با جزئیات توضیح دهید!&lt;br /&gt;پس از این جلسه این سوال مطرح شد که اعضای سازمان چه کسانی هستند. حدود سی نفر اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب بودند ولی بجز این سی نفر چه کسانی از چند هزار کادر فعال سازمان، عضو محسوب می‌شدند؟&lt;br /&gt;اولین گام تعیین اعضای سازمان بود. از همان اولین صحبت روشن بود که در این زمینه اختلاف نظر وجود دارد. در هیئت اجرایی ما به این تمایل داشتیم که باید ضابطه ای تعیین کرد که علاوه بر اعضای گذشته، حداقل همه کسانی که مسئولیت‏های جدی در سازمان بعهده دارند، عضو محسوب شوند. ولی تعدادی دیگر از رفقا نگران آن بودند که عضوگیری گسترده ترکیب اعضا سازمان را تغییر داده و نتایجش ناروشن باشد.&lt;br /&gt;ما در هیئت اجرایی صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم هر اقدامی در جهت عضوگیری جدید توسط ما می‌تواند ما را با مشکلات جدی در رابطه مان با برخی از اعضای قدیم سازمان مواجه سازد. راهی که به نظر ما رسید این بود که کمیسیونی از میان اعضای مخفی قبل از انقلاب سازمان تشکیل شده و اعضای سازمان را معین نماید. ما تصمیم گرفتیم مثل بقیه ارگانهایی که در این چند ماه تشکیل داده بودیم این کمیسیون را با پرسش از اعضای مخفی سازمان در قبل از انقلاب ایجاد دهیم.&lt;br /&gt;این رای گیری در یکی از همان جلسات حضوری (و بخشا از طریق تلفن) انجام شد. بیست و پنج نفر نظر دادند. محمد دبیری فرد، رضا غیرایی، مجید عبدالرحیم‏پور و من با رای های بیش از 90 درصد رای دهندگان انتخاب شدیم. ولی در مورد نفر پنجم دو نفر، یعنی فرخ نگهدار و احمد غلامیان، رایشان مساوی شد و هریک 14 رای آوردند.&lt;br /&gt;قرار شد برای تعیین تکلیف این کمیسیون جلسه ای تشکیل شود. این جلسه در خانه پدری من برگزار شد. وقتی احمد غلامیان آمد، دیدم که خیلی عصبانی است. عصبانیت او از خود کمیسیون نیود. عمر این کمیسیون حداکثر یک هفته بود و آن چنان اهمیتی نداشت. ما در آن چند ماه ارگانهای مهمتری توسط همین جمع انتخاب کرده بودیم. عصبانیت او بیش‏تر از این بابت بود که او قبل از انقلاب رهبر سازمان بود و تصور نمی‏کرد که نیمی از چریکها به او برای عضویت در یک کمیسیون رای ندهند، آن‏هم در شرایطی که اکثریت قریب به اتفاق به ما چهار نفر رای داده بودند.&lt;br /&gt;با آن که همه می‌دانستیم که این کمیسیون اهمیت ندارد، ولی روحیات آن موقع همه ما بگونه‏ای بود که زیاد در پی راه های مصالحه در چنین شرایطی نبودیم. می‌توانستیم هر شش نفر را عضو کمیسیون معرفی کرده و قضیه را تمام کنیم.&lt;br /&gt;رضا غبرایی که مسئولیت نظرخواهی را بر عهده داشت، اسامی همه رای دهندگان و آرای هر کس را در مقابل او روی یک ورقه کاغذ نوشته بود. او کاغذ آرا را گذاشت وسط اتاق. (رای گیریهای ما در آن ‏دوره و چه در موارد دیگر همگی علنی بودند). قبل از این که همه بیایند و  در حالی‏ که بحثهای مقدماتی در جریان بود و هنوز بحث اصلی شروع نشده بود، من ورقه آرا را برداشتم و نگاه کردم. رای‏ها اکثرا قابل پیش‏بینی بودند ولی با کمال تعجب دیدم که مجید به هادی رای داده است. از آنجا که من نظر مجید را در این مورد می‏دانستم، یواش به او که کنار من نشسته بود، گفتم که این ملاحظه کاری تو روی هیچ کس تاثیر نمی‏گذارد. اگر تو نظر خودت را می‏گفتی، ما این دردسر را نداشتیم. مجید گفت "راست میگی" و ورقه را از من گرفت و اسم هادی را جلوی اسم خودش خط زد و منتظر شد تا کسی که داشت حرف می‏‏‏زد، حرفش تمام شود و اعلام کند که او نظرش را تغییر داده است. در این حین من چشمم به هادی افتاد و دیدم که متوجه صحبت ما شده و خیلی عصبانی است. مجید بعد از چند لحظه به من گفت که "تغییر رای دعوا راه می‏اندازد" و دوباره ورقه را برداشت و اسم هادی را جلوی اسم خودش نوشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس موضوع تغییر رای هادی که، در کتاب سفر با بالهای آرزو مطرح شده، همین جریان بوده؟&lt;br /&gt;احتمالاً؛ چون تنها جایی که رای هادی و فرخ مساوی شد، در رأی‌گیری برای این کمیسیون بود.&lt;br /&gt;به هر حال مجید رأی اش را تغییر نداد و آرا به همان شکل ماند و ما منتظر بودیم که همه بیایند و یک راه حل پیدا کنیم.&lt;br /&gt;در این ضمن تعدادی از رفقا آمدند و امیرممبینی و انوشیروان لطفی هم همراه آنها بودند. هادی به حضور این دو اعتراض کرد و گفت این جلسه مربوط به اعضا سازمان است و این دو تن هنوز عضو سازمان نیستند. امیر هم که  گویا منتظر این اعتراض بود، منفجر شد و شروع به پرخاش کرد وگفت: "اصلاً شما کی هستید که می‌خواهید راجع به عضویت من صحبت کنید. آن زمان که شماها هیچ کدامتان با سازمان در رابطه نبودید امثال من عضو سازمان بودیم. مگر ما که زندان افتادیم، از سازمان اخراج شده‏ایم که شما می‌خواهید ما را عضوگیری کنید. شما اینجا جمع شده‏اید که چگونه یک عده را عضوگیری کنید، در حالی که کل قضیه غیرقانونی است." در واقع اعتراض امیر به همه ما بود و بدلیل اعتراض هادی به شرکت وی، قرعه بنام او افتاده بود. به نظر من حرف‏های امیر منطقی بود ولی ما چاره دیگری نداشتیم. بالاخره باید از یک جا شروع می‌کردیم. مشاجره امیر و هادی عملا بحث اصلی را تحت الشعاع قرار داد.&lt;br /&gt;در حین این مشاجره از ستاد سازمان در خیابان میکده تلفن زدند که رفقایی که در دفتر سازمان در آبادان دستگیر شده بودند، آزاد شده‏اند. توضیح این که در سی‏ام فروردین به دفتر سازمان در آبادان حمله شده و همه کسانی که آنجا بودند دستگیر شده و بعد از چند روز به تهران فرستاده شده بودند. آنها 39 روز در زندان ماندند و درست همان روزی که ما جلسه داشتیم آزاد شدند. ما خیلی خوشحال شدیم و جلسه را تعطیل کرده و برای صحبت با رفقا به ستاد رفتیم. چهارتن از دستگیر شدگان، اعضا مخفی سازمان قبل از انقلاب بودند: تهماسب وزیری، اکبر دوستدار، بهروز خلیق و نفر چهارم احتمالا ماشالله خاکسار (مطمئن نیستم). فردای آن روز نظر آنان پرسیده شد و همه آنها فرخ را تایید کردند و بنابراین رای فرخ 18 و رای احمد غلامیان 14 شد و کمیسیون تشکیل گردید.&lt;br /&gt;در کمیسیون اتفاق نظر وجود داشت که ما باید یک ضابطه واحد برای عضویت در نظر بگیریم و بعد ببینیم که چه کسانی شامل این ضابطه می‌شوند.&lt;br /&gt;در تدوین این ضابطه ما به این نتیجه رسیدیم که موقعیت افراد در سازمان پس از انقلاب نمی‏تواند مبنا باشد چه تدوین ضابطه‏ای در این زمینه که بتواند همه جنبه‏ها را در نظر گیرد و مورد تأیید همه و یا اکثریت رفقا باشد، عملی نیست. پس تصمیم گرفتیم که در تدوین ضابطه رابطه افراد با سازمان قبل از انقلاب مبنا باشد و ضابطه بدین صورت تنظیم شد که در مورد آزادشدگان از زندان، افرادی که در رابطه مستقیم با سازمان بوده و در این رابطه دستگیر شده و در زندان در چارچوب تشکیلات فدایی فعالیت کرده بودند، عضو سازمان محسوب شوند. اگر یک محفل در رابطه با سازمان بوده و همه افراد آن دستگیر شده بودند، مطابق این ضابطه تنها رابط اصلی محفل با سازمان عضوگیری می‏شد. در مورد کسانی که زندان نبودند، قرار شد همه آنهایی که قبل از انقلاب مستقیماً با سازمان در رابطه بودند عضوگیری شوند.&lt;br /&gt;مشکلی که وجود داشت این بود که تعداد روابط من در ماه‌های قبل از انقلاب خیلی زیاد بود و اگر قرار بود همه آنها عضوگیری شوند بخش بزرگی از اعضا را تشکیل می‌دادند. من با تعدادی از دانشجویانی که پیشگام را تشکیل داده و مسئولیتهای اصلی این تشکیلات را داشتند، تک تک و به طور جداگانه و با بخشی شان قبل از تشکیل این سازمان رابطه داشتم. علاوه بر آن در ماه‌های قبل از انقلاب در صدد تشکیل یک سازمان سیاسی علنی با مسئولیت تعدادی از سیاست‏مداران، نویسندگان، هنرمندان و استادان دانشگاه هوادار سازمان بودم و یک سری ارتباط هم در این رابطه داشتم. همچنین با چندین محفل از زندانیان آزاد شده جداگانه رابطه گرفته بودم و از طریق آنها با چند گروه هوادار در ارتباط بودم که برخی از آنها مثل گروه "سرخه روجا" پرتعداد بودند. مجید عبدالرحیم پور نگران بود که عضوگیری همه آنها، ترکیب سازمان را دگرگون کرده و غیرقابل کنترل کند و همچنین این امر مورد اعتراض اعضا قدیم سازمان واقع شود. او پیشنهاد کرد که ضابطه به این گونه باشد که افرادی که از شش ماه قبل از انقلاب در رابطه مداوم با سازمان بوده‏اند، عضو محسوب شوند. از آنجا که تقریبا تمام روابط من از تابستان به بعد برقرار شده بود، با این ضابطه همه آنها حذف می‏شدند. من با آن که در مجموع از این تصمیم ناراضی بودم ولی نگرانی مجید را نیز درک می‏کردم و در جلسه اعتراضی نکردم. در واقع تصمیم ما در عضوگیری کاملا محافظه‏کارانه بود و مورد تایید همه اعضای وقت سازمان که از آن مطلع شدند (منجمله احمد غلامیان)،  نیز قرار گرفت. کار کمیسیون در تعیین ضابطه در عرض دو روز خاتمه یافت و با مراجعه به زندانیان و اعضای وقت خیلی سریع افرادی که شامل آن می‌شدند تعیین شدند.&lt;br /&gt;این ضابطه شامل حدود شصت نفر شد و با توجه به آن که حدود سی  و چند نفر هم اعضا قبلی سازمان بودند (چریکها)، جمعا تعداد اعضا سازمان یه نود ویک نفر رسید.*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا با توجه به تعداد فعالان سازمان که چندین هزار نفر بود، پذیرش تنها نود و یک نفر بعنوان عضو سوال برانگیز نیست؟&lt;br /&gt;همین طور است که می‌گویید. این نود ویک نفر حتی شامل برخی از مسئولان ما در سطح ایالات نمی‏شد.&lt;br /&gt;بعد از مشخص شدن اعضا تصمیم گرفته شد که مطابق آیین نامه تهیه شده به همه اعضا مراجعه شده و آرا کتباً جمع آوری شوند. محمد دبیری فرد و رضا غبرایی مسئولیت این رای گیری را بر عهده گرفتند. هر کس می‌توانست از میان اعضای سازمان به پانزده نفر رای بدهد. این اولین رای گیری رسمی سازمان و با ورقه بود. تا آن روز رای گیریهای ما در جلسات (در برخی موارد تلفنی) بشکل علنی و غیرفرمال بود و بیشتر حالت نظرخواهی داشت.&lt;br /&gt;رای گیری انجام شد و هشت تن شامل مجید عبدالرحیم پور، من، محمد دبیری فرد، هادی میرمؤید، علیرضا اکبری، امیر ممبینی، رضا غبرایی و فرخ نگهدار بیش از پنجاه درصد آرا را بدست آوردند و بعضویت کمیته مرکزی انتخاب شدند. نفر نهم انوشیروان لطفی بود که 44 رای داشت که کمتر از حد نصاب 46 رای بود.&lt;br /&gt;ما هشت نفر فردای آنروز جلسه گذاشتیم. مطابق آیین نامه، اگر تعداد افرادی که پنجاه در صد آرا را کسب می‌کردند، کمتر از پانزده نفر بود آنان حق داشتند از بین افرادی که رای کمتری آورده بودند با دوسوم آرا تا تعداد پانزده نفر خود را ترمیم کنند. چهار نفر بعدی یعنی انوشیروان لطفی، بهزاد کریمی، علی توسلی و نقی حمیدیان توسط همه جمع مورد تایید قرار گرفته و به جمع کمیته مرکزی اضافه شدند. نفر سیزدهم جمشید طاهری پور بود. در این رابطه بحث مفصلی صورت گرفت. مجید عبدالرحیم‏پور و من در موافقت و محمد دبیری فرد در مخالفت صحبت کردند و اکثریت دو سوم که مطابق آیین نامه ضرور بود با افزوده شدن جمشید موافقت نکردند. از نفرات بعدی، احمد غلامی توسط  محمد دبیری فرد و هیبت الله معینی توسط امیر ممبینی مطرح شدند که افزوده شدن آنان نیز مورد تایید قرار نگرفت و اولین کمیته مرکزی سازمان از دوازده نفر ذکر شده تشکیل شد. عدم پذیرش هیبت‏الله معینی به این دلیل بود که سه ماه قبل از انقلاب از او خواسته شده بود که مخفی شده و به تیم‏های چریکی بپیوندد و او با مخفی شدن در آن شرایط مخالفت کرده و نپذیرفته بود.&lt;br /&gt;از نفرات بعدی  جمشید طاهری پور، مصطفی مدنی، احمد غلامیان، اصغر سلطان آبادی و بهرام دوستدار به اتفاق آرا بعنوان عضو مشاور کمیته مرکزی پذیرفته شدند. از بین کسانی که رای کمتری آورده بودند، اکبر کامیابی بدلیل فعالیتش در نشریه کارتوسط محمد دبیری فرد و بهروز سلیمانی و حشمت رییسی بدلیل ضرورت حضور یک کارگر و یک نفر از کردستان توسط امیر ممبینی مطرح شدند. با این سه نفر نیز همگی موافقت کردند. همچنین علی کشتگر توسط فرخ نگهدار و مهدی سامع توسط من و مریم سطوت توسط مجید پیشنهاد شدند که با مخالفت تعدادی از جمع مواجه شده و پذیرفته نشدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در جمع انتخاب شده نام هیچ یک از زنان در سازمان وجود ندارد. آیا در این رایطه بحثی صورت گرفت؟&lt;br /&gt;از مریم سطوت، مستوره احمدزاده، رقیه دانشگری و ویداحاجبی نام  برده شد. در جلسه تنها در مورد مریم سطوت به دلیل تاکید مجید عبدالرحیم پور بر توانایی‏های وی در دوره چریکی بحث صورت گرفت و با یک استدلال عمومی مورد پذیرش قرار نگرفت و راجع به دیگران اصلا بحثی صورت نگرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه استدلالی مطرح شد؟&lt;br /&gt;مطرح شد که "اضافه شدن یک یا دو زن به ترکیب با توجه به رای پایین همه آنان ما را در مقابل این سوال قرار می‌دهد که چرا در میان زنان فلانی انتخاب شده و دیگری برگزیده نشده که ما با توجه به این که با آنان کار مشترک نکرده‏ایم، قادر به پاسخگویی نیستیم و این امر رابطه ما و فرد انتخاب شده را با سایر کادرهای زن تیره می‏کند و به همین دلیل بهتر است، انتخاب زنان را به ترمیم های بعد موکول کنیم". این استدلال همان زمان هم به نظر من درست نبود چون در مورد برخی مردان نیز می‌شد این استدلال را مطرح کرد. آنچه به تقویت این استدلال کمک می‌کرد این بود که زنان، هیچ یک بیش از دو سه رای نیاورده بودند. با توجه به آن که حدود سی درصد از رای دهندگان زن بودند، این به معنی آن بود که زنان خودشان به دیگر زنان رای نداده بودند.&lt;br /&gt;این تصمیم یک عقب‏گرد بزرگ در مشارکت زنان در سطح مسئولین سازمان بود. در دوره چریکی  همواره تعدادی از زنان در رده مسئولین بودند. نسترن آل اقا، نزهت السادات روحی آهنگران و صبا بیژن زاده  به مسئولیت دسته و عضویت رهبری سازمان و اشرف دهقانی به عضویت رهبری سازمان در خارج از کشور برگزیده شده بودند و تعداد زیادی از زنان در سطح مسئول تیم (شاخه) قرار گرفته بودند. عدم انتخاب یک زن در جمع اعضای کمیته مرکزی و مشاوران در شرایطی که نزدیک به سی درصد از کادرهای سازمان زن بودند، یک عقب‌گرد بزرگ بود که متاسفانه در دوره های بعد هم تداوم یافت.&lt;br /&gt;چندی پیش در مقاله‏ای خواندم که همین پروسه در رابطه با سازمانهای چریکی آمریکای لاتین زمانی که در سالهای دهه 70 و یا هشتاد مبارزه چریکی را کنار گذاشته و به مبارزه سیاسی روی آوردند، رخ داده و نقش زنان در سازمانهای چریکی خیلی بالاتر از دوره بعد بوده. اگر این برداشت صحیح باشد، جا دارد که در این زمینه کار جدی‏تری صورت گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا بلوک بندی‏های سیاسی نظری در این انتخابات وزن مهمی داشت و رای پایین یا عدم انتخاب برخی از چهره‏های شناخته شده بدلیل مواضع سیاسی آنان در قبال حاکمیت جدید بود یا نه؟&lt;br /&gt;نه، پس از انقلاب به جز بلوک طرفداران نظرات مسعود احمدزاده که شکل گیری آن به قبل از انقلاب برمی‏گردد، بلوک بندی دیگری هنوز شکل نگرفته بود. در هفته های اول پس از انقلاب مواضع سیاسی سازمان تداوم مواضع قبل از انقلاب بود. از فروردین ماه پس از اعتراض عمومی به نامه بازرگان تا خردادماه که انتخاب اولین رهبری سازمان انجام گرفت، مواضع سازمان بتدریج رادیکالتر شد. در این دوره مجموعه نیروهای درون رژیم از دولت موقت و چهره‏هایی نظیر امیر انتظام، یزدی، قطب زاده، بنی صدر و احمد مدنی تا روحانیون حاکم و رهبران حزب جمهوری اسلامی مورد انتقاد و افشاگری قرار دارند و لحن افشاگری‏ها بتدریج تندتر و صریح تر می‌شود. هر چند تعدادی از رفقا از این سمتگیری ناراضی و آنرا خطرناک می‏دانند و می‏کوشند آن را تعدیل کنند و برخی نیروی محرکه این سمت‏گیری‏اند، ولی هنوز بلوک بندی در این زمینه شکل نگرفته. در این چندماه مهمترین مواضع سیاسی مثل عدم شرکت در رفراندوم جمهوری اسلامی، تلاش برای پایان دادن به جنگ در ترکمن صحرا و سنندج مورد تأیید همه کادرها بود. قطعا برای برخی رفقا مواضع سیاسی دیگران پر اهمیت و در رأیشان تاثیر گذار بود، ولی این موضوع عمومیت ندارد و من نمی‌توانم از یک گروه بندی سیاسی در آن مقطع بر اساس موضع به رژیم صحبت کنم. مواضع در ماه‌های بعد صراحت یافت و بلوک بندی در این زمینه شکل گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با توجه به این که مباحث مربوط  به مشی چریکی در آن مقطع حاد بود این امر تا چه حد در رای‏ها تاثیر داشت؟ آیا در این زمینه بلوک بندی نظری که آرا را سمت دهد، شکل گرفته بود؟&lt;br /&gt;در این زمینه مباحث در آن مقطع پیش رفته و اختلافات صراحت داشتند. تا سال 1357 همه کسانی که مشی مسلحانه را رد می‌کردند، از سازمان جدا می‏شدند و به جریانات دیگر یعنی حزب توده یا جریانهای مائوئیست و یا جریانهایی که بعداً خط سه نام گرفتند، می‏پیوستند. از سال 57 بدلیل این که امکان بوجود آمد که نوشته‏های رهبران و تحلیل‏گران سازمان از بیژن و مسعود احمدزاده گرفته تا ناقدین سازمان، مانند حیدری بیگوند، برخلاف گذشته در سطح وسیع در اختیار نیروهای هوادار قرار گیرد، مباحث نظری و رد مشی مسلحانه بیشتر از گذشته گسترش یافت. ولی بسیاری از کسانی که مشی مسلحانه را رد می‏کردند، خود را کماکان وابسته به سازمان می‏دانستند. در زندان نیز از سال 55 به بعد بسیاری از کادرهای معتقد به مشی مسلحانه این مشی را رد کردند ولی خود را به حزب توده و خط سه دورتر از سازمان می‌دانستند و روابط خود را با کادرهای سازمان حفظ کردند.&lt;br /&gt;در سومین روز تشکیل ستاد سازمان جلسه ای با  تعدادی از کادرهایی که بدلیل مخالفت با مشی مسلحانه آماده پیوستن به تشکیلات سازمان نبودند، تشکیل دادیم. در این جلسه از طرف سازمان من و فرخ نگهدار شرکت کردیم و شرکت کنندگان در جلسه تا آنجا که من به خاطر دارم عبارت بودند از محمدرضا شالگونی، روبن مارکاریان، نورالدین ریاحی، علیرضا شکوهی، محمد احمدیان، مهران شهاب‏الدین، کسری اکبری کردستانی، احمد معینی و محمد علی پرتوی. فرخ نگهدار در این جلسه مطرح کرد که او نیز مخالف خط مشی مسلحانه است، ولی سازمان هنوز چنین نظری ندارد اما ارزیابی او این است که این مساله در سازمان حل می‌شود. من نیز بر این که آنان می‌توانند با حفظ نظرشان در سازمان در رده های مسئول فعالیت کنند و راجع به  اهمیت حضور هر کادر با تجربه در تشکیلات سازمان در آن مقطع صحبت کردم. آنان بر این نظر بودند که مشی مسلحانه تنها یک موضع گیری تاریخی و یا سیاسی نیست، بلکه موضع گیری نسبت به آن یک معیار نظری ایدئولوژیک است. اعتقاد به مشی مسلحانه نفی لنینیسم است و آنان حاضر نیستند در سازمانی که لنینیست نیست فعالیت کنند. بعد از این جلسه احمد معینی و کسری اکبری به سازمان پیوستند و دیگران به سازمان نپیوستند و در ماه های بعد سازمان راه کارگر را بنیان گذاشتند. جلسه دیگری نیز در یکی از کلاسهای دانشکده فنی برای تعدادی نزدیک به صد نفر از کسانی که مشی چریکی را رد می‌کردند و یا نسبت به آن تردید داشتند، برگزار شد. بخشی از آنان به سازمان پیوستند وبخشی از پیوستن به سازمان تا تعیین تکلیف نسبت به مشی چریکی امتناع کردند.&lt;br /&gt;در طی ماه های پس از انقلاب بتدریج کادرهای بیشتری به نادرستی مشی مسلحانه اعتقاد یافتند، ولی با وجود این که نظرات بتدریج صراحت می‏یافت ولی هنوز این پروسه در جریان بود. در مقطع شکل گیری کمیته مرکزی، این بلوک بندی برخلاف دو سه ماه بعد که همه کادرها خود را در بلوک بندی تایید یا رد مشی مسلحانه می‏دانستند، شکل نهایی خود را نیافته و رای‏ها بلوکی نیستند. مثلا مجید عبدالرحیم پور 89، من 88 و محمد دبیری فرد بیش از 85 رأی، یعنی بیش از نود درصد آرا را  آوردیم، در حالی که ما سه نفر در آن مقطع سه نظر کاملاً متفاوت داشتیم. مجید مشی مسلحانه را بطور کامل رد می‌کرد. من در آن مقطع با حمله تند به گذشته و رد تاکتیک مسلحانه در شرایط دیکتاتوری بطور کلی و عام مخالف بودم و محمد دبیری فرد ازمشی مسلحانه و نظرات بیژن جزنی دفاع می‌کرد.&lt;br /&gt;البته ما هر سه از اعضای مخفی سازمان قبل از انقلاب بودیم و در مورد کادرهای آزاد شده از زندان موقعیت متفاوت بود. در درون زندان بلوک بندی در این زمینه شکل گرفته بود و برخی کادرها در این بلوک بندی‏های زندان نقش فعال داشتند و رابطه‏شان با طرف مقابل تیره بود. بلوک بندیهای درون زندان که بر اساس تأئید و یا رد مشی مسلحانه شکل گرفته بودند در آرای تعدادی از رفقا تاثیر مهم داشتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایین بودن رای تعدادی از افرادی که در سازمان قبل از انقلاب مسئولیت داشتند و بطور مشخص احمد غلامیان چه دلیلی داشت؟&lt;br /&gt;قبل از انقلاب توانایی‌های امنیتی-نظامی نقش مهمی در مسئولیتهای سازمانی داشتند. پس از انقلاب توانایی‌های سیاسی و مدیریتی مورد توجه بودند و این موجب تنزل نقش کادرهایی که به اتکای توانایی‌های نظامی-امنیتی شان مسئولیت‏های کلیدی در سازمان داشتند، گردید. این البته یک برخورد عمومی بود و به نظر من در این زمینه تا حدی هم افراط شد.&lt;br /&gt;مورد احمد غلامیان ویژگی داشت. او بعد از کشته شدن حسن فرجودی، صبا بیژن زاده و عبدالله پنجه شاهی که در فاصله کوتاهی از یکدیگر رخ داد، نقش مرکزی در رهبری سازمان در آن دوره یافت و به همین دلیل مورد احترام بخش مهمی از کادرهای سازمان بود، ولی در مورد وی  علاوه بر نکته عمومی که در مورد همه کادرهایی که آن زمان ما به آنان کادرهای نظامی می‏گفتیم ذکر کردم، بخشی از کادرهای مخفی سازمان قبل از انقلاب به دلیل مسائلی که در دوره چریکی اتفاق افتاده بود، با حضور او در رهبری موافق نبودند و به او رای ندادند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* من رقم هفتاد و یک نفر را در مورد تعداد اعضا به خاطر دارم ولی از افرادی که در تهران و در جریان امر بودند فرخ و مجید رقم نود و یک نفر را به یاد دارند و حیدر و امیر تعداد اعضا را به خاطر ندارند. به همین دلیل در این مصاحبه من رقم نود ویک را مبنا گرفتم.  به هر حال اگر رقم هفتاد ویک صحیح باشد بقیه ارقام هم باید به تبع آن تصحیح شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;24.10.2010&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-6271474097349844750?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/6271474097349844750/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=6271474097349844750' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6271474097349844750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6271474097349844750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title='روند شکل‏گيری رهبری سازمان چریکهای فدائی خلق ایران  پس از انقلاب'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-6991766816538185769</id><published>2010-07-23T23:40:00.000+02:00</published><updated>2010-07-23T23:40:52.451+02:00</updated><title type='text'>در جنگل انسانها گرگم آرزوست</title><content type='html'>&lt;object style="BACKGROUND-IMAGE: url(http://i2.ytimg.com/vi/UYg7hp4vVOo/hqdefault.jpg)" width="425" height="344"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/UYg7hp4vVOo&amp;amp;hl=de_DE&amp;amp;fs=1"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/UYg7hp4vVOo&amp;amp;hl=de_DE&amp;amp;fs=1" width="425" height="344" allowscriptaccess="never" allowfullscreen="true" wmode="transparent" type="application/x-shockwave-flash"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;Type your summary here&lt;span id="fullpost"&gt;Type rest of the post here&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-6991766816538185769?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/6991766816538185769/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=6991766816538185769' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6991766816538185769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6991766816538185769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/07/blog-post_23.html' title='در جنگل انسانها گرگم آرزوست'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-8389486277288653730</id><published>2010-07-23T22:08:00.002+02:00</published><updated>2010-07-23T23:36:10.371+02:00</updated><title type='text'>پاسخ به آقای نادری نویسنده کتاب چریکهای فدایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اساس این کتاب براوراق بازجویی افراد دستگیرشده است. این بازجویی‏ها در زیر شکنجه انجام شده. دستگیرشدگان همواره می‏کوشند با دادن اطلاعات غلط، مهمترین اطلاعات را بیان نکنند و تلاش می‏نمایند مسائل را به گونه‏ای جلوه دهند که خود و یا دوستانشان غیرآگاه‏تر و غیرسیاسی‏تر جلوه کنند و پرونده آنان سبکتر شود. در نتیجه استناد به اسناد بازجویی، صحیح فرض کردن آنان و جمع بندی و تحلیل بر اساس اوارق بازجویی به نتایج غلطی می‏انجامد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;تحلیل تاریخی بر اساس اوراق بازجویی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چندی قبل آقای نادری در مطلبی که در نشریه تابناک منتشر گردید، به انتقاداتی که در رابطه با کتاب چریک های فدایی خلق از طرف تعدادی از بازماندگان سازمان چریک‏های فدایی خلق انتشار یافته بود، پاسخ دادند. در این نوشته، آقای نادری با استناد به برخی بی‏دقتی‏ها در اظهارنظرهای مطرح شده، کل انتقادات را رد کرده و از مندرجات مطرح شده در کتاب به طور کامل دفاع کردند.&lt;br /&gt;این درست است که بی‏دقتی در طرح مطالب تاریخی و یا طرح مطالب کلی و تند در رابطه با حوادث تاریخی نادرست و به زیان اهداف نویسندگان است ولی آقای نادری، در پاسخ خویش به ایده‏های مرکزی نوشته‏های مزبور بی اعتنا بوده و تنها خطاهای مشخص در برخی از نوشته‏ها را مورد تاکید قرار داده‏ اند.&lt;br /&gt;من در این نوشته بر چند ایده مرکزی منتقدان این کتاب مکث کرده و تلاش خواهم کرد که فاکت‏های مشخصی در مستند کردن آن‏ها ارائه داده دهم.&lt;br /&gt;در کتاب چریک های فدایی خلق، بخشی از اسناد ساواک که تا به حال انتشار نیافته بود، منتشر گردیده است. خواندن این اسناد برای تمام کسانی که به نوعی با حوادث آن دوران در تماسند، مفید و قابل استفاده بود. برای من به عنوان یکی از فعالان آن دوران که به علت مسئولیتی که در زندان داشتم (ارتباط با سازمان از درون زندان) تلاش می‏کردم همه جزئیات مربوط به درگیری‏ها و ضربات را روشن کرده و به بیرون از زندان انتقال دهم، خواندن این اسناد گیرا و بسیاری از آنان با دانسته‏های من همسوست.&lt;br /&gt;اکثر منتقدان کتاب نیز به این امتیاز توجه داشته‏اند. انتقادات اصلی متوجه اطلاعاتی نیست که در این کتاب به درستی منعکس شده بلکه به چگونگی انتشار اسناد و تحلیل‏هایی است که بر اساس این اسناد، در رابطه با برخی از مسائل حساس و مورد مناقشه تاریخی ارائه گردیده است. مهمترین انتقادات مطرح شده عبارتند از:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;عدم دسترسی تاریخ نویسان به اصل اسناد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این اسناد مربوط به حوادثی است که بیش از سی سال از آنان می‏گذرد و در دوران رژیم گذشته رخ داده است ولی تمامی آنان در اختیار گروهی از تاریخ‏دانان قرار گرفته است و سایر پژوهشگرانی که نقطه نظرهای متفاوتی نسبت به این حوادث دارند، امکان دسترسی به این اسناد را ندارند. چنین تملک انحصاری اسناد و گزینه نمودن بخش هایی از آن توسط یک نقطه نظر، نمی‏تواند به روشنگری نکات تاریک در موارد حساس یاری دهد.&lt;br /&gt;افرادی در این کتاب به اتکا اسناد منتشر شده، مورد نقد قرار گرفته‏اند که عمدتا کشته شده‏اند و آنهایی هم که زنده‏اند، به اصل گفته ها و گزارش های ساواک در رابطه با خودشان دسترسی ندارند.&lt;br /&gt;مثلا آقای نادری از آقای سامع ایراد می‏گیرند که ایشان در پاسخ خود، تاریخ حوادث را اشتباه نوشته اند، ولی صرف نظر از درستی یا نادرستی این انتقاد، این نکته را مورد توجه قرار نمی‏دهند که آقای سامع در دفاع از خود، در رابطه با حوادثی که مربوط به چهل سال پیش است، باید به حافظه خود اتکا کنند و بدتر از آن با برخی اسناد ساواک در مورد خودشان، از طریق این کتاب آشنا شوند. استناد به اسناد گذشته برای پژوهش‏های تاریخی در صورتی میتواند روشنگر باشد که محققان با نقطه نظرهای متفاوت بتوانند به یکسان از این اسناد استفاده کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ارائه تحلیل برخلاف فاکت های ارائه شده&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این کتاب علاوه بر انتشار بخشی از اسناد ساواک، تحلیل هایی از روندهای آن‏دوران عرضه گردیده است. این ایرادی ندارد که تحلیل‏های ارائه شده در کتاب با برداشت‏های تحلیل‏گران، فعالان و مطلعین وابسته به جریان فدایی متفاوت باشد. ولی یک تحلیل تاریخی باید بتواند به فاکت‏های مشخص متکی شود وگرنه نه یک تحلیل تاریخی که یک رساله سیاسی خواهد بود.&lt;br /&gt;در برخی موارد حساس، تحلیل‏هایی در کتاب ارائه شده که فاکتی برای مستدل کردن آن ارائه نگردیده ویا با فاکت‏های مطرح شده در خود کتاب در تناقض است.&lt;br /&gt;جهت احتراز از ارائه یک حکم کلی، در این زمینه یک مثال می‏زنم.&lt;br /&gt;در کتاب، تلاش‏های ساواک برای نفود در سازمان فداییان به تفصیل تشریح شده است و سپس چند بار تکرار شده است که اگر انقلاب نمی‏شد، ساواک موفق می‏گردید، این سازمان را از طریق نفوذ، به طور کامل نابود کند ویا در اختیار خود بگیرد. فاکت های مطرح شده در خود کتاب خلاف این حکم است. این درست است که یکی از شیوه‏های اصلی همه سازمان‏های امنیتی منجمله ساواک فرستادن عناصر نفوذی در درون سازمان‏های سیاسی است و در مواردی هم مثل تشکیلات تهران حزب توده (عباس شهریاری) یا گروه رهایی‏بخش (سیروس نهاوندی) موفق گردید از طریق عنصر نفوذی در سطح رهبری به این سازمان‏‏ها ضربه وارد کند ولی مطابق مندرجات خود کتاب، ساواک درطی 7 سال تلاش خود در این عرصه با شکست مطلق مواجه شد. من خود قبل از خواندن این کتاب تصور نمی‏کردم که فعالیت ساواک در این زمینه تا این حد بی‏ثمر بوده.&lt;br /&gt;مطابق نوشته‏های کتاب مهمترین عنصر نفوذی ساواک آقای محمد کتابچی بوده و کتاب راجع به فعالیت‏ها و گزارش‏های وی در صفحات متعدد و خیلی مفصل صحبت کرده. ایشان که از دوستان مسرور فرهنگ بوده، با توجه به مندرجات کتاب در سال 54 دستگیر و به نظرمی‏رسید که در جریان این دستگیری می‏پذیرد که با ساواک همکاری کند. مسرورفرهنگ و به دنبال او یوسف قانع خشک‏بی‏جاری که با وی مستقیم و غیرمستقیم در تماس بوده‏اند، به دلایلی که ربطی به رابطه با وی نداشته است، در طی سال‏های 54 و 55 ضربه خورده و کشته می‏شوند و ساواک موفق نمی‏شود از این طریق نفوذ در سازمان را پیش ببرد. در سال 1355 او در ارتباط با خانم ملیحه زهتاب همسر مسرور فرهنگ و برادرش آقای حسن زهتاب قرار می‏گیرد ولی این‏جا هم ساواک بدشانسی می‏آورد و رابطه خانم زهتاب با سازمان قطع بوده. تمام امکاناتی که ساواک برای جلب اعتماد از طریق ایشان در اختیار خانم زهتاب قرار می‏دهد، تنها در خدمت حفظ ایشان قرار می‏گیرد بدون این که کوچک‏‏ترین نتیجه‏ای برای ساواک داشته باشد.&lt;br /&gt;مهمترین مهره ساواک که چندین صفحه کتاب به اقدامات وی اختصاص یافته، حتی نمی تواند در حد یک ارتباط درازمدت با سازمان قرار گیرد. در موارد دیگر ساواک از این هم ناموفق‏تر بوده&lt;br /&gt;این نتیجه گیری کتاب که در صورت عدم وقوع انقلاب اسلامی، ساواک از طریق نفوذ، قادر بود سازمان را نابود کند، در چارچوب یک تحلیل درست یا حتی نادرست تاریخی ولی متکی به برخی فاکت‏ها قرار نمی‏گیرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اتکا به گفته های زیر شکنجه&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;اساس این کتاب براوراق بازجویی افراد دستگیرشده است. این بازجویی‏ها در زیر شکنجه انجام شده. دستگیرشدگان همواره می‏کوشند با دادن اطلاعات غلط، مهمترین اطلاعات را بیان نکنند و تلاش می‏نمایند مسائل را به گونه‏ای جلوه دهند که خود و یا دوستانشان غیرآگاه‏تر و غیرسیاسی‏تر جلوه کنند و پرونده آنان سبکتر شود. در نتیجه استناد به اسناد بازجویی، صحیح فرض کردن آنان و جمع بندی و تحلیل بر اساس اوارق بازجویی به نتایج غلطی می‏انجامد&lt;br /&gt;آقای نادری خود به این مشکل واقفند و مطرح کرده‏اند که ایشان در مقایسه اوراق بازجویی با دیگر داده‏ها و شواهد موارد صحیح و نا صحیح را از هم جدا کرده و تحلیل های خود را بر مواردی که از صحت آن ها مطمئن هستند، متکی نموده‏اند. در ادامه مطلب نشان داده خواهد شد که متاسفانه این روش به کار گرفته نشده است.&lt;br /&gt;ارائه تحلیل با تکیه بر بازجویی زندانیان، مورد انتقاد همه منتقدان کتاب قرار گرفته و از آنجا که این متد، اساس کار این کتاب را تشکیل می‏دهد و همه تحلیل‏ها بر آن متکی شده است، مهم‏ترین موضوعی است که می‏تواند در رابطه با این کتاب مورد بحث قرار گیرد&lt;br /&gt;من در توضیح نادرستی این شیوه و ارائه تحلیل به اتکا مسائل مطرح در بازجویی‏ها به چهار مورد از مسائلی که به خود من مربوط بوده ویا مستقیما و دقیقا از آنها اطلاع دارم، می‏‏‏پردازم. طرح این چهار مورد می تواند نمونه‏های روشنی از نادرستی این شیوه را نشان دهد. از آنجا که برای توضیح موارد مشخص ضرور است که جزئیات حوادث تشریح شود، پیشاپیش از خوانندگانی که ممکن است خواندن این توضیحات مفصل، برایشان ملال آور باشد معذرت می‏خواهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;1- قتل عبدالله پنجه شاهی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با وجود آنکه ماجرای قتل عبدالله پنچه شاهی در جریان بازجویی‏ها مطرح نشده و منطقا در چارچوب وظایف تعیین شده این کتاب نمی‏گنجد، به این قتل به تفصیل پرداخته شده است. من سه سال قبل در مصاحبه‏ای با خانم سهیلا وحدتی به این قتل اشاره کرده و گفتم که، رابطه عاطفی خانم ادنا ثابت و عبدالله پنجه شاهی بعنوان دلیل این قتل طرح گردیده است. آقای نادری مسائل مطرح شده در مصاحبه را رد کرده و اختلاف نظرهای سیاسی را به عنوان عامل قتل مطرح می‏کند.&lt;br /&gt;به نظر من گناه قتل به دلیل روابط عاطفی اگر از گناه قتل به دلیل اختلاف نظرهای سیاسی، نظری بیشتر نباشد، کمتر نیست ولی از آنجا که به نظر می‏رسد، از نظر بخشی از خوانندگان این کتاب، این دو، از بار متفاوتی برخوردارند و تاکید آقای نادری را می‏توان در این رابطه توضیح داد، به این موضوع می‏پردازم و توضیحات من در این رابطه تنها برای تدقیق وقایع تاریخی است.&lt;br /&gt;در مقطع قتل عبدالله پنجه شاهی که به احتمال قوی در اردیبهشت سال 56 رخ داده، در شاخه اصفهان که تحت مسئولیت وی بوده، دو تیم وجود دارند. در این دو تیم، مباحث سیاسی نظری با جدیت جریان دارد. این مباحث در حد طرح سوال در رابطه با مشی مسلحانه و چگونگی بکار بردن سلاح و برخورد مثبت با نظرات بیژن جزنی و نقد نظرات مسعود احمدزاده است. در این زمان هنوز رد کل مشی مسلحانه و سیاست سازمان برای اعضای این دو تیم مطرح نیست. عبدالله پنجه شاهی و ادنا ثابت در خانه دیگری زندگی می‏کنند و در این مباحث شرکت ندارند.&lt;br /&gt;پس از قتل پنجه شاهی، شاخه اصفهان در بحران عمیقی فرو می‏رود. بی‏اعتمادی مطلق به رهبری بر اعضا این شاخه حاکم می‏شود. پس از یک وقفه، بحث‏های سیاسی مجددا در این دو تیم جریان می‏یابد. در دور جدید مباحث قبل از همه غلام حسین بیگی و محسن صیرفی به نادرستی مشی مسلحانه اعتقاد می‏یابند. غلام حسین‏بیگی قبل از آنکه نظر خود را به سازمان اعلام نماید، در شهریور 56 در یک درگیری در تهران کشته می‏شود. محسن صیرفی در پاییز 56 از سازمان جدا شده و به منشعبین از سازمان و از این طریق به حزب توده ایران می‏پیوندد. در زمستان 56 مریم سطوت و رحیم اسداللهی مشی مسلحانه را رد کرده و نظر خود را رسما به سازمان اعلام می‏نمایند. در شاخه دیگر حسین سلیم و ادنا ثابت (که پس از قتل پنجه شاهی جدا ازتیم زندگی میکند و در رابطه با حسین سلیم است) مشی مسلحانه را رد می کنند. در اواخر اسفند 56، حسین سلیم به مریم سطوت مراجعه کرده و به او می‏گوید که وی و ادنا قصد دارند از سازمان جدا شوند و از او می‏خواهد که با توجه به مواضع سیاسی وی و بی اعتمادی مطلقی که به رهبری دارد، به آن‏ها بپیوندد. مریم سطوت با جدایی از سازمان مخالفت کرده ولی این دیدار را به رهبری سازمان گزارش نمی‏کند. او می‏گوید به نظر وی باید در سازمان ماند و آن را تقویت کرد و کوشید مشی سازمان اصلاح شده و رهبری تغییر کند. حسین سلیم و ادنا ثابت در اواخر اردیبهشت 57 از سازمان جدا شده و به مجاهدین مارکسیست که بعدها سازمان پیکار نام گرفت می‏پیوندند.&lt;br /&gt;با مریم سطوت و رحیم اسداللهی علیرغم نقطه نظر متفاوتشان هیچ برخورد منفی صورت نمی‏گیرد. رحیم اسداللهی کماکان در مسئولیت قبلیش به عنوان مسئول شاخه باقی می‏ماند. مریم سطوت حتی ارتقا موقعیت یافته و از تیرماه 57 مسئولیت یکی از مهمترین تیم‏های سازمان با عضویت مستوره احمدزاده، رفیق زهرا (اسم اصلی او را به خاطر ندارم)، احمد بهکیش و من که احمد غلامی نیز محل اصلی اقامتش این تیم بود، به وی محول می‏شود.&lt;br /&gt;البته آقای نادری نمی‏توانستند از این جزئیات مطلع باشند ولی با استناد به جمله‏ای از خانم ثابت در بازجویی هایش در دستگیری پس از انقلاب که گفته است وی با مشی سازمان مخالف بوده و به همین دلیل در خانه تکی زندگی می کرده، و این‏که من گفته ام خانم ثابت پس از قتل پنجه‏شاهی تنبیه و به خانه تکی فرستاده شده، نتیجه گیری می کند که این دو خانه تکی یک موضوع است و قتل عبدالله پنجه شاهی به دلیل مسائل نظری بوده و آنچه در مصاحبه من با خانم سهیلا وحدتی مطرح شده، نادرست است. آقای نادری خود می‏نویسد که خانم ادنا ثابت طبیعی است که در برابر بازجویان و دادگاه اسلامی در زمینه رابطه عاطفی خود با عبدالله پنجه شاهی سکوت کرده باشد ولی این جمله ایشان که وی با مشی سازمان مخالف بوده را بی نیاز از اطلاع از مجموعه روندها و اطلاع از تاریخ حوادث، دقیق و کامل فرض می کند. نتیجه این می شود که آقای نادری نظر خانم ثابت در زمستان 56 را به بهار 56 تعمیم داده و سپس آن را شامل عبدالله پنجه شاهی نیز می‏نماید. 6 ماه خطا در مجموعه 9 ماه حوادث دریک کتاب تاریخی قابل قبول نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;2 محمد دبیری فرد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقای نادری با این استدلال که تا قبل از سال 54 هیچ سندی که حاکی از فعالیت محمد دبیری فرد باشد وجود ندارد و افراد آشنای ایشان به خصوص برادرشان آقای علی دبیری فرد در مورد همه دوستان خود و روابط بی‏اهمیتی که داشته مطالبی مطرح کرده ولی هیچ اشاره‏ای به فعالیت‏های سیاسی ایشان نداشته، نتیجه گیری می‏کنند که آقای محمد دبیری فرد قبل از این تاریخ فعالیت سیاسی نداشته‏اند و این که ایشان در بیوگرافی خویش به فعالیت های سیاسی خود قبل از سال 54 می‏پردازد، غیرواقعی و با هدف ساختن یک گذشته سیاسی برای خویش و بزرگ نمایی است و در این رابطه مفصلا صحبت کرده و شخصیت آقای دبیری فرد را زیر سوال می‏برند&lt;br /&gt;در این‏‏جا آقای نادری نه تنها گفته‏های زیر شکنجه و بازجویی را عین واقعیت تصور می کنند بلکه یک قدم بیشتر پیش رفته و فعالیت سیاسی اشخاصی را که نامشان در بازجویی‏ها مطرح نشده و لو نرفته‏اند را رد می کند. و براساس این برداشت نادرست، گفته‏های آقای دبیری فرد را نادرست و صداقت ایشان را زیر سوال می‏برد. لو نرفتن نام برخی افراد زیر بازجویی، امری است که بدفعات اتفاق افتاده است. من می توانم نام بیش از ده تن از افرادی را ذکر کنم که در رابطه با ما فعالیت می‏کردند و نامشان در هیچ‏یک از دستگیری‏ها لو نرفت&lt;br /&gt;من محمد دبیری فرد را در آن‏زمان از نزدیک نمی‏شناختم و فعالیت مشترکی با ایشان نداشتم، تنها چند بار او را همراه با علی دبیری فرد دیده بودم.&lt;br /&gt;سال 52 علی دبیری فرد هم پرونده من بود و نیمه شب اول مهرماه همراه با من، حمید رضا نعیمی برغانی، انوشیروان لطفی و کامبیز پوررضایی دستگیر شد. روز یک شنبه 5 مهرماه، صبح خیلی زود من زیربازجویی بودم. تهرانی گفت که مرا مجدد به اطاق شکنجه ( که به آن اطاق آپولو می‏گفتند) ببرند. صبح خیلی زود بود و هنوز بازجوها نیامده بودند و فلکه خلوت بود. دو ماموری که مرا حمل می‏کردند، بین راه خسته شده و یک لحظه مرا زمین گذاشتند. من چشم بند نداشتم و لباسم را روی سرم انداخته بودند. لباس من کمی کنار رفته بود و من از گوشه آن می‏توانستم اطراف را ببینم. چشمم به داخل اطاقی افتاد که مرا جلوی در آن زمین گذاشته بودند. دیدم علی دبیری فرد، دارد بازجویی می‏نویسد. او هم سرش را بلند کرد و مرا دید. او یک لحظه جا خورد ولی فورا خود را جمع و جور کرد و دستش را برد زیر میز و شروع کرد انگشت هایش را به سمت بالا حرکت دادن که معنای آن، این بود که من چیزی نگفته‏ام، خیالت از جانب من راحت باشد.&lt;br /&gt;این برخورد ما در حین بازجویی و زمانی اتقاق افتاد که هر زندانی می‏داند که کوچکترین اطلاع نادرستی می‏تواند به فاجعه برای هر دو بیانجاقد نه دوران پس از بازجویی که برخی ممکنست از بازگویی مسائلی که زیر شکنجه گفته‏اند، شرم داشته باشند.&lt;br /&gt;دو هفته بعد از آن پرویز نویدی که یک سال قبل در رابطه دیگری دستگیر و زندانی بود، به دلیل فعالیت های مشترکش با علی دبیری فرد از زندان قصر به زندان کمیته مشترک آوردند. او را در سلول کنار دستشویی زندانی کردند. پرویز نویدی برای من بعدها تعریف کرد که علی موفق شد با او تماس گرفته و مسائلی را که در بازجویی‏ها رو شده بود به او منتقل کند. پرویز می‏گوید از او ‏پرسیدم،" محمد چه؟ و او انگشتانش را برد جلوی بینیش و گفت هیس."&lt;br /&gt;برخورد من با علی دبیری فرد به این معناست که وی بخش مهمی از اطلاعات خود را هنگام بازجویی رو نکرده بود و به من اطمینان می‏داد که مقاومت کرده و آنچه دارد می‏نویسد، داستان سرایی است. برخورد پرویز نویدی و او به این معناست که وی، در آن‏زمان با محمد دبیری فرد فعالیت مشترک داشته و برای این فعالیت اهمیت قائل بوده و تلاش نموده است که نام او را محفوظ نگاه داشته و دستگیری او را مانع شود.&lt;br /&gt;امیر ممبینی در تابستان 53 از زندان آزاد شد. ارتباط وی با سازمان از درون زندان برقرار شد و او برای من تعریف کرد که اولین رابط او با سازمان محمد دبیری فرد بوده. امیر ممبینی در سال 54 بدلیل پیداشدن عکسی از وی در خانه تیمی با مسئولیت خشایار سنجری دستگیر می‏شود. وی در بازجویی رایطه با سازمان را نمی‏پذیرد و در نتیجه نامی از محمد دبیری فرد نیز در بازجویی های وی مطرح نمی‏شود (من در متن اول نوشته بودم که او خشایار سنجری را بعنوان رابط نام میبرد که اشتباه بود و به این وسیله تصحیح می‏شود). این ارتباط نشان می‏دهد که محمد دبیری فرد در سال 53 با سازمان در رابطه بوده است.&lt;br /&gt;محمد دبیری فرد نیز در بیوگرافیش همین مطالب را نوشته و مطالبی که مطرح کرده مطابق این اطلاعات من دقیق و صحیح است و برخورد تند آقای نادری و متهم کردن ایشان به دروغگویی بر اساس تکیه مطلق بر گفته های زیر بازجویی بنیان شده و نادرست است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;3 من و نسترن آل آقا&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;آقای نادری در مورد ارتباط من با نسترن آل آقا می‏نویسد که نسترن آل‏آقا حداقل سه بار قرارهایش لورفته بود. وی سپس به قرار نسترن با من، حسین سازور و عباس جمشیدی رودباری اشاره می‏کند. ایشان در ادامه، می‏نویسد که من زمان و چگونگی اجرای قرار را مطرح کرده‏ام ولی نام خیابان را نگفته‏ام.&lt;br /&gt;در بازجویی های آن زمان، وظیفه فرد دستگیرشده این بود که اگر رابطه‏اش با سازمان لو رفته است، زمان و محل دروغینی را بعنوان قرار با مسئول سازمانی خود مطرح کند. پلیس هم اگر قراری اجرا نمی‏شد، آن را به این معنا فرض می‏کرد که فرد دروغ گفته و برای گرفتن قرار دوم، فرد را زیر فشاری به مراتب سنگین‏تر از دور اول قرار می داد و پس از آن فرد زندانی باید یک بازجویی انتقامی که خیلی وقت‏ها سنگین‏تر از بازجویی اولیه بود پس می‏داد. در موارد بسیار محدودی، فردی که باید سرقرار می‏آمد، متوجه مشکوک شدن محل شده و گریخته است ولی در اکثر قریب به اتفاق موارد، این محاسبه ساواک درست بود. احرا نشدن قرار معنایش این بود که زندانی دروغ گفته است.&lt;br /&gt;آقای نادری قطعا از این امر اطلاع دارند، ولی درموارد متعددی مشابه اظهار نظر ذکر شده را نموده و بدون ذکر جمله‏ای حاکی از تردید، از لو رفتن قرارهایی که اجرا نشده‏اند صحبت کرده‏اند. از آنجا که من از صحت و سقم سایر موارد اطلاع مستقیم ندارم، تنها به عنوان نمونه به مورد مطرح شده در مورد خودم می‏پردازم.&lt;br /&gt;هر چند آقای نادری با شکل بیان خود در پاراگراف دوم و اینکه می‏گویند، من نام خیابان را مشخص نکرده‏ام، برخورد مثبت نموده قطعی بودن لو رفتن قرار را زیر سوال می‏برد، ولی در عین حال حتی در این مورد هم با قطعیت می‏نویسند که نسترن آل‏آقا سه بار قرارهایش لو رفته بوده&lt;br /&gt;می توان پذیرفت که احتمالا آقای نادری در مجموعه پرونده‏ها، محل و چگونگی قراری که من مطرح کردم ، پیدا نکرده باشند. اساسا این ممکن نیست که کسی زمان و شکل اجرای قرار را درست بگوید ولی مکان آن را نگوید چرا که اگر کسی بتواند مقاومت کند، میتواند محل قرار را دروغ بگوید، به خصوص در حالتی که زمان و چگونگی اجرای قرار را مطرح می‏کند&lt;br /&gt;. در مورد من، من نه تنها محل قرار بلکه نام رابط را هم دروغ گفتم. من اصلا با نسترن آل آقا قرار نداشتم. رابط من با سازمان از اسفندماه 51 حمیداشرف بود. من در پاییز سال 1351 توسط یوسف زرکاری در ارتباط با سازمان قرار گرفتم و تا اسفند 51 در رابطه با نسترن آل‏آقا بودم و از اسفندماه 1351 حمید اشرف خود مستقیما مسئولیت رابطه با من را برعهده گرفت. علت این که حمید با وجود شناخته شده بودن من و در نتیجه امکان خطر در این رابطه، خود مسئولیت ما را بر عهده گرفت، مسئولیت من به عنوان مسئول فعالیت های دانشجویی سازمان و اهمیتی بود که وی به این امر قائل بود. من نام حمید را مطرح نکردم، چرا که طرح نام او، بازجوها را حساس کرده و اهمیت دیگری به رابطه ما می‏داد و دیگر نمی‏شد رابطه را به رد و بدل چند جزوه محدود کرد و ادامه بازحویی ها می‏توانست منجر به لو رفتن کسان دیگری شود. در مورد محل قرار هم با توجه به آن که، من با استفاده از یک امکان، قراری را مطرح کردم که متفاوت با دیگر قرارها بود، با جستجو در پرونده‏ها (عصر روز پنجم مهرماه) حتما می‏‏توان آنرا یافت.&lt;br /&gt;من چند روز قبل از دستگیریم از خیابان مشتاق روبروی دانشگاه رد می‏شدم، دیدم روی یک دیوار سفید یک نفر با ماژیک قرمز نوشته است "دکتر اسحق اسحق اف خواجه است" نمی‏دانم به چه دلیل این جمله توجه مرا جلب کرد و در ذهنم ماند. وقتی در جریان بازجویی به این نتیجه رسیدم که ارتباط با سازمان رو شده است و من مجبورم یک قرار بگویم، این نوشته به یادم افتاد و گفتم من باید هرروز صبح در خیایان فروردین از جنوب به شمال حرکت کنم تا نسترن بتواند مرا چک کند. نسترن می رود و روی آن دیواری که دیده بودم جمله ذکر شده را می‏نویسد و من باید کلمه است را خط زده و به جایش بنویسم نیست و سپس سر قرار او در خیابان کهن میروم. هر چند این جمله طولانی بود و با روش کار ما نمی‏خواند ولی در حالتی که مطرح شد،می‏دانستم که آنها می روند نسترنشآاابییم و این جمله را می‏بینند و از آنجا که نمی‏دانند، این جمله کی نوشته شده، به درست بودن قرار اعتماد می‏کنند ( قرار های من با نسترن آل آقا در زمستان سال قبل در قبرستان این بابویه بود که سر یک قبر می‏نشستیم و صحبت میکردیم و با حمید اکثرا اطراف سه راه آذری بود که در اطراف ویا روی ریل راه آهن تا حوالی جوادیه راه رفته و صحبت میکردیم&lt;br /&gt;البته آقای نادری نمی‏توانسته راجع به این که من اصلا با نسترن آل آقا قرار نداشتم و نه تنها قرار بلکه اسم رابط را هم دروغ گفته‏ام اطلاع داشته باشد، ولی مراجعه به بازجویی هم پرونده‏های من (انوشیروان لطفی، محمود نمازی و منصور فرشیدی) در دستگیری بعدی آنها در سال 54 به روشنی نشان می‏داد که در سال 52 بخشی از مهمترین اطلاعات پرونده ما از چشم پلیس پنهان مانده بود.&lt;br /&gt;ایراد نوشته آقای نادری در این‏جاست که در مورد قرارهایی که اجرا نشده‏اند نمی‏توان از لورفتن قرار آن‏هم با قطعیت صحبت کرد&lt;br /&gt;ذکر این مورد نمونه دیگر از مواردی است که تکیه یک جانبه بر آن‏چه در بازجویی‏ها مطرح شده است، می‏تواند به نتایج غلط منجر شود و متاسفانه در کتاب در موارد متعددی به همین شکل در مورد قرارهای مطرح شده در بازجویی‏ها اظهار نظر شده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پری‏دخت (غزال) آیتی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در کل کتاب در رابطه با پری‏دخت آیتی به ضربه وی سال 55، و دستگیری وی در سال 52 به دلیل رد و بدل اعلامیه اشاره شده و متن مفصل بازجویی علی دبیری فرد در رابطه با وی منتشر شده است. در این بازجویی علی دبیری فرد می‏گوید "روابط ما بیشتر جنبه جنسی پیدا کرده بود که خودم از این وضع ناراحت بودم"&lt;br /&gt;من خانم آیتی را مستقیما نمی‏شناختم ولی به دلیل دوستی وی با همسرم از طریق وی در جریان زندگی و شخصیت او قرار گرفته‏ام. غزال آیتی در یک خانواده فرهنگی سیاسی متولد و تربیت شد. پدر او از فعالان حزب توده بود و او بعد از سال 32 هنگامی که خانواده‏شان فراری بود در خانه‏ای که والدینش در آن مخفی شده بودند، به دنیا می‏آید. ا و خیلی زود با مسائل سیاسی آشنا شده و به مبارزه می‏پیوندد. وی و علی دبیری فرد به هم علاقمند بوده و قرار بوده با هم ازدواج کنند که هر دو آن‏ها بی رابطه با هم دستگیر و مدتی زندانی می‏شوند. پس از آزادی از زندان، علی دبیری فرد مخفی و کشته می‏شود. غزال آیتی نیز از سال 54 مخفی شده و در اواخر سال 55 در درگیری مسلحانه کشته میشود. غزال آیتی یکی از زنان توانا و از مسئولان سازمان بود.&lt;br /&gt;روشن است، جمله‏ای که آقای نادری از بازجویی‏های علی دبیری فرد بیان کرده‏اند، با هدف از زیر ضرب خارج کردن غزال و ممانعت از دستگیری وی مطرح شده است. ولی آوردن این یک جمله از تمامی رابطه این‏دو و مجموعه فعالیت‏ها و زندگی گذشته وی، تصویری نادرست از شخصیت فرهیخته، توانا و مبارزی چون غزال آیتی ترسیم می کند.&lt;br /&gt;متاسفانه این تصویر سازی تنها به او محدود نمانده. برای من روشن نیست که چرا این تصویر سازی منفی تقریبا در مورد همه دیگر چریک‏های زن نیز بکار گرفته شده است. شیرین فضیلت کلام ناراضی بوده و غرغر می‏کرده، صبا بیژن‏زاده پشیمان بوده و به خصوص آنچه از بازجویی های نزهت و اعظم روحی آهنگران مطرح شده، تصویری منفی از این دو ترسیم می کند. طبیعی است که یک زندانی می‏کوشد در بازجویی هایش مسائل را به گونه‏ای مطرح کند که پرونده‏اش سبک تر باشد و به همین دلیل تلاش می کند که سطح فعالیت‏های خود را کم اهمیت نشان داده و بر مسائلی تکیه کند که از نظر بازجوها وی را کمتر سیاسی جلوه دهد. منعکس کردن بخش هایی از چنین بازجونی هایی، چهره‏ای کاملا مغایر با شخصیت فرد از وی تصویر می‏کند که متاسفانه در این موارد چنین بوده است. من نرهت و اعظم روحی آهنگران را ندیده‏ام و آنان را از نزدیک نمی‏شناسم ولی کسانی که ازنزدیک با آنها کار کرده‏اند، در روابط اعتماد آمیز درون سازمانی ( و نه در جزوات تبلیغی) از آنان به عنوان زنانی آگاه، توانا و با شخصیت یاد می‏کنند و این به کلی با تصویری که در این کتاب در رابطه با آنان ترسیم شده ناخواناست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موارد فوق چند نمونه از مواردی بود که به روشنی نقطه ضعف کتاب در متکی شدن بر اوراق بازجویی، برای تحلیل تاریخی را منعکس می کند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-8389486277288653730?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/8389486277288653730/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=8389486277288653730' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/8389486277288653730'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/8389486277288653730'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='پاسخ به آقای نادری نویسنده کتاب چریکهای فدایی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-7431797159792109875</id><published>2010-05-06T22:32:00.005+02:00</published><updated>2010-05-16T12:21:13.387+02:00</updated><title type='text'>بستن دانشگاه ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از نیمه‏های سال 58 آشکار بود که تعادل نیرو در دانشگاه‏ها نمی‏تواند از طرف رژیم تحمل شود. در انتخابات انجمن های دانشجویی در بسیاری از دانشکده‏ها انجمن‏های اسلامی در رده سوم، پس از پیشگام و دانش‏جویان مسلمان قرار گرفتند. در شرایطی که در سطح جامعه اکثریتی بالای هشتاد در صد از نیروهای حاکم حمایت می‏کردند، تبدیل دانشگاه به سنگر مخالفین برای نیروهای انحصارطلب حاکم قابل تحمل نبود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;مصاحبه با نشریه آرش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوال: آقای فتاپور با توجه به آنکه شما در سال 59 مسئولیت دانشجویان پیشگام را از طرف سازمان فداییان برعهده داشتید، ممکن است جریان وقایع و مشاهدات خود را از درگیریهای اول اردیبهشت سال 59 و بستن دانشگا ها توضیح دهید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از نیمه‏های سال 58 آشکار بود که تعادل نیرو در دانشگاه‏ها نمی‏تواند از طرف رژیم تحمل شود. در انتخابات انجمن های دانشجویی در بسیاری از دانشکده‏ها انجمن‏های اسلامی در رده سوم، پس از پیشگام و دانش‏جویان مسلمان قرار گرفتند. در شرایطی که در سطح جامعه اکثریتی بالای هشتاد در صد از نیروهای حاکم حمایت می‏کردند، تبدیل دانشگاه به سنگر مخالفین برای نیروهای انحصارطلب حاکم قابل تحمل نبود و واکنش تند رژیم به این تعادل نیرو قابل پیش‏بینی بود.&lt;br /&gt;سخنرانی آیت الله خمینی در فروردین ماه همان سال، اعلام تصمیم یورش به دانشگاه ها بود. وی در سخنرانی خود خواهان تصفیه دانشگاه‏ها از اساتید وابسته به شرق و غرب و تحکیم رابطه آن با حوزه گردید. در 26 فروردین ماه سخنرانی رفسنجانی در تبریز با سوال‏‏های افشاگرانه برخی از دانشجویان مواجه شد. او در آنجا دانشجویان را تهدید به تصفیه نمود. متعاقب آن دانشجویان حزب اللهی در ساختمان مرکزی دانشگاه دست به تحصن زدند این تحصن با حمایت مسئولان دانشگاه مواجه نشد.انتشار نوار سخنرانی آیت اعلام برنامه گسترده‏ای بود که تحت عنوان انقلاب فرهنگی برای دانشگاه‏ها تدارک دیده شده بود.&lt;br /&gt;متعاقب این اتفاقات از دانشجویان خواسته شد که دفاتر خود را تعطیل نموده و آن‏ها را در اختیار مسئولان دانشگاه قرار دهند.&lt;br /&gt;آشکار بود که تحویل دفاتر، مقدمه یورش به دانشگاه‏هاست. ما تصمیم گرفتیم که در همین نقطه ایستادگی کنیم و از تحویل دفاتر خودداری کنیم و همه نیروی خود را برای دفاع از دفاتر بسیج کردیم. پس از آنکه آقای بنی‏صدر رییس جمهور وقت نیز ضرورت تحویل دفاتر را مطرح کرد، دانشجویان مسلمان، وابسته به مجاهدین که در حد پیشگام در دانشگاه‏ها نیرو داشتند، اعلام کردند که دفاترشان را تخلیه خواهند کرد&lt;br /&gt;در تماسی که با مجاهدين داشتيم آنها نسبت به خطرناک بودن اوضاع هشدار داده و ازما خواستند درگير نشده و دفاتر را تخليه کنيم. ما تصمیم گرفیتم که کماکان مقاومت نموده و از تخليه دفاتر امتناع کرديم.&lt;br /&gt;در 30 فروردین شورای انقلاب اسلامی با صدور اطلاعیه‏ای فرمان حمله به دانشگاه‏ها را اعلام کرد. در این اعلامیه آمده بود که "ستادهای عملیاتی گروههای گوناگون، دفترهای فعالیت و نظایر اینها که در دانشگاهها و موسسات عالی مستقر شده اند چناچه ظرف سه روز از صبح شنبه تا پایان روز دوشنبه اول اردیبهشت برچیده نشوند شورای انقلاب مصمم است که همه باهم یعنی رییس جمهور( بنی صدر) و اعضای شورا مردم را فرا خوانده و همراه با مردم در دانشگاهها حاضر شوند و این کانونهای اختلاف را برچینند.‎‏"&lt;br /&gt;در روز 28 فرودین دانشگاه علم و صنعت در تهران به وسیله انجمن اسلامی تعطیل و پاسداران دانشگاه را محاصره کردند. دانشجویان دانشگاه صنعتی نیز مورد حمله قرارگرفته و پس از مقاومت تصمیم گرفتند به همراه سایر دانشجویان دردانشگاه تهران به مقاومت خود ادامه دهند.&lt;br /&gt;از همان روز شنبه تبلیغات گسترده علیه نیروهای ضدانقلاب که در دانشگاه‏ها سنگر گرفته‏اند آغاز گردید. شدت تبلیغات نشانه حاد بودن اوضاع بود. از صیح روز یکشنبه بسیج گسترده نیرو آغاز گردید. هر یک از کمیته‏ها، نیرویی را سازمان داده و به مقابل دانشگاه‏ تهران می‎فرستاد. من عصر روز یکشنبه به حوالی میدان انقلاب رفتم. هر لحظه یک ماشین پر از حزب اللهی‏های مصمم و خشمگین از راه می‏رسید. ما مثل گذشته با حزب اللهی‏های پراکنده مواجه نبودیم. نیرویی که در برابر دانشگاه بسیج شده بود، مستقیما توسط حکومت سازمان یافته بود. دانشجویان نیز در صحن دانشگاه تهران و دفتر پیشگام جمع شده بودند. آن‏ها نیز کاملا مصمم و تهییج شده بودند. پرتاب سنگ بسوی دانشجویان آغاز شده بود.&lt;br /&gt;من به اين نتيحه رسيدم که مقاومت در برابر چنین نیرویی امکان ناپذير است. آن‏ها اگر نتوانند با استفاده از سنگ و چوب و چماق دانشجویان را پراکنده کنند، از استفاده از اسلحه گرم ابایی نخواهند داست. روشن بود که درگیری به کشته شدن تعداد زيادی از دانشجويان مي‏انجامد.&lt;br /&gt;آنشب تلفنی با دانشجویان که در دفتر پیشگام جمع شده بودند صحبت کردم. دانشجویان خیلی خوش روحیه بودند. سرود می‏خواندند و آماده مقاومت بودند. من تلفنی نظر خود را با سایر اعضا رهبری سازمان در میان گذاشتم و بر خطير بودن وضع و ضرورت تصميم گيری سريع تاکيد کردم. تعدادی از رفقا متوجه شرايط نبوده و معتقد به مقاومت بودند. من هم عصبانی بودم و بیش از آنکه استدلال کنم پرخاش می‏کردم. به نظر من درگیری در مقابل دانشگاه قطعا به کشته شدن تعداد زیادی از دانشجویان می‏‏انجامید. هیچ نیرویی از دانشجویان حمایت نمی‏کرد و ما با یک شکست کامل سیاسی مواجه می‏شدیم‏. و عدم درک این موضوع برایم قابل درک نبود . آن شب در خانه یکی از رفقا در نزدیکی دانشگاه ماندم و رفقای رهبری سازمان تا صبح در تماس با هم بودند.&lt;br /&gt;صبح زود فرخ نگهدار با من تماس گرفت و گفت که اکثر رفقا با عقب نشينی موافقند و همچنين گفت از طرف دفتر بنی صدر با او تماس گرفته و قرار ملاقاتی گذاشته شده و طرح کرد که هرچه سريعتر خود را به دفتر رياست جمهور برسانم تا دو نفری برای اين ملاقات برويم. ما با کمی تاخير به دفتر رسيديم. به محض ورود با رسولی که جزو مسيولين دفتر بود، مواجه شدم. من او را از جريان کار مشترک برای برقراری آتش بس در جنگ اول گنبد ميشناختم و درآن جريان رابطه خوب و کار تيمی مشترکی را با موفقيت پيش برده بوديم. اين آشنايی فضای راحت تری برای اين ديدار بوجود آورد. بنی صدر خيلی آشکار و صرِِيح صحبت کرد و گفت که اين طرحي است وسيعتر از گرفتن دفاتر. آنها قصد ندارند با تسخير دفاتر کار را پايان دهند. آنها در صدد پيش برد برنامه وسيعتری هستند که رئيس جمهور را هدف قرار داده و از الگوهای بسيج در انقلاب فرهنگی چين ميخواهند استفاده کنند. ما نگرانی های خود را مطرح کرديم و گفتيم که فکر ميکنيم پس از تخليه دفاتر و درهم شکستن مقاومت، تحت عنوان انقلاب فرهنگی تصفيه دانشجويان و استادان عملی خواهد شد و از وی خواستيم که در اين زمينه رسما از جانب دفتررياست جمهور و دولت موضع گيری شود. او مطرح کرد که چنين موضع گيری خواهد شد و او نخواهد گذاشت که اين برنامه پيش برود. ما هم طرح کرديم که در جهت تخليه دفاتر اقدام خواهيم کرد. پس از اين ملاقات، من با دانشجويان در دفتر پيشگام تماس گرفتم. آنها ميگفتند دانشجويان تهييج شده ‏اند و بخصوص اگر دانشجويان مبارز (دانشجویان وابسته به گروههای خط 3) تصميم به مقاومت بگيرند آماده پذيرش عقب نشينی نيستند. این قابل درک بود. دانشجویان مبارز در مقایسه با پیشگام بمراتب ضعیف‏تر بودند و اگر پیشگامی‏ها عقب نشینی کرده و آن‏ها می‏ماندند براحتی در هم شکسته می‏شدند. برای من قابل تصور بود که حزب اللهی های جمع شده در جلوی دانشگاه در چنین حالتی کشتار می‏کردند و این برای همه ما غیر قابل قبول بود&lt;br /&gt;بعد از دیدار با بنی صدر فورا با مسيولين سازمانهای پيکار و راه کارگر تماس گرفته و خواهان يک ديدار فوری شدم. حوالی ظهر ديدار با اصغر ايزدی (راه کارگر) و حسين روحانی (پيکار) صورت گرفت. ملاقات ما بدون نتيجه و با حملات تند متقابل من و حسين روحانی خاتمه يافت. او به ايده عقب نشينی حمله کرده و سازمان را يک جريان متزلزل و بی اراده ناميد. او در برابر استدلال من که مقاومت با کشته شدن تعداد زيادی دانشجو و بدون نتيجه پايان خواهد يافت، ميگفت در انقلاب از کشته دادن نبايد هراسيد. امروز 13 آبان جمهوری اسلامی است. اگر امروز چند صد دانشجو کشته شوند، اين خونريزی همانند 13 آبان 57 آغازگر يک جنبش اجتماعی و سرنگونی رژيم اسلامی خواهد بود. توضیحات من در تفاوت شرایط آنروز و شرایط قبل از انقلاب مورد پذیرش او نبود . اصغر ایزدی ساکت گوش داد و هیج اظهار نظری نکرد. به نظرم می‏رسید که او استدلال‏های مرا واقعی می‏داند ولی قبل از تصمیم سازمانی مایل به موضع گیری نیست&lt;br /&gt;برای بعد از ظهر همان روز قراری با نماينده دولت گذاشتم و باتفاق رضی تابان به محل هيات دولت رفته و با حبيبی نماينده دولت صحبت کرديم. ما به او گفتيم که رييس جمهور قول داده که موضع دولت در رابطه با عدم تعطيل و تصفيه دانشگاهها اعلام شود و خواستار اعلام موضع شديم و او نيز مطرح کرد که اين کار صورت خواهد گرفت. این کار انجام نشد.&lt;br /&gt;با وجود تصميم ما بر ضرورت عقب نشينی، تا عصر آنروز عقب نشينی صورت نگرفته بود. دانشجویان مبارز با عقب نشینی مخالف بودند و پیشگامی‏ها هم نمی‏خواستند آن‏ها را تنها بگذارند. پس از اين ملاقات که دیگر غروب شده بود، تلفنی با دانشجویان مستقر در دفتر پیشگام تماس گرفتم. آنها خیلی تحت فشار بودند. تعداد زیادی از دانشجویان زخمی شده بودند. آشکار بود که فشار از حد توان مقاومت دانشجویان بیشتر است. قرار شد رضی فورا به دفتر پيشگام رفته و بی هيچ اما و اگر و بحثی تخليه را اجرا کند. هنگامی که رضی به دانشگاه رسید، اکثر دانشجويان نيز متقاعد گرديده بودند که مقاومت عملی نيست و بجز اعتراضات تک و توک، همه منجمله دانشجويان مبارز نيز به ضرورت عقب نشینی متقاعد شده بودند.&lt;br /&gt;هنگام اجرای تصميم و عقب نشینی دانشجویان، کميته ایها دانشگاه را محاصره کرده و اعلام کردند که افراد بايد تک تک از دانشگاه خارج شوند و آنها بايد همه را بگردند. آشکار بود که آنها قصد دستگيری و احيانا سر به نيست کردن تعداد زيادی از دانشجويان را داشتند. بهانه آنان اين بود که ميگفتند از داخل دانشگاه يکی دو گلوله بسمت آنها شليک شده است. روشن بود که این بهانه دروغ محض است و آنان مایل نیستند، دانشجویان به آرامی از دانشگاه عقب نشینی کنند و خواهان ادامه درگیری و سرکوب دانشجویانند. دانشجویان محاصره شده و امکان خارج شدن از دانشگاه را نداشتند و از طرف دیگر در اثر اصابت ضربات سنگ که بطور مرتب به سوی آنان پرتاب می‏شد، تعداد قابل توجهی از آنان زخمی شده بودند. این وضعيت و درگيری در دانشگاه تا نيمه شب ادامه يافت. فرخ نگهدار با دفتر بنی صدر تماس گرفته و ماجرا را طرح کرد و سپس او و مسعود رجوی به دفتر رياست جمهور رفتند و مسئولين دفتر پس از ساعتها تماس موفق شدند نظر مثبت مقامات بالاتر را مبنی بر اين‏که اجازه دهند دانشجويان از دانشگاه خارج شوند، کسب کنند.&lt;br /&gt;فردای آنروز حمله به دفاتر دانشجویی در شهرستان‏ها ادامه یافت. این حملات به کشته شدن تعدادی از دانشجویان در رشت و اهواز منجر شد.&lt;br /&gt;پس از تسخیر دفاتر دانشجویان دانشگاه‏ها تعطیل شد. آشکار بود که طرح تصفیه گسترده دانشجویان و استادان در دستور است هر چند در ماه‏های اول وجود چنین طرحی تکذیب می‏شد. مثلا در مناظره تلویزیونی که پس از بستن دانشگاه‏ها برگزار گردید، نماينده انجمن های اسلامی در برابر سوال ف. تابان نماينده پيشگاميها هر گونه طرح بستن و تصفيه را در دانشگاهها تکذيب کرد ولی آشکار بود که او واقعيت را بيان نميکند.&lt;br /&gt;برنامه نیروی حاکم برای تسلط بر دانشگاه ها بقیمت چند سال بسته شدن دانشگاه ها،تصفیه تعداد زیادی از دانشجویان و استادان، محروم شدن یک نسل از جوانان کشور از تحصیل در زمان موعود پیش برده شد و پس از بازشدن دانشگاه‏ها، چندین سال در دانشگاه‏ها فضای خفقان و فشار پادگانی حاکم گردید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهدی فتاپور&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-7431797159792109875?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/7431797159792109875/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=7431797159792109875' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7431797159792109875'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7431797159792109875'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/05/58.html' title='بستن دانشگاه ها'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-2094419861740673515</id><published>2010-04-24T08:41:00.009+02:00</published><updated>2010-06-03T23:52:54.389+02:00</updated><title type='text'>آنروز ما میخواستیم دنیایی انسانی تر بر پا سازیم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;نگاهی به فداییان در سالهای قبل از انقلاب&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;آنروز ما میخواستیم جهان را دگرگون کنیم و دنیای انسانی تری بر پا سازیم&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a title="http://www.youtube.com/watch?v=GjscaloEfgc&amp;#10;STRG + Klicken, um Verknüpfung zu folgen" href="http://www.youtube.com/watch?v=GjscaloEfgc"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=GjscaloEfgc&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a title="http://www.youtube.com/watch?v=YEoQdpkp5ic&amp;#10;STRG + Klicken, um Verknüpfung zu folgen" href="http://www.youtube.com/watch?v=YEoQdpkp5ic"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=YEoQdpkp5ic&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a title="http://www.youtube.com/watch?v=N4HEfNOU9zY&amp;#10;STRG + Klicken, um Verknüpfung zu folgen" href="http://www.youtube.com/watch?v=N4HEfNOU9zY"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=N4HEfNOU9zY&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"  style="font-size:130%;"&gt;فانی: در سال ۱۳۵۰ در ایران عده ای از جوانان آرمانگرا تحت تاثیر پارتیزان های بعضی از کشورهای آمریکای لاتین، یک گروه چریکی مارکسیستی را با هدف مبارزه مسلحانه با حکومت وقت ایران تشکیل دادند. مهدی فتاپور، مهمان این هفته برنامه به عبارت دیگر، در همان سال به این گروه چریکی پیوست، اما خیلی زود دستگیر شد و به زندان رفت.نگاه او که حالا مثل بسیاری از رفقای سابقش در تبعید به سر می برد، به سال های زندگی مخفی و جنگ چریکی چیست؟ آیا از نظر او این جانبازی ها درسی برای نسل جوان ایران در برداشته است؟&lt;br /&gt;آقای فتاپور در سال ۱۳۵۰ که عده ای جوان سازمان چریک های فدایی خلق را تشکیل دادند، آیا واقعا فکر می کردند که با چند تا بمب دست ساز و چند اسلحه کمری می توانند رژیم شاه را سرنگون کنند؟&lt;br /&gt;فتاپور: تصور کسانی که این سازمان را بنیانگذاری کردند و این ایده ها را تئوریزه کردند این نبود که با شروع مبارزه مسلحانه شان می توانند رژیم شاه را سرنگون کنند. آنها تصورشان بر این بود که رژیم شاه با اعمال فشار و سرکوب و دیکتاتوری مانع از هر گونه مبارزه سیاسی شده است و فکر می کردند از طریق مبارزه مسلحانه می توانند در این سد و خفقانی که در جامعه وجود دارد، شکاف به وجود بیاورند و امکانی به وجود بیاورند که اشکال دیگر مبارزاتی گسترش پیدا کند.&lt;br /&gt;فانی: یعنی در واقع اینها، جوانان پیشرویی بودند که می خواستند خودشان را فدا کنند که جامعه پست سرشان بلند شود؟&lt;br /&gt;فتاپور: آنها چند هدف داشتند: یکی همین نکته که شما گفتید، دومین مسئله این بود که آنها تصور می کردند که اگر نیروهای سیاسی با صداقت و جان بازیشان به میدان بیایند می توانند اعتماد را به نیروهای پیشرو شکل بدهند و این کمک می کند به گسترش مبارزات.ولی قبل از اینکه وارد بحث نظرات آنها بشویم درست تر این است که آدم ببیند چه شرایطی آن موقع در ایران و جهان حاکم بوده و چطور این جنبش شکل گرفت. چون مبارزه و جنبشی آن سال ها در میان جوانان و روشنفکران شکل گرفت که سازمان چریکی و چریک ها جزئی از آن بودند، از چریک ها در انتهای سال ۵۰ شش نفر فقط باقی مانده بود، ولی یک جنبش گسترده رادیکالی در ایران وجود داشت که خودش را در این جهت سمت می داد و مورد تایید قرار می داد.&lt;br /&gt;فانی: ولی این جنبش رادیکال در واقع دانشجویی بود و مبارزه اش سیاسی بود نه مسلحانه.&lt;br /&gt;فتاپور: من خودم در سال ۱۳۴۷ وارد دانشگاه شدم. سالی که من وارد دانشگاه شدم سالی بود که رژیم شاه موفق شده بود اصلاحات را پیش ببرد، بعد از رفرم های ارضی موفق شده بود سازمان های سیاسی را سرکوب کند و تصورشان بر این بود که می توانند جوانان و روشنفکران ایرانی را در یک دوره طولانی تحت کنترل داشته باشند، حزب توده سرکوب شده بود، جبهه ملی سرکوب شده بود، نیروهای مذهبی سرکوب شده بود و یا اینکه شعارهای سیاسی که بتوانند با حکومت مقابله کنند نداشتند؛ در صورتی که در جهان یک دوره پر تلاطمی بود جنگ ویتنام، جنگ اعراب و اسرائیل و غیره... در سرتاسر جهان در هر نقطه از جهان جنگ و درگیری بود، در آن مقطع یک جنبش رادیکالی مرکب از جوانان و روشفنکران در سرتاسر جهان شکل گرفت، این جنبش در اروپا و آمریکا پایه گرفت و بعد در آمریکای لاتین و ایران و کشورهای دیگر گسترش پیدا کرد.تصور آنها این بود که از طریق یک مبارزه رادیکال می توانند دنیایی را که وجود دارد تغییر بدهند و یک دنیای دیگری بسازند. مبارزاتی سرتاسر اروپا و آمریکا را دربرگرفت و رادیکالیسم خصوصیت مشخص این مبارزات بود. در ایران هم من معتقدم که جنبشی که جنبش فداییان نمود آن بود، بخشی از همین جنبش است، نمود ایرانی شده این جنبش بود، همان شرایطی که آن جنبش را در اروپا شکل داد، در ایران هم شکل داد.&lt;br /&gt;فانی: یعنی در واقع تحت تاثیر جنبش به قول شما جهانی...&lt;br /&gt;فتاپور: من معتقد نیستم که مستقیما تحت تاثیر این جنبش بود بلکه بیشتر می توانم بگوییم که یک شرایط اجتماعی وجود داشت که حتی ما در ایران مستقل از آن جنبش تاثیر می پذیرفتیم، ولی مستقل از آن جنبش، آن تاثیرات روی ما هم همان خصوصیت را داشت.&lt;br /&gt;فانی: ولی آقای فتاپور اغلب این جوانان چه آنهایی که سازمان چریک های فدایی خلق را تشکیل دادند و چه آنهایی که بعدها به آن پیوستند اغلب جوانان بسیار باهوشی بودند، اغلب دانشگاهی بودند و اینها قاعدتا باید می فهمیدند که این یک مبارزه بسیار نابرابر است که طی آن می توانستند در عرض چند روز نابود بشوند.&lt;br /&gt;فتاپور: اتفاقا نکته ای که شما بیان می کنید باید مورد تاکید قرار بگیرد، کسانی که سازمان را بنیانگذاری کردند و کسانی که در این سازمان شرکت داشتند اغلب از نخبگان بودند، مثل پرویز پویان به عنوان کسی که جزوه را نوشت. وقتی امروز شما کتاب های ایشان را می خوانید می بینید عجب آدم با استعداد و توانایی بوده است.&lt;br /&gt;فانی: من هم بحثم همین است یعنی آدمی مثل پویان نمی فهمیده که این جنبش یک جور خودکشی است؟&lt;br /&gt;فتاپور: آنها میدانستند که کشته میشوند. آنها تصورشان بر این نبوده که این جنبش که شروع می شود به جایی می رسد و به نتیجه ای می رسد و آنها مقام هایی به دست می آورند. تصور و شعار جنبش در آن زمان این بود که شما از زمانی که به جنبش می پیوندید تا زمانی که کشته می شوید حداکثر شش ماه طول می کشد، یعنی تصور این بود که ما می رویم، مبارزه می کنیم و کشته می شویم و از طریق این مبارزه ای که می کنیم راه باز می شود برای جنبش هایی که بعدا شکل می گیرد و این جنبش ها هستند که تغییرات را به وجود می آورند. ولی این موضوع فقط در ایران نیست در سرتاسر اروپا شما می بینید نخبه ترین جوان های اروپا، تحصیل کرده ها و تمام روشنفکران بزرگ اروپا از یک جنبش بسیار رادیکالی حمایت می کنند، اما در اروپا به دلیل اینکه دموکراسی است جریان های چریکی، جریان های حاشیه ای هستند ولیکن به شکل دیگری به شکل خاص خودش شما می بینید که این رادیکالیسم در اروپا هم جریان دارد، یعنی شما می بینید که تروتسکیسم نفود دارد، هیپی گری نفوذ دارد، اشکال مختلف و مبارزات رادیکال در اروپا نفوذ دارد، همه نیروهای اروپا و آمریکا حمایت می کنند...&lt;br /&gt;فانی: به هرحال نوعی مبارزه با وضع موجود ...&lt;br /&gt;فتاپور: بله نوعی مبارزه با وضع موجود در شکل رادیکالش. مثلا چگوارا چهره ای می شود که محبوب تمام این کشورها است. در یک چنین شرایطی یک مبارزه رادیکال در ایران شکل گرفت، این مبارزه رادیکال در شرایط ایران به سد دیکتاتوری برخورد کرده است و رادیکالیسم، در عالی ترین شکل خودش یعنی مبارزه مسلحانه برای شکستن این سد را منعکس می کند. یعنی این شرایط بوده که وضعیتی را به وجود آورد که این جوان هایی که در ایران بودند و این جوان هایی که در اروپا بودند تصور کنند که کارشان درست بوده است و آنها تصور کنند که می توانند با این مبارزه سد را بشکنند و آنها هم تصور کنند که کار این جوان ها درست بوده است.&lt;br /&gt;فانی: شما خیلی زود به سازمان چریک های فدایی خلق پیوستید یعنی همان سالی که تاسیس شد، سال ۱۳۵۰ ، هر چند انگار از قبل با تعدادی از افراد آنها در ارتباط بودید؟&lt;br /&gt;فتاپور: من از سال ۴۷ وارد دانشگاه شدم و جزو رهبران جنبش دانشجویی بودم و همان طور که قبلا گفتم این جنبش در واقع از دل جنبش روشنفکری و دانشجویی بیرون آمد و به همین دلیل تمام کسانی که با ما کار می کردند و در این جنبش شرکت داشتند همه جزو تاثیرگذاران بودند. مثلا حمید اشرف دوست نزدیک من بود. من سال ۵۰ دستگیر شدم یعنی شاید اگر اتفاقی دستگیر نشده بودم، الان خدمت شما نبودم. ما نه نفر بودیم که نشسته بودیم در سینما رادیو سیتی در خیابان مصدق، آمدیم بیرون سر چهار راه طالقانی که آن زمان تخت جمشید بود و جدا شدیم، چهار نفر از یک طرف رفتیم و پنج نفر از سمت دیگر. گشت ساواک ما را شناخت و ما را دستگیر کردند و آن پنج نفر همه کشته شدند.و اساسا این را در نظر داشته باشید که اکثر قریب به اتفاق کسانی که به این سازمان پیوستند، زیر ۲۵ سال بودند.&lt;br /&gt;فانی: به هر حال شما پیوستید به این سازمان و این سازمان تشکیل شده بود و یک سری عملیات مسلحانه در ایران ترتیب می داد، فتاپور: قصدم از اینکه شما خیلی زود به این سازمان پیوستید این بود که در این تشکیلاتی که شما رفته بودید، با این زندگی مخفی که داشتید شما چطور تصمییم می گرفتید؟ چطور طرح یک عملیات را می ریختید که جایی بمب بگذارید؟ یا اینکه چه کسی را ترور بکنید؟&lt;br /&gt;البته من در دوران سال ۵۲ تا ۵۶ در ارتباط با سازمان بودم، ولی دستگیر شدم. من در زندان بودم و در درون زندان در ارتباط با سازمان بودم، و از سال ۵۶ به بعد من جزو تشکیلات چریکی بودم.&lt;br /&gt;فانی: و در نتیجه اطلاع دارید؟&lt;br /&gt;فتاپور: بله اطلاع دارم. شما صرفا روی عمل مسلحانه سازمان چریکی تکیه نکنید، یک مجموعه وظایف بود، عملیات مسلحانه تنها یک بخش این جریان بود و خوب گروه ها و شاخه های مختلفش در تصمیم گیری اختیار داشتند و تصورشان بر این بود که کسانی را که در سرکوب شرکت داشتند و مبارزات مردم را سرکوب می کردند و مستقیما عامل ساواک یا سرکوب هستند، اینها را می شود به قول آن زمان اعدام انقلابی کرد، یا در جاهایی که بر می گشت به ارگان هایی که این کار را انجام می دادند بمب گذاشت و خوب اگر طبیعتا امکانی پیدا می کردند این عملیات را انجام می دادند.&lt;br /&gt;فانی: خوب سوال من این بود که چطور؟ یعنی شما می نشستید دور همدیگر در این تشکیلات و با هم دیگر بررسی می کردید و تصمیم می گرفتید؟ یا اینکه یک نفر تصمیم می گرفت و به شما می گفت بروید و این کار را انجام بدهید؟&lt;br /&gt;فتاپور: نه در آن زمان اساسا به دلیل فشار پلیس و شرایط بسیار سختی که سازمان های چریکی در آن به سر می بردند امکان جمع شدن مجموعه در یک جا اصلا وجود نداشت شما هر لحظه در خطر حمله بودید...&lt;br /&gt;فانی: من منظورم در سلول های کوچکتان بود.&lt;br /&gt;فتاپور: خوب مسولین شاخه ها می نشستند و تصمیم می گرفتند و طبیعتا شاخه ها عمل می کردند.&lt;br /&gt;فانی: برای من توضیح بدهید که زندگی مخفی جدی چطور بود؟ احیانا باید سه الی چهار نفر در یک جا با هم زندگی می کردید. شما جایی صحبتی کردید که روان شناسی خاص زندگی مخفی داشتید؟ این روانشناسی خاص زندگی مخفی چه بود؟ یعنی چطور شما فرق داشتید با آدم های معمولی؟&lt;br /&gt;فتاپور: چریک ها وقتی وارد تیم چریکی می شدند، رابطه هاشان با زندگی عادی قطع می شد. یعنی اینها می رفتند سه نفر یا چهار نفر در یک خانه با یک نام مستعار، با پاسپورت جعلی و بدون اینکه رابطه داشته باشند با محیط گذشته و دوستان گذشته در آن تیم زندگی می کردند. صبح تا شب در یک خانه تیمی بودند، صبح تا شب آماده درگیری بودند، شما هر لحظه فکر می کردید که ممکن است پلیس به شما حمله بکند و برای همین همیشه کفش پایمان بود، همیشه اسلحه به کمرمان بسته بود، همیشه سیانور به همراه داشتیم، شب تا صبح موقع خواب با کفش و لباس روی زمین می خوابیدیم، همیشه نگهبان داشتیم،&lt;br /&gt;فانی: خوب بنابراین، شما در یک شرایطی بودید که هر لحظه در امکان درگیری خطر و مرگ را در مقابل خودتان می دیدید و خود همین روان شناسی خاصی را پدید می آورد.خود شما و باقی کسانی که مثل شما زندگی کردند، بعد ها که به آن دوره نگاه کردید اثرات این شیوه زندگی را چطور دیدید؟ عملا شما داشتید نقش بازی می کردید؟ در بیرون از مخفیگاهتان یک طور دیگر بودید؟ اثر روانی این چیست؟&lt;br /&gt;فتاپور: شما در نظر بگیرید کسانی که در این زندگی هستند افراد بسیار جوانی بودند و طبیعتا بخشی از اینها تجربه ای شده در زندگی آینده آنها. ولی خوب یک نکته وجود دارد که آن فشار سنگین عصبی که به عنوان مرگ و درگیری مرتب شما را تهدید می کند، خوب تاثیرات خودش را می گذارد و تاثیرات دراز مدتی هم می گذارد و طبیعتا چریک ها از این موضوع بری نبودند. مثلا در یک مقطعی ممکن است که خشونت کمی طبیعی تر جلوه کند. مساله مرگ آن ابعادش را از دست می دهد. شما هر لحظه با مرگ مواجه هستید و به همین خاطر بعدها هم شما خیلی ساده تر با مرگ مواجه می شوید و این تاثیرات را می گذاشت.&lt;br /&gt;فانی: آن وقت روابط شخصی شماها چگونه بود؟ یعنی با هم شوخی می کردید؟ می گفتید؟ می خندید؟ آواز می خواندید؟&lt;br /&gt;فتاپور: این بر می گشت به آدم.&lt;br /&gt;فانی: ولی علتی که این سوال را می کنم این بود که بعضی می گویند، یعنی کسانی که تجربه کرده اند می گویند زندگی چریکی مثل افراد خیلی متعصب و مذهبی بود یعنی دیدشان یه این شکل بود که خودشان را از خوشی های جامعه کنده بودند.&lt;br /&gt;فتاپور: نه. من این را نمی توانم به این شکل بیان کنم. من الان خاطراتی دارم که اگر شما آنها را بخوانید ما شاد ترین آدم های روی زمین بودیم قبل از اینکه مخفی بشویم. یعنی جزو عجایب است که ما شادترین آدم هایی بودیم که شما می توانستید پیدا کنید که صبح تا شب دنبال لذت بردن از همه امکانات زندگی بودیم.&lt;br /&gt;فانی: من بحثم بر سر زندگی مخفی چریکی بود؟&lt;br /&gt;فتاپور: ما دنبال مرگ بودیم. این خصوصیت را ما با خودمان در تیم های چریکی هم می آوردیم. این نکته که شما تیم های چریکی را تصور کنید که به دلیل این فشار عصبی که وجود دارد آدم هایی بودند که از زندگی بریده بودند این جوری نبود، هم بیرون هم در زندان، من بیشتر در زندان بودم تا در تیم چریکی. من بیشتر می توانم در باره زندان نظر بدهم، ما در زندان زندگی می کردیم. البته زندان دوران شاه خیلی فرق می کرد با زندان جمهوری اسلامی در دهه شصت. در آنجا ما امکانات بیشتری داشتیم، در آنجا اعمال فشار بعد از بازجویی ها دیگر مستقیم روی ما نبود. ما صبح تا شب فوتبال بازی می کردیم، برنامه داشتیم. تئاتر بازی می کردیم، صبح تا شب استفاده می کردیم، خوب ما همان آدم ها بودیم همان آدم هایی که چریک هم بودند.&lt;br /&gt;فانی: ولی شرایط زندان متفاوت بوده، شما چاره ای نداشتید غیر از این ولی اگر بیرون بودید این طور زندگی می کردید؟&lt;br /&gt;فتاپور: جوانانی که به این جنبش می پیوستند جوانانی بودند آرمانخواه، جوانانی بودند که از مبارزه یک درک رومانتیک داشتند، به این معنی جوانانی بودند عاشق پیشه، به این معنی جوانانی بودند که بیشتر از زندگی می خواهند این جوانان این خصوصیات را دارند و در نتیجه چه در زندگی چریکی چه در زندگی زندان در روحیات آنها منعکس است. اینکه ما می توانستیم در زندان چنین شرایطی را بسازیم که زندگی کنیم که برای خیلی ها ملموس نبود که ما در زندان هستیم و به معنای کامل زندگی می کردیم، به دلیل آن خصوصیات آرمانگرایی و خصوصیات رومانتیک دیدن مبارزه و رومانتیک دیدن آینده بود که به یک جوان که احساس می کند زندگی اش معنا دارد امکاناتی می دهد که سختی ها را تحمل کند.&lt;br /&gt;فانی: آقای فتاپور چطور یارگیری می کردید، این افراد چطور به شما می پیوستند؟ چطور به افراد اعتماد می کردید که مثلا نفوذی ساواک نباشند؟&lt;br /&gt;فتاپور: معمولا دو نوع عضوگیری در سازمان چریکی بود. یک سری برمی گشت به روابط شخصی و فردی یعنی آدم هایی بودند که کسی را از قبل می شناختند و کار کرده بودند، فامیل، برادر یا خواهر یا دوست و همسایه کسی بود و در نتیجه بعضی افراد از طریق روابط شخصی جذب می شدند و برخی از طریق محیط های اجتماعی. مثلا من خودم در محیط دانشجویی بودم، مسئول امور دانشجویی بودم و ما یک مجموعه ارتباطات گسترده با فعالین دانشجویی داشتیم و توی این ارتباطات دانشجویی، چریک ها کسانی را که در محیط های اجتماعی عمومی در برنامه های کوهنوردی و غیره تمایل داشتند به برنامه های چریکی باهم آشنا می شدند و از این طریق عضوگیری می شدند. بنابراین هر دو شکل آن وجود داشت هم روابط شخصی و هم محیط های اجتماعی.&lt;br /&gt;فانی: به هر حال سازمان چریکی همانطور که از اسمش پیداست یک سازمانی است که برای مقاصدش اعمال خشونت می کرد، این خشونت از کجا ناشی می شد؟ یکی اینکه شما اعتماد به نفسی داشتید که اعمال خشونت بکنید؟ و دیگر اعتماد به نفسی داشتید که راهتان درست است، همه این اعتماد به نفس از کجا پیدا شد؟&lt;br /&gt;فتاپور: همان طور که خود شما هم گفتید کسانی که به این مبارزه پیوستند نخبه ترین و برجسته ترین جوانان جامعه ایران بودند. کسانی بودند که رتبه های ممتازی به دست آورده بودند و به دانشگاه رفته بودند و جامعه به آنها این روحیه و اعتماد به نفس را داده بود که شما سازندگان جامعه فردای ایران هستید، کسانی که در جنبش عمومی دانشجویی و جنبش جوانان و روشنفکران شرکت داشتند به دلیل همین خصوصیتی که در آنها وجود داشت، فکر می کردند که فردا را آنها باید بسازند.در آن زمان، همان طور که توضیح دادم، در سرتاسر ایران و جهان این تصور غالب بود که به قهر ضد انقلابی که نیروهای سرکوبگر به کار می برند، فقط با قهر انقلابی می شود پاسخ داد. به عبارت دیگر، اصطلاحی در آمریکای لاتین و ایران مطرح بود که بر اساس آن، به سیاستی که از لوله تفنگ بیرون می آمد، تنها با لوله تفنگ می شود پاسخ گفت.آن زمان معدود بودند کشورهایی که از طرقی غیر از مبارزه قهرآمیز توانسته باشند به هدف برسند. نمونه هایی مثل گاندی معدود بود. شما در هر گوشه جهان که نگاه می کردید، درگیری و جنگ و کودتا می دیدید. در آن شرایط بود که چنین ایده هایی می توانست مطرح شود.شما وقتی امروز در شرایط امروز جهان نگاه می کنید خیلی راحت می توانید این ایده ها را رد کنید ولی در آن شرایطی که ما آن ایده ها را می پذیرفتیم در چنین جهانی به سر می بردیم. جهانی که در آن حتی روشنفکران بزرگی مثل ژان پل سارتر، که خودش در تمام زندگی اش ضد خشونت بود، پذیرفته بود که قهر انقلابی با قهر ضدانقلابی فرق دارد. در چنین شرایطی بود که این ایده ها مطرح و پذیرفته می شد.&lt;br /&gt;فانی: اما این خشونت تنها محدود به دشمنانتان نبود. شما در جایی می گویید: "برخی اقدامات و اتفاقات یا تصمیم فردی یا جمعی برخی از مسئولان رخ داده که با هیچ توجیه سیاسی و نظری قابل توجیه نیست و به نظر من می توان آنها را به عنوان جنایت محسوب کرد"؛ منظورتان چگونه اقداماتی است؟&lt;br /&gt;فتاپور: در درون سازمان چریکی، یکی دو مورد تسویه وجود داشته است و اینها بعضا به عنوان تصمیم فردی بوده یا اقداماتی بوده که با چارچوب فکری و سیستم عمومی آن سازمان انطباق نداشته است. مواردی بوده، کسی بوده که مایل بوده از مبارزه کنار بکشد و این تصور وجود داشته که اگر او از مبارزه کنار بکشد، ساواک دستگیرش می کند و او لو می دهد و این هم واقعی بود به خاطر فشاری که وجود داشت و سازمان تصمیم گرفت که او را بکشد. این یک جنایت است.&lt;br /&gt;فانی: شما فکر می کنید الان با این جنایت چه باید کرد؟&lt;br /&gt;فتاپور: جنایت، جنایت است دیگر.&lt;br /&gt;فانی: یعنی افرادی که این تصمیم را گرفتند باید محاکمه کرد؟&lt;br /&gt;فتاپور: باید رسیدگی صورت بگیرد و جزئیات آن مشخص شود. البته محذوریت های سیاسی آن زمان، اینها را توضیح می دهد. برای اینکه استدلال می شد که اگر این فرد دستگیر شود ما با کشته شدن ده ها نفر مواجه هستیم در حالی که ما اینجا با یک نفر رو به رو هستیم. ولی به هر حال جنایت را باید در چارچوب جنایت مطرح کرد. من حقوقدان نیستم که راجع به این موضوع اظهار نظر کنم، من فقط می توانم از نظر سیاسی و اخلاقی این بحث را توضیح بدهم. فانی: اجازه بدهید بحث مربوط به مسایل گذشته را با یک سوال تمام کنم. حالا که شما به آن دوران نگاه می کنید و تحولاتی که صورت گرفته، فکر می کنید جنبش چریکی به جز جوانمرگ کردن عده ای جوان در آن زمان، جوانانی که واقعا می توانستند در شرایط عادی در عرصه علم و هنر و ... ثمر بیشتری داشته باشند، چه چیز مثبتی عاید جامعه ایران کرده است؟&lt;br /&gt;فتاپور: من موافق نیستم که شما جنبش چریکی و عملیات چریکی را از آن مبارزه عمومی که جریان فداییان داشت، مجزا بکنید.&lt;br /&gt;فانی: من سوالم صرفا مشی مسلحانه چریکی است.&lt;br /&gt;فتاپور: مشی مسلحانه چریکی خطا بوده و مفید نبوده و خطایی بوده که در آن زمان در ایران و کشورهای دیگر صورت گرفته است. ولی اگر شما بخواهید این جوانان را، این جنبشی را که شکل گرفته یعنی جنبش جوانان و روشنفکران را در آن زمان نگاه کنید که جنبش چریکی هم جزئی از آن است، می بینید که در آغاز دهه پنجاه، به تمامی طرفدار چریک ها است. یعنی شما در اوایل دهه پنجاه، مرزی بین جنبش روشنفکری جوانان ایران و فداییان و حتی مجاهدین در جای دیگر نمی توانید رسم کنید. در آن زمان که من فعال بودم در دانشگاه ها هواداران نیروها و سازمان دیگر بسیار کم بودند.شما با یک جنبشی سر و کار دارید که می خواهد نه بگوید. می خواهد رها بشود، مایل است به نارسایی های جامعه پاسخ خاص خودش را بدهد و نقطه مرکزی همه اینها این است که فکر می کنند که از طریق رادیکال می شود این کار را کرد. این هم در ایران بود و هم در اروپا و آمریکا. شما اگر بخواهید نتایج آن دوران را بررسی کنید باید مجموعه این جنبش را بررسی کنید. این جنبشی بود که در واقع برای رها شدن از قید و بندها وارد میدان می شد و نمودش را مثلا می توان در ماهی سیاه کوچولو صمد بهرنگی دید. وقتی صمد بهرنگی ماه سیاه کوچولو را نوشت، اساسا جنبش چریکی وجود نداشت سال ۱۳۴۶ بود و خود او هم با مبارزه مسلحانه مخالف بود.&lt;br /&gt;فانی: بسیار خوب، شما جواب سوال مرا دادید. برگردیم به شرایط حاضر. الان جنبشی که بعد از انتخابات ریاست جمهوری در ایران به وجود آمده و موسوم به جنبش سبز است، کاملا با آنچه که در زمان شما بود، متفاوت است. یعنی اگر شما گرایش شدیدی به خشونت داشتید، برعکس، خشونت گریزی خصلت عمده این جنبش و این جوانان است. به نظر شما چرا این تحول صورت گرفته است؟&lt;br /&gt;فتاپور: خب شما از این تحول فقط در رابطه با این جنبش نگویید، حتی می توانید در مورد کسانی مثل ما هم این تحول را ببینید. یعنی شما می بینید تحولی صورت گرفته که بخش بزرگی، تقریبا اکثریت قریب به اتفاق فعالان جنبش دهه چهل و پنجاه چه چریک بودند و چه نبودند ولی به هر حال در جنبش آن دو دهه شرکت داشتند، امروز در یک چارچوب دیگر فکر می کنند. آن زمان، آرمانگرا و رمانتیک به مبارزه فکر می کردند، امروز پراگماتیست هستند، آن زمان آرمانگرا بودند دنبال اهداف بزرگ بودند، امروز اهداف مشخص و معین را پیگیربی می کنند، آن زمان فکر می کردند می شود قهر انقلابی را در برابر مقابل قهر ضد انقلابی گذاشت، امروز معتقدند باید قهر را ریشه کن کرد. تمایزاتی به وجود آمده است. ولی توجه کنید که این تمایزات چگونه به وجود آمده است.&lt;br /&gt;فانی: این پدیده در سراسر جهان چرا اتفاق افتاد؟&lt;br /&gt;فتاپور: در اروپا شما می بینید که رژی دبره، که یکی از تئوریسین های جنبش چریکی بود و خود ما در ایران کتاب های او را به عنوان کتاب های مرجع مورد استفاده قرار می دادیم، می آید و می شود یکی از مشاوران برجسته فرانسوا میتران، رئیس جمهوری وقت فرانسه. یا یوشکا فیشر، از برجستگان آن جنبش می شود وزیر امور خارجه آلمان و هشت سال هم وزیر می ماند و در چارچوب دیگری فعالیت می کند.شما می بینید که بخش بزرگی از فعالان و رهبران آن جنبش، در سال های بعد از برجستگان جنبش مدنی و پایه گذاران جنبش فمینیستی و جنبش سبز و ... می شوند. در ایران هم همین اتفاق افتاد.&lt;br /&gt;فانی: اما چرا این اتفاق افتاد؟&lt;br /&gt;فتاپور: آن نسلی که جنبش چریکی هم جزئی از آن است، انگیزه پیوستنش به این مبارزه، انگیزه ای رهاجویانه است.داشتم همین را در مورد ماهی سیاه کوچولو می گفتم که صحبتم قطع شد. صمد بهرنگی به خوبی این انگیزه را در کتابش ترسیم می کند و می گوید آن برکه و چشمه ای که ماهی سیاه کوچولو در آن هست، برای این ماهی تنگ است...&lt;br /&gt;فانی: وقتمان تنگ است، خیلی کوتاه به من جواب بدهید که آیا دیگر مرحله جنبش خشونت آمیز و مسلحانه کاملا منتفی شده است؟&lt;br /&gt;فتاپور: همین نکته است که می گویم. این پدیده کاملا قانونمند است. کسانی که با آن انگیزه ها آمدند و امروز وقتی به این نتیجه رسیدند که آن روش ها نتوانستند عمل کنند، انگیزه هایشان را حفظ کردند و آمدند پاسخ خود را در جنبش های مدنی دیدند. انگیزه مبارزه برای رها شدن، انگیزه مبارزه علیه تبعیض را، انگیزه هایی که آن جنبش را شکل داده بود، امروز شما در جنبش سبز می بینید. تداوم عمومی این چند نسل را می بینید. در جنبش سبز، این انگیزه ها با قوت وجود دارد با چهل سال تجربه مبارزه در ایران و جهان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-2094419861740673515?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/2094419861740673515/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=2094419861740673515' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2094419861740673515'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2094419861740673515'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/04/httpwww.html' title='آنروز ما میخواستیم دنیایی انسانی تر بر پا سازیم'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-3420359550111650183</id><published>2010-04-02T22:54:00.002+02:00</published><updated>2010-05-09T21:47:44.826+02:00</updated><title type='text'>مناظری از ایران</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;کدام یک برای سیزده بدر مناسب تر بود&lt;br /&gt;مناظری از ایران&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://picasaweb.google.com/royabarrette/IranNature#slideshow/5311552552677245618"&gt;http://picasaweb.google.com/royabarrette/IranNature#slideshow/5311552552677245618&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.facebook.com/profile.php?ref=profile&amp;amp;id=1400296025"&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-3420359550111650183?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/3420359550111650183/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=3420359550111650183' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3420359550111650183'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3420359550111650183'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='مناظری از ایران'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-6833075119611381101</id><published>2010-03-06T11:31:00.002+01:00</published><updated>2010-05-09T21:47:19.212+02:00</updated><title type='text'>برای آخر هفته</title><content type='html'>دلم تنگ شده برای&lt;br /&gt;به لینک زیر مراجعه کنید&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/musik/miss.pps"&gt;http://www.fatapour.de/musik/miss.pps&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-6833075119611381101?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/6833075119611381101/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=6833075119611381101' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6833075119611381101'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6833075119611381101'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='برای آخر هفته'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-8272107088863212885</id><published>2010-01-23T11:07:00.003+01:00</published><updated>2010-01-23T11:14:55.855+01:00</updated><title type='text'>قربانی مخمصه زندان‌های شاه و «تعهد ادبی» مطلبی از سعید شروینی</title><content type='html'>&lt;strong&gt;به بهانه‌ی خاموشی جعفر کوش‌آبادی&lt;/strong&gt; &lt;br /&gt;سال‌هایی که جعفر کوش‌آبادی در فضای سیاست‌زده و رادیکال ایران با شعرهایش صاحب نام و آوازه‌ای بود سن نوجوانی من و  بسیاری از ما بود. براهنی در آن سال‌ها شعر کوش‌آبادی را نمونه‌ای از «رادیکالیسم تعهد» در برابر «رادیکالیسم عدم تعهد» توصیف کرده بود. گرچه کل بحث تعهد و عدم تعهد بحثی نسبتاً انحرافی و غیرسازنده در هنر و ادبیات است و خوشبختانه دیگر کسی پی آن را نمی‌گیرد، ولی توصیف براهنی شاید خالی از معنا و مصداق نبوده است&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;باری سن کم دستکم به من اجازه نمی‌داد که نه با شعر کوش‌آبادی آشنا باشم و نه حضورش در تلویزیون شاه که پس از دستگیری به ارتباط با یک گروه مسلح «اعتراف» می‌کرد، را زیاد متوجه شوم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی هم آن رادیکالیسم و هم  آن حضور و اعتراف مخصمه‌ای بود که به تقصیر رژیم شاه ( و نه البته نه بدون تقصیر  اپوزیسیون)  فراهم شده بود و علاوه بر کوش‌‌آبادی،  سیدعلی صالحی و  پرویز قلیچ‌خانی و عده‌ای دیگر قربانی آن شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال‌هایی که که زندان‌ها فقط در مواقعی استثنایی به زندان‌های جمهوری اسلامی بعد از انقلاب شببه بودند و رادیکالیسم و انقلابیگری و مقاومت تا پای جان در برابر «دشمن دژخیم» کلام و هنجار بی‌تخفیف بی‌زمانه بود، طبیعی بود که آثار روانی  منفی «اعتراف و ندامت» در ذهن و روان قربانی جا خوش کند و او پس از آزادی خود را همیشه در جمع «یاران» و «مبارزان» شرمسار و سرافکنده ببیند. &lt;br /&gt;کوش‌آبادی نیز از این رویه و روایت برکنار نبود. اما زنده‌یاد به‌آذین چه از سر تجربه سیاسی بیشتری که داشت و چه به دلیل نزدیک فکری‌یی که کوش‌آبادی به مشی توده‌ای‌ها پیدا کرده بود، زیر بغلش را گرفت، اعتماد به نفسشش بخشید و یاریش داد که خود را بازیابد و آن برش آزاردهنده در زندگی‌اش کمتر سد راه حضور شعری و اجتماعی  او شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از انقلاب، کوش‌آبادی به لحاظ نگاه و سلوک شعریش در همان مسیری رکاب زد که سایه و کسرایی و محمد خلیلی و ... زدند. یکی از شعرهای او که شورای نویسندگان ایران ( تشکل شاعران و نویسندگان کم و بیش توده‌ای منشعب از کانون نویسندگان در سال ۱۳۶۰) در نواری به صورت دیکلمه منتشر کرد، شعری بود با مقدمه‌ای جالب از وضعیت آزاد خیابان انقلاب و جلوی دانشگاه در روزهای بهار آزادی، اما در ادامه به ستایشی توده‌ای‌وار از «امام خمینی» می‌رسد و همان تصویرپردازی نسبتاً خوب اولیه را نیز به هلاکت می‌کشد.  دستکم اول شعر را هنوز یادم هست که این گونه شروع می‌شد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در پیاده‌رو دانشگاه&lt;br /&gt;صوت داوودی عبدالباسط&lt;br /&gt; شانه بر شانه آوای پریسا می‌رفت&lt;br /&gt;دو نفر دانشجو، یک نفر کارگر چیت جهان&lt;br /&gt;زورق بحثی را روی دریای سیاست می‌راندند....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از زبان دو دانشجو به انسداد آزادی‌ها انتقاد می‌کند، ولی کارگر بسان آنچه که حزب توده ایران می‌گفت، اندرز می‌دهد که در شرایطی که مبارزه با امپریالیسم و عدالت اجتماعی  عمده است، زیاد روی مسائل مربوط به نقض آزادی‌ها حساس نباشید و ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باری کوش آبادی در همه‌ی سی سال گذشته کماکان شاعر «انقلابی» و «توده‌های فرودست» ماند و کمتر بسان سایه در شعر گالیا کمتر اجازه داد که ‌ تغزل و روایت عشق و حس و عاطفه در معنا و مصداق معمولی‌آش نیز به شعرش راه یابد. او شعر را یک سره «متعهد» می‌ خواست و  درک و دریافتش از شعر متعهد که در همین سال‌های اخیر نیز در کلامش هویدا بود، این چنین بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«شعر متعهد با تصاويرش درهاى بسته را مى گشايد و جمعيت را به تماشاى واقعيتى كه در بطن زندگى، سعادت  آنان را رقم مى زند مى برد. اينجاست كه پنجره اى مى شود بين خوشبختى و انسان. دلم گواهى مى دهد وقتى كه انسان يك بار چشمش به روى اين نادره گشوده شود، ديگر نمى تواند بر آن چشم فروبندد. به گفته فردوسى «چو ديدار يابى به شاخ سخن * بدانى كه دانش نيايد به بن» شعر متعهد وفادارى به حفظ ارزش هاى انسانى يا فريادى است كه بر آنست تا خوابزدگان را بيدار كند. با واژگانش براى رهايى مى ستيزد. نياز به همبستگى و ضرورت دوست داشتن را بر ناقه تصاويرى زلال راهى خانه دل هاى به تاريكى نشسته مى كند و چراغ برمى افروزد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و این که چرا تغزل و شور عشق عادی و غیراجتماعی حتی بر خلاف سایر شاعران توده‌ای در شعرهایش کمتر یافت می‌شود، پاسخش این است:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من عاشقانه گويى را فقط منحصر به مغازله نمى دانم، من از اهالى ستمديدگانم و چنگم را بر توفان آويخته ام. آيا من عاشق به اندازه وسع و توانم نبايد دل مشغولى و اضطراب انسان عصرم را به دوش مى كشيدم؟ آيا در توفان به جاى زمزمه هاى صرفاً تغزلى در شعر نبايد فرياد مى زدم و براى توفان زدگان كه خودم هم يكى از آنان بودم امداد مى طلبيدم؟ من با عشق پيوند خونى داشته ام و دارم و همين، نگاهم را از آسمان به زمين برگردانده است. مغازله با آنچه هست و پاس داشت حرمت انسان كيش من است، حتى اگر اين كيش منعكس شده در آثارم سيوروسات بساط سوداگران بازارى را برنتابد و براى «پاى تا سرشكمان» دشنه اى زهرآلود و تهديدكننده باشد. من هماره با عشق خود مغازله كرده ام و كار خود را كرده ام و بر اين خط تا فرمان درنگ خواهم رفت گواهم تيپا خوردن ها و تاوان پس دادن هاى سراسر زندگى ام تا امروز است. نه انديشناك دشنام و ريشخندم و نه پرتاپ شدن به انزوا. مؤلف كتاب شعر متعهد ايران نيز زمانى كه به ذكر درون مايه ها و بن مايه هاى اصلى شعر سلاح (شعری که کوش‌آبادی درکنار گلسرخی و سلطانپور شعرش را از این سبک می‌دانست) مى پردازد، در صفحه ۶۶ كتاب مى نويسد: «... و ديگر آنكه عشق و معشوق بعد ديگرى مى يابند. رابطه عاشقانه، از عاشق ـ معشوق، به شاعر ـ جهان تعميم مى يابد و عرصه فردى به عشق فراگير سرايت مى كند و سلوك عاشقانه در حوزه انديشه والاى انسانى جريان مى يابد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دیگر سخن، کوش‌آبادی حتی مانند سایه نیز قادر نیست میان من و ما رابطه‌آی منطقی و متناسب برقرار کند و در همان چارچوب‌های هنری گلسرخی و سعید سلطانپور باقی می‌ماند: هر چه هست ماست، مبارزه است، مقاومت است و جلوه‌های متفاوت زندگی انسان‌ها و زیر و بم آنها چندان اهمیتی ندارد که لازم باشد بر آنها فوکوس شود و یا شعر گهگاهی به این وادی‌ها هم سرک بکشد. من در این شعر در ما مستحیل شده و خود لایه‌های تازه‌ای از انکار فردیت منطقی و ضرور را بازآفرینی می‌کند. بدبینی و بدگویی کوش‌آبادی از شعر معاصر نیز شاید به دلیل درک و دریافتی است که  در زمینه‌ی «تعهد» در شعر و ادبیات متاخر جا افتاده و رواج پیدا کرده:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نتوانستم ديگر&lt;br /&gt;به تماشاى عبث خود را تخدير كنم&lt;br /&gt;نتوانستم در كنج اتاق &lt;br /&gt;چون فلان آقا صيقل‌ گر شعرم باشم ريزتراش&lt;br /&gt;شعر در من فريادى بود&lt;br /&gt;كه درون توفان سرمى دادم&lt;br /&gt;و به رغم دشمن&lt;br /&gt;ره به گوش شنوا هم مى برد&lt;br /&gt;سخنى ساده و راست&lt;br /&gt;همچو تيرى كه نشيند به هدف&lt;br /&gt;و بدين كارايى&lt;br /&gt;چه غم از واژه سنگين و زمختم مى بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وابماند این سوغات فرنگ &lt;br /&gt;که شده وصله ی ناجور قبا &lt;br /&gt;موذی هرزه درا&lt;br /&gt;چهره ی از گل نازکتر شعر ما را &lt;br /&gt;که خیالاتی روشنتر از آب زلال &lt;br /&gt;جلوه اش را دوبرابر می کرد&lt;br /&gt;و به پاس دل و میل مردم داشت گذر&lt;br /&gt;آنچنان مثله و ناسورش کرد&lt;br /&gt;که ببینیش دگر نشناسیش&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;دیگر از بوی خوش تازه ی نان &lt;br /&gt;آسمان آبی &lt;br /&gt;و دهانی که پر از حرف و حدیث ما بود &lt;br /&gt;خبری نیست در آن &lt;br /&gt;به عبث نیست اگر می پایم&lt;br /&gt;شاعری را که در این وانفسا الماس شعرش را&lt;br /&gt;آن چنان بتراشد&lt;br /&gt;که تلالوهایش &lt;br /&gt;دشت رنگین تماشا باشد .&lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;من که از کودکیم&lt;br /&gt;آشنایم با سرو&lt;br /&gt;آشنایم با رود&lt;br /&gt;دیده¬ام بوسه ی باران را بر گونه ی گل &lt;br /&gt;و از آن دم که بلوغ &lt;br /&gt;بر شعورم تابید &lt;br /&gt;شعر نیمائی را می¬فهمم&lt;br /&gt;از چه امروز نباید در شعر&lt;br /&gt;معنی فکر ترا درک کنم؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;سر فریاد کشیدن دارم &lt;br /&gt;که بنام قاصد&lt;br /&gt;تو پیام¬آور هیچستانی &lt;br /&gt;نکند&lt;br /&gt;فارغ از دغدغه بود و نبود&lt;br /&gt;تو همان آینه گردابی&lt;br /&gt;که به جز تصویر خویش در آن &lt;br /&gt;کس دیگر را نتوانی دید ؟&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;شعر نوباوه اگر در دل باغ &lt;br /&gt;قد بر آورده و بالنده شده است &lt;br /&gt;در هوای شعر نیمائی &lt;br /&gt;سینه اش را پر و خالی کرده است &lt;br /&gt;شعر نیمائی را&lt;br /&gt;که بریده¬ست زبان؟&lt;br /&gt;که چنان بی¬رمق افتاده چراغی دم مرگ &lt;br /&gt;مختصر جوهر اندیشه نمانده¬ست در آن &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با یکی از شعرهای خوب کو‌ش‌آبادی این سیاه‌مشق را با گرامی‌داشت یاد او پایان می‌برم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیچیده های و هوی کلاغان به کوچه‌ها&lt;br /&gt;بر گیجگاه سنگی شهر شکسته‌مان&lt;br /&gt;خون موج می‌زند.&lt;br /&gt;- چون گربه‌ی حنایی همسایه در شکار-&lt;br /&gt;خورشید&lt;br /&gt;بر روی شیروانی چرکین روبرو&lt;br /&gt;دزدانه در کمین کلاغان نشسته است.&lt;br /&gt;برگ هزار رنگ درختان خانه‌ها&lt;br /&gt;گویی که آرزوی مردم غمگین زاغه‌هاست&lt;br /&gt;کاینک به دست باد&lt;br /&gt;تاراج می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-8272107088863212885?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/8272107088863212885/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=8272107088863212885' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/8272107088863212885'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/8272107088863212885'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='قربانی مخمصه زندان‌های شاه و «تعهد ادبی» مطلبی از سعید شروینی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-7694193009520853372</id><published>2009-12-19T13:24:00.002+01:00</published><updated>2009-12-19T13:32:31.196+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>در شعر این آهنگ (لطفا به لینک مراجعه کنید) منجمله آمده است." آنهایی‏که در میدان‏ها به خاک می‏افتند، به لک لک هایی تبدیل می‏شوند که آنچه را در آن دیار می‏گذرد برای ما بازگو کنند. میدانی، چرا لک‏ لک ها موقع پرواز همیشه یک جای خالی در ترکیبشان نگاه میدارند، آن جای خالی متعلق به عشق من است، فقط مال من است"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=yB1J7JBszys&amp;feature=related"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=yB1J7JBszys&amp;feature=related&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;چندی پیش دوستی آهنگ ژوراولی، آهنگ متن فیلم قدیمی وقتی لک لک ها پرواز میکنند را برایم فرستاد. شنیدن مجدد این آهنگ مرا در خود فرو برد. درچند هفته بیش از چند صدبار این آهنگ را گوش دادم. موزیک، پشت صحنه کامپیوترم بطور مداوم  پخش می‏شد.&lt;br /&gt;احساس آشنایی که در موزیک و صدای خواننده نهفته است مرا با خود می‏برد.&lt;br /&gt;در شعر این آهنگ منجمله آمده است." آنهایی‏که در میدان‏ها به خاک می‏افتند، به لک لک هایی تبدیل می‏شوند که آنچه را در آن دیار می‏گذرد برای ما بازگو کنند. میدانی، چرا لک‏ لک ها موقع پرواز همیشه یک جای خالی در ترکیبشان نگاه میدارند، آن جای خالی متعلق به عشق من است، فقط مال من است"&lt;br /&gt;حدود 50 سال از ساختن این فیلم و این موزیک می‏گذرد. تنها روسهایی که آن روزها را دیده‏اند و اجساس آن روزها را لمس کرده‏اند می‏توانند فیلم هایی چون سرنوشت یک انسان و وقتی لک لک ها پرواز می‏کنند را بسازند و چنین آهنگی را خلق کنند&lt;br /&gt;من دو سال پیش در وبلاگم در بیان ظلمی که به جوانان و مبارزان ایران در سالهای قبل و پس ازانقلاب روا شد نوشتم:&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;ابعاد آنچه در سالهای قبل و پس از انقلاب در ایران گذشت قابل قیاس با دوران ملی شدن صنعت نفت و حتی انقلاب مشروطه نیست. امید و آرزوی ملیونها تن با ناکامی مواجه شد. صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله ها آویزان کردند. مادرانی بوده اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم. سرود بهاران خجسته باد مربوط به دوره پیروزی و همدلی نیروهاست. آثار پرارزشی نیز که در این دوران خلق شده مثل به نظر من" گام هنر زمان" و " ارغوان " ابتهاج ابعاد توده ای نیافتند. در هم آمیختگی نتایج انقلاب و رودررویی نیروهای سیاسی عواطفی پدید آورد که بخشا هنوز در احساس کسانیکه در آن روزها در گیر فعالیت های اجتماعی بوده اند باقی مانده.&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;مریم سطوت ده سال قبل در مقاله ای با عنوان آرزوهای بزرگ نوشت&lt;br /&gt;.... شايد روزی کسانی راجع به غزال و لیلا و طاهره و صبا بنویسند بدون آنکه بخواهند مشی مسلحانه را در مرکز توجه قرار دهند. شاید روزی کسانی به بررسی احساس های مادران و پدرانی بپردازند که بچه های خود را در اروپا گذاشته و به بيابان های عراق رفتند و کشته شدند، بدون آن که بخواهند اين را دلیلی بر حقانيت ايده های آن ها بدانند. شايد روزی کسانی راجع به آرزوهای بچه ها و جوان هايی بنويسد که روی ميدان های مين دويدند و تکه تکه شدند بدون آنکه بخواهند آن را دليلی بر قدرت ايدئولوژی اسلام و يا فریبکاری و قدرت پرستی حاکمان بدانند. بعبارت ديگر خود اين پديده ها و نه منافع و نتايج سياسی آن مورد بررسی قرار گيرد.&lt;br /&gt;مریم سطوت حق دارد. در آینده کسانی خواهند بود که از سرخوردگی شکست انقلاب و درگیری نیروهای سیاسی با یکدیگر رنج نمیبرند و قادرند به آنچه گذشت بگونه دیگری نگاه کنند. هفت صد سال بعد ازمرگ مولانا کسی پیدا میشود که نه راجع به مولانا و شمس بلکه راجع به کیمیا خاتون همسر شمس تیریزی بعنوان نمونه ای از یک زن در آندوران رمان بنویسد. ولی مریم سطوت در یک زمینه اشتباه میکند. بزرگترین و موثرترین آثار را در هر دوره تاریخی کسانی خلق کرده اند که در همان دوره زندگی میکردند. موثرترین و لطیف ترین فیلم های مربوط بدوران جنگ دوم را روسها در همان سالهای پس از جنگ ساختند. آیندگان نخواهند توانست ظلمی را که به نسل ما روا شد جبران کنند.&lt;br /&gt;"&lt;br /&gt;شنیدن مجدد این آهنگ برای من یادآور احساسی آشنا بود. سراینده و خواننده این آهنگ ، آنرا برای ما ساخته اند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-7694193009520853372?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/7694193009520853372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=7694193009520853372' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7694193009520853372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7694193009520853372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/12/blog-post_19.html' title=''/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-3707735435977382887</id><published>2009-12-08T23:27:00.004+01:00</published><updated>2009-12-08T23:33:03.685+01:00</updated><title type='text'>دیروز و امروز</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sx7UAGlLrOI/AAAAAAAAAQU/QdWF_Zm4PG8/s1600-h/15.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 185px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sx7UAGlLrOI/AAAAAAAAAQU/QdWF_Zm4PG8/s320/15.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5412996900377570530" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sx7T69FxvuI/AAAAAAAAAQM/orJSTKMiZBc/s1600-h/82_berevayat_4.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 235px;" src="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sx7T69FxvuI/AAAAAAAAAQM/orJSTKMiZBc/s320/82_berevayat_4.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5412996811930582754" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sx7T18wY2EI/AAAAAAAAAQE/3NFL5ZrBRJo/s1600-h/82_berevayat_5.jpg"&gt;&lt;img style="float:left; margin:0 10px 10px 0;cursor:pointer; cursor:hand;width: 320px; height: 228px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sx7T18wY2EI/AAAAAAAAAQE/3NFL5ZrBRJo/s320/82_berevayat_5.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5412996725941524546" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt; شانزده آذر امروز و شانزده آذر سی و هفت سال پیش&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;Type rest of the post here&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-3707735435977382887?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/3707735435977382887/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=3707735435977382887' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3707735435977382887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3707735435977382887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/12/blog-post_08.html' title='دیروز و امروز'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sx7UAGlLrOI/AAAAAAAAAQU/QdWF_Zm4PG8/s72-c/15.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-1277728683268166538</id><published>2009-12-06T00:03:00.003+01:00</published><updated>2009-12-06T00:14:53.088+01:00</updated><title type='text'>بگو به باران</title><content type='html'>بگو به باران&lt;br /&gt;ببارد امشب&lt;br /&gt;بشوید از رخ&lt;br /&gt;غبار این کوچه باغ‏ها را&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=nshxJQB1HME&amp;feature=PlayList&amp;p=23F2DECCB1BF7E55&amp;index=3"&gt;http://www.youtube.com/watch?v=nshxJQB1HME&amp;feature=PlayList&amp;p=23F2DECCB1BF7E55&amp;index=3&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;Type rest of the post here&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-1277728683268166538?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/1277728683268166538/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=1277728683268166538' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/1277728683268166538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/1277728683268166538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='بگو به باران'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-2904577538443540353</id><published>2009-11-07T20:55:00.007+01:00</published><updated>2009-11-07T21:04:35.340+01:00</updated><title type='text'>عکس و موزیک آخر هفته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/musik/Marquez.pps"&gt;http://www.fatapour.de/musik/Marquez.pps&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;Type rest of the post here&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-2904577538443540353?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/2904577538443540353/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=2904577538443540353' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2904577538443540353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2904577538443540353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/11/blog-post_07.html' title='عکس و موزیک آخر هفته'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-7668374285703567900</id><published>2009-11-01T18:53:00.005+01:00</published><updated>2009-11-07T21:13:03.152+01:00</updated><title type='text'>بخش هنری همایش چهارم اتحاد جمهوریخواهان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;بخشی از برنامه هنری همایش چهارم&lt;br /&gt;مهرداد هدایتی، ندا فتاپور، سیما بهمنش، بهرخ بابایی&lt;/div&gt;"&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/user/Jomhouri2#p/a/10/cqsGbPo2jM4"&gt;http://www.youtube.com/user/Jomhouri2#p/a/10/cqsGbPo2jM4&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;Type rest of the post here&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-7668374285703567900?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/7668374285703567900/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=7668374285703567900' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7668374285703567900'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7668374285703567900'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='بخش هنری همایش چهارم اتحاد جمهوریخواهان'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-4878360948977689372</id><published>2009-10-20T23:14:00.004+02:00</published><updated>2009-10-20T23:29:50.821+02:00</updated><title type='text'>آرزوهای او همچنان زنده‌اند از سعید شروینی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/St4qeNuwexI/AAAAAAAAAP8/zbt4LfZWLCI/s1600-h/farrokhi.JPG"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 204px; FLOAT: left; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394796102206651154" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/St4qeNuwexI/AAAAAAAAAP8/zbt4LfZWLCI/s320/farrokhi.JPG" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;آرزوها و آمال‌های او برای ایران همچنان زنده‌اند&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گفته‌اند که ۱۲ سالی بیشتر از مقتضیات زمانه زندگی کرد، به ویژه که در حرف و عمل به انقلابی‌گری و رادیکالیسم ایمان و باوری ژرف داشت و خون در شعرش، چه برای رسیدن به آزادی و چه برای برقراری عدالت از ملزومات چشم‌ناپوشیدنی است&lt;/span&gt;:&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای خاک مقدس که بود نام تو ایران&lt;br /&gt;فاسد بود آن خون که به راه تو نریزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا مگر عدل و تساوی در بشر مجری شود&lt;br /&gt;انقلابی سخت در دنیا به پا باید نمود&lt;br /&gt;ز انقلابی سخت جاری جوی خون باید نمود&lt;br /&gt;وین بنای سست‌پی را سرنگون باید نمود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سرش این فکر است که هر چه اوضاع خرابتر، شرایط برای بهبودی مساعدتر:&lt;br /&gt;به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زان رو&lt;br /&gt;خرابی چون که از حد بگذرد آباد می‌گرددآا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را&lt;br /&gt;دهی چون آب و آتش، دشنه‌ی پولاد می‌گردد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او از پیگری این روش و منش در بحبوبه‌ی دورانی که استبداد سیاه رضا شاهی دامن‌گستر می‌شد و به صغیر و کبیر رحم نمی‌کرد نیز بازنمی‌ایستد. خودش هم از قول مخالفانش نقل می‌کند که تندروش می‌خوانده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد‌علی سپانلو در باره تاخیر در بروز مرگ او به حسین مکی، جامع دیوان او استناد می‌کند که گفته است حکم مرگش باید سال ۱۳۰۶ اجرا می‌شد. «حیدرخان و خیابانی و میرزاکوچک خان کشته شده‌اند، عشقی به گلوله‌ی مزدوران دستگاه از پای درآمده، عارف قزوینی به تبعید دق‌آور خود افتاده، اشرف‌الدین گیلانی جامه‌ی جنون می‌پوشد، بهار به همراه اقلیت مخالف مجلس کنار گذاشته شده است، دهخدا یکسره به کار تحقیق سرگرم است… سال‌هایی که جنبش کم‌شمار، اما بسیار متنفذ چپ در ایران یکسره درهم شکسته شده است…باید چندسالی می‌گذشت تا گروه ۵۳ نفر از صفر آغاز کند. او اما به اراده‌ی خود در مهلکه می‌ماند. نه بی‌نشان می‌شود و نه ساکت و رام و نه به زیرزمین می‌رود…»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعرهای او دقیقاً نمایشگر منش اوست که هرگز تزلزلی نمی‌پذیرد… به اعتبار همین منش و نگاه رادیکالی که به مسیر برقراری عدالت و آزادی داشت، ساحل سلامت رها کرد و به قلب گرداب شیرجه رفت. «پس از قلع و قمع همراهان دوره‌ی آزادی، چندسالی دیگر هم غریب و بی‌یاور، چون آخرین جنگجوی قبیله‌ی آپاچی از کوهستانش دفاع کرد. راستی راکه سزاوار بود که در زندان شهربانی به سال ۱۳۱۸، به نعش خفه‌شده‌ی او همچون بازمانده‌ی یک تیره‌ی منقرض یا موجودات کره‌ی دیگر نگاه کنند.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با این همه، او با جان و دل عاشق آزادی و رهایی مردمان میهنی است که نامش ایران است. به رغم رادیکالیسمش، در دو سه جا، تیزهوشی سیاسی‌یی فراتر از هم‌نسلانش نشان می‌دهد، از جمله در شناخت چشم‌انداز راهی که رضاشاه می‌رود و بساط استبدادی که برپا می‌کند. هم از این رو از همان ابتدا به راه و رسم او بدبین است و هشداردهنده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انقلاب بهمن به لحاظ رادیکالیسم و نه لزوماً به خاطر آزادی‌خواهی ، و شاید هم به خاطر هر دو، نام و یاد او را هم احیا کرد. حالا او در شعرها و شعارها حی و حاضر است و شهرام ناظری و محمدرضا لطفی و دیگران بر شعرهای او ترانه‌هایی ماندگار می‌سازند:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی&lt;br /&gt;دست خود ز جان شستم از برای آزادی&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قسم به عزت و قدر و مقام آزادی&lt;br /&gt;که روح‌بخش جهان است نام آزادی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سی سال پس از آن احیای دوباره‌ی نام و یاد او، اینک آنچه که از میراث او برجا مانده و قابل اشاره است، جوهر آزادیخواهی‌ و میهن‌دوستی و عدالت‌گرایی او است، گیرم که در نگاه و راه و رسمی متفاوت از آنچه که او دنبال می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و امروز، ۲۴ مهر، هفتادمین سالگرد رویارویی او با پزشک احمدی در زندان رضاشاه است، دیداری که آخرین لحظات حیات او را رقم می‌زند:&lt;br /&gt;«غروب روز بیست و سوم مهرماه سال ۱۳۱۸، چهارمین سال زندان، او رنجور و ناتوان،اما تسلیم‌ناشده روی تختش دراز کشیده است. کلید در قفل می‌گردد. در باز می‌شود. سه نفر در آستانه‌ی سلول ظاهر می‌شوند. او سرهنگ نیرومند، رئیس زندان و پزشگ احمدی، جلاد بی‌سواد و تسبیح به دست رضاشاه را می‌شناسد. پس آن حکم که سال‌ها در جیب داشت اینک اجرا می‌شود. مرگ را پذیرفته، اما عدم مقاومت در برابر اوباش، وهنی است بر شاعر. در تاریکی متعفن، پیکاری خاموش و نومید در جریان است. دهانش را گرفته‌اند. پزشک احمدی آمپول هوا را آماده کرده است. هوا در رگ‌های شاعر جاری می‌شود- هوای آزاد- و او در تشنجی دردناک به خواب حفقان می‌رود.» خفقان رضاشاهی تا عمق جان او نیز نفوذ می‌کند و بر حیاتش نقطه‌ی پایان می‌گذارد. هم دوختن لب‌های او در زندان و هم این گونه از میان برداشتنش آوازه‌ی روزگار شده است و تجسم استبدادی آزادی‌کش و انسان‌کش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷۰ سال پس از خاموشی‌اش در زندان رضاشاه، خشونت و رادیکالیسم و دست‌شدن از حیات برای رسیدن به آمال‌های انسانی نیست که روش و سلوک بزرگ‌دارندگان یادش را شکل می‌دهد، بلکه رواداری، پرهیز از خشونت و گذاشتن سنگ بر سنگ در راه آزادی و عدالت است و نه معجزات یک شبه و یک باره.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه که اینک از فرخی یزدی و میراث او باقی مانده، آمال و آرزوهای او برای بهبودی و بهروزی مردمانی است که در خطه‌‌ی ایران زندگی می‌کنند و او دلباخته‌‌ی سعادت و سربلندی‌اشان بود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;سعید شروینی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-4878360948977689372?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/4878360948977689372/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=4878360948977689372' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4878360948977689372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4878360948977689372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/10/blog-post_20.html' title='آرزوهای او همچنان زنده‌اند از سعید شروینی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/St4qeNuwexI/AAAAAAAAAP8/zbt4LfZWLCI/s72-c/farrokhi.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-4408340855776542887</id><published>2009-10-17T21:23:00.000+02:00</published><updated>2009-10-17T22:01:39.419+02:00</updated><title type='text'>بسیجی ها در پالتاک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;شنبه هفته گذشته اطاق اتحاد جمهوریخواهان د رپالتاک من و خانم فاطمه حقیقت‏جو را دعوت کرده بود که راجع به اوضاع ایران و آینده جنبش صحبت کنیم. پس از صحبت ما، مطابق معمول به حاضرین وقت داده شد که سوالات و نظرات خود را مطرح کنند. 5 نفر از کسانی که نوبت گرفتند صحبت خود را با خواندن آیه‏ای از قران شروع کرده و خود را عضو بسیج معرفی کرده و در چارچوب بحث و دیالوگ نظر خود را مطرح کردند. آنان گفتند:&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;"این آقایانی که امروز به نتیجه انتخابات اعتراض دارند کسانی هستند که 20 سال در دوره موسوی و رفسنجانی و خاتمی اداره کشور را در دست داشتند و این همه خرابی و مشکلات برای کشور پدید آوردند و حالا که عده‏ای آمده‏اند و قدرت را از آنها گرفته‏اند و میخواهند به اوضاع مملکت سروسامانی بدهند و جلوی اختلافات طبقاتی و دزدی و فساد را بگیرند جنجال تقلب در انتخابات را راه انداخته‏اند. آنها خطاب به من گفتند که شما هر چند نظراتتان با ما فرق دارد ولی آدمهایی هستند که نظراتی دارید و پرنسیپ دارید و ما به شما احترام می‏گذاریم. چرا فریب آدمهای خائنی مثل حقیقت‏جو و افشاری و سازگارا و گنجی و مهاجرانی را می‏خورید. اینها آمده‏‏اند خارج با آمریکایی‏ها ساخته‏اند و اسرار اتمی  ما را در اختیار آنها گذاشته‏اند. اینها مساله‏شان کسب مجدد قدرت است و به محض این‏که موفق شوند با یک تیپا شما را طرد می‏کنند.شما بسودتان است که از آنها کناره‏گیری کنید..."&lt;br /&gt;هم حضور یک تیم کارکشته با صحبت هایی از قبل آماده و کار شده با عنوان رسمی بسیجی در جلسات ما و هم این موضع آنها برای من جدید بود. تا به حال ما در کیهان و نشریات مشابه خوانده بودیم که خطاب به موسوی و خاتمی و مشارکت و نظایر آنها بنویسند که "ببینید، ضدانقلاب خارج از کشور دارد از شما حمایت می‏کند. شما چه کرده‏اید که این خائنین ازشما حمایت می‏کنند." و این بار من با موضعی عکس موضع قبلی مواجه می‏‏شدم&lt;br /&gt;من شخصا عادت کرده‏ام که در جلسات چه حضوری و چه پالتاکی و چه در تفسیر مقالات صرف نظر از موضوع بحث کسانی بیایند که یا با اعتقاد واقعی و یا با تظاهر به موضع چپ رادیکال مرا مورد حمله قرار دهند که چرا از جنایتکارانی که در رژیم مسئول بوده‏اند، حمایت می‏کنید و یا چرا با لیبرالهای طرفدار آمریکا همکاری میکنید و یا چرا نسبت به سلطنت طلب‏ها و مجاهدها و تجزیه طلب‏ها قاطع نیستید و یا به طرفهای دیگر بگویند که چرا با خائنین اکثریتی  همکاری میکنید. اینها همان‏هایی هستند که در دوره جنگ شعار پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کیند را داده اند.&lt;br /&gt;ولی من تا به حال با حضور رسمی ماموران ورزیده رژیم در جلسات و بخصوص با موضع روشن ذکر شده مواجه نشده بودم&lt;br /&gt;آیا این جلسه و این موضع یک مورد استثنایی  و منفرد است یا شما هم با موارد مشابه مواجه شده‏اید و این یک مورد نمونه وار است&lt;br /&gt;مهدی فتاپور&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-4408340855776542887?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/4408340855776542887/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=4408340855776542887' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4408340855776542887'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4408340855776542887'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='بسیجی ها در پالتاک'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-1757301647832804856</id><published>2009-09-20T20:55:00.000+02:00</published><updated>2009-09-20T20:57:51.749+02:00</updated><title type='text'>عکس و موزیک آخر هفته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/musik/Marquez.pps"&gt;http://www.fatapour.de/musik/Marquez.pps&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;Type rest of the post here&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-1757301647832804856?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/1757301647832804856/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=1757301647832804856' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/1757301647832804856'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/1757301647832804856'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/09/blog-post_20.html' title='عکس و موزیک آخر هفته'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-4906733681445415919</id><published>2009-09-13T12:12:00.005+02:00</published><updated>2009-09-16T23:32:39.025+02:00</updated><title type='text'>درس تاریخ</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SrFZQeSu1xI/AAAAAAAAAP0/SppPvJsTri4/s1600-h/%DA%AF%D9%84+%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 108px; FLOAT: left; HEIGHT: 116px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5382181169228863250" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SrFZQeSu1xI/AAAAAAAAAP0/SppPvJsTri4/s320/%DA%AF%D9%84+%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SrFZJ8eNH_I/AAAAAAAAAPs/I7dat6Z_mG8/s1600-h/%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C1.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 238px; FLOAT: left; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5382181057070964722" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SrFZJ8eNH_I/AAAAAAAAAPs/I7dat6Z_mG8/s320/%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SrFZDhR2TTI/AAAAAAAAAPk/hqG27t5U-Wo/s1600-h/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF+%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%861.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 127px; FLOAT: left; HEIGHT: 84px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5382180946692164914" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SrFZDhR2TTI/AAAAAAAAAPk/hqG27t5U-Wo/s320/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF+%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%861.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;دو ماه است که همه چیز تحت تاثیر اخباری است که از ایران میرسد. دل من به کارهای دیگر نمی‏آید. هر روز در لابلای سطور به دنبال آخرین اخباریم. ذهن همه ما را راههای تداوم جنبش سبز مشغول کرده.&lt;br /&gt;من دو هفته قبل مطلبی نوشتم که در سایت ها منتشر شد. هر چند وظیفه این وبلاگ از ابتدا پرداختن به مسائل سیاسی روز در نظر گرفته نشده، با توجه به شرایط کنونی و از آنجا که اظهار نظرهایی که راجع به این مطلب مطرح شد که نکات قابل توجهی در آنها مطرح شد من لینک این مقاله و برخی اظهار نظرها را در اینجا منعکس میکنم. دوستانی که به خصوص در ایران ساکنند و آنرا ندیده اند میتوانند آنرا در این آدرس بخوانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/Maryam/tekrar_tarikh.htm"&gt;http://www.fatapour.de/Maryam/tekrar_tarikh.htm&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;درهمین رابطه دو روز قبل از انتخابات مطلبی داشتم که آنرا نیز میتوان در این آدرس دید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/Maryam/khiaban.htm"&gt;http://www.fatapour.de/Maryam/khiaban.htm&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مریم سطوت&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-4906733681445415919?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/4906733681445415919/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=4906733681445415919' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4906733681445415919'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4906733681445415919'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='درس تاریخ'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SrFZQeSu1xI/AAAAAAAAAP0/SppPvJsTri4/s72-c/%DA%AF%D9%84+%D8%B3%D8%B1%D8%AE%DB%8C.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-3446498586517801013</id><published>2009-07-31T22:58:00.007+02:00</published><updated>2009-08-01T09:51:45.065+02:00</updated><title type='text'>آزادی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SnNbJ1dITpI/AAAAAAAAAPc/wiptvu2tDvM/s1600-h/azadi.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; FLOAT: left; HEIGHT: 236px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5364731805654601362" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SnNbJ1dITpI/AAAAAAAAAPc/wiptvu2tDvM/s320/azadi.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بر دفترچه ترانه هايم&lt;br /&gt;بر ميز، بر درختان&lt;br /&gt;با نقشی بر شن، با نقشی بر برف&lt;br /&gt;نامت را خواهم نوشت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بر دفترچه ترانه هايم&lt;br /&gt;بر ميز، بر درختان&lt;br /&gt;با نقشی بر شن، با نقشی بر برف&lt;br /&gt;نامت را خواهم نوشت&lt;br /&gt;بر هر صفحه که می خوانم&lt;br /&gt;بر هر صفحه ی سفيد&lt;br /&gt;برخاکستر کاغذها يا بر سنگ خون&lt;br /&gt;نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برعکسهای طلايی&lt;br /&gt;بر زره جنگجويان&lt;br /&gt;بر تاج هر شاه&lt;br /&gt;نامت را نوشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر جنگل و صحرا&lt;br /&gt;بر آشيانه و بر سرو کوهی&lt;br /&gt;بر انعکاس کودکی ام&lt;br /&gt;نامت را نوشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر مرمر شبها&lt;br /&gt;برسفيدی نان روزها&lt;br /&gt;بر همه ی فصلهای موعود&lt;br /&gt;نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر هر وصله آبی در آسمانهای سربی&lt;br /&gt;بر برکه در آفتاب پوسيده&lt;br /&gt;بر آبراه زندگی&lt;br /&gt;نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر دشتها، بر افق&lt;br /&gt;بر هر بال هر پرنده&lt;br /&gt;بر آسياب سايه ها&lt;br /&gt;نامت را نوشتم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر هر وزش غروب&lt;br /&gt;بر دريا، بر کشتی ها&lt;br /&gt;بر کوهستان ديوانه&lt;br /&gt;نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر جوش و خروش ابرها&lt;br /&gt;بر عرق طوفان&lt;br /&gt;بر بوی نا و انبوهی باران&lt;br /&gt;نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر هر مساعدت&lt;br /&gt;بر پيشانی دوستانم&lt;br /&gt;بر هر دست کمک&lt;br /&gt;نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر پنجره شگفتی ها&lt;br /&gt;بر لبان شنونده&lt;br /&gt;به مراتب برتر از سکوت&lt;br /&gt;نامت را خواهم نوشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر بهشتهای بر باد رفته ام&lt;br /&gt;بر فانوسهای دريايي مخروب&lt;br /&gt;بر ديوارهای ياس&lt;br /&gt;نامت را نوشته ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر غيبت بی آرزو&lt;br /&gt;بر برهنگی تنهايی&lt;br /&gt;حتی بر قدمهای مرگ&lt;br /&gt;هنوز نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر سلامت بازگشته&lt;br /&gt;بر خطر بيهوده&lt;br /&gt;بر اميد بی عداوت&lt;br /&gt;نامت را می نويسم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و با قدرت يک کلمه&lt;br /&gt;زندگی ام را دوباره باز می يابم&lt;br /&gt;من زاده شدم تا ترا بشناسم&lt;br /&gt;تا ترا نام دهم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;آزادی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;لوئی آراگون – ترجمه فرهاد والی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-3446498586517801013?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/3446498586517801013/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=3446498586517801013' title='4 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3446498586517801013'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3446498586517801013'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/07/blog-post_31.html' title='آزادی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SnNbJ1dITpI/AAAAAAAAAPc/wiptvu2tDvM/s72-c/azadi.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-634388257012638304</id><published>2009-07-06T22:04:00.008+02:00</published><updated>2009-07-06T22:37:12.612+02:00</updated><title type='text'>عاشقانه به پا خیز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;در سينه ی صبور ِ ما، سی سال غم نشست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين بار، عاشقانه به پا خيزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آتش به جان ِ تازه، برانگيزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SlJa3Ts9xKI/AAAAAAAAAPU/m2aMhTIPJII/s1600-h/esfehan.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5355442813125117090" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 209px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SlJa3Ts9xKI/AAAAAAAAAPU/m2aMhTIPJII/s320/esfehan.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذار اين بهار به نام ِ تو گل کُند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذر زرنج ِ اين همه پائيزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آن آينه، سلام ِ سپيد ِ ترا شنيد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با آب ها دوباره در آميزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;**&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نور ِ تو از ميان ِ دل ِ ما عبور کرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ای شور ِ نوشکفته! دل انگيزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در امتداد ِ اينهمه، شمشادهای شاد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با عطر ِ آب وُعاطفه، لبريزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دست ِ کدام پَست، ترا زخم می زند؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بيداد ِ اين زمانه، فروريزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جنگل، ترا در آينه ها سبز ديده است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با هر تَبَر - هر آينه - بِستيزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آواز ِ تو زمين وُ زمان را زلال کرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با زردی ِ زمانه، در آويزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گيلان ِ من ترانه سُرای ِ سپيد ِ توست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خندان بخوان! چکامه ی تبريزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در ياد ِ اين درخت، صدايت معطرست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين عطر را به شاخه، بياويزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذار! - با طراوت ِ يک عشق ِ سر بلند -&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گلدان ِ لاله را به سر ِ ميزُ سبز باش&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;***در سينه ی صبور ِ ما، سی سال غم نشست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;با شادی ِ شکفته، به پا خيزُ سبز باش&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;رضا مقصدی&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-634388257012638304?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/634388257012638304/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=634388257012638304' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/634388257012638304'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/634388257012638304'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='عاشقانه به پا خیز'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SlJa3Ts9xKI/AAAAAAAAAPU/m2aMhTIPJII/s72-c/esfehan.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-5950306616758014047</id><published>2009-06-20T11:35:00.002+02:00</published><updated>2009-06-20T11:41:35.560+02:00</updated><title type='text'>به شکوفه ها، به باران</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SjyuMAv1mhI/AAAAAAAAAPM/QnZD2oHwXK4/s1600-h/i38_19379493.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5349341978791614994" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 210px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SjyuMAv1mhI/AAAAAAAAAPM/QnZD2oHwXK4/s320/i38_19379493.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- «به کجا چنين شتابان؟»گَوَن از نسيم پرسيد.&lt;br /&gt;- «دل من گرفته زينجا،هوس سفر نداری&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;زغبار اين بيابان؟»&lt;br /&gt;- «همه آرزويم، اماچه کنم که بسته پايم....»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- «به کجا چنين شتابان؟»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- «به هر آن کجا که باشد به جز اين سرا سرايم.»&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;- «سفرت به خير! اما، تو و دوستی، خدا راچو از اين کوير وحشت به سلامتی گذشتی،به شکوفه ها، به باران،برسان سلام ما را.»&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;Type rest of the post here&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-5950306616758014047?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/5950306616758014047/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=5950306616758014047' title='7 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5950306616758014047'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5950306616758014047'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='به شکوفه ها، به باران'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SjyuMAv1mhI/AAAAAAAAAPM/QnZD2oHwXK4/s72-c/i38_19379493.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>7</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-2103053143579186704</id><published>2009-05-30T02:08:00.004+02:00</published><updated>2009-06-04T06:35:32.938+02:00</updated><title type='text'>آفتابکاران</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;حدیث ماهی سیاه کوچولو پایان نیافته، دریا را باید بازتعرف کرد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در رابطه با نوشته من در مورد بهره گیری آقای موسوی از سرود آفتابکاران دوستمان تقی تفسیری نوشته که در تفسیرهای مطلب قبل درج گردیده و مضمون آن نقد عمل آقای موسوی در استفاده از سرود آفتابکاران در تبلیغات انتخاباتی است. در اینحا پاسخ خود را به این تفسیر درج میکنم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;پاسخ&lt;/strong&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تقی عزیز&lt;br /&gt;من همانطور که در پاراگراف اول نوشته ام نوشتم معتقدم، استفاده از سمبل سیاسی یک جریان مخالف در تبلیغات انتخاباتی نادرست است و با نظر شما و دیگر کسانی که در این جهت رقم زدند، مخالفتی ندارم. ولی بحث من در این نوشته به کار آقای موسوی محدود نیست. در نوشته هایی که در نفد عمل آقای موسوی نوشته شد، به یک مساله مهمتر اشاره شد و آن اینکه جمهوری اسلامی طرح بهره گیری و از این طریق سرفت و مصادره نشانه های جنبش را پیش میبد و باید نسبت به آن هشیار بود.&lt;br /&gt;در اینجا دیگر بحث به عمل آقای موسوی محدود نیست بلکه ما با بحثی جدیتر در گیریم که من سعی کردم به آن بپردازم و شما به آن نپرداختید و به بحثی پرداختید که موضوع مقاله من نیست&lt;br /&gt;شما اگر فیلم مراسم انتخاباتی آقای موسوی را نگاه کنید، می بینید که بیست هزار نفر این سرود را میخوانند. دختران جوان و زیبایی را می‏بینید که با روسری سبز خوشرنگ و با موهای رنگ شده‏ای که بخش عمده آن بیرون است و هیچ قرابت فرهنگی با آقای موسوی را منعکس نمی‏کنند، عکس گلسرخی را در دست دارند و جملات او را بعنوان شعار حمل میکنند. من و شما میتوانیم فکر کنیم که این دخترها اشتباه میکنند و گلسرخی منظورش چیز دیگری بوده ولی در اینجا ما فقط با یک فریب‏کاری مواجه نیستیم. ما با آدمهایی مواجهیم که اگر با این شکل و شمایل در تظاهرات ما پس از انقلاب شرکت می‏کردند جمعیت آنان را طرد میکرد ولی آنها صرف نظر از اعتقادات سیاسی شان خود را با ارزش‏های آن دوران نزدیک احساس میکنند. آنها حاملین آن ارزشها هستند و آقای موسوی تشخیص داده که اگر بخواهد این اقشار را جلب کند باید با نشانه‏های خود آنان صحبت کند. در اینجا عمل آقای موسوی میتواند مورد انتقاد باشد ولی دیگر هراس از اینکه توطئه‏ای در کار است که ارزشهای ما را سرقت کند، مساله اصلی نیست، بلکه بالعکس این عمل نشانه‏ای از قدرتمندی این ارزشهاست و آقای موسوی این قدرت را تشخیص داده و به این نتیحه رسیده که برای برقراری رابطه با بخشی از جامعه احترام به سمبل های آنان ضروریست. بحث نوشته من نقد عمل موسوی نیست. در این زمینه به اندازه کافی مطلب نوشته شده بحث من ارزیابی ما از خود و دیگران است.&lt;br /&gt;من میتوانم دلیل این نگرانی را درک کنم. در ایران امروز گفتار حماسی دهه پنجاه شنوندگان کمی دارد. بخش عمده چپ ها لنینسم و دیکتاتوری پرولتاریا را رد میکنند. کم نیستند کسانی که باتکا با همین واقعیت ها کل ارزش ها و تلاشهای نسل های گذشته را نفی میکنند. در برخورد با آنروزها ما تنها با جمهوری اسلامی مواجه نیستیم. کم نیستند کسانی که باتکا عقل گرایی و گفتمان راسیونالیستی آنچه را که در آن دوران رخ داده بطور مطلق رد میکنند و بخصوص بخشی از چپ های گذشته در نفی گذشته خویش پیگیرترینند. از آقای میرفطروس و میلانی و گنج بخش گرفته تا برخی وابستگان سابق جنبش فدایی. نوشته های آنان از منطقی نیرومند برخوردارست و بخصوص در جامعه امروز ایران این منطق شنوندگان کمی ندارد.&lt;br /&gt;من ده پانزده سال پیش کتابی خواندم بنام اسطوره صمد. کتابی که بحثی منطقی را باز میکرد و تفکر حاکم بر جنبش روشنفکری ایران در سالهای دهه چهل و پنجاه را به نقد میکشید و به نظر من از همه نوشته‏های مشابه منطقی‏تر و منسجم‏تر بود. من پس از خواندن این کتاب چند ماه کار فشرده کردم و مقاله صمد و ماهی سیاه کوچولویش را نوشتم. من این مقاله را با این جمله پایان دادم. " حماسه ماهی سیاه کوچولو پایان نیافته، دریا را باید باز تعریف کرد" این جمله من پاسخی بود به آقای درویشیان که در دفاع از آن دوران با افسوس از پایان یافتن ارزشهای آن زمان سخن گفته بود.&lt;br /&gt;نگرانی از اینکه ارزشهای ما را سرقت کرده و از آن خود کنند، برای من قابل درک است. این نگرانی همانطور که من در نوشته ام نوشتم ناشی از یک ارزیابی نادرست است. این نگرانی تنها در شرایط ضعف فرهنگی میتواند واقع بینانه باشد. اگر تصور کنیم که ارزشهای ما با همان گفتمان حماسی دوران انقلاب مبتواند به حیات ادامه دهد، در آنصورت از پایان یافتن حماسه ماهی سیاه کوچولو ناراحت میشویم و نسبت به سرقت و تغییر ماهیت ارزشها و سمبل های چپ هشدار میدهیم.&lt;br /&gt;من چنین فکر نمیکنم و تصور میکنم چپ و نیروی ضد استبداد در ایران نیرومند است. سنت های مبارزاتی این جریانات حبات دارد و خلاصه "حدیت ماهی سیاه کوچولو یایان نیافته، دریا را باید باز تعریف کرد".&lt;br /&gt;در این چارچوب من نگرانی از تغییر ماهینت بافتن ارزشها و سمبل های آندوران را نادرست میدانم. بهاران خحسته باد و رود و آفتابکاران و گلسرخی و.. متعلق به جنبش چپ و ضد استبدادی کشور ما هستند و د رشرایط امروز این سمبل ها مصادره نشدنی است. استفاده از هر یک از این سمبل ها تنها به گسترش بیشتر آنان منجر خواهد شد&lt;br /&gt;در این چارچوب، عمل آقای موسوی و انگیزه های او بخش کوچک و بسیار فرعی از این بحث است که بجای خود میتواند مورد نقد قرار گیرد&lt;br /&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-2103053143579186704?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/2103053143579186704/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=2103053143579186704' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2103053143579186704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2103053143579186704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/05/blog-post_30.html' title='آفتابکاران'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-5429045752317825217</id><published>2009-05-28T21:15:00.003+02:00</published><updated>2009-05-30T02:17:41.485+02:00</updated><title type='text'>آفتابکاران</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SiAWSIZFMvI/AAAAAAAAAPE/a-EHVeZ1Raw/s1600-h/fadaian.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5341293658807546610" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 240px; CURSOR: hand; HEIGHT: 151px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SiAWSIZFMvI/AAAAAAAAAPE/a-EHVeZ1Raw/s320/fadaian.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;آیا بکارگیری سمیل ها و نشانه‏های جنبش ضد استبداد و یا چپ توسط برخی نیروها در درون رژیم اسلامی عاملی است نگران کننده که میتواند به سرقت این سمبل‏ها و محو منشا و رابطه تاریخی آن گردد و یا اینکه نیروی چپ و ضد استبداد درایران از نظر فرهنگی و نفوذ در افشار آگاه جامعه نیرومند بوده و نشانه‏های این جریان در شرایط کنونی جامعه ایران پاک شدنی نیست و بکار گیری آن توسط دیگران به گسترش بیشتر آن منجر شده و نگرانی بی مورد است&lt;/strong&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چند هفته پیش فیلمی از طرف کمیسیون انتخاباتی آقای موسوی یا هواداران ایشان منتشر گردید که در آن از آهنگ آفتابکاران برای تبلیغ استفاده شده بود. در چند هفته اخیر تعداد زیادی مقاله در وبلاگهای مختلف در اعتراض به این اقدام منتشر گردید. دراین نوشته‏ها استفاده از سمبل یک جریان سیاسی مخالف برای تبلیغات انتخاباتی مورد نقد قرار گرفته بود.&lt;br /&gt;"آفتابکاران" و "رود" دو آهنگی بودند که در سالهای اول انقلاب بعنوان ترانه سرودهای اصلی فداییان شناخته شد و در همه مراسم خوانده شده و همه وابستگان به این جریان با آنها آشنا بودند. آقای موسوی در سالهایی که فداییان بعنوان جریان ضد رژیم اسلامی سرکوب شدند نخست وزیر و در جناح مقابل فداییان قرار داشت و استفاده سیاسی از سمبل یک جریان مخالف در تبلیغات انتخاباتی بدون هیچ توضیحی بدرستی مورد انتقاد بسیاری از وابستگان به جریان فدایی قرار گرفت&lt;br /&gt;در این نوشته من قصد ندارم که به مباحث سیاسی مطرح شده در این رابطه بپردازم ولی آنچه در چند روز اخیر ذهن مرا مشغول کرد، بحثی وسیعتر بود که این اقدام بهانه‏ای شد تا به آن بپردازم. در برخی نوشته‏ها از برخورد مثبت برخی ارگانهای حکومتی با این یا آن سمبل نیروهای مخالف مثل آهنگ بهاران خجسته باد و یا سرود ای ایران انتقاد شده وبه نیروها هشدار داده می‏شد که در برابر این اقدامات که مضمونش مصادره سمبل‏های جنبش چپ یا انقلابی است هشیار باشند. آیا این هشدارها بجاست و خطر مصادره نشانه‏های نیروی چپ و دمکرات توسط مخالفین آنان واقعی است وباید نسبت به آن هشیار بود؟&lt;br /&gt;رژیم شاه در برابر سمبل‏های اپوزیسیون بالاخص نیروهای چپ سخت‏گیر و غیرمنعطف بود. کم اتفاق نمی‏افتاد که در زندان‏ها بخاطر خواندن آهنگ مرا ببوس، خواننده تنبیه شده و مجبور به تحمل ضربات شلاق می‏شد. چاپ شعر آرش در کتابهای درسی از موارد استثنایی و محصول شرایطی معین بود.&lt;br /&gt;این سیاست در مقابله با نیروهای اپوزیسیون ناموفق بود. این سمبل‏ها در شکل غیررسمی و یا مخفی به حیات خود ادامه دادند. مقابله با این نشانه‏ها در شرایط بیگانگی جامعه با حکومت‏گران و غلبه اشکال رادیکال مبارزاتی، به آنان حقانیت بیشتری بخشید و هر سمبلی که با عناد بیشتری مواجه شد، برد بیشتری یافت.&lt;br /&gt;رژیم اسلامی از سالهای اول دهه 70 روش دیگری پیش گرفت. آنها برخلاف سالهای اول دهه 60 کوشیدند از مقابله رودررو با سمبل‏ها و بسیاری از نوشته‏ها خودداری کنند و روش‏های پیچیده‏تری پیش گیرند. تعداد کتابهای سیاسی ممنوع در دوران رژیم شاه قابل قیاس با امروز ایران نیست. عناد با چهارشنبه سوری و سیزده بدر متوقف شد. سرود ای ایران ای مرز پرگهر با اجرایی بسیار خوب بارها از تلویزیون پخش شد و حتی چندی قبل در یکی از سریال‏های تلویزیونی (گل‏های گرم‏سیری) ‏مشاهده کردم که آهنگ "یار دبستانی " که به یکی از سمبل‏های جنبش مدنی ایران بدل شده، در چارچوبی که هیچ ربطی به این جنبش نداشت، پخش شد. ‏من در این نوشته قصد مقایسه و بررسی این دو شیوه کار و دلایل و نتایج سیاسی آن‏راندارم. هدف این نوشته بررسی یک سوال است. آیا استفاده از سمبل‏های چپ و اپوزیسیون مثلا توسط رادیو تلویزیون ایران به مصادره این سمبل‏ها می‏انجامد و باید نسبت به آن هشیار بود یا بالعکس به گسترش آن کمک می‏کند. در چه شرایطی اولی و در چه شرایطی دومی رخ خواهد داد.&lt;br /&gt;چند روزی این مباحث ذهن مرا اشغال کرده بود. سعی کردم مواردی را بخاطر بیاورم که یک نیرو قادر گردیده است نشانه‏های جریان دیگری را بکار گیرد و در طول زمان این سمبل‏ها را از آن خود کند، آن‏چنانکه منشا اصلی آن در ذهن مردم بفراموشی سپرده شود&lt;br /&gt;آقای اشکوری چند سال پیش در سخنرانیشان در برلین در توضیح آنکه چه احکامی اسلامی و واجب‏الاجراست و چه موارد ی به زمان و مکان بازمی‏گردد، طرح نمود که چادر مشکی لباس زینتی زنان درباری ساسانی بوده و ایرانیان این پوشش را برای حجاب برگزیدند. اگر سخن ایشان در منشا تاریخی چادر مشکی صحیح باشد، در آنصورت شیعیان در ایران این پوشش را از ساسانیان اقتباس کرده و آنرا بکار گرفتند. ولی امروز این پوشش یکی از نشانه‏های شیعیان ایران است و منشا تاریخی آن بکلی بفراموشی سپرده شده.&lt;br /&gt;چندی پیش داستانی خواندم با نام مه روی جزیره آویلون. مرد دانای این داستان، جام مقدس الهه‏های جزیره آویلون را می‏دزدد و به کلیسای در حال رشد مسیحی تقدیم می‏کند. استدلال او اینست که آیین منعطف آویلون در برابر دین انحصارطلب و مردسالار مسیحیت قدرت رقابت ندارد و آشنایی الهه‏های آویلون با علم سحر به بقای آیین آنان منجر نخواهد شد. آیین آویلون نابود خواهد شد و تنها راه نجات سمبل‏های آن، ادامه حیات آن‏ها در دنیای خارج از جزیره آویلون است. او معتقد است جام سحرآمیز آویلون‏ها تنها بعنوان جامی که کشیش ‏ها در تعمید مومنان مسیحی در کلیسا بکار خواهند گرفت به حیاتش ادامه خواهد داد ولی دزدیدن شمشیر مقدس آرتور و بازگرداندن آن به جزیره، این شمشیر را از صحنه تاریخ محو خواهد کرد. او جام را می‏دزدد و به کلیسا تقدیم می‏کند. الهه‏های آویلون او را بمرگ محکوم می‏کنند. الهه جوان آویلون‏ها او را فریب داده، سحر کرده وبه جزیره بازمی‏گرداند تا به جرم خیانت به مرگی فجیع محکوم شود.&lt;br /&gt;در این دو مثال یکی یک مثال تاریخی و دیگری مثالی افسانه‏ای، جریان پیروز سمیل های یک جریان در حال افول و شکست خورده را بکار گرفته، از آن خود می‏کند تا جایی که منشا تاریخی آن در نظر مردم بفراموشی سپرده شده و تنها در ذهن مورخان و در کتابها می‏توان آنرا یافت&lt;br /&gt;ولی همواره بکارگیری سمیل‏ها توسط نیروی حاکم و یا سیاسی غالب به فراموشی منشا تاریخی آن منجر نمی‏شود و حتی بالعکس بجای آنکه نشانه روند زوال جریانی که از نظر سیاسی غالب نیست، باشد نوعی پذیرش نفود فرهنگی آن در سطح جامعه، نوعی هم پیوندی عاطفی با آن در درون جریان غالب، نوعی پذیرش هژمونی و یا حداقل تلاش برای رودررو نشدن با آن است. در این رابطه چند مثال ذکر میکنم&lt;br /&gt;آهنگ بلاچاو پس از جنگ که توسط چپ ها و در بزرگداشت پارتیزان های ضد فاشیست سروده شد. این آهنگ توسط تمامی گرایشهای سیاسی این کشور پذیرفته و تبدیل به یک سرود ملی شد. پذیرش و در برخی موارد بهره‏گیری سیاسی دیگران از این سرود، تنها به گسترش آن یاری داد و رابطه آن با جریان چپ در ایتالیا باقی ماند. همین موقعیت را میتوان در رابطه با برخی آهنگ های باب‏دیلون و جون‏بائز ) We shall over come, Blowing in the wind&lt;br /&gt;مشاهده کرد. این آهنگ ها حتی در مواردی توسط شرکت‏های بزرگ و جهت تبلیغ کالاهایشان بکار گرفته شده ولی استفاده از این آهنگ‏ها توسط دیگران منجر به فراموش شدن رابطه این آهنگ ها با جنبش جوانان دهه های 60 و هفتاد نگردید&lt;br /&gt;در کشور ما سرود ای ایران امروز توسط طیف وسیعی از گرایش های سیاسی پذیرفته شده و در مراسم سیاسی پخش میشود. این سرود به جنبش چپ تعلق ندارد. شعر این سرود مثلا "ای خاکت سرچشمه هنر"با اعتقادات نیروهای چپ فاصله دارد. از نظر چپ ها میهن پرستی با فرهنگ و تاریخ و مردم یک کشور رابطه دارد و نه با خاک. ولی امروز بخش بزرگی از چپ ها این سرود را بعنوان یک سرود ملی پذیرفته‏اند. طرفداران پادشاهی این سرود را علیه خود می‏دانستند. کم نبودند زندانیانی که به خاطر خواندن این سرود شلاق خورده‏اند. ولی امروز آنان این سرود را پذیرفته‏اند. پذیرش سرود ای ایران توسط مشروطه خواهان و چپ‏ها بدون آنکه به بفراموش شدن رابطه این سرود با هواداران جبهه ملی گردد و به گستردگی آن کمک نموده.&lt;br /&gt;آیا بکارگیری سمیل ها و نشانه‏های جنبش ضد استبداد و یا چپ توسط برخی نیروها در درون رژیم اسلامی عاملی است نگران کننده که میتواند به سرقت این سمبل‏ها و محو منشا و رابطه تاریخی آن گردد و یا اینکه نیروی چپ و ضد استبداد درایران اگرچه از نظر سیاسی در موضع غیرغالب ولی این نیرو از نظر فرهنگی و نفوذ در افشار آگاه جامعه نیرومند بوده و نشانه‏های این جریان در شرایط کنونی جامعه ایران پاک شدنی نیست و بکار گیری آن توسط دیگران به گسترش بیشتر آن منجر شده و نگرانی بی مورد است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-5429045752317825217?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/5429045752317825217/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=5429045752317825217' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5429045752317825217'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5429045752317825217'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/05/blog-post_28.html' title='آفتابکاران'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SiAWSIZFMvI/AAAAAAAAAPE/a-EHVeZ1Raw/s72-c/fadaian.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-7834294139516986003</id><published>2009-05-18T22:37:00.017+02:00</published><updated>2009-05-18T23:20:17.442+02:00</updated><title type='text'>آروزهای ویکتورهوگر برای شما</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;strong&gt;آروزهای ویکتور هوگو برای شما&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;اول از همه برايت آرزومندم که عاشق شوي،&lt;br /&gt;و اگر هستي، کسي هم به تو عشق بورزد،&lt;br /&gt;و اگر اينگونه نيست،تنهائيت کوتاه باشد،&lt;br /&gt;و پس از تنهائيت،نفرت از کسي نيابي.&lt;br /&gt;آرزومندم که اينگونه پيش نيايد،&lt;br /&gt;اما اگر پيش آمد،&lt;br /&gt;بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;/p&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي،&lt;br /&gt;از جمله دوستان بد و ناپايدار،برخي نادوست،&lt;br /&gt;و برخي دوستدارکه دست کم يکي در ميانشان&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;بي ترديد مورد اعتمادت باشد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;و چون زندگي بدين گونه است،&lt;br /&gt;برايت آرزومندم که دشمن نيز داشته باشي،&lt;br /&gt;نه کم و نه زياد،درست به اندازه،&lt;br /&gt;تا گاهي باورهايت را مورد پرسش قرار دهد،&lt;br /&gt;که دست کم يکي از آنها اعتراضش به حق باشد،&lt;br /&gt;تا که زياده به خودت غرّه نشوي.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;و نيز آرزومندم مفيدِ فايده باشي&lt;br /&gt;نه خيلي غيرضروري،تا در لحظات سخت&lt;br /&gt;وقتي ديگر چيزي باقي نمانده است&lt;br /&gt;همين مفيد بودن کافي باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;همچنين، برايت آرزومندم صبور باشي&lt;br /&gt;نه با کساني که اشتباهات کوچک ميکنند&lt;br /&gt;چون اين کارِ ساده اي است،&lt;br /&gt;بلکه با کساني که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذير ميکنند&lt;br /&gt;و با کاربردِ درست صبوري ات براي ديگران نمونه شوي.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;و اميدوام اگر جوان كه هستي&lt;br /&gt;خيلي به تعجيل،رسيده نشوي&lt;br /&gt;و اگر رسيده اي، به جوان نمائي اصرار نورزي&lt;br /&gt;و اگر پيري،تسليم نااميدي نشوي&lt;br /&gt;چرا که هر سنّي خوشي و ناخوشي خودش را دارد&lt;br /&gt;و لازم است بگذاريم در ما جريان يابند.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم سگي را نوازش کني&lt;/strong&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;به پرنده اي دانه بدهي،&lt;br /&gt;به آواز يک سَهره گوش کني&lt;br /&gt;وقتي که آواي سحرگاهيش را سر مي دهد.&lt;br /&gt;که به اين طريق&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;احساس زيبائي خواهي يافت،&lt;br /&gt;به رايگان.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم که دانه اي هم بر خاک بفشاني&lt;br /&gt;هرچند خُرد بوده باشدو با روئيدنش همراه شوي&lt;br /&gt;تا دريابي چقدر زندگي در يک درخت وجود دارد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشي&lt;br /&gt;زيرا در عمل به آن نيازمندي&lt;br /&gt;و براي اينکه سالي يک بارپولت را جلو رويت بگذاري&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;و بگوئي:اين مالِ من است.&lt;br /&gt;فقط براي اينکه روشن کني کدامتان اربابِ ديگري است!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;و در پايان،&lt;br /&gt;اگر مرد باشي،&lt;br /&gt;آرزومندم زن خوبي داشته باشي&lt;br /&gt;و اگر زني،&lt;br /&gt;شوهر خوبي داشته باشي&lt;br /&gt;که اگر فردا خسته باشيد،&lt;br /&gt;يا پس فردا شادمان&lt;br /&gt;باز هم از عشق حرف برانيد تا از نو بياغازيد.&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اگر همه ي اينها که گفتم فراهم شد&lt;br /&gt;ديگر چيزي ندارم برایت آرزو کنم!&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-7834294139516986003?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/7834294139516986003/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=7834294139516986003' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7834294139516986003'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7834294139516986003'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/05/blog-post_8985.html' title='آروزهای ویکتورهوگر برای شما'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-6325359257088326686</id><published>2009-05-09T19:19:00.001+02:00</published><updated>2009-05-09T19:21:54.453+02:00</updated><title type='text'>عکس و موزیک آخر هفته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;لطفا به لینک زیر مراجعه کنید&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/musik/Images_variees.pps"&gt;http://www.fatapour.de/musik/Images_variees.pps&lt;/a&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-6325359257088326686?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/6325359257088326686/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=6325359257088326686' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6325359257088326686'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/6325359257088326686'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/05/blog-post_09.html' title='عکس و موزیک آخر هفته'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-3756934683874303774</id><published>2009-05-03T21:27:00.002+02:00</published><updated>2009-05-03T21:33:26.770+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sf3xRWTXA2I/AAAAAAAAAO0/uJ7n_tlokmo/s1600-h/marjam1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331682814223385442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 222px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sf3xRWTXA2I/AAAAAAAAAO0/uJ7n_tlokmo/s320/marjam1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;گفتگوی شیرین فامیلی و مریم سطوت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بسیاری از زنان در فعالیتی که انجام می‏دهند، تمام احساس خود را بکار میگیرند. برای آنان دشوار است که فعالیتی را انجام دهند که به آن احساس عاطفی نداشته باشند. زمانی که شور و احساس و عاطفه در یک سازمان سیاسی فروکش میکند و جنبه های اداری در روابط و فعالیت‏ها افزایش می‏یابد، زنان بیش از مردان از شرکت در چنین تشکل‏هایی روگردان میشوند.&lt;br /&gt;درگیری‏ها و جناح بندی‏های درون سازمانی که در بسیاری از موارد با برخوردهای تند با یک‏دیگر همراه شده و به تضعیف عواطف نیروهای یک تشکیلات در قبال یک‏دیگر انجامیده، عامل تشدید کننده دیگری است که احساس نسبت به فعالیت در یک سازمان را کاهش میدهد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;مريم جان من چند روز گذشته در کنگره فداييان خلق اکثريت شرکت داشتم، چيزی که آنجا توجه مرا جلب کرد، حضور بسيار کم رنگ و ضعيف زنان سياسی فعال فدايی بود. اين سوال برای من ايجاد شد که چه اتفاقی افتاده که تعداد زنان حداقل نسبت به شش سال پيش که من برای اولين بار در اين کنگره حضور داشتم، اينقدر کاهش يافته است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در واقع می خواهی ببينی در فاصله اين شش سال چه اتفاقی افتاده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نه، من فقط مثال زدم. منظورم اين است که تعداد زنان فعال در تشکل های سياسی از گذشته هم کمتر شده است؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر من هم ارزیابی شما درست است. البته فراموش نکنید که در صد فعالان زن در فعالیت های اجتماعی فرهنگی امروز هم در داخل و هم در خارج از کشور قابل توجه و بمراتب بیش از گذشته است ولی در رابطه با تشکل های سیاسی بجز سازمان مجاهدین که من از چگونگی روابط درونی آنها اطلاع کمی دارم در صد فعالان زن قابل قیاس با دوران انقلاب نیست. مثلا در مورد جریانهایی که سابقه فعالیت آنها به جنبش فداییان برمیگردد، قبل از انقلاب تعداد زنان در سازمان چریکهای فدایی خلق و در حلقه‏های وابسته به این سازمان قابل توجه بود. در زمان انقلاب بحش بزرگی از فعالان این سازمان را زنان تشکیل می‏دادند. در سازمان جوانان پیشگام نزدیک به 50 درصد فعالین را دختران تشکیل میدادند. امروز در صد فعالان زن در این تشکلها قابل مقایسه با دوران انقلاب نیست&lt;br /&gt;متاسفانه من تا به حال یک ارزیابی جدی از سازمان‏های سیاسی در این رابطه مشاهده نکرده‏ام و حتی کمتر به نوشته هایی برخورد کرده‏ام که بطور جدی به بررسی این امر پرداخته باشند&lt;br /&gt;در این رابطه بعنوان مثال با کسانی برخورد کرده‏ام که دلیل کاهش حضور زنان در این تشکل‏ها را به زنان برمیگردانند و مثلا می‏گویند که زنان آمادگی مبارزه طولانی مدت و دشوار را ندارند و به همین دلیل هم بسیاری از آنان ترجیح می‏دهند که از مبارزه سیاسی و تشکیلاتی کنار کشیده و به حل مسائل عملی زندگی شخصی خویش بپردازند. چنین نظراتی را نمیتوان جدی تلقی کرد. مگر نه آنکه در دوران قبل از انقلاب که شرکت در مبارزه سیاسی بمراتب دشوارتر از شرایط امروز بود و پیوستن به سازمان چریکی با پذیرش مرگ همراه بود‏، تعداد دخترانی که آماده آن بودند که سختی های این مبارزه را تحمل کنند‏ قابل توجه بود&lt;br /&gt;بسیاری از فعالان زن، دلیل این امر را کم توجهی این تشکل‏ها به مشکلات زنان در برنامه و سیاست هایشان میدانند. این دلیل هم نمیتواند در این رابطه واقع بینانه باشد. سازمان های فدایی قبل و پس از انقلاب اساسا به این مسائل نمی‏پرداختند و با وجود این با اقبال وسیع دختران و زنان مواجه بودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آيا در داخل کشور هم وضعيت به همين منوال است، يعنی در عرصه فعاليت سياسی (تا حدی که در شرايط جمهوری اسلامی ايران می توان فعاليت کرد) زنان فعاليت خود را محدود کرده اند؟ چون به نظر می رسد در ايران هم زنان بيشتر به جريانات جنبش اجتماعی پيوسته اند و فعاليت سياسی خود را ترک کرده اند.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من در زمينه جريانات سياسی داخل کشور نمی توانم به طور مشخص اظهار نظر کنم و بيشتر بر اساس آن چه در روزنامه ها و سايت ها خوانده ام، می توانم نظر دهم.&lt;br /&gt;به عنوان مثال در گزارشی خواندم که در دانشگاه ها نشريات دانشجويی زيادی وجود دارد، ولی تعداد کمی از زنان با آنها همکاری می کنند. و يا اینکه بیش از پنجاه درصد دانشجویان دخترند ولی تعداد فعالان زن در دفتر تحکيم وحدت و یا دیگر تشکل‏های دانشجویی محدود است .&lt;br /&gt;ولی اگر مجموعه فعالیت های اجتماعی را مورد توجه قرار دهیم، نقش فعال زنان را مشاهده می‏کنیم. ببينيد ما چقدر خبرنگار زن داريم. تعداد خبرنگاران زن به مراتب بيشتر از مردان است. خيلی از کسانی که در روزنامه ها قلم می زنند زن هستند و اين همه وبلاگ نويس فعال زن داريم، يعنی عرصه هايی وجود دارد که زنان در آن بسيار فعال هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مريم جان! مواردی را در مردود شمردن دلايل تقليل حضور زنان در سازمان های سیاسی مطرح کردی و گفتی که از انقلاب به این سو، حضور زنان در این تشکل ها کاهش یافته. این کاهش چه مسیری را طی کرده و به نظر تو علت کاهش حضور زنان در عرصه سياسی چه چيزهايی می تواند باشد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من میتوانم راجع به آنچه در جریانهایی با سابقه جنبش فدایی گذشته اظهار نظر کنم و راجع به سایر نیروها، همه روندها مشابه نبوده. مثلا زنان هیچ‏گاه در جریانهای وابسته به جنبش ملی نقش فعال نداشته اند و من کمتر با این امر مواجه شده‏ام که آنها عدم حضور زنان در فعالیت های خود را بعنوان یک نقطه ضعف بپذیرند و به چاره جویی بپردازند&lt;br /&gt;فکر میکنم علت اصلی تقلیل حضور زنان در این تشکل‏ها نوع سازمانیابی و فعالیت سیاسی این تشکل ها و خصوصیات متفاوت زنان و مردان است که در نتیجه بخش بزرگتری از زنان نوع روابط درونی تشکل‏ها و چگونگی پیشبرد مبارزه سیاسی آنان را با خود بیگانه احساس میکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قبل از آنکه به دلایل روگردانی بخش بزرگتری از زنان از این تشکل‏ها بپردازیم، شما مطرح کردید که در دوران مبارزه چریکی، تعداد قابل توجهی از زنان به این مبارزه گرایش داشته و نقش مهمی در این سازمان‏ها ایفا می‏کردند. من شنیده‏ام که زنان چریک نقشی فرعی در این تشکل‏ها داشته و عمدتا به خاطر توجیه خانه‏های تیمی عضوگیری می‏شدند. کتابی که اخیرا در ایران چاپ شده است نیز نقش زنان را ناچیز منعکس می‏کند&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این برداشت واقعی نیست. نقش زنان در آندوران چه در درون سازمان چریکی و چه در دانشگاه‏ها و گروههای مستقل قابل توجه است. این درست است که مسئولیت توجیه خانه‏های تیمی با زنان بود ولی کسانی که این نقش را نقشی فرعی مینامند از مکانیسم مبارزه مخفی بی‏اطلاعند. توجیه خانه مخفی و ارتباط با همسایگان نقشی تعیین کننده در بقای این تشکل ها داشت. این مسئولیت یکی از وظایف پراهمیت در آندوران است. زنان در آن دوره نقشی بمراتب پراهمیت‏تر از دوره‏های بعد دارند. زنان در مبارزه مخفی توانایی داشتند. زنان ریز بین‏تر بوده و موارد مشکوک را زودتر تشخیص می‏دادند. زنان در کارشان منظم‏تر و دقیق‏تر بودند و در آن‏دوران بی‏نظمی و بی‏دقتی می‏توانست به قیمت جان فرد و دیگران منجر شود و علاوه بر آن حرکت زیر چادر امکان استتار بهتری برای آنان بوجود می‏آورد. این توانایی‏ها در حفظ یک تیم در آندوران تعیین کننده بود و در شرایطی که مسئول می‏توانست نقش مهمی در حفظ زندگی افراد تحت مسئولیت خود داشته باشد، به دلایل ذکر شده، تعداد زیادی از زنان مسئولیت‏های کلیدی را در این تشکل عهده‏دار شدند. کسانی مانند صبا بیژن زاده و نسترن‏آل‏آقا به عضویت رهبری برگزیده شدند و تعداد قابل توجهی از زنان مسئولیت‏های کلیدی مثل مسئولیت تیم را عهده دار بودند. اتفاقا برعکس نظر مطرح شده، حضور زنان در مسئولیت‏های کلیدی تشکیلاتی در دوره های بعد قابل قیاس با آن دوره نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پس از انقلاب چگونه بود؟&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;پس از انقلاب در صد زنان فعال سیاسی هم از نظر کمی و هم از نظر کیفی گسترش بیشتری یافت و زنان در همه تشکل‏ها و در همه عرصه‏ها فعالند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نقش آنان در رده‏های مسئولیت سازمان فدایی چگونه بود&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از انقلاب در شرایطی که بیش از سی درصد فعالین این سازمان و نزدیک به پنجاه درصد پیشگامیها (جوانان فدایی) زنند، در رده‏های مسئولیت زنان کمی حضور دارند. در کمیته مرکزی اول این سازمان هیچ زنی حضور ندارد. در حالیکه زنانی که از نظر تجربه و توانایی هیچ چیزی کمتر از مردان انتخاب شده ندارند، مثلا زهره صدیق تنکابنی، رقیه دانشگری، مستوره احمدزاده، ویداحاجبی و .... کم نیستند.&lt;br /&gt;البته در همه جا این‏گونه نبود. من آن‏زمان مسئولیت تشکیلاتی سازمان جوانان پیشگام را عهده‏دار بودم. در آن‏زمان کمیته‏های سازمانی معمولا 5 تا 7 نفره بود. رهبری این سازمان تصمیم گرفت که در همه کمیته ها حداقل 2 و یا 3 زن یعنی بیش از 40 درصد حضور داشته باشند. ما در اجرای این تصمیم و یافتن دخترانی که توانا بوده و بتوانند اعتماد دیگران را جلب کنند‏، علیرغم مقاومت‏هایی که وجود داشت با مشکل زیادی مواجه نشدیم. هر جا هم چنین کادری وجود نداشت با انتقال یکی از زنان توانا از تشکیلات مادر به سازمان جوانان مشکل را حل کردیم.&lt;br /&gt;ولی همانطور که گفتم وقتی به ارگانهای اصلی رهبری سازمان می‏رسیدیم، قضیه فرق می‏کرد و این کمیته ها از مردان تشکیل می‏شد و اگر هم زنی بعضویت پذیرفته می‏شد، برای عهده دار شدن مسئولیت کمیسیون زنان و پیشبرد فعالیت سازمان در این عرصه بود. در این زمینه هیچ عمدی در کار نبود، مردانی که در رده‏های مسئول بودند قادر نبودند توانایی های زنان را ببینند و آنان را بعنوان کادرهایی هم سطح خود بپذیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;به نظر شما در سازمان های سياسی، به چه دلیل حضور زنان در مسئولیت های سیاسی اهمیت دارد؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما نمی توانيد خانواده ای پيدا کنيد که مرد و زن در آن نباشند و آن خانواده رشد کند، يعنی يک خانواده طبيعی به يک مرد و يک زن نياز دارد چون از نظر ساختمان اجتماعی هر کدام خصوصيات و ويژگی هايی دارند که يکديگر را تکميل می کنند و سپس اين مسئله جامعه را تکميل می کند.&lt;br /&gt;به نظر من هر جامعه توليدی خواه يک حزب سياسی، خواه يک شرکت و يا وزاتخانه بايد بتواند از مجموع خصوصيات زنان و مردان استفاده کند و اين خصوصيات را بشناسد تا موفق شود. احزاب سياسی که نتوانند از اين توان و ظرفيت استفاده کنند، دچار مشکلات خاص خود می شوند.&lt;br /&gt;در سالهای گذشته تعیین سهمینه بندی برای زنان در سطح رهبری بعنوان راه حلی تجربه شده و مثبت برای غلبه بر این دشواری توصیه شد. این طرح در اکثر سازمان‏ها، منجمله در سازمان اکثریت و اتحاد جمهوریخواهان و جمهوریخواهان لاییک دمکرات اجرا شد. من با این طرح بدانگونه که مطرح شده بود، موافق نبودم و آنرا راه حل نمی‏دانستم. متاسفانه این طرج به نتایج مورد نظر نرسید و سازمان‏ها نیز بجز تصویب طرح سهمیه بندی تلاشی جدی برای بررسی این مشکل و راه یابی عمل ننموده‏اند .&lt;br /&gt;در ضمن می‏خواستم باز هم بر این نکته تکیه کنم که من برای فعاليت سياسی جايگاهی بالاتر از فعاليت فرهنگی و اجتماعی قايل نيستم، حتی دوران بعد از انقلاب نشان داد که بسیاری از مشکلاتی که ما در سیاسیت ورزی با آن مواجهایم، ریشه‏های فرهنگی دارد.&lt;br /&gt;ما در سياست با ضعف های فرهنگی زيادی روبرو هستيم و شايد بخشی از تغييرات سياسی ما از عرصه فرهنگ می گذرد. جامعه اين را خود به خود حس کرده و به همين دليل بسياری از فعالين سياسی، امروز در عرصه های فرهنگی و اجتماعی فعال هستند. البته يک دليل آن هم محدوديت های سياسی است، ولی از طرف ديگر جامعه احساس کرده که بايد زيربنا و پايه های فرهنگی خود را محکم کرده و با فرهنگ ديگری با سياست برخورد کند. ما در سياست دچار فرهنگ مريد و مرشد ، فرهنگ پدر سالار که فرزند را قبول ندارد و به او اعتماد برای تصمیم گیری ندارد هستيم، دچار فرهنگ تک حزبی و تک رهبری ، تک مسئولی هستيم، انتقاد پذيری را قبول نداريم، یا کسی را در بست قبول داریم یا در بست رد می کنيم، ما به کسانی که دوست داريم انتقاد نمی کنيم و تنها از کسانی که بدمان می آيد انتقاد می کنيم. این ضعف های فرهنگی تاثیرات خود را بر فرهنگ سیاسی ما هم گذاشته است. همان جا نگاه به زن هم بايد تغيير کند، تا زنان هم در عرصه های سياسی فعال شوند.&lt;br /&gt;به نظر من فعالیت‏های فرهنگی و سیاسی هر یک ارزش و اهمیت خود را دارد و هیچیک بر دیگری برتری ندارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مريم جان! تجربه من در جریان گفتگو هایی که با زنان داشتم، اين بوده که مردان در خانه هم تحمل زن قوی را ندارند و حتی مردان سياسی و روشنفکر ما بعد از مدتی به زنان قوی خود به ديده همکار و رفيقی که بايد با او رقابت کنند، نگاه می کنند نه يک همسر و يک عشق. اين بحث جالبی است که از خانواده آغاز می شود و به مسائل فرهنگی باز می گردد. به نظر می رسد زنان زودتر از مردان متوجه شده اند که برای پر و بال گرفتن يک مبارزه سياسی، بايد کار فرهنگی انجام داد. آيا واقعا فکر می کنی زنان زودتر به اين نتيجه رسيده اند؟&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من میتوانم در این زمینه در سازمان‏های سیاسی که در آن عضو بوده‏ام اظهار نظر کنم و این ارزیابی را در رابطه با سازمان‏های سیاسی تایید میکنم .همان طور که گفتی مردان همواره با زنان بعنوان مادر، همسر و خواهر خود برخورد داشته‏اند، اما پذیرش زن بعنوان همکار و مسئول مقوله دیگری است. در جامعه ما چنین فرهنگی چه در اداره ها و چه در احزاب در سطح محدود شکل گرفته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آیا شما معتقدید این بی‏توجهی به توانایی های کادرهای زن عامل سرخوردگی و جدایی فعالین زن این تشکل ها بوده&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طبیعتا این عامل موثر بوده ولی من معتقدم این یکی از دلایل بوده و مشکلات عمیق‏تری وجود دارد.&lt;br /&gt;دو عامل به نظر من نقشی تعیین کننده ایفا کرده&lt;br /&gt;1 تضعیف شور و بکارگیری اهداف و اشکالی از مبارزه که احساسات و عواطف شرکت کنندگان را بر‏انگیزد&lt;br /&gt;2 عدم وجود خواستهای مشخص و ملموسی که نتایج آن مشخص و در زندگی روزمره تاثیر گذار باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;میتوانید در این رابطه کمی توضیح دهید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سالهای انقلاب مبارزه همراه با شور و احساس و عاطفه بود. همه به آنچه می‏گفتند اعتقاد داشتند و حاضر بودند برای دستیابی به اهدافی که تحقق آنها را ضرور میدیدند، مبارزه کنند و هزینه بپردازند. روانشناسی حاکم بر سازمانهای چپ را با امروز مقایسه کنید. آنروز همه منتظر تشکیل حوزه سازمانی بودند. امروز شرکت در جلسات سازمانی برای بسیاری یک انجام وظیفه و یا تکرار یک عادت است.&lt;br /&gt;بسیاری از زنان در فعالیتی که انجام می‏دهند، تمام احساس خود را بکار میگیرند. برای آنان دشوار است که فعالیتی را انجام دهند که به آن احساس عاطفی نداشته باشند. زمانی که شور و احساس و عاطفه در یک سازمان سیاسی فروکش میکند و جنبه های اداری در روابط و فعالیت‏ها افزایش می‏یابد، زنان بیش از مردان از شرکت در چنین تشکل‏هایی روگردان میشوند.&lt;br /&gt;درگیری‏ها و جناح بندی‏های درون سازمانی که در بسیاری از موارد با برخوردهای تند با یک‏دیگر همراه شده و به تضعیف عواطف نیروهای یک تشکیلات در قبال یک‏دیگر انجامیده، عامل تشدید کننده دیگری است که احساس نسبت به فعالیت در یک سازمان را کاهش میدهد.&lt;br /&gt;در مورد عامل دوم، من در تجربه دیده‏ام که بخش بزرگتری از زنان از فعالیت هایی که نتیجه کارشان روشن نیست، پرهیز می‏کنند. من در تجربه خود حداقل در رابطه با نیروهایی که با آنها تماس داشته‏ام مشاهده کرده‏ام که در صد بیشتری از مردان حاضرند ساعت ها در جلساتی که نتایج آن مشخص نیست شرکت کنند، ولی در صد بیشتری از زنان از ادامه فعالیت هایی که نتایج روشنی ندارد، احتراز میکنند و در شرایطی که سازمان ها نتوانند نتیجه فعالیت‏های خود را در جامعه ایران نشان دهند، تعداد بیشتری از زنان فعالیت در تشکیلات را ترک خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اتفاقا به نظر من هم اين پارامتر بسيار مهم است، يعنی تجربه نشان داده که زنان در فعاليت های خود چه اجتماعی، چه سياسی، چه در جنبش های مدنی و چه در جنبش های سياسی به بازدهی در مقطع زمان نياز دارند و بايد ببينند کارشان در مدت زمان خاص نتيجه داده است. ولی به خصوص در خارج از کشور زنان می بينند فعاليت آنها نقش زيادی ندارد و از امروز تا فردا تغييری ايجاد نمی کند و اين همان شوری است که تو به آن اشاره کردی.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله مورد بسيار مهمی است. به عنوان مثال وقتی فراخوانی داده می شود برای تشکيل يک اتحاديه، طرح يک ايده يا راه اندازی يک راديو در شهر و غيره، ما می بينيم در اولين و دومين جلسه زنان زيادی شرکت می کنند و گوش می دهند. ولی اگر اين زنان برنامه ها و نتيجه مشخصی نبييند و فقط طرح های رويايی و برنامه های گنگ را حس کنند، می گذارند میروند. اين مسئله را من بارها و بارها تجربه کرده ام.&lt;br /&gt;به نظر من اين مسئله يک سوپاپ اطمينان است برای جريانات سياسی، يعنی به محض اين که زنان يک جريان سياسی را ترک کنند به اين معنی است که جريان دارد در خود فرو می‏رود و رشد و تاثیر خود را از دست داده، هر چند ممکن است از بين نرود، ولی به مسائل درونی و حل و فصل اختلافات خود پرداخته و خلاصه پايش در زمين نيست. درصد بیشتری از زنان اين مسئله را سريعتر تشخيص می دهند و در ادامه همکاری با چنین تشکل‏هایی انگیزه‏های خود را از دست می‏دهند.&lt;br /&gt;نتیجه آنکه تضعیف حضور زنان در سازمانهای سیاسی نشانه مشکلات عمیقی است که این سازمانها با آن مواجه‏اند و بررسی دلایل این امر برای ادامه حیات و سلامت این تشکل‏ها تعیین کننده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منعکس شده در سایت تهیه&lt;br /&gt;http://www.tahieh.net&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-3756934683874303774?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/3756934683874303774/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=3756934683874303774' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3756934683874303774'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/3756934683874303774'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title=''/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sf3xRWTXA2I/AAAAAAAAAO0/uJ7n_tlokmo/s72-c/marjam1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-725552054189207071</id><published>2009-04-26T11:22:00.002+02:00</published><updated>2009-04-26T11:28:07.442+02:00</updated><title type='text'>عکس هایی برای آخر هفته</title><content type='html'>لطفا به آدرس زیر مراجعه کنید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.fatapour.de/musik/pics-87.pps"&gt;http://www.fatapour.de/musik/pics-87.pps&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-725552054189207071?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/725552054189207071/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=725552054189207071' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/725552054189207071'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/725552054189207071'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/04/blog-post_26.html' title='عکس هایی برای آخر هفته'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-4151692419916893090</id><published>2009-04-19T00:38:00.004+02:00</published><updated>2009-04-19T08:23:56.923+02:00</updated><title type='text'>شب تار از محمد رضا بیگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SepWxBDRCMI/AAAAAAAAAOk/_mhTERXbZrg/s1600-h/13.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326164909414746306" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 118px; CURSOR: hand; HEIGHT: 122px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SepWxBDRCMI/AAAAAAAAAOk/_mhTERXbZrg/s320/13.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من داداش سيبيلوم را مي خواهم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين داستان به ياد وخاطره غلامحسين بيگي (در درگیری مسلحانه در سال 1356 کشته شد)&lt;br /&gt;نوشته شده است&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;براي: مريم س&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فكرش را نكرده بودي كه مي تواند در يك شب تاريك وبي ماه به سراغت بيايد. به راستي، اگر در تاريكي حياط خانه فرو نمي رفتي، ديگر نيازي نبود كه مادر بيايد رو به رويت بنشيند و نگاهت كند. ودر بلور آب چشمانش از ميان تكه تكه هاي چهره ات، لباس خاكي رنگ، موهاي كوتاه و سبيل تازه سبز شده را ببيند.&lt;br /&gt;موهاي شقيقة مادر خاكستري رنگ شده بود. به وسايل روي تاق نگاه مي‌كند . پوكه‌ها با لرزش پلك‌هايش به لرزه در مي‌آيند . عينك قاب مشكي‌ت از وسط مي‌شكند. شيشه‌هاي آن ترك مي‌خورند و ترك‌هاي آن تا گوشه‌هاي قاب مي‌رسند آن شب ساكِ‌ وسايلت را از روي ديوار پرت كردي توي حياط و بعد صداي افتادنش را شنيدي.&lt;br /&gt;صبح روز بعد شايد تعجّب كرده‌اند:&lt;br /&gt;ـ ‹‹پس خودش كجاست ؟››&lt;br /&gt;نامة ناتمامت هم كنار ديگر چيزهاست. قلم را از روي كاغذ كه مي‌نوشتي برداشتي و با خودت گفتي: ‹‹وقتي خودم مي‌خواهم بروم ديگر چرا نامه بنويسم.››&lt;br /&gt;مادر بلند مي‌شود. نگاهي به ديوار اتاق مي‌كند. رنگ سبز اتاق چرك‌مرده شده است. راديوي بزرگ روي تاق و ميز سماور نفتي همان جاي هميشگي هستند. مادر به طرف پنجره مي‌رود. پرده را از وسط باز و كنار ديوار به ميخ آويزان مي‌كند. نور بيشتري به اتاق مي‌ريزد.&lt;br /&gt;‹‹مامان چرا اين پرده ها را گلوله مي‌كنين وسطِ پنجره. پرده چروك مي‌شه. بيرون هم ديده نمي‌شه.››&lt;br /&gt;‹‹ چه كار كنم مادر. وقت فكر كردن به اين چيزها را ديگر ندارم. وقتي زن گرفتي اين حرف‌ها را به او بگو تا برات انجام بده.››&lt;br /&gt;‹‹باز شروع كردي مامان؟››&lt;br /&gt;‹‹حالا مي‌دونم تو دلت قند مي‌شكني. آخه من مادرت هستم. چرا به من نگفتي؟››&lt;br /&gt;با دستمال قابِ خيسِ پنجره را تميز مي كند. نفسِ گره شدة توي سينه‌اش را بيرون مي‌دهد.&lt;br /&gt;- مادرجان بميرم برات، اين هم پنجرة پاك و تميز. پس كي مي خواي بيايي؟ آخر كجا رفتي مادر!؟ چه‌قدر مي‌توانم تحمل كنم؟ مي‌دونم كه باز مي‌خواهي خودت را براي ما شيرين كني. يكي يكد‌ونة مادر!… همه ديوانه شدن … مگر مي‌شه نشناسم‌ات؟!&lt;br /&gt;توي پياده‌روِ خيابان قدم مي‌زديد. پدر وايستاد و در سكوتِ بعد از ظهرِ خيابان نگاهت كرد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SepW25VYrkI/AAAAAAAAAOs/FURfPBj17Xc/s1600-h/hossein31.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5326165010422476354" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 192px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SepW25VYrkI/AAAAAAAAAOs/FURfPBj17Xc/s320/hossein31.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;پدر گفت:‹‹چرا نمي‌خواهي من و مادرت را خوشحال بكني؟ ديگر وقتش شده. يك پاي‌مان لب گوره. دست بجنبان.››&lt;br /&gt;و تو گفتي: ‹‹حالا چه عجله‌اي؟››&lt;br /&gt;عكس ناهيد هم كنار قاب عكس تو است. عكسش تو كيف بغلي‌ات بود. زماني كه احساس تنهايي مي‌كردي، به سراغش مي‌رفتي. هيچ‌چيز عوض نشده، حتي اين آفتاب كم‌رنگِ پاييزي. قبل از اين‌كه از در حياط بيرون بروي كلاهت را تا روي ابروهات پايين كشيدي. در قاب بخار گرفتة پنجره تصويرِ محو مادر ديده مي‌شد. كه نگاهت مي‌كرد. زير لب شايد مي‌گفت: ‹‹چرا نبوسيدمش.››&lt;br /&gt;مشت به سينه مي‌كوبيد و چنگ به صورتش مي‌كشيد. شيار خون روي گونه‌اش راه افتاد. پاي صندوق لباس دويد. زيرشلواري و زيرپوش را برداشت و بو كرد. ‹‹مادر... بيا... بيا... بيا... اين‌ها بوي تو را مي‌ده. برات تميز نگه‌داشتم‌شان. شب داماديت هست مادر. خودم برات زن ديدم. برات شيريني خوردم. عروسم مثل ماهه. ماهِ شب چهارده؟››&lt;br /&gt;به صورتش سيلي زدم. دستانش را گرفتند. تو رخت‌خواب نشسته بود و سر تكان مي‌داد. زنگِ در صدا كرد. ‹‹عزيز! عزيز! برو مرد... برو در را باز كن چرا ايستادي؟›› در چهار چوبِ در پيدا ميشوي و مادر دستانش را باز مي‌كند وتو را در بغل مي‌گيرد. ‹‹آخ بگردمت مادر. شيريني آوردي برا‌مان؟! ديگه سر و سامون پيدا كردي. مرد اين‌قدر سر كوفت نزن ببين شيريني آورده. جوراب‌هات را بده مادر تا بشورم. خيلي خسته شدي؟ چه قدر كار؟ چه قدر اضافه كاري؟ هيچ ناراحت نباش. كم كم عادت مي‌كني...››&lt;br /&gt;چرا نامه را تمام نكردي؟... چرا اين‌قدر اذيت كردي ؟... مي توانستي توي تاقچه چند&lt;br /&gt;نامه هم به رسمِ يادگار بگذاري تا در وقتِ دلتنگي بخوانند. كاغذي جلويت مي‌گذاشتي تا نامه بنويسي، اما قلمت به كار نمي‌رفت. چند خط سر هم مي‌شد و... بعد مي‌رفتي تلفن مي‌زدي. همسايه مي‌آمدخبر سلامتي تو را مي‌داد... راستي كه چي؟ اين‌بار هم جستي؟!&lt;br /&gt;حالا چين‌هاي پيشاني و دورِ دهانِ مادر عميق شده‌اند. با گوشة روسريِ سياهش اشكِ&lt;br /&gt;چشم‌ها را پاك مي‌كند. پدر در درگاهِ اتاق مي‌ايستد.&lt;br /&gt;ـ بسه ديگه زن ، چه‌قدر گريه مي‌كني؟&lt;br /&gt;- چه‌كار بكنم. صبرم تمام شده. چه‌قدر اين هفته‌ها گذشت و باز پيداش نشد. اين چه جور آمدنه. جوابِ ناهيد را چي بدهم؟ حالا كه همه چيز همان‌طور كه دلت مي‌خواست آماده شده !&lt;br /&gt;ـ زن، با خيال بافي كه كاري درست نمي‌شه.&lt;br /&gt;- تو هم حرفِ ديگران را مي زني؟ فكر مي‌كني نمي‌فهمم! بچه‌ام را نمي‌شناسم!&lt;br /&gt;قيافه‌اش را با كسي ديگر اشتباه مي‌گيرم؟ ... خودش گفته همين هفته مي‌آد؛ يكي از همين&lt;br /&gt;هفته‌ها.&lt;br /&gt;مادر از جايش بلند مي‌شود. با پشتي خميده رو سري‌اش را مرتب مي‌كند.&lt;br /&gt;- اين‌قدر خون به دلم نكن!&lt;br /&gt;- باز درِ حياط را بسته‌اي؟! چند‌بار بگويم در حياط را باز بگذار تا بچه مجبور نباشه از روي ديوار بياد.&lt;br /&gt;مادر از اتاق بيرون مي‌رود. نگاه پدر به گوشه‌اي ثابت مي‌ماند. بعد توي اتاق راه مي‌رود. همه‌چيز را نگاه مي‌كند. مي‌نشيند وبه پشتي تكيه مي‌دهد.&lt;br /&gt;- پسرجان رفتي و همة كارها را نيمه تمام گذاشتي. كاش ما را هم با خودت مي‌بردي و راحت مي‌كردي.&lt;br /&gt;نگفته بودي كه چه روزي مي‌آيي. اين از عادت‌هاي توبود. دوست داشتي غافل‌گيرشان كني. دلت مي‌خواست آمدنت غيرمنتظره باشد. راستي كه چي بشود؟... وقتي كوچك بودي لاي رخت‌خواب‌ها پنهان مي‌شدي. مادر مي‌گشت و صدايت مي‌زد. وقتي تو را نمي‌ديد، چادر به سر مي‌كشيد و به كوچه مي‌رفت. زماني كه نا اميد وگريان باز مي‌گشت، تو از لاي رخت‌خواب‌ها بيرون مي‌آمدي ويك‌باره او را بغل مي‌كردي. محكم فشارت مي‌داد و صورتت را غرقِ بوسه مي‌كرد. اشك‌هايش به صورتت ماليده مي‌شد.&lt;br /&gt;پدر از پنجره بيرون را نگاه مي‌كند. آن طرفِ حياط خانه‌هاي نوساز را مي‌بيند كه خالي&lt;br /&gt;مانده اند.&lt;br /&gt;آن شبي كه رسيدي تاريكي افتاده بود توي خيابان و خانه‌هاي نوساز را پر كرده بود.&lt;br /&gt;بيشترِ وقت‌ها از روي ديوار مي‌پريدي. آرام درِ راهرو را باز مي‌كردي از راه‌پله پايين مي‌رفتي. قوري را آب مي‌كردي و روي گاز مي‌گذاشتي. مادر هر بار بيدار مي‌شد و پايين مي‌آمد.&lt;br /&gt;‹‹ اين چه وقتِ آمدنه، مادر جان نمي‌شه زودتر بيايي؟... حالا شام خوردي؟››&lt;br /&gt;سفره را باز مي‌كرد و مي‌رفت كه بخوابد. باز هم شنيدي كه پدر مي‌گفت:&lt;br /&gt;‹‹بگويم كه چه كاره است؟››&lt;br /&gt;‹‹سر و سامون بگيره...››&lt;br /&gt;‹‹با كدام كاروكاسبي... ولگردي هم شد كار. گشنگي نكشيده كه...››&lt;br /&gt;در اتاق صدا كرد. لقمه را با عجله پايين دادي. سرت را بالا نياوردي.&lt;br /&gt;‹‹پسر! اين جاني هست كه بايد بكني. تا كي مي‌خواهي قايم شوي؟&lt;br /&gt;بعد درآن شب سرك كشيد ي وديدي كه پنجره ها تاريك‌اند،خوشحال شدي و فكركردي كه اين هفته خيلي انتظار كشيده‌اند. ناهيد هم كه اين چند روزه اين‌جا است. و مادر وقتي پيچِ راديو را باز كرده وصداي مارش را كه شنيده، دلش لرزيده است.&lt;br /&gt;صداي زنگِ در بلند مي‌شود. پدر از جا بر مي‌خيزد و به سوي پنجره مي‌رود با صداي در كه بسته مي‌شود پدر بر مي‌گردد. مادر با ناهيد به اتاق مي‌آيد.مي‌گويد:&lt;br /&gt;ـ عروس جان چرا سياه پوشيدي! آخر پسرم دلگير مي‌شه!... مي‌دونم ناراحتي و دل و&lt;br /&gt;دماغ نداري .&lt;br /&gt;پشتِ ديوار خودت را پنهان كردي و گوش ايستادي. صدايي نمي‌آمد . درحياط بسته بود مي‌توانستي دستت را از در بگيري و بالا بروي. از روي خانه‌هاي نوساز رد بشوي و توي حياط بپري. در ذهنت اتاق ها را همان‌طور كه ناهيد برايت نوشته بود مجسم كردي. دو اتاق با راهرويي در وسط كه انتهاي راه‌رو به آشپزخانه مي‌رفت. ديگر آن شب‌هاي سرد را بايد از ياد برد. وقتي‌كه سرما تا مغز استخوان‌هايت فرو مي‌رفت و هرچه پتو به دور خودت مي‌پيچيدي گرم نمي‌شدي. گوش مي‌سپردي به سروصداي رعدوبرق با انفجارهاي دور و نزديك. قلبت مي‌تپد. چشمانت را آرام آرام مي گشايي سايه كسي را مي بيني كه به داخل سنگر مي خزد.&lt;br /&gt;‹‹سالم هستي؟››&lt;br /&gt;‹‹زنده ام.››&lt;br /&gt;‹‹مادر سگا تو اين هوا هم ول كن نيستند.››&lt;br /&gt;از ديوار خودت را بالا كشيدي. مادر دست‌هاي ناهيد را تو دستاش محكم گرفته. حالتي در چشمانش هست. آن روز گفتي: ‹‹زود تمام مي‌شه. اين روزها هم مي‌گذره. اگر اين روزها نباشه آدم ارزش با هم بودن را نمي‌فهمد.››&lt;br /&gt;ـ بلند بشوم يك چاي و چيزي درست كنم.&lt;br /&gt;- نه، زحمت نكشين.&lt;br /&gt;ـ بابا جون چه‌طوري؟ حالت خوبه؟&lt;br /&gt;ـ خوبم.&lt;br /&gt;روي پشت بام كه پا گذاشتي، فكر كردي كه همه‌گي جا مي‌خورند. هيچ انتظار ديدنت را ندارند. آن‌ها را بغل مي‌گيري و مي‌گويي: ‹‹ ببين خودم هستم! ديگر تمام شد.››&lt;br /&gt;صورتت را غرق بوسه مي‌كنند پدر مي‌گويد: ‹‹ببين براي خودش مردي شده! سبيل گذاشتي پدر سوخته؟!››&lt;br /&gt;نگاه‌تان گره مي‌خورد.&lt;br /&gt;پدر ناچار تكانت مي‌دهد: ‹‹هي؟ كجايي پسر؟ ها!&lt;br /&gt;درست مثل همان روز كه او را ديدي. پيچ و تاب مي‌خورد. چين دامنش باز شده بود گل سفيدي را مي‌مانست كه برزمينة سرخ رنگ فرش شكفته باشد. آبشاري از گيسو روي شا نه‌هايش مي‌ريخت.&lt;br /&gt;شلوغي آن‌جا را از ياد بردي. از خودت پرسيدي: ‹‹مي‌شود اين عروس باشد و من هم داماد.؟››&lt;br /&gt;بعدها آن‌روز كه در زير نگاهت سِحْر شد و در درگاه اتاق ماند. خودتان را لو داديد.››&lt;br /&gt;‹‹چي شده پسر؟››&lt;br /&gt;پدر بود كه تكانت مي‌داد. او از اتاق فرار كرد. وقتي همه سرگرم كار بودند از پشت پنجره صدايت زد. و تو سر از پا نشناختي. به لب بام آمدي. مانند كبوتري كه راه گم كرده روي دو پا نشستي. به ياد آوردي كه مادر جيغ زده بود: ‹‹از ديوار مردم نرو بالا.››&lt;br /&gt;گفتي: ‹‹از ديوار مردم كه نرفتم بالا. خانة خودمان است.››&lt;br /&gt;گفت: ‹‹مادر اين كار‌ها آخروعاقبت ندارد.››&lt;br /&gt;گفتي: ‹‹جان من سر و صدا نكن. از آن كفتراي قيمتيه. بگذار بگيرمش.››&lt;br /&gt;و مادر گلايه كرده بود: ‹‹ اين‌قدر مرا آزار نده بچه جان!››&lt;br /&gt;دستانت را لب بام گرفتي و پايت را لب پنجره گذاشتي. بعد خودت را ول‌كردي. روي تپه خاك افتادي. پاهات توي تَلِ خاك‌هاي نرم فرو مي‌رفت. روي خاك‌ها سُر خوردي . زير پايت خالي شد. دلت از جا كنده شد. فرو مي‌رفتي. دست‌ها را به اطراف گرداندي و در مشت‌هات جز خاك نرم چيزي نبود. با خودت خاك‌ها را مي‌بردي. مي‌چرخيدي و در فضايي قير اندود فرو مي‌رفتي و انتظار ضربه‌اي را مي‌كشيدي . چرخ مي‌خوردي.&lt;br /&gt;چشم‌هايي را مي‌ديدي كه در تاريكي به تو خيره شده بودند. مادر و ناهيد و پدر لب چاه سرك مي‌كشيدند. باز ضربة ديگري به سر و ريزشِ خاك بود.&lt;br /&gt;آن چشم‌ها دندان نشان مي‌داد و انتظارت را مي‌كشيد. در تاريكي شب دندان‌هايش&lt;br /&gt;برق مي زد . نزديك و نزديك تر مي شد . انديشيدي : چرا حالا ؟&lt;br /&gt;مادر با سيني چاي بازگشت . جلوي ناهيدگرفت . ناهيد همان طور كه چاي را برمي داشت به پدر نگاه كرد . پدر تو فكر بود . انگار به گفتگوي شب گذشته مي انديشيد.&lt;br /&gt;گفته بود :‹‹ زن ، با اين دختر چكار كنيم؟››&lt;br /&gt;‹‹ چه مي دانم؟ صبر كنه ، نمي شه ؟ پسرم مي آد.››&lt;br /&gt;‹‹ دست بردار . بيشتر از اين بچه‌مان را عذاب نده.››&lt;br /&gt;‹‹ بوي او توي خانه‌مان هست . نمي‌تواني بفهمي؟››&lt;br /&gt;‹‹ اين دختر چه گناهي كرده؟››&lt;br /&gt;‹‹نمي دانم ! هر كار دلت مي خواد بكن.››&lt;br /&gt;‹‹ با پدرش صحبت مي كنم.››&lt;br /&gt;پدر به خود مي‌آيد. سكوتِ اتاق را مي شكند.&lt;br /&gt;ـ خوب هستي بابا؟ چه‌كار مي‌كني؟&lt;br /&gt;ـ روزها مي‌روم بيمارستان سرِ كار و ديگر هيچي.&lt;br /&gt;ـ بابات با شما صحبت كرد؟&lt;br /&gt;ـ بله.&lt;br /&gt;شانه‌هاي ناهيد لرزيد. چيزي راه گلويش را مي‌بست. به تو نگاه كرد كه لبخند به لب داشتي. لبخندي كه رنگِ خداحافظي دارشت. آن روز از پشتِ شيشة ماشين براش دست تكان دادي ولبخند زدي.&lt;br /&gt;پدر از جايش بر مي‌خيزد.با دستمالِ كهنه‌اش گردِ روي قابِ عكس را مي‌گيرد. از پنجره به حياط نگاه مي كند.&lt;br /&gt;ـ خانه را مي‌فروشم. ديگه تحملِ ماندن اين‌جا را ندارم.&lt;br /&gt;پدر گوش مي‌سپارد به صداي پاهايي كه بر روي سنگ فرشِ حياط دور مي شوند. تو را همراهِ ناهيد و مادر مي بيند كه دور مي شوي .&lt;br /&gt;حالا که فکر می‌کنم آن لحظه من فقط يک جمله گفته‌ام که هنوز به ياد دارند.&lt;br /&gt;پا به زمين کوبيده بودم و گفته بودم: من داداش سبيلوم را می‌خواهم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;به نقل از نشریه کارنامه&lt;br /&gt;محمد رضا بیگی - 1371&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-4151692419916893090?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/4151692419916893090/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=4151692419916893090' title='5 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4151692419916893090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/4151692419916893090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/04/blog-post_19.html' title='شب تار از محمد رضا بیگی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SepWxBDRCMI/AAAAAAAAAOk/_mhTERXbZrg/s72-c/13.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>5</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-903167355633263192</id><published>2009-03-13T23:38:00.007+01:00</published><updated>2009-03-14T19:48:12.297+01:00</updated><title type='text'>محاصره خانه تیمی</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SbrhtS-xhxI/AAAAAAAAAOE/PELkAMtU0CE/s1600-h/Ø®Ø§Ù†Ù‡+Ø&amp;shy;Ù…ÛŒØ¯+Ø§Ø´Ø±Ù+2.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5312806878742415122" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 289px; CURSOR: hand; HEIGHT: 136px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SbrhtS-xhxI/AAAAAAAAAOE/PELkAMtU0CE/s320/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87+%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF+%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81+2.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برگی از یک داستان 13&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مریم سطوت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;8&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;تیر در حالی‏که ما چشم بسته در اطاقی چند متری به خود می‏لرزیدیم، رهبران سازمان چند خیابان آن‏طرف‏تر کشته شدند. 9 تیر شکارچیان ساواکی از برابر ما گذشتند تا بهزاد امیری را به قتل برسانند. 10 تیر نادره احمد هاشمی آن‏طرف میدان خود را قطعه قطعه کرد... سایه مرگ در کنار ما بود.&lt;br /&gt;&lt;em&gt;عکس ها: خانه مهرآباد جنوبی هشتم تیرماه 1355&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بخش 13&lt;br /&gt;محاصره خانه تیمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطالعه کتاب بیژن دوباره تحرکی در تیم بوجود آورد. بار دیگر ما را در کاری جمعی کنار هم قرار داد. از سر گیری مطالعه مرا از آن فضای یاس و دل‏مردگی بیرون آورد و موضوعات دیگری را در ذهنم جا داد. از سبک نوشته‌های بیژن خوشم می‌آمد. یک طور دیگر بود. خیلی آرام و منطفی بحث می‌کرد. خواننده را به واکنش سریع نمی کشاند. توصیفی که از فضای جامعه میکرد برایم واقعی‌تر می‌آمد، شاید هم دلم میخواست که این طور باشد...&lt;br /&gt;نیما دوباره بحث‌ها و طرح سوالات را جدی می‌گرفت و حسین را که با دقت بیشتری نسبت به گذشته گوش می‌داد مورد خطاب قرار می‌داد. من دوست نداشتم به آن بحثهای بی‌نتیجه قبلی بازگردم. روحم چیز های امیدوار کننده می‌طلبید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از چند شب بدخوابی و افکار پریشان اولین شبی بود که احساس خستگی می‌کردم. مطمئن بودم تا سرم به زمین برسد، خواب مرا با خود خواهد برد. خوشحال بودم که نگهبانی آخر با من بود و می‌توانستم چند ساعتی پشت هم بخوابم. حسین نگهبان اول بود. در خواب عمیقی بودم که حس کردم دستی تکانم می‌دهد. با خود فکر کردم: " چقدر شب سریع به صبح رسید!"&lt;br /&gt;نیما بود. با انگشت روی دهانش اشاره کرد تا ساکت بمانم. "چه شده بود؟"&lt;br /&gt;بسیار آرام گفت:&lt;br /&gt;ـ" حسین صداهایی توی کوچه شنیده. مثل اینکه در محاصره هستیم"&lt;br /&gt;دلم هری پایین ریخت. فکر مرگ و درگیری مدت‌ها بود مشغولم نکرده بود. بلند شده اسلحه‌ام را آماده کردم. نیما به سوی پنجره حیاط رفت تا از آنجا پشت‌بام‌های روبرو را زیر نظر گیرد. حسین گوش به در کوچه چسبانده بود. او را که دیدم دلم دوباره لرزید. "یعنی وقت آن اتفاق بد رسیده بود؟"&lt;br /&gt;حسین مسلسل تیم را در دست داشت. او مسئول عملیات فرار در زمان درگیری بود. راه فرار و وظیفه هر کس از قبل روشن بود. در حیاط در کنار دیوار اتاق مهمانخانه نردبانی گذاشته بودیم. باید از آن استفاده کرده روی دیوار رفته، از آنجا هم روی پشت بام اتاق روبرو. پشت این اتاق کوچه باریکی بود که به خیابان راه می‌یافت.&lt;br /&gt;مسیر فرار از خانه در زمان محاصره تیم را من و حسین همان روزها که تنها بودیم مشخص کرده بودیم. نیما بعد‌ها به آن چیزی اضافه نکرده بود. از درخانه نمی‌شد خارج شد. می‌ماند همین راه. فرض بر این‌ بود که ماموران روی پشت‌بام‌های دیگر کشیک نمی‌دادند. وگرنه آن‌ها امکان دید بیشتری داشتند و می‌توانستند ما را از آنجا بزنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قرار بود اگر اول ماموران تیراندازی را آغاز می‏کردند، من ابتدا از روی پله‌های پشت‌بام نارنجکی بسمت آن‌ها پرتاب کرده و ذهن آن‏ها را به آن سمت منحرف کنم. در این فاصله که ماموران درب پشت‌بام را به آتش می‏بستند، بسرعت پایین دویده، همراه نیما و در پناه آتش مسلسل حسین از نردبان بالا رفته و خود را به پشت‌بام اتاق میهمان‏خانه برسانیم. بعد من می‌بایست حسین را در حمایت آتش می‌گرفتم تا او هم این مسیر را طی می‌کرد. دو نارنجک اضافی را من حمل می‌کردم. دومی را قرار بود در این لحظه استفاده کنم و با پرتاب آن‌ به سمت دشمن امکان آمدن حسین روی پشت‌بام را فراهم نمایم. نیما در این مدت از روی پشت بام به خیابان پشتی پریده و راه را برای حرکت بعدی باز می‌کرد.&lt;br /&gt;راه دیگری نبود. اگر شانس می‌آوردیم، حداقل می‌توانست یکی در پناه آتش دیگری فرار کند. روزی که من و حسین این طرح را می‌ریختیم، دلم می‏خواست که هیچ وقت مجبور نشویم از آن استفاده کنیم. اما حالا وقت آن رسیده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانستم که اگر محاصره خانه کامل شده باشد‏، کمتر چریکی می‌تواند از آن جان سالم بدر برد. استثناهایی هم وجود داشت. مثلا حمید اشرف، چندین بار از محاصره جان بدر برده بود. صبا در یکی از این فرارها همراه او بود:&lt;br /&gt;ـ" مشغول خوردن نهار بودیم که صدای انفجار نارنجک را توی حیاط شنیدیم. حمید صبح همان روز از سه درگیری جان سالم بدر برده بود و تازه یک ساعتی بود که به تیم ما آمده بود. با وجود این‌که از ناحیه پا تیرخورده و زخمی بود، سریعا بلند شد و مسیر فرار را پرسید. برای فرار می‌بایستی از حیاط خلوت روی پشت‌بام خانه پشتی رفته و از پشت‌بام چند خانه می‌گذشتیم. از همه طرف بسمت خانه شلیک می‏شد. شیشه‌ها بر سر و رویمان میریخت که خود را به حیاط پشتی رساندیم. در فکر بودم که چگونه می‌خواهیم از زیر این باران گلوله رد شویم و چه باید کرد که اگر ما نتوانیم فرار کنیم حداقل حمید بتواند فرار کند. حمید اما بدون توجه به همه چیز جلو می‌رفت و ما بدنبال او روان بودیم. قبل از این که کاملا به پشت‌بام برسیم، صدای شلیک مسلسل حمید آمد. او بجای سنگر گرفتن مستقیم بسمت ماموران که روی بام‌های دیگر کمین کرده بودند، رفت و آتش گشود. ماموران که انتظار این حرکت را نداشتند از ترس سرهای خود را دزدیده، پشت دیوار پناه گرفتند. آن‌قدر ترسیده و جا خورده بودند که ما تا به خیابان رسیدیم صدای شلیکی از طرف آن‌ها نیامد. تازه وارد خیابان شده بودیم که حمید باز هم آتش گشود. دیدم که دو مامور افتادند. با اشاره حمید رفیقی دوید و مسلسل یکی از ماموران را از روی زمین برداشت. کمی جلوتر جلو ماشینی را گرفتیم و از منطقه خارج شدیم. همه ما یعنی چهار رفیق توانستیم سالم از آن خانه بگریزیم."&lt;br /&gt;وقتی صبا از این واقعه تعریف می‌کرد. همه این صحنه‌ها مانند فیلمی از جلو چشمم می‌گذشت و به احساس خوشبختی رفقا بعد از خروج سالم از درگیری فکر می‌کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من هیچ تجربه تیراندازی و درگیری نداشتم. نمی‌دانستم که وضع نیما و حسین چگونه است. زمانی که مخفی شده بودم، سازمان در شرایطی نبود تا به اعضای تازه‌اش آموزش تیراندازی بدهد. بعدها هم به دلیل کمبود فشنگ و مهمات و فضای ناامن پلیسی از این کار صرف نظر کرده بودیم. من حتی صدای اسلحه خود را هم نشنیده بودم. نمی‌دانستم از صدای آن چه‌قدر جا خواهم خورد. رفیق باتجربه‌ای گفته بود: " خوبه برای چریک حداقل یه درگیری کم خطر پیش بیاد تا او بتونه آن شرایط را عملا تجربه کنه."&lt;br /&gt;شنیده بودم که موقع درگیری از زمین و زمان به سمت خانه شلیک می‏شود. عکس خانه‏های تیمی&lt;/span&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sbrhp-9GBkI/AAAAAAAAAN8/si3ECGPo1Dc/s1600-h/Ø®Ø§Ù†Ù‡+Ø&amp;shy;Ù…ÛŒØ¯+Ø§Ø´Ø±Ù3.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5312806821827053122" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 188px; CURSOR: hand; HEIGHT: 183px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/Sbrhp-9GBkI/AAAAAAAAAN8/si3ECGPo1Dc/s320/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87+%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF+%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%813.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;ضربه خورده را در روزنامه‏ها دیده بودم. در و پنجره‌های شکسته و دیوارهای سوراخ سوراخ شده. می‏گفتند زیر رگبار گلوله‌ها هیچ فرصتی برای فکر کردن و تصمیم گرفتن وجود ندارد. ما باید بدون درنگ نقشه فرار را اجرا می‏کردیم. شانس می‏آوردیم و فرار می‏کردیم و گرنه باید تا آخرین فشنگ می‏جنگیدیم و کشته می‏شدیم. آن‏چه برای همه‏مان قطعی بود این بود که زنده نباید به دست دشمن افتاد. از حمید نقل می‏شد که گفته است:" بهترین دفاع حمله است. حمله کنی امکان فرار هست. اما دفاع یعنی مرگ صد‌در‌صد."&lt;br /&gt;وقتی طرح فرار را با حسین می‌ریختیم .حسین پرسیده بود:&lt;br /&gt;ـ"تو فکر می‌کنی وقت درگیری چه‌کار کنی؟"&lt;br /&gt;و من جواب داده بودم:&lt;br /&gt;ـ"یک خشاب رو به دشمن خالی می‌کنم و یک خشاب برای راه می‌گذارم."&lt;br /&gt;بارها صحنه محاصره خانه را در خیال آورده بودم. دلم می‌خواست اگر امکان فرار نباشد، حین گریز، با گلوله ماموران کشته شوم. حالا که مرگ می‌آمد، اصلا دلم نمی‏خواست شرایطی پیش آید که مجبور شوم سیانور را گاز زده و خودم به زندگی خود پایان دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک‏سال پیش روز هشتم تیر، من همراه با 7 نفر دیگر بصورت چشم بسته در اطاقی در مهرآباد جنوبی که توسط پتو از هم جدا شده بود، به سر می‏بردم. آنشب صدای تیراندازی خانه حمید که تا صبح ادامه یافت به من فهماند که درگیری و محاصره خانه تیمی یعنی چه.&lt;br /&gt;روز بعد، پس از یک ماه چشم بسته بودن به خیابان‌هایی آمدم که هرگوشه‌اش گشتی‌های ساواک در پی شکار ما بودند. با کوچک‏ترین اشتباه کار تمام بود. باید برای گرفتن خانه جدید اقدام می‏کردیم. دلم‌‏شور می‌زد. در بحبوحه ضربات چنین مسئولیت سنگینی بر دوشم قرار گرفته بود. تصمیم گرفته شد که من با یکی از افرادی که در آن اطاق با آنها بسر می‏بردم، بنام داود چشم باز شده و با هم بدنبال خانه برویم. در حوالی سه‏راه آذری از کوچه‌ای به کوچه دیگر می‌رفتیم. به یکی از فرعی‌ها رسیدیم. خیابان خیلی شلوغ بود. از هر طرف زن و بچه، رهگذر و دست‏فروش رد می‌شدند. آن‌قدر خیابان از رفت و آمد مردم پر بود که بسختی از میان آن‌ها ماشینی می‌توانست عبور کند.&lt;br /&gt;در میان همهمه و شلوغی، صدای فحش‏های رکیکی توجه مرا به خود جلب کرد. ماشین آریایی بود که می‏خواست از این مسیر رد شود و سرنشینانش شیشه‏ها را پایین کشیده و به مردمی که در خیابان راه را بسته بودند، فخش می‏دادند. ماشین، جلو پای ما منتظر باز شدن بقیه راه متوقف شد. 5 سرنشین داشت. چشمم برای لحظه‌ای به درون ماشین افتاد. روی زانوهایشان مسلسل بود. با دیدن مسلسل‌ها بدنم یخ کرد. عرق سردی از پشت گردن تا کمرم سرازیر شد. بازوی داود را فشار دادم و بسمت دیگری کشاندم. در واقع هولش دادم. فکر می‌کردم اگر چند لحظه دیگر آنجا بایستیم. خودمان را لو خواهیم داد. از گشتی رد شده بلافاصله وارد کوچه‌ای شدیم و از آنجا وارد کوچه دیگری، که صدای شلیک آمد. شب در روزنامه خواندم که "بهزاد امیری دوان" در همان محل درگیر و کشته شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعد، 10 تیر، قرار بود بعنوان کوپل با رفیق دختری سر قراری بروم. برای همه روشن بود که این قرار خطرناک است. در شرایط عادی از چنین قراری صرف‏نظر می‏شد. اما در آن روزها ما مجبور بودیم برای رابطه گیری با بقیه سازمان به آن تن دهیم. من باید همراه او تا نزدیکی محل قرار می‏رفتم، تا اگر اتفاقی ‌افتاد، فورا بقیه را خبر کنم. او را از قبل نمی‌شناختم. فقط میدانستم که او یکی از همان چشم بسته‌های خانه مهرآباد جنوبی است. جثه کوچکی داشت اما سن و سالی بیش ار من.&lt;br /&gt;قرار در میدان راه آهن بود. وقتی از فرعی‌ها می‌گذشتیم، سیگاری آتش زد. می‏دانستم که در دلش هیاهوست. شاید این آخرین سیگار او بود. دلم می‏خواست من هم سیگاری بودم و یک سیگار می‏کشدم. کلمه‌ای با هم حرف نزدیم. نمی‌دانستم چه باید بگویم. او داشت بسوی مرگ می‏رفت. خودم هم کمتر از او تشویش نداشتم. هیچ کدام کلت نداشتیم. تنها سلاح‌مان دو نارنجک دست ساز بود. معنایش این بود که درگیری یعنی مرگ. هیچ امکانی برای تیراندازی و فرار نداشتیم.&lt;br /&gt;قبل از میدان از او جدا شدم. قرار او در ایستگاه اتوبوس نزدیک پله‌های راه‏آهن بود. محلی را در آن‌طرف میدان انتخاب کردم و منتظر ایستادم. امیدوار بودم که اتفاقی نیفتد. ایستگاه اتوبوس را نمی‌دیدم. بمحض آن‌که او به آن‏طرف خیابان رسید‏، چند نفر بسمت ایستگاه دویدند. در دستانشان اسلحه را دیدم. نقسم بند آمد. چند لحظه بعد با فریاد و سرو صدای زیاد دوباره از ایستگاه با همان سرعت دور شده و سعی کردند خود را مخفی کنند. صدای انفجار. مردم به سمت محل انفجار می‌دویدند اما من در جایم خشک شده بودم. ندیدم که او چگونه خود را قطعه قطعه کرد اما چادر غرق در خونش در برابر چشمانم بود. هرچه زودتر باید از محل دور می‌شدم. اما پاهایم خشک شده بودند، از من فرمان نمی‏بردند. به زحمت آن‌ها را به دنبال خود کشیدم و از محل دور شدم. شب در روزنامه خواندم که "نادره احمد هاشمی" کشته شد. آن روز نمی‏دانستم که گشتی‏های ساواک ورود دو دختر چادری را به میدان اطلاع داده و مرا هم تحت نظر داشتند ولی در هیاهوی پس از انفجار نفهمیدند که من از کدام مسیر از میدان خارج شدم. آنروز مرگ مرا لمس کرد و گذشت.&lt;br /&gt;8 تیر در حالی‏که ما چشم بسته در اطاقی چند متری به خود می‏لرزیدیم، رهبران سازمان چند خیابان آن‏طرف‏تر کشته شدند. 9 تیر شکارچیان ساواکی از برابر ما گذشتند تا بهزاد امیری را به قتل برسانند. 10 تیر نادره احمد هاشمی آن‏طرف میدان خود را قطعه قطعه کرد... سایه مرگ در کنار ما بود.&lt;br /&gt;برای من که روزهای اول زندگی مخفی را می‌گذراندم تحمل این همه فشار دشوار بود. سراپایم می‌لرزید. تاکسی گرفته خود را به خیابان قزوین رساندم. در این محل کوچه‌هایی می‌شناختم که می‌توانستم خود را چک کنم و مطمئن شوم که تحت تعقیب نیستم.&lt;br /&gt;خیابان قزوین، خیابان پهنی بود. هوا گرم بود. زبانم خشک شده بود. فشاری آبی دیدم که زنان محل کنار آن لباس می‌شستند، جلو رفته سرم را زیر آب خنکی گرفتم که از فشاری می‌آمد. هنوز جرعه‌ای ننوشیده بودم که از گوشه چشم دیدم جلو فشاری، در کنار خیابان، گشتی ساواک توقف کرد. سرم روی فشاری بود اما به جای نوشیدن آب، آن‌ها را می‏پاییدم. با خود گفتم: "تمام شد" عرق سردی از پشت گردنم به پایین سرید. یک دستم روی فشاری بود و دست دیگرم بسوی نارنجک رفت. نباید زنده به دستشان می‏افتادم. آن‏ها مسلسل به‏دست از ماشین پیاده شدند. دستم را روی پین نارنجک گذاشتم. فقط یک ثانیه و بعد تمام. چشمم به زن‌هایی که رخت می‏شستند افتاد. دستم سست شد. آنرا از روی پین نارنجک برداشتم. سیانور را به زیر دندانم سراندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"مثل این‏که با من کاری ندارند" با هم حرف می‌زدند. از گرمای هوا می‌نالیدند. آرام خود را کنار کشیدم. کوشیدم به اسلحه‌شان نگاه نکنم. فکر می‌کردم از نگاهم مرا خواهند شناخت. دور شدم. در اولین کوچه پیچیدم. بقیه راه را از هیجانی که داشتم، دویدم. کاری که غیر ضرور و خطرناک بود. تا نزدیکی‌های خانه در کوچه‌های فرعی چرخیدم. از خیابان‌های اصلی می‌ترسیدم. "یک بار دیگر شانس آورده بودم. ولی تا کی" این جمله‌ای بود که در این چند روز چند بار به خود گفته بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا امشب دوباره مرگ به یک قدمی رسیده بود...&lt;br /&gt;آرام به سمت حسین رفتم. گوش به در دادم. صدای حرکاتی به آرامی می‌آمد. حسین در گوشم آهسته گفت:&lt;br /&gt;ـ"سایه‌ای روی پشت بام آن‏طرفی دیدم. نارنجک را بردار و از پله بالابرو. ببین آیا کسی را می‌بینی؟ ما هم آماده شروع عملیاتیم"&lt;br /&gt;او بسرعت رفت نزدیک دوصفر ایستاد. دو صفر مدارکی بود که به هر قیمتی باید نابود می‌شد و نباید بدست دشمن می‌افتاد. او مسئول نابودی مدارک از طریق شلیک به کوکتلی بود که در محفظه مدارک بود.&lt;br /&gt;آرام از پله‌ها بالا رفتم. در پشت‌بام بسته بود. خودمان از پشت آن‌را می‌بستیم. امکان باز کردن بی سرو صدای آن نبود. از زیر در و از شکاف میان دو در چوبی می‌توانستم تا حدودی ببینم. دقت کردم. دو سایه روی پشت‌بام همسایه دست چپی بود. نفسم گرفت. چشمم را به درز در نزدیک‌تر کردم. در دستشان اسلحه بود. از ترس تیری در پشتم کشیده شد. " چقدر مردان مسلح ترسناک هستند." نارنجک را در دست فشردم. "خانه محاصره است" شانس ما برای فرار صفر بود. توی دلم خالی شد. ترس مثل حفره‌ای عمیق در درونم دهان باز کرد و مرا به درونش ‌کشید.&lt;br /&gt;اما حالت آن‏ها خیلی عجیب بود. پشت آنها به ما و رویشان به خانه همسایه بود. باید بودن آنها روی بام همسایه را خبر می‏دادم. از جایی که ایستاده بودند به حیاط ما دید داشتند. باید به نیما خبر می‌دادم. "نکند که نیما به حیاط برود."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگشتم تا سریع از پله پایین بروم. یک‌باره با حسین که از تاخیرم نگران شده بود و دنبالم از پله‌ها بالا آمده بود، برخورد کردم. یک لحظه تنگ هم قرار گرفتیم. یک پله از او بالاتر بودم و صورت ما درست روبروی هم قرار گرفت. در روشنایی کمی که از درز در پشت‌بام به درون می‌افتاد، برق چشمانش را می‌دیدم. گرمای نفسش را روی صورتم حس می‌کردم. به نظرم می‏آمد که صدای قلبش را هم می‌شنوم. قلب خودم هم با صدای بلند می‌زد.&lt;br /&gt;قبل از مخفی شدن کتاب خاطرات "آن فرانک" را خوانده بودم. دختر جوان یهودی که در هلند همراه با خانواده‏اش دو سال در یک اطاق زیر شیروانی مخفی شده بود. همراه آن‏ها خانواده دیگری در همان اطاق مخفی شدند که یک پسر هم سن او داشتند. آن دو در شرایطی که صبح تا شب زیر نگاه دو فامیل زندگی می‌کردند، به یک دیگر دل باخته بودند. روزی که مخفی‏گاه آن‏ها لو رفته بود و فاشیست ها در را می‏شکستند تا وارد شده و آن‏ها را دستگیر کنند، در آخرین لحظه آن‏ها یک‏دیگر را بوسیدند. اولین و آخرین بوسه قبل از رفتن به بازداشتگاه و مرگ. آن‏زمان این صحنه را بارها و بارها در ذهنم بازسازی کردم. اولین و آخرین بوسه چند لحظه قبل از دستگیری و مرگ. فکر می‏کردم آیا او طعم این بوسه را در شرایط بازداشتگاه با خود همراه خواهد داشت؟&lt;br /&gt;ولی ما فقط یکی دو ثانیه در همان حالت ماندیم. یکی دو ثانیه‏ای که در ذهن من هم چون زمان درازی نقش بست. هر لحظه ممکن بود حمله شروع شود و جهنمی از آتش و گلوله برپا شود. قلبم بشدت می زد. دست پاچه گفتم:&lt;br /&gt;ـ"دو مرد مسلح روی پشت‌بام همسایه هستند. اما به نظرم که حواس‌شان به سمت خانه دست چپی است نه به ما."&lt;br /&gt;کنار رفتم تا حسین هم آن‌ها را ببیند. او سرش را به درز در نزدیک کرد. از فکرم گذشت:"شاید این آخرین لحظه‌های زندگی ماست. نباید به او آنچه را که حس می‌کردم، می‌گفتم؟"&lt;br /&gt;ـ" همین‌جا بمان. هنوز معلوم نیست در رابطه با ما باشد..."&lt;br /&gt;سپس از پله با سرعت پایین رفت. می‌خواستم حواسم را به بیرون و ماموران بدهم اما حسین از کله‌ام خارج نمی‌شد. صحنه مرگ او را تصور می‌کردم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SbrhyNut_xI/AAAAAAAAAOM/430yus9AH1A/s1600-h/Ø®Ø§Ù†Ù‡+Ø&amp;shy;Ù…ÛŒØ¯+Ø§Ø´Ø±Ù.JPG"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5312806963232243474" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 211px; CURSOR: hand; HEIGHT: 119px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SbrhyNut_xI/AAAAAAAAAOM/430yus9AH1A/s320/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87+%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF+%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81.JPG" border="0" /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;از بالای پله‌ حسین و نیما را می‌دیدم که گوش به در خانه چسبانده بودند. " آیا این آخرین شبی بود که با هم بودیم؟" مرگ آن‌قدر نزدیک. در کنار رفقایی که دوستشان داشتم. در کنار حسین.! از این فکر دلم لرزید. "کاش زنده بمانیم" چه انتظار عبثی!! مگر عمر چریک شش ماه بیش‌تر بود؟ مگر رفقای دیگرم صبا، غزال، غلام، حمید... کشته نشده بودند. ما هم مثل آن‌ها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواست که محاصره در رابطه با خانه ما نباشد و یک‌باره دیگر هم شانس می‌آوردیم. هرطور شده بود مثلا درگیر شده و فرار می‌کردیم. "هیچ مرگی غم انگیزتر از آن نبست که در سنگر بمانیم و شلیک نکنیم." این جمله امیر پرویز پویان بود. "تا آخرین لحظه باید جنگید." از این فکر انرژی و نیروی گرفتم. هنوز تا آخرین لحظه وقت برای فکر و تصمیم داشتم... هنوز آن لحظه نرسیده بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداهایی از بیرون می‌آمد. ماموران پشت در خانه ما با هم پچ پچ می‌کردند. دیگر روشن بود که حضور آن‌ها در رابطه با ما نیست. اما مگر در آن نزدیکی خانه تیمی دیگری وجود داشت؟ سازمان هیچ وقت اجازه نمی‌داد در یک منطفه دو خانه تیمی گرفته شود. شاید مجاهدین بودند و یا...هر که بود دلم برایشان می‌سوخت.&lt;br /&gt;از لای درب پشت‌بام دیدم که تعداد ماموران به 4 نفر رسیدند. با دست به حسین 4 انگشت خود را نشان دادم. نیما از پله‌ها بالا آمد. به خوبی معلوم بود که همه حواس آنها متوجه خانه دیگریست. ماموران پشت به ما داشتند. با دست به هم علامت‌هایی می‌دادند. " کاش می‌شد آدم‌های درون خانه را طوری خبر کرد." یک‌باره از روی پشت‌بام سایه‌ها به درون حیاط خانه مربوطه پریدند. اول سکوت بود بعد سرو صدای باز و بسته شدن در، جیغ...، ایست...، ایست... صدای شلیکی نیامد. هیاهو، زاری، گریه... فریاد.. سرو صدا‌های مبهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداهای درون کوچه بیشتر شدند. شلوغ شده بود. صدای ماشین‌هایی که رد می‌شدند. همسایه‌ها یکی بعد از دیگری در خانه‌ها را باز ‌کرده بیرون می‌آمدند. ما هم از در بیرون رفته به نظاره مشغول شدیم. همسایه روبرو بیرون آمده بود. به سمتش رفتم:&lt;br /&gt;ـ" زینت خانم چه خبری شده؟"&lt;br /&gt;ـ" پسر حاج‏آقا را گرفتند "&lt;br /&gt;ـ" وا! چه کار کرده مگه؟."&lt;br /&gt;ـ" حکما نوارهای آقا رو پخش می‌کرده....."&lt;br /&gt;شوهرش توی حرف زنش دوید و گفت:&lt;br /&gt;ـ"تو از کجا خبر داری زن؟ برای نوارهای آقا که این همه مامور نمی ریزن. حتمی خرابکارا بودن.."&lt;br /&gt;زینت خانم رو بمن کرد و ابرویش را با نشانه اینکه به حرفهای او توجه نکن بالا انداخت و گفت&lt;br /&gt;ـ" نچ، حکما نوارهای آقا رو پحش می‏کرده."&lt;br /&gt;از این حرف همسایه دلم خیلی گرفت. فکر کردم الانه که زیز شکنجه خرد و خمیرش کنند و رد دوستانش را بخواهند. خوشحالی زنده ماندن با تلخی فکر دستگیری همسایه دلم را به آشوب کشید. وقتی سرو صدا‌ها خوابید و ما به خانه برگشتیم ساعت سه‌و نیم بود. ما بازهم زنده مانده بودیم ولی پسر حاجی را الان به تخت بسته‏اند و شلاق می‏زنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسین نگهبانی اول را بعهده گرفت. او وظیفه‌اش را بعنوان مسئول عملیات فرار خیلی خوب انجام داده بود. باز هم حس امنیت در کنار او درم تقویت شد. هوش، تسلط و آرامش او امشب ما را از دست زدن به خطایی بزرگ نجات داده بود. ممکن بود که فکر می‌کردیم که این ماموران در ارتباط با ما هستند و خود پیش قدم ‌شده بی‌خود و بی‌جهت وارد درگیری می‌شدیم که نتیجه‌اش معلوم بود. می‌دانستم که تنها به او می‌توانم اعتماد کنم. اگر کس دیگری بود ممکن بود اشتباه می‌کرد و ما را به کشتن می‌داد. اما حسین درست تشخیص داده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبل از خواب نگاهی به سمت او انداختم. چشم در چشم شدیم. نمی‌دانم او در کدام فکر بود، اما من خوشحال بودم که این چشم‌ها هنوز هستند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مریم سطوت&lt;br /&gt;satwat_m@gmx.de&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-903167355633263192?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/903167355633263192/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=903167355633263192' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/903167355633263192'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/903167355633263192'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/03/13-8.html' title='محاصره خانه تیمی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SbrhtS-xhxI/AAAAAAAAAOE/PELkAMtU0CE/s72-c/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87+%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF+%D8%A7%D8%B4%D8%B1%D9%81+2.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-7551553404639854109</id><published>2009-02-15T17:27:00.010+01:00</published><updated>2009-02-15T19:21:07.132+01:00</updated><title type='text'>عشق در تیم های چریکی</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SZhCpXs9AFI/AAAAAAAAANI/B8G2WAO8iU8/s1600-h/SNC11976-1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5303061839733391442" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SZhCpXs9AFI/AAAAAAAAANI/B8G2WAO8iU8/s320/SNC11976-1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطه‏ای.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;متن سخنرانی در جشن بزرگداشت سی و هشتمین سالگرد جنبش فداییان:&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;من امروز صحبت خود را به دو بخش تقسیم کرده ام . ابتدا تیتروار متد و زاویه نگاهم را به جنبش فدایی طرح کرده و توضیح میدهم چرا به منعکس کردن مسائل مشخصی منجمله بحث امروز اهمیت قائلم و بر این اساس در بخش دوم در رابطه با موضوع تعیین شده یعنی عشق در زندگی چریکی صحبت کوتاهی خواهم داشت.&lt;br /&gt;در بررسی جریان فدایی چه از طرف نیروهای آن و چه مخالفین چندین متد بکار گرفته می‌شود.&lt;br /&gt;برخی از زاویه بررسی نظریات و دیدگاه‌های حاکم بر باین جریان حرکت کرده و با مقایسه آن با نظرات امروز خود، این ایده‏ها را رد ویا تایید می‏کنند. مثلا آقایان طاهری‏پور، حمیدیان و یا میلانی به نظر من عمدتا این متد را به کار می‏گیرند.&lt;br /&gt;برخی نتایج عملی فعالیت‏های این جریان و تاثیر آن بر روندهای اجتماعی را مورد توجه قرار می دهند و با مقایسه آن با روندهایی که امروز فکر می‌کنند آنزمان ضرور یا مثبت بوده، در رابطه با این جریان به قضاوت می‌نشینند. مثلا اینکه آیا حرکت فداییان به تقویت جامعه مدنی انجامید، دمکراسی را تقویت کرد و نظائر آن. مثلا آقای حیدریان عمدتا این متد را بکار می‏گیرد.&lt;br /&gt;برخی نیز به بررسی شرایط آنروز، جهان دو قطبی، استبداد حاکم بر کشور، وضعیت نیروهای سیاسی، بی اعتمادی مردم به پیشاهنگ و.. پرداخته و بررسی حرکت فداییان را از این نقطه آغاز می‏کنند. اکثر فعالان سازمان اکثریت این روش را بکار می‌گیرند.&lt;br /&gt;روشن است که همیشه ترکیبی از این متدها در کنار یکدیگر بکار گرفته می‏شود. در این‏حا منظور من تاکید بیشتر بر این یا آن وجه تحلیل است.&lt;br /&gt;هر چند من معتقدم که برای بررسی تاریخ یک جریان پرداختن به مسائلی که در متدهای ذکر شده مطرح شد ضرور یست ولی هیچ‏یک از این متدها و تحلیل‏هایی که ارائه می‏شد مرا راضی نمی‏کرد.&lt;br /&gt;ده دوازده سال پیش مهدی فتاپور در مطلبی با عنوان خیزش جوانان و روشنفکران ایران در دهه 50 زاویه جدیدی را در این بحث گشود، که برای من قابل پذیرش‏تر بود. وی با بررسی شرایط شکل‏گیری و روانشناسی حاکم بر این جریان و مقایسه آن با شرایط کشورهای دیگر در همان دوره، این جنبش را در رده جنبش‏های رادیکال اعتراضی دانست که با تکیه به روشنفکران و جوانان در دهه 60 و 70 در کشورهای اروپا، آمریکا و آمریکای لاتین شکل گرفت، او جنبش فداییان را حرکتی وسیع‏تر از سازمان چریک‌های فدایی خلق و در سال‌های اواخر دهه 40 و اوایل دهه 50 آنرا معادل کل جنبش اعتراضی رادیکال جوانان و روشنفکران سکولار ایران دانست. جنبشی که مهمترین و عام‌ترین مشخصه آن رادیکالیسم و آرمانگرایی است. در این تحلیل جنبش فداییان همانند جنبش جوانان و روشنفکران در اروپا و آمریکا حرکتی گسترده، گوناگون و حامل وجوه متناقض و حتی متضاد است که می‌توان با تکیه بر این یا آن وجه آن به نتایجی کاملا متفاوت رسید. موضع گیری در قبال این جنبش در وحله اول در گرو پاسخ به این سوال است که نسبت به کلیت این جریان در ایران و در سراسر جهان چه فکر مکنیم.&lt;br /&gt;در این نوع نگاه بررسی نظرات بیژن و مسعود احمدزاده هر چند مفید و ضرور است ولی روشنگر روانشناسی و انگیزه‏های نیروهای این جریان نیست. تصویر عمومی این جنبش را بیش از همه در نوشته‏های صمد بهرنگی و بخصوص در شخصیت ماهی سیاه کوچولوی وی می‏توان یافت.&lt;br /&gt;من در چارچوب همین فکر در نوشته‏ای تحت عنوان آرزوهای بزرگ (هشت سال پیش) به بررسی شخصیت چهارتن از زنان چریک فدایی پرداختم:&lt;br /&gt;من بارها به اين فکر کرده ام که چه چيز ليلا و صبا و طاهره و غزال زا در کنار هم قرار می‌داد. آنها تيپ هائی بودند کاملا متفاوت , با پيشينه هايی که هيچ وجه مشترکی با يکديپر ندارند. آنها تنها در يک چيز با يکديگر مشترک بودند: نياز به دگرگون کردن و دگرگون شدن , نياز به پرواز . آنها خواستار تغيير بودند, تغيير جهان , آنها جوانانی بودند که می‌خواستند کارهای بزرگ کنند. روستا شهر آبکنار و خانه مجلل طاهره برای اين دو کوچک بود. آنان نمی‌خواستند به گونه ای که ديگران زندگی می کردند, زندگی کنند.&lt;br /&gt;بر اساس این زاویه ورود به این نتیجه رسیدم که در تحلیل ها و نوشته‏هایی که تا کنون انتشار یافته، تصویرسازی از این جنبش ناقص و ضعیف است و به همین دلیل این زاویه کار را برگزیدم. در کارم برای تصویر سازی با این امر مواجه شدم که بخش عمده نوشته‏ها و خاطراتی که در بزرگداشت فداییان و یا تشریح حوادث، انتشار یافته مرا راضی نمی‏کند. در این نوشته‏ها همه فداییان شجاع‏‏، فداکار، مهربان، عاشق توده‏ها، مقاوم در زیر شکنجه و خلاصه آن‌که آدم‌هایی هستند اسطوره‏ای، دور از دسترس و تا حد زیادی شبیه هم. بدون آن‌که بخواهم ارزش ‏های طرح شده را زیر سوال برده و یا بسیاری از نوشته‏های خوب را نفی کنم ولی من این نوع تصویر سازی را ناقص می‏دانستم. در آغاز همان نوشته چهار زن این چنین آورده بودم:&lt;br /&gt;ليلا گلی آبکناری , صبا بيژن زاده , غزال آيتی و طاهره خرم نه از ناموران و بزرگان سازمان بلکه 4 تن از فداييانی هستند که دهها نظيز آنان در آن سالها در درگيری های مسلحانه کشته شدند , صد ها نظير آنان در سالهای قبل و پس از انقلاب بزندان افکنده و يا اعدام شدند و يا بسياری ديگر مجبور به ترک وطن شده و امروز در گوشه و کنار جهان زندگی های ديگری را تجربه می کنند.&lt;br /&gt;در این نگاه، فداییان کشته شده‏، آدم‌هایی بودند شبیه خیلی از آن‌هایی که امروز در همین سالن نشسته اند و به هر دلیل در آن سال‌ها زنده مانده و موفق شدند به خارج از کشور بگریزند. در این چارچوب فداییان انسان‌هایی بودند که عاشق می‏شدند، گاهی حسادت می‏کردند، گاهی خرده بین بوده و در عین حال هنگام دستگیری حاضر بودند خود را بانارنجک قطعه قطعه کنند تا مجبور نشوند به دشمن اطلاعات بدهند.&lt;br /&gt;در همین دوره از فرج سرکوهی مطلبی خواندم که نوشته بود، یک جریان اجتماعی زمانی ماندگار می‏شود که به ادبیات و هنر راه یابد. محمد رضا نیکفر در سخنرانیش در کلن تحت عنوان یاد آن تابستان، حافظ تاریخی را در گرو طرح مشخص و با نام و نشان آن دانست. مهدی فتاپور در نوشته‏ای در وبلاگش تحت عنوان تلخی آرزو، سختی جستجو، با تایید نقش ادبیات و هنر در ماندگاری جریان‏های تاریخی، از ظلمی که به جوانان سال‌های قبل و پس از انقلاب روا شده صحبت کرده و می‌نویسد زندگی و رنج‌های این جوانان آن‌طور که شایسته‏ آن‌هاست در ادبیات و شعر ما منعکس نگردیده. او می‏نویسد&lt;br /&gt;صدها هزار نفر در میدانهای جنگ کشته شدند. دهها هزار تن شغل خود را از دست داده و تصفیه شده یا وادار به مهاجرت گردیدند. صدها نفر را در زندانها روزها در تابوت خواباندند یا به میله ها آویزان کردند. مادرانی بوده اند که در زندان منتظر تولد نوزادشان بودند تا پس از تولد وی اعدام شوند. ولی ما در این دوران فاقد آهنگی چون مرا ببوسیم. ما شعرهایی چون آرش و برای عموهایش نداریم&lt;br /&gt;من با تایید این ایده‏ها، به این نتیجه رسیدم که در حد وسع خود به منعکس کردن آن دوران در شکل داستانی‌اش برآیم. شاید که این نوشته بتواند روزی مورد استفاده داستان نویسان برجسته کشورمان قرار گیرد. امروز بجز تاریخ نویسان و فعالان سیاسی کمتر کسی نام سرگرد وکیلی یا مختاری را بخاطر دارد ولی نام مرتضی کیوان را شاملو بعنوان سمبل همه مبارزین آن سال‏ها در تاریخ کشور ما ماندگار کرد. کسی که نه بخاطر حماسه، نه بخاطر آفتاب بلکه بخاطر نوزاد دشمنش، به خاطر یک لبخند تو، به خاطر یک قصه در سرد ترین شب‌ها تاریک‏ترین شب‏ها، بخاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک به خاک افتاد...&lt;br /&gt;من در داستانم قصد ندارم تاریخ سازمان را بررسی کنم. قصد ندارم چگونگی تکوین نظریات و مهمترین مباحث و اتفاقات درون سازمانی را پی‌گیری کنم. بلکه قصد دارم زندگی واقعی و بوِیژه انگیزه‏ها و احساسات جوانانی را که در خانه‏های تیمی هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند از نگاه یک دختر جوان چریک، منعکس نمایم. مثلا داستان من در این چند شماره هم‏زمان است با قتل عبدالله پنجه شاهی. تمرکز نوشته در این رابطه نیست که این عمل چگونه اتفاق افتاده، چه کسی یا چه کسانی در آن سهیم بوده‏اند و از این قبیل. من قصد ندارم به این مسائل بپردازم. تمرکز کار من منعکس کردن واکنش افراد شاخه‏ای که در آن زندگی می‌کردم بعنوان چند عنصر تیپیک چریک در برابر این واقعه است. آیا از کنار آن می‌گذرند یا ملتهب و حتی برای یک دوره دلسرد می‏شوند. آیا این عمل، متعلق به آنان بعنوان نمونه هایی از جنبش فداییان است یا آنکه آن‏ها آن‏را علیه خود می‏دانند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عشق در خانه های تیمی&lt;br /&gt;در همین چارچوب مختصرا به عشق بعنوان یکی از وجوه پراهمیت روانشناسی آن دوران می‏پردازم. در بسیاری از نوشته‌ها، از عشق به صورت عمومی مثل عشق به سازمان، عشق به مردم، عشق به رفقا صحبت شده ولی من امشب میخواهم به عشق بمعنای شکل گیری علقه عاطفی، عشق بین یک دختر و پسر چریک در خانه‌های تیمی صحبت کنم.&lt;br /&gt;من در نوشته آرزوهای بزرگ نوشته ام:&lt;br /&gt;آنان زمانی بدين راه قدم نهادند که يک جنبش توده ای آنان را در اين مسير نمی راند. پرواز آنان با شماتت همه آنهايی که عقل جامعه را نمايندگی می‌کردند مواجه می شد. آنان در اين راه بايد عليه همه، حتی نزديک ترين عزيزان خود می شوريدند. جايی خواندم که عاشق کسی است که قلبش وی را هدايت کند . به اين بيان ليلا غزال صبا و طاهره عاشق ترين عاشق ها بودند زيرا بدنبال ندای دلشان رفتند&lt;br /&gt;مطابق این برداشت بخش عمده چریک ها انسان‌هایی بودند سودایی و شیفته. انسان‌هایی که آرزوهای بزرگ در سر داشتند و به خاطر آن حاضر به مخاطره بودند. انسان‌هایی که حاضر بودند آن‌چه را که احساسشان به آن‌ها حکم می‏کرد، پی‏گیری کنند. چنین انسان‌هایی نمی‏توانستند عاشق نشوند. عاشق شدن در خانه چریکی بین رفقایی که در یک خانه زندگی می‏کردند بارها و بارها اتفاق ‌افتاد.&lt;br /&gt;اما شرایط سخت مبارزه چریکی با علقه عاطفی بین یک دختر و پسر چریک در خانه تیمی در تعارض بود. متاسفانه وقتی گفته می‏شود سازمان با شکل گیری چنین روابطی دشواری داشت، این چنین تصور می‏شود که رهبران یا بنیان‌گزاران سازمان نسبت به احساسات و نیازهای انسانی بی‌توجه بوده‏اند و یا آدم‌هایی بودند سنتی و عقب افتاده. در حالی‏که چنین نیست. تضاد روابط عاطفی با شرایط مبارزه چریکی تضادی بود واقعی.&lt;br /&gt;چریک هر لحظه در خطر درگیری و مرگ بود. حتی در دوره اول فعالیت سازمان گفته می‏شد "عمر چریک سه ماه بیش‌تر نیست." در شرایط سخت مبارزه چریکی، ضربه نخوردن و زنده ماندن در اتخاذ هر تصمیمی عامل تعیین کننده بود. هر عاملی که با حفظ جان چریک در تضاد قرار می‏گرفت نمی‏توانست با نظر منفی مواجه نشود. شکل گیری علقه عاطفی و عشق یکی از این مسائل بود.&lt;br /&gt;در تیم‏های چریکی 3 تا 5 رفیق صبح تا شب در کنار هم زندگی می‏کردند. رابطه در این تیم‏ها به اجبار شرایط مبارزه، رابطه‏ای بود بسیار جدی و در موارد امنیتی همراه با سخت گیری. در چنین شکلی از زندگی زمانی‏که دو نفر رابطه‏ای خاص با هم داشتند، رابطه‏ای که بنا به خصلت رابطه عاشقانه، با اغماض نسبت به هم توام است، میان آن دو نفر و دیگر افراد تیم فاصله بوجود می‏آمد و مشکلات پیچیده‏ای در زندگی و کار تیم ایجاد می‌کرد. شاید امروز این مشکلات کم اهمیت جلوه کند اما در زندگی چریکی این مشکلات جدی و غیرقابل اغماض بود&lt;br /&gt;تیم‏های چریکی عمر کوتاهی داشتند. و معمولا بعد از چند ماه به دلایل مختلف، سازمان مجبور می‏شد رفقا را از هم جدا کند و در تیم های جدیدی سازماندهی کند. وجود علقه عاطفی بین دو نفر، منجر به این می‏شد که افراد در برابر جدایی از هم مقاومت کنند. این مقاومت آگاهانه یا ناآگاهانه در شکل بهانه‌جویی یا مهمتر از همه کم بها دادن به خطر منعکس می‏شد. دو نفری که به هم علاقه داشتند به این تمایل پیدا می‏کردند که برای حفظ خانه تیمی و ماندن به هم به عوامل مشکوک کم بها داده و واکنش سریع انجام ندهند. در آنروزها در عمل همین عامل در مواردی منجر به بروز ضربه و کشته شدن رفقا شد.&lt;br /&gt;علقه عاطفی به عدم قاطعیت در تصمیم گیری در شرایط دشوار منجر می‏شد. شرایطی وجود داشت که باید رفیق زخمی رها شده و خود فرد بگریزد. ضرور بود که سر قرار مشکوک نرود. تردید در مسائلی نظیر آنچه ذکر شد، می‌توانست به قیمت جان رفیق و یا حتی ضربه خوردن تیم منجر گردد. شاید گفته شود، افراد به این امر آگاهند و می‌توانند در این زمینه‏ها منطقی برخورد کنند ولی در واقعیت چنین نیست. من خودم ضوابط سازمانی را به خاطر علاقه‏ای که به رفیقی داشتم نقض کردم. قرارهای رفیقی پس از بازگشت از یک سفر پر خطر اجرا نشده بود. این بمعنای آن بود که وی به احتمال قوی ضربه خورده است. من با او قرار ثابتی داشتم و مطابق ضوابط نباید آنرا اجرا می‌کردم اما بدلیل علاقه‏ام به او، بدون اطلاع سازمان قرار را اجرا کردم. چرا که فکر می‌کردم اگر او ضربه نخورده باشد، عدم اجرای قرار به قطع رابطه‌اش با سازمان منجر می‌شود و ممکن است به همین دلیل ضربه بخورد.&lt;br /&gt;علاوه بر همه این مسائل و مشکلات عملی، از نظر سیاسی وجود رابطه بین دو چریک اگر از حد یک رابطه عاطفی فراتر می‌رفت، می‏توانست توسط ساواک مورد بهره‌برداری قرار گرفته و تبلیغات وسیعی را تحت عنوان روابط بی‌بندو بار در سازمان‌های چریکی سازماندهی کند. در فضا و فرهنگ عمومی جامعه در چنین حالتی، چنین تبلیغاتی می‌توانست موثر باشد.&lt;br /&gt;به دلایل ذکر شده‏، سازمان نسبت به شکل گیری رابطه عاطفی بین رفقا موضعی منفی داشت و معمولا اگر چینن روابطی شکل می‏گرفت، رفقا را از هم جدا می‏کردند که خود این کار دشوار و در برخی موارد خطر ساز بو‎د. این موضع منفی تنها به رهبری مربوط نبود. همه چریک‏هایی که به مبارزه می‏پیوستند به این امر واقف بودند و همین نظر را داشته و آنرا تایید می‏کردند.&lt;br /&gt;با وجود پذیرش عمومی ضرورت احتراز از شکل گیری روابط عاطفی در خانه‏های تیمی، چنین روابطی شکل می‌گرفت. برای عاشق شدن کسی تصمیم نمی‏گیرد. نمی‌توان تصمیم گرفت و عاشق شد. عشق اتفاق می‏افتد. جلوگیری از عاشق شدن نیز با تصمیم و ضوابط و آیین نامه ممکن نیست.&lt;br /&gt;بنظر من برخی عوامل، شکل گیری رابطه عاطفی در خانه‌های تیمی را تقویت می‏کرد. از جمله:&lt;br /&gt;چریک‌ها صبح تا شب با هم بودند. زندگی و تماس داثم جوانانی سودایی که اکثرا سنشان بین بیست تا بیست و پنج سال بود، در شرایطی که هر لحظه با خطر مرگ مواجه بودند، امکان شکل گیری علقه میان آنان را افزایش میداد. بخصوص آن‌که برای دختر و پسرهای آندوران، چریک آرمانخواهی که آماده جانبازی در راه رسیدن به آرزوهای بزرگ است، تیپولوژی ایده‏آل بود.&lt;br /&gt;در زندگی چریکی ما در خیلی موارد هیچ چیز از گذشته یکدیگر نمی‏دانستیم. آدم‌ها همانی بودند که در خانه تیمی از خود بروز می‏دادند. در زندگی معمولی روابط اجتماعی و گذشته جزیی از شخصیت افراد است و آدم‌ها در برخورد با هم، همه داوری‌هایشان را با خود حمل می‏کنند. اما در خانه تیمی رابطه افراد از همان خانه تیمی شروع می‌شد. تمام گذشته افراد حذف می‏شد. ما بدلایل امنیتی معمولا هیچ چیز از گذشته هم نمی‏دانستیم. حذف پیش‏داوری‌های مثبت و منفی اجتماعی، یکی از عواملی بود که همه ترمزهای ممکن در شکل گیری روابط عاطفی را حذف میکردو امکان شکل گیری روابط عاطفی عمیقی را میان رفقا بوجود می‌آورد.&lt;br /&gt;در خانه تیمی، افراد باید عمدتا نزد همسایگان نقش زن و شوهرهای تازه ازدواج کرده را بازی می‌کردند. واکنش و نگاه دیگران که همواره به این دو بعنوان دلداده و همسر مواجه می شدند، بطور دائم، رابطه خاص این دو را در ذهن زنده می‏کرد.&lt;br /&gt;یکی دیگر از عواملی که به نظر من از مهمترین عوامل است ولی کمتر به آن توجه شده، شکل گیری رابطه عاطفی بعنوان دفاع از فردیت و بعنوان یک عامل مقاومت در برابر شرابط سنگین زندگیچریکی بود. در خانه تیمی فردیت در روابط جمعی محو می‏شد. هیچ عنصری که متعلق به یک فرد باشد وجود نداشت. همه چیز جمعی مورد استفاده قرار می‌گرفت: لباس، غذا، کتاب و خلاصه هیچ چیزی نبود که متعلق به فرد باشد. اگر شما ساعتی به دست داشتید و رفیقی برای اجرای قرارش بیشتر به آن نیاز داشت، آنرا فورا به او می‌دادید. حتی علاقه به همه رفقا می بایست یکسان و بعنوان رفیق مساوی می بود. به همه احترام یکسانی گذاشته می‌شد. و این ها در شرایطی است که هر لحظه می‏تواند مرگ فرا رسد. رابطه عاطفی واکنشی بود در مقابل این شرایط. عشق احساسی بود متعلق بخود فرد و تنها در ذهن او که هیچکس نمی‌توانست آنرا از وی بگیرد. این رابطه خاص بوی کمک می‏کرد تا در برابر دشواری‌های آن شرایط بهتر مقاومت کند. وجود کسی که به فرد به طور خاص علاقه دارد، وی را در مواجه شدن با فشارهای عصبی روددررویی با خطر مرگ و درگیری قوی‏تر میکرد و چنین نیازی را تقویت می‏کدر. در زندان‌ها نیز که شرایط مشابه‏ای وجود دارد، می‌توان این عامل را دید. من در یادداشت های زندانیان که به همت آقای ناصر مهاجر منتشر شده و به خصوص در کتاب خانم منیره برادران عملکرد این پارامتر را در دوستی‌های نزدیک افراد که به آنها کمک می‌کرد فشارها را تحمل کنند، مشاهده کردم. دوستی‏هایی که گاه به حسادت تبدیل شده و خود و فرد مقابل را آزار می‌داد.&lt;br /&gt;مقوله عشق در سازمان با واکنش های متفاوتی مواجه می‌شد. بسته به اینکه رفقا از کدام گروه اجتماعی و فرهنگی آمده بودند برخوردهای تندتر و یا آرام‌تری با روابط عاطفی درون سازمانی داشتند. و این خود در تمام آن سال‌ سایه خود را بر تیم‌ها می انداخت. برخی با این روابط راحت‏تر مواجه می‏شدند و برخی سخت‏گیر تر بودند&lt;br /&gt;رهبری سازمان قبل از ضربات سال 55 به این نتیجه رسیده بود که در برخورد با این پدیده در موارد خاص، ازدواج اعضا سازمان با تایید رهبری مجاز شناخته شود ولی این ایده هنوز در سطح یک تصمیم سازمانی قطعیت نیافته و در سازمان اعلام نشده بود. مجاهدین مارکسیست در برخورد با این پدیده به این نتیجه رسیدند که به ازدواج اعضا در خانه‏های تیمی رسمیت داده و آنرا با اطلاع سازمان مجاز بدانند. ولی این تصمیم تنافضات برشمرده را حل نکرد و آنها با مشکلات پیچیده دیگری مواجه شدند&lt;br /&gt;شرایط مبارزه چریکی از یکسو با عاشق شدن در تضاد بود و از سوی دیگر خود تقویت کننده شکل گیری چنین رابطه‏ای.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;********************&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;مقاله آرزوهای بزرگ : &lt;a href="http://www.fatapour.de/Maryam/arezoo,htm"&gt;http://www.fatapour.de/Maryam/arezoo,htm&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مقاله خیزش جوانان و روشنفکران ایران : &lt;a href="http:////www.fatapour.de/Maghalat_mehdi/fadai.htm"&gt;http:////www.fatapour.de/Maghalat_mehdi/fadai.htm&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;مقاله تلخی آرزو، سختی جستجو: &lt;a href="http://fatapour.blogspot.com/2007/10/3.html"&gt;http://fatapour.blogspot.com/2007/10/3.html&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;این سخنرانی در جشن بزرگداشت سی و هشتمین سال بزرگداشت جنبش فداییان که در روز هفتم فوریه بدعوت سازمان فداییان اکثریت در شهر برلین انجام شد. شرکت کنندگان در این جلسه که در عکس حضور دارند بترتیب عبارتند از امیر ممینی، مریم سطوت، حسن جعفری، مصطفی مدنی، مجید عبدالرحیم پور&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-7551553404639854109?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/7551553404639854109/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=7551553404639854109' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7551553404639854109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/7551553404639854109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/02/blog-post_15.html' title='عشق در تیم های چریکی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SZhCpXs9AFI/AAAAAAAAANI/B8G2WAO8iU8/s72-c/SNC11976-1.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-5396830064735333574</id><published>2009-01-18T21:58:00.013+01:00</published><updated>2009-02-06T19:12:15.527+01:00</updated><title type='text'>سرگشتگی</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SXOZQouk0sI/AAAAAAAAALM/bHPnxUVdcEE/s1600-h/Ø¹Ø¨Ø¯Ø§Ù„Ù„Ù‡+Ù¾Ù†Ø¬Ù‡+Ø´Ø§Ù‡ÛŒ[1]..JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5292742498180190914" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 206px; CURSOR: hand; HEIGHT: 247px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SXOZQouk0sI/AAAAAAAAALM/bHPnxUVdcEE/s320/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%2B%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87%2B%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%5B1%5D..JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;برگی از یک داستان 12&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;-" تا وقتی مسئولين اين کار هنوز در رهبری‌اند، تا وقتی سازمان برخوردی با آن‌ها نکرده، تا وقتی ما اعتراضی نکرديم، ما هم مسئوليم... ما نمی‌تونیم بگیم: ما که نبودیم.. پس به ما ربطی نداره.."&lt;br /&gt;نيما ميان حرفش دويد:- " نمی‌فهمم! مگه ما جوابگوی تک تک اعمال افراد اين سازمان هستيم؟ مگه اصلا می‌دونيم مسئولین کی‌ها هستند؟ مگه تو کسی رو غير از رفیق نقی می‌شناسی؟....تا وقتی حميد زنده بود، همه می‌دونستند که او توی رهبريه. همه هم او رو قبول داشتند. اما امروز اصلا معلوم نیست که کی رهبری سازمان را توی دستش گرفته. هميشه ممکنه تصمیم غلط گرفته بشه. اين که دست ما نيست...."&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;عکس: عبدالله پنجه شاهی&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;سرگشتگی&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برگی از یک داستان 12&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;...درد معده‌ام بعد از خوردن دو ليوان بزرگ چای بيشتر شده بود. دهان باز کردم تا چيزی بگويم. می‌خواستم بگويم پس چرا شما دفعه قبل با بحث‌های ما آن‌قدر تند برخورد کرديد. با صدايی لرزان، مثل اين‌که از ته چاه در می‌‌آید گفتم:&lt;br /&gt;ـ" رفيق نقی اين درسته که سازمان عبدالله رو زده؟"&lt;br /&gt;نفهميدم چرا اين جمله از دهانم خارج شد. اصلا قصد گفتنش را نداشتم. زبانم از من اطاعت نمی‌کرد. مثل هميشه.&lt;br /&gt;حسين و نيما ناباورانه چشم به من دوختند. اما صدايی از آن‌ها در نيامد. ديگر راه بازگشتی نبود. نقی تکان مختصری خورد، اصلا انتظار نداشت اين موضوع را وسط آن بحث و در آن فضای دوستانه مطرح کنم. "چرا نباید می‌گفتم؟"....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پره‌های دماغ نقی باز و بسته شدند. صدايش را بالابرد و با تحکم پرسيد:&lt;br /&gt;ـ" کی به تو اين‌ رو گفته، رفيق!؟"&lt;br /&gt;وای! خراب کرده‌بودم. باز هم این زبان لعنتی. چرا نتوانستم جلو آن‌را بگيرم؟&lt;br /&gt;حسین با نگرانی چشم از من گرفت و نگاهی به نقی انداخت. می‌دانستم که دل در دلش نيست. الان بود که نام او برده شود.&lt;br /&gt;اما من که با شيوه بحث نقی از دفعه قبل آشنا شده‌ بودم، می‌دانستم که بجای پاسخ دادن، موضع تهاجمی می‌گيرد. سوال را با سوال برمی‌گرداند. اين احساس که مرا آدم ساده‌ای می‌انگارد، عصبانی‌ام می‌کرد. عصبانيت به من انرژی بيشتری برای حمله دوباره به شيوه خود او داد. دل آشوبی‌ام به همه اين‌ها اضافه شده بود. کم مانده بود تا وسط اتاق برگردانم. تمام انرژی، تمام فشاری را که اين دو روز به روحم وارد شده بود، تمام نفرتم را بعد از شنيدن اين خبر جمع کرده با صدايی بغض آلود گفتم:&lt;br /&gt;ـ" پس خبر درسته. شما عبدالله را زديد. برای چی؟ برای چی؟!!"&lt;br /&gt;سرم داغ شده‌بود. بيش از ظرفيت، خون به کله‌ام هجوم آورده بود. در فکر آن بودم که چه‌گونه حمله بعدی نقی را جواب بدهم. نقی مکثی کرد. برخلاف انتظارم صدايش را پايين آورد. مهربانانه گفت:&lt;br /&gt;ـ" رفیق!... اين حرف‌ها کدومه؟&lt;br /&gt;پاها را جمع کرد و روی آن‌ها نشست. پشت به ديوار داد. دست به سبيل نازکش کشيد و گوشه آن‌را پيچاند. خيلی آرام و شمرده گفت:&lt;br /&gt;"..... شما که می‌دونيد که سازمان در چه وضعيه. فقط يه قدم تا نابودی فاصله داريم. تمام کوشش ما امروز بايد براي حفظ سازمان باشه... بار سنگينی بر دوش همه ماست... با احساس مسئوليت، با همدلی کامل بايد وظيفه‌مون رو انجام بديم... سازمان به کمک تک تک ما نياز دارد. اين مشکل هم خوب.. مثل مشکلات ديگه....."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او از مشکلات سازمان می‌گفت. می‌گفت و می‌گفت. گفته‌هايی که هيچ نکته جديدی نداشت. نيما سرش را پايين انداخته بود و خط‌‌‌هايی روی کاغذ می‌کشيد. حسين به‌ديوار روبه‌رو خيره مانده و سرگرم فکرهای خودش بود. شايد هم باز شعری را به ياد آورده بود. من تنها کسی بودم که با دقت به او توجه داشتم. نه به حرف‌هايش. به چهره و چشم‌هايش نگاه می‌کردم. می‌خواستم ببينم آيا خودش به آن‌چه می‌گويد باور دارد، يا همه اين‌ها برای ساکت کردن ماست. نقی چشم به زمين دوخته بود و از ته دل حرف می‌زد. از زمين و زمان. انگار با خودش درددل می‌کرد، بلكه بتواند خودش را راضي بكند. اما پاسخ سوال من ميان آن‌ها نبود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل آشوبی امانم نداد. به سمت دستشويی دويدم. اما به آن‌جا نرسيدم. در راهرو برگرداندم. چیزی در معده‌ام نبود جز چای شيرينی که ديگر شيرين نبود. به حياط رفتم تا آبی به صورت بزنم. خنکی مطبوع آب روی پوستم نشست. مشتی از آن‏را در دهان چرخانده برگرداندم. سينه‌ام را از هوای شب پر کردم. صدای صحبت و خنده همسايه از حياط کناری می‌آمد. بوی خوشی گرسنگی را بيادم آورد. وقتی برگشتم، نقی آماده رفتن بود. نگاهی به من انداخت:&lt;br /&gt;ـ" رفيق استراحت کن. مواظب خودت باش. به زودی می‌آم با هم بيشتر صحبت کنيم."&lt;br /&gt;حسين نقی را برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستمالی آوردم تا راهرو را تميز کنم. دستم می‌لرزيد. پايم حس نداشت. گوشه راهرو روی زمين نشستم. اشک‌هايم سرازير شدند. چرا نمی‌توانستم مانند ديگران بيشتر حساب و کتاب کنم. پيش حسين خجالت می‌کشيدم. حالا نيما می‌دانست که با او صحبت كرده‌ام. حسين هم ديگر به من اعتماد نمی‌کرد. خيلی از کاری که کرده بودم پشيمان بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نيما آمد و دستمال را از دستم گرفت و راهرو را تميز کرد:&lt;br /&gt;ـ" به حسين گفته‌بودم كه به تو حرفی نزنه."&lt;br /&gt;نمی‌خواستم پای حسين وسط بيايد و همه کاسه کوزه‌ها سر او شکسته بشود:&lt;br /&gt;ـ"نمی‌فهمم تو چه‌طور می‌تونی ساکت بمونی. باباجان رفيق‌مون رو توی اين سازمان کشتن، تو به من ايراد می‌گيری که چرا سوال‌ کردم!؟&lt;br /&gt;نیما همان‌طور خونسرد گفت:&lt;br /&gt;- "خب، حالا جوابت رو گرفتی؟"&lt;br /&gt;عصبانی جواب دادم:&lt;br /&gt;- " نه... اما هيچی نگفتن، به‌روی خود نياوردن از اين هم بدتره....."&lt;br /&gt;نیما نفس عميقی کشيد. دستمال را گوشه‌ای انداخت و به داخل اتاق رفت. بی‌تفاوتی‌اش عصبانی‌ترم ‌کرد. دنبالش به اتاق رفتم:&lt;br /&gt;ـ"نمی‌تونم فکر کنم که عبدالله را کشتن. صحنه مرگش جلو چشممه. چه‌طور اين‌کار رو کردند!!"&lt;br /&gt;نيما نشسته بود و کتاب‌هايی را که نقی آورده بود جمع می‌کرد:&lt;br /&gt;ـ" مگه تو اون رو می‌شناختی؟"&lt;br /&gt;روبرویش نشستم. پشت به ديوار داده پاها را در بغل گرفتم:&lt;br /&gt;ـ" ديده بودمش... خيلی کوتاه."&lt;br /&gt;ـ" چه جور آدمی بود؟"&lt;br /&gt;شانه‌هايم را بالا انداختم:&lt;br /&gt;ـ" نمی‌دونم. مگه مهمه؟ هر کی بوده، هر کاری کرده، نبايد می‌زدنش."&lt;br /&gt;نیما سرش را بلند کرد و گفت:&lt;br /&gt;ـ" خوب این‌ رو که من هم قبول دارم. اما می‌گم هرچی سر وقتش. حرف را اگر به موقع نزنی، نتیجه عکس میده. همين حرف امشب تو کار تيم رو بدتر کرد...&lt;br /&gt;نيما کتاب‌ها را رها کرده و به نقطه‌ای خيره ماند و آرام گفت:&lt;br /&gt;.... اصلا ممکنه ما رو از هم جدا بکنند...&lt;br /&gt;ـ" جدی..؟"&lt;br /&gt;چشم در چشم من دوخت و با حرص ادامه داد:&lt;br /&gt;ـ"...من از دو ماه پيش به حسين و تو می‌گم کمی صبر داشته‌باشيد. حرف‌هاتون رو بلند بلند نگيد. تا ما بيشتر فرصت داشته باشيم. اما تو از حسين بدتر، حسين از تو بدتر.."&lt;br /&gt;با اين حرفش احساس گناه درونی‌ام را چند برابر می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی حسين آمد، من در يک طرف اتاق، سر را روی زانو گذاشته بودم، نيما در طرف ديگر کتاب‌ها را ورق می‌زد.&lt;br /&gt;ـ" چی شده؟ حالت باز هم بد شد؟"&lt;br /&gt;چه بايد می‌گفتم. دلم می‌خواست بگويم:" حسين معذرت می‌خوام." زبانم قفل کرده بود. کلمات در درونم با هم درگير بودند.&lt;br /&gt;ـ" خيلی خوب کردی گفتی. هرچی خواستم بگم، ديدم شجاعتش رو ندارم."&lt;br /&gt;نيما سر بلند کرد و با تمسخر و حرص به حسين گفت:&lt;br /&gt;ـ"گفتن اين حرف چه شجاعتی می‌خواست؟ اصلا بگو پس تو اون‌رو شير می‌کنی؟"&lt;br /&gt;حسين نزديک نيما نشست:&lt;br /&gt;ـ" بهت قبلا هم گفته بودم که بايد طرحش کنيم. هرچه زودتر بهتر. اما تو مخالف بودی. حالا شيرين گفت. رفقا بالاخره بايد يه جوابی به ما بدن."&lt;br /&gt;نيما سری با تمسخر تکان داد و گفت:&lt;br /&gt;ـ"جواب!!؟ جوابش رو می‌خواهی بدونی؟ بزار بهت بگم، رفیقی توی رهبری یه حماقتی کرده، حالا همه بايد بدوند تا حماقت اونو جمع کنند. فهميدی!؟"&lt;br /&gt;حسين هم صدايش را بالا برد و گفت:&lt;br /&gt;ـ" همين رو بايد بگن. فهميدی. نمی‌شه همه چيز و زير سبيلی رد کنند!"&lt;br /&gt;حس می‌کردم چيزهايی می‌دانند که من از آن بی‌خبرم:&lt;br /&gt;ـ" جريان چيه. به من هم بگيد. کی حماقت کرده؟ واقعا زدن عبدالله بخاطر علاقه به پری بوده یا موضوع دیگه‌ای بوده؟"&lt;br /&gt;نيما نگاه معنی‌داری اول به من و بعد به حسين انداخت. شايد انتظار داشت تا حسين برايم بيشتر تعريف کرده باشد. آرام با صدايی دو پهلو گفت:&lt;br /&gt;- " تنها علاقه که نبوده. رابطه‌شان بيش‌تر از اين‌ها پيش رفته بوده!"&lt;br /&gt;در حالی‌که به آرامی اين جمله را می‌گفت، سرش را پايين انداخته بود و نمی‌خواست به من نگاه کند. کنايه‌ای در آهنگ صدايش بود. احساس کردم به مرز ممنوعه‌ای وارد شده‌ام. شقيقه‌ام با شدت شروع به زدن کرد. نمی‌فهميدم چرا عصبانی‌ شده‌‌ام. شايد هم او می‌خواست با اين حرف مرا از ميدان بدر کند؟ با صدايی عصبی که سعی در کنترلش داشتم، گفتم:&lt;br /&gt;-" می‌خواهی بگی رابطه جنسی داشتند؟&lt;br /&gt;ابروهای نيما بالا رفتند و چشمانش گرد شدند. انتظار نداشت تا اين کلمه از دهان من خارج بشود. خودم هم بعد از شنيدن صدايم از به کار بردن آن تعجب کردم. با خود گفتم: "دختر! دوباره زبونت‌رو نگه نداشتی؟" ياد آذر دوستم توی گروه تئاتر افتادم که به اعتراض می‌گفت:&lt;br /&gt;ـ" چرا خجالت می‌کشيد کلمه "رابطه جنسی" رو بکار ببريد."&lt;br /&gt;آری خجالت می‌کشيديم. چرا؟ نمی‌دانستم. به آذر گفته بودم:&lt;br /&gt;ـ" آذر جان تو چند سال تو خارج زندگی کردی. حق بده به ما."&lt;br /&gt;او خيلی صريح جواب داده بود:&lt;br /&gt;ـ" اگه قبول داری، خوب ياد بگير، اسم درستش‌رو بکار ببر. اگر هم نداری، پس اصلا حرفش رو نزن."&lt;br /&gt;اما الان برای از ميدان به در بردن نيما بود، که وارد اين بحث شده بودم. در آهنگ صدايم حسی منفی نسبت به او بود. از اين‌که خودش را بالاتر و محق‌تر از ما می‌دانست عصبانی بودم. از اين‌که برای همه سوال‌ها جوابی داشت، از اين که به ما مثل آدم‌های کم‌فهم نگاه می‌کرد. سکوت نيما به معنی جا خوردنش بود. به خودم جرات داده ادامه دادم:&lt;br /&gt;.... مگه برای تو فرقی هم می‌کنه؟ مثلا اگر فقط علاقه بود، اشکالی نداشت اما مجازات اين يکی مرگه؟"&lt;br /&gt;نيما با دهانی باز نگاهم ‌کرد. اين همه گستاخی را انتظار نداشت. متوجه عصبانی بودنم شد. شايد هم از جمله‌ای که بر زبان آورده بود، پشيمان شده بود. سعی کرد بحث را آرام کند. سيبک گلويش از قورت دادن آب دهان بالا و پايين رفت. آهسته گفت:&lt;br /&gt;-"نه!... اين رو که نگفتم. من هم کشتن رو قبول ندارم....&lt;br /&gt;مکثی کرد. بحث به بد جايی کشيده شده بود. حسين ابروها را درهم کشيد و نگاهم ‌کرد. حس کردم که اين‌جا ديگر پشتم نيست. با چشم‌هايش می‌گفت:"حالا چه وقت اين حرف‌هاست." دستم را مشت کرده بودم تا لرزش آن ديده نشود. من هم تمايلی به ادامه بحث نداشتم. دلم می‌خواست اتفاقی می‌افتاد و بحث خود بخود قطع می‌شد. اما چيزی در درونم مرا به آن سمت وسوسه می‌کرد. حسی ناشناخته و کهنه.&lt;br /&gt;نيما مثل معلم‌های سر کلاس درس ادامه داد:&lt;br /&gt;ـ"....اما... اول بايد فهميد چی شده و آن‌ها که اين رابطه (مکثی کرد) ... جنسی رو محکوم می‌کنند، چه منطقی دارند...ببين! توی جامعه ما اين که کسی رو دوست داشته باشی تا اين‌که با او رابطه... داشته باشی، زمين تا آسمون با هم فرق داره. برو تو کوچه ببين که می‌تونی به مردم بگی که دو نفر بدون اين‌که ازدواج کرده باشند، رابطه... دارند، ببين کسی قبول می‌کنه؟ مثلا همين الان تصور کن که معلوم بشه همين دختر همسايه با يه پسری بوده، ببين چه جنجالی بپا می‌شه...."&lt;br /&gt;ميان حرفش دويدم:&lt;br /&gt;-" نمی‌خواد به من اين‌ها رو ياد بدی! صفحه حوادث روزنامه پره از اين جور خبر‌ها "پدری دخترش را کشت"، "برادری خواهرش را سر بريد" اما ما... ما راجع به سازمان حرف می‌زنيم، نه مردم اين محله...."&lt;br /&gt;نيما عصبانی دستش را بالا برد و با تحکم گفت:&lt;br /&gt;-"مگه سازمان آدم‌هاش از آسمون افتادن؟ رفقای ما هم بچه‌های همين مردم‌اند. يکی‌شان مثل صبا از کنار مسئله می‌گذره يکی هم مثل آن کسی که توی خونه عبدالله بوده، جنجال راه می‌اندازه و غيرتی می‌شه.... "&lt;br /&gt;-"نيما! تو چه‌طوری اين‌رو می‌گی... اعضای سازمان جزء روشنفکرای اين جامعه‌اند.. "&lt;br /&gt;نيما پوزخندی زد و به مسخره گفت:&lt;br /&gt;-" تو می‌تونی از پاريس اومده باشی اما روشنفکران ما توی همين محله‌ها بزرگ شده‌اند. يادت رفته! روشنفکرای دانشگاهيش اگر با دختری دو دفعه ديده می‌شدی می‌گفتند يارو دختر بازه. يا اگز دختری دوبار بلند می‏خندید، بهش می‌گفتند جلف. کجای کاری تو شيرين....!!!&lt;br /&gt;نمی‌خواستم حرف‌هايش را گوش کنم. نگاه به زمين انداختم و سر را ميان دو دست گرفتم. نيما به سمت من خم شد و ادامه داد:&lt;br /&gt;".... مگه خودت تعريف نکردی که چه‌طوری مادربزرگت دختری‌رو که توی حوزه حزبی پدرت شرکت کرده بود با جارو از خونه بيرون کرده و بهش گفته بود فاسد...."&lt;br /&gt;- "نيما! اين داستان مربوط به بيست سال پيشه. نه امروز.. يعنی می‌گی از بيست سال پيش تا الان هيچی فرق نکرده..؟"&lt;br /&gt;- "البته که فرق کرده. امروز ما چريکيم و توی يه خانه تيمی با هم زندگی می‏کنيم. به مادر بزرگت هم می‌خنديم. شايد هم بيست سال ديگه يك عده‌ای به اين حرف‏های امروز من بخندند. اما فعلا ما توی اين جامعه زندگی می‌کنيم. همين رژيم، که جشن هنر شيراز راه می‏اندازه، کلوپ‌های جوانان درست می‌کنه و ادعای تجدد داره، اگر رو بشه که دو تا چریک توی خونه تيمی با هم بودن ببين چه جنجالی عليه ما راه می‏اندازه و چه‌طوراز هر خاله پيرزنی سنتی‌تر می‌شه..."&lt;br /&gt;حرف‌های نيما مانند تيغی در پوستم فرو می‌رفت. از حرص لبم را گاز گرفتم. بايد جلو زبانم را می‌گرفتم. او عادت داشت دیواری از منطق بسازد و پشت آن سنگر بگیرد. نمی‌توانستم جواب حرف‌هايی را که می‌زد بدهم. اما چيزی در درونم می‌گفت که يک جايی را اشتباه می‌کند.. آخر مگر ما نمی‌خواستيم همين‌ افکار عقب مانده را عوض کنيم؟.. مگر نمی‌خواستيم جامعه‌ای بسازيم که دختر و پسر در آن آزادانه بدون آقابالاسر.... خودشان و تنها خودشان برای زندگی‌شان تصميم بگيرند؟.. مگر اين جزئي از مبارزه ما نبود؟... اگر اين يکی از وظايف روشنفکر نبود، پس کار کی بود؟&lt;br /&gt;ناتوان از پاسخگويی سر را روی زانو گذاشتم.. می‌دانستم وارد مرز ممنوعه‌ای شده بودم. در سازمان نشنيده بودم در اين رابطه کسی بحثی کند يا اظهارنظری شده باشد، اما مطمئن بودم اگر غزال و صبا اين‌جا بودند، حتما جواب مناسبی به او می‌دادند. دلم می‌خواست بدانم آيا اين‌ها واقعا نظر شخصی خود نيماست يا تنها برای ما اين حرف‌ها را می‌زند؟ اگر او جای عبدالله بود و عاشق پری می‌شد، باز هم همين حرف‌ها را می‌زد؟...&lt;br /&gt;نيما بعد از مکثی ادامه داد:&lt;br /&gt;ـ"بايد باهاشون صحبت می‌کردند، بهشون اخطار می‌دادند. حداکثر از هم جداشون می‌کردند...( نفس عميقی کشيد و سرش را با تاسف تکان داد) اما زدن عبدالله..... واقعا يه حماقت بوده..يه حماقت محض..."&lt;br /&gt;حسين با اخم نگاهی به او انداخت و گفت:&lt;br /&gt;-"هی نگو حماقت، حماقت. اين يک قتل بوده. چرا قبول نمی‌کنی؟ (مکثی کرد و آرام ادامه داد) قتلی توی سازمان. تو هنوز متوجه نيستی که چه اتفاقی افتاده. یک قتلی که پای ما هم توش گیره.. می‌فهمی؟!.. "&lt;br /&gt;نيما صدایش را بالا برد و با پرخاش جواب داد:&lt;br /&gt;- " یعنی چی؟ چرا پای ما؟ ما خودمان شاکی هستیم. یک یا چند رفیق یک کاری کردند، چرا باید پای همه سازمان نوشته بشود...؟ "&lt;br /&gt;حسین بلند شد و در اتاق را بست تا صدا بیرون نرود. آرام گفت:&lt;br /&gt;-" تا وقتی مسئولين اين کار هنوز در رهبری‌اند، تا وقتی سازمان برخوردی با آن‌ها نکرده، تا وقتی ما اعتراضی نکرديم، ما هم مسئوليم... ما نمی‌تونیم بگیم: ما که نبودیم.. پس به ما ربطی نداره.."&lt;br /&gt;نيما ميان حرفش دويد:&lt;br /&gt;- " نمی‌فهمم! مگه ما جوابگوی تک تک اعمال افراد اين سازمان هستيم؟ مگه اصلا می‌دونيم مسئولین کی‌ها هستند؟ مگه تو کسی رو غير از رفیق نقی می‌شناسی؟....تا وقتی حميد زنده بود، همه می‌دونستند که او توی رهبريه. همه هم او رو قبول داشتند. اما امروز اصلا معلوم نیست که کی رهبری سازمان را توی دستش گرفته. هميشه ممکنه تصمیم غلط گرفته بشه. اين که دست ما نيست...."&lt;br /&gt;-" تصمیم علط ؟ کی گفته؟ من؟ تو؟ اصلا معلوم نيست ديگران هم اين نظر رو قبول داشته باشند! (صدايش را پايين آورد) تو فکر کردی فقط افتخارات و موفقیت‌های سازمانه که به نام ما نوشته می‌شه؟! (مکثی کرد) ....ببين نيما! اين درست که ما زدن عبدالله رو قبول نداريم، اعتراض داريم. اما تا وقتی سکوت می‌کنيم، اين اعتراض واسه عمه‌مون خوبه."&lt;br /&gt;نيما عاجزانه بدنبال جلب توافق حسين گفت:&lt;br /&gt;ـ" من کی گفتم سکوت کنيم؟ گفتم ببينم جاهای ديگه چی می‌گن. اين‌جا تو اصفهان هر کسی رو می‌شناسيم معترضه. ولی از جاهای ديگه که خبر نداريم. يك کمی صبر کنيم، بهتر می‌تونيم حرف بزنيم. من فقط همين رو می‌گم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من با دست به نيما اشاره کردم:&lt;br /&gt;-" تو آن‌قدر اين محاسبات رو می‌کنی تا تيم ما، يا يه تيم ديگه ضربه بخوره و همه چيز رو تحت الشعاع قرار بده...&lt;br /&gt;هر دو لحظه‌ای در سکوت به من نگاه کردند. می‌دانستند که حرفم غلط نيست. چه‌قدر پيش آمده بود که ضربه‌ای سازمان را از مسير تصميمی که گرفته بود خارج کرده بود. مگر قرار نبود که سازمان شاخه سياسی درست کند و حرکات نظامی زير نظر شاخه سياسی انجام گيرد، مگر قرار نبود حميد اشرف و حميد مومنی را به خارج از کشور بفرستند، يا اين‌که رفقا تجربياتشان را روی کاغذ بياورند. چه‌قدر سازمان فرصت کرده بود برگردد و آن‌چه را انجام داده، بررسی و ارزيابی کند، يا خيلی تصميمات ديگر،.. ضربات مهلت نداده بود. در اين شکل از مبارزه هيچ چيز را نمی‏شد به فردا واگذاشت. همه چيز امروز بود. ممکن بود فردايی برای هيچ‌يك از ما وجود نداشته باشد.&lt;br /&gt;سردرد امانم را بريده بود. مانع آن می‌شد که خوب فکر کنم. در اين چند ساعته حس می‌کردم که تمام نقاط اتکايم، تمام عشق و اعتمادم به سازمان مانند حبابی توخالی و سست شده‌اند. با غيض خشمم را بر نيما کوباندم:&lt;br /&gt;... تو که می‌خواستی اين همه حساب و کتاب بکنی چرا اصلا چريک شدی؟ اين صغرا کبراهای تو فقط از سر ترسه و بس.. "&lt;br /&gt;صدای دندان‌های نيما را که از شدت عصبانيت به هم ‌سابيده می‌شدند، شنيدم. صورتش يکباره سرخ شد. باز هم خراب کرده بودم. ترسو ناميدن يک چريک بدترين توهين بود و اين حرف از دهان من بيرون آمده بود. حسين برگشت تا به من چیزی بگوید اما صدايش در صدای نيما گم شد:&lt;br /&gt;-"تو برو هر کاری دلت می‏خواد بکن، چریک شجاع. ببينم کجا رو می‌گيری...&lt;br /&gt;از چشمان سرخ شده‌اش يکه‌ای خوردم و عقب کشيدم. او مکثی کرد و يک‌باره با غيض گفت:&lt;br /&gt;".....دخترجان اين‌جا يه سازمان سياسيه. سياست هم يعنی حساب و کتاب. یعنی هر حرفی رو نباید به زبان آورد، هر فکری رو نباید بلند گفت. سیاست توی این مملکت خشنه. تو این سازمان آدم‌ها کشته می‌شن، اين‌جا رفقاشونو اخراج می‌کنند. این‌جا انشعاب می‌شه ... تو فکر کردی این‏جا خونه خاله است! تو دچار رمانتیزمی، این‌جا با اون دنيای زيبای پاک و منزهی که تو توی کتاب‌ها و داستان‌ها خوندی تفاوت داره. اين‌جا مبارزه واقعی جریان داره..."&lt;br /&gt;اين‏بار حسين بود که از عصبانيت سرخ شده بود. وسط حرفش دوید و گفت:&lt;br /&gt;ـ"اگر رمانتیزم اینه که آدم دنبال یک چیز به قول تو پاک و منزه باشه، مبارزه ما اساسش بر رمانتیزمه. اگر آدم دنبال یک چیز پاک نباشه یا دست رسی به آن‏را غیر ممکن بدونه، هیچ وقت حاضر نمیشه جانش را فدا کنه"&lt;br /&gt;نيما برافروخته روی دو زانو نشست و گفت:&lt;br /&gt;ـ" نه اين‌طور نيست. مبارزه سياسی توی هر شکلش هميشه با رمانتيزم بيگانه است. توی مبارزه سياسی بايد واقع‌بين بود. نوشته‌های بيژن رو بخون. از او واقعبين‏تر پيدا نمی‏شود"&lt;br /&gt;ـ"اگه قرار بود همه با این حساب و کتاب‏های امروز تو عمل کنند، اصلا سازمان چریکی تشکیل نمیشد. اگه رمانتیزم این چیزی است که تو می‏گویی، اين درست پايه فکری ماست، امتياز ماست، نه ضعف‌مون. تمام مبارزات پارتيزانی عليه فاشيزم، جنگ‌های پارتيزانی توی اسپانيا، مقاومت ويت‌کنگ‌های ويتنامی تنها با همين اعتقاد بود......"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر در بحث‌های نظری سياسی، نيما بود که همه کتاب‏های در دسترس مارکس و لنين را خوانده بود و دست بالا را داشت، حسین در اين عرصه ها بیشتر کار کرده بود‏ ودر اين بحث مسلط بود. نيما نمی‌توانست جواب او را بدهد. من نمی‌توانستم مثل حسین استدالال بکنم. از این‌که می‌دیدم حرف‌های من از دهان او خارج می‌شود، از او ممنون بودم.&lt;br /&gt;نيما ديگر بحث را ادامه نداد. شايد برای اين‌که فايده‌ای در آن نمی‌دید. بعد از مکثی به آرامی رو به حسين گفت:&lt;br /&gt;ـ" ببين! به جای داد و بيداد سر هم بايد دنبال راه حل باشيم. اگر بی‌گدار به آب بزنيم، تيم رو می‏شکنند، ما را از هم جدا می‏کنند. بايد بفهميم رفقای ديگر چی می‏گن. تو که قبلا مشهد بودی يه بهانه‏ای پيدا کن با بچه‏های مشهد تماس بگير ببين در چه حال و هوايی‌اند...."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس می‌کردم ذهنم احتياج به استراحت دارد. نياز به آزاد شدن از این بحث‌ها را داشت. دلم نمی‌خواست ميان حرف‌های زده شده انتخاب کنم. فقط این را می‌فهميدم که بدون عشقی خالص به سازمان ديگر چيزی از من نمی‌ماند...&lt;br /&gt;فضای اتاق از بحث‌های ما دم کرده بود. دلم هوایی تازه می‌خواست.&lt;br /&gt;ـ" از فردا کتاب بيژن رو توی برنامه مطالعه جمعی می‌زاريم."&lt;br /&gt;نيما بود که مثل هميشه برنامه فردا را از ياد نمی‌برد. از اين خصوصيتش خوشم می‌آمد. نمی‌گذاشت حرفی با بن‌بست تمام بشود. هميشه در هر بحث راهی به بحث بعدی می‌يافت. اما چرا کتاب بیژن؟ آیا می‌توانستیم جواب بحث‌های امشب را در این کتاب بیابیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب از نگهبانی معاف شده بودم. نيما پاس اول را داشت. دراز کشيده بودم و خوابم نمی‌برد. از اين‌که اين‌قدر به نيما سخت گرفته بودم دلم برايش سوخت.&lt;br /&gt;ـ" نيما برو بخواب. من خوابم نمی‌بره."&lt;br /&gt;دلم می‌خواست به او می‌گفتم:" متاسفم. منظوری نداشتم از اين‌كه تو را ترسو خطاب کردم." نمی‌دانم چرا اين‌قدر بدجنس شده بودم. کارهايی می‌کردم که از خودم انتظار نداشتم. يک‌سال قبل حتی به فکرم هم نمي‌رسيد که زمانی اين‌گونه به رفيقم توهين بکنم. چه عشق خالصی نسبت به رفقا و سازمان در من بود. چه‌قدر تغيير کرده بودم. در اين چند روز چه اتفاقاتی افتاده بود. چه بحث‌هايی شده بود. از چه چيزهايی مطلع شده بودم! نیما حق داشت در مبارزه به اين قسمت‌‌هايش فکر نکرده بودم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به راهرو رفتم و روی پله نشستم. شانه‌های پهن حسين را می‌ديدم که در اتاق پشت به من خوابيده بود. شايد او هم خواب به چشمانش نمی‌رفت. به چه فکر می‌کرد؟ با آن بحث‌هايی که آن‌شب در گرفته بود، چه‌طور کسی می‌توانست بخوابد. چه‌قدر با او هم نظر بودم. بدون گفت‌و‌گويی از قبل، از يک جنس بوديم، از خاکی مشترک.&lt;br /&gt;نیما گفته بود که منزه طلب هستم، رمانیتکم... آيا اين‏ خواست که سازمان را بی‌عيب و نقص می‏خواستم، رمانتيزم بود؟ من نه نظريه پرداز بودم و نه تحليل‌گر. می‌خواستم مثل يک سرباز با جانفشانی به راهی که خوشبختی مردم را در آن می‏ديدم خدمت کنم. آيا اين رمانتيزم بود؟ اگر بود، چرا نادرست بود؟ آرزوی عدالت برای همه، آرزوی جامعه‌ای بدون بچه‌هايی فقیر، بدون انسان‌هايی که کنار خيابان می‌ميرند، بدون مردمی که از صبح تا شب به دنبال کار می‌گردند و نمی‌يابند، آرزوی جامعه‏ای که در آن فساد ريشه‌کن شده باشد. آرزوی رسيدن به يک چنين جامعه‌ای قلب و روحم را به آتش می‌کشيد، به وجدم می‌آورد. آيا همه اين‌ها از روحيه رمانتيک من بود؟&lt;br /&gt;"اگر خون ما می‌تواند خلق را آگاه و رها سازد پس بگذار رودخانه‌ای از آن جاری گردد." مگر اين شعار ما نبود؟ اگر اين احساسات را نداشتم، مگر می‌توانستم جانم را فدا کنم؟&lt;br /&gt;پدر بزرگم می‌گفت: "دخترجان دنبال سياست نرو. سياست پدر و مادر نداره" با پيوستن به چريک‌ها می‌خواستم ثابت کنم که چريک‌ها از جنس ديگری هستند. چريک‌ها از سياست برای خودشان چيزی نمی‌خواهند. چريک حرف و عملش يکی است. چريک با فدا کردن جانش وفاداری خود را به حرفی که می‌زند ثابت می‌کند... نيما از من می‌خواست آدم ديگری بشوم... کسی که نبودم ...!! نمی‏شد هم رمانتيک بود و هم واقعبين؟&lt;br /&gt;نیما از اين پهلو به آن پهلو شد. نيمايی که برای تمام سوال‌ها هميشه جوابی در چنته داشت حالا خوابش نمی‌برد. فکر کنم از همه بيشتر گفته حسين که مسئوليت قتل عبدالله را به گردن همه می‌گذاشت، مشغولش کرده بود. من هم خوب نمی‌فهميدم. ما چه‌طور مسئول کاری بوديم که حتی روح‌مان هم از آن بی خبر بود، حتی اصل خبر هم به ما گفته نشده بود. می‌فهميدم که بايد اعتراض کرد و ساکت نماند. آیا اين حرف حسين درست بود که گفته بود:" فقط افتخارات سازمان نیست که به پای ما نوشته می‌شود، خرابکاری‌هايش هم بر پیشانی ما حک خواهد شد..؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********&lt;br /&gt;بعد از دو شب بی‏خوابی و افکار پریشان اولین شبی بود که احساس خستگی می‌کردم. مطمئن بودم تا سرم به زمین برسد، خواب مرا با خود خواهد برد. خوشحال بودم که نگهبانی آخر با من بود و می‌توانستم چند ساعتی پشت هم بخوابم. حسین نگهبان اول بود. در خواب عمیقی بودم که حس کردم دستی تکانم می‌دهد. " چقدر شب سریع به صبح رسیده بود!"&lt;br /&gt;نیما بود. با انگشت روی دهانش اشاره کرد تا ساکت بمانم. "چه شده بود؟" بسیار آرام گفت:&lt;br /&gt;ـ" بلند شو. مثل این‌که خانه محاصره است"&lt;br /&gt;از جا پریدم. تمام بحث‏های این دو روزه یک‌باره به عقب رانده شده بود. ما بودیم و ساواک و خشونت مبارزه..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مریم سطوت&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;a href="mailto:satwat_m@gmx.de"&gt;satwat_m@gmx.de&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;em&gt;توضیح:&lt;/em&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;&lt;em&gt;من نوشته خود را "برگی از یک داستان" نامیدم چرا که این نوشته نه تاریخ است و نه بیوگرافی. در این نوشته من کوشیده‏ام که زندگی واقعی در تیم‏های چریکی را از نگاه دختر جوان چریکی بازسازی کنم. این گوشه‏ایست از تاریخ و نه تاریخ سازمان در آن‌دوران. من با تلاش بر امانت داری در بیان ایده‏ها و اتفاقاتی که رخ داده بود، جزییات را بگونه‏ای که قابل عرضه باشد، بازسازی کرده‏ام. به همین دلیل این نوشته یک داستان است، داستانی واقعی..&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-5396830064735333574?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/5396830064735333574/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=5396830064735333574' title='17 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5396830064735333574'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/5396830064735333574'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title='سرگشتگی'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SXOZQouk0sI/AAAAAAAAALM/bHPnxUVdcEE/s72-c/%D8%B9%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%2B%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%87%2B%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C%5B1%5D..JPG' height='72' width='72'/><thr:total>17</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-2830128296013882747</id><published>2008-12-24T11:20:00.022+01:00</published><updated>2009-03-13T23:52:34.579+01:00</updated><title type='text'>حاج شانه چی هم رفت</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SVIN-u2MC0I/AAAAAAAAAK8/YueB0M06bZc/s1600-h/SHANECHI.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5283300684237376322" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 137px; CURSOR: hand; HEIGHT: 188px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SVIN-u2MC0I/AAAAAAAAAK8/YueB0M06bZc/s320/SHANECHI.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حاجی شانه‏چی از زمره معدود آدم‏هایی بود که معتقدند سعادت در درون آدم‏هاست و سعادتمند ترین آدم‏ها آنهایی هستند که در درونشان از آن‏چه می‏کنند سرافراز باشند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;جمعه شب دیروقت به خانه رسیدم. پیغام گیر تلفن نشان می‏داد که چند تلفن داشتم. پیغام دوم از مهندس حاجی بود. او خبر درگذشت حاجی شانه چی را داده بود و گفت که بچه‏های ملی مذهبی پیام تسلیتی برای انتشار در سایت‏ها نوشته و نام من و مریم سطوت را هم در لیست گذاشته‏اند و آیا من موافقم که نامم در لیست باشد.&lt;br /&gt;بیست و سه سال پیش بود. تازه به اروپا آمده بودم. یکی از کسانی را که خیلی مشتاق دیدارش بودم، حاج شانه چی بود. شنیده بودم که به تنهایی زندگی میکند و با وجود سن زیادش برای امرار معاش گاهگاهی به آلمان میرود و در بازارهای دست دوم فروشی آلمان مقداری لباس میخرد و می‏آورد پاریس می‏فروشد. از او نقل می‏کردند، آن‏زمان که با شورای ملی مقاومت کار می‏کرده، دوستی از او پرسیده که مجاهدها که وضع مالیشان خیلی خوب است، تو چرا با این همه مشقت برای چندرغاز در این سن و سال آنقدر به خودت زحمت می‏دهی. از آنها بخواه،کمی به تو پول بدهند تا تو بیشتر به کارهای سیاسی برسی و او پاسخ داده بود، "نه، پسر جان، من این کار را نمی‏کنم. وابستگی اقتصادی، وابستگی سیاسی را بدنبال می‏آورد." تلفن او را پیدا کردم و به او زنگ زدم و خودم را معرفی کردم. (او مرا بنام پسر حاج حسن سیگاری می‏شناخت.) خیلی خوشحال شد. گفت، همین الان راه بیافت بیا. من یک چیزی آماده میکنم. نهار را با هم بخوریم.&lt;br /&gt;خانه‏اش در یکی از محلات فقیر نشین پاریس بود. یک اطاق خیلی کوچک که در یک قسمتش هم یک اجاق گاز و شیر آب و در واقع آشپزخانه‏اش قرار داشت. از دیدن هم خیلی خوشحال شدیم. برای من او مثل پدرم بود و برای او من یادآور پسرش محسن. یکی از اقوامشان که از ایران آمده بود و یک خانم فرانسوی که می‏خواست برای انجام یک کار تحقیقاتی به ایران برود، و فارسی یاد می‏گرفت، آنجا بودند. به فامیلشان گفت که سوالهای آن خانم را جواب دهد و شروع کرد حرف زدن و درد دل کردن. می‏گفت می‏بینی، چه کار با ما کردند. جهار تا بچه هایم را کشتند و این هم زندگی است که برای ما ساخته‏اند. از همه بیشتر از خامنه‏ای ناراحت بود. می‏گفت او دارد همین طور بالا می‏رود و یادش رفته که در تمام سالهای قبل از انقلاب، وقتی برای کارهای سیاسی و یا غیرسیاسیش به تهران می‏آمد، من میزبان او بودم، طوری که وسایل شخصیش را هم در یک چمدانی در خانه ما گذاشته بود، تا مجبور نباشد، آنها را هر بار با خود به مشهد برده و بیاورد. ولی با همه آنچه من برای او کرده بودم حتی حاضر نشد یک نیم‏قدم برای من بردارد. او به همین سرعت یادش رفت، که برای بالارفتن پایش را روی شانه‏های چه کسانی گذاشته بود.&lt;br /&gt;یاد دیدارم با حاجی پس از انقلاب افتادم. با محسن رفته بودیم دفتر آقای طالقانی برای دیدن آقای علی بابایی و دیگر مسئولین دفتر. محسن گفت اول برویم پیش پدرم، بعد بریم سراغ دیگران و مرا پیش پیرمرد لاغراندامی برد و معرفی کرد. او بعد ا زاینکه اسم مرا شنید، پرسید تو با حاج حسن سیگاری فامیل نیستی، گفتم او پدرم است. گفت تو بودی که تابستانها میامدی مغازه پدرت کار می‏کردی. آنجا بود که او را به خاطر آوردم.&lt;br /&gt;مغازه پدرم خیابان بوذرجمهری سر بازار آهنگرها بود. من چند سالی تابستان‏ها میرفتم پیش او کار می‏کردم. مغاره پدرم همیشه شلوغ بود و آدمها از نقاط مختلف شهر می‏آمدند و تا زمانی که کارشان راه می‏افتاد، راجع به همه چیز با هم حرف می‏زدند. من خیلی از آن محیط خوشم می‏آمد و تا سرم خلوت می‏شد می‏رفتم آنطرف پیش‏خوان میان مشتری‏ها و با دقت به حرف‏هایشان گوش می‏دادم. پدرم آدمی بود خیلی جدی. او هیچ‏وقت وارد صحبت ها نمی‏شد و سرش به کارش گرم بود ولی بعضی وقت‏ها شب قیل از تعطیل مغازه یک حاجاقای لاغری می‏آمد که پدرم به او خیلی احترام می‏گذاشت. او تنها کسی بود که هر وقت می‏آمد، پدرم کارش را تعطیل می‏کرد و با او گپ می‏زد.&lt;br /&gt;در همسایگی مغازه پدرم مغازه یک آدم مقدسی بود که خیاطی داشت. هر وقت مرا می‏دید ازم می‏پرسید که چه می‏کنم و بعد از این‏که برنامه‏هایم را برایش تعریف می‏کردم، دست مرا می‏گرفت، می‏آورد در مغازه پدرم و از همان توی خیابان داد می‏زد. "حاجی این‏قدر بفکر دنیا نباش، یک ذره به آخرتت فکر کن. این بچه را بجای این‏که بگذاری کلاس انگلیسی درس کفر یاد بگیره، بفرستش بره هیات، دلش روشن شه." پدرم هم مثل همیشه او را نگاه می‏کرد و فقط لبخند می‏زد و او هم غرو لند کنان می‏رفت. یکبار به پدرم گفتم می‏خواهی این دفعه به او دروغی بگم که میرم هیات که دیگه شلوغ نکنه. پدرم لبخندی زد و گفت " دروغگو دشمن خداست. بگذار او هم دلش خوش باشد که داره امر به معروف میکنه" ولی بر خلاف پدرم هر وقت حاجی آنجا بود و همسایه ما از این حرفها میزد، او عصبانی شده و زیر لب به هر چی خشکه مقدسه، فحش میداد. یکبار هم با وجود تلاش پدرم نتوانست جلوی خودش را بگیرد و یک دعوا مرافعه حسابی با او راه انداخت. او به هر چی کافر دنیا دوسته فحش می‏داد و حاجی هم به هر چی خشکه مقدس حجتیه ایه بد و بیراه میگفت. از آن پس او کمتر پاپیچ پدرم شد. بعد از انقلاب مغازه او بسرعت رشد کرد و بیکی از آهن فروشهای بزرگ بازار بدل شد و دو پسرش که از من بزرگتر بودند و قرار بود دنبال آخرت باشند، یکیشان رییس کمیته و از مسئولین رده بالای ارگانهای انتظامی امنیتی شد و دومی هم در عرض چند سال یکی از کارخانه‏دارهای بزرگ شهر صنعتی البرز&lt;br /&gt;محسن را از زندان قصر می‏شناختم. ما فدایی‏ها در بند 2 و 3 قصر تشکیلاتی درست کرده بودیم. تشکیلاتی که اکثر اعضای آن امروز دیگر نیستند. هیبت معینی، پرویز نصیر مسلم، مسرور فرهنگ، قاسم سید باقری، حمید اکرامی، حسن فرجودی، انوشیروان لطفی، علی دبیری فرد، فرهاد صدیقی، پرویز داودی، حسین الهیاری، ناصر حلیمی، منصوردیانک شوری و محسن ..محسن در رابطه با من بود. ما از نظر خصوصیات فردی خیلی با هم فرق داشتیم. من آدمی بودم نسبتا خونسرد و ملایم و محسن آدمی بود جنگی . ولی هر دویمان در کوچه پس کوچه های جنوب شهر تهران بزرگ شده بودیم و تربیت خانوادگیمان به هم شبیه بود. پدران هر دوی ما اعتقاد داشتند، بچه را باید ول کرد تا خودش برود مشکلاتش را حل کند و اعتماد به نفس پیدا کند و راه و چاه زندگی را یاد یگیرد. وقت بازی فوتبال ما هر دو مثل بچگی‏هایمان آنچنان با حرارت روی هر توپی می‏رفتیم که انگار مسابقه تیم ملی است با این فرق که من خونسرد بودم و محسن عصبی و وقتی عصبانی می‏شد، عینا می‏شد مثل بچه های آن محلات که موقع بازی فول می‏کنند و بعضی وقت ها هم جر می‏زنند.&lt;br /&gt;من آن زمان با سازمان در رابطه بودم. خیلی زود از طریق خبرهایی که محسن از ملاقاتی می‏آورد فهمیدم که او هم به سازمان وصل است. شاید خودش هم نمیدانست. از آن پس، بدون این‏که بروی او بیاورم بعضی خبرها را خودم رد می‏کردم و برخی را به او میدادم تا او منتقل کند. تابستان 53 بعد از اعتراض به ناسالم بودن غذا، 6 نفر از ما، منجمله من و محسن را صدا زدند و بدون اینکه به دیگران بگویند ما را کجا می‏برند به زندان عادی فرستادند. آنروز، روز ملاقات بود و خانواده ها جلوی بند ما جمع بودند. ما را از حیاط زندان عبور داده و به زندان شماره 4 قصر که به زندانیان غیر سیاسی اختصاص داشت فرستادند. در مسیر من دیدم یک دختر جوان سبزه‏‏روی چادر مشکی بسر، چند بار از روبروی ما آمد و از کنار ما رد شد. برایم عجبب بود که او چطور و از چه راهی دراین فرصت کوتاه خودش را به جلوی ما میرساند و از آنطرف بدون اینکه کسی مشکوک شود می‏آید و از کنار ما رد می‏شود. معلوم بود که میخواهد ببیند ما را کجا می‏برند. وقتی به بند رسیدیم به محسن گفتم، دیدی این دختره ناکس چقدر زرنگ بود و این‏قدر آمد و رفت تا فهمید ما را کدام زندان بردند. محسن گفت او خواهرم زهره بود. توی دلم گفتم، پس این دختره زبل رابط دوم سازمان با زندان است. از اینکه نمیدانستم و زیاد به او توجه نکردم، دلخور شدم. مطمئن بودم که به احتمال زیاد قبل از آزاد شدنمان نام او را در روزنامه ها جزء کشته شده‏های یک درگیری مسلحانه خواهم خواند و دو سال بعد خواندم.&lt;br /&gt;سال 55 محکومیت من بپایان رسید و من را مثل بقیه زندانیان آزاد نکرده و به بندی که به بند ملی‏کش ها معروف بود فرستادند. این بند یک ساختمان دو طبقه در زندان اوین بود. مرا فرستادند طبقه دوم و آن‏جا متوجه شدم که از بدشانسی من همه آنهایی را که با من نزدیک بودند، فرستاده اند طبقه پایین ( پرویز، فرخ، بهزاد، علی، اردشیر، کیان ...) و فقط من درطبقه دوم بودم. همزمان با اعدام بیژن جزنی و هم پرونده‏هایش ما فدایی‏های شناخته شده را به زندان اوین آورده بودند و دو سال بود که در بند فدایی‏ها بنظر من با بهترین آدمهای دنیا هم بند بودم و حالا هنگام ورود در این بند احساس تنهایی می‏کردم. توی اطاقها دنبال آشنا سر‏می‏کشیدم. ناگهان دیدم که یک نفر از پشت پرید روی گردنم. آنچنان که من با کله خوردم زمین و یک فندق بالای پیشانیم سبز شد. محسن بود. در آن چندماهی که من در آن بند بودم صبح تا شب با هم بودیم.&lt;br /&gt;روز بیست و دوم بهمن به دانشکده فنی رفته و به هر کس که می‏توانستم خبر دادم که مرکز تجمع بچه‏های سازمان دانشکده فنی است. تا شب چند صد نفری آنجا جمع شدند. محسن از اولین کسانی بود که خبردار شده و آمده بود. هیچ‏یک از رفقای اصلی رهبری خبردار نشده بودند. بعد از چند ساعتی کلنجار رفتن با خودم نیمه شب تصمیم گرفتم که تشکیل ستاد را اعلام کنم. اهمیت این تصمیم یعنی علنی کردن یک سازمان مخفی را می‏دانستم. متن کوتاهی نوشتم و به مریم و محسن دادم که به رادیو ببرند. آن‏شب سر هر چهارراه جوانها با اسلحه ایستاده و ماشین‏ها را کنترل می‏کردند و محسن بهترین آدمی بود که حریف همه آن‏ها می‏شد. . دو ساعتی از رفتن آنها نگذشته بود که رادیو خبر تشکیل ستاد سازمان را در دانشکده فنی اعلام کرد. تا چند ساعت بعد همه آمدند به ستاد.&lt;br /&gt;فروردین 58 جنگ اول گنبد آغاز شد. ما نگران بودیم. با دفتر آیت‏الله طالقانی تماس گرفتیم و نگرانی خود را ابراز کرده و آمادگی خود را برای هر گونه همکاری در جهت برقراری آتش بس اعلام کردیم. چند ساعت بعد آقای طالقانی با دفتر سازمان تماس گرفته و با فرخ نگهدار صحبت کرد و مطرح کرد هیات دولت با ماموریت برقراری آتش بس عازم منطقه شده. شما فورا هیاتی برای همکاری با آنان به منطقه بفرستید. آنان از آمدن هیات شما جهت همکاری با آنان اطلاع دارند. بعد از پایان تلفن، من و فرخ برای انتخاب اعضای هیات اعزامی صحبت کردیم. اولین نفری که بفکر من رسید، محسن بود. یک آدم زبل که میتوانست با کمیته‏ایها طرف شود و با زبان خودشان با آنها حرف بزند. هیات ما نیم ساعت بعد حرکت کرد. قبل از حرکت، به محسن گفتم به پدرش تلفن بزند و ببیند این هیات دولت چه کسانی و چه جور آدمهایی هستند. او گفت همه اعضای هیات را نمی‏شناسد ولی آقا (طالقانی) آنان را تایید کرده و خیالتان راحت باشد. او فقط ملیحی را می‏شناخت و گفت خیلی آدم سالم و شریفی است. هیات ما در گنبد به دو گروه تقسیم شد. امیر ممبینی و اشرف دهقانی و مستوره احمدزاده به منطقه ترکمن نشین رفتند و بعدا هم مهدی سامع جهت برقراری ارتباط به آنان پیوست و من و محسن این طرف جبهه کنار هیات دولت و میان کمیته‏ایها ماندیم. چند روزی که هر خطا یا اتفاق کوچک می‏توانست به مرگ ما منجر شود. ماموریت ما با موفقیت کامل به انجام رسید و جنگ خاتمه یافت. محسن یکی از مناسب‏ترین افراد برای این ماموریت بود&lt;br /&gt;بعد از درگذشت طالقانی، محسن گفت که پدرش سخت مریض شده. شاید از غم درگذشت آقا باشد. با او برای عیادت وی به بیمارستان رفتیم. قبل از ما چند تن ریشو که معلوم بود از مسئولین هستند‏، از اطاق بیرون آمدند. نمیدانم چه مکالمه‏ای بین آنها رد و بدل شده بود که وقتی محسن وارد اطاق شد او با نگرانی که ضعف مریضی هم آنرا تشدید میکرد، دست‏های محسن را در دستانش گرفت و رها نمیکرد و مرتب می‏گفت این‏ها همه‏تان را می‏کشند، مواظب خودتان باشید. و در پاسخ به سوال محسن که مگر چی شده، چه شنیده‏ای. فقط جواب می‏داد، همه‏تان، همه‏تان را می‏کشند&lt;br /&gt;چند ماه قبل از سی خرداد برای آخرین بار محسن را دیدم. محسن با اقلیت رفته بود و من با اکثریت بودم. با ماشین از خیابان گیشا می‏گذشتم که او را دیدم کنار خیابان ایستاده. می‏دانستم که او در برخورد با مخالفین تندخوست ولی با وجود این توقف کردم و صدایش زدم. جلو آمد و گفت خیلی ازتون دلخورم. گفتم میدانم ولی بیا بالا. یک ساعتی با هم بودیم. او قراری داشت و باید میرفت. از همه چیز حرف زدیم بجز اقلیت و اکثریت. از او پرسیدم "چطوری؟" گفت "خیلی داغانم ولی نپرس واسه چی." میدانستم که این لحن معنایش مشکلات درون سازمانیست و نه مشکلات بیرونی و اگر نمی‏گفت که علتش را نپرس هم من دلیلش را از او نمی‏پرسیدم.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SVIPnTtgpSI/AAAAAAAAALE/wAJ_tnenb9k/s1600-h/GHATL.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5283302480839484706" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 214px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SVIPnTtgpSI/AAAAAAAAALE/wAJ_tnenb9k/s320/GHATL.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;روزی که پدرم به قتل رسید من در فرانکفورت روی یک پروژه کار می‏کردم (دویست کیلومتری محل اقامتم) شب ساعت یازده بود. جلوی تلویزیون نشسته بودم که تلفن زنگ زد. صبح زود باید می‏رفتم فرانکفورت و خیال نداشتم تلفن را بردارم. نگاه کردم. دیدم تلفن از ایران است. تعجب کردم. بوقت ایران ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود. چه کسی ممکن است این وقت شب زنگ بزند. تلفن را برداشتم و برادرم خبر هولناک را بمن داد. همانجا روی مبل ولو شدم. مریم را بیدار نکرده و به او خبر ندادم. تا صبح همانجا نشستم و با خودم خلوت کردم. پدرم از نظر خصوصیات شخصی سرمشق و معلم من بود. حوصله شنیدن پیام های تسلیت دوستانم را نداشتم. از فردایش بی ادبی کرده و هیچ یک از تلفن‏هایی را که برای تسلیت میشد برنداشته و پاسخ ندادم. هر چند نمی‏توانستم منطق قاتلین را بفهمم ولی روشن بود که قتل ارتباطی با فعالیت‏های سیاسی من ندارد. به همین دلیل تصمیم گرفتم در اروپا مراسمی برگزار نکنم و پی ‏گیری این قتل را در چارچوب بقیه قتل هایی که به قتل های زنجیره‏ای معروف شد‏، انجام دهم. در آنروزها خیلی دلم می‏خواست حاجی اروپا بود و بدیدنش می‏رفتم. بجز اقوامم او تنها کسی بود که ارتباطش با این قتل نه بدلایل سیاسی یا رابطه با من بلکه بدلیل شناخت پدرم بود. پیامی نوشتم و همراه با شعری که از طریق دوستم کریم شام بیاتی بدستم رسیده بود، برای قرائت در مراسم شب هفت وی در ایران ارسال کردم. (باور نمیکنم آن کوه سربلند؛ آن قله سرنشسته بر اعماق آسمان؛ در قعر تیره این خاک خفته است......). مراسم ختم و شب هفت وی از نظر تعداد شرکت کنندگان یکی از بی نظیرترین مراسم از این نوع بود. می‏دانستم که حاجی هم میان جمعیت نشسته است و پیام مرا گوش می‏دهد&lt;br /&gt;بعد از انقلاب اکثر آشنایان پدرم ثروتمند شدند. روزی از پدرم پرسیدم، در این شلوغی بعد از انقلاب، اکثر آشنایانت در بازار پولهای هنگفتی بدست آوردند، چرا تو چیزی بدستت نرسید. پدرم پاسخ داد" مهدی جان، من از شش سالگی در بازار شاگردی کرده‏ام و هرچی را بدست آورده‏ام سنار سنار روی هم گذاشته‏ام. این کارهایی که اینها می‏کنند کاسبی نیست. کلاه‏برداری است با توجیه‏های شرعی. آدم موقعی شاده که دلش خوش باشه. و من یاد گرفته‏ام که آدم برای اینکه دلش خوش باشه، باید دستش به بعضی کارها نره و انجام نده"&lt;br /&gt;حاجی شانه‏چی هم از زمره معدود آدم‏هایی بود که معتقدند سعادت در درون آدم‏هاست و سعادتمند ترین آدم‏ها آنهایی هستند که در درونشان به آن‏چه می‏کنند سرافراز باشند&lt;br /&gt;مهدی فتاپور&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-2830128296013882747?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/2830128296013882747/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=2830128296013882747' title='16 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2830128296013882747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2830128296013882747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2008/12/blog-post_951.html' title='حاج شانه چی هم رفت'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SVIN-u2MC0I/AAAAAAAAAK8/YueB0M06bZc/s72-c/SHANECHI.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>16</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-902587051994813606</id><published>2008-12-08T23:55:00.007+01:00</published><updated>2008-12-18T14:15:02.229+01:00</updated><title type='text'>اولین</title><content type='html'>&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/ST2ml8OyU1I/AAAAAAAAAKc/bttPeHDcO4w/s1600-h/Marjam110.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277557509101605714" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 164px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/ST2ml8OyU1I/AAAAAAAAAKc/bttPeHDcO4w/s320/Marjam110.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;اولين&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;داستان کوتاه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;مريم سطوت&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;"&gt;من از برادر کوچیکه خوشم می‌آمد ولی برادر بزرگه از من خوشش آمد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همسایه دیوار به دیوارمان بودند. اسمش عباس بود. فکر کنم 8 سالی داشت یا این حدودها&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;سرشو همیشه از ته می‌تراشید. یک طو‌رهایی قیافش ترسناک می‌شد. یکبار به من گفت: می‌خواهی دست بکشی به سرم... ولی من ترسیدم و فرارکردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برادرش حسین، شاید یکسال از من بزرگتر بود. هر کاری می کردم توجهی به من نداشت. فکر کنم منو اصلا نمی دید. فقط با پسرها بازی می کرد. ولی عباس همش حواسش به من بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عباس دوست داشت کارهای ترسناک بکنه. مثلا می‌رفت از سر دیوارمی پرید پایین. اولین بار که دیده بودم واقعا ترسیدم که مرده باشه، دویدم طبقه دوم خونمون و دیدم وسط حیاط افتاده و تکان نمی‌خوره. وقتی دید ترسیدم. بلند شد و فریاد زد: هوم. جیغ کشیدم. از اون ببعد دیگه گولش رو نخوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دونستم از من خوشش می‌آد. خودش مستقیم نگفته بود ولی یکبار گفته بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا اون پیراهن سبزتو نمی پوشی. من از اون خوشم می‌آد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اون ببعد دیگه اون پیرهن سبزو که خیلی هم دوست داشتم، نپوشیدم. می ترسیدم فکر کنه بخاطره اونه که می پوشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی کارهای ترسناک می کرد من رو صدا می کرد تا نگاهش کنم. مثلا دوچرخه پدرش را سوار می شد و وسط کوچه پاهاش رو می برد بالا. یا روی دستهاش توی کوچه راه می‌رفت. گاهی من از کارهاش خندم می گرفت ولی نمی خندیدم که نفهمه. با بچه‌ها که بودیم راحت بازی می کردم ولی وقتی اون می‌اومد می‌ترسیدم و خودم را عقب می‌کشیدم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/ST2oJH8zsfI/AAAAAAAAAKs/SaL9r33ZlVY/s1600-h/Marjam131.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277559213054472690" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 134px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/ST2oJH8zsfI/AAAAAAAAAKs/SaL9r33ZlVY/s320/Marjam131.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دلم می‌خواست کسی را داشتم تا در باره اون باهاش حرف می‌زدم. اگه یک خواهر یا برادر بزرگتر داشتم ، خیلی خوب می شد. یک دفعه می‌خواستم با عمه‌ام صحبت کنم ولی بعد دیدم که عمه و مادرم با هم دعوا دارند ممکنه یک دفعه عمه‌ام برای مادرم همه را تعریف کنه. برای مادرم هم نمی‌توانستم تعریف کنم. از وقتی سر آقا تقی منو کتک زده بود دیگه هیچ رو بهش نمی‌گفتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داستان آقا تقی اینطوری بود. اغلب ظهر‌ها برای نهار می‌رفتم تا از آقا تقی، ماست بند سرکوچه ، ماست بخرم. یک روز آقا تقی پرسید: از کدوم ماستها می خواهی و از من خواست تا پشت پیشخوان برم و نشونش بدهم. وقتی پشت پیشخون رفتم ، دیدم آقا تقی شلوارشو کشیده پایین . من از ترس کاسه ماست رو پرت کردم و دویدم. وقتی به خانه رسیدم با لکنت موضوع را تعریف کردم. خیلی ترسیده بودم.. مادرم در یک چشم بهم زدن با مشت و لگد کوبید توی سرو کمرم که فلان فلان شده چرا رفتی پشت دکه. اگه دختر خوب باشه از این اتفاق ها براش نمی‌افته. بعد هم چادر سرش کرد و رفت سراغ آقا تقی. من توی خونه ماندم و گریه کردم. بعد فهمیدم مادرم آنچنان جنجالی کرده بود که همه اهل محل داستان را فهمیده بودند. بعد از آن من مدتها دیگه دم در کوچه نرفتم. خیلی خجالت می کشیدم. مثل آن بود که من هم مقصر بودم. بعد فهمیدم که عباس سنگی زده به شیشه دکان آقا تقی و آنرا شکسته. خودش انکار می کرد که اینکارو کرده ولی به خودم گفت هروقت اینطور چیزها پیش آمد برم به اون بگم. ولی من نگفتم. وقتی ماجرای دوست پدرم و ماجراهای دیگه هم پیش آمد باز هم نگفتم. نه به او و نه به مادرم. همچنان از او می‌ترسیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی با بچه‌ها قراربود بازی عروس و داماد کنیم. این بازی محبوب من بود وآن روز نوبت من بود تا عروس بشم. من خوشحال از این موضوع اصرارکردم که حسین داماد شود ولی حسین نمی‌خواست بازی کند و با چند تا پسر تیله هاش رو می‌شمرد. اصرار از من ولی انکاراز حسین. یک دفعه عباس پیداش شد و گفت که او قبول می کند تا داماد باشد. من باز هم ترسیدم ولی نمی‌شد عقب کشید. از چادری سفید که بالایش را بسته بودیم برای من تور بلندی مثل تور عروس درست کردند و بازی شروع شد. عروس و داما می‌نشستند بالای اتاق و بقیه هم می شدن مهمون و هر کسی نقشی داشت. من دلخور بودم از حسین که چرا اینقدر خره و عباس خوشحال بود که شده داماد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عباس یک دفعه گفت: عروس و داماد حق دارند همدیگر را ببوسند. و قبل از اینکه من بتوانم فکر کنم یا عکس و العملی نشان دهم مرا بوسید. اینقدر از این حرکتش جا خوردم که یک‌باره باصدای بلند زدم زیر گریه و تور عروسی را انداختم و به سمت خانه دویدم. در خانه به کسی چیزی نگفتم. می‌ترسیدم که. مادرم پی ببرد و مرا زیر کتک بگیرد. متکا و پتویی برداشتم و روی سرم کشیدم و خوابیدم. در زیر پتو هی اشک ریختم و هی اشک ریختم. می‌ترسیدم که از بوسه عباس حامله شده باشم . فکر می‌کردم باید خودم را بکشم چرا که راه دیگری نبود. اگر بقیه می‌فهمیدند، چه قیامتی می‌شد؟ کاش می‌توانستم با کسی حرف بزنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر اشک ریختم تا خوابم برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مریم سطوت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهرماه 87&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="mailto:Satwat_m@gmx.de"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;Satwat_m@gmx.de&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;به نقل از سایت دیباچه&lt;br /&gt;http://www.dibache.com&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-902587051994813606?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/902587051994813606/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=902587051994813606' title='9 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/902587051994813606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/902587051994813606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2008/12/blog-post_7887.html' title='اولین'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/ST2ml8OyU1I/AAAAAAAAAKc/bttPeHDcO4w/s72-c/Marjam110.JPG' height='72' width='72'/><thr:total>9</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-2364525513142701541</id><published>2008-12-04T23:37:00.033+01:00</published><updated>2008-12-05T23:59:57.519+01:00</updated><title type='text'>مرگ پرنده</title><content type='html'>&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThbt7paZPI/AAAAAAAAAI8/HxRSFBWrD7k/s1600-h/magsadi111.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276067808128165106" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 169px; CURSOR: hand; HEIGHT: 152px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThbt7paZPI/AAAAAAAAAI8/HxRSFBWrD7k/s320/magsadi111.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هفته گذشته عکس‏های مرگ یک پرنده ماده در اوکراین و واکنش پرنده نر در نشریات به چاپ رسید و ملیونها تن آنرا مشاهده کرده و گریستند. در این رابطه رضا مقصدی شعری سروده است که به همراه عکس های ذکر شده درج میشود&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وقتی پرنده یی&lt;br /&gt;از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد&lt;br /&gt;باور کن ای درخت!یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده منتظر همسرش می باشد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThcbibvggI/AAAAAAAAAJM/Cfm2YVvHQjI/s1600-h/111.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276068591633924610" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 212px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThcbibvggI/AAAAAAAAAJM/Cfm2YVvHQjI/s320/111.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/STheAsviXSI/AAAAAAAAAJc/_mFiw3iFa-g/s1600-h/211.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276070329568091426" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 209px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/STheAsviXSI/AAAAAAAAAJc/_mFiw3iFa-g/s320/211.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می&lt;br /&gt;آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و ميکوشد او را حرکت دهد&lt;/span&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThhiN2m1NI/AAAAAAAAAJk/RrXvH5su6cI/s1600-h/311.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276074203926680786" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 218px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThhiN2m1NI/AAAAAAAAAJk/RrXvH5su6cI/s320/311.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:0;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;متوجه مرگ عشق خود می شود&lt;br /&gt;وشروع به جیغ زدن و گریه می کند&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThisPaJn_I/AAAAAAAAAJs/1X9SRYp8xHQ/s1600-h/411.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276075475654516722" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 201px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThisPaJn_I/AAAAAAAAAJs/1X9SRYp8xHQ/s320/411.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThj6YOzM6I/AAAAAAAAAJ0/Y7wHEeimSn4/s1600-h/511.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276076818052625314" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 275px; CURSOR: hand; HEIGHT: 164px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThj6YOzM6I/AAAAAAAAAJ0/Y7wHEeimSn4/s320/511.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThn0iS_yOI/AAAAAAAAAJ8/08MzB3enkn8/s1600-h/611.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5276081115721877730" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 275px; CURSOR: hand; HEIGHT: 184px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThn0iS_yOI/AAAAAAAAAJ8/08MzB3enkn8/s320/611.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;معنایِ مهربانِ معطر&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زیبایی ِ شناور ِ شور ِ پرنده را&lt;br /&gt;هم آسمانِ آینه می داند&lt;br /&gt;هم جان ِ عاشقان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی پرنده یی&lt;br /&gt;از مهر ِ بی قرار ِ بهارش گسسته شد&lt;br /&gt;باور کن ای درخت!&lt;br /&gt;یک شاخه، از جوانی ِ جانت شکسته شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی پرنده یی&lt;br /&gt;از یار و از دیار و غزل، دور مانده است&lt;br /&gt;حتا&lt;br /&gt;در واپسین حرارت ِ هستی&lt;br /&gt;در جستجوی ِ بوی ِ نفس های جفت ِ خویش&lt;br /&gt;آغوش ِ آرزوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی&lt;br /&gt;تنها نه در تغّزل ِ تابان ِ زندگی&lt;br /&gt;در مرگ هم ، تمام ِ دلش خوشبوست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;3 دسامبر 2008&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رضا مقصدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;Reza.maghsadi@gmx.de&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/28624445-2364525513142701541?l=fatapour.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://fatapour.blogspot.com/feeds/2364525513142701541/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=28624445&amp;postID=2364525513142701541' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2364525513142701541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/28624445/posts/default/2364525513142701541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://fatapour.blogspot.com/2008/12/blog-post_6554.html' title='مرگ پرنده'/><author><name>مهدی فتاپور</name><uri>http://www.blogger.com/profile/07181563402430335774</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://members.home.nl/taghi/Mehdi.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SThbt7paZPI/AAAAAAAAAI8/HxRSFBWrD7k/s72-c/magsadi111.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-28624445.post-641285069264009316</id><published>2008-11-12T00:10:00.014+01:00</published><updated>2008-11-13T23:42:21.542+01:00</updated><title type='text'>دل شوره های تلخ و شیرین</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SRoRYZB0mLI/AAAAAAAAAGc/we5zugp-FC8/s1600-h/nastaran.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5267541824896276658" style="FLOAT: left; MARGIN: 0px 10px 10px 0px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 309px" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_r_qlmOyrBUs/SRoRYZB0mLI/AAAAAAAAAGc/we5zugp-FC8/s320/nastaran.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div&gt;&lt;div dir="rtl" align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بارها فکر کرده بودم اگر جای نسترن بودم چه می‌کردم؟ آیا چاره‌ای جز شلیک داشتم؟ اگر می‌دانستم رها کردن او یعنی افتادن در چنگال ساواک و شکنجه‌‌های وحشتناک، بعد هم اعدام. آیا در شلیک لحظه‌ای شک می‌کردم؟ شنیدم پس از این واقعه نسترن تا مدتی دچار بحران و افسردگی شده بود. می‌‌توانستم تصور کنم که چه‌قدر این تصمیم ناگزیر برایش دشوار بوده. حمید اشرف گفته بود این سخت‌ترین کاری است که رفیقی در حق رفیق زخمی‌اش می‌تواند بکند. حالا حسین در چنین شرایطی قرار می‌گرفت. دلم برای او بیش از خودم مي‌سوخت. با روحیه‌ای که از او می‌شناختم، می‌دانستم چنین تصمیمی تا چه حد او را خرد خواهد کرد. اینچنین مرگی را هرگز تصور نمی‌کردم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:100%;"&gt;عکس نسترن آل آقا اسپیدکمر 1349&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span id="fullpost"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;برگی از یک داستان (11)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;برای عاشق شدن نمی‌شه تصمیم گرفت. عشق مثل آواری یکباره و آنجايي که اصلأ منتظرش نیستی روي سرت خراب می‌شه.&lt;br /&gt;... مادر و برادرم در راهرو خانه‌ بازی می‌کردند. از دور نگاهشان می‌کنم. مامان با دست مرا به سمت خودش می‌خواند. خیلی دلم می‌خواهد‌ وارد بازیشان بشوم. به سمتشان می‌روم. "چرا راهرو این‌قدر دراز است؟". پاهایم خسته‌اند. هرچه می‌روم نمی‌رسم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ" تب داره مگه نمی‌بینی."&lt;br /&gt;ـ" فکر نمی‌کنم. چته شیرین؟ سردته؟"&lt;br /&gt;صدای نیما بود.&lt;br /&gt;چادر را به دور خودم محکم پیچیده بودم. خیس عرق بودم. نیما دستش را روی پیشانی‌ام گذاشت:&lt;br /&gt;ـ" خونه همسایه چیزی خورده‌ايی؟&lt;br /&gt;دهانم خشک بود. دلم پیچ می زد. بلند شدم. باید به دستشویی می‌رفتم:&lt;br /&gt;ـ" هیچی."&lt;br /&gt;ـ" نکنه تو هم از سیانور مسموم شدی؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اشاره نیما به اتفاقی بود که به تازگی برای رفیقی افتاده بود. از درز کپسول سیانور وارد دهانش شده‌ و مسمومش کرده بود. خیلی شانس آورده بود. یک هفته‌ای طول کشیده بود تا او دوباره سر پا بایستد.&lt;br /&gt;از یادآوری نیما دلم به شور افتاد. کپسول سیانور را تهران درست ‌کرده بودم. مثل همیشه شیشه آمپول را از داروخانه ‌خریدم. تکه بلند آنرا با چاقو ‌بریدم، محتویات آنرا خالی کرده، سیانور را توي آن ‌ریختم. سرش را با "مداد پاک کن" محکم ‌بستم و رویش را لاک ‌زدم. کپسول‌ را مدتی تو آب ‌گذاشتم تا خوب مطمئن بشوم منفذی به بیرون ندارد. به علت استفاده زياد گاهی پیش می‌آمد، که منفذی باز شده باعث مسمومیت شود. هر چند روز یکبار آن‌را آزمایش کرده بودم. خیلی بعید بود که از لاک نشت کرده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مریضی احساس ضعف درونی‌ام را دوچندان کرده بود. فکر می‌کردم هیچ‌وقت خوب نمي‌شم. به آشپزخانه رفتم. يك سر قاشق نمک را با آب قاطی کردم و سرکشیدم. از بعد از ظهر هر جور دوا و درمانی را که برای گرمازدگی و اسهال و استفراغ می‌دانستم، بکار گرفته بودم. هنوز آب از حلقم پایین نرفته، دلم بهم پیچید. صدای نیما از توي اتاق می‌آمد.&lt;br /&gt;ـ" فردا سر قرار وضع شیرین را به رفقا بگو. شاید بتونند دکتری بفرستند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیده بودم که رفقای دکتر سازمان را‌ چشم‌بسته از تیمی به تیم دیگر می‌برند تا بیماران را مداوا کنند. کشته یا زخمی شدن رفقا در اثر شلیک اتفاقی گلوله و یا انفجار نارنجک، پیش آمده بود. دکترهای سازمان اکثرا موفق می‌شدند زخمی‌ها را معالجه کنند. اما گاهی هم مجبور به مراجعه به درمانگاه یا دکترهای دیگر می‌شدیم. مثل مورد سعید پایان.&lt;br /&gt;از صبا شنیدم که تعریف می‌کرد ضامن نارنجک سعید موقع در آوردن پیراهنش، به دگمه آن گیر می‌کند. ضامن کشیده شده نارنجک منفجر می‌شود. سعید از قسمت شکم و زیر شکم بشدت زخمی می‌شود. زخم آنچنان وسیع و خونریزی آنقدر شدید بود که از رفقا در خانه کاری بر نمی‌آمد. فرصتی هم برای خبر کردن دکترهای سازمان نبود. نسترن و دو رفیق دیگر مجبور می‌شوند سعید را به مطب دکتری در همان نزدیکی برسانند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ" فکر نمی‌کنم تا فردا بتونیم صبر کنیم. مگه نمی‌بینی رو‌پاش بند نیست."&lt;br /&gt;حسین جوش می‌زد. اما نیما راه دستش نبود ما را به بیمارستان بفرستد. از حرکت آنموقع شب نگران بودم. 
